چـکـامـهـ زار 🌘📜
451 subscribers
536 photos
75 videos
10 files
348 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
حرکاتش آرام، اما پر از احساس بودند. سکوت سنگینی در فضا حاکم شد. حدس‌ها شروع شد: "کسی که می‌خواهد اعتراف کند، اما جرأت ندارد؟" مهسا گفت. "کسی که دل شکسته است؟" هوسی با دقت به او نگاه کرد. اما یوسف فقط سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد. من که حرکاتش را دقیق…
لبخندی زدم و چیزی نگفتم!
بعد چند دقیقه که کار رنگ مالی هوسی جان تمام شد چشمانم را باز کردم اما با چهره کاملاً متفاوت برخوردم!
با چشمان گرد به طرف آئینه نگاه کردم و گفتم: این واقعاً،من هستم؟
هوسی خنديده گفت: بلی ها ماشاءالله.
گفتم: هوسی واقعاً ‌کارت در رنگ مالی عالی بوده ههههه.
شروع کرد به قهقهه زدن و بعد گفت: وای امان از دست تو کلثوم!
برو لباس هایت را هم بپوش که کامل محشر کنی !
_ _ _ چشم‌ بانوی من.
_ _ _ چشم شما بی بلا.
رفتم و لباس هایم را هم بر تن کردم دوباره در آئینه نگاهی به خود انداختم وای وای کلثوم چه محشری کردی!
رفتم سمت دیگرا با دیدن من همه شان دهن شان یک جریب باز ماند!
گفتم بسته کنید دهان تان را که مگس نرود!
مهسا با چشمان گرد گفت: وایی کلثوم‌ چقدر تو ناز شدی موهایشه بیبینید باز امان از دستت با این حالت حتی دل ما ها را بردی چی برسد به بچه حاجی هههه!
همه شان با سر تأیید کرده و شروع کردن به خندیدن گفتم: بلا بلا حالی یک‌ چیز خوبش نثار تان کرده بودم!
رفتم سمت الماری یک چادر لاجوردی هم‌رنگ لباسم انتخاب کردم البته با اجازه فرح این طرف پیش آئینه آمدم تا درست حجاب کرده بتوانم ولی سر همه این دخترا مانند کمره چرخشی سمت من چرخید!
با تعجب گفتم: چی گپ‌ است؟ چرا این‌طوری نگاه دارید؟
هوسی با اعتراض گفت: کلثوم‌ تره وله نکن عروسی قریه است نامحرم هم نمی‌باشد چرا حجاب میکنی؟!
گفتم: نه نمیشه من حتی در عروسی خواهرم حجاب کردم بعد اینجا نکنم دگه چی!
مهسا: کلثوم خیر است فقط همین یکبار!
لمر: راست میگن فقط همین دفعه!
فریال و فرح هم گپ شان را تأیید کردند!
ناچار و به زور گفتم: لا حول ولا قوة إلا بالله فقط همین بک بار!
او هم اگر باز کدام گپ شود من می‌دانم و شما!
همه شان چنان خوشحال شدن که میگفتی به شادی کیله دادن هههه!
هوسی گفت: پس روپانزل بیا که موهایت را جور کنم!
وایی چقدر تو زیبا شدی!
گفتم: هوسیی!
ماشاءالله بگو نظرم میکنی!
_ _ _ خیلی خوب ماشاءالله.
شروع کرد به جور کردن مو هایم.
فقط یک ساعت و یا بیشتر از او را جور کردن موهایم در بر گرفت!
هوسی: و بالاخره تمام شد!
واقعاً آفرین به صبر و حوصله که تو داری با این مو ها!
خندیده گفتم: ناحق خو نگفتن که صبر یک دختر را می‌توان از مو های بلندش فهمید!
هوسی: کاملاً حق گفتن هههه.
بعد چند ساعت بالاخره همه مان آماده شدیم!
زیورات که خیلی به لباسم همخوانی دارد را در گوش و گلویم انداختم و زیبا تر از قبل شده ام!
با مزاح گفتم: نمی‌دانم ما چکر آمده بودیم یا اینکه عروسی!
خانه پر شد از خنده های مان!
به طرف تک تک شان دیده گفتم: ماشاءالله نظر نشوید جوانه مرگی ها خیلی زیبا شدین!
واقعاً هم زیبا شدن همه ما لباس های افغانی وطنی بر تن کردیم حیران مانده بودم که فرح انقدر لباس های افغانی را از کجا کرده!
دوباره گفتم: خوب حالا این خانه که درش عروسی است ان‌شاءالله خو نزدیک است؟
فرح گفت: ها پهلوی اینجا است.
گفتم: پس خوب است!
هوسی: بیایید یک چند قطعه عکس بگیریم بعدش حرکت!
شروع کردیم به عکاسی!
بعد عکاسی هم حرکت کردیم سمت طوی!


****


وای وای چقدر قشنگ دیزاین کردن اینجا را!
همه‌جا پر از نور و صدای خنده است. عروسی در قریه، یک چیز دیگری داشت—پر از شور، پر از هیجان. از لحظه‌ای که وارد شدیم، احساس کردم که فضا با آن چیزی که همیشه به آن عادت داشتم، فرق دارد.
لباسی که امشب پوشیده بودم، کمی متفاوت بود. چیزی که شاید همیشه انتخابش نمی‌کردم حداقل در اینجا. اما دخترا اصرار کردند، مهسا گفت: که باید یک شب را بدون فکر به چیزهای دیگر فقط خوش بگذرانم، و هوسی با هیجان گفت که امشب، شب ماست.
موهایم را آزاد گذاشته بودم، چادرم را کنار گذاشته بودم، و در میان جمعیت دختران، احساس عجیبی داشتم. سبک بودم، رها. اما یک چیزی ته دلم سنگینی می‌کرد، یک چیزی که گویا با من حرف می‌زد و می‌پرسید: "کلثوم، این تویی؟"
همه‌چیز خوب پیش می‌رفت، تا وقتی که…
وقتی که نگاهم افتاد به دیان.
او با دوستانش آن طرف ایستاده بود، در گوشه‌ای که پسرها دور هم جمع شده بودند. اما نگاهش… نگاهش مستقیم روی من بود. و نه فقط نگاه او، بلکه نگاه چند نفر دیگر هم البته اون چند نفر زنان بودند.
یک لحظه حس کردم که شاید نباید این‌طور می‌آمدم. شاید نباید این‌طور لباس می‌پوشیدم. حس کردم که در این فضا، در این لحظه، با این پوشش، دیگر همان کلثوم همیشگی نیستم.
دیان اخمی کرد. نگاهش روی صورتم، روی موهایم، روی لباسم ثابت ماند. بعد، انگار که چیزی در ذهنش روشن شده باشد، چشمانش را باریک کرد و نگاهش را برگرداند. اما من همان‌جا خشکم زد.
7👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
حرکاتش آرام، اما پر از احساس بودند. سکوت سنگینی در فضا حاکم شد. حدس‌ها شروع شد: "کسی که می‌خواهد اعتراف کند، اما جرأت ندارد؟" مهسا گفت. "کسی که دل شکسته است؟" هوسی با دقت به او نگاه کرد. اما یوسف فقط سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد. من که حرکاتش را دقیق…
دیان چیزی نگفت، اما نگاهش حرفی داشت که از هزار تا جمله سنگین‌تر بود.
به آب نیاز دارم رفتم سمت اتاق کوچکی که جک را آب دیده بودم.
کمی آب نوشیدم و چادرِ را نیز پیدا کردم زود همان را حجاب گونه بر سر کردم! صدای پا های شخصی به گوش می آید عقبم را دیدم!
دیان است با همان اخمش و دست به سینه طرفم نگاه دارد.
سر تا پا بر اندازش کردم سبحان الله باز هم مثل همیشه زیبا و جذاب شده با پيراهن تنبان سفید با پتوی سیاه که در گِرد خود پیچانده است !
با دیدنش قلبم تندتر می‌زد.
_ _ _ تو با این سر و وضع اینجا چیکار می‌کنی؟
با ترس گفتم: خوب من... اصلاً به تو چی؟
خنده جانانه ای سر داد و بعد گفت: به من چی؟
راست میگی به من چه اصلاً!
دوباره حرکت کرد تا برود ولی ناخداگاه گفتم: مَرو...
که با تو هر چی هست می‌رود!
لحظه‌ای ایستاد بعد برگشت از چهره اش تعجب می‌بارد! یک قدم به عقب برداشت، گویا کلماتی که گفته بودم، برایش غیرمنتظره بودند. نگاهش دقیق و متعجب روی صورتم ثابت ماند، اما من نمی‌توانستم دیگر سکوت کنم. نفس عمیقی کشیدم، قلبم دیوانه‌وار می‌زد، اما حالا وقتش بود چون دیگر نمی‌توانستم احساساتم را پنهان کنم.
"دیان…" صدایش کردم، صدایی که از اعماق قلبم بیرون می‌آمد.
او هنوز هم مرا نگاه می‌کرد، اما هیچ چیزی نمی‌گفت. گویا منتظر بود، یا شاید هم نمی‌دانست باید چه واکنشی نشان دهد.
لبخند تلخی زدم و نگاهم را به زمین دوختم، سپس به آرامی زمزمه کردم:
"اگر در دیده‌ٔ تو جا دارم،
بمان، که با تو بمانم ای جان.
مرا مگذار و مرو از این دل،
که بی تو، دل ناتوانم ای جان…"
دیان نفسش را در سینه حبس کرد. گویا کلماتی که گفته بودم، در میان هوا معلق مانده بودند، میان من و او، مثل رازی که مدت‌ها پنهان مانده بود.
جرأت نگاه کردن به او را نداشتم، اما با صدای آرامی گفتم: "حالا برو، دیان… اگر هنوز فکر می‌کنی باید بروی."
لحظاتی سکوت بین ما حکمفرما شد. سکوتی که از هزاران حرف نانوشته، از هزاران احساس پنهان‌شده سنگین‌تر بود.
آیا او می‌رفت؟ آیا می‌ماند؟
من دیگر هرچه بود، گفتم. این بار، انتخاب با او بود…
ولی او رفت!
یعنی انتخابش رفتن بود؟!


حس می‌کردم نگاهم روی دیان قفل شده، اما در عین حال نمی‌خواستم قبول کنم که نگاه او هم همین‌طور روی من بود. چند لحظه پیش، احساسات خود را برایش ابراز کردم و او بدون گفتن حتی کلمه ای رفت!
در اول که وارد این محفل شدم احساس می‌کردم آزادتر از همیشه‌ام، اما حالا… حالا حس می‌کنم یک چیزی اشتباه است گر چی دوباره حجابم را درست کردم اما باز هم...
هوسی با خنده کنارم آمد و دستی به بازویم زد. "کلثوم، چی شده؟ چرا این‌طور پریشانی؟
از محفل لذت ببر!
می‌بینم دوباره حجاب کردی اصلاً آرام نگرفتت؟!
_ _ _ نه من این هستم
این‌طوری راحت تر استم.
بعد هم به سختی لبخند زده گفتم: خیر باشد چیزی نیست!
درست همان لحظه، یکی از دوستان دیان چیزی در گوشش گفت، و او سرش را تکان داد، اما هنوز اخمش باز نشده بود. گویا چیزی او را آزار می‌داد. شاید فقط تصوراتم بود، اما در نگاهش یک نارضایتی عمیق بود.
آیا این نارضایتی بخاطر ابراز علاقه من بود؟!
چرا این‌طور نگاهم کرد؟
چرا این‌قدر ناراحت به نظر می‌رسید؟
من که کاری نکرده بودم.
فقط… فقط امروز حس قلبی خود را برایش گفتم!
و کمی متفاوت لباس پوشیده بودم. شاید برای اولین بار در زندگی‌ام، چادرم را کنار گذاشته بودم. این چیزی نبود که باید او را آزار می‌داد، مگر نه؟
اما نه. این فقط نگاه او نبود.
از وقتی وارد این عروسی شده بودم، سنگینی نگاه‌های دیگر را هم حس می‌کردم. شاید فقط در ذهنم بود، شاید واقعاً کسی چیزی نگفته بود، اما درون خودم آرامش همیشگی را نداشتم.
نمی‌دانم چرا، اما حس کردم دیگر آن کلثومی که همیشه بودم، نیستم.
به طرف دخترا دیده گفتم: من می‌خواهم بروم دیگر حوصله نیست!
عجیب عجیب به طرفم نگاه کردن گفتم: اینطوری نگاه نکنيد هله برخيزید.
لالا حارث را بهانه کرده گفتم: لالا حارث زنگ زده بود که بیایید!
همه شان بدون چون و چرا قبول کردند!
خانه رفتیم لباس های مان را عوض کرده و آماده سفر دوباره شدیم!
مهسا: کلثوم این‌بار با هوسی شان میایم!
تو و لمر بروید.
گفتم: چرا نکند بخاطر کفاره قسم است؟!
خنديده گفت: نه بابا بخاطر او نیست همینطوری اينجا بیشتر خوش می‌گذرد ههههه.
_ _ _ درست است هر قسم که راحت استی.
مهسا با فریال و فرح در موتر هوسی رفتند من و لمر هم در موتر خودم!
آفتاب کم‌کم در حال غروب است، و نور طلایی عصر روی جاده‌ی خلوت سایه انداخته. باد خنکی از شیشه‌ی نیمه‌باز به داخل موتر می‌وزد، و من دستانم را محکم روی اشتیرینگ گرفته ام.
9👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
حرکاتش آرام، اما پر از احساس بودند. سکوت سنگینی در فضا حاکم شد. حدس‌ها شروع شد: "کسی که می‌خواهد اعتراف کند، اما جرأت ندارد؟" مهسا گفت. "کسی که دل شکسته است؟" هوسی با دقت به او نگاه کرد. اما یوسف فقط سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد. من که حرکاتش را دقیق…
لمر کنارم نشسته، موبایلش را در دست دارد و با بی‌حالی صفحه‌اش را بالا و پایین می‌کند.
"دیگر نزدیک رسیدیم، نه؟" با خستگی گفت و سرش را به صندلی تکیه داد.
"ها، کم مانده." پایم را کمی بیشتر روی گاز فشار دادم.
لمر: کلثوم؟!
_ _ _ هممم؟
_ _ _ میگم ترا یک باره چی شد چرا این‌طور پریشان شدی؟ اصلاً خوبی؟
در اول نمی‌خواستم چیزی بگویم ولی لمر دوست من است نزدیک ترینم است.
پس همه‌ی ماجرا را برایش تعریف کردم!
و او هم شروع کرد به دلداری دادن من!
" ﮐﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ آدم ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﺖ را ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻨﺪ اﻣﺎ ﮐﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ آدم ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﺑﺘﻮاﻧﯽ ﺑﻪ آﻧﻬﺎ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﺧﻮب ﻧﯿﺴﺘﻢ *"
جاده خلوت است. هر از گاهی یک یا دو موتر دیگر از کنارمان رد می‌شدند، اما بیشتر وقت‌ها، ما تنها بودیم. فضای بیرون آرامش‌بخش است، اما درون من پر از آشوب. امروز، رفتار دیان، نگاه‌هایش… هنوز هم ذهنم را رها نکرده بود.
اما درست در همان لحظه که فکرم درگیر بود…
یک موتر سیاه از پشت سر، با سرعت نزدیک شد!
نگاهی به آینه انداختم. اخم‌هایم درهم رفت.
"این موتر چرا این‌قدر نزدیک می‌آید؟" زیر لب گفتم.
لمر کمی جا‌به‌جا شد و با بی‌حوصلگی گفت: "شاید می‌خواهد سبقت بگیرد."
اما سبقت نگرفت.
سرعتم را کم کردم، اما آن موتر هم آرام‌تر شد.
حالا دیگر مطمئن شدم که این عادی نیست. قلبم شروع به تند زدن کرد.
"کلثوم… فکر کنم اینا قصد خوبی ندارند." صدای لمر حالا لرزان شده بود.
همین که خواستم سرعت را بیشتر کنم، ناگهان دو موتر دیگر از جلو راه را بستند!
7👍1
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_پنجاه_و_چهارم
ناشر: #دوشیزه_سادات

بِرک گرفتم و موتر با یک تکان شدید ایستاد. دستم را روی اشتیرینگ فشار دادم و نفس بریده‌ای کشیدم.
"اینا کیستن؟" صدای لمر حالا پر از وحشت بود.
قبل از این‌که بتوانم جوابی بدهم، چند مرد مسلح با لباس‌های سیاه از موترها پایین شدند.
یکی از آن‌ها جلو آمد و با صدای سردی گفت: "پیاده شوید. بی‌هیچ سوالی!"
نفسم بند آمد. قلبم آن‌قدر محکم می‌زد که فکر می‌کردم هر لحظه ممکن است بیهوش شوم.
لمر کنارم خشکش زده بود. آرام زمزمه کرد: "کلثوم… اینا… شاید دزد باشند؟"
اما من می‌دانستم که این فقط یک دزدی عادی نیست. این بیشتر از آن بود.
یکی از مردها موبایلش را درآورد و شماره‌ای را گرفت.
"بله، گرفتیم‌شان. حالا به یوسف خبر بده."
چشم‌هایم گرد شد. یوسف؟
این‌ها دشمن‌های یوسف بودند! و حالا… ما گروگان آن‌ها بودیم!
یاالله، حالا چه می‌شود؟!
نفسم سنگین شده بود. لمر کنارم خشکش زده بود، اما دستم را محکم گرفته بود. هنوز نمی‌توانستم باور کنم که این اتفاق واقعاً دارد برای ما می‌افتد.
یکی از مردها به طرف موتر آمد، دستش روی اسلحه‌اش بود. با صدای محکمی گفت: "پیاده شوید، همین حالا!"
گلویم خشک شده. اگر پیاده نمی‌شدیم، شاید از زور استفاده می‌کردند، اما اگر می‌شدیم… چه اتفاقی در انتظار ما بود؟!
نگاهی به لمر انداختم. چشمانش پر از ترس بود. آهسته گفتم: "بیایید آرام باشیم… شاید راهی پیدا کنیم."
به سختی در موتر را باز کردم و پایین شدم. دلم می‌خواست راهی برای فرار پیدا کنم، اما اطراف ما را کاملاً بسته بودند. لمر هم آرام آرام از موتر پایین شد، اما بدنش می‌لرزید.
یکی از مردها جلو آمد، ماسکش را پایین آورد. "فقط کاری را که می‌گوییم انجام دهید، وگرنه اوضاع برایتان سخت می‌شود."
لمر با ترس گفت: "ما کی را آزار دادیم؟ چرا ما را گرفتید؟"
مرد لبخند سردی زد. "شما؟ نه، شما برای ما مهم نیستید. اما کسی که برای شما اهمیت می‌دهد، برای ما مهم است."
یوسف!
قلبم تندتر زد. این‌ها می‌خواستند با ما یوسف را تهدید کنند!
یکی از مردها اشاره کرد و گفت: "ببریدشان داخل موتر."
دو نفر جلو آمدند. یکی‌شان دستم را محکم گرفت، آن‌قدر که حس کردم استخوان‌هایم در حال شکستن‌اند. از شدت شوک جیغ کوتاهی کشیدم، اما او با خشونت گفت: "حرف اضافه نزن، خانم!"
لمر هم تقلا کرد، اما فایده نداشت. ما را به طرف یکی از موترهای سیاه‌شان کشیدند و در را باز کردند.
قبل از این‌که وارد شوم، یک نگاه آخر به جاده انداختم…
یاالله، آیا کسی ما را نجات خواهد داد؟
داخل موتر انداخته شدیم، درها را محکم بستند. فضای داخل تاریک است، تنها نور کم‌رنگی از شیشه‌های دودی می‌تابید. قلبم دیوانه‌وار می‌زد، دستم را مشت کردم تا لرزشش را پنهان کنم.
لمر کنارم نشسته بود، بدنش می‌لرزید. به سختی نفسش را کنترل می‌کرد، اما از چشم‌هایش معلوم بود که دارد وحشت‌زده می‌شود. دستم را روی دستش گذاشتم و آرام گفتم: "آرام باش… یک راه پیدا می‌کنیم."
یکی از مردها جلو برگشت و با صدای خشنی گفت: "بهتر است آرام باشید و هیچ کار احمقانه‌ای نکنید. اگر مطیع باشید، شاید زنده بمانید."
"شاید؟!" دلم می‌خواست فریاد بزنم، اما دندان‌هایم را روی هم فشار دادم.
موتر حرکت کرد. نمی‌دانستم ما را کجا می‌برند، اما یک چیز واضح بود: این یک گروگان‌گیری بود و هدف اصلی‌شان یوسف بود.
لمر با صدای لرزانی پرسید: "کلثوم… فکر می‌کنی یوسف زود می‌فهمد؟ یعنی… یعنی ما را پیدا می‌کند؟"
نفسم را با سختی بیرون دادم. "اگر بفهمد، حتماً می‌آید. اما…" سکوت کردم. نمی‌خواستم ترس بیشتری در چهره‌اش ببینم، اما حقیقت این بود که هیچ تضمینی وجود نداشت. شاید یوسف متوجه شود، شاید هم نه…
در همین فکرها بودم که ناگهان یکی از مردها دوباره موبایلش را درآورد و تماس گرفت.
"بله، گرفتیم‌شان… حالا وقتش است. خبر بده که اگر می‌خواهد آن‌ها را زنده ببیند، باید خودش را تسلیم کند."
دستم را روی دهانم گذاشتم تا نفس بریده‌ام را کنترل کنم. این‌ها قصد کشتن ما را داشتند، اگر یوسف کاری نمی‌کرد…
لمر با چشمانی پر از وحشت به من نگاه کرد. "کلثوم… ما باید زنده بمانیم!"
بله، باید زنده می‌ماندیم. اما چطور؟!
ما را از کنار موترها رد کردند و به سمت یک ساختمان نیمه‌ویران بردند. دیوارهایش ترک خورده است و نور چراغ‌های موترها سایه‌های وحشتناکی روی زمین انداخته اند. داخل، بوی نم و زنگ‌زدگی فضا را پر کرده. صدای پای ما روی زمین خاکی طنین می‌انداخت، و هر قدمی که برمی‌داشتیم، انگار بیشتر در تاریکی فرو می‌رفتیم.
9👍3
یکی از مردها در آهنی بزرگی را باز کرد و با اشاره گفت: "داخل شوید!"
لمر با صدای لرزانی گفت: "ما را اینجا می‌خواهید چکار کنید؟!"
مرد لبخند تلخی زد. "منتظر بمانید… یوسف دیر یا زود خواهد آمد. و اگر نیاید؟ خب… مشکل شماست، نه ما!"
نگاه خشمگینی به او انداختم، اما چیزی نگفتم. دست لمر را محکم گرفتم و هر دو وارد شدیم. در پشت سرمان محکم بسته شد.!
تاریکی مطلق است. تنها یک نور کم‌سو از پنجره‌ی شکسته‌ی بالای دیوار به داخل می‌تابید. گوشه‌ای نشستم، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرام باشم.
لمر کنارم نشسته "کلثوم، فکر می‌کنی… فکر می‌کنی یوسف واقعاً می‌آید؟"
لبم را به دندان گرفتم. "بله… حتماً می‌آید."
اما چقدر طول می‌کشید؟ آیا قبل از اینکه اتفاق بدتری برای ما بیفتد، می‌رسید؟
همین که این فکرها در ذهنم می‌چرخید، صدای همهمه‌ای بیرون آمد. بعد، صدای فریاد.
در یک لحظه، در آهنی با شدت باز شد و صدای فریاد بلند شد.
یوسف و دیان!
و بعد... جهنم شروع شد.
همه‌چیز یک‌باره منفجر شد. صدای گلوله‌ها، فریادها، مشت‌هایی که با قدرت فرود می‌آمدند. دیان با یک حرکت، مردی را به دیوار کوبید. یوسف شلیک می‌کرد، اما تعدادشان زیاد بود. خیلی زیاد.
یکی از مرد ها به سوی لمر حمله کرد تحمل کرده نتوانستم من؟ دیگر نمی‌توانستم فقط تماشا کنم. قلبم با شدت می‌کوبید، حالا وقتش است تا آن ‌ بُکس یاد گرفتن ها به درد بخورد!
به طرف همان  مرد حمله کردم. ضربه‌ای به پهلویش زدم، بعد با زانو سینه‌اش را شکستم. دیان با سرعت برق‌آسا یکی را از پشت گرفت و به زمین کوبید. یوسف هنوز در حال جنگ است. بعد اینکه شخص مقابل را به زمین زد رو به من و لمر کرد و با آرامش گفت: "حال تان خوب است؟ نترسید، همه چیز تمام شد."
لمر از جایش بلند شد و به یوسف و دیان نگاه کرد. هنوز در شوک بود، اما به سختی گفت: "شکر که آمدید…"
همه‌چیز خوب پیش می‌رفت... تا این‌که دنیا در یک لحظه متوقف شد.
صدای شلیک.
چرخیدم.
یوسف!
او به عقب خم شد، دستش را روی شکمش گذاشت، خون از میان انگشتانش جاری شد.
"نه!" صدایم لرزید، اما وقت نشد.
چشمانش بسته بود، اما نفس‌هایش همچنان سنگین و کُند بودند.
لمر فریاد کشید و بی‌اراده به سمت او دوید. "یوسف! یوسف!" صدای لمر در گوش من پیچید،
دوباره صدای شلیک. دردی داغ از پشت به بدنم پیچید. سوزشی شدید، گویا که آتش از میان گوشت و استخوانم عبور کرد.
نفسم بند آمد. پاهایم سست شد. دیان فریاد زد.
همه‌چیز تار شد...
و بعد، تاریکی مرا بلعید.
تاریکی… سنگین، عمیق، بی‌پایان. گویا درون خلا افتاده بودم، معلق بین بودن و نبودن. صدای فریادها هنوز در گوشم زنگ می‌زد، اما کم‌کم محو می‌شد. پلک‌هایم سنگین بودند، گویا وزنه‌ای رویشان گذاشته باشند، اما درد… درد واقعی بود.
احساس کردم روی چیزی سخت افتاده‌ام، نفس کشیدن سخت بود. سوزش شدیدی از کمرم پخش می‌شد، گویی آتشی خاموش‌نشدنی در درونم شعله‌ور شده باشد. خواستم تکان بخورم، اما بدنم به حرفم گوش نمی‌داد.
ناگهان صدای دیان را شنیدم. پر از خشم، نگرانی، و… ترس.
" کلثوم! لعنتی! بیدار بمان!

ادامه‌ دارد‌...
13👍1
بحث کردن با کسی که به دلایل و استدلال اعتقادی ندارد بسیار شبیه خوراندن دارو به مرده است!

👤 توماس‌پین
 
👍6
سخن حق


منشا اشتباهات ندانستن نیست
بلکه اعتقادات کورکورانه است...
👍4💯2
.



دوستا تشویش رمضان ره نکنین
رمضان فقط 15 روز اول و 15 روز آخرش سخت اس دگه مشکل نداره😑😴😂
🤣8😁3
-دعاى روز دوم •

((اللَّهُمَّ قَرَّبْنِى فِيهِ اِلَى مَرْضَاتِك وَجَنَّبْنِى فِيهِ مِنْ سَخَطِكَ وَنَقْمَائِكَ وَوَفَقْنِى فِيهِ لِقَرَائَةِ آيَاتِك
بِرَحْمَتِك يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِين)
«بار خدايا! دراين روز مرا به خشنوديهايت نزديك گردان واز خشم وانتقامت دور كن وبر خواندن آياتت موفق گردان به مهربانيت اى دلسوزترين مهربانان!»🍃🦋
❤‍🔥61👍1
رمضان رفته رفته باز آمد

بی نماز ها سر نماز آمد 🫥
😁8🤣5💔1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمضان رفته رفته باز آمد بی نماز ها سر نماز آمد 🫥
رمضان سی روز یاری میکنه
شکم های پر ره خالی میکنه 🦦
😂💔
😁15🌚1
عزیزان دل
امشب رمان نداریم متسفانه مشکلی پیش آمده که نمیتانن نشر کنن
.! 🙃
💔5👍1😁1
یا شایدم نشر بشه نمیدونم🙊
👏2
یک دلم میگه رمان خودم را نشر کنم
بعد میگم بزار تمام بشه بعد
😐
4👍1😁1
سبحان‌الله 🫠
ان‌شاءالله الله ما را هم‌برساند به چنین روزی❤️
مشتاقانه و بی صبرانه منتظر چنین روزی هستم که من هم بتوانم این‌ چنین تلاوت کنم او هم از حفظ🫀❤️‍🩹
11🥰2
یک طرف بیمِ گناه و یک طرف روی نگار
یا الهی رحم نما بر عاشقان روزه دار.! 🫠

#یک_شعری_هم_روا
6🔥2
سلام به همه
راستش میخام دلیل نشر نشدن رمان ره برتان روشن بسازم
.!
👍5🤔2
رمان وقتی دوشیزه سادات میخاستن دیشب نشر کنن از پیش‌شان اشتباهاً پاک شده و مجبوراً دوباره از سر بنویسند تا اینکه تمام شود صبور باشید.! 😊
💔4😐1