Forwarded from چـکـامـهـ زار 🌘📜 (〚Miss ༆Sadat]🦋)
چندین روزی میشه که حفظ قرآن را شروع کردیم و قرار است سپاره سی را حفظش را ختم کنم انشاءالله
فقط تا چند روز دیگر.
انشاءالله وقتی تمامش کردم برای تان یک قسمت طولانی از رمان را نشر میکنم تحفه🤭🫣🫠😁
فقط تا چند روز دیگر.
انشاءالله وقتی تمامش کردم برای تان یک قسمت طولانی از رمان را نشر میکنم تحفه🤭🫣🫠😁
🥰11🔥1
بعد سختی ها و مشقت های بسیار الحمدلله تانستم حفظ جز سی قرآن را ختم کنم.
ولی خداییش در اواخر اش کم و تم جام کردم!
ولی خداییش در اواخر اش کم و تم جام کردم!
🔥3❤2🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بعد سختی ها و مشقت های بسیار الحمدلله تانستم حفظ جز سی قرآن را ختم کنم. ولی خداییش در اواخر اش کم و تم جام کردم!
کم کم از حفظ کل قرآن منصرف شده بودم!
🔥2
ولی فهمیدم وقتی الله شوق چیزی را در دلت میندازه یعنی حتماً میتوانی برایش برسی!
فقط با کمی صبر و کوشش.
فقط با کمی صبر و کوشش.
❤7🔥2🥰1
من که قرار بود وقت تر خلاص کنم این سپاره را ولی ذهنم با سوره (عم) لج کرده بود
نصف حفظ میشد نصف نه🤦♀
نصف حفظ میشد نصف نه🤦♀
❤4🥰2🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
من که قرار بود وقت تر خلاص کنم این سپاره را ولی ذهنم با سوره (عم) لج کرده بود نصف حفظ میشد نصف نه🤦♀
و اما بالاخره ختم بخیر شد🫠
انشاءالله حفظ سپاره ۲۹ را آغاز میکنم 🙃
انشاءالله حفظ سپاره ۲۹ را آغاز میکنم 🙃
❤7👏5🥰1
صلوات بر پیامبر مهربان مان حضرت محمد ﷺ
اللَّهُــمَّ ᷂صَلِّ ᷂وَسَـــلِّمْ ᷂وَبَارِك ᷂على ᷂نَبِيِّنَـــا ᷂مُحمَّد ﷺ❤️
اللَّهُــمَّ ᷂صَلِّ ᷂وَسَـــلِّمْ ᷂وَبَارِك ᷂على ᷂نَبِيِّنَـــا ᷂مُحمَّد ﷺ❤️
❤12🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل. نویسنده: #دوشیزه_سادات قسمت:#_چهل_دوم ناشر: #دوشیزه_سادات دو روز بعد: مهسا: کلثوم بیا که صبحانه آماده است! _ _ _ درست است آمدم. وای وای چه سفره ای ماشاءالله دست تان درد نکند! مهسا: نوش جانت گلی…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهل_و_سوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
"گروه دیان، شما نوبت دارید."
(دیان با قدمهایی آرام و بدون عجله جلو میآید. زهره هم در کنارش ایستاده، زهره نگاهی سریع به من میاندازد و بعد رو به حضار میکند.)
زهره:
"بحثی که گروه قبل مطرح کرد، جالب بود. اما بیایید واقعبین باشیم؛ آیا همیشه میتوان در دنیای تجارت کاملاً صادق و منصف بود؟"
(دیان با همان لبخند کمرنگش سرش را تکان میدهد و با لحن آرام اما قاطعش ادامه میدهد.)
دیان:
"گاهی شرایط ما را مجبور میکند که بین بقا و صداقت یکی را انتخاب کنیم. آیا همیشه میتوان همه چیز را عادلانه تقسیم کرد؟ آیا همیشه میتوان حقیقت را گفت، بدون اینکه تجارت آسیب ببیند؟ ما اینجا هستیم تا یک زاویهی دیگر از این ماجرا را بررسی کنیم."
(فضا کمی سنگین میشود. دانشجویان با دقت بیشتری گوش میدهند. گروه دیان ارائهی خود را ادامه میدهد و بحث بین دو گروه داغ میشود.
زهره :
"همهی اینها درست نیست. گاهی لازم است که برای حفظ بقا، تصمیمهای سخت گرفت. آیا همیشه ممکن است که یک شرکت در رقابت سالم بماند و قربانی فریبکاریهای دیگران نشود؟ ما اینجا هستیم تا نگاهی متفاوت به این موضوع داشته باشیم."
(دیان با قدمهایی آرام و حسابشده جلو میآید. برخلاف یوسف که خونسردی خاصی در چهرهاش دارد، نگاه دیان نافذ و کمی مرموز است. زهره کنارش میایستد، لبخند کمرنگی روی لب دارد، اما نگاهش به من دقیق و سنجیده است.)
دیان:
با لحنی آرام اما محکم گفت:
"گروه مقابل به نکات مهمی اشاره کرد؛ صداقت، انصاف و عدالت. اما آیا همیشه این اصول در تجارت قابل اجرا هستند؟ آیا همیشه میتوان به طور کامل صادق بود؟ آیا انصاف همیشه جواب میدهد؟ یا گاهی لازم است بین حقیقت و استراتژی، یکی را انتخاب کنیم؟"
(او نگاهی به حضار میاندازد، سپس به صفحهی نمایش اشاره میکند. روی صفحه، مثالی از یک شرکت موفق اما بحثبرانگیز دیده میشود.)
دیان:
"بیایید دربارهی شرکت X صحبت کنیم. این شرکت در سالهای اولیهی فعالیت خود، برای رقابت با غولهای بازار، مجبور شد برخی اطلاعاتش را مخفی کند، قیمتهایش را دستکاری کند و حتی در برخی مواقع، رقبا را از میدان خارج کند. اما نتیجه چه شد؟ حالا یکی از قویترین برندهای جهانی است. آیا اگر از ابتدا فقط بر اساس صداقت و انصاف عمل میکرد، به این موفقیت میرسید؟ شاید… اما آیا مسیرش اینقدر سریع بود؟ نه."
(زهره جلو میآید، چشمانش برق میزند. او این لحظه را برای نشان دادن برتری گروهشان مناسب میبیند.)
زهره:
"در تجارت، چیزی که مهم است بقا است. ما نمیگوییم که صداقت و انصاف بد هستند، اما در شرایطی، انعطافپذیری مهمتر از پایبندی صددرصدی به این اصول است. چون تجارت دنیای رقابت است، نه دنیای ایدئالگرایی."
(دیان دستبهسینه میایستد و سرش را کمی کج میکند.)
دیان:
"سؤال من از شما این است: آیا شما میخواهید یک تاجر موفق باشید، یا یک ایدئالگرا که فقط به اصول اخلاقی فکر میکند؟"
(چند نفر از دانشجویان در سالن باهم پچپچ میکنند. صحبتهای دیان بحثبرانگیز است. استاد نگاهی بین دانشجویان انداخت. و اما من آرام به چوکی ام تکیه داده، اما چهره ام جدی است. یوسف هم به دیان خیره شده، بدون اینکه حسی از چهرهاش خوانده شود.)
( استاد خودکارش را روی میز میگذارد و نگاهی به دیان میاندازد.)
استاد:
"پس طبق گفتهی شما، تجارت میتواند با فریب هم موفق شود؟"
(دیان آرام لبخند میزند.)
دیان:
"نه لزوماً فریب… بلکه استراتژی. ما فقط میگوییم که دنیای تجارت همیشه سیاه و سفید نیست."
(دیان کنار زهره میایستد، دستهایش را در جیب فرو برده، با همان حالت آرام و جدی همیشگیاش.)
دیان:
"درست است که صداقت مهم است، اما آیا یک شرکت همیشه میتواند کاملاً شفاف باشد؟ گاهی مجبور میشویم اطلاعاتی را مخفی کنیم تا تجارتمان را نجات دهیم. اینجاست که باید تفاوت بین اخلاق و استراتژی را درک کنیم."
تا این لحظه آرام نشسته بودم، صاف روی چوکی نشستم.
با اینکه لحنم آرام است، اما در صدایم اقتداری حس میشود که باعث میشود سالن دوباره در سکوت فرو رود.)
سرفه کوتاهی کرده گفتم:
"دیان، تو گفتی که تجارت همیشه سیاه و سفید نیست، اما آیا این به این معناست که ما باید خاکستری باشیم؟ آیا این یعنی برای موفقیت باید از اصولمان بگذریم؟"
(دیان که تا حالا با آرامش صحبت میکرد، کمی سرش را کج میکند. نگاهی به من میاندازد و با همان لحن متینش پاسخ میدهد.)
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهل_و_سوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
"گروه دیان، شما نوبت دارید."
(دیان با قدمهایی آرام و بدون عجله جلو میآید. زهره هم در کنارش ایستاده، زهره نگاهی سریع به من میاندازد و بعد رو به حضار میکند.)
زهره:
"بحثی که گروه قبل مطرح کرد، جالب بود. اما بیایید واقعبین باشیم؛ آیا همیشه میتوان در دنیای تجارت کاملاً صادق و منصف بود؟"
(دیان با همان لبخند کمرنگش سرش را تکان میدهد و با لحن آرام اما قاطعش ادامه میدهد.)
دیان:
"گاهی شرایط ما را مجبور میکند که بین بقا و صداقت یکی را انتخاب کنیم. آیا همیشه میتوان همه چیز را عادلانه تقسیم کرد؟ آیا همیشه میتوان حقیقت را گفت، بدون اینکه تجارت آسیب ببیند؟ ما اینجا هستیم تا یک زاویهی دیگر از این ماجرا را بررسی کنیم."
(فضا کمی سنگین میشود. دانشجویان با دقت بیشتری گوش میدهند. گروه دیان ارائهی خود را ادامه میدهد و بحث بین دو گروه داغ میشود.
زهره :
"همهی اینها درست نیست. گاهی لازم است که برای حفظ بقا، تصمیمهای سخت گرفت. آیا همیشه ممکن است که یک شرکت در رقابت سالم بماند و قربانی فریبکاریهای دیگران نشود؟ ما اینجا هستیم تا نگاهی متفاوت به این موضوع داشته باشیم."
(دیان با قدمهایی آرام و حسابشده جلو میآید. برخلاف یوسف که خونسردی خاصی در چهرهاش دارد، نگاه دیان نافذ و کمی مرموز است. زهره کنارش میایستد، لبخند کمرنگی روی لب دارد، اما نگاهش به من دقیق و سنجیده است.)
دیان:
با لحنی آرام اما محکم گفت:
"گروه مقابل به نکات مهمی اشاره کرد؛ صداقت، انصاف و عدالت. اما آیا همیشه این اصول در تجارت قابل اجرا هستند؟ آیا همیشه میتوان به طور کامل صادق بود؟ آیا انصاف همیشه جواب میدهد؟ یا گاهی لازم است بین حقیقت و استراتژی، یکی را انتخاب کنیم؟"
(او نگاهی به حضار میاندازد، سپس به صفحهی نمایش اشاره میکند. روی صفحه، مثالی از یک شرکت موفق اما بحثبرانگیز دیده میشود.)
دیان:
"بیایید دربارهی شرکت X صحبت کنیم. این شرکت در سالهای اولیهی فعالیت خود، برای رقابت با غولهای بازار، مجبور شد برخی اطلاعاتش را مخفی کند، قیمتهایش را دستکاری کند و حتی در برخی مواقع، رقبا را از میدان خارج کند. اما نتیجه چه شد؟ حالا یکی از قویترین برندهای جهانی است. آیا اگر از ابتدا فقط بر اساس صداقت و انصاف عمل میکرد، به این موفقیت میرسید؟ شاید… اما آیا مسیرش اینقدر سریع بود؟ نه."
(زهره جلو میآید، چشمانش برق میزند. او این لحظه را برای نشان دادن برتری گروهشان مناسب میبیند.)
زهره:
"در تجارت، چیزی که مهم است بقا است. ما نمیگوییم که صداقت و انصاف بد هستند، اما در شرایطی، انعطافپذیری مهمتر از پایبندی صددرصدی به این اصول است. چون تجارت دنیای رقابت است، نه دنیای ایدئالگرایی."
(دیان دستبهسینه میایستد و سرش را کمی کج میکند.)
دیان:
"سؤال من از شما این است: آیا شما میخواهید یک تاجر موفق باشید، یا یک ایدئالگرا که فقط به اصول اخلاقی فکر میکند؟"
(چند نفر از دانشجویان در سالن باهم پچپچ میکنند. صحبتهای دیان بحثبرانگیز است. استاد نگاهی بین دانشجویان انداخت. و اما من آرام به چوکی ام تکیه داده، اما چهره ام جدی است. یوسف هم به دیان خیره شده، بدون اینکه حسی از چهرهاش خوانده شود.)
( استاد خودکارش را روی میز میگذارد و نگاهی به دیان میاندازد.)
استاد:
"پس طبق گفتهی شما، تجارت میتواند با فریب هم موفق شود؟"
(دیان آرام لبخند میزند.)
دیان:
"نه لزوماً فریب… بلکه استراتژی. ما فقط میگوییم که دنیای تجارت همیشه سیاه و سفید نیست."
(دیان کنار زهره میایستد، دستهایش را در جیب فرو برده، با همان حالت آرام و جدی همیشگیاش.)
دیان:
"درست است که صداقت مهم است، اما آیا یک شرکت همیشه میتواند کاملاً شفاف باشد؟ گاهی مجبور میشویم اطلاعاتی را مخفی کنیم تا تجارتمان را نجات دهیم. اینجاست که باید تفاوت بین اخلاق و استراتژی را درک کنیم."
تا این لحظه آرام نشسته بودم، صاف روی چوکی نشستم.
با اینکه لحنم آرام است، اما در صدایم اقتداری حس میشود که باعث میشود سالن دوباره در سکوت فرو رود.)
سرفه کوتاهی کرده گفتم:
"دیان، تو گفتی که تجارت همیشه سیاه و سفید نیست، اما آیا این به این معناست که ما باید خاکستری باشیم؟ آیا این یعنی برای موفقیت باید از اصولمان بگذریم؟"
(دیان که تا حالا با آرامش صحبت میکرد، کمی سرش را کج میکند. نگاهی به من میاندازد و با همان لحن متینش پاسخ میدهد.)
🔥6❤4👍2👏1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل. نویسنده: #دوشیزه_سادات قسمت:#_چهل_دوم ناشر: #دوشیزه_سادات دو روز بعد: مهسا: کلثوم بیا که صبحانه آماده است! _ _ _ درست است آمدم. وای وای چه سفره ای ماشاءالله دست تان درد نکند! مهسا: نوش جانت گلی…
دیان:
"من فقط میگویم که در تجارت، واقعیتها مهمتر از ایدئالها هستند. دنیا به همان سادگی که تو فکر میکنی نیست،
کلثوم."
سرم را به نشانهی مخالفت تکان داده و مستقیم به چشمهای دیان نگاه کردم بعد این آیه را تلاوت کردم:
"اما خداوند گفته است:
"وَلا تَلبِسُوا الحَقَّ بِالباطِلِ وَتَكتُمُوا الحَقَّ وَأَنتُم تَعلَمونَ" (بقره، ۴۲)
«و حق را با باطل نیامیزید و حقیقت را پنهان نکنید، در حالی که خود میدانید.»
دیان، تو میگویی که موفقیت مهمتر از صداقت است، اما من میگویم که اگر موفقیتی بر پایهی فریب و ناعدالتی باشد، آن موفقیت نیست، بلکه یک توهم است. شاید برای چند سال دوام بیاورد، اما دیر یا زود فرو میریزد. چون خداوند عادل است و هر کس حق کسی را ضایع کند، خودش ضرر خواهد کرد."
(دیان که همیشه با اعتمادبهنفس صحبت میکند، اینبار برای لحظهای سکوت میکند. نگاهش روی من ثابت میماند، اما نمیتواند انکار کند که استدلالش قوی است.)
دیان:
"تو اطمینان داری که همیشه در تجارت میتوان صادق و عادل ماند؟ حتی وقتی رقبا از هر راهی برای نابودی تو استفاده کنند؟"
با لحنی محکم و بدون تردید گفتم:
"بله، اطمینان دارم. چون کسی که به خداوند توکل کند، هرگز شکست نخواهد خورد. شاید راهش سختتر باشد، اما در نهایت، این صداقت و عدالت است که برنده میشود."
(سالن برای چند لحظه کاملاً در سکوت فرو میرود. این اولین باری است که کسی مقابل دیان اینگونه ایستادگی کرده است. زهره دستبهسینه ایستاده و ناخودآگاه اخمهایش را در هم کشیده. یوسف، که تا حالا فقط تماشا میکرد، لبخند کمرنگی میزند
لبخندی که انگار نشان از تحسین دارد. استاد به یادداشتهایش نگاه کرده و گفت:
"خب، به نظر میرسد که این بحث بسیار عمیق و چالشبرانگیز بود. اما حالا وقت آن است که نتیجه را بشنویم…"
و بعد از چند لحظه که همه رأی میدهند.....
"برندهی این رقابت… گروه کلثوم است!"
(تشویقهای سالن بلند میشود. دیان هنوز نگاهش را از من برنداشته است. اینبار، در چشمانش چیزی متفاوت است—نه فقط رقابت، بلکه شاید… احترام.)
هر دو گروه استدلالهای قوی و تحقیقات عمیقی داشتند. اما گروهی که توانست راهکارهای عملیتر ارائه دهد و یک ارائهی منسجمتر داشته باشد…"
گروه کلثوم بود.
اما آفرین به همه تان واقعاً انتظار چنین چیزی را نداشتم!
زهره اخمهایش را کمی درهم میکشد اما چیزی نمیگوید. دیان آرام سرش را به نشانهی قبول تکان میدهد، اما نگاهی کوتاه به من میاندازد—نگاهی که هیچکس معنایش را نمیفهمد، جز خودش.
همه گی با خوشحالی به طرفم آمده گفتند: واقعاً خیلی عالی بود.
گفتم: همه اش بابت زحمات و تلاش های خود تان بود!
هوسی: بهتر نیست یک جشن کوچک بگيريم؟
گفتم: جشن دگه برای چی؟
فریال: خب مثلاً کامیاب شدیم که دیان کبير را شکست بدهیم هههههه!
گفتم: حالا میگی دگه چی یک کاری کرده باشین!
هوسی با زار ناله گی گفت: حالا هر چی خیر است کلثوم قبول کن فقط میریم یکجای کمی مینشینیم صحبت میکنیم تا ساعت مان تیر شود!
_ _ _ خیلی خوب شما ها بروید من یکی اصلاً حوصله ندارم سرم درد میکند نمیتوانم!
مهسا با لب و روی کشال گفت: پس ما هم نمیرویم باشد دیگر.
با لحن جدی گفتم: شما ها بروید من را چی کار دارید؟
بروید تا ساعت تان تیر شود.
هله دگه من رفتم به سمت خانه شما هم بروید فی امان الله.
لمر گفت: ولی کلثوم بدون تو نميشه من هم نمیروم.
و ها لالا دیانم هم خوب معلوم نمیشد وقتی از دانشگاه میرفت دیدمش اصلاً خوب نبود!
به تشویش شدم پرسیدم: چطور خوب معلوم نمیشد؟
_ _ _ نمیدانم!
ولی هر بار که مریضی سخت بگیردش همین حالِ میشه که امروز دیدم.
با قاطعيت گفتم: برو دیوانه جان بته بد را بلا نمیزند!
با این حرفم همه شرو ع کردن به خندیدن!
دوباره ادامه داده گفتم: باز اگر مریض هم باشد رفیق هایش حتماً همراهش میباشند تو تشویش نکن بروید و لذت ببرید!
دفعه دگه انشاءالله من هم میایم همراه تان.
فعلاً دگه من رفتم برای بار دوم فی امان الله!
همه شان خندیدن من هم رفتم سمت موتر!
خانه که رسیدم در دهلیز کمی بلاک چند دقیقه ای ایستاد شدم به طرف خانه اش نگاه دارم یعنی واقعاً مریض است؟
افففف به من چی!
کلثوم آدم شو!
زود وارد خانه شدم!
سرم از درد در حال منفجر شدن است زود یک پرستامول پیدا کرده خوردم تا کمی از دست این درد راحت شوم!
ولی نمیدانم این درد بخاطر سرم است و یا...
یا الله خودت کمکم کن!
دراز کشیدم تا خوابم ببرد ولی خوابی هم در کار نیست منی که انقدر معتاد خوابیدنم حالا اصلاً خوابم نمیآید آه کلثوم دختر ترا چی بلا زده است؟
"من فقط میگویم که در تجارت، واقعیتها مهمتر از ایدئالها هستند. دنیا به همان سادگی که تو فکر میکنی نیست،
کلثوم."
سرم را به نشانهی مخالفت تکان داده و مستقیم به چشمهای دیان نگاه کردم بعد این آیه را تلاوت کردم:
"اما خداوند گفته است:
"وَلا تَلبِسُوا الحَقَّ بِالباطِلِ وَتَكتُمُوا الحَقَّ وَأَنتُم تَعلَمونَ" (بقره، ۴۲)
«و حق را با باطل نیامیزید و حقیقت را پنهان نکنید، در حالی که خود میدانید.»
دیان، تو میگویی که موفقیت مهمتر از صداقت است، اما من میگویم که اگر موفقیتی بر پایهی فریب و ناعدالتی باشد، آن موفقیت نیست، بلکه یک توهم است. شاید برای چند سال دوام بیاورد، اما دیر یا زود فرو میریزد. چون خداوند عادل است و هر کس حق کسی را ضایع کند، خودش ضرر خواهد کرد."
(دیان که همیشه با اعتمادبهنفس صحبت میکند، اینبار برای لحظهای سکوت میکند. نگاهش روی من ثابت میماند، اما نمیتواند انکار کند که استدلالش قوی است.)
دیان:
"تو اطمینان داری که همیشه در تجارت میتوان صادق و عادل ماند؟ حتی وقتی رقبا از هر راهی برای نابودی تو استفاده کنند؟"
با لحنی محکم و بدون تردید گفتم:
"بله، اطمینان دارم. چون کسی که به خداوند توکل کند، هرگز شکست نخواهد خورد. شاید راهش سختتر باشد، اما در نهایت، این صداقت و عدالت است که برنده میشود."
(سالن برای چند لحظه کاملاً در سکوت فرو میرود. این اولین باری است که کسی مقابل دیان اینگونه ایستادگی کرده است. زهره دستبهسینه ایستاده و ناخودآگاه اخمهایش را در هم کشیده. یوسف، که تا حالا فقط تماشا میکرد، لبخند کمرنگی میزند
لبخندی که انگار نشان از تحسین دارد. استاد به یادداشتهایش نگاه کرده و گفت:
"خب، به نظر میرسد که این بحث بسیار عمیق و چالشبرانگیز بود. اما حالا وقت آن است که نتیجه را بشنویم…"
و بعد از چند لحظه که همه رأی میدهند.....
"برندهی این رقابت… گروه کلثوم است!"
(تشویقهای سالن بلند میشود. دیان هنوز نگاهش را از من برنداشته است. اینبار، در چشمانش چیزی متفاوت است—نه فقط رقابت، بلکه شاید… احترام.)
هر دو گروه استدلالهای قوی و تحقیقات عمیقی داشتند. اما گروهی که توانست راهکارهای عملیتر ارائه دهد و یک ارائهی منسجمتر داشته باشد…"
گروه کلثوم بود.
اما آفرین به همه تان واقعاً انتظار چنین چیزی را نداشتم!
زهره اخمهایش را کمی درهم میکشد اما چیزی نمیگوید. دیان آرام سرش را به نشانهی قبول تکان میدهد، اما نگاهی کوتاه به من میاندازد—نگاهی که هیچکس معنایش را نمیفهمد، جز خودش.
همه گی با خوشحالی به طرفم آمده گفتند: واقعاً خیلی عالی بود.
گفتم: همه اش بابت زحمات و تلاش های خود تان بود!
هوسی: بهتر نیست یک جشن کوچک بگيريم؟
گفتم: جشن دگه برای چی؟
فریال: خب مثلاً کامیاب شدیم که دیان کبير را شکست بدهیم هههههه!
گفتم: حالا میگی دگه چی یک کاری کرده باشین!
هوسی با زار ناله گی گفت: حالا هر چی خیر است کلثوم قبول کن فقط میریم یکجای کمی مینشینیم صحبت میکنیم تا ساعت مان تیر شود!
_ _ _ خیلی خوب شما ها بروید من یکی اصلاً حوصله ندارم سرم درد میکند نمیتوانم!
مهسا با لب و روی کشال گفت: پس ما هم نمیرویم باشد دیگر.
با لحن جدی گفتم: شما ها بروید من را چی کار دارید؟
بروید تا ساعت تان تیر شود.
هله دگه من رفتم به سمت خانه شما هم بروید فی امان الله.
لمر گفت: ولی کلثوم بدون تو نميشه من هم نمیروم.
و ها لالا دیانم هم خوب معلوم نمیشد وقتی از دانشگاه میرفت دیدمش اصلاً خوب نبود!
به تشویش شدم پرسیدم: چطور خوب معلوم نمیشد؟
_ _ _ نمیدانم!
ولی هر بار که مریضی سخت بگیردش همین حالِ میشه که امروز دیدم.
با قاطعيت گفتم: برو دیوانه جان بته بد را بلا نمیزند!
با این حرفم همه شرو ع کردن به خندیدن!
دوباره ادامه داده گفتم: باز اگر مریض هم باشد رفیق هایش حتماً همراهش میباشند تو تشویش نکن بروید و لذت ببرید!
دفعه دگه انشاءالله من هم میایم همراه تان.
فعلاً دگه من رفتم برای بار دوم فی امان الله!
همه شان خندیدن من هم رفتم سمت موتر!
خانه که رسیدم در دهلیز کمی بلاک چند دقیقه ای ایستاد شدم به طرف خانه اش نگاه دارم یعنی واقعاً مریض است؟
افففف به من چی!
کلثوم آدم شو!
زود وارد خانه شدم!
سرم از درد در حال منفجر شدن است زود یک پرستامول پیدا کرده خوردم تا کمی از دست این درد راحت شوم!
ولی نمیدانم این درد بخاطر سرم است و یا...
یا الله خودت کمکم کن!
دراز کشیدم تا خوابم ببرد ولی خوابی هم در کار نیست منی که انقدر معتاد خوابیدنم حالا اصلاً خوابم نمیآید آه کلثوم دختر ترا چی بلا زده است؟
🔥6❤4👍1👏1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل. نویسنده: #دوشیزه_سادات قسمت:#_چهل_دوم ناشر: #دوشیزه_سادات دو روز بعد: مهسا: کلثوم بیا که صبحانه آماده است! _ _ _ درست است آمدم. وای وای چه سفره ای ماشاءالله دست تان درد نکند! مهسا: نوش جانت گلی…
در دلم گفتم شاید این همان بلای آسمانی است!
بلای به نام عشق!
دروازه تک تک شد!
از دوربین نگاهی انداختم خودش است!
ولی کاملاً با حالت نامناسب!
موهایش فرفری و ژولیده شده!
چهره اش مانند گچ سفید شده!
اصلاً حالش خوب معلوم نمیشود!
با شتاب دروازه را باز کردم!
وقتی مرا دید لحظه ای خیره تماشایم کرد بعدش با صدای که به سختی شنیده میشود گفت: لمر
لمر است؟
صدایش کن!
بلای به نام عشق!
دروازه تک تک شد!
از دوربین نگاهی انداختم خودش است!
ولی کاملاً با حالت نامناسب!
موهایش فرفری و ژولیده شده!
چهره اش مانند گچ سفید شده!
اصلاً حالش خوب معلوم نمیشود!
با شتاب دروازه را باز کردم!
وقتی مرا دید لحظه ای خیره تماشایم کرد بعدش با صدای که به سختی شنیده میشود گفت: لمر
لمر است؟
صدایش کن!
🔥8❤5👍1👏1
پول خوشبختی میاره دوستان.
اگه پول دارید و نمیتوانید خوشحال باشید اون دیگه برمیگرده به خریت خودتان.
😐🤷♀
اگه پول دارید و نمیتوانید خوشحال باشید اون دیگه برمیگرده به خریت خودتان.
😐🤷♀
👏2👍1👎1🔥1
عزيزان
در وقت نوشتن انشاءالله و ماشاءالله خیلی متوجه باشید.
اینطوری بنویسید بهتر است.
چون با تغییرات در یک کلمه اش هم ترجمه اش تغییر میکند .
در وقت نوشتن انشاءالله و ماشاءالله خیلی متوجه باشید.
اینطوری بنویسید بهتر است.
چون با تغییرات در یک کلمه اش هم ترجمه اش تغییر میکند .
👍7🕊2🔥1👌1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در دلم گفتم شاید این همان بلای آسمانی است! بلای به نام عشق! دروازه تک تک شد! از دوربین نگاهی انداختم خودش است! ولی کاملاً با حالت نامناسب! موهایش فرفری و ژولیده شده! چهره اش مانند گچ سفید شده! اصلاً حالش خوب معلوم نمیشود! با شتاب دروازه را باز کردم! وقتی…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهل_و_چهارم
ناشر: #دوشیزه_سادات
لکنت گفتم: ن..نن..نه نیست با دیگر دخترا رفتند بیرون!
کم ماند بیفتد ولی زود از دیوار محکم گرفت وارخطا شدم ولی کاری هم کرده نمیتوانم!
هیچ کمکی از من ساخته نیست!
دوباره برگشت به سمت آپارتمان اش!
قبل اینکه دروازه را ببندد گفتم: صبر کن حالت اصلاً خوب نیست پس رفیق هایت کجایند؟
با بی حالی گفت: حال من مربوط تو نمیشود!
چیزی در دلم فروریخت، اما بروز ندادم.
گفتم: میدانم که مربوط من نمیشود ولی شما بالای من دَین داری!
دوست ندارم دَین کسی بالایم بماند!
با خسته ترین حالت ممکن گفت: پس بیا و دَین ات را ادا کن!
خودش داخل خانه رفت ولی دروازه را نیمه باز گذاشت!
به طرف لباس و حجابم نگاه کردم درست است
فقط صورتم معلوم است!
کلید آپارتمان خود مان را گرفته و رفتم به سمت آپارتمان او!
با قدم های آهسته وارد شدم!
خانه قشنگی معلوم میشود آشپزخانه در دهلیز قرار دارد!
اینجا هم مثل اتاق قبلاً اش دیکور همه چیز سیاه است!
همينطور اطراف را دید میزدم با صدایش دید زدن را متوقف کردم!
در اتاقش است تک تک زدم
با بی حالی گفت: بیا!
داخل اتاق شدم ماتم برد!
عجب دیزاینی از این آدم این توقع نمیرفت!
باز هم بالای تخت عکس بزرگِ از خودش قاب کرده گی و بند است با پیراهن تنبان و رمال سیاه!
ناخداگاه این شعر زیر زبانم آمد:
مو سیاه ، ابرو سیاه و چشم پُر جادو سیاه
هر زمان میبینمش چشمم سیاهی میرود !
آخر زیبایی تا این حد!
یا الله ظلم نیست؟
اتاقش هم خیلی وسیع است با کتابخانه کوچک واقعاً زیباست
احسنت به این سلیقه و دیکور!
با صدایش از رشته افکارم جدا شده و به سمت او برگشتم.
_ _ _ دید زدنت تمام شد خُردترک جان؟
حتی در همین حالت هم دست نمیکشد از این کار هایش!
اگر کلثوم سابق میبود حالا در حال بیاب کردنش بود
ولی حالا این خُردترک گفتنش عجیب به دلم نشست در دل گفتم: ای کاش جز من کسی دیگری را به این نام خطاب نکنی!
من حسود نبودم!
اما حالا حتی دوست ندارم اسمی که بالای من گذاشته را بالای دیگری نیز بگذارد!
با صدای بلند گفتم: در آشپزخانه مواد خوراکی هست؟
_ _ _ بلی!
پس چی فکر کردی؟
_ _ _ چیزی نه!
شما استراحت کن فعلاً.
_ _ _ اصلاً مگر تو آشپزی یاد داری؟
دوست ندارم خانه و آشپزخانه ام را از دست دهم!
پوزخند زده به طرفش نگاه کردم
_ _ _ فعلاً شما متوجه خود باش که خود را از دست ندهی!
بعد رفتم به سمت آشپزخانه!
صدایش آمد: چیزی را پیدا نتوانستی صدا کن!
گفتم: درست است!
بیازو چندان آشپز خانه هم نداری!
آواز قهقه اش تا اینجا آمد!
در دل گفتم مثلاً مریض هست و سرما خورده ولی اصلاً به مریض ها نمیماند!
خودم را هم خنده گرفت ولی اون حرف را راست نگفتم واقعاً خیلی آشپزخانه منظم دارد!
حتی از آشپزخانه ما کرده منظم تر است!
پسر با سلیقه!
مواد های سوپ را آماده کردم!
هر چی فکر کردم دگه چی بپزم هیچی به ذهنم خطور نکرد!
خب برای مریض معمولاً سوپ آماده میکنند دیگر من هم همین کار را کردم
بعد چند دقیقه که سوپ آماده شد عطرش همهی خانه را گرفته وای وای چی سوپ خوش عطری!
کمی ازش چشیدم مزه اش هم عالی شده!
مرچش را به اندازه انداختم که هر وقت در غذا های خودمان میاندازم !
ولی باز هم سر و صدای مهسا و لمر بلند میشد بخاطر تُند و تیزی اش!
کاسه سوپ را قشنگ تزئین کردم در سینی گذاشته و بردم برایش!
یک قاشق از سوپ گرفت!
ولی با همین یک قاشق حالت چهره اش دگرگون شد!
_ _ _ چطور است؟
خوشت نیامد؟
_ _ _ اوو دختر تو سوپ مرغ پخته کردی یا سوپ مرچ؟
خنده ام گرفت و اصلاً مهار هم کرده نتوانستم !
قهقهی زده با اینکه صدایم بند بند میشد از دست خنده ولی گفتم: وای صورتت چطور سرخ شده!
هههههههه میخواهی صورت خود را در آیینه بنگری؟
و باز هم خنده
آه چرا این خنده لعنتی مهار نمیشه!
عجیب عجیب به طرفم نگاه دارد!
شرمیدم زود خود را جمع جور کرده گفتم: چی است ؟
چرا اینطوری نگاه داری؟
_ _ _ میدانی خیلی دختر عجیبی هستی!
تا حال ندیده بودم اینطوری بخندی!
از دست شرم کم ماند آب شوم!
دوباره گفت: یکبار عامیانه صحبت میکنی یکبار محترمانه !
اصلاً حساب ترا نفهميدم!
هیچ چیز نگفتم فقط و فقط سکوت!
_ _ _ ولی محترمانه صحبت کردن کنار بگذار!
فقط عامیانه صحبت کن!
گفتم: ولی شما از من کرده بزرگ هستین!
خندید!
از همان خنده هاییکه فقط و فقط برای من رو میکند.
یا هم من اینطور فکر میکنم!
_ _ _ درست است که بزرگ هستم ولی نه آنقدر دلت جمع باشد!
با پوزخند ادامه داد:
دیگر اینکه این بزرگ بودن را در موضوعات دیگر هم که در نظر بگیری واقعاً عالی میشود!
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهل_و_چهارم
ناشر: #دوشیزه_سادات
لکنت گفتم: ن..نن..نه نیست با دیگر دخترا رفتند بیرون!
کم ماند بیفتد ولی زود از دیوار محکم گرفت وارخطا شدم ولی کاری هم کرده نمیتوانم!
هیچ کمکی از من ساخته نیست!
دوباره برگشت به سمت آپارتمان اش!
قبل اینکه دروازه را ببندد گفتم: صبر کن حالت اصلاً خوب نیست پس رفیق هایت کجایند؟
با بی حالی گفت: حال من مربوط تو نمیشود!
چیزی در دلم فروریخت، اما بروز ندادم.
گفتم: میدانم که مربوط من نمیشود ولی شما بالای من دَین داری!
دوست ندارم دَین کسی بالایم بماند!
با خسته ترین حالت ممکن گفت: پس بیا و دَین ات را ادا کن!
خودش داخل خانه رفت ولی دروازه را نیمه باز گذاشت!
به طرف لباس و حجابم نگاه کردم درست است
فقط صورتم معلوم است!
کلید آپارتمان خود مان را گرفته و رفتم به سمت آپارتمان او!
با قدم های آهسته وارد شدم!
خانه قشنگی معلوم میشود آشپزخانه در دهلیز قرار دارد!
اینجا هم مثل اتاق قبلاً اش دیکور همه چیز سیاه است!
همينطور اطراف را دید میزدم با صدایش دید زدن را متوقف کردم!
در اتاقش است تک تک زدم
با بی حالی گفت: بیا!
داخل اتاق شدم ماتم برد!
عجب دیزاینی از این آدم این توقع نمیرفت!
باز هم بالای تخت عکس بزرگِ از خودش قاب کرده گی و بند است با پیراهن تنبان و رمال سیاه!
ناخداگاه این شعر زیر زبانم آمد:
مو سیاه ، ابرو سیاه و چشم پُر جادو سیاه
هر زمان میبینمش چشمم سیاهی میرود !
آخر زیبایی تا این حد!
یا الله ظلم نیست؟
اتاقش هم خیلی وسیع است با کتابخانه کوچک واقعاً زیباست
احسنت به این سلیقه و دیکور!
با صدایش از رشته افکارم جدا شده و به سمت او برگشتم.
_ _ _ دید زدنت تمام شد خُردترک جان؟
حتی در همین حالت هم دست نمیکشد از این کار هایش!
اگر کلثوم سابق میبود حالا در حال بیاب کردنش بود
ولی حالا این خُردترک گفتنش عجیب به دلم نشست در دل گفتم: ای کاش جز من کسی دیگری را به این نام خطاب نکنی!
من حسود نبودم!
اما حالا حتی دوست ندارم اسمی که بالای من گذاشته را بالای دیگری نیز بگذارد!
با صدای بلند گفتم: در آشپزخانه مواد خوراکی هست؟
_ _ _ بلی!
پس چی فکر کردی؟
_ _ _ چیزی نه!
شما استراحت کن فعلاً.
_ _ _ اصلاً مگر تو آشپزی یاد داری؟
دوست ندارم خانه و آشپزخانه ام را از دست دهم!
پوزخند زده به طرفش نگاه کردم
_ _ _ فعلاً شما متوجه خود باش که خود را از دست ندهی!
بعد رفتم به سمت آشپزخانه!
صدایش آمد: چیزی را پیدا نتوانستی صدا کن!
گفتم: درست است!
بیازو چندان آشپز خانه هم نداری!
آواز قهقه اش تا اینجا آمد!
در دل گفتم مثلاً مریض هست و سرما خورده ولی اصلاً به مریض ها نمیماند!
خودم را هم خنده گرفت ولی اون حرف را راست نگفتم واقعاً خیلی آشپزخانه منظم دارد!
حتی از آشپزخانه ما کرده منظم تر است!
پسر با سلیقه!
مواد های سوپ را آماده کردم!
هر چی فکر کردم دگه چی بپزم هیچی به ذهنم خطور نکرد!
خب برای مریض معمولاً سوپ آماده میکنند دیگر من هم همین کار را کردم
بعد چند دقیقه که سوپ آماده شد عطرش همهی خانه را گرفته وای وای چی سوپ خوش عطری!
کمی ازش چشیدم مزه اش هم عالی شده!
مرچش را به اندازه انداختم که هر وقت در غذا های خودمان میاندازم !
ولی باز هم سر و صدای مهسا و لمر بلند میشد بخاطر تُند و تیزی اش!
کاسه سوپ را قشنگ تزئین کردم در سینی گذاشته و بردم برایش!
یک قاشق از سوپ گرفت!
ولی با همین یک قاشق حالت چهره اش دگرگون شد!
_ _ _ چطور است؟
خوشت نیامد؟
_ _ _ اوو دختر تو سوپ مرغ پخته کردی یا سوپ مرچ؟
خنده ام گرفت و اصلاً مهار هم کرده نتوانستم !
قهقهی زده با اینکه صدایم بند بند میشد از دست خنده ولی گفتم: وای صورتت چطور سرخ شده!
هههههههه میخواهی صورت خود را در آیینه بنگری؟
و باز هم خنده
آه چرا این خنده لعنتی مهار نمیشه!
عجیب عجیب به طرفم نگاه دارد!
شرمیدم زود خود را جمع جور کرده گفتم: چی است ؟
چرا اینطوری نگاه داری؟
_ _ _ میدانی خیلی دختر عجیبی هستی!
تا حال ندیده بودم اینطوری بخندی!
از دست شرم کم ماند آب شوم!
دوباره گفت: یکبار عامیانه صحبت میکنی یکبار محترمانه !
اصلاً حساب ترا نفهميدم!
هیچ چیز نگفتم فقط و فقط سکوت!
_ _ _ ولی محترمانه صحبت کردن کنار بگذار!
فقط عامیانه صحبت کن!
گفتم: ولی شما از من کرده بزرگ هستین!
خندید!
از همان خنده هاییکه فقط و فقط برای من رو میکند.
یا هم من اینطور فکر میکنم!
_ _ _ درست است که بزرگ هستم ولی نه آنقدر دلت جمع باشد!
با پوزخند ادامه داد:
دیگر اینکه این بزرگ بودن را در موضوعات دیگر هم که در نظر بگیری واقعاً عالی میشود!
❤11🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در دلم گفتم شاید این همان بلای آسمانی است! بلای به نام عشق! دروازه تک تک شد! از دوربین نگاهی انداختم خودش است! ولی کاملاً با حالت نامناسب! موهایش فرفری و ژولیده شده! چهره اش مانند گچ سفید شده! اصلاً حالش خوب معلوم نمیشود! با شتاب دروازه را باز کردم! وقتی…
بعد خود را مشغول خوردن سوپ کرد!
با ابرو هاییکه بخاطر گفتن این حرفش بالا شده پرسیدم: مثلاً در مورد کدام موضوعات؟
قاشق را به زمین گذاشت با دستمال شروع کرد به تمیز کردن لب هایش بعد گفت: اممم...
مثلاً در عرصه این که نباید پیش همه گی بزرگترت را بگویی ناقصت میکنم!
دوباره خنده ام عود کرد!
چون اصلاً،حوصله نیست فقط گفتم به چشم!
فعلاً اگر خوردن تان تمام شده میخواهم جمع کنم ظروف را!
_ _ _ هممم تمام شده تشکر بسيار زیاد.
_ _ _ خواهش میکنم.
ظروف را جمع کرده بردم تا بشورم
ظروف شسته شد.
شروع کردم به جمع کردن آشپزخانه!
آشپزخانه هم جمع شد.
از این بیشتر بودنم را جایز ندانستم!
گفتم: خیلی خوب پس انشاءالله که زود تر خوب شوید فعلاً من باید بروم!
تا دیدم که...
وای این چطور زود خوابيده!
کمی بیشتر نزدیک تخت شدم در خواب چقدر جذاب است!
ای ظالم تو مرا در دام عشقت انداختی و حالا اینطور با خیال راحت خوابيدی وای به حال منی که شب ها خواب ندارم!
به قول سعدی:
ای در دِل من رفته چون خون در رگ و پوست.
راحت بخواب
راحت، راحت یار مغرورم!
از اتاق برامدم به سمت در خروجی حرکت کردم!
یک دم صدایش آمد!
_ _ _ کجااا ؟!
به عقب نگاه کردم با چشمان خواب آلود برخاسته!
خشک گفتم: خانه
_ _ _ خب مگر تنها نیستی در خانه؟
_ _ _ هستم خوب که چی؟
_ _ _ خوب بهتر نیست تا که دیگران بیایند همينجا بمانی؟
لبخند زده گفت: میگم نترسی از او خاطر!
واقعاً،برای این بود؟
یا اینکه او هم کم کم حسی دارد در مقابل من؟
یا هم فقط،برای اینکه خودش تنها است چنین میگوید!
محکم گفتم: نه لازم نیست تشکر!
باید بروم کمی کار هم دارم دیگر خوبیت ندارد من اینجا باشم!
_ _ _ چرا؟
چرا خوبیت ندارد؟
حالا چی بگم این را؟
_ _ _ چون ما هر دو نامحرمیم!
خندهی کرده گفت: خیر است ملا میارم تا محرم هم شویم!
ههههههه!
با گفتن این حرفش،دک دک قلبم از حالت نرمال خارج شد!
نمیدانستم!
اینکه این حرف ها را از روی مزاح میگوید یا واقعاً....
_ _ _ بهتر است من بروم شما مریضی نمیدانی که چی میگی!
_ _ _ وااا !
مگر چیز بدی گفتم؟
_ _ _ بگذریم!
فعلاً فی امان الله.
قبل اینکه درست خارج شوم از اتاق گفتم: و ها او سوءتفاهم که پیش شده بود!
چیزی که دیدی او قسم نبود ناحق قضاوت کردی!
من با یوسف فقط در مورد سمینار صحبت میکردیم!
_ _ _ او هم تنهایی؟
_ _ _ قرار بود دیگرا هم بیایند ولی شما زودتر از آنها رسیدی!
در جایش صاف نشست و گفت: بیبین کلثوم او پسر...
خطرناک است برایت!
اصلاً،میدانی او خودش بزرگ مافیا است!
یعنی چی پس او حرف هایش واقعی بود؟
_ _ _ میدانم چون خودش گفت برایم!
ولی گفت که دست کشیده و هیچ وقت کار خلافی انجام نداده!
یعنی مافیا است ولی از مافیا هاییکه خوب هستند!
قهقهی زده گفت: مافیای خوب هه؟
فکر کنم فیلم زیاد میبینی!
_ _ _ نخیر.
خوب حالا هر چی اصلاً به من مربوط نمیشود والسلام.
این را گفتم و خارج شدم از خانه!
راوی:
محل: دانشگاه، کتابخانه]
یوسف روی میز نشسته، قلم را بین انگشتانش میچرخاند و تلاش میکند روی جزوههایش تمرکز کند، اما ذهنش پراکنده است. کلثوم در فاصلهای از او نشسته و مشغول صحبت با دوستانش است. یوسف به طور ناخودآگاه نگاهی به او میاندازد، اما هیچ چیزی در دلش احساس نمیشود. همان احساس اولیهای که زمانی نسبت به کلثوم داشت، دیگر نیست.
چندین ماه میشود از آمدنش به این دانشگاه اما احساسی را که در اوایل نسبت به کلثوم داشت کم کم از دست داده!
در همین لحظه، لمر وارد کتابخانه میشود. چادرش را حجاب گونه بر سر کرده به زیبایی روی شانهاش قرار گرفته و با دستش به دنبال کتابی در قفسه است. کتابی که کمی بالا است و نمیتواند به راحتی به آن برسد. یوسف که بیاختیار نگاهش به لمر افتاده، بلند میشود و به سمت او میرود.
یوسف: (با صدای آرام و مهربان) «بمان، من میگیرمش.»
یوسف دستش را دراز میکند و کتاب را از قفسه بیرون میآورد. وقتی کتاب را به لمر میدهد، نگاهشان در هم گره میخورد. یک لحظه کوتاه، اما برای یوسف عجیب و پر از احساسات بیپاسخ.
لمر: (لبخند میزند) «تشکر... همیشه وقتهایی که دستم به چیزی نمیرسه، یکی هست که کمکم کنه.»
یوسف با تمام وجود این لحظه را درک میکند. قلبش برای یک لحظه به تندی میزند، اما نمیتواند چیزی بگوید. فقط به لمر نگاه میکند که با کتاب در دست، به آرامی از کنار او عبور میکند. و یوسف، بیحرکت، فقط به او نگاه میکند، گویی چیزی در درونش تکان خورده است، اما خودش هنوز نمیفهمد.
کلثوم:
با صدای مهسا از فکر و خیال برآمدم!
با ابرو هاییکه بخاطر گفتن این حرفش بالا شده پرسیدم: مثلاً در مورد کدام موضوعات؟
قاشق را به زمین گذاشت با دستمال شروع کرد به تمیز کردن لب هایش بعد گفت: اممم...
مثلاً در عرصه این که نباید پیش همه گی بزرگترت را بگویی ناقصت میکنم!
دوباره خنده ام عود کرد!
چون اصلاً،حوصله نیست فقط گفتم به چشم!
فعلاً اگر خوردن تان تمام شده میخواهم جمع کنم ظروف را!
_ _ _ هممم تمام شده تشکر بسيار زیاد.
_ _ _ خواهش میکنم.
ظروف را جمع کرده بردم تا بشورم
ظروف شسته شد.
شروع کردم به جمع کردن آشپزخانه!
آشپزخانه هم جمع شد.
از این بیشتر بودنم را جایز ندانستم!
گفتم: خیلی خوب پس انشاءالله که زود تر خوب شوید فعلاً من باید بروم!
تا دیدم که...
وای این چطور زود خوابيده!
کمی بیشتر نزدیک تخت شدم در خواب چقدر جذاب است!
ای ظالم تو مرا در دام عشقت انداختی و حالا اینطور با خیال راحت خوابيدی وای به حال منی که شب ها خواب ندارم!
به قول سعدی:
ای در دِل من رفته چون خون در رگ و پوست.
راحت بخواب
راحت، راحت یار مغرورم!
از اتاق برامدم به سمت در خروجی حرکت کردم!
یک دم صدایش آمد!
_ _ _ کجااا ؟!
به عقب نگاه کردم با چشمان خواب آلود برخاسته!
خشک گفتم: خانه
_ _ _ خب مگر تنها نیستی در خانه؟
_ _ _ هستم خوب که چی؟
_ _ _ خوب بهتر نیست تا که دیگران بیایند همينجا بمانی؟
لبخند زده گفت: میگم نترسی از او خاطر!
واقعاً،برای این بود؟
یا اینکه او هم کم کم حسی دارد در مقابل من؟
یا هم فقط،برای اینکه خودش تنها است چنین میگوید!
محکم گفتم: نه لازم نیست تشکر!
باید بروم کمی کار هم دارم دیگر خوبیت ندارد من اینجا باشم!
_ _ _ چرا؟
چرا خوبیت ندارد؟
حالا چی بگم این را؟
_ _ _ چون ما هر دو نامحرمیم!
خندهی کرده گفت: خیر است ملا میارم تا محرم هم شویم!
ههههههه!
با گفتن این حرفش،دک دک قلبم از حالت نرمال خارج شد!
نمیدانستم!
اینکه این حرف ها را از روی مزاح میگوید یا واقعاً....
_ _ _ بهتر است من بروم شما مریضی نمیدانی که چی میگی!
_ _ _ وااا !
مگر چیز بدی گفتم؟
_ _ _ بگذریم!
فعلاً فی امان الله.
قبل اینکه درست خارج شوم از اتاق گفتم: و ها او سوءتفاهم که پیش شده بود!
چیزی که دیدی او قسم نبود ناحق قضاوت کردی!
من با یوسف فقط در مورد سمینار صحبت میکردیم!
_ _ _ او هم تنهایی؟
_ _ _ قرار بود دیگرا هم بیایند ولی شما زودتر از آنها رسیدی!
در جایش صاف نشست و گفت: بیبین کلثوم او پسر...
خطرناک است برایت!
اصلاً،میدانی او خودش بزرگ مافیا است!
یعنی چی پس او حرف هایش واقعی بود؟
_ _ _ میدانم چون خودش گفت برایم!
ولی گفت که دست کشیده و هیچ وقت کار خلافی انجام نداده!
یعنی مافیا است ولی از مافیا هاییکه خوب هستند!
قهقهی زده گفت: مافیای خوب هه؟
فکر کنم فیلم زیاد میبینی!
_ _ _ نخیر.
خوب حالا هر چی اصلاً به من مربوط نمیشود والسلام.
این را گفتم و خارج شدم از خانه!
راوی:
محل: دانشگاه، کتابخانه]
یوسف روی میز نشسته، قلم را بین انگشتانش میچرخاند و تلاش میکند روی جزوههایش تمرکز کند، اما ذهنش پراکنده است. کلثوم در فاصلهای از او نشسته و مشغول صحبت با دوستانش است. یوسف به طور ناخودآگاه نگاهی به او میاندازد، اما هیچ چیزی در دلش احساس نمیشود. همان احساس اولیهای که زمانی نسبت به کلثوم داشت، دیگر نیست.
چندین ماه میشود از آمدنش به این دانشگاه اما احساسی را که در اوایل نسبت به کلثوم داشت کم کم از دست داده!
در همین لحظه، لمر وارد کتابخانه میشود. چادرش را حجاب گونه بر سر کرده به زیبایی روی شانهاش قرار گرفته و با دستش به دنبال کتابی در قفسه است. کتابی که کمی بالا است و نمیتواند به راحتی به آن برسد. یوسف که بیاختیار نگاهش به لمر افتاده، بلند میشود و به سمت او میرود.
یوسف: (با صدای آرام و مهربان) «بمان، من میگیرمش.»
یوسف دستش را دراز میکند و کتاب را از قفسه بیرون میآورد. وقتی کتاب را به لمر میدهد، نگاهشان در هم گره میخورد. یک لحظه کوتاه، اما برای یوسف عجیب و پر از احساسات بیپاسخ.
لمر: (لبخند میزند) «تشکر... همیشه وقتهایی که دستم به چیزی نمیرسه، یکی هست که کمکم کنه.»
یوسف با تمام وجود این لحظه را درک میکند. قلبش برای یک لحظه به تندی میزند، اما نمیتواند چیزی بگوید. فقط به لمر نگاه میکند که با کتاب در دست، به آرامی از کنار او عبور میکند. و یوسف، بیحرکت، فقط به او نگاه میکند، گویی چیزی در درونش تکان خورده است، اما خودش هنوز نمیفهمد.
کلثوم:
با صدای مهسا از فکر و خیال برآمدم!
❤11👍1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در دلم گفتم شاید این همان بلای آسمانی است! بلای به نام عشق! دروازه تک تک شد! از دوربین نگاهی انداختم خودش است! ولی کاملاً با حالت نامناسب! موهایش فرفری و ژولیده شده! چهره اش مانند گچ سفید شده! اصلاً حالش خوب معلوم نمیشود! با شتاب دروازه را باز کردم! وقتی…
مهسا: کلثوم یک چیزی بگم؟
گفتم: یکی نه دو چیز بگو خیر است!
_ _ _ هههههه!
نه همین یک چیز است!
_ _ _ خوب بگو!
_ _ _ در این روز ها میبینی لمر با يوسف چقدر صمیمی شده؟
_ _ _ چطور؟
_ _ _ یعنی هر روز با هم هستند یوسف همیشه ازش کمک میگیره در درس ها!
_ _ _ خوب در درس ها حتماً مشکل دارد!
بهتر است قضاوت بیجا نکنیم.
_ _ _ همممم
میگم بهتر است از خودش بپرسیم!
_ _ _ دلت بپرس!
رفت لمر را صدا کرد با هم یکجا وارد سالن شدند!
و اما باز هم لمر جان سرش در گوشیش خم است!
گفتم: هوی دختر جان چی گپ است که انقدر خود را مصروف مصروف میگیری هه؟
گوشی را کنار گذاشته گفت: هههه امان از دست شما ها!
یوسف بود در مورد درس سؤال داشت!
گفتم: بیبین لمر فکر نمیکنی زیادی به یوسف نزدیک شدی!
با تعجب گفت: چطور؟
ما خو فقط در مورد درس صحبت میکنیم!
_ _ _ درست است ولی باز هم متوجه باش!
مهسا هم حرف من را تأیید میکرد با سر!
لمر با کمی شرم گفت: راستش یک چیزی بگم؟
فهمیدم که این هم از دست رفت!
مهسا عاجل گفت: نگی که قاشق شدی!
همه در فاز خنده رفتیم!
ادامه دارد...
گفتم: یکی نه دو چیز بگو خیر است!
_ _ _ هههههه!
نه همین یک چیز است!
_ _ _ خوب بگو!
_ _ _ در این روز ها میبینی لمر با يوسف چقدر صمیمی شده؟
_ _ _ چطور؟
_ _ _ یعنی هر روز با هم هستند یوسف همیشه ازش کمک میگیره در درس ها!
_ _ _ خوب در درس ها حتماً مشکل دارد!
بهتر است قضاوت بیجا نکنیم.
_ _ _ همممم
میگم بهتر است از خودش بپرسیم!
_ _ _ دلت بپرس!
رفت لمر را صدا کرد با هم یکجا وارد سالن شدند!
و اما باز هم لمر جان سرش در گوشیش خم است!
گفتم: هوی دختر جان چی گپ است که انقدر خود را مصروف مصروف میگیری هه؟
گوشی را کنار گذاشته گفت: هههه امان از دست شما ها!
یوسف بود در مورد درس سؤال داشت!
گفتم: بیبین لمر فکر نمیکنی زیادی به یوسف نزدیک شدی!
با تعجب گفت: چطور؟
ما خو فقط در مورد درس صحبت میکنیم!
_ _ _ درست است ولی باز هم متوجه باش!
مهسا هم حرف من را تأیید میکرد با سر!
لمر با کمی شرم گفت: راستش یک چیزی بگم؟
فهمیدم که این هم از دست رفت!
مهسا عاجل گفت: نگی که قاشق شدی!
همه در فاز خنده رفتیم!
ادامه دارد...
❤12🔥1