چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر: کلثوم، با این موهای درازت اینقدر در زحمت هستی، پس چرا قیچیشان نمیکنی؟ _ _ _ آه، خواهرم! مگر دست خودم است؟ مهسا: قیچی کند؟ مگم که خاله سعادت خودش را قیچی قیچی کند! ههههه! لمر: چطور؟ گفتم: مادرم خوش نداره و نمیگذاره قیچی کنم! از خاطر او، مه هم هیچ نمیگم.…
برشی از قسمت آینده:
از درد به خودم میپیچم و دستم را روی شکمم فشار میدهم. لعنت به این حال! چرا همیشه باید وقتی تنها هستم، این اتفاق بیفتد؟
یک باره، صدای در را میشنوم.
چرا رنگت مثل گچ سفید شده؟»
پلکهایم را باز کردم. او را دیدم، آستینهایش را بالا زده، در سکوت کارهایش را انجام میدهد. انگار که هیچ چیز مهمتر از این لحظه برایش نبود. دستهایش با مهارت چاقو را حرکت میداد، گویا سالها تجربه داشت.
از درد به خودم میپیچم و دستم را روی شکمم فشار میدهم. لعنت به این حال! چرا همیشه باید وقتی تنها هستم، این اتفاق بیفتد؟
یک باره، صدای در را میشنوم.
چرا رنگت مثل گچ سفید شده؟»
پلکهایم را باز کردم. او را دیدم، آستینهایش را بالا زده، در سکوت کارهایش را انجام میدهد. انگار که هیچ چیز مهمتر از این لحظه برایش نبود. دستهایش با مهارت چاقو را حرکت میداد، گویا سالها تجربه داشت.
❤17👍2🔥2
Forwarded from . (ོܟߺࡄᥫ᭡ࡅ࣪ߺߊܩܢ𓍼🎀)
- از من دلخوری؟
+ آره
- دست بردار بابا، من رفیقتم!
+ همینم برام سخت ترش میکنه...
ما هیچوقت از دشمنامون دلخور نمیشیم،
همیشه از کسایی دلت میگیره
که انتظارشو نداری :)
+ آره
- دست بردار بابا، من رفیقتم!
+ همینم برام سخت ترش میکنه...
ما هیچوقت از دشمنامون دلخور نمیشیم،
همیشه از کسایی دلت میگیره
که انتظارشو نداری :)
💔5🔥1
https://t.me/HarfinoBot?start=1f94abe98ba8063
حرف انتقاد، پیشنهاد، و یا سوالی داشتین در خدمتم. 🤍
حرف انتقاد، پیشنهاد، و یا سوالی داشتین در خدمتم. 🤍
Telegram
حرفینو | پیام ناشناس
حرفینو، سریعترین و امن ترین ربات پیام ناشناس با اعتماد بیش از 1.8 میلیون کاربر✨
🔥1🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر: کلثوم، با این موهای درازت اینقدر در زحمت هستی، پس چرا قیچیشان نمیکنی؟ _ _ _ آه، خواهرم! مگر دست خودم است؟ مهسا: قیچی کند؟ مگم که خاله سعادت خودش را قیچی قیچی کند! ههههه! لمر: چطور؟ گفتم: مادرم خوش نداره و نمیگذاره قیچی کنم! از خاطر او، مه هم هیچ نمیگم.…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_سی_و_نهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
آه شکر که رفتن از دست اینا!
از درد به خودم میپیچم و دستم را روی شکمم فشار میدهم. لعنت به این حال! چرا همیشه باید وقتی تنها هستم، این اتفاق بیفتد؟ چشمهایم را میبندم و نفس عمیقی میکشم. فقط کاش کمی بهتر شود…
یک باره، صدای در را میشنوم. کسی آن را هل میدهد. با صدای ضعیفی میپرسم: «کی است؟»
_ _ _ مه هستم
_ _ _ شما کی هستین؟
_ _ _ دیان!
چشمهایم گرد میشود. "آه! تو اینجا چی میکنی؟"
آهسته دروازه را باز میکنم، نگاهم میافتد به چهرهی جدیاش.
_ _ _ "بفرمایید!"
_ _ _ لمر است؟
_ _ _ نه نیست.
_ _ _ پس کجاست؟
اففف مه اینجا از درد میمیرم این را نگاه!
یک بار دگه از درد به خود پیچیدم زود از دیوار محکم گرفتم.
دیان وارخطا گفت: خوب هستی؟
چرا رنگت مثل گچ سفید شده؟»
بیحوصله گفتم: « خوبم، مشکل تو نیست.»
دستبهسینه نگاهم میکند، ابرو بالا میاندازد: «ظاهراً است!
در خانه تنها هستی؟
دیگران کجا هستن؟
_ _ _ خرید کردن رفتن نیستن خانه!
_ _ _ پس ترا با این وضعیت چرا تنها گذاشتن؟
اصلاً خوب نیستی!
لبم را گزیدم، دلم میخواست بگویم برو، اما لعنتی دردم بیشتر شد.
"لا حول و لا قوة إلا بالله،... میشه بروی لطفاً؟"
_ _ _ "خُردترک جان، لج نکن! بگو چی شده؟ مریض شدی؟ ببرمت داکتر؟"
_ _ _بلی، مریض هستم! ولی این مریضی با رفتن پیش داکتر جور نمیشه! حالا لطفاً برو...
ناگهان لبخند شیطنتآمیز زد. _ _ _"آهان، پس او مریضی است!"
خدایاااااااا! برای لحظهای حس شرم آمد، ولی زود خود را جمع و جور کردم آخر چرا باید شرمنده باشم؟
در این زمانه از دخترا کرده پسرا بیشتر میدانند در این موارد توبه کردیم یا الله!
_ _ _ نکند دوباره شرمیدی؟
لا حول ولا قوة إلا بالله
یا الله صبرر بده!
بی حوصله گفتم: "بیبین، این چیزی نیست که مه شرم کنم! وقتی الله در کتابش ذکر کرده، وقتی پیامبر ما دربارهاش با همسرش صحبت کرده، مه چرا باید شرم داشته باشم؟
اصلاً هم شرمنده نیستم حالا هم جان عزیزت برو فهمیدی که خوب نیستم پس برو دگه!
ابرو بالا انداخته گفت:" وقتی نمی شرمی پس چرا میخواهی مه بروم؟"
دروازه را بازتر کرد و... با زور داخل خانه شد!
_ _ _ هی!
من چی میگم شما چی میکنید!
_ _ _ تو برو استراحت کن!
این حرف را گفت و رفت به سمت آشپز خانه!
_ _ _ اونجا میخواهی چیکار کنی؟
_ _ _ خُردترک جان گفتم برو استراحت کن!
_ _ _ دست به کمر ایستادم، چشمهایم را تنگ کردم: "وقتی یک نامحرم در خانهی مه باشه، چطور راحت استراحت کنم؟"
خونسردانه شانه بالا انداخت: "اختیار داری، پس بیا اینجا بشین."
یا الله لطفاً صبر بده!
چاره نداشتم، ناچار نشستم.
_ _ _ خیلی خوب حالا میخواهی چیکار کنی؟
_ _ _ حرف نزن فقط نگاه کن اگر خواستی میتوانی راحت استراحت کنی تا که غذا آماده میشه!
با تعجب به طرفش دیده گفتم: چی؟
غذا؟
شما مگر غذا پختن بلدی؟
لبخند کجی زد، خیلی مطمئن گفت: "مه خیلی چیزها بلد استم، این که چیزی نیست!"
در دلم گفتم اعتماد به سقفت قابل ستایش است.
_ _ _ خوب حالا چی میخواهی بپزی؟
_ _ _ نگفتم حرف نزن؟
_ _ _ خیلی خوب ای بابا.
در خانه خودم بالای خودم امر میکند!
به طرفش میدیدم از مواد های که آماده ساخته معلوم است میخواهد سوپ بپزد!
دلم پیچ میخورد و تنم بیحال است. چشمانم را بستم و دستم را روی شکمم گذاشتم. حسی نداشتم جز خستهگی، جز دردی که مثل موجهای تند درونم میچرخید. نفس عمیقی کشیدم و سرم را به پشتی مبل تکیه دادم. آشپزخانه پر از صداهای آرام است، صدای چاقو که چیزی را روی تخته میبرید، صدای جلز و ولز روغن، بویش همه فضای آشپز خانه را گرفته!
پلکهایم را باز کردم. او را دیدم، آستینهایش را بالا زده، در سکوت کارهایش را انجام میدهد. انگار که هیچ چیز مهمتر از این لحظه برایش نبود. دستهایش با مهارت چاقو را حرکت میداد، گویا سالها تجربه داشت.
چشم از او گرفتم و نگاهم را به سقف دوختم، اما گوشهایم تمام صداها را دنبال میکردند. صدای افتادن تکههای مرغ در قابلمه، صدای ریختن ادویهها، هم زدن با قاشق چوبی.
دستم را مشت کردم.
چرا داشت این کار را میکرد؟ چرا با این دقت؟
چرا حتی یک کلمه هم نمیگفت؟
بعد، صدای ریختن آب در قابلمه. بخار آرام بلند شد. لحظهای بعد، در قابلمه را گذاشت. همه چیز آرام شد. سکوتی کوتاه، قبل از اینکه دوباره دستبهکار شود.
بوی سوپ، با هر لحظهیی که میگذشت، قویتر میشد. نگاهم را دوباره به آشپزخانه انداختم. او مرغها را ریشریش میکرد. انگشتانش با مهارت حرکت میکردند. بعد، زردک های خرد شده را داخل قابلمه ریخت. رنگ نارنجیشان در مایع طلاییرنگ سوپ، آرام غوطهور شد.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_سی_و_نهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
آه شکر که رفتن از دست اینا!
از درد به خودم میپیچم و دستم را روی شکمم فشار میدهم. لعنت به این حال! چرا همیشه باید وقتی تنها هستم، این اتفاق بیفتد؟ چشمهایم را میبندم و نفس عمیقی میکشم. فقط کاش کمی بهتر شود…
یک باره، صدای در را میشنوم. کسی آن را هل میدهد. با صدای ضعیفی میپرسم: «کی است؟»
_ _ _ مه هستم
_ _ _ شما کی هستین؟
_ _ _ دیان!
چشمهایم گرد میشود. "آه! تو اینجا چی میکنی؟"
آهسته دروازه را باز میکنم، نگاهم میافتد به چهرهی جدیاش.
_ _ _ "بفرمایید!"
_ _ _ لمر است؟
_ _ _ نه نیست.
_ _ _ پس کجاست؟
اففف مه اینجا از درد میمیرم این را نگاه!
یک بار دگه از درد به خود پیچیدم زود از دیوار محکم گرفتم.
دیان وارخطا گفت: خوب هستی؟
چرا رنگت مثل گچ سفید شده؟»
بیحوصله گفتم: « خوبم، مشکل تو نیست.»
دستبهسینه نگاهم میکند، ابرو بالا میاندازد: «ظاهراً است!
در خانه تنها هستی؟
دیگران کجا هستن؟
_ _ _ خرید کردن رفتن نیستن خانه!
_ _ _ پس ترا با این وضعیت چرا تنها گذاشتن؟
اصلاً خوب نیستی!
لبم را گزیدم، دلم میخواست بگویم برو، اما لعنتی دردم بیشتر شد.
"لا حول و لا قوة إلا بالله،... میشه بروی لطفاً؟"
_ _ _ "خُردترک جان، لج نکن! بگو چی شده؟ مریض شدی؟ ببرمت داکتر؟"
_ _ _بلی، مریض هستم! ولی این مریضی با رفتن پیش داکتر جور نمیشه! حالا لطفاً برو...
ناگهان لبخند شیطنتآمیز زد. _ _ _"آهان، پس او مریضی است!"
خدایاااااااا! برای لحظهای حس شرم آمد، ولی زود خود را جمع و جور کردم آخر چرا باید شرمنده باشم؟
در این زمانه از دخترا کرده پسرا بیشتر میدانند در این موارد توبه کردیم یا الله!
_ _ _ نکند دوباره شرمیدی؟
لا حول ولا قوة إلا بالله
یا الله صبرر بده!
بی حوصله گفتم: "بیبین، این چیزی نیست که مه شرم کنم! وقتی الله در کتابش ذکر کرده، وقتی پیامبر ما دربارهاش با همسرش صحبت کرده، مه چرا باید شرم داشته باشم؟
اصلاً هم شرمنده نیستم حالا هم جان عزیزت برو فهمیدی که خوب نیستم پس برو دگه!
ابرو بالا انداخته گفت:" وقتی نمی شرمی پس چرا میخواهی مه بروم؟"
دروازه را بازتر کرد و... با زور داخل خانه شد!
_ _ _ هی!
من چی میگم شما چی میکنید!
_ _ _ تو برو استراحت کن!
این حرف را گفت و رفت به سمت آشپز خانه!
_ _ _ اونجا میخواهی چیکار کنی؟
_ _ _ خُردترک جان گفتم برو استراحت کن!
_ _ _ دست به کمر ایستادم، چشمهایم را تنگ کردم: "وقتی یک نامحرم در خانهی مه باشه، چطور راحت استراحت کنم؟"
خونسردانه شانه بالا انداخت: "اختیار داری، پس بیا اینجا بشین."
یا الله لطفاً صبر بده!
چاره نداشتم، ناچار نشستم.
_ _ _ خیلی خوب حالا میخواهی چیکار کنی؟
_ _ _ حرف نزن فقط نگاه کن اگر خواستی میتوانی راحت استراحت کنی تا که غذا آماده میشه!
با تعجب به طرفش دیده گفتم: چی؟
غذا؟
شما مگر غذا پختن بلدی؟
لبخند کجی زد، خیلی مطمئن گفت: "مه خیلی چیزها بلد استم، این که چیزی نیست!"
در دلم گفتم اعتماد به سقفت قابل ستایش است.
_ _ _ خوب حالا چی میخواهی بپزی؟
_ _ _ نگفتم حرف نزن؟
_ _ _ خیلی خوب ای بابا.
در خانه خودم بالای خودم امر میکند!
به طرفش میدیدم از مواد های که آماده ساخته معلوم است میخواهد سوپ بپزد!
دلم پیچ میخورد و تنم بیحال است. چشمانم را بستم و دستم را روی شکمم گذاشتم. حسی نداشتم جز خستهگی، جز دردی که مثل موجهای تند درونم میچرخید. نفس عمیقی کشیدم و سرم را به پشتی مبل تکیه دادم. آشپزخانه پر از صداهای آرام است، صدای چاقو که چیزی را روی تخته میبرید، صدای جلز و ولز روغن، بویش همه فضای آشپز خانه را گرفته!
پلکهایم را باز کردم. او را دیدم، آستینهایش را بالا زده، در سکوت کارهایش را انجام میدهد. انگار که هیچ چیز مهمتر از این لحظه برایش نبود. دستهایش با مهارت چاقو را حرکت میداد، گویا سالها تجربه داشت.
چشم از او گرفتم و نگاهم را به سقف دوختم، اما گوشهایم تمام صداها را دنبال میکردند. صدای افتادن تکههای مرغ در قابلمه، صدای ریختن ادویهها، هم زدن با قاشق چوبی.
دستم را مشت کردم.
چرا داشت این کار را میکرد؟ چرا با این دقت؟
چرا حتی یک کلمه هم نمیگفت؟
بعد، صدای ریختن آب در قابلمه. بخار آرام بلند شد. لحظهای بعد، در قابلمه را گذاشت. همه چیز آرام شد. سکوتی کوتاه، قبل از اینکه دوباره دستبهکار شود.
بوی سوپ، با هر لحظهیی که میگذشت، قویتر میشد. نگاهم را دوباره به آشپزخانه انداختم. او مرغها را ریشریش میکرد. انگشتانش با مهارت حرکت میکردند. بعد، زردک های خرد شده را داخل قابلمه ریخت. رنگ نارنجیشان در مایع طلاییرنگ سوپ، آرام غوطهور شد.
❤11🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر: کلثوم، با این موهای درازت اینقدر در زحمت هستی، پس چرا قیچیشان نمیکنی؟ _ _ _ آه، خواهرم! مگر دست خودم است؟ مهسا: قیچی کند؟ مگم که خاله سعادت خودش را قیچی قیچی کند! ههههه! لمر: چطور؟ گفتم: مادرم خوش نداره و نمیگذاره قیچی کنم! از خاطر او، مه هم هیچ نمیگم.…
سوپ کامل میشد. در آخر، گشنیز تازه را اضافه کرد. بوی آن، همهی فضا را پر کرد.
درد، هنوز در بدنم میچرخید، اما حس کردم کمی آرامتر شدهام. شاید به خاطر بوی غذا بود. شاید هم… به خاطر کسی که آن را آماده میکرد.
لحظاتی بعد، عطر گرم و آشنایی در فضا پیچید. بوی سوپ، نرم و آرامشبخش. قلبم کمی آرام گرفت. در حالی که هنوز به دردی که در وجودم میپیچید فکر میکردم، صدای قدمهایش را شنیدم.
_ _ _ "بگیر، داغ است.
آرام بخور."
نگاهم را بالا آوردم. کاسهای از سوپ در دستش است، بخار از روی آن بلند میشه. مکث کردم، اما دستم به سوی قاشق رفت. جرعهای خوردم. طعمش گرم و دلنشین است، نرم و سبک، مثل نوازش. گرمایش از گلوی من پایین رفت و آرامی عجیبی به جانم بخشید.
چیزی که فقط یک غذای ساده نمیتوانست آرامش دهد.
به او نگاه کردم.
هنوز مقابلم نشسته، بیآنکه چیزی بگوید. نگاهش را از من نمیگرفت.
و من، در آن لحظه، برای اولینبار فهمیدم که این کارش… بیشتر از یک آشپزی ساده بود.
چطور است خوشت آمد؟
_ _ _ با تردید گفتم: همم تشکر، خوشمزه است! به زحمت شدی."
لبخند زد. "لازم نیست تشکری کنی! شاید روزی جبران کردی!"
چشمهایم را میبندم و غر میزنم: «خدا صبر بده!»
_ _ _ «خدا کمکت نمیکنه، ولی من مجبورم کمکت کنم.» یک چوکی کنار مبل میکشد و مینشیند. «چی لازم داری؟»
از لحنش خوشم نمیآید، ولی چارهای ندارم. زیر لب میگویم: «فقط آب.»
پوزخند زده گفت «چیزی دیگه؟
مثلاً یک روحیهی بهتر؟»
چپچپ نگاهش میکنم. میخندد، اما میرود که آب بیاورد.
از دست این دل دردی میمیرم یا الله خودت کمک کن!
_ _ _بیا این هم آب!
_ _ _ تشکر!
_ _ _ خواهش.
_ _ _ خب حالا به نظرم بهتر است که بروید لمر شان قرار است بیایند!
_ _ _ خب بیاین که چی؟
میترسی من و ترا در خانه تنها بیبینند؟
یک لا حول زیر لب گفتم.
بعدش بلند گفتم بیبین در حدیثی است که گفته شده: "لَا يَخْلُوَنَّ رَجُلٌ بِامْرَأَةٍ إِلَّا وَثَالِثُهُمَا الشَّيْطَانُ."
ترجمه:
"هیچ مردی با زنی (نامحرم) خلوت نکند،
مگر اینکه سومیِ آنها شیطان خواهد بود."
پس واقعاً نمیخواهم شما اينجا باشید در همان اول هم آمدن تان و غذا آماده کردن تان اصلاً خوب نبود ولی خوب حالی چیزی است که شده خیر باشد .
حالی بهتر است بروی خواهشاً!
_ _ _ خیلی خوب خُردترک مه میرم ولی تو تنها میمانی اينجا دلت دگه از مه گفتن بود!
_ _ _ تشکر گفتنی تان را گفتین پس حالا وقت خوش.
_ _ _ آمدیم ثواب کنیم کباب
شدیم.
با این حرفش خنده خود را به زور مهار کردم ورنه مرده بودم از خنده!
خداحافظی کرده برامد از خانه قبل اینکه دروزاه را ببندد گفت: اگر چیزی نیاز داشتی بعد بیا بگو.
_ _ _ هیچ چیز نگفتم کمی مکث کرد دید که چیزی نگفتم زیر زبان چیزی گفته خارج شد.
مهسا: کلثوم کجایی ما آمدیم.
با صدای که به سختی شنیده میشد گفتم: اينجا هستم.
هر دو با شوق و ذوق آمدن خریدی را که برایم کرده بودن در اتاقم گذاشتن بعد آمدن در سالن.
مهسا: وای کلثوم خوبی دردت آرام نشده؟
گفتم: نه خوبم الحمدلله حالی آرام کرده.
لمر: در آشپز خانه ظروف بود چیزی پختی برایت؟
چند لحظه مکث کردم که واقعیت را بگم یا نه؟
در اخیر تصمیم گرفتم که حق را بگم!
_ _ _ خوب راستش دیان آمده بود با تو کار داشت گفتم که نیستی در خانه بعدش حال مرا که دید...
خودت میدانی که برادرت دیوانه است با زور وارد خانه شد رفت سوپ برایم آماده کرد.
هر دو مات ماندن!
گفتم: بیبینید مه میتوانستم برای تان دروغ بگم ولی نگفتم چون خواستم چیزی که حق است را بیان کنم.
مهسا: خب خیر بیبینه آفرینش آشپزی را هم یاد داشته هههههه.
لمر: ها دگه پس چی فکر کردی هنوز غذا هایی را که آماده میکرد نخوردی!
ولی در این حیرانم که لالایم به هیچ کس آشپزی نمیکنه حتی برای ما !
باز برای تو کرده واقعاً عحیب است!
گفتم: آشپزی که نمیکند برای تان از چه با خبر بودی که یاد داره؟
_ _ _ خوب...
به ستاره که غذا میپزید دیده بودم و خبر داشتم.
_ _ _ خو خی.
_ _ _ هممم
مهسا: راستی پس این خریطه کاکائو و چپسک را هم دیان خریده؟
در پشت دروازه مانده گی بود!
گفتم: نمیدانم.
من میرم بخوابم.
هر دو گفتن درست است.
مهسا از عقب صدا کرده گفت: کلثوم کارخانه گی را چطور کنیم؟
_ _ _ باشد یک کاریش میکنم هنوز وقت داریم.
_ _ _ درست است.
دانشگاه:
مهسا: کلثوم آقا یوسف با خودت کار دارد.
با خنده گفتم: یک رقم آقا میگی فقط که رئیس چیزی باشد!
_ _ _ ههههه خوب پس چی بگویم دگه بگویم یوسفک کارت دارد؟
_ _ _ ههههه نه بچه بیچاره را یوسفک جور کردی با اون همه زیبایی و عظمتش البته از نظر و به گفته شما ها چون مه تا حالی حتی درست نديديم اش!
درد، هنوز در بدنم میچرخید، اما حس کردم کمی آرامتر شدهام. شاید به خاطر بوی غذا بود. شاید هم… به خاطر کسی که آن را آماده میکرد.
لحظاتی بعد، عطر گرم و آشنایی در فضا پیچید. بوی سوپ، نرم و آرامشبخش. قلبم کمی آرام گرفت. در حالی که هنوز به دردی که در وجودم میپیچید فکر میکردم، صدای قدمهایش را شنیدم.
_ _ _ "بگیر، داغ است.
آرام بخور."
نگاهم را بالا آوردم. کاسهای از سوپ در دستش است، بخار از روی آن بلند میشه. مکث کردم، اما دستم به سوی قاشق رفت. جرعهای خوردم. طعمش گرم و دلنشین است، نرم و سبک، مثل نوازش. گرمایش از گلوی من پایین رفت و آرامی عجیبی به جانم بخشید.
چیزی که فقط یک غذای ساده نمیتوانست آرامش دهد.
به او نگاه کردم.
هنوز مقابلم نشسته، بیآنکه چیزی بگوید. نگاهش را از من نمیگرفت.
و من، در آن لحظه، برای اولینبار فهمیدم که این کارش… بیشتر از یک آشپزی ساده بود.
چطور است خوشت آمد؟
_ _ _ با تردید گفتم: همم تشکر، خوشمزه است! به زحمت شدی."
لبخند زد. "لازم نیست تشکری کنی! شاید روزی جبران کردی!"
چشمهایم را میبندم و غر میزنم: «خدا صبر بده!»
_ _ _ «خدا کمکت نمیکنه، ولی من مجبورم کمکت کنم.» یک چوکی کنار مبل میکشد و مینشیند. «چی لازم داری؟»
از لحنش خوشم نمیآید، ولی چارهای ندارم. زیر لب میگویم: «فقط آب.»
پوزخند زده گفت «چیزی دیگه؟
مثلاً یک روحیهی بهتر؟»
چپچپ نگاهش میکنم. میخندد، اما میرود که آب بیاورد.
از دست این دل دردی میمیرم یا الله خودت کمک کن!
_ _ _بیا این هم آب!
_ _ _ تشکر!
_ _ _ خواهش.
_ _ _ خب حالا به نظرم بهتر است که بروید لمر شان قرار است بیایند!
_ _ _ خب بیاین که چی؟
میترسی من و ترا در خانه تنها بیبینند؟
یک لا حول زیر لب گفتم.
بعدش بلند گفتم بیبین در حدیثی است که گفته شده: "لَا يَخْلُوَنَّ رَجُلٌ بِامْرَأَةٍ إِلَّا وَثَالِثُهُمَا الشَّيْطَانُ."
ترجمه:
"هیچ مردی با زنی (نامحرم) خلوت نکند،
مگر اینکه سومیِ آنها شیطان خواهد بود."
پس واقعاً نمیخواهم شما اينجا باشید در همان اول هم آمدن تان و غذا آماده کردن تان اصلاً خوب نبود ولی خوب حالی چیزی است که شده خیر باشد .
حالی بهتر است بروی خواهشاً!
_ _ _ خیلی خوب خُردترک مه میرم ولی تو تنها میمانی اينجا دلت دگه از مه گفتن بود!
_ _ _ تشکر گفتنی تان را گفتین پس حالا وقت خوش.
_ _ _ آمدیم ثواب کنیم کباب
شدیم.
با این حرفش خنده خود را به زور مهار کردم ورنه مرده بودم از خنده!
خداحافظی کرده برامد از خانه قبل اینکه دروزاه را ببندد گفت: اگر چیزی نیاز داشتی بعد بیا بگو.
_ _ _ هیچ چیز نگفتم کمی مکث کرد دید که چیزی نگفتم زیر زبان چیزی گفته خارج شد.
مهسا: کلثوم کجایی ما آمدیم.
با صدای که به سختی شنیده میشد گفتم: اينجا هستم.
هر دو با شوق و ذوق آمدن خریدی را که برایم کرده بودن در اتاقم گذاشتن بعد آمدن در سالن.
مهسا: وای کلثوم خوبی دردت آرام نشده؟
گفتم: نه خوبم الحمدلله حالی آرام کرده.
لمر: در آشپز خانه ظروف بود چیزی پختی برایت؟
چند لحظه مکث کردم که واقعیت را بگم یا نه؟
در اخیر تصمیم گرفتم که حق را بگم!
_ _ _ خوب راستش دیان آمده بود با تو کار داشت گفتم که نیستی در خانه بعدش حال مرا که دید...
خودت میدانی که برادرت دیوانه است با زور وارد خانه شد رفت سوپ برایم آماده کرد.
هر دو مات ماندن!
گفتم: بیبینید مه میتوانستم برای تان دروغ بگم ولی نگفتم چون خواستم چیزی که حق است را بیان کنم.
مهسا: خب خیر بیبینه آفرینش آشپزی را هم یاد داشته هههههه.
لمر: ها دگه پس چی فکر کردی هنوز غذا هایی را که آماده میکرد نخوردی!
ولی در این حیرانم که لالایم به هیچ کس آشپزی نمیکنه حتی برای ما !
باز برای تو کرده واقعاً عحیب است!
گفتم: آشپزی که نمیکند برای تان از چه با خبر بودی که یاد داره؟
_ _ _ خوب...
به ستاره که غذا میپزید دیده بودم و خبر داشتم.
_ _ _ خو خی.
_ _ _ هممم
مهسا: راستی پس این خریطه کاکائو و چپسک را هم دیان خریده؟
در پشت دروازه مانده گی بود!
گفتم: نمیدانم.
من میرم بخوابم.
هر دو گفتن درست است.
مهسا از عقب صدا کرده گفت: کلثوم کارخانه گی را چطور کنیم؟
_ _ _ باشد یک کاریش میکنم هنوز وقت داریم.
_ _ _ درست است.
دانشگاه:
مهسا: کلثوم آقا یوسف با خودت کار دارد.
با خنده گفتم: یک رقم آقا میگی فقط که رئیس چیزی باشد!
_ _ _ ههههه خوب پس چی بگویم دگه بگویم یوسفک کارت دارد؟
_ _ _ ههههه نه بچه بیچاره را یوسفک جور کردی با اون همه زیبایی و عظمتش البته از نظر و به گفته شما ها چون مه تا حالی حتی درست نديديم اش!
❤8🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر: کلثوم، با این موهای درازت اینقدر در زحمت هستی، پس چرا قیچیشان نمیکنی؟ _ _ _ آه، خواهرم! مگر دست خودم است؟ مهسا: قیچی کند؟ مگم که خاله سعادت خودش را قیچی قیچی کند! ههههه! لمر: چطور؟ گفتم: مادرم خوش نداره و نمیگذاره قیچی کنم! از خاطر او، مه هم هیچ نمیگم.…
مهسا لبخند شیطانی زده گفت: بلی بلی همینطور است!
_ _ _ خوب خیر حالی چی کار داره مره؟
_ _ _ نمیدانم خودت بیا بیبین چی میگه.
_ _ _ درست است.
رفتم به سمتش!
_ _ _ السلام علیکم و رحمةالله.
_ _ _ علیکم سلام خوب هستین؟
گفتم: الحمدلله شکر است سلامت باشید.
بفرمایید با من کاری داشتین؟
_ _ _ خب بلی راستش یک خواهش دارم از تان.
اول میشه درست معرفی شویم؟
گفتم: البته ام کلثوم هستم.
و شما؟
_ _ _ یوسف.
یوسف هستم.
عجب پس نام تو یوسف بوده به طرفش یک نگاهی انداختم قامت رسایش
چشمان آبی
ریش با مو های اصلاح شده
واقعاً که از زیبایی یوسف چیزی کم ندارد سبحان الله!
آه امان از دست این افکار.
زود چشمانم را درویش کردم.
گفتم: خوب خواهش تان؟
_ _ _ اگر امکانش باشد میشود در گروه تان من و رفیقم آریان را بگیرید؟
_ _ _ نمیدانم خوب بیبینم.
مه یکبار با دوست هایم مشورت کنم بعد میگم برای تان.
_ _ _ درست است پس منتظر تان هستم.
رفتم به ديگران موضوع را گفتم.
همه شان از خدای شان است که مه هم قبول کنم.
مهسا از خوشحالی بالا پایین میپرید!
بعد گفت: کلثوم ما همه ما قبول داریم تو هم قبول کن لطفاً بعدش هم یوسف و آریان ماشاءالله زیبا رو و خوشتیپ هستن اینطوری فایده میرسانند برای ما همه دخترا به ما رأی خواهند داد هههههه.
_ _ _ بلا بلا با این افکار تان.
آه نمیدانم قبول کنم یا نه!
هوسی: بیبین کلثوم اگر نظر ما را خواهان استی ما قبول داریم چون زهره هم در گروه دیان است با چند نفرش!
ناگهان تنم یخ شد. چرا؟ نمیدانم...
یعنی چی؟ نکند مه...
حسود شدم؟
نه دیگه! چی؟
زهره در گروه دیان است
بعد چرا مه با شنيدن اين حرف ....
در افکارم با خود کلنجار میرفتم که با صدای لمر از افکارم خارج شدم.
لمر: آهای کلثوم کجایی؟
قبول میکنی یا نه بچه بیچاره مثل مظلوم ها نگاه دارد.
گفتم ها قبول میکنم.
ولی آیا این از سر عصبانيت بود؟
یا حسودی؟
یا اینکه ....
آه حالا هر چی رفتم سمت یوسف گفتم: درست است در گروه ما استین با رفیقت!
_ _ _ تشکر بسیار زیاد میشه عادی با هم صحبت کنیم یعنی از شما و این گپ ها بگذریم خودت فقط یوسف بگو من را.
اول تعجب کردم ولی خوب ناچار گفتم: درست است.
_ _ _ پس مه هم میتوانم با نام خودت را خطاب کنم؟
کمی فکر کردم مشکلی ندارد حتی اسم همسران و دختران پیامبر مان را همه میدانند.
بعدش اسم مه هم اسم دختر پیامبر مان است گفتم:
بلی میتوانید کلثوم بگویید!
با لبخند گفت: درست است کلثوم.
و ها مه در مورد این سیمینار خیلی نمیدانم اگر شما کمک کنی خوش میشم!
_ _ _ درست است مشکلی نیست یکجا کار میکنیم بالایش.
پس بهتر است صنف برویم چون فعلاً خالی است اونجا کمی تمرین کنیم.
_ _ _ درست است.
ادامه دارد...
_ _ _ خوب خیر حالی چی کار داره مره؟
_ _ _ نمیدانم خودت بیا بیبین چی میگه.
_ _ _ درست است.
رفتم به سمتش!
_ _ _ السلام علیکم و رحمةالله.
_ _ _ علیکم سلام خوب هستین؟
گفتم: الحمدلله شکر است سلامت باشید.
بفرمایید با من کاری داشتین؟
_ _ _ خب بلی راستش یک خواهش دارم از تان.
اول میشه درست معرفی شویم؟
گفتم: البته ام کلثوم هستم.
و شما؟
_ _ _ یوسف.
یوسف هستم.
عجب پس نام تو یوسف بوده به طرفش یک نگاهی انداختم قامت رسایش
چشمان آبی
ریش با مو های اصلاح شده
واقعاً که از زیبایی یوسف چیزی کم ندارد سبحان الله!
آه امان از دست این افکار.
زود چشمانم را درویش کردم.
گفتم: خوب خواهش تان؟
_ _ _ اگر امکانش باشد میشود در گروه تان من و رفیقم آریان را بگیرید؟
_ _ _ نمیدانم خوب بیبینم.
مه یکبار با دوست هایم مشورت کنم بعد میگم برای تان.
_ _ _ درست است پس منتظر تان هستم.
رفتم به ديگران موضوع را گفتم.
همه شان از خدای شان است که مه هم قبول کنم.
مهسا از خوشحالی بالا پایین میپرید!
بعد گفت: کلثوم ما همه ما قبول داریم تو هم قبول کن لطفاً بعدش هم یوسف و آریان ماشاءالله زیبا رو و خوشتیپ هستن اینطوری فایده میرسانند برای ما همه دخترا به ما رأی خواهند داد هههههه.
_ _ _ بلا بلا با این افکار تان.
آه نمیدانم قبول کنم یا نه!
هوسی: بیبین کلثوم اگر نظر ما را خواهان استی ما قبول داریم چون زهره هم در گروه دیان است با چند نفرش!
ناگهان تنم یخ شد. چرا؟ نمیدانم...
یعنی چی؟ نکند مه...
حسود شدم؟
نه دیگه! چی؟
زهره در گروه دیان است
بعد چرا مه با شنيدن اين حرف ....
در افکارم با خود کلنجار میرفتم که با صدای لمر از افکارم خارج شدم.
لمر: آهای کلثوم کجایی؟
قبول میکنی یا نه بچه بیچاره مثل مظلوم ها نگاه دارد.
گفتم ها قبول میکنم.
ولی آیا این از سر عصبانيت بود؟
یا حسودی؟
یا اینکه ....
آه حالا هر چی رفتم سمت یوسف گفتم: درست است در گروه ما استین با رفیقت!
_ _ _ تشکر بسیار زیاد میشه عادی با هم صحبت کنیم یعنی از شما و این گپ ها بگذریم خودت فقط یوسف بگو من را.
اول تعجب کردم ولی خوب ناچار گفتم: درست است.
_ _ _ پس مه هم میتوانم با نام خودت را خطاب کنم؟
کمی فکر کردم مشکلی ندارد حتی اسم همسران و دختران پیامبر مان را همه میدانند.
بعدش اسم مه هم اسم دختر پیامبر مان است گفتم:
بلی میتوانید کلثوم بگویید!
با لبخند گفت: درست است کلثوم.
و ها مه در مورد این سیمینار خیلی نمیدانم اگر شما کمک کنی خوش میشم!
_ _ _ درست است مشکلی نیست یکجا کار میکنیم بالایش.
پس بهتر است صنف برویم چون فعلاً خالی است اونجا کمی تمرین کنیم.
_ _ _ درست است.
ادامه دارد...
❤15❤🔥1🔥1
نظریات تان را در مورد رمان بنويسيد
دلچسب است برای تان آیا؟
تمایل به خواندنش دارید؟
پس این dislike 👎 ها به چی خاطر است!؟
دلچسب است برای تان آیا؟
تمایل به خواندنش دارید؟
پس این dislike 👎 ها به چی خاطر است!؟
❤6❤🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
نظریات تان را در مورد رمان بنويسيد دلچسب است برای تان آیا؟ تمایل به خواندنش دارید؟ پس این dislike 👎 ها به چی خاطر است!؟
با دیدن و خواندن نظریات تان واقعاً خیلی خیلی خوشحال شدم و انرژی گرفتم!🫠
حتی فکرشه نمیکردم این رمان هم مثل رمان های ناشناس که همه میشناسیم
و یا مثل رمان قلب رویین زیبا و دلچسب باشد!
گر چی دروغ چرا فکرشه میکردم چون کم زحمت نکشیدیم بالایش!🫣
ولی بازم خوشحالم که برتان جالب است☺️
ممنون تکتک تان عزیزانم❤️
خوشحالم که در کنارم هستین الهی بمانید همیش در این کانال 😁🙃
کانال و کلبه خودتان🤗
حتی فکرشه نمیکردم این رمان هم مثل رمان های ناشناس که همه میشناسیم
و یا مثل رمان قلب رویین زیبا و دلچسب باشد!
گر چی دروغ چرا فکرشه میکردم چون کم زحمت نکشیدیم بالایش!🫣
ولی بازم خوشحالم که برتان جالب است☺️
ممنون تکتک تان عزیزانم❤️
خوشحالم که در کنارم هستین الهی بمانید همیش در این کانال 😁🙃
کانال و کلبه خودتان🤗
❤10❤🔥2🥰1
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
❤5❤🔥1🔥1😁1
"اللّهُمَّ بِاسْمِكَ أَمُوتُ وَأَحْيَا"*
ترجمه:
«خدایا، به نام تو میمیرم و زنده میشوم.»
شب که میخابید دعا خواب رو بخوانید
چون خواب برادر مرگ است !🖤
#شب_بکام
ترجمه:
«خدایا، به نام تو میمیرم و زنده میشوم.»
شب که میخابید دعا خواب رو بخوانید
چون خواب برادر مرگ است !🖤
#شب_بکام
❤8🔥2❤🔥1
Forwarded from مَکتوب 🎀
وقتی وارد کانال میشم اولین چیزی که طرفش میبینم فالور ها است میبینم کم شده یا زیاد اگه حتی یک نفر هم اضافه شده باشه اتو ذوق میکنم بگویی طفل باشم 😁
ولی امان از اینکه ببینم کسی لیو داده، بد ناراحت میشم،
خانه کسانی آباد که در رشد کانال خودشان همکاری میکنن اونایی هم که مطالب ره دنبال میکنن خانه اونا هم آباد 🤗🪐
ولی امان از اینکه ببینم کسی لیو داده، بد ناراحت میشم،
خانه کسانی آباد که در رشد کانال خودشان همکاری میکنن اونایی هم که مطالب ره دنبال میکنن خانه اونا هم آباد 🤗🪐
🔥2❤1👍1
مَکتوب 🎀
وقتی وارد کانال میشم اولین چیزی که طرفش میبینم فالور ها است میبینم کم شده یا زیاد اگه حتی یک نفر هم اضافه شده باشه اتو ذوق میکنم بگویی طفل باشم 😁 ولی امان از اینکه ببینم کسی لیو داده، بد ناراحت میشم، خانه کسانی آباد که در رشد کانال خودشان همکاری میکنن اونایی…
ایشان حرف دل من را گفتن!😑🤦♀🙄
❤1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مهسا لبخند شیطانی زده گفت: بلی بلی همینطور است! _ _ _ خوب خیر حالی چی کار داره مره؟ _ _ _ نمیدانم خودت بیا بیبین چی میگه. _ _ _ درست است. رفتم به سمتش! _ _ _ السلام علیکم و رحمةالله. _ _ _ علیکم سلام خوب هستین؟ گفتم: الحمدلله شکر است سلامت باشید. بفرمایید…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهلم
ناشر: #دوشیزه_سادات
لمر شان را گم کردم!
نمیدانم باز در کدام چقری درآمدند!
با یوسف رفتیم در صنف به مهسا زنگ زده گفتم بیایید ما در صنف هستیم.
او هم گفت: درست است میآییم.
رو به یوسف کرده گفتم : ما در مورد موضوعی که گفته شده تحقیق کردیم و همه کارش تمام است دگه اینکه به هر کس یک موضوع جدا را داده ام تا در موردش صحبت کنند برای شما و...
_ _ _ ای بابا باز هم شما گفتی!
_ _ _ خب راستش زیاد عادت ندارم عامیانه صحبت کنم بعدش هم شما بزرگ تر از مه هستین پس تو گفته نمیتوانم.
_ _ _ خیلی خوب هر قسم راحت استی!
_ _ _ تشکر
خوب گفتم که به خودت و آریان یعنی همان رفیقت هم یک موضوعی را در نظر دارم شما هر دو فقط حفظ میکنید و سمینار میدهید والسلام.
راستی حالا این رفیق شما کجاست؟
_ _ _ نمیدانم برایش زنگ زدم گفت میآیم.
_ _ _ پس،درست است.
به طرف چهره اش دیدم خیلی آشنا میزند گفتم: فکر کنم شما را با رفیق پیشانی ترش تان در جایی دیدیم!
خندیده بعد کمی مکث گفت: بلی دیدیم!
من خودت را خیلی خوب به یاد دارم.
بعدش شروع کرد به روسی صحبت کردن!
به روسی گفت: (Год назад я был в ресторане в одном из крупных торговых центров Кабула!
Я увидел девушку в хиджабе, кроме её глаз, больше ничего на лице не было видно!
Она была очень смелой и совершенно бесстрашной! )
{ یک سال قبل در رستورانت بود در یکی از فروشگاه های بزرگ شهر کابل!
دختری را دیدم که محجبه بود به غیر از چشمانش دگه هیچ جای از رخ اش نمایان نبود!
دختر خیلی با دل و جرئت و خیلی هم نترس بود! }
با صدای بلند و به روسی گفتم: ( Я вспомнил!
Это ты бросила номер? )
{ آهان به یادم آمد!
شما بودی که شماره انداخته بودی؟ }
_ _ _ ( Ну да, потому что мне действительно понравились твой хиджаб и ты сама! )
{ خوب بلی چون واقعاً از حجاب و از خودت خیلی خوشم آمده بود! }
کمی شرمیدم بخاطر اینکه گپ را تیر کرده باشم دوباره به فارسی گفتم: میشه یک سوال بپرسم؟
_ _ _ یکی نه هزار سوال بپرس!
در دل گفتم: استغفرالله.
بعدش پرسیدم: شما از روسیه هستین یعنی چهره تان خیلی میماند به روس ها ولی از رفیق تان خیلی نمیماند!
بعدش هم شما که روس هستین اسم تان چطور که یوسف است؟
_ _ _ مادرم از روسیه و پدرم از افغانستان است.
بخاطر همین چهره ام خیلی به مادرم رفته و خوب در همانجا بزرگ شدیم!
ولی آریان هم از پدر و هم از مادر افغانی است او بهترین رفیقم است با او یکجا بزرگ شدیم.
در مورد اسمم هم یوسف چرا مگر نمیخواند به من؟
_ _ _ نه میخواند ولی متعجب شدم خودت از روسیه هستی بعد اسمت یوسف؟
_ _ _ هههههه
یوسف اسم پدر بزرگم بود چون پدرم خیلی علاقمند پدرش بود بابت او اسم من را یوسف گذاشت!
_ _ _ آهان خیلی خوب.
یعنی دگه هیچ خواهر و برادر نداری؟
_ _ _ نه.
ندارم فقط آریان است مثل برادرم حتی از برادر هم کرده نزدیک تر!
_ _ _ بسیار خوب بابت کنجکاوی ام معذرت!
_ _ _ نه چرا معذرت مشکلی نیست.
با مزاح گفتم: میدانید چهره های شما دونفر خیلی به مافیا های روسی میماند!
حالتش تغییر کرد با کمی مکث گفت: چطور؟
_ _ _ یعنی در اول هم که دیده بودم به مافیا شباهت داشتین و حالا هم.
_ _ _ فکر کن مافیا هستم آیا مشکلی دارد؟
مات ماندم حالا جواب اینرا چی بتم؟
کمی خندیده گفتم: اولاً که مافیا در اينجا اصلاً وجود ندارد.
ثانیاً خب نمیدانم ولی مافیا ها هم خوب دارند و هم بد!
مهم این است که شما کدامش هستین!
_ _ _ مافیایی که فقط بخاطر پدرش وارد این کار شده.
ولی نه کار خلافی انجام میدهد و نه چیزی دیگر!
مافیایی که حق را میداند
مافیایی که از مظلومین در برابر ظالمین دفاع میکند!
حیران ماندم نکند واقعاً این مافیا است؟
گفتم: شوخی میکنی دگه؟
_ _ _ خوب میگم فکر کن همچین مافیایی باشم بد است مگر؟
_ _ _ خود مافیا بودن بد است.
_ _ _ ولی دست کشیدیم بخاطر یکی از همه این چیز ها دست کشیدم!
_ _ _ یوسف واقعاً خیلی عجیب غریبی!
_ _ _ هههههه میدانم خیلی ها میگن!
_ _ _ بیبین مه باور کرده نمیتوانم که تو مافیا باشی!
_ _ _ باور کن.
_ _ _ واقعاً؟
_ _ _ اگر نمیترسی باور کن!
_ _ _ یعنی حالا راستی راستی تو مافیا هستی؟
_ _ _ بهتر است به درس برسیم.
بعداً مفصل در این باره صحبت میکنیم.
دیدم که پیشانی اش چین خورد شاید از دست عصبانیت بود!
نمیدانم.
مه هم سکوت کردم و دگه هیچ چیزی نگفتم.
ولی حالا باید باور کنم که این مافیا است؟
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهلم
ناشر: #دوشیزه_سادات
لمر شان را گم کردم!
نمیدانم باز در کدام چقری درآمدند!
با یوسف رفتیم در صنف به مهسا زنگ زده گفتم بیایید ما در صنف هستیم.
او هم گفت: درست است میآییم.
رو به یوسف کرده گفتم : ما در مورد موضوعی که گفته شده تحقیق کردیم و همه کارش تمام است دگه اینکه به هر کس یک موضوع جدا را داده ام تا در موردش صحبت کنند برای شما و...
_ _ _ ای بابا باز هم شما گفتی!
_ _ _ خب راستش زیاد عادت ندارم عامیانه صحبت کنم بعدش هم شما بزرگ تر از مه هستین پس تو گفته نمیتوانم.
_ _ _ خیلی خوب هر قسم راحت استی!
_ _ _ تشکر
خوب گفتم که به خودت و آریان یعنی همان رفیقت هم یک موضوعی را در نظر دارم شما هر دو فقط حفظ میکنید و سمینار میدهید والسلام.
راستی حالا این رفیق شما کجاست؟
_ _ _ نمیدانم برایش زنگ زدم گفت میآیم.
_ _ _ پس،درست است.
به طرف چهره اش دیدم خیلی آشنا میزند گفتم: فکر کنم شما را با رفیق پیشانی ترش تان در جایی دیدیم!
خندیده بعد کمی مکث گفت: بلی دیدیم!
من خودت را خیلی خوب به یاد دارم.
بعدش شروع کرد به روسی صحبت کردن!
به روسی گفت: (Год назад я был в ресторане в одном из крупных торговых центров Кабула!
Я увидел девушку в хиджабе, кроме её глаз, больше ничего на лице не было видно!
Она была очень смелой и совершенно бесстрашной! )
{ یک سال قبل در رستورانت بود در یکی از فروشگاه های بزرگ شهر کابل!
دختری را دیدم که محجبه بود به غیر از چشمانش دگه هیچ جای از رخ اش نمایان نبود!
دختر خیلی با دل و جرئت و خیلی هم نترس بود! }
با صدای بلند و به روسی گفتم: ( Я вспомнил!
Это ты бросила номер? )
{ آهان به یادم آمد!
شما بودی که شماره انداخته بودی؟ }
_ _ _ ( Ну да, потому что мне действительно понравились твой хиджаб и ты сама! )
{ خوب بلی چون واقعاً از حجاب و از خودت خیلی خوشم آمده بود! }
کمی شرمیدم بخاطر اینکه گپ را تیر کرده باشم دوباره به فارسی گفتم: میشه یک سوال بپرسم؟
_ _ _ یکی نه هزار سوال بپرس!
در دل گفتم: استغفرالله.
بعدش پرسیدم: شما از روسیه هستین یعنی چهره تان خیلی میماند به روس ها ولی از رفیق تان خیلی نمیماند!
بعدش هم شما که روس هستین اسم تان چطور که یوسف است؟
_ _ _ مادرم از روسیه و پدرم از افغانستان است.
بخاطر همین چهره ام خیلی به مادرم رفته و خوب در همانجا بزرگ شدیم!
ولی آریان هم از پدر و هم از مادر افغانی است او بهترین رفیقم است با او یکجا بزرگ شدیم.
در مورد اسمم هم یوسف چرا مگر نمیخواند به من؟
_ _ _ نه میخواند ولی متعجب شدم خودت از روسیه هستی بعد اسمت یوسف؟
_ _ _ هههههه
یوسف اسم پدر بزرگم بود چون پدرم خیلی علاقمند پدرش بود بابت او اسم من را یوسف گذاشت!
_ _ _ آهان خیلی خوب.
یعنی دگه هیچ خواهر و برادر نداری؟
_ _ _ نه.
ندارم فقط آریان است مثل برادرم حتی از برادر هم کرده نزدیک تر!
_ _ _ بسیار خوب بابت کنجکاوی ام معذرت!
_ _ _ نه چرا معذرت مشکلی نیست.
با مزاح گفتم: میدانید چهره های شما دونفر خیلی به مافیا های روسی میماند!
حالتش تغییر کرد با کمی مکث گفت: چطور؟
_ _ _ یعنی در اول هم که دیده بودم به مافیا شباهت داشتین و حالا هم.
_ _ _ فکر کن مافیا هستم آیا مشکلی دارد؟
مات ماندم حالا جواب اینرا چی بتم؟
کمی خندیده گفتم: اولاً که مافیا در اينجا اصلاً وجود ندارد.
ثانیاً خب نمیدانم ولی مافیا ها هم خوب دارند و هم بد!
مهم این است که شما کدامش هستین!
_ _ _ مافیایی که فقط بخاطر پدرش وارد این کار شده.
ولی نه کار خلافی انجام میدهد و نه چیزی دیگر!
مافیایی که حق را میداند
مافیایی که از مظلومین در برابر ظالمین دفاع میکند!
حیران ماندم نکند واقعاً این مافیا است؟
گفتم: شوخی میکنی دگه؟
_ _ _ خوب میگم فکر کن همچین مافیایی باشم بد است مگر؟
_ _ _ خود مافیا بودن بد است.
_ _ _ ولی دست کشیدیم بخاطر یکی از همه این چیز ها دست کشیدم!
_ _ _ یوسف واقعاً خیلی عجیب غریبی!
_ _ _ هههههه میدانم خیلی ها میگن!
_ _ _ بیبین مه باور کرده نمیتوانم که تو مافیا باشی!
_ _ _ باور کن.
_ _ _ واقعاً؟
_ _ _ اگر نمیترسی باور کن!
_ _ _ یعنی حالا راستی راستی تو مافیا هستی؟
_ _ _ بهتر است به درس برسیم.
بعداً مفصل در این باره صحبت میکنیم.
دیدم که پیشانی اش چین خورد شاید از دست عصبانیت بود!
نمیدانم.
مه هم سکوت کردم و دگه هیچ چیزی نگفتم.
ولی حالا باید باور کنم که این مافیا است؟
❤8🔥4🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مهسا لبخند شیطانی زده گفت: بلی بلی همینطور است! _ _ _ خوب خیر حالی چی کار داره مره؟ _ _ _ نمیدانم خودت بیا بیبین چی میگه. _ _ _ درست است. رفتم به سمتش! _ _ _ السلام علیکم و رحمةالله. _ _ _ علیکم سلام خوب هستین؟ گفتم: الحمدلله شکر است سلامت باشید. بفرمایید…
حتی تصورش هم جالب است.
مافیا او هم در اینجا!
دگه چی.
در همین اثنا یکی را دیدم که پنهانی نگاه دارد وقتی متوجه شد که دیدمش زود فرار کرد!
صنف آرام است. من و یوسف روی چوکی نشسته ایم، کتاب تجارت بین ما باز است. برایش توضیح میدادم که چگونه سمینار بدهند. حواسم فقط به درس بود، اما ناگهان، در صنف با شدت باز شد.
از جا پریدم. سرم را بلند کردم و قلبم لحظهای ایستاد.
او بود.
چشمانش برق میزد، اما نه از کنجکاوی یا تعجب، بلکه از چیزی تاریکتر—چیزی که من نمیتوانستم درکش کنم. نگاهش بین من و یوسف چرخید، اخمش عمیقتر شد.
_ _ _ "اینجا چی میکنی؟"
لحنش یخزده است.
پلک زدم، سعی کردم بفهمم که منظورش چیست.
_ _ _ "چی؟"
قدمی جلوتر آمد، سایهاش روی میز افتاد. چشمهایش تیز روی من قفل شدند.
_ _ _ "درس خواندن، ها؟
تو و این؟"
به یوسف اشاره کرد. حالا دیگر کاملاً مشخص بود که اوضاع بدتر از چیزی است که فکرش را میکردم. یوسف، که تا حالا آرام نشسته بود، سرش را بالا گرفت و با لحن محکم گفت:
_ _ _ "ما فقط روی یک پروژهی صنفی کار میکردیم."
پوزخند دیان تیز است.
_ _ _ "پروژه؟
یا چیزی بیشتر؟"
حس کردم خونم به جوش آمد. دستهایم را مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم تا آرام بمانم. اما نتوانستم.
_ _ _ "چه غلطی میکنی؟ ناحق قضاوت نکن!"
اخمهایش در هم رفت، صدایش کمی پایینتر آمد، اما زهر در کلماتش باقی ماند.
_ _ _ "قضاوت؟
من کور نیستم! دیدم که اینجا نشستی، با این،
تنها!"
از عصبانیت به جوش آمدم. از کی تا حالا باید به او توضیح میدادم که با کی حرف میزنم؟
_ _ _ "تو حق نداری اینطور حرف بزنی. من هیچ کار غلطی نکردم!"
چشمانش تنگ شد، لبهایش به خط باریکی تبدیل شد.
_ _ _ "مهم نیست. برای من، این کافیست که ببینم!"
یوسف در کنارم پوزخند زد، دستبهسینه نشست.
_ _ _ "تو خیلی احساساتی برخورد میکنی، مرد! ما واقعاً فقط بالای سمینار کار میکردیم."
نگاه دیان تیز شد.
_ _ _ "تو آرام باش!"
آه کشیدم. سرم را پایین انداختم. نمیدانستم چرا این حرفهایش انقدر ناراحتم میکرد، اما بیشتر از همه، چیزی که مرا عذاب میداد، این بود که او اصلاً نمیخواست بفهمد.
دلم میخواست این سوءتفاهم را حل کنم، اما کلماتم در گلویم گیر کرده بودند. در دل، آیهای از قرآن را که همیشه برای آرامش زمزمه میکردم، به یاد آوردم:
"إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ" (بیگمان، خداوند با صابران است).
چشمانم را بستم. باید صبر میکردم. نباید با عصبانیت پاسخ میدادم. این، امتحانی بود که ایمانم را میسنجید.
به آرامی گفتم:
_ _ _ "دیان، اسلام به ما یاد داده که قبل از قضاوت، تحقیق کنیم. 'فَتَبَيَّنُوا'... اول حقیقت را روشن کن. بعد هر چیزی که خواستی بگو."
نگاهش لحظهای لرزید. شاید انتظار این واکنش را نداشت. شاید فکر میکرد عصبانی میشوم، داد میزنم، اما من یاد گرفته بودم که خشم، راهحل نیست.
درست است مه هم گاهی عصبانی میشم و حرف های نابجا میگم اما چیکار کنم مه کدام بنده خاص الله نیستم که هیچ گناهی را مرتکب نشوم میدانم که لقب گذاشتن بالای مردم خوب نیست میدانم که چندان اخلاق خوبی هم ندارم بعضی وقت خیلی زشت میرم با هرکس اما تا جاییکه بتوانم کوشش میکنم دوری کنم ولی نمیشه حرف های مهسا به یادم آمد که همیشه میگه: اصلاً اخلاقت خوب نیست گاهی خیلی زشت برخورد میکنی تو حافظ قرآن استی تو محجبه استی و برای تو خوب نیست چنین اخلاقی داشته باشی بالایت قضاوت میکنند که یک دختر مذهبی و بعد این اخلاق و این کار ها !
اصلاً خوب نیست.
درست است که حافظ قرآن استم
درست است که مححبه استم.
ولی مه هم بنی آدم هستم
و خطا کار!
آخر من را به قضاوت نابجای مردم چی!
من هم گاهی مرتکب گناه میشوم و این به مذهبی بودن و یا نبودن من اصلاً ربط ندارد.
همه انسانها خطا کارند!
با جدیت تمام گفتم: "ما فقط برای سمینار درس میخواندیم. استاد خودش از ما خواسته بود که این بخش را آماده کنیم.
به یاد که داری انشاءالله؟
دیان چیزی نگفت. یوسف اما آرام پوزخند زد.
_ _ _ "میدانی؟" نگاهش را به دیان دوخت. "او بیشتر از چیزی که فکر میکنی محکم است. اما تو... هنوز یاد نگرفتی که چطور قضاوت نکنی."
دیان چشمانش را بست، نفسش را سخت بیرون داد. حس کردم در حال کشمکش با خودش است.
من دیگر چیزی نگفتم. وظیفهی من این بود که حقیقت را بگویم. قضاوت با او بود. اما در دل، باز هم دعا کردم...
"اللهم أرني الحق حقا وارزقني اتباعه وأرني الباطل باطلا وارزقني اجتنابه"
(خدایا، حق را به من نشان بده تا پیرو آن باشم و باطل را نشان بده تا از آن دوری کنم).
مافیا او هم در اینجا!
دگه چی.
در همین اثنا یکی را دیدم که پنهانی نگاه دارد وقتی متوجه شد که دیدمش زود فرار کرد!
صنف آرام است. من و یوسف روی چوکی نشسته ایم، کتاب تجارت بین ما باز است. برایش توضیح میدادم که چگونه سمینار بدهند. حواسم فقط به درس بود، اما ناگهان، در صنف با شدت باز شد.
از جا پریدم. سرم را بلند کردم و قلبم لحظهای ایستاد.
او بود.
چشمانش برق میزد، اما نه از کنجکاوی یا تعجب، بلکه از چیزی تاریکتر—چیزی که من نمیتوانستم درکش کنم. نگاهش بین من و یوسف چرخید، اخمش عمیقتر شد.
_ _ _ "اینجا چی میکنی؟"
لحنش یخزده است.
پلک زدم، سعی کردم بفهمم که منظورش چیست.
_ _ _ "چی؟"
قدمی جلوتر آمد، سایهاش روی میز افتاد. چشمهایش تیز روی من قفل شدند.
_ _ _ "درس خواندن، ها؟
تو و این؟"
به یوسف اشاره کرد. حالا دیگر کاملاً مشخص بود که اوضاع بدتر از چیزی است که فکرش را میکردم. یوسف، که تا حالا آرام نشسته بود، سرش را بالا گرفت و با لحن محکم گفت:
_ _ _ "ما فقط روی یک پروژهی صنفی کار میکردیم."
پوزخند دیان تیز است.
_ _ _ "پروژه؟
یا چیزی بیشتر؟"
حس کردم خونم به جوش آمد. دستهایم را مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم تا آرام بمانم. اما نتوانستم.
_ _ _ "چه غلطی میکنی؟ ناحق قضاوت نکن!"
اخمهایش در هم رفت، صدایش کمی پایینتر آمد، اما زهر در کلماتش باقی ماند.
_ _ _ "قضاوت؟
من کور نیستم! دیدم که اینجا نشستی، با این،
تنها!"
از عصبانیت به جوش آمدم. از کی تا حالا باید به او توضیح میدادم که با کی حرف میزنم؟
_ _ _ "تو حق نداری اینطور حرف بزنی. من هیچ کار غلطی نکردم!"
چشمانش تنگ شد، لبهایش به خط باریکی تبدیل شد.
_ _ _ "مهم نیست. برای من، این کافیست که ببینم!"
یوسف در کنارم پوزخند زد، دستبهسینه نشست.
_ _ _ "تو خیلی احساساتی برخورد میکنی، مرد! ما واقعاً فقط بالای سمینار کار میکردیم."
نگاه دیان تیز شد.
_ _ _ "تو آرام باش!"
آه کشیدم. سرم را پایین انداختم. نمیدانستم چرا این حرفهایش انقدر ناراحتم میکرد، اما بیشتر از همه، چیزی که مرا عذاب میداد، این بود که او اصلاً نمیخواست بفهمد.
دلم میخواست این سوءتفاهم را حل کنم، اما کلماتم در گلویم گیر کرده بودند. در دل، آیهای از قرآن را که همیشه برای آرامش زمزمه میکردم، به یاد آوردم:
"إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ" (بیگمان، خداوند با صابران است).
چشمانم را بستم. باید صبر میکردم. نباید با عصبانیت پاسخ میدادم. این، امتحانی بود که ایمانم را میسنجید.
به آرامی گفتم:
_ _ _ "دیان، اسلام به ما یاد داده که قبل از قضاوت، تحقیق کنیم. 'فَتَبَيَّنُوا'... اول حقیقت را روشن کن. بعد هر چیزی که خواستی بگو."
نگاهش لحظهای لرزید. شاید انتظار این واکنش را نداشت. شاید فکر میکرد عصبانی میشوم، داد میزنم، اما من یاد گرفته بودم که خشم، راهحل نیست.
درست است مه هم گاهی عصبانی میشم و حرف های نابجا میگم اما چیکار کنم مه کدام بنده خاص الله نیستم که هیچ گناهی را مرتکب نشوم میدانم که لقب گذاشتن بالای مردم خوب نیست میدانم که چندان اخلاق خوبی هم ندارم بعضی وقت خیلی زشت میرم با هرکس اما تا جاییکه بتوانم کوشش میکنم دوری کنم ولی نمیشه حرف های مهسا به یادم آمد که همیشه میگه: اصلاً اخلاقت خوب نیست گاهی خیلی زشت برخورد میکنی تو حافظ قرآن استی تو محجبه استی و برای تو خوب نیست چنین اخلاقی داشته باشی بالایت قضاوت میکنند که یک دختر مذهبی و بعد این اخلاق و این کار ها !
اصلاً خوب نیست.
درست است که حافظ قرآن استم
درست است که مححبه استم.
ولی مه هم بنی آدم هستم
و خطا کار!
آخر من را به قضاوت نابجای مردم چی!
من هم گاهی مرتکب گناه میشوم و این به مذهبی بودن و یا نبودن من اصلاً ربط ندارد.
همه انسانها خطا کارند!
با جدیت تمام گفتم: "ما فقط برای سمینار درس میخواندیم. استاد خودش از ما خواسته بود که این بخش را آماده کنیم.
به یاد که داری انشاءالله؟
دیان چیزی نگفت. یوسف اما آرام پوزخند زد.
_ _ _ "میدانی؟" نگاهش را به دیان دوخت. "او بیشتر از چیزی که فکر میکنی محکم است. اما تو... هنوز یاد نگرفتی که چطور قضاوت نکنی."
دیان چشمانش را بست، نفسش را سخت بیرون داد. حس کردم در حال کشمکش با خودش است.
من دیگر چیزی نگفتم. وظیفهی من این بود که حقیقت را بگویم. قضاوت با او بود. اما در دل، باز هم دعا کردم...
"اللهم أرني الحق حقا وارزقني اتباعه وأرني الباطل باطلا وارزقني اجتنابه"
(خدایا، حق را به من نشان بده تا پیرو آن باشم و باطل را نشان بده تا از آن دوری کنم).
❤9🔥4👍1🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مهسا لبخند شیطانی زده گفت: بلی بلی همینطور است! _ _ _ خوب خیر حالی چی کار داره مره؟ _ _ _ نمیدانم خودت بیا بیبین چی میگه. _ _ _ درست است. رفتم به سمتش! _ _ _ السلام علیکم و رحمةالله. _ _ _ علیکم سلام خوب هستین؟ گفتم: الحمدلله شکر است سلامت باشید. بفرمایید…
یوسف شانه بالا انداخت و دیگر چیزی نگفت. اما من دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. قلبم با سرعت میزد، عصبانیت در رگهایم جریان داشت.
_ _ _ "تو از من بدت می آید، درست؟ پس چرا اهمیت میدهی که من کجا هستم و یا با کی هستم؟"
چیزی در چهرهاش لرزید. یک لحظه کوتاه، شاید حتی کمتر از یک ثانیه، اما دیدم که نگاهش تغییر کرد. اما سریع خودش را جمع کرد.
_ _ _ "من اهمیت نمیدهم. فقط حوصلهی این نمایشهای مسخره را ندارم."
تویی که حتی رخ ات را نمایان نمیکنی بعد اینجا در صنف با یک پسر نامحرم او هم تنها !
اصلاً این انتظار از تو نمیرفت!
با شنیدن این حرف هایش قلبم تیر کشید ولی خم به ابرو نیاوردم بغض گلویم را فشار میدهد اما من نباید گریه کنم بغض خود را قورت داده گفتم: دیان!
متوجه حرف هایت باش معلوم است که به حال نیستی بهتر است بری یک آبی به سر و صورتت بزنی تا حالت جا بيايد!
_ _ _ من کاملاً خوب خوبم.
تلخ خندیدم.
_ _ _ "پس بیرون برو."
یک لحظه مکث کرد. انگار واقعاً داشت فکر میکرد که چه کار کند. بعد، بدون اینکه چیزی بگوید، چرخید و رفت.
در پشت سرش بسته شد.
نفس عمیقی کشیدم، اما دستهایم هنوز میلرزیدند. یوسف خندیده گفت:
_ _ _ "به نظر میرسه که او اصلاً از تو خوشش نمیآید... ولی باز هم مراقبت است."
چیزی نگفتم. فقط به در نگاه کردم. نمیدانستم چرا، اما حس میکردم که این سوءتفاهم... تازه شروع شده است.
طاقت نتوانستم از عقبش رفتم با شتاب!
ولی چرا؟
چرا من باید برای او توضیح بدهم؟
چرا؟
نکند واقعاً...
من دل به این پسر دیوانه داده ام!
نه دگه چی.همین که به سمتش رفتم، نفس عمیقی کشیدم. باید این سوءتفاهم لعنتی را برطرف میکردم. باید توضیح میدادم که چیزی که دیده، آنطور که فکر میکند نیست. اما...
_ _ _ "تو از من بدت می آید، درست؟ پس چرا اهمیت میدهی که من کجا هستم و یا با کی هستم؟"
چیزی در چهرهاش لرزید. یک لحظه کوتاه، شاید حتی کمتر از یک ثانیه، اما دیدم که نگاهش تغییر کرد. اما سریع خودش را جمع کرد.
_ _ _ "من اهمیت نمیدهم. فقط حوصلهی این نمایشهای مسخره را ندارم."
تویی که حتی رخ ات را نمایان نمیکنی بعد اینجا در صنف با یک پسر نامحرم او هم تنها !
اصلاً این انتظار از تو نمیرفت!
با شنیدن این حرف هایش قلبم تیر کشید ولی خم به ابرو نیاوردم بغض گلویم را فشار میدهد اما من نباید گریه کنم بغض خود را قورت داده گفتم: دیان!
متوجه حرف هایت باش معلوم است که به حال نیستی بهتر است بری یک آبی به سر و صورتت بزنی تا حالت جا بيايد!
_ _ _ من کاملاً خوب خوبم.
تلخ خندیدم.
_ _ _ "پس بیرون برو."
یک لحظه مکث کرد. انگار واقعاً داشت فکر میکرد که چه کار کند. بعد، بدون اینکه چیزی بگوید، چرخید و رفت.
در پشت سرش بسته شد.
نفس عمیقی کشیدم، اما دستهایم هنوز میلرزیدند. یوسف خندیده گفت:
_ _ _ "به نظر میرسه که او اصلاً از تو خوشش نمیآید... ولی باز هم مراقبت است."
چیزی نگفتم. فقط به در نگاه کردم. نمیدانستم چرا، اما حس میکردم که این سوءتفاهم... تازه شروع شده است.
طاقت نتوانستم از عقبش رفتم با شتاب!
ولی چرا؟
چرا من باید برای او توضیح بدهم؟
چرا؟
نکند واقعاً...
من دل به این پسر دیوانه داده ام!
نه دگه چی.همین که به سمتش رفتم، نفس عمیقی کشیدم. باید این سوءتفاهم لعنتی را برطرف میکردم. باید توضیح میدادم که چیزی که دیده، آنطور که فکر میکند نیست. اما...
❤🔥10❤5👍1🔥1🕊1😐1
و بالاخره برف🫠❄️
انشاءالله حداقل این بار صبح از خواب که خیستم زمین کاملاً از برف سفید شده باشه😑
چون در این زمستان اصلاً برف درست و حسابی نديديم 😕
انشاءالله حداقل این بار صبح از خواب که خیستم زمین کاملاً از برف سفید شده باشه😑
چون در این زمستان اصلاً برف درست و حسابی نديديم 😕
👍4❤🔥1👏1😐1
گاهی تلخی صبر اذیتتان خواهد کرد؛ اما وقتی جبران شود، دردهایی که دیدهاید را فراموش خواهید.
✍ ادهم شرقاوی
✍ ادهم شرقاوی
❤8🔥1
مَنأَحَبَکَبِصِدْقٍأرْشَدَکَإِلَیﷲ
کسیکهتوراخالصانهدوستداشتهباشد
تورابسویخـداهدایتوراهنماییمیکند
کسیکهتوراخالصانهدوستداشتهباشد
تورابسویخـداهدایتوراهنماییمیکند
🥰9❤1🔥1