چـکـامـهـ زار 🌘📜
452 subscribers
539 photos
75 videos
10 files
364 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یوسف شانه بالا انداخت و دیگر چیزی نگفت. اما من دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. قلبم با سرعت می‌زد، عصبانیت در رگ‌هایم جریان داشت. _ _ _ "تو از من بدت می آید، درست؟ پس چرا اهمیت می‌دهی که من کجا هستم و یا  با  کی هستم؟" چیزی در چهره‌اش لرزید. یک لحظه کوتاه،…
_ _ _  چی گفتی؟
ستاره که متوجه تغییر ناگهانی حال دیان نشده بود، با لبخند مصنوعی‌اش ادامه داد:
_ _ _ گفتم این حرفا ارزشش را نداره فقط وقتت ضایع میشه، بیا بریم...
اما قبل از اینکه حتی جمله‌اش تمام شود، دیان دستش را از او پس کشید، قسمیکه که لمسش آزاردهنده باشد. حالا دیگر آن نگاه خسته و بی‌حوصله در چشمانش نبود، بلکه چیزی شبیه به نفرت خالص در آنها می‌درخشید.
_ _ _ هیچ‌وقت… دیگه اون کلمه را به زبان نیار. صدایش آرام بود، اما آن‌قدر تیز که هر کلمه‌اش زخم می‌زد.
ستاره لحظه‌ای خشکش زد.
_ _ _ ولی من فقط…
_ _ _  تو فقط چی؟ یک قدم به جلو برداشت. فکر کردی بعد از اینکه رهایم کردی، می‌توانی برگردی و تظاهر کنی که هنوز همانی؟ که هنوز هم می‌توانی اسم‌هایی که قبلاً صدا می‌کردی، به زبان بیاری؟
حالا دیگر واضح بود که این برخورد برای من نبود. این حسابی بود که باید بین آن دو تسویه می‌شد. اما چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، این بود که این همان پسری نبود که لحظاتی پیش با من سرد برخورد کرد.
این پسر، عصبانی بود. زخمی بود. و شاید… هنوز دردی که از آن دختر کشیده بود را فراموش نکرده بود.
ستاره آب دهانش را قورت داد و لبخندش محو شد.
_ _ _  من فقط… فکر کردم شاید هنوز یک شانسی باشه…
دیان خندید اما نه از سر خوشحالی، بلکه از سر تمسخر.
_ _ _ شانسی؟ تو وقتی تصمیم گرفتی من را  رها کنی، شانس خودت را هم سوزاندی. دیگه هیچ‌چیز بین ما وجود نداره. پس نگذار مجبور شوم دفعه‌ی دیگه این را واضح‌تر بگم.
ستاره چیزی نگفت. شاید فهمید که دیگر امیدی نیست. نگاهش بین من و دیان سرگردان شد، و بعد، بدون حرف دیگری، چرخید و رفت.
همه‌ی دانشگاه هم به تماشا ایستاده اند!
حالا فقط من و او ماندیم.
نفسش را سنگین بیرون داد، انگشتانش را از عصبانیت در موهایش فرو برد و بعد از چند ثانیه،  تازه متوجه حضورم شد نگاهم کرد.
_ _ _  من با تو خُردترک هم چیزی به گفتن ندارم چیزی را که باید می‌دیدم دیدم!
بدون اینکه حتی لب باز کنم راه خود را گرفته و رفت!
من ماندم با عالم خیال!
اینکه چگونه این سوءتفاهم را برطرف کنم؟
اصلاً چرا باید کنم؟
مگر مهم است؟
نه کلثوم به خود بیا تو همچین دختری نبودی پس حالا چی شده ترا؟
آه یا الله به سخت به یاری ات نیازمندم!
❤‍🔥8🔥2
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_چهل_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات


دو روز بعد:

مهسا: کلثوم بیا که صبحانه آماده است!
_ _ _ درست است آمدم.
وای وای چه سفره ای ماشاءالله دست تان درد نکند!
مهسا: نوش جانت گلی خانم.
خوب غذا بخورید تا انرژی داشته باشید برای امروز!
گفتم: به چشم شما همچنین!
مهسا:باید بهترین سمینار را بدهيم.
لمر: می‌دهیم ان‌شاءالله.
بعد صرف صبحانه همه به سمت اتاق خود حجوم بردند بلند و هشدار گونه گفتم: مثل دختر آدم زود آماده می‌شوید و ها فیشن تان را هم نبینم که خیلی غلیظ باشد!
هر دو گفتند: به چشم بانوی من هر چی شما امر کنید!
فقط،خندیدم بعد رفتم تا آماده شوم.
الماری را باز کردم یک حجاب زیبا به رنگ بادنجانی با چادر و نقاب هم رنگش کشیده و رفتم تا آماده شوم.
گر چی آماده شدن من انقدر طول نمی‌کشد چون فیشن نمی‌کنم!
ساعت،انگشتر،سویچ موتر و عینک های زیبایم را هم گرفتم بعدش حرکت.
همین که از خانه خارج شدیم دیان هم از رو بروی مان خارج شد!
چند لحظه به طرفم مات ماند خیلی نگاه های عجیب دارد!
سلامِ کرد ما هم سلام دادیم احوال لمر را پرسید کمی صحبت کردن، بعدش رفت!
و اما این من‌ بودم که دلم هر لحظه در تکان است آخر چگونه باید ترا بفهمانم؟
یار مغرورم!
هه!آه دیان خان بیا و بیبین بدون اینکه خودم خبر باشم در قلبم به درجه یارم رسیدی!
آخر تو چی داشتی که من به تو یکی دل دادم؟

دانشگاه:

(سالن دانشگاه پر از دانشجویان است. سکوت سنگینی فضا را پر کرده.
استاد وارد صنف شد
و سمینار هم شروع شد!)

استاد:

"گروه کلثوم، شما می‌توانید ارائه‌ی خود را شروع کنید."
نفس عمیقی کشیدم. با نگاه کوتاهی به دوستانم، جلو رفتم.
یوسف آرام در کنارم ایستاد، دکمه‌ی کت مشکی‌اش را می‌بندد و با همان خونسردی همیشگی، به جمع نگاه می‌کند. مهسا با دیگر دختران نیز کنارم ایستاده‌اند، هرکدام آماده‌ی ارائه‌ی بخش خود اند.)
(با لحنی محکم و مطمئن شروع کردم)

"بسم الله الرحمن الرحیم...

الله متعال در قرآن می‌فرماید:

«وَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ بِالْقِسْطِ» (سوره‌ی انعام، آیه‌ی ۱۵۲)

«و پیمانه و ترازو را به انصاف تمام دهید.»
در تجارت، مانند هر جنبه‌ی دیگر زندگی، صداقت و انصاف نه‌تنها یک انتخاب، بلکه یک مسئولیت است. ما امروز اینجا هستیم تا ثابت کنیم که تجارت سالم، فقط با رعایت صداقت، انصاف و عدالت امکان‌پذیر است. حالا، بیایید ببینیم چرا این سه اصل، اساس یک تجارت موفق‌اند…"
"تجارت فقط درباره‌ی پول نیست. بلکه درباره‌ی اعتماد است. سه اصل صداقت، انصاف و عدالت، تجارت را از یک بازی سودمحور به یک سیستم پایدار و قابل‌اعتماد تبدیل می‌کند. اما سؤال اینجاست: چرا این اصول مهم‌اند؟"
( مکث کوتاهی کردم و نگاهم را به جمع چرخاندم. حالا نوبت مهسا است.)

مهسا:

"تحقیقات ما نشان داده است که شرکت‌هایی که بر اساس صداقت فعالیت می‌کنند، ۶۵٪ بیشتر از شرکت‌های غیرشفاف، اعتماد مشتریان را به دست می‌آورند. مشتریان به شرکت‌هایی که وعده‌های واقعی می‌دهند، بیشتر وفادار می‌مانند."
(یوسف آرام یک قدم جلوتر می‌آید. صدایش آرام، اما نافذ است.)
یوسف:
"اما آیا همیشه صداقت به نفع تجارت است؟ اینجاست که انصاف وارد بازی می‌شود. انصاف یعنی نه‌تنها مشتریان، بلکه کارمندان و شرکا نیز در محیطی عادلانه کار کنند. تجارتی که نیروی انسانی خود را نادیده بگیرد، دیر یا زود سقوط می‌کند."
(آریان که برخلاف ظاهر خشنش، سخنران خوبی است، ادامه می‌دهد.)

آریان:

"بیایید مقایسه کنیم؛ شرکت A که همیشه انصاف را رعایت کرده، با شرکت B که فقط به سود خود فکر کرده است. داده‌های ما نشان می‌دهد که شرکت A در درازمدت رشد بیشتری داشته و بحران‌های کمتری را تجربه کرده است. دلیل؟ کارمندان راضی، مشتریان وفادار و شفافیت مالی."
( لبخندی زدم، دوباره جلو آمده و دستم را روی میز گذاشته ادامه دادم.)
"و در نهایت، عدالت. وقتی یک شرکت عادل باشد، رقابت سالم ایجاد می‌شود. دیگر شرکت‌های کوچک‌تر نیز فرصت پیشرفت دارند. بازار به جای فساد، بر اساس توانایی و کیفیت محصول پیش می‌رود."
( لمر تخته‌ای را بالا می‌گیرد که روی آن یک نقل‌قول معروف از استیو جابز نوشته شده:
"صداقت و انصاف، تنها راه ساختن یک برند ماندگار هستند.")
(یوسف به تخته نگاه می‌کند، سپس نگاهش را به حضار می‌اندازد.)

یوسف:

"پس نتیجه چیست؟ ساده است؛ یک تجارت می‌تواند با دروغ و فریب رشد کند، اما هیچ‌وقت ماندگار نخواهد بود. تنها راه موفقیت پایدار، پایبندی به اصول صداقت، انصاف و عدالت است."
(تشویق‌های آرامی از بین دانشجویان شنیده می‌شود. حالا نوبت گروه دیان است. زهره با اعتمادبه‌نفس جلو می‌آید، نگاهی سریع به من می‌اندازد، سپس مستقیم به حضار را نگاه می‌کند.)

استاد:

"گروه دیان، شما نوبت دارید."
8👍1🔥1🥰1👏1
Forwarded from چـکـامـهـ زار 🌘📜 (〚M‌‌i‌‌s‌‌s‌‌ ‌‌༆S‌‌a‌‌d‌‌a‌‌t‌‌]🦋)
چندین روزی میشه که حفظ قرآن را شروع کردیم و قرار است سپاره سی را حفظش را ختم کنم ان‌شاءالله
فقط تا چند روز دیگر.
ان‌شاءالله وقتی تمامش کردم برای تان یک قسمت طولانی از رمان را نشر می‌کنم تحفه🤭🫣🫠😁
🥰11🔥1
بعد سختی ها و مشقت های بسیار الحمدلله تانستم حفظ جز سی قرآن را ختم کنم.

ولی خداییش در اواخر اش کم و تم جام کردم!
🔥32🕊1
ولی فهمیدم وقتی الله شوق چیزی را در دلت میندازه یعنی حتماً می‌توانی برایش برسی!
فقط با کمی صبر و کوشش.
7🔥2🥰1
من که قرار بود وقت تر خلاص کنم این سپاره را ولی ذهنم با سوره (عم) لج کرده بود
نصف حفظ میشد نصف نه🤦‍♀
4🥰2🔥1
صلوات بر پیامبر مهربان مان حضرت محمد ﷺ 

اللَّهُــمَّ ᷂صَلِّ ᷂وَسَـــلِّمْ ᷂وَبَارِك ᷂على ᷂نَبِيِّنَـــا ᷂مُحمَّد ﷺ❤️
12🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل. نویسنده: #دوشیزه_سادات  قسمت:#_چهل_دوم ناشر: #دوشیزه_سادات دو روز بعد: مهسا: کلثوم بیا که صبحانه آماده است! _ _ _ درست است آمدم. وای وای چه سفره ای ماشاءالله دست تان درد نکند! مهسا: نوش جانت گلی…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_چهل_و_سوم
ناشر: #دوشیزه_سادات

"گروه دیان، شما نوبت دارید."

(دیان با قدم‌هایی آرام و بدون عجله جلو می‌آید. زهره هم در کنارش ایستاده، زهره نگاهی سریع به من می‌اندازد و بعد رو به حضار می‌کند.)
زهره:
"بحثی که گروه قبل مطرح کرد، جالب بود. اما بیایید واقع‌بین باشیم؛ آیا همیشه می‌توان در دنیای تجارت کاملاً صادق و منصف بود؟"
(دیان با همان لبخند کمرنگش سرش را تکان می‌دهد و با لحن آرام اما قاطعش ادامه می‌دهد.)
دیان:
"گاهی شرایط ما را مجبور می‌کند که بین بقا و صداقت یکی را انتخاب کنیم. آیا همیشه می‌توان همه چیز را عادلانه تقسیم کرد؟ آیا همیشه می‌توان حقیقت را گفت، بدون اینکه تجارت آسیب ببیند؟ ما اینجا هستیم تا یک زاویه‌ی دیگر از این ماجرا را بررسی کنیم."
(فضا کمی سنگین می‌شود. دانشجویان با دقت بیشتری گوش می‌دهند. گروه دیان ارائه‌ی خود را ادامه می‌دهد و بحث بین دو گروه داغ می‌شود.
زهره :
"همه‌ی اینها درست نیست. گاهی لازم است که برای حفظ بقا، تصمیم‌های سخت گرفت. آیا همیشه ممکن است که یک شرکت در رقابت سالم بماند و قربانی فریبکاری‌های دیگران نشود؟ ما اینجا هستیم تا نگاهی متفاوت به این موضوع داشته باشیم."
(دیان با قدم‌هایی آرام و حساب‌شده جلو می‌آید. برخلاف یوسف که خونسردی خاصی در چهره‌اش دارد، نگاه دیان نافذ و کمی مرموز است. زهره کنارش می‌ایستد، لبخند کمرنگی روی لب دارد، اما نگاهش به من دقیق و سنجیده است.)
دیان:
با لحنی آرام اما محکم گفت:
"گروه مقابل به نکات مهمی اشاره کرد؛ صداقت، انصاف و عدالت. اما آیا همیشه این اصول در تجارت قابل اجرا هستند؟ آیا همیشه می‌توان به طور کامل صادق بود؟ آیا انصاف همیشه جواب می‌دهد؟ یا گاهی لازم است بین حقیقت و استراتژی، یکی را انتخاب کنیم؟"
(او نگاهی به حضار می‌اندازد، سپس به صفحه‌ی نمایش اشاره می‌کند. روی صفحه، مثالی از یک شرکت موفق اما بحث‌برانگیز دیده می‌شود.)
دیان:
"بیایید درباره‌ی شرکت X صحبت کنیم. این شرکت در سال‌های اولیه‌ی فعالیت خود، برای رقابت با غول‌های بازار، مجبور شد برخی اطلاعاتش را مخفی کند، قیمت‌هایش را دست‌کاری کند و حتی در برخی مواقع، رقبا را از میدان خارج کند. اما نتیجه چه شد؟ حالا یکی از قوی‌ترین برندهای جهانی است. آیا اگر از ابتدا فقط بر اساس صداقت و انصاف عمل می‌کرد، به این موفقیت می‌رسید؟ شاید… اما آیا مسیرش این‌قدر سریع بود؟ نه."
(زهره جلو می‌آید، چشمانش برق می‌زند. او این لحظه را برای نشان دادن برتری گروهشان مناسب می‌بیند.)
زهره:
"در تجارت، چیزی که مهم است بقا است. ما نمی‌گوییم که صداقت و انصاف بد هستند، اما در شرایطی، انعطاف‌پذیری مهم‌تر از پایبندی صددرصدی به این اصول است. چون تجارت دنیای رقابت است، نه دنیای ایدئال‌گرایی."
(دیان دست‌به‌سینه می‌ایستد و سرش را کمی کج می‌کند.)
دیان:
"سؤال من از شما این است: آیا شما می‌خواهید یک تاجر موفق باشید، یا یک ایدئال‌گرا که فقط به اصول اخلاقی فکر می‌کند؟"
(چند نفر از دانشجویان در سالن باهم پچ‌پچ می‌کنند. صحبت‌های دیان بحث‌برانگیز است. استاد نگاهی بین دانشجویان انداخت. و اما من آرام به چوکی ام تکیه داده، اما چهره‌ ام جدی است. یوسف هم به دیان خیره شده، بدون اینکه حسی از چهره‌اش خوانده شود.)
( استاد خودکارش را روی میز می‌گذارد و نگاهی به دیان می‌اندازد.)
استاد:
"پس طبق گفته‌ی شما، تجارت می‌تواند با فریب هم موفق شود؟"
(دیان آرام لبخند می‌زند.)
دیان:
"نه لزوماً فریب… بلکه استراتژی. ما فقط می‌گوییم که دنیای تجارت همیشه سیاه و سفید نیست."
(دیان کنار زهره می‌ایستد، دست‌هایش را در جیب فرو برده، با همان حالت آرام و جدی همیشگی‌اش.)
دیان:
"درست است که صداقت مهم است، اما آیا یک شرکت همیشه می‌تواند کاملاً شفاف باشد؟ گاهی مجبور می‌شویم اطلاعاتی را مخفی کنیم تا تجارتمان را نجات دهیم. اینجاست که باید تفاوت بین اخلاق و استراتژی را درک کنیم."
تا این لحظه آرام نشسته بودم، صاف روی چوکی نشستم.
با اینکه لحنم آرام است، اما در صدایم اقتداری حس می‌شود که باعث می‌شود سالن دوباره در سکوت فرو رود.)
سرفه کوتاهی کرده گفتم:
"دیان، تو گفتی که تجارت همیشه سیاه و سفید نیست، اما آیا این به این معناست که ما باید خاکستری باشیم؟ آیا این یعنی برای موفقیت باید از اصولمان بگذریم؟"
(دیان که تا حالا با آرامش صحبت می‌کرد، کمی سرش را کج می‌کند. نگاهی به من می‌اندازد و با همان لحن متینش پاسخ می‌دهد.)
🔥64👍2👏1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل. نویسنده: #دوشیزه_سادات  قسمت:#_چهل_دوم ناشر: #دوشیزه_سادات دو روز بعد: مهسا: کلثوم بیا که صبحانه آماده است! _ _ _ درست است آمدم. وای وای چه سفره ای ماشاءالله دست تان درد نکند! مهسا: نوش جانت گلی…
دیان:
"من فقط می‌گویم که در تجارت، واقعیت‌ها مهم‌تر از ایدئال‌ها هستند. دنیا به همان سادگی که تو فکر می‌کنی نیست،
کلثوم."
سرم را به نشانه‌ی مخالفت تکان داده و مستقیم به چشم‌های دیان نگاه کردم بعد این آیه را تلاوت کردم:
"اما خداوند گفته است:
"وَلا تَلبِسُوا الحَقَّ بِالباطِلِ وَتَكتُمُوا الحَقَّ وَأَنتُم تَعلَمونَ" (بقره، ۴۲)

«و حق را با باطل نیامیزید و حقیقت را پنهان نکنید، در حالی که خود می‌دانید.»

دیان، تو می‌گویی که موفقیت مهم‌تر از صداقت است، اما من می‌گویم که اگر موفقیتی بر پایه‌ی فریب و ناعدالتی باشد، آن موفقیت نیست، بلکه یک توهم است. شاید برای چند سال دوام بیاورد، اما دیر یا زود فرو می‌ریزد. چون خداوند عادل است و هر کس حق کسی را ضایع کند، خودش ضرر خواهد کرد."
(دیان که همیشه با اعتمادبه‌نفس صحبت می‌کند، این‌بار برای لحظه‌ای سکوت می‌کند. نگاهش روی من ثابت می‌ماند، اما نمی‌تواند انکار کند که استدلالش قوی است.)

دیان:

"تو اطمینان داری که همیشه در تجارت می‌توان صادق و عادل ماند؟ حتی وقتی رقبا از هر راهی برای نابودی تو استفاده کنند؟"

با لحنی محکم و بدون تردید گفتم:
"بله، اطمینان دارم. چون کسی که به خداوند توکل کند، هرگز شکست نخواهد خورد. شاید راهش سخت‌تر باشد، اما در نهایت، این صداقت و عدالت است که برنده می‌شود."
(سالن برای چند لحظه کاملاً در سکوت فرو می‌رود. این اولین باری است که کسی مقابل دیان این‌گونه ایستادگی کرده است. زهره دست‌به‌سینه ایستاده و ناخودآگاه اخم‌هایش را در هم کشیده. یوسف، که تا حالا فقط تماشا می‌کرد، لبخند کمرنگی می‌زند
لبخندی که انگار نشان از تحسین دارد. استاد به یادداشت‌هایش نگاه کرده و گفت:
"خب، به نظر می‌رسد که این بحث بسیار عمیق و چالش‌برانگیز بود. اما حالا وقت آن است که نتیجه‌ را بشنویم…"
و بعد از چند لحظه که همه رأی می‌دهند.....
"برنده‌ی این رقابت… گروه کلثوم است!"
(تشویق‌های سالن بلند می‌شود. دیان هنوز نگاهش را از من برنداشته است. این‌بار، در چشمانش چیزی متفاوت است—نه فقط رقابت، بلکه شاید… احترام.)
هر دو گروه استدلال‌های قوی و تحقیقات عمیقی داشتند. اما گروهی که توانست راهکارهای عملی‌تر ارائه دهد و یک ارائه‌ی منسجم‌تر داشته باشد…"
گروه کلثوم بود.
اما آفرین به همه تان واقعاً انتظار چنین چیزی را نداشتم!
زهره اخم‌هایش را کمی درهم می‌کشد اما چیزی نمی‌گوید. دیان آرام سرش را به نشانه‌ی قبول تکان می‌دهد، اما نگاهی کوتاه به من می‌اندازد—نگاهی که هیچ‌کس معنایش را نمی‌فهمد، جز خودش.
همه گی با خوشحالی به طرفم آمده گفتند: واقعاً خیلی عالی بود.
گفتم: همه اش بابت زحمات و تلاش های خود تان بود!
هوسی: بهتر نیست یک جشن کوچک بگيريم؟
گفتم: جشن دگه برای چی؟
فریال: خب مثلاً کامیاب شدیم که دیان کبير را شکست بدهیم هههههه!
گفتم: حالا میگی دگه چی یک کاری کرده باشین!
هوسی با زار ناله گی گفت: حالا هر چی خیر است کلثوم‌ قبول کن فقط میریم یکجای کمی‌ می‌نشینیم صحبت می‌کنیم تا ساعت مان تیر شود!
_ _ _ خیلی خوب شما ها بروید من یکی اصلاً حوصله ندارم سرم درد می‌کند نمی‌توانم!
مهسا با لب و روی کشال گفت: پس ما هم نمی‌رویم باشد دیگر.
با لحن جدی گفتم: شما ها بروید من را چی کار دارید؟
بروید تا ساعت تان تیر شود.
هله دگه من رفتم به سمت خانه شما هم بروید فی امان الله.
لمر گفت: ولی کلثوم بدون تو نميشه من هم نمیروم.
و ها لالا دیانم هم خوب معلوم نمیشد وقتی از دانشگاه می‌رفت دیدمش اصلاً خوب نبود!
به تشویش شدم پرسیدم: چطور خوب معلوم نمی‌شد؟
_ _ _ نمی‌دانم!
ولی هر بار که مریضی سخت بگیردش همین حالِ میشه که امروز دیدم.
با قاطعيت گفتم: برو دیوانه جان بته بد را بلا نمی‌زند!
با این حرفم همه شرو ع کردن به خندیدن!
دوباره ادامه داده گفتم: باز اگر مریض هم باشد رفیق هایش حتماً همراهش می‌باشند تو تشویش نکن بروید و لذت ببرید!
دفعه دگه ان‌شاءالله من هم میایم همراه تان.
فعلاً دگه من رفتم برای بار دوم فی امان الله!
همه شان خندیدن من هم رفتم سمت موتر!
خانه که رسیدم در دهلیز کمی بلاک چند دقیقه ای ایستاد شدم به طرف خانه اش نگاه دارم یعنی واقعاً مریض است؟
افففف به من چی!
کلثوم آدم شو!
زود وارد خانه شدم!
سرم از درد در حال منفجر شدن است زود یک پرستامول پیدا کرده خوردم تا کمی از دست این درد راحت شوم!
ولی نمی‌دانم این درد بخاطر سرم است و یا...
یا الله خودت کمکم کن!
دراز کشیدم تا خوابم ببرد ولی خوابی هم در کار نیست منی که انقدر معتاد خوابیدنم حالا اصلاً خوابم نمی‌آید آه کلثوم‌ دختر ترا چی بلا زده است؟
🔥64👍1👏1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل. نویسنده: #دوشیزه_سادات  قسمت:#_چهل_دوم ناشر: #دوشیزه_سادات دو روز بعد: مهسا: کلثوم بیا که صبحانه آماده است! _ _ _ درست است آمدم. وای وای چه سفره ای ماشاءالله دست تان درد نکند! مهسا: نوش جانت گلی…
در دلم گفتم شاید این همان بلای آسمانی است!
بلای به نام عشق!
دروازه تک تک شد!
از دوربین نگاهی انداختم خودش است!
ولی کاملاً با حالت نامناسب!
موهایش فرفری و ژولیده شده!
چهره اش مانند گچ سفید شده!
اصلاً حالش خوب معلوم نمی‌شود!
با شتاب دروازه را باز کردم!
وقتی مرا دید لحظه ای خیره تماشایم کرد بعدش با صدای که به سختی شنیده می‌شود گفت: لمر
لمر است؟
صدایش کن!
🔥85👍1👏1
امشب چی شب است که تیل خاک میسوزد🥸
1👍1🔥1
پول خوشبختی میاره دوستان.
اگه پول دارید و نمی‌توانید خوشحال باشید اون دیگه برمی‌گرده به خریت خودتان.
😐🤷‍♀
👏2👍1👎1🔥1
عزيزان
در وقت نوشتن ان‌شاءالله و ماشاءالله خیلی متوجه باشید.

این‌طوری بنویسید بهتر است.
چون با تغییرات در یک کلمه اش هم ترجمه اش تغییر می‌کند .
👍7🕊2🔥1👌1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در دلم گفتم شاید این همان بلای آسمانی است! بلای به نام عشق! دروازه تک تک شد! از دوربین نگاهی انداختم خودش است! ولی کاملاً با حالت نامناسب! موهایش فرفری و ژولیده شده! چهره اش مانند گچ سفید شده! اصلاً حالش خوب معلوم نمی‌شود! با شتاب دروازه را باز کردم! وقتی…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_چهل_و_چهارم
ناشر: #دوشیزه_سادات


لکنت گفتم: ن..نن..نه نیست با دیگر دخترا رفتند بیرون!
کم ماند بیفتد ولی زود از دیوار محکم گرفت وارخطا شدم ولی کاری هم کرده نمی‌توانم!
هیچ کمکی از من ساخته نیست!
دوباره برگشت به سمت آپارتمان اش!
قبل اینکه دروازه را ببندد گفتم: صبر کن حالت اصلاً خوب نیست پس رفیق هایت کجایند؟
با بی حالی گفت: حال من مربوط تو نمی‌شود!
چیزی در دلم فروریخت، اما بروز ندادم.
گفتم: می‌دانم که مربوط من نمی‌شود ولی شما بالای من دَین داری!
دوست ندارم دَین کسی بالایم بماند!
با خسته ترین حالت ممکن گفت: پس بیا و دَین ات را ادا کن!
خودش داخل خانه‌ رفت ولی دروازه را نیمه باز گذاشت!
به طرف لباس و حجابم نگاه کردم درست است
فقط صورتم معلوم است!
کلید آپارتمان خود مان را گرفته و رفتم به سمت آپارتمان او!
با قدم های آهسته وارد شدم!
خانه قشنگی معلوم‌ می‌شود آشپزخانه در دهلیز قرار دارد!
اینجا هم مثل اتاق قبلاً اش دیکور همه چیز سیاه است!
همينطور اطراف را دید می‌زدم با صدایش دید زدن را متوقف کردم!
در اتاقش است تک تک زدم
با بی حالی گفت: بیا!
داخل اتاق شدم ماتم برد!
عجب دیزاینی از این آدم این توقع نمی‌رفت!
باز هم بالای تخت عکس بزرگِ از خودش قاب کرده گی و بند است با پیراهن تنبان و رمال سیاه!
ناخداگاه این شعر زیر زبانم آمد:
مو سیاه ، ابرو سیاه و چشم پُر جادو سیاه
هر زمان میبینمش چشمم سیاهی میرود !
آخر زیبایی تا این حد!
یا الله ظلم نیست؟
اتاقش هم خیلی وسیع است با کتابخانه کوچک واقعاً زیباست
احسنت به این سلیقه و دیکور!
با صدایش از رشته افکارم جدا شده و به سمت او برگشتم.
_ _ _ دید زدنت تمام شد خُردترک جان؟
حتی در همین حالت هم دست نمی‌کشد از این کار هایش!
اگر کلثوم سابق می‌بود حالا در حال بیاب کردنش بود
ولی حالا این خُردترک گفتنش عجیب به دلم نشست در دل گفتم: ای کاش جز من کسی دیگری را به این نام خطاب نکنی!
من حسود نبودم!
اما حالا حتی دوست ندارم اسمی که بالای من گذاشته را بالای دیگری نیز بگذارد!
با صدای بلند گفتم: در آشپزخانه مواد خوراکی هست؟
_ _ _ بلی!
پس چی فکر کردی؟
_ _ _ چیزی نه!
شما استراحت کن فعلاً.
_ _ _ اصلاً مگر تو آشپزی یاد داری؟
دوست ندارم خانه و آشپزخانه ام را از دست دهم!
پوزخند زده به طرفش نگاه کردم
_ _ _ فعلاً شما متوجه خود باش که خود را از دست ندهی!
بعد رفتم به سمت آشپزخانه!
صدایش آمد: چیزی را پیدا نتوانستی صدا کن!
گفتم: درست است!
بیازو چندان آشپز خانه‌ هم نداری!
آواز قهقه اش تا اینجا آمد!
در دل گفتم مثلاً مریض هست و سرما خورده ولی اصلاً به مریض ها نمی‌ماند!

خودم را هم خنده گرفت ولی اون حرف را راست نگفتم واقعاً خیلی آشپزخانه منظم دارد!
حتی از آشپزخانه ما کرده منظم تر است!
پسر با سلیقه!
مواد های سوپ را آماده کردم!
هر چی فکر کردم دگه چی بپزم هیچی به ذهنم خطور نکرد!
خب برای مریض معمولاً سوپ آماده می‌کنند دیگر من هم همین کار را کردم
بعد چند دقیقه که سوپ آماده شد عطرش همه‌ی خانه را گرفته وای وای چی سوپ خوش عطری!
کمی ازش چشیدم مزه اش هم عالی شده!
مرچش را به اندازه انداختم که هر وقت در غذا های خودمان می‌اندازم !
ولی باز هم سر و صدای مهسا و لمر بلند میشد بخاطر تُند و تیزی اش!
کاسه سوپ را قشنگ تزئین کردم در سینی گذاشته و بردم برایش!
یک‌ قاشق از سوپ گرفت!
ولی با همین یک قاشق حالت چهره اش دگرگون شد!
_ _ _ چطور است؟
خوشت نیامد؟
_ _ _ اوو دختر تو سوپ مرغ پخته کردی یا سوپ مرچ؟
خنده ام گرفت و اصلاً مهار هم کرده نتوانستم !
قهقه‌ی زده با اینکه صدایم بند بند میشد از دست خنده ولی گفتم: وای صورتت چطور سرخ شده!
هههههههه می‌خواهی صورت خود را در آیینه بنگری؟
و باز هم خنده
آه چرا این خنده لعنتی مهار نمیشه!
عجیب عجیب به طرفم نگاه دارد!
شرمیدم زود خود را جمع جور کرده گفتم: چی است ؟
چرا اینطوری نگاه داری؟
_ _ _ می‌دانی خیلی دختر عجیبی هستی!
تا حال ندیده بودم اینطوری بخندی!
از دست شرم کم ماند آب شوم!
دوباره گفت: یکبار عامیانه صحبت می‌کنی یکبار محترمانه !
اصلاً حساب ترا نفهميدم!
هیچ چیز نگفتم فقط و فقط سکوت!
_ _ _ ولی محترمانه صحبت کردن کنار بگذار!
فقط عامیانه صحبت کن!
گفتم: ولی شما از من کرده بزرگ هستین!
خندید!
از همان خنده هاییکه فقط و فقط برای من رو می‌کند.
یا هم من اینطور فکر می‌کنم!
_ _ _ درست است که بزرگ هستم ولی نه آنقدر دلت جمع باشد!
با پوزخند ادامه داد:
دیگر اینکه این بزرگ بودن را در موضوعات دیگر هم که در نظر بگیری واقعاً عالی می‌شود!
11🔥1