چـکـامـهـ زار 🌘📜
453 subscribers
538 photos
75 videos
10 files
349 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بلی به لمر نزدیک شدم ولی فقط بخاطر تو! مه برایت مگر نگفته بودم که بزرگ مافیا هستم بخاطر تو دست کشیدم از اون کار ها می‌دانی؟ ظالم چرا این‌طوری می‌کنی با عاشقت؟ _ _ _ بیبین تو حتی درست چهره مرا ندیدی! درست را در جایش بگذار اصلاً چهره مرا ندیدی! عاشق چی شدی؟…
ولی بلندتر گفتم: خوب است یاد داشته باشید به خودتان به درد می‌خورد.
نمی‌دانم که چرا شما پسرا از کار خانه انقدر می شرمید!
_ _ _ چطور؟
_ _ _ خوب هلال را که می‌شناسی؟
_ _ _ ها.
_ _ _ وقتی مادرم به او کاری را می‌گفت خود را در زمین و زمان می‌زد ولی کار را نمی‌کرد چرا؟
چون می‌گفت کار دختر هایت است!
ولی یک روز چنان قدر ما در سرش آمد که بعدش خودش با شوق کار می‌کرد.
یعنی کار کردن دختر و پسر ندارد!
کار،کار است.
بعضی ها را بیبینید دختر ندارن و فقط پسر دارند اگر او مادر تبعیض میان اولاد هایش قائل نباشد حالا که دختر ندارد پسر خود را سر کار می‌کند.
من دیدیم مادری را که دختر نداشته ولی بالای پسرانش چنان سیاست دارد که همه کار های خانه را پسرانش می‌کنند از ظرف شستن شروع تا دیگر کار ها.
ولی خوب البته مادری را هم دیدیم که اصلاً سیاستِ بالای فرزند خود نداشته و فقط پسر خود را در بالا سر می‌نشاند فقط،همین قدر می‌ماند که غذا را هم در دهانش تخته کند!
با این حرفم خنده‌ی کرد!
دوباره ادامه داده گفتم:
کار دختر و پسر نمی‌شناسد.
گر چی باز هم این ما هستیم که این تفاوت ها را در میان آوردیم!
باز هم همه اش گناه خودمان است!
خوب خیر دگه بگذریم.
به طرفش نگاه کردم آنقدر با دقت به حرف هایم گوش داد که حتی لحظه ای شرمیدم.
_ _ _ قسمیکه خودت گفتی کار پسر و دختر نمی‌شناسد آدمی است دیگر چه دختر چه پسر باید همه کاره باشد!
یعنی هم کار های خانه را یاد داشته باشد و هم از بیرون چون به فايده خودش است.
روزی نه روزی حتماً محتاج می‌شود.
مثلاً پسرانی که حتی یک تخم پختن را بلد نیستن وقتی در خانه تنها می‌مانند و خواهر و مادر شان نمی‌باشد حیران می‌مانند که چی کار کنند حالا که یک تخم پختن ساده را یاد ندارند،و باز هم فقط یک کار می‌ماند اینکه از رستورانت آردر بتن!
بعدش با شیطنت گفت: ولی همه پسرا مثل هم نیستن!
البته مثل من. چشمکی نثارم کرد!
با پوزخند گفتم: همم راست میگی!
دوباره گفت: خوب حالا بگو چیکار میکنی چیکار نمیکنی!
با اعتراض گفتم: اگر نه بگذر زود زود پخته کنم که گرسنه هستی.
_ _ _ نه!
مشکلی نیست هله گوشم با توست.
_ _ _ خیلی خوب
«گوش کن که بفهمی، آی‌خانم درست کردن آسان نیه.»
مه هم کم کم‌ لهجه ام هراتی شده هههه.
لبخند زد. «گوش‌هایم با توست، استاد.»
چشم غره‌ای رفتم و آستینم را بالا زدم البته خیلی خیلی کم. «اول از همه، آرد، نمک و آب را یک‌جا می‌کنیم تا یک خمیر نرم جور شود. بعدش خوب ورز می‌دهیم تا به دست نچسبه.»
دیان با کنجکاوی نگاه دارد. «یعنی خودت خمیر هم می‌کنی؟»
نگاه تندی به او انداختم. «اگر تو مجبورم نمی‌ساختی، هیچ‌وقت! ولی حالی که چاره ندارم، بلی، خودم خمیر می‌کنم گر چی میشه که از بازار هم خمیر آماده گرفت‌ ولی معمولاً ما خود مان خمیر می‌کنيم.»
_ _ _ تو پختن این را از کجا یاد گرفتی؟
_ _ _ تا حال چیزی نمانده که پختنش را یاد نداشته باشم!
_ _ _ اوه اوه ماشاءالله.
خوب است پس خانم خانه خوبی میشی!
با این حرفش عصابم رو به شارتی رفت!
_ _ _ بیبین یک‌ دختر برای اینکه خانم خانه خوبی باشد این چیز ها را یاد نمی‌گيرد این را در مغزت جا بده!
با نیشخند گفت: پس برای چی یاد می‌گیرد؟
_ _ _ خود شما بخاطر چی آشپزی را یاد گرفتی؟
_ _ _ اممم‌ شاید بخاطر این‌ باشد که دوست داشتم.
یا هم اینکه روزی اگر ضرورت شد به گفته مردم عام ما خر خود را از لای کشیده بتوانم.
با گفتن این متل اش خنده خود را مهار نتوانستم شروع کردم به قهقهه زدن.
وای خدا لای گفتنش را بعد بیبین کم‌ ماند بمیرم از دست خنده!
به طرفش نگاه کردم عجیب و غریب نگاه دارد طرف من!
خنده ام را متوقف کرده گفتم: چی گپ است؟
اینطوری نگاه نکن نگاهت هشتاد کیلو وزن دارد ورش دار از سرمان!
این بار او شروع کرد به قهقهه.
دوباره با جدیت گفت: خوب نگفتی از کجا یاد گرفتی پختن این را؟
_ _ _ ما در خانه از این چیز ها خیلی می‌پزیم.
آی خانم را معمولاً کسانی که در تخار و اینجا ها هستند پخته می‌کنند یعنی این غذا مربوط اونجا می‌شود.
چون مادر جانم از تخار است ما هم از ایشان یاد گرفتیم پختنش را!
با تعجب گفت: مادرت از تخار است؟
گفتم: هممم از تخار هستند چطور؟
_ _ _ هیچ همینطوری پرسيدم.
مه هم دیگر چیزی نگفتم.
بعد از ورز دادن، خمیر را کنار گذاشتم تا کمی استراحت کند به گفته مردم عام دَم بگیرد.«حالی وقتش است که مواد داخلی ره آماده کنیم.»
پیاز را توته کردم و با روغن در دیگ انداختم. بوی خوشی در آشپزخانه پیچید...


***


بعد از آماده شدن موادش
خمیر را برداشتم و به چند قسمت تقسیم کردم. هر قسمت را نازک پهن کردم و مقداری از مخلوط گوشت را وسطش گذاشتم. بعد، خمیر را با دقت رول کردم، مثل یک لوله‌ی نازک، و بعدش پیچ دادم تا به شکل حلزونی دربیاید.
11👍2❤‍🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بلی به لمر نزدیک شدم ولی فقط بخاطر تو! مه برایت مگر نگفته بودم که بزرگ مافیا هستم بخاطر تو دست کشیدم از اون کار ها می‌دانی؟ ظالم چرا این‌طوری می‌کنی با عاشقت؟ _ _ _ بیبین تو حتی درست چهره مرا ندیدی! درست را در جایش بگذار اصلاً چهره مرا ندیدی! عاشق چی شدی؟…
بعضی های به شکل حلزونی شد و بعضی هایش هم به شکل گل.
خیلی زیبا شدند!
«حالی نوبت بخار دادن است.»
پرسیدم: دیگ منتو دارید؟
_ _ _ هممم...
نمیفهم باش بیبینم.
بعد کمی جستجو: ها است پیدایش کردم بیا!
_ _ _ درست است تشکر.
به طرف دیگ دیدم چی یک دیگ زیبایی دارد!
یک دیگ را آب انداختم و سرپوشش را بالایش گذاشتم تا آب کامل جوش بخورد.
آی‌خانم‌های پیچیده شده را درون دیگ ها منظم چیدم و درِ دیگ را پوشاندم تا با بخار نرم و آماده شود.
دیان با دقت نگاه می‌کرد. «پس سرخ نمی‌کنی؟»
لبخند زدم. «نه، آی‌خانم غذای بخارپز است، نه سرخ‌کردنی! تقریباً مثل آشک و منتو است.»
بعد از بیست دقیقه، آی‌خانم‌ها آماده شدند. در دیگ را برداشتم و آن‌ها را در بشقاب گذاشتم. رویش را با کمی ماست و قورمه مخصوصی که از بادنجان رومی آماده کرده بودم پوشاندم.
و بالاخره تمام شد الهی شکر!
آی خانم هایی را که به شکل گل جور کرده ام در بشقاب خیلی زیبا و خوش‌مزه به نظر می‌رسد!
سفره کاملاً آماده آماده است.
می‌خواستم صدایش کنم ولی رویم را که برگرداندم در عقبم قرار دست به سینه ایستاد است!
گفتم: هوی اینجا چی‌ میکنی تا پیش‌تر که نبودی!جن واری آدم را می‌ترسانی!
خندیده گفت: وااا!
انقدر ترسناک هستم‌؟
_ _ _ هممم بسیار.
_ _ _ دیگر دخترا جذاب و خوشتیپ میگن بعد تو ترسناک میگی!؟
_ _ _ شاید آنها کور باشند محترم.
_ _ _ و یا شاید هم دیدن زیبایی بنده چشم‌ بصیرت می‌خواهد!
گفتم: بلی بلی همینطور است.
حالا هر چی!
بیا آماده است آی خانممممم
خانم را کش دار گفتم‌ و بهانه‌ ای برای قهقهقه این جناب دادم.
خوب دگه قبل اینکه بنشینی همان امانتی من را بده هله!
_ _ _ نه!
باز نه!
عصبی گفتم: چراا؟
_ _ _ اول بنشین غذا بخور بعد.
انقدر زحمت کشیدی باید خودت هم بخوری ازش.
_ _ _ من دلم نمی‌شود در وقت پختنش سیر سیر شدم.
فقط امانتی را بده!
از جای خود یک‌ سانت هم تکان نخورد.
عصبی گفت: که گفتم بنشين بنشین دیگر.
هله تا تو نخوری من هم نمی‌خورم از کجا معلوم چیزی نینداخته باشی در این غذا!
در دل گفتم هاا هلا هول انداختیم!
توبه کردیم یا الله!
_ _ _ مگر از اول تا آخر در آماده کردنش حضور نداشتی؟
عصبی چوکی را کش کرده نشستم او هم با پوزخندی
که بر لب دارد آمده نشست!
قبل از من شروع کرد به خوردن تا پیش‌تر چی میگفت بعد حالی را نگاه!
با قاشق و پنجه بخاطر اینکه عصبانی هستم تیکه بزرگی از آی خانم را که به سختی در دهنم جا میشه را داخل کردم به طرفش دیدم عجیب عجیب نگاه دارد!
حتماً میگه این چگونه موجودی است دگه.
خنديده گفت: نَکَفی یکبار خیر است آهسته آهسته بخور!
با دهان پر گفتم: مربوط تو نمیشه.
یک‌دم سرفه ام گرفت.
زود کمی آب نوشیدم
اصلاً آرام که هیچ بلکه شدت گرفت!
از شدت سرفه سرخ سرخ گشته ام نفسم بند بند میشه کم است جان را به جانان بسپارم!
دختر ديوانه ترا کی میگه لقمه بزرگ تر از دهانت بگیر این دیان است که چنین میگه.
خیلی وارخطا هم شده بدون توجه کردن به اینکه نامحرمیم آمد و شروع کرد به مالش دادن پشتم چند تای هم زد بلاخره سرفه ام بند آمد!
با صدای که بند بند میشه گفتم: نکن!
کم بزن کشتی مه.
با عصبانیت گفت: ديوانه هستی هه؟
اگر ترا چيزی میشد چی؟
با این لحن صحبت کردنش هر کی بود از ترس جان می‌داد
چشمانش مانند کاسه خون شده  دستش را مشت می‌کند
دﯾﮕﻪ ﮐﻢ ﻣﺎﻧﺪه ﺑﻮد ،ﻫﻤﻮﻧﺠﻪ ﺳﮑﺘﻪ ﮐﻨﻢ ﻣﻪ ﮐﺠﺎ و ای دﯾو که دو ﺑﺮاﺑﺮ ﻣﻪ اﺳﺖ ﮐﺠﺎ؟؟
با لحن عاجزانه گفتم: خیلی خوب حالا تو چرا عصبانی میشی مه کم مانده بود جان بدهم تو که نه!
دستان خود را سر میز زد آخ حتماً خوب افگار هم شد!
_ _ _ دگه نبینم همچین حرف های از دهانت خارج شود.
کیفت است دستکول ات است بردار و برو !
لحظه ای مات ماندم ی..یعنی مرا از خانه بیرون کرد؟!
بدون گفتن حتی کلمه ای از جا برخاستم سرم کمی گیج رفت ولی از میز محکم گرفتم زود کیف را گرفته و برآمدم از خانه!

ادامه دارد...
14❤‍🔥1👍1

دل
در
کسی
مبند
که
دلبسته
تو
نیست...

- سعدی
👍72❤‍🔥2🔥1🕊1
نمیدونم چمه
ولی میدونم قبلنا انقدر چم نبود
\:
💔4
https://t.me/TextRain1
هر کی به این کانال جوین بشه من خیلی دوسش دارم 😕
3😁3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
https://t.me/quran12567
کانال قشنگی است دوست داشتین جوین شوید🫠
در این رمضان روح تان را با ویدئو های زیبایش آرام کنید🤍
6🙈1
یک دلم میگه بنویس بنویس
یک دلم میگه ننویس ننویس!

راه حل بگین ماندم چیکار کنم😫😂
😁2
اینو روزی چند بار بخون‌:

«یکی تو بیست و سه سالگی ازدواج می‌کنه
واولین بچه اش ده سال بعد به دنیا میاد
اون یکی بیست و نه سالگی ازدواج می‌کنه
واولین بچه اش سال بعدش به دنیا میاد
یکی بیست و پنج سالگی فارغ التحصیل
می‌شه ولی پنج سال بعد کار پیدا می‌کنه،
اون یکی بیست و نه سالگی مدرکش رو
می‌گیره و بلافاصله کار مورد علاقه اش
رو پیدا می‌کنه یکی سی سالگی رئیس
شرکت می‌شه و در چهل سالگی فوت می‌کنه،
اون یکی چهل و پنج سالگی رئیس شرکت
می‌شه و تا نود سالگی عمر می‌کنه...
تو نه از بقیه جلوتری نه عقب تر،تو توی
زمان خودت زندگی می‌کنی؛پس آروم باش،
از زندگی لذت ببر و خودت را با دیگری
مقایسه نکن!»
🔥5👍2😐1
روزه را مطابق به برنامه‌ی زیر به یک عادت در زندگی خود تبدیل کنید:

طریقه‌ی ختم قرآن کریم در ۳۰ روز
• صبح: ۴ صفحه
• چاشت: ۴ صفحه
• عصر: ۴ صفحه
• شام: ۴ صفحه
• خفتن: ۴ صفحه

طریقه‌ی ختم قرآن کریم در ۱۵ روز
• صبح: ۸ صفحه
• چاشت: ۸ صفحه
• عصر: ۸ صفحه
• شام: ۸ صفحه
• خفتن: ۸ صفحه

طریقه‌ی ختم قرآن کریم در ۱۲ روز
• صبح: ۱۰ صفحه
• چاشت: ۱۰ صفحه
• عصر: ۱۰ صفحه
• شام: ۱۰ صفحه
• خفتن: ۱۰ صفحه

طریقه‌ی ختم قرآن کریم در ۱۰ روز
• صبح: ۱۲ صفحه
• چاشت: ۱۲ صفحه
• عصر: ۱۲ صفحه
• شام: ۱۲ صفحه
• خفتن: ۱۲ صفحه

برای کسانی که اراده و همت بلند دارند

طریقه‌ی ختم قرآن کریم در ۶ روز
• صبح: ۲۰ صفحه
• چاشت: ۲۰ صفحه
• عصر: ۲۰ صفحه
• شام: ۲۰ صفحه
• خفتن: ۲۰ صفحه

این پیام را با دوستان و عزیزانتان شریک سازید، زیرا هر کسی که به وسیله‌ی شما قرآن را ختم کند، شما نیز در اجر و ثواب آن شریک خواهید بود.

یادداشت: این طریقه برای قرآن کریم با ۱۵ سطر در هر صفحه است
.
11👏2👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بعضی های به شکل حلزونی شد و بعضی هایش هم به شکل گل. خیلی زیبا شدند! «حالی نوبت بخار دادن است.» پرسیدم: دیگ منتو دارید؟ _ _ _ هممم... نمیفهم باش بیبینم. بعد کمی جستجو: ها است پیدایش کردم بیا! _ _ _ درست است تشکر. به طرف دیگ دیدم چی یک دیگ زیبایی دارد! یک دیگ…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_چهل_و_نهم
ناشر: #دوشیزه_سادات

آخر هفته:     

                        
_ _ _ لمر،مهساااا زود شوید!
لمر: اینه بیامدیم!
_ _ _ تا که مرا جان به لب نکنيد یعنی حاضر نمی‌شوید دگه انی؟
مهسا: نه عزیز من الله نکند.
_ _ _ کم چاپلوسی کن هله بریم هوسی و فرح دیوانه ام کردن مسج کرده و زنگ زده!
مهسا زیر لب گفت: بودی چرا گناه را سر او بیچاره ها می‌اندازی!
گفتم: مهسااا می‌شنوم چی میگی!
_ _ _ ای بابا شنیدی خیر
مه هم گفتم تا تو بشنوی هههههه!
حالی یک سرپایی که خوردی بعد گپ‌ را میفهمی!
_ _ _ وای نه،نه،نه
سرپایی چیست که بخورم؟
مه غذا میخورم هههههه!
گفتم: یاااا الله خودت کمکم کن دگه صبر بده برایم.
لمر با خنده گفت: صبر جمیل هههههه!
_ _ _ نخیر صبر جمیل کفایت نمی‌کند حتی صبر ایوب هم کم است!
هله بریم دگه.
مهسا با شیطنت گفت: بریم بریم!
ولی کلثوم خداییش چقدر زیبا و دلربا شدی!
در آیینه با نگاه کوتاهی سر تا پای خود را برانداز کردم: حجاب عربی زیبا که کمی به پیراهن هم شباهت دارد به رنگ جگری سوخته رو سری ام همچنين به رنگش است!
به گفته مهسا مثلاً چکر و میله می‌ریم پس از خیر نقاب زدن گذشتم و فقط ماسک گرفتم ولی ان‌شاءالله که بعداً پشیمان نشوم!
لمر انگشتر و دست بند های یاقوتی را که سِت گرفته بود آورد تا در دست کنیم خیلی قشنگ شدیم همه مان! ماشاءالله.
از لباس گرفته تا کفش ها و کیف های برند مان همه اش سِت است!
با صدای مهسا از افکارم بیرون شدم!
_ _ _ کلثوم بیا دگه. حالا خوب شد که گفتم زیبا و دلربا شدی!
هیچ از آیینه دل کندنی نیستی؟
_ _ _ می‌آیم صبر، دعای به آیینه نگاه کردن به یادم آمد اون را بخوانم تمام.
دعا را خواندم و رفتم سمت آنها!
لمر با تعجب گفت: چی؟
در آیینه نگاه کردن هم از خود دعا دارد؟
_ _ _ بلی ها دارد!
همه چیز از خود یک دعای خاص دارد.
اینکه پیش آیینه ایستاد شوی و بگویی الا چقدر مقبول استم یا چقدر مقبول شدیم و یا اینکه یک ساعت قربان و صدقه خودت بری بهتر است این دعا را بخوانی.
مهسا: کدام دعا را؟
لمر: ها بگو با ترجمه اش!
_ _ _ ناجوان اینی گپ ها را باز نمیگی برای مان.
_ _ _ ههههههه دیوانه جان ها به یاد خودم هم نبود حالا به یادم آمد.
این دعا است:
( اللَّهُمَّ أَنْتَ حَسَّنْتَ خَلْقِي فَحَسِّنْ خُلُقِي )
ترجمه:
"ای الله! همان‌گونه که خلقت مرا نیکو آفریدی، اخلاقم را نیز نیکو گردان."
این دعا را هنگام دیدن آینه می‌خوانند تا الله زیبایی اخلاق را مانند زیبایی ظاهر نیکو گرداند.
لمر: آهان چی یک معنای زیبایی داشته!
مهسا با خنده گفت: به گفته خودت دگه بجای اینکه یک ساعت پیش روی آئینه قربان صدقه خود بریم این دعا را می‌خوانیم هههههه!
_ _ _ ها دگه خو راست میگم بعضی ها را بیبینی در پیش روی آئینه وقتی خود را زیبا می‌بینند یک رقم شروع به ناز دادن خود می‌کنند اولش هم شما ها!
لمر: ههههههه راست میگه ولی خودت هم شریک استی دلت جمع تو هم مثل ما استی!
_ _ _ هاا دگه یک مَتَل مشهور داریم که میگه ( با ما نشينی ما شوی با دیگ نشینی سیاه شوی )
این حرف خیلی صدق می‌کند به حال و روز منِ مسکین!
هر دو شروع کردن به قهقهه زدن!
لمر: وای کلثوم امان از دست تو!
خانه شوهرت را آتش خواهد زدی با این حرف هایت هههههه.
مهسا با لبخند خبیثانه گفت: ای بابا لمررر پس،چطور می‌کنی اگر خانه تان را به آتش بکشد ههههههههههههه!
این بار حتی خودم را هم خنده گرفت!
لمر با خنده گفت: فدای سر ینگه جانم هزارتا خانه را آتش بزنه
با این گپش،کمی خود را بالا بالا کردم ولی ادامه اش،زد کار را خراب کرد!
لمر: بیازو تا او وقت مه نمی‌باشم خودش می‌داند و شوی اش ههههههههه.
یکی در شانه زده گفتم: بلا بلاا
هاا باز می‌بینمت!
در ضمن کی گفته که همین من ینگه تو میشم عه؟
_ _ _ ههههههه بیبین اگر نشدی اینجا جای نشانی!
_ _ _ اصلاً،مرا تیر از عشق و قاشقی برادرت ارزش،مرا ندارد ارزش مه خیلی بالاتر از او است!
دگه اینکه من و او جور نمی‌آییم.
مهسا با خنده گفت: راست میگه نمی‌بینی مثل موش و پشک هستند!
هههههههه.
با صدای زنگ فون همه سکوت اختیار کردند!
صفحه فون را دیدم ای وای!
مهسا با کنجکاوی گفت چی شده؟ کیست؟
گفتم: فریال زنگ زده!
لمر: پس الفاتحه کلمه تان را بخوانید هههههه.
_ _ _ بلا بلا خنده و مرض
هله کلید موتر را بگیرید شما ها زود بروید من هم می‌آیم!
هر دو چشمی گفتند و رفتند!
زود دکمه سبز را فشار دادم تا نزدیک گوش بردم با صدایش خودکار دستم دور شد از گوشم.
گفتم: ای بابا فریال جانم کمی نفس بگیر چرا انقدر جیغ می‌زنی!
5👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بعضی های به شکل حلزونی شد و بعضی هایش هم به شکل گل. خیلی زیبا شدند! «حالی نوبت بخار دادن است.» پرسیدم: دیگ منتو دارید؟ _ _ _ هممم... نمیفهم باش بیبینم. بعد کمی جستجو: ها است پیدایش کردم بیا! _ _ _ درست است تشکر. به طرف دیگ دیدم چی یک دیگ زیبایی دارد! یک دیگ…
_ _ _ کلثوم یک ساعت است شما کجا گم استین هه؟
کمی چاپلوسی خوب است گفتم: جانم،عزیزم در راه استیم می‌آییم ان‌شاءالله!
_ _ _ آفرین با ناز دادن مرا خر میکنی؟
_ _ _ ههههههه نه استغفرالله.
با شیطنت گفتم: اینکه خودت اینطور فکر میکنی گپش جدا است ههههه!
_ _ _ خنده و درد!
یک‌بار بیایی بعد می‌دانم چیکار کنم همراهت!
_ _ _ چشم بانوی من.
شما کجا هستین با کی ها هستین؟
_ _ _ با فرح و هوسی هستم در راه.
_ _ _ آهان فرح هم با شماست؟
_ _ _ ها با ما است.
راستی کلثوم زود حرکت کنید دیگر ما فکر می‌کردیم که باغ شان نزدیک است.‌ ولی نگو که کاملاً در یک قریه دور دور است!
با تعجب گفتم: چی میگی؟
_ _ _ هاا خیلی دُور است!
گفتم که کاملاً در یک قریه است قرار است
دِه بریم ههههه!
_ _ _ هاا خوب شد گفتی یک چند جوره لباس دگه هم بگیرم ههههه!
_ _ _ نه دگه انقدر هم نه!
فقط اگر گرفتی مجبور به همه مان بگیری ههههه!
خود را بی خبر گرفته گفتم: عه کی گفته لباس چی گپ چی ههههه!
_ _ _ آفرین بانوی کنجوس!
_ _ _ سپاس بابت تعریف تان.
خیر بگذریم حالا شما کجا هستین؟
_ _ _ ما هم همین چند دقیقه قبل حرکت کردیم لوکیشن می‌فرستم بیایید یکجا بریم!
_ _ _ درست است بفرست.
برو دگه زیاد وقتم را گرفتی الله حافظ!
_ _ _ آهسته دختر حاجی تو وقت مرا گرفتی.
_ _ _ درست است بانوی من فعلاً فی امان الله.
_ _ _ هممم خدا حافظ.
فون را قطع کرده حرکت کردم به سمت موتر.
آه یا الله صبر اعطا کن!
دوباره این ها آهنگ را بلند کردند!
تا مرا دیدن زود آواز آهنگ را کم کردن!
سوار موتر شدم به طرف هر دو دیده گفتم: چهل و هفده بار گفتیم که آهنگ نشوید.
گناه دارد!
پیامبر مان گفته نفاق را می‌رویاند.
چرا نمی‌فهمید؟
مهسا: خیلی خوب معذرت بار دگه تکرار نمیشه!
لمر: موافق هستم!
_ _ _ ان‌شاءالله که همینطور باشد.
مهسا با زار ناله گی گفت: کلثوم خیر است فقط همین یکبار را بگذار لطفاً در راه خسته می‌شیم!
لمر چهره خود را مثل پشک معصوم کرده گفت: موافقم لطفاً همین یک بار دگه هیچ تکرار نمی‌شه!
با لحن قاطع و محکم گفتم: نه!
نمی‌شود‌.
مهسا: خیر است کلثومم فقط یکبارک لطفاً!
انقدر هر دو زار ناله گی کردن پیش گوش هایم که حتی کم مانده به سرحد انفجار برسد!
_ _ _ خیلی خوب ديوانه کردینم الهی ديوانه شويد من میگم!
هر دو گفتند: هوراااا
دگه اینکه الله نکند شما ديوانه بودی از وقت با معذرت دگه!
_ _ _ دل تان است دوباره منصرف شوم؟
مهسا: نه نه ما غلط کردیم!
خوب حالا کدام آهنگ را بگذارم؟
من فقط سکوت کردم!
بعد چند دقیقه خاموشی فضای موتر پر شد از صدای آهنگ.
من هم مجبوری تحمل می‌کنم.
گر چی گاهی دل آدم می‌شود که موسیقی گوش دهد گاهی خوشایند می‌باشد.
چرا؟
چون گناه است!
و هر چیزیکه در اسلام گناه دارد انجام دادنش لذت هم دارد.
این شیطان‌ لعنتی است که گناه را انقدر برای آدم لذت بخش می‌کند.
و آدمی هم گاهی نفس خود را کنترول کرده نمی‌تواند و بازی شیطان را می‌خورد!
پناه بر الله از شر شیطان و کار هایش.
بعد چند دقیقه تماس هوسی آمد جواب دادم: بلی بفرمائید محترمه؟
_ _ _ علیکم سلام کلثوم جان!
_ _ _ وای ببخشید السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
_ _ _ آفرین حالا شد!
_ _ _ خوب حالا بگو چی شده؟
در حالیکه صدای خوردن چپسک می‌آمد با شیطنت گفت: عزیزم در کنارت هستیم!
_ _ _ چی ؟
در کنارم؟
دوباره به نظرم چپسکی را در دهان گذاشته گفت: هممم یکبار از شیشه نگاه کن!
_ _ _ نگاه کردم واقعاً در کنارم هستند!
زود شیشه را پائین کرده گفتم شما هم اينجا بوديد!؟
هوسی: بلی ها عزیز.
همه با هم از همان داخل موتر احوال پرسی کردیم.
به طرف هوسی دیدم که سر جلو موتر نشسته! مهسای کنجکاو و فضول با تعجب گفت: هوسی!
تو راننده‌ گی یاد داری؟
هوسی شانه های خود را بالا انداخت و با مغروریت گفت: بلی ها جانم شکر خدا یاد دارم.
گفتم: اوو بیشک خی!
لمر گفت: وایی پس حالا بگيريد یک مسابقه بدهيد.
همه شان قبول کردند!
گفتم: هوسی جان مقصد می‌دانی دگه که می بازی!
هوسی پوزخندی زده گفت: بلی بانوی من حالا می‌بینیم کی بازنده میشه و کی برنده!
گفتم: هاا می‌بینیم!
لمر شکمو گفت: کلثوم قبل اینکه حرکت کنیم کمی چپسک و انرژی و این چیز ها خو بگیر لطفاً!
گفتم: درست است شکم پرست جان!
خنديدن و سکوت کردند!
به طرف بیرون نگاه کردم چشمم به تانگ تیلی خورد
تانکی موتر را دیدم باید تیل هم می‌انداختم تا در راه نمانیم!
هوسی شان همه منتظر ما هستند به طرف شان دیده گفتم که باید تیل بیندازم و خوراکی بگیرم!
هوسی همچنان عقب نماند گفت: مه هم می‌آیم یکبار خدای نکرده در راه نمانیم!
7
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بعضی های به شکل حلزونی شد و بعضی هایش هم به شکل گل. خیلی زیبا شدند! «حالی نوبت بخار دادن است.» پرسیدم: دیگ منتو دارید؟ _ _ _ هممم... نمیفهم باش بیبینم. بعد کمی جستجو: ها است پیدایش کردم بیا! _ _ _ درست است تشکر. به طرف دیگ دیدم چی یک دیگ زیبایی دارد! یک دیگ…
با مزاح گفتم: هی خدا دگه از تعصبی و هم چشمی عقب نمانی هوسی جان!
خندیده گفت: بلای تعصبی و هم‌ چشمی خو راست میگم!
_ _ _ درست است،درست است.
تیل انداختم.
تانکی موتر پر شد.
خوراکی هم گرفتم.
حالا حرکت!
قبل اینکه مسابقه دادن مان شروع شود گفتم: یک دعای سفر بخیر کنید.
همه دعا کردیم و حالا نوبت مسابقه است!
هوسی دغل باز زودتر از من حرکت کرد ولی مه هم عقب نماندم ازش مثلاً فرونر زیر پایم است!
سرعت را بیشتر کردم اما هوسی هم معلوم است که خیلی مهارت دارد!
آفتاب داغ وسط آسمان ایستاده، اما نسیم ملایمی که می‌وزد، گرمی هوا را کمی قابل تحمل ساخته. لمر با عینک آفتابی‌اش در چوکی پیشروی لم داده و مهسا از عقب هر دو ما را زیر نظر دارد.
همین که به راهی باز و صاف رسیدیم،
تا جایی من هوسی را پیش کردم!
و برنده شدیم.

مهسا: هورااااا ما بردیم!
گفتم: ناشنوا کردی ما مهسا جان!
با پوزخند گفت: خواهرم خیال صدای خود کردی این صدای تو است مانند توپ چاشت نه از من!
خنديده گفتم: بلی بلی همینطور است‌.
جایی توقف کردم تا هوسی شان هم برسند!
لمر: چرا توقف کردی؟
_ _ _ بخاطر که هوسی شان هم برسند ما خیلی پیش آمدیم.
_ _ _ هممم درست است.
ولی میگم چند ساعت است که در راه هستیم؟
گفتم: شاید سه ساعتی شده باشد!
مهسا با چشمان گرد گفت: چی؟
سه ساعت!؟
_ _ _ بلی ها.
مهسا: اصلاً نفهمیدیم که سه ساعت را در راه گذراندیم!
_ _ _ چون غرق در خوردن و خوشحالی بودی خواهرم!
_ _ _ ههههه ها شاید به خاطر همان باشد.
_ _ _ شاید نه چون بودی!
_ _ _ ای بابا خیلی خوب قبول تو بردی!
_ _ _ من همیشه برنده هستم.
بگیر تماس را جواب بده هوسی است!
دکمه سبز را فشار دادم و با آواز بلند هوسی جان مواجه شدم!
گفتم: امروز همه تان قصد این را دارین تا من را کَر و ناشنوا بسازید به نظرم!
هوسی خنديده گفت: ههههه کجاست انقدر برکت ههههه.
_ _ _ آفرین خنده کن!
گفت: صبر ادامه اش را من بگم: خنده کن بی‌غیرت هههههه.
خودم هم خنده ام را مهار نتوانستم گفتم: آفرین خوب یاد گرفتی مشق هایت را ههههه!
_ _ _ ها دگه معلمی مثل تو دارم ماشاءالله.
_ _ _ الاا نظرم نکنی ههههه.
خا مزاح هم همین قدر!
کجا هستین؟
ناگهان صدای بوقی از عقب شنیدم. آینه را نگاه کردم، هوسی است!
گوشی را قطع کردم.
مثل گرگ دوباره خود را رسانده!
با موترش درست پشت سر ما، و با همان خنده‌ی همیشگی‌اش که یعنی «حاضری برای یک چالش دیگر؟»
شیشه را پایین کردم و گفتم:
_ _ _ چی است هوسی؟ راه گم کردی؟
همین حالا برنده مسابقه شدم تو عقب ماندی!
دیگر هم مسابقه‌ ‌می‌خواهی؟
او هم خندید و گفت:
_ _ _ نی کلثوم جان، این بار فقط می‌خواهم ببینم چقدر رانندگی‌ات خوب است! یا فقط زور گپ‌زدنت زیاد است؟
ابرویم را بالا کشیدم و لبخند زدم. یعنی دوباره‌ مسابقه می‌خواهد؟ خوب، پس بیا ببینیم دوباره کی برنده می‌شود!
ولی اینطوری هر بار که من برنده شوم و تو باخت را قبول نکنی کار مان زار است در باغ شب خواهد رسیدیم!
دوباره با مضریت گفتم: مطمئنی که می‌خواهی در مقابل من مسابقه بدهی؟ فکر کنم آماده‌ی شکست نیستی!
هوسی چشمانش را ریز کرد و با جدیت گفت:
_ _ _ بیبینیم! از این‌جا تا آخر باغ، ببینیم کی اول می‌رسد!
لمر فوراً اعتراض کرد:
_ _ _ کلثوم، تو خو دیوانه شدی!
گفتم: مگر خودت نبودی که در اول پیشنهاد مسابقه‌ دادی حالا هم بشین پایش!
مهسا هم دست‌هایش را به سینه زد و گفت:
_ _ _ ما خو از خود زندگی داریم دختر!
یک مسابقه را بردی دگه کافی نیست؟
_ _ _ نه نیست! این را گفتم و بعد هیچ چیزی دیگری نگفتم فقط خندیدم، فرمان را محکم گرفتم و گفتم:
_ _ _ آرام باشین، فقط یک مسابقه‌ی دوستانه است!
هوسی گاز داد و موترش مثل برق به جلو رفت. من هم دیگر معطل نکردم، پایم را روی پدال فشار دادم و موتر با سرعت به حرکت آمد! باد چادرم را به عقب می‌زد، صدای انجین بلندتر می‌شد، و جاده‌ی باریک باغ از کنارم می‌گذشت. حالا دیگر هیچ‌چیز مهم نبود، فقط باید زودتر از هوسی به خط پایان می‌رسیدم!
موترم با قدرت پیش می‌رفت، چرخ‌ها خاک نرم جاده‌ی باغ را بلند می‌کردند. از گوشه‌ی چشم دیدم که هوسی هم سرعتش را زیاد کرده، فاصله‌ی بین ما کم و زیاد می‌شد، اما هیچ‌کدام حاضر نبودیم که عقب بمانیم!
_ _ _ کلثوم، آرام برو! لمر با ترس بازویم را گرفت.
ولی من فقط لبخند زدم و گفتم:
_ _ _ اگر می‌ترسی، چشمانت را ببند!
مهسا که تا حال خاموش بود، جیغ زد:
_ _ _ کلثوم، یک چکر آمدیم، نه که زنده نمانیم!
اما گوشم بدهکار نبود، فقط هدفم رسیدن به خط پایان بود! سرک کمی پیچ خورد، فرمان را محکم گرفتم و با یک حرکت سریع، پیچ را رد کردم. هوسی هنوز هم در کنارم بود، ولی حالا فاصله‌ی کمی باز شده بود. باید این رقابت را می‌بردم!
4
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بعضی های به شکل حلزونی شد و بعضی هایش هم به شکل گل. خیلی زیبا شدند! «حالی نوبت بخار دادن است.» پرسیدم: دیگ منتو دارید؟ _ _ _ هممم... نمیفهم باش بیبینم. بعد کمی جستجو: ها است پیدایش کردم بیا! _ _ _ درست است تشکر. به طرف دیگ دیدم چی یک دیگ زیبایی دارد! یک دیگ…
در دوردست، آخر باغ را دیدم. قلبم تندتر زد، وقتش بود که ضربه‌ی نهایی را بزنم! نفس عمیقی کشیدم، پایم را بیشتر روی پدال فشار دادم و... موتر مثل تیر از کنار هوسی گذشت!
_ _ _ کلثووووم! لمر و مهسا یک‌صدا فریاد زدند.
ولی من دیگر نمی‌شنیدم! چند لحظه بعد، محکم روی بریک زدم و موتر درست در چند قدمی آخر باغ ایستاد!
چند ثانیه بعد، هوسی هم رسید. از موترش پایین شد، عینکش را برداشت و با حیرت نگاهم کرد. بعد، لبخند زد و گفت:
_ _ _ قبول دارم، رانندگی‌ات از گپ‌زدنت بهتر است!
از موتر پایین شدم، در را بستم و با غرور گفتم:
_ _ _ گفتم که آماده‌ی شکست نیستی!
لمر دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
_ _ _ خدا نصیب نکند، فکر کردم امروز زنده نمی‌مانیم!
با خنده گفتم: پیشنهاد از خودت بود گلم.
_ _ _ من دیگر غلط بکنم چنین پیشنهادی برای تو بدهم!
مهسا هنوز هم شوک‌زده است.
_ _ _ قسم می‌خورم، اگر یک‌بار دیگر با تو سوار موتر شوم!
با خنده گفتم:
_ _ _ ديوانه جان هم خودت و هم من می‌دانیم که دوباره سوار موتر من میشی پس ناحق قسم نخور که مجبوری کفاره بدهی!
_ _ _ وایی حالا خو از دست شوک قسم خوردم پس کفاره باید بدهم؟
_ _ _ اگر دوباره سوار موتر من شوی بلی عزیز من باید بدهی.
_ _ _ خوب خیر بعداً می‌دهم.
هوسی با شیطنت گفت:
_ _ _ دفعه‌ی بعد من مسابقه را می‌برم!
لبخند زدم و گفتم:
_ _ _ خواب ببینی!
9
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در دوردست، آخر باغ را دیدم. قلبم تندتر زد، وقتش بود که ضربه‌ی نهایی را بزنم! نفس عمیقی کشیدم، پایم را بیشتر روی پدال فشار دادم و... موتر مثل تیر از کنار هوسی گذشت! _ _ _ کلثووووم! لمر و مهسا یک‌صدا فریاد زدند. ولی من دیگر نمی‌شنیدم! چند لحظه بعد، محکم روی…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_پنجاهم
ناشر: #دوشیزه_سادات

و بعد، همه خندیدیم! رقابت تمام شده بود، ولی هیجانش هنوز هم در وجودم موج می‌زد. شاید این فقط یک مسابقه‌ی ساده بود، اما برای من... طعم بردنش یک دنیا ارزش داشت!


***

و بالاخره به قریه و باغ نامدار فرح جان برسیدیم!
این مهسای مضر بود که چنین گفت!
همین که موتر را پارک کردم و پایین شدم، نفسم را با لذت کشیدم. بوی خاک نم‌زده و عطر گل‌های وحشی در هوا پیچیده. اطرافم را نگاه کردم... چه جای باورنکردنی‌ای!
شروع کردم به دید زدن اطراف!
واقعاً خیلی باغ قشنگی است!
در وسط باغ خانه خیلی زیبا و مدرنی قرار دارد!
خود قریه هم خیلی زیباست!
با خانه های کاه گلی.
تنها خانه مدرن اینجا از فرح شان است دیگر همه خانه ها گِلی هستند!
درخت‌های بلند و تنومند مثل نگهبانان قدیمی اطراف باغ ایستادند. شاخه‌هایشان با نسیم ملایم تکان می‌خورند و صدای خش‌خش برگ‌ها یک موسیقی آرام‌بخش ساخته. آفتاب از میان شاخه‌های درهم‌تنیده عبور کرده و روی زمین سایه‌های بازیگوش انداخته.
چند قدم جلو رفتم، زیر پایم چمن نرم است، طوری که دوست دارم کفش‌هایم را دربیاورم و با پای برهنه رویش قدم بزنم. کمی آن‌طرف‌تر، حوضی کوچک قرار دارد که آبش مثل آینه می‌درخشد. پرنده‌ها در کنارش نشسته‌اند، گاهی نوکشان را در آب می‌زنند و بعد، با هیاهوی زیبایی پرواز می‌کنند.
در گوشه‌ی باغ، تخت‌های چوبی گذاشته شده، روی‌شان قالین‌های رنگارنگ پهن شده، انگار که منتظر ما باشند. از لابه‌لای درخت‌ها، می‌توانستم سرک باریکی را ببینم که معلوم نبود به کجا می‌رسد، ولی دلم می‌خواست دنبالش بروم و کشفش کنم!
لبخند زدم و در دلم گفتم:
_ _ _ اینجا یک‌ قِسم دیگر جادویی است!
لمر از پشت سرم گفت:
_ _ _ کلثوم، بیا اینجا، ببین چقدر هوا تازه است!
گفتم: می‌آیم.
چشمانم را بستم، یک نفس عمیق دیگر کشیدم و آهسته گفتم:
_ _ _ کاش می‌شد این لحظه را برای همیشه نگه دارم!
همین‌طور که غرق زیبایی باغ بودم، مهسا از پشت سر بازویم را گرفت و گفت:
_ _ _ کلثوم، بیخیال دید زدن شو، بیا اینجا کنار ما بشین!
به سمت‌شان رفتم. لمر روی یکی از تخت‌های چوبی نشسته و با خوشحالی دستش را روی قالین نرم می‌کشد. مهسا هم رفت خودش را انداخت روی بالشت‌های رنگارنگ و گفت:
_ _ _ وای، اینجا واقعاً یک جای افسانه‌ای است!
کنارشان نشستم و کفش‌هایم را درآوردم. چمن زیر پایم حس عجیبی داشت، یک نرمی دل‌چسب که آدم را به ماندن و قدم زدن تشویق می‌کرد. نسیم آرامی می‌وزید و بوی گل‌ها را با خودش می‌آورد.
چشمم به درخت‌های کنار حوض افتاد. میوه‌های کوچک و رسیده از شاخه‌ها آویزان بودند. با شیطنت گفتم:
_ _ _ دخترا، چی میگین که یک سری به درختا بزنیم؟!
لمر خندید:
_ _ _ مهسا، بیا بگیرش! کلثوم تصمیم گرفته امروز همه ما را بدبخت کنه!
مهسا بلند شد و با خنده گفت:
_ _ _ اگر یکبار هم بی‌جنجال یک جای بریم، دنیا خلاص میشه!
سرم را بالا گرفتم و گفتم:
_ _ _ خوب، کسی که زندگی را بدون هیجان می‌گذراند، اصلاً زندگی نکرده!
لمر با خنده گفت:
_ _ _ درست است خانم فیلسوف، بگو حالا چی کنیم؟
همین لحظه، چشمم به هوسی افتاد که در گوشه‌ای ایستاده، دست‌هایش را در جیب کرده و با یک نگاه مشکوک ما را زیر نظر دارد.
لبخند شیطنت‌آمیزی زدم و بلند گفتم:
_ _ _ هوسی، میایی با ما درخت‌نوردی؟ یا که می‌ترسی؟!
هوسی یک ابرویش را بالا برد، یک لبخند کج زد و گفت:
_ _ _ اگر مسابقه باشه، من همیشه آماده‌ام!
نگاهی به لمر و مهسا انداختم،
دیدم آنها هم آماده هستند ولی فریال با فرح عقب نشینی کردند!
دستم را به طرف درخت دراز کردم و با لبخند گفتم:
_ _ _ پس بریم ببینیم کی اولین میوه را می‌چینه!
و بعد، با هیجان دویدم سمت درخت، بدون اینکه منتظر بقیه بمانم!
همین‌که دویدم سمت درخت، صدای خنده‌ی لمر و مهسا از پشت سرم بلند شد. هوسی هم با قدم‌های آرام اما مطمئن به طرف درخت آمد. از همان اول معلوم بود که این دختر مغرور نمی‌خواهد ببازد!
با سرعت خودم را به درخت رساندم، دستانم را به شاخه‌ی پایینش گرفتم و شروع کردم به بالا رفتن. لمر و مهسا از پایین تشویقم می‌کردند، ولی هوسی هنوز همان‌طور ایستاده و فقط نگاهم می‌کرد.
بالا که رسیدم، دستم را دراز کردم و یک میوه‌ی رسیده را چیدم. پیروزمندانه پایین را نگاه کردم و گفتم:
_ _ _ ها، دیدین؟ من برنده شدم!
هوسی که هنوز پایین بود، دست به سینه ایستاد و گفت:
_ _ _ نه‌خیر، مسابقه‌ی واقعی این نبود. حالا که انقدر ادعا داری، بیا پایین، یک مسابقه‌ی اصلی می‌زنیم!
🔥72👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در دوردست، آخر باغ را دیدم. قلبم تندتر زد، وقتش بود که ضربه‌ی نهایی را بزنم! نفس عمیقی کشیدم، پایم را بیشتر روی پدال فشار دادم و... موتر مثل تیر از کنار هوسی گذشت! _ _ _ کلثووووم! لمر و مهسا یک‌صدا فریاد زدند. ولی من دیگر نمی‌شنیدم! چند لحظه بعد، محکم روی…
چشم‌هایم را ریز کردم و گفتم:
_ _ _ مسابقه‌ی اصلی؟ چی در نظر داری؟
با آن لبخند معروفش، یک دستش را روی موترش زد و گفت:
_ _ _ موتر دوانی! از این سر باغ تا دروازه‌ی اصلی، هر کی زودتر برسه برنده است.
لمر با هیجان گفت:
_ _ _ اووووف، مسابقه‌ی کلثوم و هوسی! این یکی خیلی جالب میشه!
مهسا خندید و گفت:
_ _ _ ولی می‌دانی که کلثوم خیلی کله‌شق است، این رقابت ساده نمی‌گذره!
از درخت پایین پریدم، دست‌هایم را به هم زدم و گفتم:
هوسی جان دو بار مسابقه‌ دادم و برنده شدم فکر نمی‌کنی برای امروز همین قدر باخت برایت بس بس است؟
_ _ _ نه من هیچ وقت باخت را قبول نمی‌کنم.
_ _ _ پس گناه خودت است برای امروز همین قدر مسابقه کفایت می‌کند.
او هم بدون چون چرا قبول کرد!
مهسا با مضریت گفت: میگم کلثوم چطور شادی باز ها واری سر درخت بالا شدی و پس پریدی!
ههههههه.
همه شروع کردن به قهقهه زدن.
با غرور گفتم: عزیز من این ها همه اش استعداد است!
او هم استعداد خدا دادی خیر است که شما ها محروم هستین از این استعداد ها!
با صدای فرح به طرفش رفتیم.
فرح: خب دخترا جنگ بسه دگه میفهمین که کلثوم‌ کسی نمیتونه به گپ پس بیاره ههههه!
یعنی کلثوم با این زبانش اصلاً بند نمی‌ماند!
به شمول خودم همه شروع کردیم به خنديدن!
دوباره فرح گفت: خیلی خوش امدین به باغ نوم دار ما ههههه.

همه گفتیم خوش باشی.
فرح: فعلا بیایم به همی روی حویلی به هوا تازه بشینیم باز به داخل میریم.

همه قبول کرده و رفتیم به سمتی که میز و چوکی گذاشته بودن!
چند دقیقه‌ی نشستیم بود که پیر زنی با سینی چای و شیرینی به سمت مان آمد!
وقتی که آمد بلند شده همراهش احوال پرسی کردم دیگران هم وقتی من را دیدن مجبور شدن که برخيزند و احوال پرسی کنند!
خاله‌ی خیلی مهربانی است.
_ _ _ فرح دخترمه خیلی خوش امدی.
_ _ _ تشکر عزیز جو خوش باشین.
ببخشن دگه که شمار به زحمت کردیم!
- - - نی دخترمه زحمت چی! خونه خودشمانه قدم ها شما بالی چیشما ما!
- - - تشکر، ببخشید معرفی نکردم اینا عزیز جان مه‌ان یعنی فقط مه عزیز میگوم در اصل اسم نا مقدس هستش.
شما هم دگه دل شما مثل مه عزیز جان میگن یا هم اسم نا میگن اختیار خو دارن ههههه.
همه گفتیم خوش شدیم خاله جان.
گفتم: او نام ها باشد برای تو ما فقط خاله جان میگیم ههههه.
خاله مقدس: اختیار دارن دخترامه من هم خیلی خش شدم از دیدن شما.
پس فعلاً مه برم که کار دارم شما هم راحت باشین.
_ _ _  به چشم خاله جان.
غرق در قصه کردن بودیم ولی با شنیدن آواز چندین تا پسر همه در سکوت رفتیم‌!
بعد چند لحظه پسران قد بلندی وارد حویلی او هم در همین سمتی که ما نشستیم شدند!
همه ما با تعجب به سمت همدیگر می‌بینیم.
گفتم: فرحح نکند اینها همان برادرت با رفیق هایش هستند؟
فرح که خودش هم در شوک بود با لکنت گفت: ن..نن..نمیفهمم ولی اینا امروز نمی امدند مم به خاطر همی امروز انتخاب کردیم قبلا فقط روز ها جمعه میامدن ولی امروز که پنجشنبه یه!
گفتم: آه از دست شما ها!
صدای قدم ها و آواز شان بلند تر شد و گواهی این را می‌دهد که نزدیک تر شدن!
نقاب هم نزدیم!
لا حول ولا قوة إلا بالله
یا الله خودت کمکم کن حالا چی بدی کنم؟!
مجبوری فقط ماسکم را بلند کردم ولی باید تا چی وقت با ماسک سر کنم و بنشينم!؟
از رشته افکارم جدا شدم دیدم که وقت در پیش چشمان مان سبز شدند.
لمر آهسته‌ پیش گوشم گفت کلثوم در کدام فکر غرق بودی؟
یک ساعت است صدایت داریم.
با تعجب گفتم: واقعاً؟
مهسا: بلی ها واقعاً!
_ _ _ خوب خیر بگذریم.
_ _ _ علیکم سلام!
این دیان است که چنین گفت!
دوباره همه سکوت کردن و باز هم خودم ماندم!
گفتم: ببخشيد؟
گفت: هیچی شما سلام دادین ما هم علیک گرفتیم!
این طعنه بود چون ما برای شان سلام ندادیم.
با پوزخند گفتم: شما وارد اینجا شدی پس باید اول شما سلام بدهی نه ما!
دوباره او هم با پوزخند جواب داد: بلی بلی همینطور است!
شما درست می‌گویید!
گفتم: من همیشه درست میگم.
حالا که درست دیدم فقط دیان است با برادر فرح که اسمش را در دانشگاه شنیده بودم!
اسمش چی بود؟
آهان آرمان بود!
بعد چند لحظه عرش با یوسف و آریان و یکی دوتا پسر ناشناخته‌ دیگر هم وارد شدند!
وقتی دیان یوسف را دید حالت چهره اش دگرگون شد ولی هیچ کاری نکرد!
زیر لب یک لا حول گفتم.
یا الله چرا هر جا که میرم اینها هم جن واری پیدا می‌شوند؟!
آرمان: خب ما درست معرفی نشدیم!
مه آرمان هستم برار فرح بقیه هم که همدیگه خو میشناسیم چون همگی ما به یک پوهنتون هستیم.
این بار فرح گفت: هاا لالاجو میشناسیم ولی فکر نمی کردم شما هم امروز بیایم به اینجی چون دائم فقط، روز ها جمعه میامدین از همو خاطر ما امروز امدیم!
8👍1