چـکـامـهـ زار 🌘📜
453 subscribers
538 photos
75 videos
10 files
364 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل. نویسنده: #دوشیزه_سادات  قسمت:#_چهل_دوم ناشر: #دوشیزه_سادات دو روز بعد: مهسا: کلثوم بیا که صبحانه آماده است! _ _ _ درست است آمدم. وای وای چه سفره ای ماشاءالله دست تان درد نکند! مهسا: نوش جانت گلی…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_چهل_و_سوم
ناشر: #دوشیزه_سادات

"گروه دیان، شما نوبت دارید."

(دیان با قدم‌هایی آرام و بدون عجله جلو می‌آید. زهره هم در کنارش ایستاده، زهره نگاهی سریع به من می‌اندازد و بعد رو به حضار می‌کند.)
زهره:
"بحثی که گروه قبل مطرح کرد، جالب بود. اما بیایید واقع‌بین باشیم؛ آیا همیشه می‌توان در دنیای تجارت کاملاً صادق و منصف بود؟"
(دیان با همان لبخند کمرنگش سرش را تکان می‌دهد و با لحن آرام اما قاطعش ادامه می‌دهد.)
دیان:
"گاهی شرایط ما را مجبور می‌کند که بین بقا و صداقت یکی را انتخاب کنیم. آیا همیشه می‌توان همه چیز را عادلانه تقسیم کرد؟ آیا همیشه می‌توان حقیقت را گفت، بدون اینکه تجارت آسیب ببیند؟ ما اینجا هستیم تا یک زاویه‌ی دیگر از این ماجرا را بررسی کنیم."
(فضا کمی سنگین می‌شود. دانشجویان با دقت بیشتری گوش می‌دهند. گروه دیان ارائه‌ی خود را ادامه می‌دهد و بحث بین دو گروه داغ می‌شود.
زهره :
"همه‌ی اینها درست نیست. گاهی لازم است که برای حفظ بقا، تصمیم‌های سخت گرفت. آیا همیشه ممکن است که یک شرکت در رقابت سالم بماند و قربانی فریبکاری‌های دیگران نشود؟ ما اینجا هستیم تا نگاهی متفاوت به این موضوع داشته باشیم."
(دیان با قدم‌هایی آرام و حساب‌شده جلو می‌آید. برخلاف یوسف که خونسردی خاصی در چهره‌اش دارد، نگاه دیان نافذ و کمی مرموز است. زهره کنارش می‌ایستد، لبخند کمرنگی روی لب دارد، اما نگاهش به من دقیق و سنجیده است.)
دیان:
با لحنی آرام اما محکم گفت:
"گروه مقابل به نکات مهمی اشاره کرد؛ صداقت، انصاف و عدالت. اما آیا همیشه این اصول در تجارت قابل اجرا هستند؟ آیا همیشه می‌توان به طور کامل صادق بود؟ آیا انصاف همیشه جواب می‌دهد؟ یا گاهی لازم است بین حقیقت و استراتژی، یکی را انتخاب کنیم؟"
(او نگاهی به حضار می‌اندازد، سپس به صفحه‌ی نمایش اشاره می‌کند. روی صفحه، مثالی از یک شرکت موفق اما بحث‌برانگیز دیده می‌شود.)
دیان:
"بیایید درباره‌ی شرکت X صحبت کنیم. این شرکت در سال‌های اولیه‌ی فعالیت خود، برای رقابت با غول‌های بازار، مجبور شد برخی اطلاعاتش را مخفی کند، قیمت‌هایش را دست‌کاری کند و حتی در برخی مواقع، رقبا را از میدان خارج کند. اما نتیجه چه شد؟ حالا یکی از قوی‌ترین برندهای جهانی است. آیا اگر از ابتدا فقط بر اساس صداقت و انصاف عمل می‌کرد، به این موفقیت می‌رسید؟ شاید… اما آیا مسیرش این‌قدر سریع بود؟ نه."
(زهره جلو می‌آید، چشمانش برق می‌زند. او این لحظه را برای نشان دادن برتری گروهشان مناسب می‌بیند.)
زهره:
"در تجارت، چیزی که مهم است بقا است. ما نمی‌گوییم که صداقت و انصاف بد هستند، اما در شرایطی، انعطاف‌پذیری مهم‌تر از پایبندی صددرصدی به این اصول است. چون تجارت دنیای رقابت است، نه دنیای ایدئال‌گرایی."
(دیان دست‌به‌سینه می‌ایستد و سرش را کمی کج می‌کند.)
دیان:
"سؤال من از شما این است: آیا شما می‌خواهید یک تاجر موفق باشید، یا یک ایدئال‌گرا که فقط به اصول اخلاقی فکر می‌کند؟"
(چند نفر از دانشجویان در سالن باهم پچ‌پچ می‌کنند. صحبت‌های دیان بحث‌برانگیز است. استاد نگاهی بین دانشجویان انداخت. و اما من آرام به چوکی ام تکیه داده، اما چهره‌ ام جدی است. یوسف هم به دیان خیره شده، بدون اینکه حسی از چهره‌اش خوانده شود.)
( استاد خودکارش را روی میز می‌گذارد و نگاهی به دیان می‌اندازد.)
استاد:
"پس طبق گفته‌ی شما، تجارت می‌تواند با فریب هم موفق شود؟"
(دیان آرام لبخند می‌زند.)
دیان:
"نه لزوماً فریب… بلکه استراتژی. ما فقط می‌گوییم که دنیای تجارت همیشه سیاه و سفید نیست."
(دیان کنار زهره می‌ایستد، دست‌هایش را در جیب فرو برده، با همان حالت آرام و جدی همیشگی‌اش.)
دیان:
"درست است که صداقت مهم است، اما آیا یک شرکت همیشه می‌تواند کاملاً شفاف باشد؟ گاهی مجبور می‌شویم اطلاعاتی را مخفی کنیم تا تجارتمان را نجات دهیم. اینجاست که باید تفاوت بین اخلاق و استراتژی را درک کنیم."
تا این لحظه آرام نشسته بودم، صاف روی چوکی نشستم.
با اینکه لحنم آرام است، اما در صدایم اقتداری حس می‌شود که باعث می‌شود سالن دوباره در سکوت فرو رود.)
سرفه کوتاهی کرده گفتم:
"دیان، تو گفتی که تجارت همیشه سیاه و سفید نیست، اما آیا این به این معناست که ما باید خاکستری باشیم؟ آیا این یعنی برای موفقیت باید از اصولمان بگذریم؟"
(دیان که تا حالا با آرامش صحبت می‌کرد، کمی سرش را کج می‌کند. نگاهی به من می‌اندازد و با همان لحن متینش پاسخ می‌دهد.)
🔥64👍2👏1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل. نویسنده: #دوشیزه_سادات  قسمت:#_چهل_دوم ناشر: #دوشیزه_سادات دو روز بعد: مهسا: کلثوم بیا که صبحانه آماده است! _ _ _ درست است آمدم. وای وای چه سفره ای ماشاءالله دست تان درد نکند! مهسا: نوش جانت گلی…
دیان:
"من فقط می‌گویم که در تجارت، واقعیت‌ها مهم‌تر از ایدئال‌ها هستند. دنیا به همان سادگی که تو فکر می‌کنی نیست،
کلثوم."
سرم را به نشانه‌ی مخالفت تکان داده و مستقیم به چشم‌های دیان نگاه کردم بعد این آیه را تلاوت کردم:
"اما خداوند گفته است:
"وَلا تَلبِسُوا الحَقَّ بِالباطِلِ وَتَكتُمُوا الحَقَّ وَأَنتُم تَعلَمونَ" (بقره، ۴۲)

«و حق را با باطل نیامیزید و حقیقت را پنهان نکنید، در حالی که خود می‌دانید.»

دیان، تو می‌گویی که موفقیت مهم‌تر از صداقت است، اما من می‌گویم که اگر موفقیتی بر پایه‌ی فریب و ناعدالتی باشد، آن موفقیت نیست، بلکه یک توهم است. شاید برای چند سال دوام بیاورد، اما دیر یا زود فرو می‌ریزد. چون خداوند عادل است و هر کس حق کسی را ضایع کند، خودش ضرر خواهد کرد."
(دیان که همیشه با اعتمادبه‌نفس صحبت می‌کند، این‌بار برای لحظه‌ای سکوت می‌کند. نگاهش روی من ثابت می‌ماند، اما نمی‌تواند انکار کند که استدلالش قوی است.)

دیان:

"تو اطمینان داری که همیشه در تجارت می‌توان صادق و عادل ماند؟ حتی وقتی رقبا از هر راهی برای نابودی تو استفاده کنند؟"

با لحنی محکم و بدون تردید گفتم:
"بله، اطمینان دارم. چون کسی که به خداوند توکل کند، هرگز شکست نخواهد خورد. شاید راهش سخت‌تر باشد، اما در نهایت، این صداقت و عدالت است که برنده می‌شود."
(سالن برای چند لحظه کاملاً در سکوت فرو می‌رود. این اولین باری است که کسی مقابل دیان این‌گونه ایستادگی کرده است. زهره دست‌به‌سینه ایستاده و ناخودآگاه اخم‌هایش را در هم کشیده. یوسف، که تا حالا فقط تماشا می‌کرد، لبخند کمرنگی می‌زند
لبخندی که انگار نشان از تحسین دارد. استاد به یادداشت‌هایش نگاه کرده و گفت:
"خب، به نظر می‌رسد که این بحث بسیار عمیق و چالش‌برانگیز بود. اما حالا وقت آن است که نتیجه‌ را بشنویم…"
و بعد از چند لحظه که همه رأی می‌دهند.....
"برنده‌ی این رقابت… گروه کلثوم است!"
(تشویق‌های سالن بلند می‌شود. دیان هنوز نگاهش را از من برنداشته است. این‌بار، در چشمانش چیزی متفاوت است—نه فقط رقابت، بلکه شاید… احترام.)
هر دو گروه استدلال‌های قوی و تحقیقات عمیقی داشتند. اما گروهی که توانست راهکارهای عملی‌تر ارائه دهد و یک ارائه‌ی منسجم‌تر داشته باشد…"
گروه کلثوم بود.
اما آفرین به همه تان واقعاً انتظار چنین چیزی را نداشتم!
زهره اخم‌هایش را کمی درهم می‌کشد اما چیزی نمی‌گوید. دیان آرام سرش را به نشانه‌ی قبول تکان می‌دهد، اما نگاهی کوتاه به من می‌اندازد—نگاهی که هیچ‌کس معنایش را نمی‌فهمد، جز خودش.
همه گی با خوشحالی به طرفم آمده گفتند: واقعاً خیلی عالی بود.
گفتم: همه اش بابت زحمات و تلاش های خود تان بود!
هوسی: بهتر نیست یک جشن کوچک بگيريم؟
گفتم: جشن دگه برای چی؟
فریال: خب مثلاً کامیاب شدیم که دیان کبير را شکست بدهیم هههههه!
گفتم: حالا میگی دگه چی یک کاری کرده باشین!
هوسی با زار ناله گی گفت: حالا هر چی خیر است کلثوم‌ قبول کن فقط میریم یکجای کمی‌ می‌نشینیم صحبت می‌کنیم تا ساعت مان تیر شود!
_ _ _ خیلی خوب شما ها بروید من یکی اصلاً حوصله ندارم سرم درد می‌کند نمی‌توانم!
مهسا با لب و روی کشال گفت: پس ما هم نمی‌رویم باشد دیگر.
با لحن جدی گفتم: شما ها بروید من را چی کار دارید؟
بروید تا ساعت تان تیر شود.
هله دگه من رفتم به سمت خانه شما هم بروید فی امان الله.
لمر گفت: ولی کلثوم بدون تو نميشه من هم نمیروم.
و ها لالا دیانم هم خوب معلوم نمیشد وقتی از دانشگاه می‌رفت دیدمش اصلاً خوب نبود!
به تشویش شدم پرسیدم: چطور خوب معلوم نمی‌شد؟
_ _ _ نمی‌دانم!
ولی هر بار که مریضی سخت بگیردش همین حالِ میشه که امروز دیدم.
با قاطعيت گفتم: برو دیوانه جان بته بد را بلا نمی‌زند!
با این حرفم همه شرو ع کردن به خندیدن!
دوباره ادامه داده گفتم: باز اگر مریض هم باشد رفیق هایش حتماً همراهش می‌باشند تو تشویش نکن بروید و لذت ببرید!
دفعه دگه ان‌شاءالله من هم میایم همراه تان.
فعلاً دگه من رفتم برای بار دوم فی امان الله!
همه شان خندیدن من هم رفتم سمت موتر!
خانه که رسیدم در دهلیز کمی بلاک چند دقیقه ای ایستاد شدم به طرف خانه اش نگاه دارم یعنی واقعاً مریض است؟
افففف به من چی!
کلثوم آدم شو!
زود وارد خانه شدم!
سرم از درد در حال منفجر شدن است زود یک پرستامول پیدا کرده خوردم تا کمی از دست این درد راحت شوم!
ولی نمی‌دانم این درد بخاطر سرم است و یا...
یا الله خودت کمکم کن!
دراز کشیدم تا خوابم ببرد ولی خوابی هم در کار نیست منی که انقدر معتاد خوابیدنم حالا اصلاً خوابم نمی‌آید آه کلثوم‌ دختر ترا چی بلا زده است؟
🔥64👍1👏1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل. نویسنده: #دوشیزه_سادات  قسمت:#_چهل_دوم ناشر: #دوشیزه_سادات دو روز بعد: مهسا: کلثوم بیا که صبحانه آماده است! _ _ _ درست است آمدم. وای وای چه سفره ای ماشاءالله دست تان درد نکند! مهسا: نوش جانت گلی…
در دلم گفتم شاید این همان بلای آسمانی است!
بلای به نام عشق!
دروازه تک تک شد!
از دوربین نگاهی انداختم خودش است!
ولی کاملاً با حالت نامناسب!
موهایش فرفری و ژولیده شده!
چهره اش مانند گچ سفید شده!
اصلاً حالش خوب معلوم نمی‌شود!
با شتاب دروازه را باز کردم!
وقتی مرا دید لحظه ای خیره تماشایم کرد بعدش با صدای که به سختی شنیده می‌شود گفت: لمر
لمر است؟
صدایش کن!
🔥85👍1👏1
امشب چی شب است که تیل خاک میسوزد🥸
1👍1🔥1
پول خوشبختی میاره دوستان.
اگه پول دارید و نمی‌توانید خوشحال باشید اون دیگه برمی‌گرده به خریت خودتان.
😐🤷‍♀
👏2👍1👎1🔥1
عزيزان
در وقت نوشتن ان‌شاءالله و ماشاءالله خیلی متوجه باشید.

این‌طوری بنویسید بهتر است.
چون با تغییرات در یک کلمه اش هم ترجمه اش تغییر می‌کند .
👍7🕊2🔥1👌1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در دلم گفتم شاید این همان بلای آسمانی است! بلای به نام عشق! دروازه تک تک شد! از دوربین نگاهی انداختم خودش است! ولی کاملاً با حالت نامناسب! موهایش فرفری و ژولیده شده! چهره اش مانند گچ سفید شده! اصلاً حالش خوب معلوم نمی‌شود! با شتاب دروازه را باز کردم! وقتی…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_چهل_و_چهارم
ناشر: #دوشیزه_سادات


لکنت گفتم: ن..نن..نه نیست با دیگر دخترا رفتند بیرون!
کم ماند بیفتد ولی زود از دیوار محکم گرفت وارخطا شدم ولی کاری هم کرده نمی‌توانم!
هیچ کمکی از من ساخته نیست!
دوباره برگشت به سمت آپارتمان اش!
قبل اینکه دروازه را ببندد گفتم: صبر کن حالت اصلاً خوب نیست پس رفیق هایت کجایند؟
با بی حالی گفت: حال من مربوط تو نمی‌شود!
چیزی در دلم فروریخت، اما بروز ندادم.
گفتم: می‌دانم که مربوط من نمی‌شود ولی شما بالای من دَین داری!
دوست ندارم دَین کسی بالایم بماند!
با خسته ترین حالت ممکن گفت: پس بیا و دَین ات را ادا کن!
خودش داخل خانه‌ رفت ولی دروازه را نیمه باز گذاشت!
به طرف لباس و حجابم نگاه کردم درست است
فقط صورتم معلوم است!
کلید آپارتمان خود مان را گرفته و رفتم به سمت آپارتمان او!
با قدم های آهسته وارد شدم!
خانه قشنگی معلوم‌ می‌شود آشپزخانه در دهلیز قرار دارد!
اینجا هم مثل اتاق قبلاً اش دیکور همه چیز سیاه است!
همينطور اطراف را دید می‌زدم با صدایش دید زدن را متوقف کردم!
در اتاقش است تک تک زدم
با بی حالی گفت: بیا!
داخل اتاق شدم ماتم برد!
عجب دیزاینی از این آدم این توقع نمی‌رفت!
باز هم بالای تخت عکس بزرگِ از خودش قاب کرده گی و بند است با پیراهن تنبان و رمال سیاه!
ناخداگاه این شعر زیر زبانم آمد:
مو سیاه ، ابرو سیاه و چشم پُر جادو سیاه
هر زمان میبینمش چشمم سیاهی میرود !
آخر زیبایی تا این حد!
یا الله ظلم نیست؟
اتاقش هم خیلی وسیع است با کتابخانه کوچک واقعاً زیباست
احسنت به این سلیقه و دیکور!
با صدایش از رشته افکارم جدا شده و به سمت او برگشتم.
_ _ _ دید زدنت تمام شد خُردترک جان؟
حتی در همین حالت هم دست نمی‌کشد از این کار هایش!
اگر کلثوم سابق می‌بود حالا در حال بیاب کردنش بود
ولی حالا این خُردترک گفتنش عجیب به دلم نشست در دل گفتم: ای کاش جز من کسی دیگری را به این نام خطاب نکنی!
من حسود نبودم!
اما حالا حتی دوست ندارم اسمی که بالای من گذاشته را بالای دیگری نیز بگذارد!
با صدای بلند گفتم: در آشپزخانه مواد خوراکی هست؟
_ _ _ بلی!
پس چی فکر کردی؟
_ _ _ چیزی نه!
شما استراحت کن فعلاً.
_ _ _ اصلاً مگر تو آشپزی یاد داری؟
دوست ندارم خانه و آشپزخانه ام را از دست دهم!
پوزخند زده به طرفش نگاه کردم
_ _ _ فعلاً شما متوجه خود باش که خود را از دست ندهی!
بعد رفتم به سمت آشپزخانه!
صدایش آمد: چیزی را پیدا نتوانستی صدا کن!
گفتم: درست است!
بیازو چندان آشپز خانه‌ هم نداری!
آواز قهقه اش تا اینجا آمد!
در دل گفتم مثلاً مریض هست و سرما خورده ولی اصلاً به مریض ها نمی‌ماند!

خودم را هم خنده گرفت ولی اون حرف را راست نگفتم واقعاً خیلی آشپزخانه منظم دارد!
حتی از آشپزخانه ما کرده منظم تر است!
پسر با سلیقه!
مواد های سوپ را آماده کردم!
هر چی فکر کردم دگه چی بپزم هیچی به ذهنم خطور نکرد!
خب برای مریض معمولاً سوپ آماده می‌کنند دیگر من هم همین کار را کردم
بعد چند دقیقه که سوپ آماده شد عطرش همه‌ی خانه را گرفته وای وای چی سوپ خوش عطری!
کمی ازش چشیدم مزه اش هم عالی شده!
مرچش را به اندازه انداختم که هر وقت در غذا های خودمان می‌اندازم !
ولی باز هم سر و صدای مهسا و لمر بلند میشد بخاطر تُند و تیزی اش!
کاسه سوپ را قشنگ تزئین کردم در سینی گذاشته و بردم برایش!
یک‌ قاشق از سوپ گرفت!
ولی با همین یک قاشق حالت چهره اش دگرگون شد!
_ _ _ چطور است؟
خوشت نیامد؟
_ _ _ اوو دختر تو سوپ مرغ پخته کردی یا سوپ مرچ؟
خنده ام گرفت و اصلاً مهار هم کرده نتوانستم !
قهقه‌ی زده با اینکه صدایم بند بند میشد از دست خنده ولی گفتم: وای صورتت چطور سرخ شده!
هههههههه می‌خواهی صورت خود را در آیینه بنگری؟
و باز هم خنده
آه چرا این خنده لعنتی مهار نمیشه!
عجیب عجیب به طرفم نگاه دارد!
شرمیدم زود خود را جمع جور کرده گفتم: چی است ؟
چرا اینطوری نگاه داری؟
_ _ _ می‌دانی خیلی دختر عجیبی هستی!
تا حال ندیده بودم اینطوری بخندی!
از دست شرم کم ماند آب شوم!
دوباره گفت: یکبار عامیانه صحبت می‌کنی یکبار محترمانه !
اصلاً حساب ترا نفهميدم!
هیچ چیز نگفتم فقط و فقط سکوت!
_ _ _ ولی محترمانه صحبت کردن کنار بگذار!
فقط عامیانه صحبت کن!
گفتم: ولی شما از من کرده بزرگ هستین!
خندید!
از همان خنده هاییکه فقط و فقط برای من رو می‌کند.
یا هم من اینطور فکر می‌کنم!
_ _ _ درست است که بزرگ هستم ولی نه آنقدر دلت جمع باشد!
با پوزخند ادامه داد:
دیگر اینکه این بزرگ بودن را در موضوعات دیگر هم که در نظر بگیری واقعاً عالی می‌شود!
11🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در دلم گفتم شاید این همان بلای آسمانی است! بلای به نام عشق! دروازه تک تک شد! از دوربین نگاهی انداختم خودش است! ولی کاملاً با حالت نامناسب! موهایش فرفری و ژولیده شده! چهره اش مانند گچ سفید شده! اصلاً حالش خوب معلوم نمی‌شود! با شتاب دروازه را باز کردم! وقتی…
بعد خود را مشغول خوردن سوپ کرد!
با ابرو هاییکه بخاطر گفتن این حرفش بالا شده پرسیدم: مثلاً در مورد کدام موضوعات؟
قاشق را به زمین گذاشت با دستمال شروع کرد به تمیز کردن لب هایش بعد گفت: اممم...
مثلاً در عرصه این که نباید پیش همه گی بزرگترت را بگویی ناقصت می‌کنم!
دوباره خنده ام عود کرد!
چون اصلاً،حوصله نیست فقط گفتم به چشم!
فعلاً اگر خوردن‌ تان تمام شده می‌خواهم جمع کنم ظروف را!
_ _ _ هممم تمام شده تشکر بسيار زیاد.
_ _ _ خواهش می‌کنم.
ظروف را جمع کرده بردم تا بشورم
ظروف شسته شد.
شروع کردم به جمع کردن آشپزخانه!
آشپزخانه هم جمع شد.
از این بیشتر بودنم را جایز ندانستم!
گفتم: خیلی خوب پس ان‌شاءالله که زود تر خوب شوید فعلاً من باید بروم!
تا دیدم که...
وای این چطور زود خوابيده!
کمی بیشتر نزدیک تخت شدم در خواب چقدر جذاب است!
ای ظالم تو مرا در دام عشقت انداختی و حالا این‌طور با خیال راحت خوابيدی وای به حال منی که شب ها خواب ندارم!
به قول سعدی:
ای در دِل من رفته چون خون در رگ و پوست.
راحت بخواب
راحت، راحت یار مغرورم!
از اتاق برامدم به سمت در خروجی حرکت کردم!
یک دم صدایش آمد!
_ _ _ کجااا ؟!
به عقب نگاه کردم با چشمان خواب آلود برخاسته!
خشک گفتم: خانه
_ _ _ خب مگر تنها نیستی در خانه؟
_ _ _ هستم خوب که چی؟
_ _ _ خوب بهتر نیست تا که دیگران بیایند همين‌جا بمانی؟
لبخند زده گفت: میگم نترسی از او خاطر!
واقعاً،برای این بود؟
یا اینکه او هم کم کم حسی دارد در مقابل من؟
یا هم فقط،برای اینکه خودش تنها است چنین می‌گوید!
محکم گفتم: نه لازم نیست تشکر!
باید بروم کمی کار هم دارم دیگر خوبیت ندارد من اینجا باشم!
_ _ _ چرا؟
چرا خوبیت ندارد؟
حالا چی بگم این را؟
_ _ _ چون ما هر دو نامحرمیم!
خنده‌ی کرده گفت: خیر است ملا میارم تا محرم هم شویم!
ههههههه!
با گفتن این حرفش،دک دک قلبم از حالت نرمال خارج شد!
نمی‌دانستم!
اینکه این حرف ها را از روی مزاح می‌گوید یا واقعاً....
_ _ _ بهتر است من بروم شما مریضی نمیدانی که چی میگی!
_ _ _ وااا !
مگر چیز بدی گفتم؟
_ _ _ بگذریم!
فعلاً فی امان الله‌.
قبل اینکه درست خارج شوم از اتاق گفتم: و ها او سوءتفاهم که پیش شده بود!
چیزی که دیدی او قسم نبود ناحق قضاوت کردی!
من با یوسف فقط در مورد سمینار صحبت می‌کردیم!
_ _ _ او هم تنهایی؟
_ _ _ قرار بود دیگرا هم بیایند ولی شما زودتر از آنها رسیدی!
در جایش صاف نشست و گفت: بیبین کلثوم او پسر...
خطرناک است برایت!
اصلاً،می‌دانی او خودش بزرگ‌ مافیا است!
یعنی چی پس او حرف هایش واقعی بود؟
_ _ _ می‌دانم چون خودش گفت برایم!
ولی گفت که دست کشیده و هیچ وقت کار خلافی انجام نداده!
یعنی مافیا است ولی از مافیا هاییکه خوب هستند!
قهقه‌ی زده گفت: مافیای خوب هه؟
فکر کنم فیلم زیاد می‌بینی!
_ _ _ نخیر‌.
خوب حالا هر چی اصلاً به من مربوط نمی‌شود والسلام.
این را گفتم و خارج شدم از خانه!

راوی:


محل: دانشگاه، کتابخانه]



یوسف روی میز نشسته، قلم را بین انگشتانش می‌چرخاند و تلاش می‌کند روی جزوه‌هایش تمرکز کند، اما ذهنش پراکنده است. کلثوم در فاصله‌ای از او نشسته و مشغول صحبت با دوستانش است. یوسف به طور ناخودآگاه نگاهی به او می‌اندازد، اما هیچ چیزی در دلش احساس نمی‌شود. همان احساس اولیه‌ای که زمانی نسبت به کلثوم داشت، دیگر نیست.
چندین ماه می‌شود از آمدنش به این دانشگاه اما احساسی را که در اوایل نسبت به کلثوم داشت کم کم از دست داده!
در همین لحظه، لمر وارد کتابخانه می‌شود. چادرش را حجاب گونه بر سر کرده به زیبایی روی شانه‌اش قرار گرفته و با دستش به دنبال کتابی در قفسه است. کتابی که کمی بالا است و نمی‌تواند به راحتی به آن برسد. یوسف که بی‌اختیار نگاهش به لمر افتاده، بلند می‌شود و به سمت او می‌رود.
یوسف: (با صدای آرام و مهربان) «بمان، من می‌گیرمش.»
یوسف دستش را دراز می‌کند و کتاب را از قفسه بیرون می‌آورد. وقتی کتاب را به لمر می‌دهد، نگاهشان در هم گره می‌خورد. یک لحظه کوتاه، اما برای یوسف عجیب و پر از احساسات بی‌پاسخ.
لمر: (لبخند می‌زند) «تشکر... همیشه وقت‌هایی که دستم به چیزی نمی‌رسه، یکی هست که کمکم کنه.»
یوسف با تمام وجود این لحظه را درک می‌کند. قلبش برای یک لحظه به تندی می‌زند، اما نمی‌تواند چیزی بگوید. فقط به لمر نگاه می‌کند که با کتاب در دست، به آرامی از کنار او عبور می‌کند. و یوسف، بی‌حرکت، فقط به او نگاه می‌کند، گویی چیزی در درونش تکان خورده است، اما خودش هنوز نمی‌فهمد.
کلثوم:
با صدای مهسا از فکر و خیال برآمدم!
11👍1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در دلم گفتم شاید این همان بلای آسمانی است! بلای به نام عشق! دروازه تک تک شد! از دوربین نگاهی انداختم خودش است! ولی کاملاً با حالت نامناسب! موهایش فرفری و ژولیده شده! چهره اش مانند گچ سفید شده! اصلاً حالش خوب معلوم نمی‌شود! با شتاب دروازه را باز کردم! وقتی…
مهسا: کلثوم یک چیزی بگم؟
گفتم: یکی نه دو چیز بگو خیر است!
_ _ _ هههههه!
نه همین یک چیز است!
_ _ _ خوب بگو!
_ _ _ در این روز ها میبینی لمر با يوسف چقدر صمیمی شده؟
_ _ _ چطور؟
_ _ _ یعنی هر روز با هم‌ هستند یوسف همیشه ازش کمک میگیره در درس ها!
_ _ _ خوب در درس ها حتماً مشکل دارد!
بهتر است قضاوت بیجا نکنیم.
_ _ _ همممم
میگم بهتر است از خودش بپرسیم!
_ _ _ دلت بپرس!
رفت لمر را صدا کرد با هم یکجا وارد سالن شدند!
و اما باز هم لمر جان سرش در گوشیش خم است!
گفتم: هوی دختر جان چی گپ‌ است که انقدر خود را مصروف مصروف میگیری هه؟
گوشی را کنار گذاشته گفت: هههه امان از دست شما ها!
یوسف بود در مورد درس سؤال داشت!
گفتم: بیبین لمر فکر نمی‌کنی زیادی به یوسف نزدیک شدی!
با تعجب گفت: چطور؟
ما خو فقط در مورد درس صحبت می‌کنیم!
_ _ _ درست است ولی باز هم متوجه باش!
مهسا هم حرف من را تأیید می‌کرد با سر!
لمر با کمی شرم گفت: راستش یک چیزی بگم؟
فهمیدم که این هم از دست رفت!
مهسا عاجل گفت: نگی که قاشق شدی!
همه در فاز خنده رفتیم!

ادامه دارد...
12🔥1
بعضی وقت‌ها وقتی می‌خواهیم کاری خیر انجام دهیم، با خودمان فکر می‌کنیم که چون داریم در راه خوبی گام برمی‌داریم، باید همه چیز به آسانی پیش برود. اما حقیقت این است که خداوند ما را امتحان می‌کند. او از ما می‌خواهد تا ببیند چقدر در انجام این کار مصمم هستیم و نیت‌مان چقدر خالص و حقیقی است.

موانعی که در مسیرمان قرار می‌گیرند، نه برای آن که ما را از هدفمان باز دارند، بلکه برای آن است که قوت ایمان و اراده‌مان را بسنجند. در واقع، این مشکلات می‌خواهند به ما یادآوری کنند که نیت پاک و صداقت در انجام عمل خیر، مهم‌تر از نتیجه آن است.

خداوند هیچ‌گاه ما را در مسیر خوبی که انتخاب کرده‌ایم تنها نمی‌گذارد، اما گاهی با چالش‌هایی روبه‌رو می‌شویم که باید با صبر، استقامت و توکل به خداوند از آن‌ها عبور کنیم. در این لحظات، باید به یاد داشته باشیم که پاداش واقعی در نیت و تلاش صادقانه است، نه فقط در نتیجه.

همانطور که خداوند در قرآن می‌فرماید: "وَ مَا تُدْرِی لَعَلَّ اللَّـهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذَٰلِکَ أَمْرًا" (طلاق 1:1)؛ شاید خداوند بعد از این امتحان، چیزی به مراتب بهتر و تازه‌تر برای ما مقدر کند.

پس هر قدمی که در مسیر خیر برمی‌داریم، با توکل به خداوند باشد و بدانیم که نتایج نهایی، به دست اوست و ما تنها باید نیت‌مان را خالص و ایمان‌مان را استوار نگه داریم.

حسنا سادات✍🏼
9
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مهسا: کلثوم یک چیزی بگم؟ گفتم: یکی نه دو چیز بگو خیر است! _ _ _ هههههه! نه همین یک چیز است! _ _ _ خوب بگو! _ _ _ در این روز ها میبینی لمر با يوسف چقدر صمیمی شده؟ _ _ _ چطور؟ _ _ _ یعنی هر روز با هم‌ هستند یوسف همیشه ازش کمک میگیره در درس ها! _ _ _ خوب در درس…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_چهل_و_پنجم
ناشر: #دوشیزه_سادات




_ _ _ راستش از شما چی پنهان کنم ولی حس می‌کنم که عاشق یوسف شدیم!
البته نه او رقم عاشق دل باخته فقط به نظرم یک حس هایی پیدا کردیم‌ برایش!
_ _ _ لمر دیوانه شدی نَو چند ماه میشه که آمدیم!
باز تو کجا یوسف را درست میشناسی!
_ _ _ کلثوم مگر عشق شناختن و نشناختن را بلد است؟
می‌فهمیدم نیست واقعاً نیست!
وقتی به خود فکر کردم من هم عاشق هستم پس باید خیلی خوب لمر را درک کنم!
ولی باز هم یوسف!
لمر نمی‌داند که برادرش با یوسف چقدر خِیر است!
لمر گفت: ببین کلثوم من  می‌دانم که تو هم عاشق هستی!
برای یک لحظه مات ام برد!
خندیده گفتم: چی میگی من و قاشقی مهال است هههههه!
خواستم با خنده موضوع را ببندم ولی نشد!
_ _ _ فکر نکن که همیشه تو متوجه ما می‌باشی!
چند وقتی است که متوجه شدیم هر دوی مان!
_ _ _ چطور؟
یعنی انقدر واضح است؟
مهسا: نه واضح نیست ما ها چشم ذره بینی داریم هههه.
لمر: بیبین کلثوم شاید باور نکنی ولی من از همان روز اولی که ترا دیدم همیشه دعا می‌کردم که یا لالا دیانم عاشق تو شود و یا هم تو عاشق لالا دیان شوی چون تو واقعاً متفاوت و خاص هستی!
به سمتش حجوم بردم گفتم: خدا چی کارت کنه
پس همه اینها بخاطر دعای تو بوده!
باز چرا منی بدبخت؟
هر دو از خنده کم‌ماند که جان‌ دهند
گفتم خنده کنید شرم هم خوب چیز است!
یکجا گفتند: که متأسفانه تو نداری ههههههه!
لمر: خیلی خوب جدا از شوخی ما دیدیم ترا که سخت عاشق لالایم شدی و می‌دانیم بخاطر اینکه لالایم کمی سر به هوا است ولی تو محجبه و مذهبی استی نمی‌خواهی چیزی بگویی!
اما کلثوم فکر می‌کنم که لالایم هم عاشق تو است!
_ _ _ مگر تو از کجا میدانی؟
شاید هم نباشد!
_ _ _ نه من لالایم را می‌شناسم با تو متفاوت برخورد می‌کند حتی....
کمی مکث کرد گفتم: حتی چی؟
_ _ _ حتی با ستاره که میگفت عاشقش است هم اینطوری رفتار و برخورد نداشت باور کن!
حالا حس می‌کنم واقعاً عاشق شده!
_ _ _ لا حول ولا قوة إلا بالله نمی‌دانم!
ولی من واقعاً از عشق و عاشقی دور بودم خیلی خیلی دور!
و اما حالا!
حالا عاشق شخصی شدیم که حتی خودم هم فکرش را نمی‌کردم!
باز هم خیر توکل به الله همه چیز را به الله می‌سپارم.
لمر: کلثوم بیبین خودت شاید بهتر از من بدانی که عاشق شدن در اسلام کدام جرم و گناهی سنگینی ندارد!
حتماً خودت می‌دانی که حضرت خدیجه ( رض) خودش برای پیامبر مان پیشنهاد ازدواج داده بود!
گفتم: بله، روایات تاریخی نشان می‌دهند که حضرت خدیجه (رضی‌الله‌عنها) خود به پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وسلم) پیشنهاد ازدواج دادند.
حضرت خدیجه، بانویی ثروتمند، بازرگان و دارای جایگاه والایی در مکه بودند. ایشان از اخلاق، صداقت و امانت‌داری پیامبر (ص) که در آن زمان به "محمد امین" معروف بودند، بسیار خوششان آمده بود. پس از اینکه پیامبر (ص) برای تجارت به شام رفتند و موفقیت بزرگی کسب کردند، حضرت خدیجه از طریق یکی از نزدیکان خود (نَفیسه بنت مُنیّه) تمایل خود را برای ازدواج با ایشان مطرح کردند.
پیامبر (ص) این پیشنهاد را پذیرفتند و سپس عمویشان ابوطالب و برخی دیگر از بزرگان بنی‌هاشم برای خواستگاری رسمی نزد خانواده حضرت خدیجه رفتند. در نهایت، این ازدواج مبارک با رضایت کامل هر دو طرف انجام شد.
لمر: خوب دگه پس چی؟
ماشاءالله از یک فلسفه‌ گپ‌ با خبر استی!
خوب شد داستان شان را کامل گفتی من‌ درست نمی‌فهمیدم ههههه.
_ _ _ بلا بلا
_ _ _تو خیلی دختر شجاع هستی!
حالا که عاشق هستی پس برو و اعتراف کن!
اگر همین پسر عاشق دختری می‌بود هر کاری می‌کرد تا که دختر هم عاشقش شود!
این بار این داستان برعکس است دختر ها هم می‌توانند وقتی عاشق شدن عشق خود را ابراز کنند اگر پسر قبول نکرد کاری کند که پسر واقعاً عاشقش شود!
عاشق شدن از خود جرئت می‌خواهد!
_ _ _ یعنی میگی خودم برایش،اعتراف کنم؟
_ _ _ بلی!
بالاخره به اصل گپ رسیدی!
مهسا گفت: به نظر مه هم این بهترین کار است!
_ _ _ نمی‌دانم باید بیشتر مطمئن شوم که آیا واقعاً عاشقش هستم یا خیر؟
هر دو گفتند ما خو مطمئن شدیم نمی‌دانیم خودت چطور تا حال مطمئن نشدی!
ههههههه!
لمر: و یا هم شدی نمی‌خواهی قبول کنی!
شاید!
شاید لمر راست می‌گفت مثل دیوانه ها عاشقش هستم ولی خودم قبول نمی‌کنم!
لمر: خوب خیر تو باز هم فکر های خود را کن!
راستی دخترا یکی تان همراهم می‌آیید بریم فروشگاه بعضی لوازم کار دارم!
مهسا با بی حوصله گی گفت: من یکی خو اصلاً حوصله ندارم!
این بار کلثوم را با خود ببر تا کمی حالش هم عوض شود!
10👍1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مهسا: کلثوم یک چیزی بگم؟ گفتم: یکی نه دو چیز بگو خیر است! _ _ _ هههههه! نه همین یک چیز است! _ _ _ خوب بگو! _ _ _ در این روز ها میبینی لمر با يوسف چقدر صمیمی شده؟ _ _ _ چطور؟ _ _ _ یعنی هر روز با هم‌ هستند یوسف همیشه ازش کمک میگیره در درس ها! _ _ _ خوب در درس…
با شیطنت گفتم: بیارید یک سوته یا خمچه را که میده کنیم سر مهسا جان!
لمر فهمید و خنده خود را مهار داشت ولی مهسا گفت: چطور؟
چرا؟
_ _ _ برای اولین بار نام جای رفتن گرفته شده و بانو مهسای عزیز پا پس کشیدن!
هههههههه!
با اخم گفت: متأسف هستم برای تان!
_ _ _ نباش مضر است به صحت مبارکت!
لمر: خوب کلثوم پس برخیز بریم زود پس می‌آییم!
_ _ _ درست است ولی به شرطی،میرم که به مه هم چیزی بخری!
_ _ _ هی رشوه خور!
_ _ _ وای الله نکند رشوه چی؟
میدانی رشوه دهنده و رشوه خورنده هر دو در تا ترین جهنم هستند!
_ _ _ پس چرا حالا تو رشوه می‌گیری هه؟
_ _ _ ای بابا لمر جان اینکه رشوه نیست این از طرف تو تحفه است عزیزم!
شروع کرد به خندیدن گفت: من خر نیستم برو یکی دگه را خر کن!
مهسا: نیستی چون بودی ههههههههه!
بالش را به طرفش پرت کرد مهسا زود دفاع گرفت
امان از دست این دختر ها!
دیوانه دگه!
هوشیار بودن در جمع ديوانه ها خودش دیوانگی محض است!
پس بهتر است من هم خود را به ديوانه گی بزنم!
_ _ _ هله لمر پس زود شو که ناوقت میشه!
_ _ _ اینه بیامدم!
_ _ _ پیاده بریم یا در  موتر؟
_ _ _ نه بیا پیاده بریم هوا هوای دونفره است هههههه!
_ _ _ هی خدا دگه هوای دو نفره است باز ما را نگاه عوض اینکه کنارم یارم می‌بود به جایش تو زَخ بلوت هستی!
_ _ _ ههههههههه وای کلثوم از دست تو!
ها ولا راست میگی چطور کنیم دگه!
خیر است او روزها هم دور نیست!
هههههههه!
با شیطنت گفتم: ها ان‌شاءالله.
ههههههه.
خیلی خوب همین فروشگاه است بریم داخل!
_ _ _ آه لمر تو چقدر چیز کار داشتی کم مانده همه فروشگاه را بخری!
بیا بریم دگه!
_ _ _ آمدم،آمدم
بریم تمام شد!
_ _ _ الهی شکر تو که انقدر چیز کار  داشتی چرا نگفتی موتر را می‌گرفتم؟
_ _ _ ای بابا کلثوم مبالغه نکن فقط چند چیزک‌ است!
_ _ _ بلی بلی خانه که رفتی بعد میبینیم ات محترمه
خو اگر تو به زار ناله گی شروع کنی که وی شانه ام درد
می‌کند وی دستم بعد من می‌دانم و تو!
_ _ _ چشم‌ بانوی من حالا بیا از این کوچه بریم میان بر است زودتر می‌رسیم.
_ _ _ مطمئن استی ؟
بلد استی این کوچه را؟
_ _ _ یکبار با مهسا آمده بودیم کم و تم بلد استم!
_ _ _ کم و تم که بلد استی،پس ما را تیر از این شوربای چرب!
چرا راه را مانده از چاه بریم هه؟
_ _ _ آه کلثوم انقدر غر نزن خوب بیا میگم میان بر است زود می‌رسیم بیازو تو هم خسته بودی!
_ _ _ اففف لمر اففف!
بریم!
عصر هم شده هوا رو به تاریکی است اگر گم شویم من می‌دانم و تو!
_ _ _ خیلی خوب قبول!
8🥰3❤‍🔥1👍1🔥1👏1
‍       جنس نایاب دلم هر مشتری را باب نیست
         گوهرم جز دوست نشناسد خریدار دگر...
3💯2
گر
شکستی
کسی،
بِشکنی
از
دیگری
🌚6👍2👏1
واقعاً هیچ چیزی نمی‌تواند به اندازه‌ی احساس نزدیک شدن به کلام خداوند دل آرام کند. هر باری که یک آیه را حفظ می‌کنی، انگار یک گام دیگر به او نزدیک‌تر می‌شوی. آن لحظه که کلمات قرآن در قلبت نقش می‌بندد، دنیای بیرون از تمام سختی‌ها و پیچیدگی‌هایش محو می‌شود و فقط آرامش و نور خداوند باقی می‌ماند.

به‌طور طبیعی، مسیر حفظ قرآن سخت است و نیاز به تلاش و صبر فراوان دارد، اما وقتی می‌بینی که با هر آیه و هر صفحه پیش می‌روی، یک احساس رضایت در درونت شکل می‌گیرد که هیچ‌چیز دیگری نمی‌تواند جایگزین آن شود.

امیدوارم که این مسیر پر برکت برای همه‌مان هموار باشد و ان‌شاءالله بتوانیم از قرآن بهره کامل ببریم و آن را به قلب‌های‌مان بسپاریم. لطفاً برایم دعا کنید که خداوند به من توفیق حفظ قرآن را بدهد تا در این راه پر خیر و برکت که قدم‌گذاشتم‌ام موفق شوم.

دعا کنید که همه‌مان در این مسیر نورانی ثابت قدم باشیم. آمین (:

#حسنا_سادات
9👍1👌1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
با شیطنت گفتم: بیارید یک سوته یا خمچه را که میده کنیم سر مهسا جان! لمر فهمید و خنده خود را مهار داشت ولی مهسا گفت: چطور؟ چرا؟ _ _ _ برای اولین بار نام جای رفتن گرفته شده و بانو مهسای عزیز پا پس کشیدن! هههههههه! با اخم گفت: متأسف هستم برای تان! _ _ _ نباش مضر…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_چهل_و_ششم
ناشر: #دوشیزه_سادات


حرکت کردیم به سمت همان کوچه
کوچه که نگم پس کوچه بگم بهتر است از دست تنگی اش!
دیوارهای بلند دو طرفش مثل غول‌های خاموشی هستند که آسمان را پوشانده اند. نور کم‌رنگ چراغ‌های سرک، زحمت زیادی به خود نمی‌دادند که این تاریکی را پس بزنند. حس ناخوشایندی در دلم پیچید.
هوا سنگین است. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که حس کردم صداهای قدم‌هایمان دیگر تنها نیستند.
و بعد، درست وسط کوچه، دو مرد جلویمان سبز شدند.
قدمی ایستادم. دستم ناخودآگاه کیفم را محکم‌تر گرفت. نگاهشان پر از بی‌ادبی است. لمر کمی عقب‌تر ایستاد، نفسش را در سینه حبس کرد. یکی از آن دو نفر، با چهره‌ای نامرتب با قد متوسط و موهای ژولیده، و لبخندی مسخره، به سمت ما آمد.
"کجا به این عجله، خواهرها؟"
چشم‌هایم بی‌احساس روی صورتشان سر خورد. لمر کنارم ایستاد، حس کردم ترسیده. یکی از آن‌ها، با قد متوسط و موهای ژولیده، جلوتر آمد و پوزخندی زد.
"برو کنار." صدایم آرام اما محکم بود.
مرد اول نیشخندی زد، جلو آمد و دستش را به سمتم دراز کرد.
اشتباه بزرگی کرد.
به‌سرعت یک قدم عقب گذاشتم، اما نه از روی ترس… بلکه برای حمله.
تق!
پای راستم را بالا بردم و با تمام قدرت، یک لگد مستقیم به قفسه‌ی سینه‌ی مرد زدم. قدرت ضربه آن‌قدر زیاد بود که چند قدم عقب پرت شد و با پشت روی زمین افتاد. نفسش به خس‌خس افتاد، سینه‌اش بالا و پایین می‌شد.
مرد دوم که این صحنه را دید، با عصبانیت جلو پرید تا بازویم را بگیرد، اما قبل از اینکه دستش به من برسد، با سرعت چرخیدم و زانوی پایم را مستقیم در شکمش فرو بردم.
"آخ!" صدای خفه‌ی ناله‌اش بلند شد. دستش را روی شکمش گرفت و از درد خم شد، اما من رهایش نکردم. کیفم را بلند کردم و با یک حرکت چرخشی، گوشه‌ی محکم آن را محکم به صورتش کوبیدم!
"راه را باز کنید." باز هم صدایم آرام، ولی محکم بود.
اولی که تازه به خودش آمده، جلو پرید تا دستم را بگیرد. اما قبل از اینکه بتواند به من نزدیک شود، تمام بدنم مثل یک موج حرکت کرد.
دست راستم را محکم مشت کردم، کیفم را تاب دادم و با نیرویی که حتی خودم هم انتظارش را نداشتم، محکم به شکمش کوبیدم.
"آخ!" صدای ضجه‌ی مرد در کوچه پیچید. بدنش مثل یک پارچه‌ی مچاله شده خم شد، دستش را روی شکمش گرفت و عقب رفت.
نفسم را تنظیم کردم. کفش‌هایم روی زمین سفت کوچه ثابت شدند. اگر دوباره نزدیک می‌شدند، دوباره ضربه می‌زدم. این را هم من می‌دانستم، هم آن‌ها.
بلند گفتم "می‌خواهید راه را ببندید؟
پس حالا با درد کنار بروید!"
یکی از مردها که هنوز گیج بود، ناسزایی گفت و اخم کرد، اما دیگر جرئت نزدیک شدن نداشت. نگاهی به دوستش انداخت که هنوز از درد به خودش می‌پیچید.
نفس عمیقی کشیدم.
"دیگر سد راهمان نمی‌شوید، درست است؟" صدایم آرام بود، اما چیزی در آن بود که باعث شد مرد اول، حتی بدون اینکه جواب بدهد، قدمی به عقب بردارد.
یکی از مردها هنوز روی زمین افتاده و به سختی نفس می‌کَشَد. دومی به دیوار تکیه داد، و ناله‌کنان صورتی را که حالا زخمی شده، در دست گرفته.
یکی از آنها گفت"دختر محجبه‌ای مثل تو نباید..." حرفش را کامل نکرد. خودش هم فهمید که ادامه‌ دادنش فایده‌ای ندارد.
لبخند کجی زدم.
و گفتم:"فکر کردید چون محجبه‌ام، ضعیفم؟" صدایم آرام اما برنده بود.
"پس حالا یادتان بماند که یک دختر محجبه، نه تنها از خودش دفاع می‌کند، بلکه اگر لازم باشد، زمین‌گیرتان هم می‌کند."
نگاه آخرم را به آن‌ها انداختم، بعد دست لمر را گرفتم و بدون یک لحظه تأخیر، از کنارشان گذشتم.
لمر کنارم قدم برداشت، ولی هنوز با دهانی باز و چشمانی گرد به من نگاه می‌کرد. حتی به عقب نگاه نکردم. این آدم‌ها ارزشش را نداشتند.
اما نمی‌دانستم که… کسی در سایه‌ها، همه‌ی این صحنه را تماشا کرده بود.
چیزی در گوشه‌ی چشمانم تکان خورد. یک نفر آنجا بود.
قد بلند، با شانه‌هایی پهن، دستانش در جیب‌هایش بود، اما چشمانش در تاریکی برق خاصی داشتند.
چشم‌هایش با دقت به من دوخته شده. انگار که صحنه‌ی مقابلم را بررسی می‌کرد.
نگاه کوتاهی به او انداختم. حتی پلک هم نزدم.
او به آرامی لبخندی کج زد.
"جالب بود !
و عجیب آشنا !..."
بعد، همان‌طور که آمده بود، در سایه‌ها ناپدید شد.
من هم فقط راهم را گرفتم و رفتم.
بعد از اینکه اون دو نفر را زدم، لمر هنوز هم در شوک بود. نمی‌توانست باور کنه. با قدم‌های لرزان کنارم می‌آمد و هر لحظه نگاهش به من بود. بالاخره نتوانستم سکوت کنم و ازش پرسیدم:
15👍1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
با شیطنت گفتم: بیارید یک سوته یا خمچه را که میده کنیم سر مهسا جان! لمر فهمید و خنده خود را مهار داشت ولی مهسا گفت: چطور؟ چرا؟ _ _ _ برای اولین بار نام جای رفتن گرفته شده و بانو مهسای عزیز پا پس کشیدن! هههههههه! با اخم گفت: متأسف هستم برای تان! _ _ _ نباش مضر…
"چی شده، لمر؟ چرا این‌قدر آرام‌ استی؟"
نفس عمیقی کشید و با یک حالت تعجب‌آلود گفت:
"کلثوم، من همیشه می‌دانستم که تو بکس یاد داری، اما هیچ وقت فکر نمی‌کردم که تو اینقدر جدی باشی. همیشه فکر می‌کردم تو فقط یک دختر محجبه‌ای که دنبال درس و زندگی آرام می‌ری."
چشمانش هنوز از تعجب پر بود. من سرم را پایین انداختم و گفتم:
"بله، بکس یاد دارم. یاد گرفتم که باید از خودم دفاع کنم. هیچ وقت نمی‌گذارم کسی به من توهین کند، حتی اگر محجبه باشم."
کمی سکوت کرد و بعد گفت:
"یعنی تو از قبل می‌دانستی که باید از خودت دفاع کنی؟"
گفتم:
"بله، لمر. برای من این چیز عادی است.
یاد گرفتم که همیشه باید آماده باشم. هیچ وقت نباید بگذاری کسی برایت بی‌احترامی کند. چون ارزش تو خیلی والا تر از چیزی که فکر می‌کنی است"
"همه همیشه ظاهر را می‌بینند. اما در حقیقت، محجبه بودن من به معنی ضعیف بودن نیست. باید یاد بگیری که برای خودت بجنگی."
کمی فکر کرد و بعد گفت:
"حالا که  فکر می‌کنم، می‌بینم که هیچ وقت نباید ظاهر کسی را قضاوت کرد. تو خیلی قوی‌تر از چیزی هستی که فکر می‌کردم."
لبخند زدم و گفتم:
"دقیقا، مهم اینست که همیشه قدرت واقعی خودت را بشناسی. نباید بگذاری کسی به تو بی‌احترامی کند."
لمر سرش را تکان داد و گفت:
"کلثوم، امروز ازت یک درس بزرگ گرفتم. همیشه باید به خودم ایمان داشته باشم."
_ _ _ هممم همیشه به خودت ایمان داشته باش. مهم اینست که هر لحظه آماده باشی، لمر."
گفت:
"حالا می‌فهمم. هیچ وقت قدرت واقعی خودم را دست کم نگیرم.
کلثوم میدانی تو واقعاً خیلی خوشبخت هستی که همچین خواهر و برادر های داری که همیشه مثل کوه پشتت اند و همیشه ازت حمایت می‌کنند حتماً در این عرصه هم خیلی حمایتت کردند!
_ _ _ بلی می‌دانم واقعاً الحمدلله! وقتی فاميل با درک داشته باشی دنیا برایت گل گلذار می‌باشد.
ولی تو هم داری که!
ماشاءالله فامیل تو هم خیلی روشن فکر هستند.
پوزخندی سر داد و گفت: راستش تو از هیچ چیز فامیل ما درست خبر نداری!
_ _ _ چطور؟
_ _ _ اصلاً،تا حال به این فکر نکردی که حتی یکی از برادر هایم نمی‌فهمیدند مه در کجا زنده‌گی می‌کنم!
کمی مکث کردم بعد گفتم: راستش لمر این تو استی که این‌طوری فکر می‌کنی در اصل زمانیکه ما جدیداً اینجا آمدیم لالا فرهانت از همه چیز با خبر بود چون لالا حارث همراه مان است دلش جمع بود و دیان هم همیشه احوال ترا از من می‌گیرد!
می‌دانی پسرا و مردا شخصیت خیلی پيچيده دارند! در فکرت می‌باشند بدون اینکه ترا باخبر بسازند و یا اینکه حتی تو باخبر باشی دوستت می‌داشته باشند ولی فقط با کار های شان ابراز می‌کنند نه با زبان!
آنها به آسانی احساسات خود را بروز نمی‌دهند باز برای خواهر خود خو اصلاً!
لمر با تعجب گفت: واقعاً؟
یعنی از اول از همه چیز با خبر بودند هر دو؟!
_ _ _ بلی عزیز من!
ولی یک سؤال دارم میان لالا فرهان و لالا دیانت مشکلی است؟ به گفته مردما میانه شان شکر آب است؟
_ _ _ خوب...
راستش کلثوم می‌دانی
زمانیکه لالا دیان خارج‌ رفت و دوباره برگشت کاملاً یک آدم دگه شد از همه چیز و همه کس دور شد!
حتی از رَب خود!
حتماً تا حال به این فکر کردی که لالا دیان و لالا فرهان حتی سلام نمی‌دهند به يکديگر و سلام همدیگر خود را علیک همچنان نمی‌گیرند!
چون....
وقتی لالا دیان‌ از خارج با سر و وضع نامناسب برگشت می‌دانی که لالا فرهان در مورد دین و احکامش خیلی توجه دارد!
لالا فرهان‌ هر کاری کرد ولی او دوباره سر به راه نشد!
از همان روز لالا فرهان گفت: هر گاه سر به راه شدی او وقت بیا که صحبت‌ کنیم در غیر او حتی رخ ات را در رخ ام نزنی!
حالا هم که همديگر را می‌بینند می‌دانم که هر دو خیلی مشتاق صحبت با همدیگر اند ولی در ننگ گیر آمدند!
و خوب راستش لالا دیان نسبت به قبل خیلی هم تغییر کرده او با هر کس مثل تو رفتار نمی‌کنه حالا شاید تو فکر کنی کار هایش احمقانه و خیله گی شده اما او در اول چنین نبود این را هم من و هم خودت می‌دانیم!
او پیش دیگرا خیلی سنگین و مغرور است!
اما وقتی تو می‌باشی کاملاً شخصی دیگری می‌شود!
وقتی مه به طرفش میبینم کاملاً یک آدم‌ دگه است!
و این را بدان که او هم عاشقت شده و است!
تو کاملاً متفاوت هستی برایش!
با شنیدن این حرفا مات ام برد!
یک سرفه کوتاه کرده گفتم: واقعاً،از هیچ چیز با خبر نبودیم!
_ _ _ ههههه نه دگه خوب همه فامیل ها و همه افراد چیزی که در ظاهر می‌بینند را باور می‌کنند از نظر دیگرا مه خیلی دختر خوشبختی هستم که چنین برادر های زیبایی دارم ،چنین ثروتی داریم! ولی از اصل داستان بی‌خبرند!
13👍1👎1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
با شیطنت گفتم: بیارید یک سوته یا خمچه را که میده کنیم سر مهسا جان! لمر فهمید و خنده خود را مهار داشت ولی مهسا گفت: چطور؟ چرا؟ _ _ _ برای اولین بار نام جای رفتن گرفته شده و بانو مهسای عزیز پا پس کشیدن! هههههههه! با اخم گفت: متأسف هستم برای تان! _ _ _ نباش مضر…
مه تک‌ دختر مادرم هستم خیلی ها فکر می‌کنند چون تک هستم همه چیز مادرم هم مه هستم ولی...
_ _ _ ولی چی دیوانه جان خوب هستی دگه!
_ _ _ نمی‌دانم ولی حس می‌کنم بیشتر از دختر شان پسران خود را دوست دارند!
_ _ _ همه گی چنين فکر می‌کنند!
_ _ _ چون گاهی فامیلت کار های می‌کنند و حرف های میگن که همچین حس میکنی و همچین افکاری در ذهنت پیدا میشه!
_ _ _ خوب دگه بگذریم همه این ها درس است برای مان!
حالا زیاد احساساتی نشو هله بریم!
_ _ _ ههههه
اما واقعاً خیلی عالی لت و کوب  کردی به گفته‌ خودت او کله یابو ها را ههههه!
_ _ _ حق شان از او بیشتر بود خو خیر دگه.
_ _ _ وای کمی دگه می‌زدی جنازه شان می افتاد.
_ _ _ خوب دگه خیر بیا که زودتر بریم گر چی تمامش بخاطر خودت بود که گفتی از این میان بُر بریم انتیک خدا !
_ _ _ من غلط کردم درست شد؟
_ _ _ هههه ها درست شد
و ها لمر در مورد این موضوع به هیچکس چیزی نگی!
بهتر است بین خودمان بماند!
_ _ _ هممم درست است هر چی تو بگی!

ادامه‌ دارد...
11👍5❤‍🔥1🔥1