چـکـامـهـ زار 🌘📜
بعضی های به شکل حلزونی شد و بعضی هایش هم به شکل گل. خیلی زیبا شدند! «حالی نوبت بخار دادن است.» پرسیدم: دیگ منتو دارید؟ _ _ _ هممم... نمیفهم باش بیبینم. بعد کمی جستجو: ها است پیدایش کردم بیا! _ _ _ درست است تشکر. به طرف دیگ دیدم چی یک دیگ زیبایی دارد! یک دیگ…
در دوردست، آخر باغ را دیدم. قلبم تندتر زد، وقتش بود که ضربهی نهایی را بزنم! نفس عمیقی کشیدم، پایم را بیشتر روی پدال فشار دادم و... موتر مثل تیر از کنار هوسی گذشت!
_ _ _ کلثووووم! لمر و مهسا یکصدا فریاد زدند.
ولی من دیگر نمیشنیدم! چند لحظه بعد، محکم روی بریک زدم و موتر درست در چند قدمی آخر باغ ایستاد!
چند ثانیه بعد، هوسی هم رسید. از موترش پایین شد، عینکش را برداشت و با حیرت نگاهم کرد. بعد، لبخند زد و گفت:
_ _ _ قبول دارم، رانندگیات از گپزدنت بهتر است!
از موتر پایین شدم، در را بستم و با غرور گفتم:
_ _ _ گفتم که آمادهی شکست نیستی!
لمر دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
_ _ _ خدا نصیب نکند، فکر کردم امروز زنده نمیمانیم!
با خنده گفتم: پیشنهاد از خودت بود گلم.
_ _ _ من دیگر غلط بکنم چنین پیشنهادی برای تو بدهم!
مهسا هنوز هم شوکزده است.
_ _ _ قسم میخورم، اگر یکبار دیگر با تو سوار موتر شوم!
با خنده گفتم:
_ _ _ ديوانه جان هم خودت و هم من میدانیم که دوباره سوار موتر من میشی پس ناحق قسم نخور که مجبوری کفاره بدهی!
_ _ _ وایی حالا خو از دست شوک قسم خوردم پس کفاره باید بدهم؟
_ _ _ اگر دوباره سوار موتر من شوی بلی عزیز من باید بدهی.
_ _ _ خوب خیر بعداً میدهم.
هوسی با شیطنت گفت:
_ _ _ دفعهی بعد من مسابقه را میبرم!
لبخند زدم و گفتم:
_ _ _ خواب ببینی!
_ _ _ کلثووووم! لمر و مهسا یکصدا فریاد زدند.
ولی من دیگر نمیشنیدم! چند لحظه بعد، محکم روی بریک زدم و موتر درست در چند قدمی آخر باغ ایستاد!
چند ثانیه بعد، هوسی هم رسید. از موترش پایین شد، عینکش را برداشت و با حیرت نگاهم کرد. بعد، لبخند زد و گفت:
_ _ _ قبول دارم، رانندگیات از گپزدنت بهتر است!
از موتر پایین شدم، در را بستم و با غرور گفتم:
_ _ _ گفتم که آمادهی شکست نیستی!
لمر دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
_ _ _ خدا نصیب نکند، فکر کردم امروز زنده نمیمانیم!
با خنده گفتم: پیشنهاد از خودت بود گلم.
_ _ _ من دیگر غلط بکنم چنین پیشنهادی برای تو بدهم!
مهسا هنوز هم شوکزده است.
_ _ _ قسم میخورم، اگر یکبار دیگر با تو سوار موتر شوم!
با خنده گفتم:
_ _ _ ديوانه جان هم خودت و هم من میدانیم که دوباره سوار موتر من میشی پس ناحق قسم نخور که مجبوری کفاره بدهی!
_ _ _ وایی حالا خو از دست شوک قسم خوردم پس کفاره باید بدهم؟
_ _ _ اگر دوباره سوار موتر من شوی بلی عزیز من باید بدهی.
_ _ _ خوب خیر بعداً میدهم.
هوسی با شیطنت گفت:
_ _ _ دفعهی بعد من مسابقه را میبرم!
لبخند زدم و گفتم:
_ _ _ خواب ببینی!
❤9
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در دوردست، آخر باغ را دیدم. قلبم تندتر زد، وقتش بود که ضربهی نهایی را بزنم! نفس عمیقی کشیدم، پایم را بیشتر روی پدال فشار دادم و... موتر مثل تیر از کنار هوسی گذشت! _ _ _ کلثووووم! لمر و مهسا یکصدا فریاد زدند. ولی من دیگر نمیشنیدم! چند لحظه بعد، محکم روی…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_پنجاهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
و بعد، همه خندیدیم! رقابت تمام شده بود، ولی هیجانش هنوز هم در وجودم موج میزد. شاید این فقط یک مسابقهی ساده بود، اما برای من... طعم بردنش یک دنیا ارزش داشت!
***
و بالاخره به قریه و باغ نامدار فرح جان برسیدیم!
این مهسای مضر بود که چنین گفت!
همین که موتر را پارک کردم و پایین شدم، نفسم را با لذت کشیدم. بوی خاک نمزده و عطر گلهای وحشی در هوا پیچیده. اطرافم را نگاه کردم... چه جای باورنکردنیای!
شروع کردم به دید زدن اطراف!
واقعاً خیلی باغ قشنگی است!
در وسط باغ خانه خیلی زیبا و مدرنی قرار دارد!
خود قریه هم خیلی زیباست!
با خانه های کاه گلی.
تنها خانه مدرن اینجا از فرح شان است دیگر همه خانه ها گِلی هستند!
درختهای بلند و تنومند مثل نگهبانان قدیمی اطراف باغ ایستادند. شاخههایشان با نسیم ملایم تکان میخورند و صدای خشخش برگها یک موسیقی آرامبخش ساخته. آفتاب از میان شاخههای درهمتنیده عبور کرده و روی زمین سایههای بازیگوش انداخته.
چند قدم جلو رفتم، زیر پایم چمن نرم است، طوری که دوست دارم کفشهایم را دربیاورم و با پای برهنه رویش قدم بزنم. کمی آنطرفتر، حوضی کوچک قرار دارد که آبش مثل آینه میدرخشد. پرندهها در کنارش نشستهاند، گاهی نوکشان را در آب میزنند و بعد، با هیاهوی زیبایی پرواز میکنند.
در گوشهی باغ، تختهای چوبی گذاشته شده، رویشان قالینهای رنگارنگ پهن شده، انگار که منتظر ما باشند. از لابهلای درختها، میتوانستم سرک باریکی را ببینم که معلوم نبود به کجا میرسد، ولی دلم میخواست دنبالش بروم و کشفش کنم!
لبخند زدم و در دلم گفتم:
_ _ _ اینجا یک قِسم دیگر جادویی است!
لمر از پشت سرم گفت:
_ _ _ کلثوم، بیا اینجا، ببین چقدر هوا تازه است!
گفتم: میآیم.
چشمانم را بستم، یک نفس عمیق دیگر کشیدم و آهسته گفتم:
_ _ _ کاش میشد این لحظه را برای همیشه نگه دارم!
همینطور که غرق زیبایی باغ بودم، مهسا از پشت سر بازویم را گرفت و گفت:
_ _ _ کلثوم، بیخیال دید زدن شو، بیا اینجا کنار ما بشین!
به سمتشان رفتم. لمر روی یکی از تختهای چوبی نشسته و با خوشحالی دستش را روی قالین نرم میکشد. مهسا هم رفت خودش را انداخت روی بالشتهای رنگارنگ و گفت:
_ _ _ وای، اینجا واقعاً یک جای افسانهای است!
کنارشان نشستم و کفشهایم را درآوردم. چمن زیر پایم حس عجیبی داشت، یک نرمی دلچسب که آدم را به ماندن و قدم زدن تشویق میکرد. نسیم آرامی میوزید و بوی گلها را با خودش میآورد.
چشمم به درختهای کنار حوض افتاد. میوههای کوچک و رسیده از شاخهها آویزان بودند. با شیطنت گفتم:
_ _ _ دخترا، چی میگین که یک سری به درختا بزنیم؟!
لمر خندید:
_ _ _ مهسا، بیا بگیرش! کلثوم تصمیم گرفته امروز همه ما را بدبخت کنه!
مهسا بلند شد و با خنده گفت:
_ _ _ اگر یکبار هم بیجنجال یک جای بریم، دنیا خلاص میشه!
سرم را بالا گرفتم و گفتم:
_ _ _ خوب، کسی که زندگی را بدون هیجان میگذراند، اصلاً زندگی نکرده!
لمر با خنده گفت:
_ _ _ درست است خانم فیلسوف، بگو حالا چی کنیم؟
همین لحظه، چشمم به هوسی افتاد که در گوشهای ایستاده، دستهایش را در جیب کرده و با یک نگاه مشکوک ما را زیر نظر دارد.
لبخند شیطنتآمیزی زدم و بلند گفتم:
_ _ _ هوسی، میایی با ما درختنوردی؟ یا که میترسی؟!
هوسی یک ابرویش را بالا برد، یک لبخند کج زد و گفت:
_ _ _ اگر مسابقه باشه، من همیشه آمادهام!
نگاهی به لمر و مهسا انداختم،
دیدم آنها هم آماده هستند ولی فریال با فرح عقب نشینی کردند!
دستم را به طرف درخت دراز کردم و با لبخند گفتم:
_ _ _ پس بریم ببینیم کی اولین میوه را میچینه!
و بعد، با هیجان دویدم سمت درخت، بدون اینکه منتظر بقیه بمانم!
همینکه دویدم سمت درخت، صدای خندهی لمر و مهسا از پشت سرم بلند شد. هوسی هم با قدمهای آرام اما مطمئن به طرف درخت آمد. از همان اول معلوم بود که این دختر مغرور نمیخواهد ببازد!
با سرعت خودم را به درخت رساندم، دستانم را به شاخهی پایینش گرفتم و شروع کردم به بالا رفتن. لمر و مهسا از پایین تشویقم میکردند، ولی هوسی هنوز همانطور ایستاده و فقط نگاهم میکرد.
بالا که رسیدم، دستم را دراز کردم و یک میوهی رسیده را چیدم. پیروزمندانه پایین را نگاه کردم و گفتم:
_ _ _ ها، دیدین؟ من برنده شدم!
هوسی که هنوز پایین بود، دست به سینه ایستاد و گفت:
_ _ _ نهخیر، مسابقهی واقعی این نبود. حالا که انقدر ادعا داری، بیا پایین، یک مسابقهی اصلی میزنیم!
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_پنجاهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
و بعد، همه خندیدیم! رقابت تمام شده بود، ولی هیجانش هنوز هم در وجودم موج میزد. شاید این فقط یک مسابقهی ساده بود، اما برای من... طعم بردنش یک دنیا ارزش داشت!
***
و بالاخره به قریه و باغ نامدار فرح جان برسیدیم!
این مهسای مضر بود که چنین گفت!
همین که موتر را پارک کردم و پایین شدم، نفسم را با لذت کشیدم. بوی خاک نمزده و عطر گلهای وحشی در هوا پیچیده. اطرافم را نگاه کردم... چه جای باورنکردنیای!
شروع کردم به دید زدن اطراف!
واقعاً خیلی باغ قشنگی است!
در وسط باغ خانه خیلی زیبا و مدرنی قرار دارد!
خود قریه هم خیلی زیباست!
با خانه های کاه گلی.
تنها خانه مدرن اینجا از فرح شان است دیگر همه خانه ها گِلی هستند!
درختهای بلند و تنومند مثل نگهبانان قدیمی اطراف باغ ایستادند. شاخههایشان با نسیم ملایم تکان میخورند و صدای خشخش برگها یک موسیقی آرامبخش ساخته. آفتاب از میان شاخههای درهمتنیده عبور کرده و روی زمین سایههای بازیگوش انداخته.
چند قدم جلو رفتم، زیر پایم چمن نرم است، طوری که دوست دارم کفشهایم را دربیاورم و با پای برهنه رویش قدم بزنم. کمی آنطرفتر، حوضی کوچک قرار دارد که آبش مثل آینه میدرخشد. پرندهها در کنارش نشستهاند، گاهی نوکشان را در آب میزنند و بعد، با هیاهوی زیبایی پرواز میکنند.
در گوشهی باغ، تختهای چوبی گذاشته شده، رویشان قالینهای رنگارنگ پهن شده، انگار که منتظر ما باشند. از لابهلای درختها، میتوانستم سرک باریکی را ببینم که معلوم نبود به کجا میرسد، ولی دلم میخواست دنبالش بروم و کشفش کنم!
لبخند زدم و در دلم گفتم:
_ _ _ اینجا یک قِسم دیگر جادویی است!
لمر از پشت سرم گفت:
_ _ _ کلثوم، بیا اینجا، ببین چقدر هوا تازه است!
گفتم: میآیم.
چشمانم را بستم، یک نفس عمیق دیگر کشیدم و آهسته گفتم:
_ _ _ کاش میشد این لحظه را برای همیشه نگه دارم!
همینطور که غرق زیبایی باغ بودم، مهسا از پشت سر بازویم را گرفت و گفت:
_ _ _ کلثوم، بیخیال دید زدن شو، بیا اینجا کنار ما بشین!
به سمتشان رفتم. لمر روی یکی از تختهای چوبی نشسته و با خوشحالی دستش را روی قالین نرم میکشد. مهسا هم رفت خودش را انداخت روی بالشتهای رنگارنگ و گفت:
_ _ _ وای، اینجا واقعاً یک جای افسانهای است!
کنارشان نشستم و کفشهایم را درآوردم. چمن زیر پایم حس عجیبی داشت، یک نرمی دلچسب که آدم را به ماندن و قدم زدن تشویق میکرد. نسیم آرامی میوزید و بوی گلها را با خودش میآورد.
چشمم به درختهای کنار حوض افتاد. میوههای کوچک و رسیده از شاخهها آویزان بودند. با شیطنت گفتم:
_ _ _ دخترا، چی میگین که یک سری به درختا بزنیم؟!
لمر خندید:
_ _ _ مهسا، بیا بگیرش! کلثوم تصمیم گرفته امروز همه ما را بدبخت کنه!
مهسا بلند شد و با خنده گفت:
_ _ _ اگر یکبار هم بیجنجال یک جای بریم، دنیا خلاص میشه!
سرم را بالا گرفتم و گفتم:
_ _ _ خوب، کسی که زندگی را بدون هیجان میگذراند، اصلاً زندگی نکرده!
لمر با خنده گفت:
_ _ _ درست است خانم فیلسوف، بگو حالا چی کنیم؟
همین لحظه، چشمم به هوسی افتاد که در گوشهای ایستاده، دستهایش را در جیب کرده و با یک نگاه مشکوک ما را زیر نظر دارد.
لبخند شیطنتآمیزی زدم و بلند گفتم:
_ _ _ هوسی، میایی با ما درختنوردی؟ یا که میترسی؟!
هوسی یک ابرویش را بالا برد، یک لبخند کج زد و گفت:
_ _ _ اگر مسابقه باشه، من همیشه آمادهام!
نگاهی به لمر و مهسا انداختم،
دیدم آنها هم آماده هستند ولی فریال با فرح عقب نشینی کردند!
دستم را به طرف درخت دراز کردم و با لبخند گفتم:
_ _ _ پس بریم ببینیم کی اولین میوه را میچینه!
و بعد، با هیجان دویدم سمت درخت، بدون اینکه منتظر بقیه بمانم!
همینکه دویدم سمت درخت، صدای خندهی لمر و مهسا از پشت سرم بلند شد. هوسی هم با قدمهای آرام اما مطمئن به طرف درخت آمد. از همان اول معلوم بود که این دختر مغرور نمیخواهد ببازد!
با سرعت خودم را به درخت رساندم، دستانم را به شاخهی پایینش گرفتم و شروع کردم به بالا رفتن. لمر و مهسا از پایین تشویقم میکردند، ولی هوسی هنوز همانطور ایستاده و فقط نگاهم میکرد.
بالا که رسیدم، دستم را دراز کردم و یک میوهی رسیده را چیدم. پیروزمندانه پایین را نگاه کردم و گفتم:
_ _ _ ها، دیدین؟ من برنده شدم!
هوسی که هنوز پایین بود، دست به سینه ایستاد و گفت:
_ _ _ نهخیر، مسابقهی واقعی این نبود. حالا که انقدر ادعا داری، بیا پایین، یک مسابقهی اصلی میزنیم!
🔥7❤2👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در دوردست، آخر باغ را دیدم. قلبم تندتر زد، وقتش بود که ضربهی نهایی را بزنم! نفس عمیقی کشیدم، پایم را بیشتر روی پدال فشار دادم و... موتر مثل تیر از کنار هوسی گذشت! _ _ _ کلثووووم! لمر و مهسا یکصدا فریاد زدند. ولی من دیگر نمیشنیدم! چند لحظه بعد، محکم روی…
چشمهایم را ریز کردم و گفتم:
_ _ _ مسابقهی اصلی؟ چی در نظر داری؟
با آن لبخند معروفش، یک دستش را روی موترش زد و گفت:
_ _ _ موتر دوانی! از این سر باغ تا دروازهی اصلی، هر کی زودتر برسه برنده است.
لمر با هیجان گفت:
_ _ _ اووووف، مسابقهی کلثوم و هوسی! این یکی خیلی جالب میشه!
مهسا خندید و گفت:
_ _ _ ولی میدانی که کلثوم خیلی کلهشق است، این رقابت ساده نمیگذره!
از درخت پایین پریدم، دستهایم را به هم زدم و گفتم:
هوسی جان دو بار مسابقه دادم و برنده شدم فکر نمیکنی برای امروز همین قدر باخت برایت بس بس است؟
_ _ _ نه من هیچ وقت باخت را قبول نمیکنم.
_ _ _ پس گناه خودت است برای امروز همین قدر مسابقه کفایت میکند.
او هم بدون چون چرا قبول کرد!
مهسا با مضریت گفت: میگم کلثوم چطور شادی باز ها واری سر درخت بالا شدی و پس پریدی!
ههههههه.
همه شروع کردن به قهقهه زدن.
با غرور گفتم: عزیز من این ها همه اش استعداد است!
او هم استعداد خدا دادی خیر است که شما ها محروم هستین از این استعداد ها!
با صدای فرح به طرفش رفتیم.
فرح: خب دخترا جنگ بسه دگه میفهمین که کلثوم کسی نمیتونه به گپ پس بیاره ههههه!
یعنی کلثوم با این زبانش اصلاً بند نمیماند!
به شمول خودم همه شروع کردیم به خنديدن!
دوباره فرح گفت: خیلی خوش امدین به باغ نوم دار ما ههههه.
همه گفتیم خوش باشی.
فرح: فعلا بیایم به همی روی حویلی به هوا تازه بشینیم باز به داخل میریم.
همه قبول کرده و رفتیم به سمتی که میز و چوکی گذاشته بودن!
چند دقیقهی نشستیم بود که پیر زنی با سینی چای و شیرینی به سمت مان آمد!
وقتی که آمد بلند شده همراهش احوال پرسی کردم دیگران هم وقتی من را دیدن مجبور شدن که برخيزند و احوال پرسی کنند!
خالهی خیلی مهربانی است.
_ _ _ فرح دخترمه خیلی خوش امدی.
_ _ _ تشکر عزیز جو خوش باشین.
ببخشن دگه که شمار به زحمت کردیم!
- - - نی دخترمه زحمت چی! خونه خودشمانه قدم ها شما بالی چیشما ما!
- - - تشکر، ببخشید معرفی نکردم اینا عزیز جان مهان یعنی فقط مه عزیز میگوم در اصل اسم نا مقدس هستش.
شما هم دگه دل شما مثل مه عزیز جان میگن یا هم اسم نا میگن اختیار خو دارن ههههه.
همه گفتیم خوش شدیم خاله جان.
گفتم: او نام ها باشد برای تو ما فقط خاله جان میگیم ههههه.
خاله مقدس: اختیار دارن دخترامه من هم خیلی خش شدم از دیدن شما.
پس فعلاً مه برم که کار دارم شما هم راحت باشین.
_ _ _ به چشم خاله جان.
غرق در قصه کردن بودیم ولی با شنیدن آواز چندین تا پسر همه در سکوت رفتیم!
بعد چند لحظه پسران قد بلندی وارد حویلی او هم در همین سمتی که ما نشستیم شدند!
همه ما با تعجب به سمت همدیگر میبینیم.
گفتم: فرحح نکند اینها همان برادرت با رفیق هایش هستند؟
فرح که خودش هم در شوک بود با لکنت گفت: ن..نن..نمیفهمم ولی اینا امروز نمی امدند مم به خاطر همی امروز انتخاب کردیم قبلا فقط روز ها جمعه میامدن ولی امروز که پنجشنبه یه!
گفتم: آه از دست شما ها!
صدای قدم ها و آواز شان بلند تر شد و گواهی این را میدهد که نزدیک تر شدن!
نقاب هم نزدیم!
لا حول ولا قوة إلا بالله
یا الله خودت کمکم کن حالا چی بدی کنم؟!
مجبوری فقط ماسکم را بلند کردم ولی باید تا چی وقت با ماسک سر کنم و بنشينم!؟
از رشته افکارم جدا شدم دیدم که وقت در پیش چشمان مان سبز شدند.
لمر آهسته پیش گوشم گفت کلثوم در کدام فکر غرق بودی؟
یک ساعت است صدایت داریم.
با تعجب گفتم: واقعاً؟
مهسا: بلی ها واقعاً!
_ _ _ خوب خیر بگذریم.
_ _ _ علیکم سلام!
این دیان است که چنین گفت!
دوباره همه سکوت کردن و باز هم خودم ماندم!
گفتم: ببخشيد؟
گفت: هیچی شما سلام دادین ما هم علیک گرفتیم!
این طعنه بود چون ما برای شان سلام ندادیم.
با پوزخند گفتم: شما وارد اینجا شدی پس باید اول شما سلام بدهی نه ما!
دوباره او هم با پوزخند جواب داد: بلی بلی همینطور است!
شما درست میگویید!
گفتم: من همیشه درست میگم.
حالا که درست دیدم فقط دیان است با برادر فرح که اسمش را در دانشگاه شنیده بودم!
اسمش چی بود؟
آهان آرمان بود!
بعد چند لحظه عرش با یوسف و آریان و یکی دوتا پسر ناشناخته دیگر هم وارد شدند!
وقتی دیان یوسف را دید حالت چهره اش دگرگون شد ولی هیچ کاری نکرد!
زیر لب یک لا حول گفتم.
یا الله چرا هر جا که میرم اینها هم جن واری پیدا میشوند؟!
آرمان: خب ما درست معرفی نشدیم!
مه آرمان هستم برار فرح بقیه هم که همدیگه خو میشناسیم چون همگی ما به یک پوهنتون هستیم.
این بار فرح گفت: هاا لالاجو میشناسیم ولی فکر نمی کردم شما هم امروز بیایم به اینجی چون دائم فقط، روز ها جمعه میامدین از همو خاطر ما امروز امدیم!
_ _ _ مسابقهی اصلی؟ چی در نظر داری؟
با آن لبخند معروفش، یک دستش را روی موترش زد و گفت:
_ _ _ موتر دوانی! از این سر باغ تا دروازهی اصلی، هر کی زودتر برسه برنده است.
لمر با هیجان گفت:
_ _ _ اووووف، مسابقهی کلثوم و هوسی! این یکی خیلی جالب میشه!
مهسا خندید و گفت:
_ _ _ ولی میدانی که کلثوم خیلی کلهشق است، این رقابت ساده نمیگذره!
از درخت پایین پریدم، دستهایم را به هم زدم و گفتم:
هوسی جان دو بار مسابقه دادم و برنده شدم فکر نمیکنی برای امروز همین قدر باخت برایت بس بس است؟
_ _ _ نه من هیچ وقت باخت را قبول نمیکنم.
_ _ _ پس گناه خودت است برای امروز همین قدر مسابقه کفایت میکند.
او هم بدون چون چرا قبول کرد!
مهسا با مضریت گفت: میگم کلثوم چطور شادی باز ها واری سر درخت بالا شدی و پس پریدی!
ههههههه.
همه شروع کردن به قهقهه زدن.
با غرور گفتم: عزیز من این ها همه اش استعداد است!
او هم استعداد خدا دادی خیر است که شما ها محروم هستین از این استعداد ها!
با صدای فرح به طرفش رفتیم.
فرح: خب دخترا جنگ بسه دگه میفهمین که کلثوم کسی نمیتونه به گپ پس بیاره ههههه!
یعنی کلثوم با این زبانش اصلاً بند نمیماند!
به شمول خودم همه شروع کردیم به خنديدن!
دوباره فرح گفت: خیلی خوش امدین به باغ نوم دار ما ههههه.
همه گفتیم خوش باشی.
فرح: فعلا بیایم به همی روی حویلی به هوا تازه بشینیم باز به داخل میریم.
همه قبول کرده و رفتیم به سمتی که میز و چوکی گذاشته بودن!
چند دقیقهی نشستیم بود که پیر زنی با سینی چای و شیرینی به سمت مان آمد!
وقتی که آمد بلند شده همراهش احوال پرسی کردم دیگران هم وقتی من را دیدن مجبور شدن که برخيزند و احوال پرسی کنند!
خالهی خیلی مهربانی است.
_ _ _ فرح دخترمه خیلی خوش امدی.
_ _ _ تشکر عزیز جو خوش باشین.
ببخشن دگه که شمار به زحمت کردیم!
- - - نی دخترمه زحمت چی! خونه خودشمانه قدم ها شما بالی چیشما ما!
- - - تشکر، ببخشید معرفی نکردم اینا عزیز جان مهان یعنی فقط مه عزیز میگوم در اصل اسم نا مقدس هستش.
شما هم دگه دل شما مثل مه عزیز جان میگن یا هم اسم نا میگن اختیار خو دارن ههههه.
همه گفتیم خوش شدیم خاله جان.
گفتم: او نام ها باشد برای تو ما فقط خاله جان میگیم ههههه.
خاله مقدس: اختیار دارن دخترامه من هم خیلی خش شدم از دیدن شما.
پس فعلاً مه برم که کار دارم شما هم راحت باشین.
_ _ _ به چشم خاله جان.
غرق در قصه کردن بودیم ولی با شنیدن آواز چندین تا پسر همه در سکوت رفتیم!
بعد چند لحظه پسران قد بلندی وارد حویلی او هم در همین سمتی که ما نشستیم شدند!
همه ما با تعجب به سمت همدیگر میبینیم.
گفتم: فرحح نکند اینها همان برادرت با رفیق هایش هستند؟
فرح که خودش هم در شوک بود با لکنت گفت: ن..نن..نمیفهمم ولی اینا امروز نمی امدند مم به خاطر همی امروز انتخاب کردیم قبلا فقط روز ها جمعه میامدن ولی امروز که پنجشنبه یه!
گفتم: آه از دست شما ها!
صدای قدم ها و آواز شان بلند تر شد و گواهی این را میدهد که نزدیک تر شدن!
نقاب هم نزدیم!
لا حول ولا قوة إلا بالله
یا الله خودت کمکم کن حالا چی بدی کنم؟!
مجبوری فقط ماسکم را بلند کردم ولی باید تا چی وقت با ماسک سر کنم و بنشينم!؟
از رشته افکارم جدا شدم دیدم که وقت در پیش چشمان مان سبز شدند.
لمر آهسته پیش گوشم گفت کلثوم در کدام فکر غرق بودی؟
یک ساعت است صدایت داریم.
با تعجب گفتم: واقعاً؟
مهسا: بلی ها واقعاً!
_ _ _ خوب خیر بگذریم.
_ _ _ علیکم سلام!
این دیان است که چنین گفت!
دوباره همه سکوت کردن و باز هم خودم ماندم!
گفتم: ببخشيد؟
گفت: هیچی شما سلام دادین ما هم علیک گرفتیم!
این طعنه بود چون ما برای شان سلام ندادیم.
با پوزخند گفتم: شما وارد اینجا شدی پس باید اول شما سلام بدهی نه ما!
دوباره او هم با پوزخند جواب داد: بلی بلی همینطور است!
شما درست میگویید!
گفتم: من همیشه درست میگم.
حالا که درست دیدم فقط دیان است با برادر فرح که اسمش را در دانشگاه شنیده بودم!
اسمش چی بود؟
آهان آرمان بود!
بعد چند لحظه عرش با یوسف و آریان و یکی دوتا پسر ناشناخته دیگر هم وارد شدند!
وقتی دیان یوسف را دید حالت چهره اش دگرگون شد ولی هیچ کاری نکرد!
زیر لب یک لا حول گفتم.
یا الله چرا هر جا که میرم اینها هم جن واری پیدا میشوند؟!
آرمان: خب ما درست معرفی نشدیم!
مه آرمان هستم برار فرح بقیه هم که همدیگه خو میشناسیم چون همگی ما به یک پوهنتون هستیم.
این بار فرح گفت: هاا لالاجو میشناسیم ولی فکر نمی کردم شما هم امروز بیایم به اینجی چون دائم فقط، روز ها جمعه میامدین از همو خاطر ما امروز امدیم!
❤8👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در دوردست، آخر باغ را دیدم. قلبم تندتر زد، وقتش بود که ضربهی نهایی را بزنم! نفس عمیقی کشیدم، پایم را بیشتر روی پدال فشار دادم و... موتر مثل تیر از کنار هوسی گذشت! _ _ _ کلثووووم! لمر و مهسا یکصدا فریاد زدند. ولی من دیگر نمیشنیدم! چند لحظه بعد، محکم روی…
آرمان: خب یکبارگی شد اگر شما راحت نین ما میرم!
به طرف چهره های شان دیدم یک رقم خود را مظلوم گرفتند بیخی پشک واری!
و باز هم نگاه همه دختران به سمت من است!
وقتی دیدم دلم سوخت برايشان گفتم: نه لازم نیست البته به نظر من چون انقدر راه دور و دراز را آمدید گناه دارید که حالا بخاطر ما دوباره برگردید!
آرمان: ههههه ها والا راست میگم!
پس شما راحت باشین باغ و خونه خیلی کلون اس دل شما جمع باشه!
ما به ته خونه میریم!
با گفتن این گپ همه شان به سمت خانه رفتند.
دیان که تا حال سرش،در گوشی خم بود یک نگاهی به طرف من انداخت و بعد رفت!
یوسف همچنان یک نگاه خیلی کوتاه انداخت بعد او هم از پشت دیگران رفت.
ما ها هم دوباره شروع کردیم به قصه کردن!
بعد چند لحظه غذا آماده شد.
سفره پهن شد.
غذا صرف شد.
دوباره سفره جمع شد.
وقتی خاله مقدس آمد گفتم: خاله جان دست تان درد نکند همه چیز خیلی عالی و مزه دار بود!
با مهربانی گفت: خواهش میکنم دخترمه
خداکنه خوش شما امده باشه
همه گفتند: خوش ما آمد واقعاً عالی بود همه چیز.
گرچه منِ که دست گرفته از غذا های بیرون میخورم یعنی خیلی کم کم از شان میخورم چون غذای هر جای بر دلم نمینشیند.
ولی این غذای هراتی واقعاً عالی بود.
چای آوردند دوباره همه مصروف خوردن شدن.
با اعتراض گفتم: ای بابا نمیدانم که چکر آمدین یا به خوردن و ویدیو و عکس گرفتن!
جمع کنید گوشی های تان را هله زود!
مهسا: خوب بعدش چیکار کنیم؟
هوسی با خنده گفت: پس بیایید کمی غیبت کنیم ههههه.
چشمان مهسا و لمر به طرف من چرخید!
مهسا: قبر خوده کندی هوسی جان حالا بنشین و گوش کن ههههه.
یکی در شانه اش زده گفتم: چُپ نمیشینی!
باز میگن غیبت کنیم میدانی غیبت چقدر گناه دارد؟
رسول الله (صلیاللهعلیهوسلم) فرمودند:
" الغِيبَةُ أَشَدُّ مِنَ الزِّنَا."
"غیبت کردن از زنا بدتر است."
عرض شد: "چگونه غیبت از زنا بدتر است، ای رسول خدا؟"
فرمودند: "مرد زنا میکند و سپس توبه مینماید، پس خداوند توبهاش را میپذیرد، اما غیبتکننده بخشیده نمیشود تا زمانی که شخصی که از او غیبت کرده، او را ببخشد."
همه شان مات ماندن گفتم: بلی عزیزانم اینطوری ها است!
دگه نبینم که نام غیبت را بگيريد.
همه شان گفتند: به چشم.
فرح گفت: میگوم هیشتنه به اون سمت باغ بریم پیش اسب ها! !
تا نام اسب را گرفت از دست خوشحالی خود را کنترول کرده نتوانستم با هیجان گفتم: شما مزرعه و اسب هم دارید؟
گفت: ها که داریم پس چی فکر کردی؟!
_ _ _ پس هله آماده شوید بریم.
همه آماده شدن حرکت کردیم سمت مزرعه که او هم داخل باغ قرار دارد.
واقعاً این باغ بزرگ تر از چیزی بوده که فکرش را میکردم.
فرح: اینم از ای طرف باغ و اسب ها؟!
گفتم: وای خدا چقدر این اسب ها زیبا هستند.
همین که چشمم به اسب های زیبا و قوی هیکل افتاد، دیگر دنیا را فراموش کردم. قدمهایم بیاختیار به سمتشان رفت. نوازش نرم یالهایشان حس عجیبی داشت، مثل لمس ابریشم خالص. یکی از اسب ها، با چشمان درشت و براقش به من خیره شد. دستم را آرام روی پیشانیاش کشیدم و زیر لب گفتم:
_ _ _ تو واقعاً زیبایی...
دخترا کمی آنطرفتر سرگرم گپ زدن بودند، اما وقتی برگشتم، دیدم که از قصد من را تنها گذاشتهاند و دور شدهاند. اخمهایم را درهم کشیدم و زیر لب غر زدم:
_ _ _ عالی شد! دقیق همینجا تنهایم گذاشتن!
همین که خواستم برگردم، صدایی آشنا از پشت سرم بلند شد:
_ _ _ اسب دوانی را یاد داری؟
نفسم در سینه حبس شد. آرام برگشتم و با چهرهی دیان روبهرو شدم. مثل همیشه مغرور و بیاحساس، اما چشمانش تیز و نافذ، انگار که همه چیز را میخواند.
زبانم قبل از مغزم حرکت کرد و بیاختیار گفتم:
_ _ _ نَه، یاد ندارم.
به طرف چهره های شان دیدم یک رقم خود را مظلوم گرفتند بیخی پشک واری!
و باز هم نگاه همه دختران به سمت من است!
وقتی دیدم دلم سوخت برايشان گفتم: نه لازم نیست البته به نظر من چون انقدر راه دور و دراز را آمدید گناه دارید که حالا بخاطر ما دوباره برگردید!
آرمان: ههههه ها والا راست میگم!
پس شما راحت باشین باغ و خونه خیلی کلون اس دل شما جمع باشه!
ما به ته خونه میریم!
با گفتن این گپ همه شان به سمت خانه رفتند.
دیان که تا حال سرش،در گوشی خم بود یک نگاهی به طرف من انداخت و بعد رفت!
یوسف همچنان یک نگاه خیلی کوتاه انداخت بعد او هم از پشت دیگران رفت.
ما ها هم دوباره شروع کردیم به قصه کردن!
بعد چند لحظه غذا آماده شد.
سفره پهن شد.
غذا صرف شد.
دوباره سفره جمع شد.
وقتی خاله مقدس آمد گفتم: خاله جان دست تان درد نکند همه چیز خیلی عالی و مزه دار بود!
با مهربانی گفت: خواهش میکنم دخترمه
خداکنه خوش شما امده باشه
همه گفتند: خوش ما آمد واقعاً عالی بود همه چیز.
گرچه منِ که دست گرفته از غذا های بیرون میخورم یعنی خیلی کم کم از شان میخورم چون غذای هر جای بر دلم نمینشیند.
ولی این غذای هراتی واقعاً عالی بود.
چای آوردند دوباره همه مصروف خوردن شدن.
با اعتراض گفتم: ای بابا نمیدانم که چکر آمدین یا به خوردن و ویدیو و عکس گرفتن!
جمع کنید گوشی های تان را هله زود!
مهسا: خوب بعدش چیکار کنیم؟
هوسی با خنده گفت: پس بیایید کمی غیبت کنیم ههههه.
چشمان مهسا و لمر به طرف من چرخید!
مهسا: قبر خوده کندی هوسی جان حالا بنشین و گوش کن ههههه.
یکی در شانه اش زده گفتم: چُپ نمیشینی!
باز میگن غیبت کنیم میدانی غیبت چقدر گناه دارد؟
رسول الله (صلیاللهعلیهوسلم) فرمودند:
" الغِيبَةُ أَشَدُّ مِنَ الزِّنَا."
"غیبت کردن از زنا بدتر است."
عرض شد: "چگونه غیبت از زنا بدتر است، ای رسول خدا؟"
فرمودند: "مرد زنا میکند و سپس توبه مینماید، پس خداوند توبهاش را میپذیرد، اما غیبتکننده بخشیده نمیشود تا زمانی که شخصی که از او غیبت کرده، او را ببخشد."
همه شان مات ماندن گفتم: بلی عزیزانم اینطوری ها است!
دگه نبینم که نام غیبت را بگيريد.
همه شان گفتند: به چشم.
فرح گفت: میگوم هیشتنه به اون سمت باغ بریم پیش اسب ها! !
تا نام اسب را گرفت از دست خوشحالی خود را کنترول کرده نتوانستم با هیجان گفتم: شما مزرعه و اسب هم دارید؟
گفت: ها که داریم پس چی فکر کردی؟!
_ _ _ پس هله آماده شوید بریم.
همه آماده شدن حرکت کردیم سمت مزرعه که او هم داخل باغ قرار دارد.
واقعاً این باغ بزرگ تر از چیزی بوده که فکرش را میکردم.
فرح: اینم از ای طرف باغ و اسب ها؟!
گفتم: وای خدا چقدر این اسب ها زیبا هستند.
همین که چشمم به اسب های زیبا و قوی هیکل افتاد، دیگر دنیا را فراموش کردم. قدمهایم بیاختیار به سمتشان رفت. نوازش نرم یالهایشان حس عجیبی داشت، مثل لمس ابریشم خالص. یکی از اسب ها، با چشمان درشت و براقش به من خیره شد. دستم را آرام روی پیشانیاش کشیدم و زیر لب گفتم:
_ _ _ تو واقعاً زیبایی...
دخترا کمی آنطرفتر سرگرم گپ زدن بودند، اما وقتی برگشتم، دیدم که از قصد من را تنها گذاشتهاند و دور شدهاند. اخمهایم را درهم کشیدم و زیر لب غر زدم:
_ _ _ عالی شد! دقیق همینجا تنهایم گذاشتن!
همین که خواستم برگردم، صدایی آشنا از پشت سرم بلند شد:
_ _ _ اسب دوانی را یاد داری؟
نفسم در سینه حبس شد. آرام برگشتم و با چهرهی دیان روبهرو شدم. مثل همیشه مغرور و بیاحساس، اما چشمانش تیز و نافذ، انگار که همه چیز را میخواند.
زبانم قبل از مغزم حرکت کرد و بیاختیار گفتم:
_ _ _ نَه، یاد ندارم.
❤14❤🔥1👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
آرمان: خب یکبارگی شد اگر شما راحت نین ما میرم! به طرف چهره های شان دیدم یک رقم خود را مظلوم گرفتند بیخی پشک واری! و باز هم نگاه همه دختران به سمت من است! وقتی دیدم دلم سوخت برايشان گفتم: نه لازم نیست البته به نظر من چون انقدر راه دور و دراز را آمدید گناه…
یک قسمت هدیه تقدیم شما!🫠
❤🔥10
Forwarded from حرفینو - غیرفعال
https://t.me/https_Qalam_khiyal/704
شده شده ☺️
یک پیشنهاد عزیز خواهر قسمت ها را که نشر میکنین تا جای خوب هیجانیش نشر کنین که ذوق ما از بین نره
در کل همه چیز های رومان تان قابل توصیف اس به خصوص جنبههای دینی اش که باعث میشه احکام خدا را دوباره بفهمیم و عملی کنیم واقعا بابت ای خرسند استم
شده شده ☺️
یک پیشنهاد عزیز خواهر قسمت ها را که نشر میکنین تا جای خوب هیجانیش نشر کنین که ذوق ما از بین نره
در کل همه چیز های رومان تان قابل توصیف اس به خصوص جنبههای دینی اش که باعث میشه احکام خدا را دوباره بفهمیم و عملی کنیم واقعا بابت ای خرسند استم
Telegram
عـالـمـخـیـالـ ✍🏼🦋
نظریات تان را بگین هیجانی شده یا نه😕🙄
❤🔥8
Forwarded from . (h̶u̶s̶n̶a̶シ︎)
+مرد:
_زن:
اگر مردها وجود نداشتن، کی از شما محافظت میکرد؟
_زن:
در مقابل کی؟؟!
❤🔥5👏1
Forwarded from مکتب روشنایی
✿سنت های روز جمعه↷
➊ قرائت سورهی کهف،
➋ غسل نمودن،
➌ مسواک زدن،
➍ استفاده ازخوشبویی.
➎ پوشیدن لباس نو،
➏ دعا نمودن در روز جمعه،
➐ زیاد درود فرستادن بر رسول اللهﷺ
➑ زود رفتن به مسجد.
«اللَّهُمِّ صلی وسَـلِّم علَى نَبِينَا
➊ قرائت سورهی کهف،
➋ غسل نمودن،
➌ مسواک زدن،
➍ استفاده ازخوشبویی.
➎ پوشیدن لباس نو،
➏ دعا نمودن در روز جمعه،
➐ زیاد درود فرستادن بر رسول اللهﷺ
➑ زود رفتن به مسجد.
«اللَّهُمِّ صلی وسَـلِّم علَى نَبِينَا
❤5❤🔥2
Forwarded from مکتب روشنایی
وقت اجابت دعاست!
تلاوت سوره را فراموش نکنید،
و ما را هم به دعای نیک تان شریک سازید.
تلاوت سوره را فراموش نکنید،
و ما را هم به دعای نیک تان شریک سازید.
دعا کنيد افغانستان قسمیکه انگلند را در کریکت برد امشب آسترالیا را هم ببرد!.
🔥3👍1
🌙 رمضان مبارک
فردا شنبه اول ماه مبارک رمضان، ماه پر برکت و ماه بندگی برای همه مسلمین مبارک باد. انشاءالله که این ماه عزیز برای همه شما پر از رحمت، برکت، و مغفرت باشد.
رمضان ماهی است که در آن درهای رحمت خداوند به روی بندگان باز میشود و فرصتی برای تطهیر دلها و نیتهاست. در این ماه، دعاها مستجاب میشود و خداوند بزرگ، بندگانش را با بخشش و محبت فراوان خود نوازش میدهد.
بیایید در این ماه، با همدلی و یاری به یکدیگر، در کنار هم در عبادات و اعمال نیکو شریک شویم. نمازهای روزانه، قرآن خواندن، صدقه دادن و به یاد نیازمندان بودن، از بهترین اعمالی هستند که میتوانند ما را به خداوند نزدیکتر کنند و در این ماه مبارک به جلب رضایت خداوند و رسیدن به سعادت دنیوی و اخروی کمک کنند.
همچنین، ماه رمضان فرصتی است برای خودسازی، بهبود اخلاق و تقویت روح. دعای ما برای همه شما این است که در این ماه به بزرگترین برکات و الطاف الهی دست پیدا کنید و روزهداری با طمأنینه و شوق را تجربه کنید.
رمضان ماهی است که برکات و رحمتهای خاص خود را دارد. پس بیایید در این ماه از تمام فرصتها بهره ببریم و از رحمتهای بیپایان خداوند استفاده کنیم.
فردا شنبه اول ماه مبارک رمضان، ماه پر برکت و ماه بندگی برای همه مسلمین مبارک باد. انشاءالله که این ماه عزیز برای همه شما پر از رحمت، برکت، و مغفرت باشد.
رمضان ماهی است که در آن درهای رحمت خداوند به روی بندگان باز میشود و فرصتی برای تطهیر دلها و نیتهاست. در این ماه، دعاها مستجاب میشود و خداوند بزرگ، بندگانش را با بخشش و محبت فراوان خود نوازش میدهد.
بیایید در این ماه، با همدلی و یاری به یکدیگر، در کنار هم در عبادات و اعمال نیکو شریک شویم. نمازهای روزانه، قرآن خواندن، صدقه دادن و به یاد نیازمندان بودن، از بهترین اعمالی هستند که میتوانند ما را به خداوند نزدیکتر کنند و در این ماه مبارک به جلب رضایت خداوند و رسیدن به سعادت دنیوی و اخروی کمک کنند.
همچنین، ماه رمضان فرصتی است برای خودسازی، بهبود اخلاق و تقویت روح. دعای ما برای همه شما این است که در این ماه به بزرگترین برکات و الطاف الهی دست پیدا کنید و روزهداری با طمأنینه و شوق را تجربه کنید.
رمضان ماهی است که برکات و رحمتهای خاص خود را دارد. پس بیایید در این ماه از تمام فرصتها بهره ببریم و از رحمتهای بیپایان خداوند استفاده کنیم.
رمضان مبارک به همه شما عزیزان! 🌙✨
#حسنا_سادات
❤12
چـکـامـهـ زار 🌘📜
آرمان: خب یکبارگی شد اگر شما راحت نین ما میرم! به طرف چهره های شان دیدم یک رقم خود را مظلوم گرفتند بیخی پشک واری! و باز هم نگاه همه دختران به سمت من است! وقتی دیدم دلم سوخت برايشان گفتم: نه لازم نیست البته به نظر من چون انقدر راه دور و دراز را آمدید گناه…
#أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_ پنجاه_و_یکم
ناشر: #دوشیزه_سادات
همان لحظه از جوابم پشیمان شدم. چرا دروغ گفتم؟ من که بلد هستم!
لبخند کجی گوشهی لب دیان نشست. یک قدم جلو آمد، فاصلهمان کمتر شد و گفت:
_ _ _ پس باید یادت بدم.
با اخم گفتم:
_ _ _ نه، ضرور نیست!
ولی او بیتفاوت از کنارم رد شد، یال اسپ را گرفت و گفت:
_ _ _ بیا، بالا شو! ببینم چقدر جرئت داری.
غرورم به چالش کشیده شده بود. نمیتوانستم به همین سادگی عقبنشینی کنم. نگاهی به اسپ انداختم، بعد به دیان. آهسته جلو رفتم و...
همین که اسپ به حرکت افتاد، حس آزادی تمام وجودم را گرفت. باد چادرم را به بازی گرفته بود و صدای سمهای محکم اسپ روی زمین، یک ریتم هیجانانگیز ساخته بود. اما هنوز حواسم به دیان بود.
او کمی جلوتر اسپش را هدایت میکرد، بعد برگشت و با نگاهی پر از شیطنت گفت:
_ _ _ حالا ببینم میتوانی از من جلو بزنی یا نه؟
چشمهایم را ریز کردم و با اطمینان گفتم:
_ _ _ فکر میکنی نمیتوانم؟
بدون معطلی، افسار اسپم را کشیدم و سرعتش را بیشتر کردم. اسپم چابکتر از آن بود که دیان فکرش را میکرد. در یک لحظه از کنارش گذشتم و با لبخند پیروزمندانهای گفتم:
_ _ _ حالا چی؟!
دیان خندید، اما چیزی نگفت. اسپش را به جلو راند، اما من فاصلهام را حفظ کردم. به نظر میرسید که واقعاً از مهارتم تعجب کرده باشد.
بعد از چند دقیقه، اسپها را آرام کردیم و در کنار هم قرار گرفتیم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_ _ _ حالا دیدی که یک دختر محجبه هم میتواند در اسپدوانی مهارت داشته باشد؟
دیان لبخندی زد، اما نگاهش جدی شد.
_ _ _ هیچ شکی نداشتم که تو متفاوتی، کلثوم!
فهمیدم که از قبل فهمیده بود اسب دوانی را یاد دارم!
نمیدانم چرا، اما حرفش برای لحظهای قلبم را لرزاند. زود نگاهم را از او گرفتم و چادرم را مرتب کردم.
_ _ _ باید برگردیم، دخترا حتماً منتظر هستند.
بدون اینکه جوابش را بشنوم، اسپم را چرخاندم و به سمت باغ رفتم. اما حس میکردم که دیان هنوز با همان نگاه مرموزش، مرا دنبال میکند...
سمت دخترا رفتم دیدم که دوباره مشغول عکاسی کردن هستند!
خطاب به همه شان گفتم: هوی! او مردم شما از خود نماز ندارید عه؟
همه شان گوشی های خود را خاموش،کردند هوسی گفت: داریم الحمدلله حالی میخوانیم.
مهسا گفت: میگم کلثوم میشه تو جماعت بدهی؟
با تعجب گفتم: هان؟
دگه چی؟ من و جماعت!
دوباره مهسا با چهره اخمو گفت: نه که اصلاً،یاد نداری خوب یک جماعت است اینطوری نماز خواندن لذت بیشتری دارد!.
او هم در این باغ!
لبخند زدم و به دخترها گفتم:
"دخترها، ببینین، از نظر اهل سنت و جماعت جماعت دادن زن برای زنان جایز است، اما بهترین کار این است که هر کس به طور فردی نماز بخواند. بعضی علما مثل امام شافعی و حنبلی گفتن که جماعت زنان مستحب است، اما حنفیها و مالکیها گفتن که مکروه است، یعنی بهتر است که انجام نشود، ولی اگر انجام شد، باز هم نماز درست است.
اگر بخواهیم نماز را با جماعت بخوانیم، یک چیز باید یادمان باشه: من نباید در جلو بایستم، بلکه باید در وسط صف باشم. این طریقهای است که از ام ورقة (رض) نقل شده، که برای زنان جماعت میداد.
پس اگه شما خیلی اصرار دارید، میتوانیم یکجای نماز بخوانیم، اما بدانید که نماز فردی برای زنها افضلتر است. تصمیم با خودتان!"
همه شان نماز جماعت را قبول کردن!.
گفتم: پس بیارید جا نماز ها را هموار کنید.
هر کس جا نمازی برای خود گرفت بعد هم شروع کردم به جماعت دادن!
بعد چند دقیقهای که نماز های شام همه مان تمام شد مهسا با خوشحالی گفت: وای کلثوم نمیدانی چه کیفی کردیم با این جماعت دادنت.
از طرفی فریال گفت: کلثوم چقدر آواز تو زیباست ای بلا قرائت هم یاد داشتی!
محجوبانه و با شرم فقط لبخندی زدم و بس!
لمر گفت: پس چی دگه حافظ قرآن باشی ولی قرائت یاد نداشته باشی امکان نداره!
گفتم: البته هستند کسانی که حافظ قرآن اند ولی قرائت یاد ندارند خوب خیر دگه این هم از استعداد های است که الله داده.
فرح از سمت دیگر باغ آمد نفسک زده میخواست چیزی بگوید ولی قبل او من گفتم: فرح چی شدی بعد نماز غایب شدی!
دوباره هوسی با مزاح گفت: فرح پرید! پرید ههههههه.
همه شروع کردن به خندیدن!
فرح گفت: نه خوب رفتم او سمت تا بیبینم پسرا در چه حالین.
و ها میگم بیایید حالا خو شب ماندنی شدیم اینجا او طرف پسرا آتش روشن کردند برویم ما همونجا!
مهسا پرسید: کلثوم به لالا حارث خبر دادی؟
گفتم: ها خبر دادم اجازه دادن.
نفس راحتی کشیده گفت: اوه خدا را شکر.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_ پنجاه_و_یکم
ناشر: #دوشیزه_سادات
همان لحظه از جوابم پشیمان شدم. چرا دروغ گفتم؟ من که بلد هستم!
لبخند کجی گوشهی لب دیان نشست. یک قدم جلو آمد، فاصلهمان کمتر شد و گفت:
_ _ _ پس باید یادت بدم.
با اخم گفتم:
_ _ _ نه، ضرور نیست!
ولی او بیتفاوت از کنارم رد شد، یال اسپ را گرفت و گفت:
_ _ _ بیا، بالا شو! ببینم چقدر جرئت داری.
غرورم به چالش کشیده شده بود. نمیتوانستم به همین سادگی عقبنشینی کنم. نگاهی به اسپ انداختم، بعد به دیان. آهسته جلو رفتم و...
همین که اسپ به حرکت افتاد، حس آزادی تمام وجودم را گرفت. باد چادرم را به بازی گرفته بود و صدای سمهای محکم اسپ روی زمین، یک ریتم هیجانانگیز ساخته بود. اما هنوز حواسم به دیان بود.
او کمی جلوتر اسپش را هدایت میکرد، بعد برگشت و با نگاهی پر از شیطنت گفت:
_ _ _ حالا ببینم میتوانی از من جلو بزنی یا نه؟
چشمهایم را ریز کردم و با اطمینان گفتم:
_ _ _ فکر میکنی نمیتوانم؟
بدون معطلی، افسار اسپم را کشیدم و سرعتش را بیشتر کردم. اسپم چابکتر از آن بود که دیان فکرش را میکرد. در یک لحظه از کنارش گذشتم و با لبخند پیروزمندانهای گفتم:
_ _ _ حالا چی؟!
دیان خندید، اما چیزی نگفت. اسپش را به جلو راند، اما من فاصلهام را حفظ کردم. به نظر میرسید که واقعاً از مهارتم تعجب کرده باشد.
بعد از چند دقیقه، اسپها را آرام کردیم و در کنار هم قرار گرفتیم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_ _ _ حالا دیدی که یک دختر محجبه هم میتواند در اسپدوانی مهارت داشته باشد؟
دیان لبخندی زد، اما نگاهش جدی شد.
_ _ _ هیچ شکی نداشتم که تو متفاوتی، کلثوم!
فهمیدم که از قبل فهمیده بود اسب دوانی را یاد دارم!
نمیدانم چرا، اما حرفش برای لحظهای قلبم را لرزاند. زود نگاهم را از او گرفتم و چادرم را مرتب کردم.
_ _ _ باید برگردیم، دخترا حتماً منتظر هستند.
بدون اینکه جوابش را بشنوم، اسپم را چرخاندم و به سمت باغ رفتم. اما حس میکردم که دیان هنوز با همان نگاه مرموزش، مرا دنبال میکند...
سمت دخترا رفتم دیدم که دوباره مشغول عکاسی کردن هستند!
خطاب به همه شان گفتم: هوی! او مردم شما از خود نماز ندارید عه؟
همه شان گوشی های خود را خاموش،کردند هوسی گفت: داریم الحمدلله حالی میخوانیم.
مهسا گفت: میگم کلثوم میشه تو جماعت بدهی؟
با تعجب گفتم: هان؟
دگه چی؟ من و جماعت!
دوباره مهسا با چهره اخمو گفت: نه که اصلاً،یاد نداری خوب یک جماعت است اینطوری نماز خواندن لذت بیشتری دارد!.
او هم در این باغ!
لبخند زدم و به دخترها گفتم:
"دخترها، ببینین، از نظر اهل سنت و جماعت جماعت دادن زن برای زنان جایز است، اما بهترین کار این است که هر کس به طور فردی نماز بخواند. بعضی علما مثل امام شافعی و حنبلی گفتن که جماعت زنان مستحب است، اما حنفیها و مالکیها گفتن که مکروه است، یعنی بهتر است که انجام نشود، ولی اگر انجام شد، باز هم نماز درست است.
اگر بخواهیم نماز را با جماعت بخوانیم، یک چیز باید یادمان باشه: من نباید در جلو بایستم، بلکه باید در وسط صف باشم. این طریقهای است که از ام ورقة (رض) نقل شده، که برای زنان جماعت میداد.
پس اگه شما خیلی اصرار دارید، میتوانیم یکجای نماز بخوانیم، اما بدانید که نماز فردی برای زنها افضلتر است. تصمیم با خودتان!"
همه شان نماز جماعت را قبول کردن!.
گفتم: پس بیارید جا نماز ها را هموار کنید.
هر کس جا نمازی برای خود گرفت بعد هم شروع کردم به جماعت دادن!
بعد چند دقیقهای که نماز های شام همه مان تمام شد مهسا با خوشحالی گفت: وای کلثوم نمیدانی چه کیفی کردیم با این جماعت دادنت.
از طرفی فریال گفت: کلثوم چقدر آواز تو زیباست ای بلا قرائت هم یاد داشتی!
محجوبانه و با شرم فقط لبخندی زدم و بس!
لمر گفت: پس چی دگه حافظ قرآن باشی ولی قرائت یاد نداشته باشی امکان نداره!
گفتم: البته هستند کسانی که حافظ قرآن اند ولی قرائت یاد ندارند خوب خیر دگه این هم از استعداد های است که الله داده.
فرح از سمت دیگر باغ آمد نفسک زده میخواست چیزی بگوید ولی قبل او من گفتم: فرح چی شدی بعد نماز غایب شدی!
دوباره هوسی با مزاح گفت: فرح پرید! پرید ههههههه.
همه شروع کردن به خندیدن!
فرح گفت: نه خوب رفتم او سمت تا بیبینم پسرا در چه حالین.
و ها میگم بیایید حالا خو شب ماندنی شدیم اینجا او طرف پسرا آتش روشن کردند برویم ما همونجا!
مهسا پرسید: کلثوم به لالا حارث خبر دادی؟
گفتم: ها خبر دادم اجازه دادن.
نفس راحتی کشیده گفت: اوه خدا را شکر.
❤10👍1🔥1🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
آرمان: خب یکبارگی شد اگر شما راحت نین ما میرم! به طرف چهره های شان دیدم یک رقم خود را مظلوم گرفتند بیخی پشک واری! و باز هم نگاه همه دختران به سمت من است! وقتی دیدم دلم سوخت برايشان گفتم: نه لازم نیست البته به نظر من چون انقدر راه دور و دراز را آمدید گناه…
هوسی: خوب پس برخیزید برویم.
گفتم: من نمیرم نقاب مه نزده بودم امروز ماسکم را هم گم کردم نیست!
مهسا: آه کلثوم نکن خیر است فقط همین یکبار.
با قاطعيت گفتم: نه نمیشود!
فریال: کلثوم بیبین خیر است این یکبار را که چیزی نمیشود حالا یک شوق را کردن تو خراب نکن شوق شان را.
با اصرار همه شان مجبوری قبول کردم.
تا جایی چادرم را قسمی جور کردم که رویم را هم بپوشاند ولی باز هم نشد!
جور نیامدم مه هم همینطوری گذاشتمش توکل به الله.
رفتیم سمت پسرا !
آتش روشن کردن واقعاً منظره خیلی زیبایی شده!
فرح گفت: ما هم آمدیم البته اگر مزاحم نباشیم!
سر همه شان در گوشی های شان خم بود ولی با گفتن این حرف فرح سر همه شان به طور اتومات بلند شد!
همه شان به طرف من مات ماندن از خود دیان شروع اِلا یوسف و آرمان خلاصه همه شان!
کمی شرمیدم و سرخ شدن گونه هایم را احساس کردم ولی اعتماد به نفسم را از دست ندادم با سر بلند من هم به طرف شان دیدم!
حتماً حیران ماندن که چطور بدون نقاب آمدیم!
با همه سلام علیکی کردیم. بعدش کمی اطراف را دید زدم نصف جا خالی بود ما دخترا هم در همان گوشه که دیدیم خالی است جا خوش کردیم.
بعد چند لحظه، سکوت فضا را هوسی برهم زد!
هوسی: خوب بیایید بازی را انجام دهیم چی همه تان در سکوت فرو رفتین و لق لق به طرف همديگر نگاه میکنید!
فضا پر شد از خنده همه!
آرمان: چی بازی انجام بدهيم؟
فرح: اممم میگم ج،ح چطور است؟
همه حیران ماندن که این چه معنی!
دوباره فرح گفت: چیز منظورم جرئت حقیقت بود ببخشيد دگه.
مهسا با خنده گفت: خیر است خواهر تو کمی زیادی خلاصه اش کردی ههههه!
فرح: ههههه ها ولا.
گفتم: نه این بازی خیلی قدیمی و فرسوده شده!
صدای آشنایی بلند: پس تو بگو چی بازی را انجام بدهیم؟
بلی خودش است دیان!
به طرفش دیده گفتم: نمیدانم حالا هر چی اختیار دارید.
من فقط نظریه خود را گفتم.
هوسی گفت: همم کلثوم هم راست این بازی خیلی قدیمی شده!
با غرور به طرفش دیده گفتم: من همیشه راست میگم!.
خنديدن و چیزی نگفتند.
شب شده و ما همه دور آتش نشسته ایم. شعلههای آتش میرقصند و گرمایش را در هوا پخش میکنند. حس آرامش عجیبی دارم، اما میدانستم که این آرامش زیاد دوام نمیآورد، چون هوسی اینجا است!
همانطور که انتظار داشتم، او ناگهان با ذوق گفت: "بیایید یک بازی انجام بتیم!"
ابرویم را بالا بردم و با کنجکاوی گفتم: " دوباره چی بازی؟" بقیه هم با علاقه به او نگاه کردند.
هوسی لبخند مرموزی زد و گفت: "چطور است پانتومیم بازی کنیم؟"
نگاهم را به دیگران انداختم. بعضیهایشان هیجانزده سر تکان میدادند، بعضی هنوز دودل بودند. من که از هیجان بدم نمیآمد، لبخند زدم و گفتم: "خوب، پانتومیم جالب است، اما کی شروع میکنه؟ و چی قانونهایی داشته باشیم؟"
دیان که تا حالا آرام نشسته بود، با همان لحن خونسرد همیشگیاش گفت: "قانون ساده است، یک نفر یک کلمه یا جمله را در ذهنش انتخاب میکنه، بدون این که گپ بزنه، باید با اشاره و حرکتها بفهماند. بقیه باید حدس بزنن که او چی میخواهد بگه."
به نظر من بازی جالبی بود، پس دستهایم را به هم زدم و با هیجان گفتم: "بسیار خوب! پس کی اول شروع میکنه؟"
همه به هم نگاه کردند. کسی حاضر نبود اول شروع کند. هوسی که خودش پیشنهاد داده بود، با شیطنت به طرف دیان نگاه کرد و گفت:
"دیان، تو شروع کو!"
گفتم: من نمیرم نقاب مه نزده بودم امروز ماسکم را هم گم کردم نیست!
مهسا: آه کلثوم نکن خیر است فقط همین یکبار.
با قاطعيت گفتم: نه نمیشود!
فریال: کلثوم بیبین خیر است این یکبار را که چیزی نمیشود حالا یک شوق را کردن تو خراب نکن شوق شان را.
با اصرار همه شان مجبوری قبول کردم.
تا جایی چادرم را قسمی جور کردم که رویم را هم بپوشاند ولی باز هم نشد!
جور نیامدم مه هم همینطوری گذاشتمش توکل به الله.
رفتیم سمت پسرا !
آتش روشن کردن واقعاً منظره خیلی زیبایی شده!
فرح گفت: ما هم آمدیم البته اگر مزاحم نباشیم!
سر همه شان در گوشی های شان خم بود ولی با گفتن این حرف فرح سر همه شان به طور اتومات بلند شد!
همه شان به طرف من مات ماندن از خود دیان شروع اِلا یوسف و آرمان خلاصه همه شان!
کمی شرمیدم و سرخ شدن گونه هایم را احساس کردم ولی اعتماد به نفسم را از دست ندادم با سر بلند من هم به طرف شان دیدم!
حتماً حیران ماندن که چطور بدون نقاب آمدیم!
با همه سلام علیکی کردیم. بعدش کمی اطراف را دید زدم نصف جا خالی بود ما دخترا هم در همان گوشه که دیدیم خالی است جا خوش کردیم.
بعد چند لحظه، سکوت فضا را هوسی برهم زد!
هوسی: خوب بیایید بازی را انجام دهیم چی همه تان در سکوت فرو رفتین و لق لق به طرف همديگر نگاه میکنید!
فضا پر شد از خنده همه!
آرمان: چی بازی انجام بدهيم؟
فرح: اممم میگم ج،ح چطور است؟
همه حیران ماندن که این چه معنی!
دوباره فرح گفت: چیز منظورم جرئت حقیقت بود ببخشيد دگه.
مهسا با خنده گفت: خیر است خواهر تو کمی زیادی خلاصه اش کردی ههههه!
فرح: ههههه ها ولا.
گفتم: نه این بازی خیلی قدیمی و فرسوده شده!
صدای آشنایی بلند: پس تو بگو چی بازی را انجام بدهیم؟
بلی خودش است دیان!
به طرفش دیده گفتم: نمیدانم حالا هر چی اختیار دارید.
من فقط نظریه خود را گفتم.
هوسی گفت: همم کلثوم هم راست این بازی خیلی قدیمی شده!
با غرور به طرفش دیده گفتم: من همیشه راست میگم!.
خنديدن و چیزی نگفتند.
شب شده و ما همه دور آتش نشسته ایم. شعلههای آتش میرقصند و گرمایش را در هوا پخش میکنند. حس آرامش عجیبی دارم، اما میدانستم که این آرامش زیاد دوام نمیآورد، چون هوسی اینجا است!
همانطور که انتظار داشتم، او ناگهان با ذوق گفت: "بیایید یک بازی انجام بتیم!"
ابرویم را بالا بردم و با کنجکاوی گفتم: " دوباره چی بازی؟" بقیه هم با علاقه به او نگاه کردند.
هوسی لبخند مرموزی زد و گفت: "چطور است پانتومیم بازی کنیم؟"
نگاهم را به دیگران انداختم. بعضیهایشان هیجانزده سر تکان میدادند، بعضی هنوز دودل بودند. من که از هیجان بدم نمیآمد، لبخند زدم و گفتم: "خوب، پانتومیم جالب است، اما کی شروع میکنه؟ و چی قانونهایی داشته باشیم؟"
دیان که تا حالا آرام نشسته بود، با همان لحن خونسرد همیشگیاش گفت: "قانون ساده است، یک نفر یک کلمه یا جمله را در ذهنش انتخاب میکنه، بدون این که گپ بزنه، باید با اشاره و حرکتها بفهماند. بقیه باید حدس بزنن که او چی میخواهد بگه."
به نظر من بازی جالبی بود، پس دستهایم را به هم زدم و با هیجان گفتم: "بسیار خوب! پس کی اول شروع میکنه؟"
همه به هم نگاه کردند. کسی حاضر نبود اول شروع کند. هوسی که خودش پیشنهاد داده بود، با شیطنت به طرف دیان نگاه کرد و گفت:
"دیان، تو شروع کو!"
❤11🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
هوسی: خوب پس برخیزید برویم. گفتم: من نمیرم نقاب مه نزده بودم امروز ماسکم را هم گم کردم نیست! مهسا: آه کلثوم نکن خیر است فقط همین یکبار. با قاطعيت گفتم: نه نمیشود! فریال: کلثوم بیبین خیر است این یکبار را که چیزی نمیشود حالا یک شوق را کردن تو خراب نکن شوق…
#أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#پنجاه_و_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
دیان که از قبل پیشبینی کرده بود این پیشنهاد به او میرسد، خیلی آرام و بدون هیچ عجلهای تکیه زد و گفت:
"نه، من فقط قوانین را گفتم. بازی از کسی شروع میشه که پیشنهاد داده!"
لبخندی زدم و به هوسی نگاه کردم. بقیه هم تأییدکنان سر تکان دادند. هوسی اخم کوچکی کرد، اما زود خندید و گفت:
خدا کند درست جواب بدهيد
همه سر تکان دادیم. هوسی از جا بلند شد و نفس عمیقی کشید. بعد، بدون گفتن حتی یک کلمه، شروع کرد به اجرا. اول دستانش را مثل کسی که در حال ورق زدن یک کتاب است، حرکت داد. بعد انگار چیزی نوشت، بعد طوری وانمود کرد که چیزی را به دقت میخواند.
مهسا که کنارم نشسته، هیجانزده گفت: "نویسنده؟"
هوسی سرش را به علامت منفی تکان داد. کمی دیگر همان حرکات را تکرار کرد، اما این بار طوری وانمود کرد که انگار به چیزی فکر میکند، بعد انگشتش را با هیجان بلند کرد، مثل کسی که جواب یک سوال را پیدا کرده باشد.
من که تا حالا دقیق به حرکاتش نگاه میکردم، ناگهان گفتم: "شاگرد در حال حل تمرین؟"
هوسی باز هم نه گفت. همه شروع کردند به حدس زدن:
"استاد؟"
"شخصی که کتاب میخواند؟"
"دانشجو؟"
اما هیچ جوابی درست نبود. در نهایت، هوسی خندید و دستانش را بالا برد و گفت:
"اه، شما واقعاً بیحوصلهاین! جواب، 'امتحان دادن' بود!"
همه خندیدیم.
حالا نوبت کی است؟"
هوسی که هنوز پر از انرژی بود، گفت: " قبل اینکه نفر بعدی بیاید
بیایید یک چالش جدید اضافه کنیم، هر کس که آخرین حدس غلط را بزنه، باید جریمه شود!"
دیان نگاهی به او انداخت و با لحنی آرام ولی کنایهآمیز گفت: "و جریمهاش چی باشه؟"
هوسی لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت: "باید از خودش یک راز بگه!"
همه یک لحظه سکوت کردند، بعد ناگهان صداها بلند شد:
_ _ _ " فکر و ایدهای جالبی است!"
_ _ _ "اما چی نوع راز؟!"
_ _ _ "فقط یک راز ساده، نه چیز خاص."
من به دیان نگاه کردم. او آرام و بیاحساس نشسته بود، گویا هیچ چیز برایش مهم نبود. نمیدانستم این چالش میتواند چیزی را از او بیرون بکشد یا نه، اما یک چیز معلوم بود… این بازی حالا جالبتر شده بود!
با هیجان به هوسی نگاه کردم و گفتم: "یعنی اگر کسی حدس آخر را غلط بزنه، باید از خودش یک راز بگه؟"
هوسی با شیطنت سر تکان داد: "بله! و هیچکس نمیتواند رد کند، باید یک راز واقعی باشه!"
بقیه با هیجان به هم نگاه کردند. مهسا خندید و گفت: "خیلی خوب، اما اول بگو که خودت آمادهای که رازهایت را افشا کنی؟"
هوسی که به نظر میرسید به این موضوع فکر نکرده بود، لحظهای مکث کرد، اما بعد با اعتمادبهنفس گفت: "البته! ولی فکر نمیکنم که حدس آخر را غلط بزنم."
من لبخند زدم. "خوب، پس بازی را ادامه میدهيم!"
همه برای دور جدید بازی آماده شدند. این بار مهسا تصمیم گرفت اجرا کند. او از جا بلند شد، نفس عمیقی کشید و شروع کرد به بازی. اول وانمود کرد که چیزی را روی سرش میگذارد، بعد مثل کسی که دارد تعادلش را حفظ میکند، آرامآرام راه رفت. بعد دستهایش را باز کرد، گویا میخواست پرواز کند.
"بالرین؟" یکی از بچهها گفت.
من دقت کردم. یک چیز در حرکاتش آشنا بود، اما مطمئن نبودم. بعد ناگهان فکرم را بلند گفتم: "دلقک که روی طناب راه میرود؟"
مهسا خندید و سرش را به علامت نه تکان داد. بقیه هم حدسهای مختلف زدند، اما هیچکدام درست نبود. در آخر، هوسی که دیگر به نظر میرسید هر چیزی را امتحان کند، گفت: "پرندهای که در سرک گیر مانده؟"
مهسا ناگهان ایستاد، دستانش را روی کمرش گذاشت و با خنده گفت: "نه! جوابش بندباز بود!"
گفتم: او چیست دگه؟
_ _ _ ههههه خیر بماند دگه.
همه زدند زیر خنده. اما بعد سکوت شد… چون متوجه شدیم هوسی آخرین حدس اشتباه را زده!
من با لبخند دست به سینه زدم و گفتم: "خوب، هوسی، حالا نوبت تو است که رازت را بگویی!"
همه منتظر بودند. هوسی لحظهای سکوت کرد، بعد لبخند زد و گفت: "بسیار خوب، میگم… ولی او نفر اینجا حضور ندارد از همین حالا گفتیم برای تان!
حالا همه بیشتر کنجکاو شده بودند. مهسا با هیجان گفت: "پس زودتر بگو!"
هوسی نگاهی به اطراف انداخت، گویا میخواست مطمئن شود که کسی غیر از ما نمیشنود، بعد آرام گفت:
"یک بار… من نامهای نوشتم، ولی هیچوقت جرئت نکردم به کسی که باید، بدهم!"
یک لحظه سکوت شد. من با دقت نگاهش کردم. معلوم بود که این رازش جدیتر از یک شوخی ساده است. دیان که تا حالا آرام و ساکت نشسته بود، کمی ابرو بالا برد، اما چیزی نگفت.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#پنجاه_و_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
دیان که از قبل پیشبینی کرده بود این پیشنهاد به او میرسد، خیلی آرام و بدون هیچ عجلهای تکیه زد و گفت:
"نه، من فقط قوانین را گفتم. بازی از کسی شروع میشه که پیشنهاد داده!"
لبخندی زدم و به هوسی نگاه کردم. بقیه هم تأییدکنان سر تکان دادند. هوسی اخم کوچکی کرد، اما زود خندید و گفت:
خدا کند درست جواب بدهيد
همه سر تکان دادیم. هوسی از جا بلند شد و نفس عمیقی کشید. بعد، بدون گفتن حتی یک کلمه، شروع کرد به اجرا. اول دستانش را مثل کسی که در حال ورق زدن یک کتاب است، حرکت داد. بعد انگار چیزی نوشت، بعد طوری وانمود کرد که چیزی را به دقت میخواند.
مهسا که کنارم نشسته، هیجانزده گفت: "نویسنده؟"
هوسی سرش را به علامت منفی تکان داد. کمی دیگر همان حرکات را تکرار کرد، اما این بار طوری وانمود کرد که انگار به چیزی فکر میکند، بعد انگشتش را با هیجان بلند کرد، مثل کسی که جواب یک سوال را پیدا کرده باشد.
من که تا حالا دقیق به حرکاتش نگاه میکردم، ناگهان گفتم: "شاگرد در حال حل تمرین؟"
هوسی باز هم نه گفت. همه شروع کردند به حدس زدن:
"استاد؟"
"شخصی که کتاب میخواند؟"
"دانشجو؟"
اما هیچ جوابی درست نبود. در نهایت، هوسی خندید و دستانش را بالا برد و گفت:
"اه، شما واقعاً بیحوصلهاین! جواب، 'امتحان دادن' بود!"
همه خندیدیم.
حالا نوبت کی است؟"
هوسی که هنوز پر از انرژی بود، گفت: " قبل اینکه نفر بعدی بیاید
بیایید یک چالش جدید اضافه کنیم، هر کس که آخرین حدس غلط را بزنه، باید جریمه شود!"
دیان نگاهی به او انداخت و با لحنی آرام ولی کنایهآمیز گفت: "و جریمهاش چی باشه؟"
هوسی لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت: "باید از خودش یک راز بگه!"
همه یک لحظه سکوت کردند، بعد ناگهان صداها بلند شد:
_ _ _ " فکر و ایدهای جالبی است!"
_ _ _ "اما چی نوع راز؟!"
_ _ _ "فقط یک راز ساده، نه چیز خاص."
من به دیان نگاه کردم. او آرام و بیاحساس نشسته بود، گویا هیچ چیز برایش مهم نبود. نمیدانستم این چالش میتواند چیزی را از او بیرون بکشد یا نه، اما یک چیز معلوم بود… این بازی حالا جالبتر شده بود!
با هیجان به هوسی نگاه کردم و گفتم: "یعنی اگر کسی حدس آخر را غلط بزنه، باید از خودش یک راز بگه؟"
هوسی با شیطنت سر تکان داد: "بله! و هیچکس نمیتواند رد کند، باید یک راز واقعی باشه!"
بقیه با هیجان به هم نگاه کردند. مهسا خندید و گفت: "خیلی خوب، اما اول بگو که خودت آمادهای که رازهایت را افشا کنی؟"
هوسی که به نظر میرسید به این موضوع فکر نکرده بود، لحظهای مکث کرد، اما بعد با اعتمادبهنفس گفت: "البته! ولی فکر نمیکنم که حدس آخر را غلط بزنم."
من لبخند زدم. "خوب، پس بازی را ادامه میدهيم!"
همه برای دور جدید بازی آماده شدند. این بار مهسا تصمیم گرفت اجرا کند. او از جا بلند شد، نفس عمیقی کشید و شروع کرد به بازی. اول وانمود کرد که چیزی را روی سرش میگذارد، بعد مثل کسی که دارد تعادلش را حفظ میکند، آرامآرام راه رفت. بعد دستهایش را باز کرد، گویا میخواست پرواز کند.
"بالرین؟" یکی از بچهها گفت.
من دقت کردم. یک چیز در حرکاتش آشنا بود، اما مطمئن نبودم. بعد ناگهان فکرم را بلند گفتم: "دلقک که روی طناب راه میرود؟"
مهسا خندید و سرش را به علامت نه تکان داد. بقیه هم حدسهای مختلف زدند، اما هیچکدام درست نبود. در آخر، هوسی که دیگر به نظر میرسید هر چیزی را امتحان کند، گفت: "پرندهای که در سرک گیر مانده؟"
مهسا ناگهان ایستاد، دستانش را روی کمرش گذاشت و با خنده گفت: "نه! جوابش بندباز بود!"
گفتم: او چیست دگه؟
_ _ _ ههههه خیر بماند دگه.
همه زدند زیر خنده. اما بعد سکوت شد… چون متوجه شدیم هوسی آخرین حدس اشتباه را زده!
من با لبخند دست به سینه زدم و گفتم: "خوب، هوسی، حالا نوبت تو است که رازت را بگویی!"
همه منتظر بودند. هوسی لحظهای سکوت کرد، بعد لبخند زد و گفت: "بسیار خوب، میگم… ولی او نفر اینجا حضور ندارد از همین حالا گفتیم برای تان!
حالا همه بیشتر کنجکاو شده بودند. مهسا با هیجان گفت: "پس زودتر بگو!"
هوسی نگاهی به اطراف انداخت، گویا میخواست مطمئن شود که کسی غیر از ما نمیشنود، بعد آرام گفت:
"یک بار… من نامهای نوشتم، ولی هیچوقت جرئت نکردم به کسی که باید، بدهم!"
یک لحظه سکوت شد. من با دقت نگاهش کردم. معلوم بود که این رازش جدیتر از یک شوخی ساده است. دیان که تا حالا آرام و ساکت نشسته بود، کمی ابرو بالا برد، اما چیزی نگفت.
❤11🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
هوسی: خوب پس برخیزید برویم. گفتم: من نمیرم نقاب مه نزده بودم امروز ماسکم را هم گم کردم نیست! مهسا: آه کلثوم نکن خیر است فقط همین یکبار. با قاطعيت گفتم: نه نمیشود! فریال: کلثوم بیبین خیر است این یکبار را که چیزی نمیشود حالا یک شوق را کردن تو خراب نکن شوق…
مهسا با کنجکاوی گفت: "نامه برای کی بود؟"
هوسی لبخندش را جمع کرد و شانه بالا انداخت: "بازی گفت یک راز بگویم، نه اینکه همه جزئیات را هم افشا کنم!"
همه اعتراض کردند، اما معلوم بود که هوسی بیشتر از این چیزی نمیگوید. اما یک چیز مشخص بود… حالا همه میخواستند بدانند آن نامه برای کی بود!
من با دقت به هوسی نگاه کردم. لبخند مرموزش هنوز روی لبش بود، اما در چشمانش چیزی بود که نمیگذاشت موضوع را رها کنم.
"خوب، هوسی، حداقل بگو که اون نامه چی بود؟ یک نامهی معمولی یا چیزی خاص؟"
هوسی به آتش نگاه کرد، گویا جواب دادن برایش سخت شده بعد از چند لحظه نفس عمیقی کشید و گفت:
"یک نامهی معمولی نبود... ولی همیش فکر کردم که اگر به دست آن شخص برسد، شاید همهچیز تغییر کند."
همه کنجکاو شده بودند. مهسا با هیجان گفت: "و چرا هیچوقت ندادی؟ ترسیدی؟"
هوسی لبخند تلخی زد و گفت: "شاید… یا شاید هم فکر کردم که دادن این نامه، چیزهایی را خراب میکند."
به دیان نگاه کردم. او، مثل همیشه، خونسرد نشسته و چیزی نمیگفت، اما کاملاً معلوم بود که دارد به حرفهای هوسی گوش میدهد. بقیه هنوز مشغول حدس زدن بودند که نامه برای چه کسی بوده، اما من یک حس عجیبی داشتم.
"هوسی، این نامه هنوز هم پیشت است؟" پرسیدم.
او لحظهای مردد شد، بعد آرام گفت: "شاید…"
همه با تعجب به هم نگاه کردیم. مهسا که دیگر نتوانست صبر کند، گفت: "خوب، اگر هنوز پیشت است، پس میتوانی بالاخره بدهی، نه؟"
هوسی به او نگاه کرد، بعد لبخند کوچکی زد و گفت: "شاید… ولی نه امشب."
من فهمیدم که او هرگز همینطوری این راز را فاش نمیکند. پس فقط لبخند زدم و گفتم: "خوب، هوسی، این دفعه از جریمه فرار کردی، اما دفعهی بعد شاید اینقدر آسان نگذره!"
همه خندیدند و بازی دوباره شروع شد. اما یک چیز در ذهنم ماند… آن نامه برای کی بود؟ و چرا هوسی از گفتنش طفره میرفت؟
دوباره چشمم به دیان خورد او آرام نشسته، اما برای یک لحظه، فقط یک لحظه، دیدم که نگاهش روی هوسی ثابت ماند… و آنوقت یک فکر در ذهنم جرقه زد:
"نکند… این نامه برای دیان بوده؟"
نه دگه چی امکان ندارد!
بازی همچنان ادامه داشت و حالا نوبت من شده بود. نفس عمیقی کشیدم و از جا بلند شدم. باید چیزی انتخاب میکردم که هم سخت باشد و هم پرمعنا. چیزی که دیگران نتوانند بهراحتی حدس بزنند، اما یک نفر… شاید یک نفر که باید، بفهمد.
نگاهم برای لحظهای روی دیان ثابت ماند. بعد تصمیمم را گرفتم.
حرکتم را شروع کردم. اول دستم را روی قلبم گذاشتم، بعد گویا چیزی را در دست گرفته باشم، آرام آن را جلو آوردم. بعد لبخندی محو زدم، سرم را کمی خم کردم و دستم را باز کردم، قسمیکه آن را به کسی هدیه میدهم.
همه شروع کردند به حدس زدن:
"کسی که چیزی به دیگران میدهد؟"
"هدیه دادن؟"
"قلب کسی را بردن؟"
اما هیچکدام درست نبود. من به بازی ادامه دادم. این بار طوری وانمود کردم که انگار به کسی نگاه میکنم و با لبخند آرامی سرم را پایین میاندازم، بعد انگشتانم را به آرامی روی لبانم گذاشتم و به سینهام نزدیک کردم.
هوسی که حالا کاملاً گیج شده بود، گفت: "ای یعنی چی؟ کسی که احساساتش را مخفی میکنه؟"
مهسا چشمانش را ریز کرد و گفت: "نه… به نظر من این یعنی کسی که عاشق است اما نمیگوید!"
قلبم تندتر زد، اما هنوز منتظر جواب درست بودم. ناگهان صدای دیان را شنیدم. آرام، اما مطمئن:
"دوست داشتن."
یک لحظه حس کردم که همهچیز متوقف شد. قلبم محکمتر از همیشه میزد. نگاهش مستقیم در چشمانم بود. برای چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت. بعد، خیلی آرام، خیلی بیاختیار، لبخندی زدم.
"بله. جواب درست است."
مهسا با هیجان گفت: "وای، این سخت بود! ولی دیان چطور اینقدر سریع فهمید؟"
هوسی هم خندید و گفت: "شاید چون خودش این حس را خوب میشناسد؟"
همه خندیدند، اما من و دیان فقط به هم نگاه کردیم. بعدش زود چشمانم را به زمین دوختم سرخی کومه هایم را حس میکنم!
"خوب، خوب! حالا نوبت بعدی است. کی اجرا میکند؟"
هوسی سریع گفت: "یوسف! بیا، نوبت تو است."
یوسف که تا حالا آرام نشسته بود، بدون هیچ حرفی از جا بلند شد. نگاهی به جمع انداخت، بعد کمی سرش را پایین انداخت و آهسته قدمی به جلو برداشت.
حرکتش را شروع کرد.
اول، دستش را روی سینهاش گذاشت، بعد آهسته آن را مشت کرد، گویا چیزی را در دلش نگه داشته باشد. بعد، قدمی عقب رفت، قسمیکه از چیزی دوری میکند، اما نگاهش هنوز به همان نقطهی نامرئی ثابت مانده بود. بعد، با تردید، دستش را کمی جلو آورد، قسمی که میخواهد کسی را لمس کند، اما بعد ناگهان دستش را عقب کشید.
هوسی لبخندش را جمع کرد و شانه بالا انداخت: "بازی گفت یک راز بگویم، نه اینکه همه جزئیات را هم افشا کنم!"
همه اعتراض کردند، اما معلوم بود که هوسی بیشتر از این چیزی نمیگوید. اما یک چیز مشخص بود… حالا همه میخواستند بدانند آن نامه برای کی بود!
من با دقت به هوسی نگاه کردم. لبخند مرموزش هنوز روی لبش بود، اما در چشمانش چیزی بود که نمیگذاشت موضوع را رها کنم.
"خوب، هوسی، حداقل بگو که اون نامه چی بود؟ یک نامهی معمولی یا چیزی خاص؟"
هوسی به آتش نگاه کرد، گویا جواب دادن برایش سخت شده بعد از چند لحظه نفس عمیقی کشید و گفت:
"یک نامهی معمولی نبود... ولی همیش فکر کردم که اگر به دست آن شخص برسد، شاید همهچیز تغییر کند."
همه کنجکاو شده بودند. مهسا با هیجان گفت: "و چرا هیچوقت ندادی؟ ترسیدی؟"
هوسی لبخند تلخی زد و گفت: "شاید… یا شاید هم فکر کردم که دادن این نامه، چیزهایی را خراب میکند."
به دیان نگاه کردم. او، مثل همیشه، خونسرد نشسته و چیزی نمیگفت، اما کاملاً معلوم بود که دارد به حرفهای هوسی گوش میدهد. بقیه هنوز مشغول حدس زدن بودند که نامه برای چه کسی بوده، اما من یک حس عجیبی داشتم.
"هوسی، این نامه هنوز هم پیشت است؟" پرسیدم.
او لحظهای مردد شد، بعد آرام گفت: "شاید…"
همه با تعجب به هم نگاه کردیم. مهسا که دیگر نتوانست صبر کند، گفت: "خوب، اگر هنوز پیشت است، پس میتوانی بالاخره بدهی، نه؟"
هوسی به او نگاه کرد، بعد لبخند کوچکی زد و گفت: "شاید… ولی نه امشب."
من فهمیدم که او هرگز همینطوری این راز را فاش نمیکند. پس فقط لبخند زدم و گفتم: "خوب، هوسی، این دفعه از جریمه فرار کردی، اما دفعهی بعد شاید اینقدر آسان نگذره!"
همه خندیدند و بازی دوباره شروع شد. اما یک چیز در ذهنم ماند… آن نامه برای کی بود؟ و چرا هوسی از گفتنش طفره میرفت؟
دوباره چشمم به دیان خورد او آرام نشسته، اما برای یک لحظه، فقط یک لحظه، دیدم که نگاهش روی هوسی ثابت ماند… و آنوقت یک فکر در ذهنم جرقه زد:
"نکند… این نامه برای دیان بوده؟"
نه دگه چی امکان ندارد!
بازی همچنان ادامه داشت و حالا نوبت من شده بود. نفس عمیقی کشیدم و از جا بلند شدم. باید چیزی انتخاب میکردم که هم سخت باشد و هم پرمعنا. چیزی که دیگران نتوانند بهراحتی حدس بزنند، اما یک نفر… شاید یک نفر که باید، بفهمد.
نگاهم برای لحظهای روی دیان ثابت ماند. بعد تصمیمم را گرفتم.
حرکتم را شروع کردم. اول دستم را روی قلبم گذاشتم، بعد گویا چیزی را در دست گرفته باشم، آرام آن را جلو آوردم. بعد لبخندی محو زدم، سرم را کمی خم کردم و دستم را باز کردم، قسمیکه آن را به کسی هدیه میدهم.
همه شروع کردند به حدس زدن:
"کسی که چیزی به دیگران میدهد؟"
"هدیه دادن؟"
"قلب کسی را بردن؟"
اما هیچکدام درست نبود. من به بازی ادامه دادم. این بار طوری وانمود کردم که انگار به کسی نگاه میکنم و با لبخند آرامی سرم را پایین میاندازم، بعد انگشتانم را به آرامی روی لبانم گذاشتم و به سینهام نزدیک کردم.
هوسی که حالا کاملاً گیج شده بود، گفت: "ای یعنی چی؟ کسی که احساساتش را مخفی میکنه؟"
مهسا چشمانش را ریز کرد و گفت: "نه… به نظر من این یعنی کسی که عاشق است اما نمیگوید!"
قلبم تندتر زد، اما هنوز منتظر جواب درست بودم. ناگهان صدای دیان را شنیدم. آرام، اما مطمئن:
"دوست داشتن."
یک لحظه حس کردم که همهچیز متوقف شد. قلبم محکمتر از همیشه میزد. نگاهش مستقیم در چشمانم بود. برای چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت. بعد، خیلی آرام، خیلی بیاختیار، لبخندی زدم.
"بله. جواب درست است."
مهسا با هیجان گفت: "وای، این سخت بود! ولی دیان چطور اینقدر سریع فهمید؟"
هوسی هم خندید و گفت: "شاید چون خودش این حس را خوب میشناسد؟"
همه خندیدند، اما من و دیان فقط به هم نگاه کردیم. بعدش زود چشمانم را به زمین دوختم سرخی کومه هایم را حس میکنم!
"خوب، خوب! حالا نوبت بعدی است. کی اجرا میکند؟"
هوسی سریع گفت: "یوسف! بیا، نوبت تو است."
یوسف که تا حالا آرام نشسته بود، بدون هیچ حرفی از جا بلند شد. نگاهی به جمع انداخت، بعد کمی سرش را پایین انداخت و آهسته قدمی به جلو برداشت.
حرکتش را شروع کرد.
اول، دستش را روی سینهاش گذاشت، بعد آهسته آن را مشت کرد، گویا چیزی را در دلش نگه داشته باشد. بعد، قدمی عقب رفت، قسمیکه از چیزی دوری میکند، اما نگاهش هنوز به همان نقطهی نامرئی ثابت مانده بود. بعد، با تردید، دستش را کمی جلو آورد، قسمی که میخواهد کسی را لمس کند، اما بعد ناگهان دستش را عقب کشید.
❤13👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
هوسی: خوب پس برخیزید برویم. گفتم: من نمیرم نقاب مه نزده بودم امروز ماسکم را هم گم کردم نیست! مهسا: آه کلثوم نکن خیر است فقط همین یکبار. با قاطعيت گفتم: نه نمیشود! فریال: کلثوم بیبین خیر است این یکبار را که چیزی نمیشود حالا یک شوق را کردن تو خراب نکن شوق…
حرکاتش آرام، اما پر از احساس بودند. سکوت سنگینی در فضا حاکم شد.
حدسها شروع شد:
"کسی که میخواهد اعتراف کند، اما جرأت ندارد؟" مهسا گفت.
"کسی که دل شکسته است؟" هوسی با دقت به او نگاه کرد.
اما یوسف فقط سرش را به نشانهی نه تکان داد.
من که حرکاتش را دقیق تماشا کرده بودم، با کمی تردید گفتم:
"کسی که عاشق است… اما نه عاشق کسی که باید."
یوسف همانجا ایستاد. سکوتی کوتاه برقرار شد. بعد، آرام سرش را تکان داد.
"بله. جواب درست است."
هوسی که از این جواب شگفتزده شده بود، گفت: "چی؟ یعنی یوسف عاشق است؟ اما نه عاشق دختری که باید؟ یعنی چی؟"
مهسا با هیجان گفت: "یوسف! خوب، حالا طبق قانون باید بگویی که عاشق کی هستی!"
همه منتظر بودند، اما یوسف چیزی نگفت. به جای آن، نگاهش آرام روی من ثابت ماند، فقط برای یک لحظه، بعد به دیان نگاه کرد… و دوباره سریع چشمهایش را از ما گرفت.
آن لحظه، حس عجیبی در قلبم نشست.
روزی که برایم اعتراف کرده بود به یادم آمد اما این را میدانم که او عاشق من نه بلکه عاشق لمر است!
خوب بالأخره همه یک دور بازی را انجام دادن بعدش همه رفتن سمت اتاق های خواب!
قبل اینکه یوسف برود سمتش رفته گفتم: یوسف باید حرف بزنیم!
_ _ _ میشنوم!
_ _ _ بیبین من امشب متوجه نگاه هایت به لمر بودم.
بیبین يوسف تو اون طوری که لمر را عاشقانه نگاه میکنی او اون طور تا حال هرگز مرا نگاه نکردی!
این را بدان که تو عاشق لمر شدی!
سکوت کرد!
_ _ _ یوسف لمر هم عاشق تو است!
با این حرفم زود سر خود را بلند کرده و با چشمان گرد شده به طرفم نگاه کرد!
_ _ _ بلی لمر هم عاشق تو است ولی او فکر میکند که تو عاشقش نیستی!
پس بهتر است قبل اینکه اینجا را ترک کرده و به خارج از کشور برود بروی و اعتراف کنی!
میدانستم نباید دروغ بگویم ولی این فقط یک دروغ مصلحتی بود!
دیگر چیزی نگفتم حرکت کردم سمت اتاق.
خواب او هم در اينجا چه کیفی کند!
صبح:
فرح: دخترا هله زود بیدار شوید صبحانه آماده است!
با صدای مزاحم فرح جان از خواب بیدار شدیم.
دست و روی خود را شسته رفتم سمت حویلی که صبحانه را در اونجا آماده کرده بودن!
همه شان گفتند صبح بخیر.
ولی من بلند گفتم: السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
همه حیران ماندن دوباره گفتم: بجای صبح بخیری بهترین جمله همین است!
همه شان سر تکان دادن و دوباره مشغول خوردن شدن.
مه هم رفتم و در کنار لمر جا خوش کردم.
لقمه از مربا را در دهان گذاشتم که فرح گفت: دختراا یک خبر دارم برای تان!
همه با کنجکاوی به طرف فرح میبینند!
مهسا: چی خبر؟
فرح: هممم امروز پیشین در قریه یک عروسی خانه گی است و مردم هایش را میشناسیم آنها هم ما را میشناسند.
گفتم: خوب که چی؟
حدسها شروع شد:
"کسی که میخواهد اعتراف کند، اما جرأت ندارد؟" مهسا گفت.
"کسی که دل شکسته است؟" هوسی با دقت به او نگاه کرد.
اما یوسف فقط سرش را به نشانهی نه تکان داد.
من که حرکاتش را دقیق تماشا کرده بودم، با کمی تردید گفتم:
"کسی که عاشق است… اما نه عاشق کسی که باید."
یوسف همانجا ایستاد. سکوتی کوتاه برقرار شد. بعد، آرام سرش را تکان داد.
"بله. جواب درست است."
هوسی که از این جواب شگفتزده شده بود، گفت: "چی؟ یعنی یوسف عاشق است؟ اما نه عاشق دختری که باید؟ یعنی چی؟"
مهسا با هیجان گفت: "یوسف! خوب، حالا طبق قانون باید بگویی که عاشق کی هستی!"
همه منتظر بودند، اما یوسف چیزی نگفت. به جای آن، نگاهش آرام روی من ثابت ماند، فقط برای یک لحظه، بعد به دیان نگاه کرد… و دوباره سریع چشمهایش را از ما گرفت.
آن لحظه، حس عجیبی در قلبم نشست.
روزی که برایم اعتراف کرده بود به یادم آمد اما این را میدانم که او عاشق من نه بلکه عاشق لمر است!
خوب بالأخره همه یک دور بازی را انجام دادن بعدش همه رفتن سمت اتاق های خواب!
قبل اینکه یوسف برود سمتش رفته گفتم: یوسف باید حرف بزنیم!
_ _ _ میشنوم!
_ _ _ بیبین من امشب متوجه نگاه هایت به لمر بودم.
بیبین يوسف تو اون طوری که لمر را عاشقانه نگاه میکنی او اون طور تا حال هرگز مرا نگاه نکردی!
این را بدان که تو عاشق لمر شدی!
سکوت کرد!
_ _ _ یوسف لمر هم عاشق تو است!
با این حرفم زود سر خود را بلند کرده و با چشمان گرد شده به طرفم نگاه کرد!
_ _ _ بلی لمر هم عاشق تو است ولی او فکر میکند که تو عاشقش نیستی!
پس بهتر است قبل اینکه اینجا را ترک کرده و به خارج از کشور برود بروی و اعتراف کنی!
میدانستم نباید دروغ بگویم ولی این فقط یک دروغ مصلحتی بود!
دیگر چیزی نگفتم حرکت کردم سمت اتاق.
خواب او هم در اينجا چه کیفی کند!
صبح:
فرح: دخترا هله زود بیدار شوید صبحانه آماده است!
با صدای مزاحم فرح جان از خواب بیدار شدیم.
دست و روی خود را شسته رفتم سمت حویلی که صبحانه را در اونجا آماده کرده بودن!
همه شان گفتند صبح بخیر.
ولی من بلند گفتم: السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
همه حیران ماندن دوباره گفتم: بجای صبح بخیری بهترین جمله همین است!
همه شان سر تکان دادن و دوباره مشغول خوردن شدن.
مه هم رفتم و در کنار لمر جا خوش کردم.
لقمه از مربا را در دهان گذاشتم که فرح گفت: دختراا یک خبر دارم برای تان!
همه با کنجکاوی به طرف فرح میبینند!
مهسا: چی خبر؟
فرح: هممم امروز پیشین در قریه یک عروسی خانه گی است و مردم هایش را میشناسیم آنها هم ما را میشناسند.
گفتم: خوب که چی؟
❤10👍2