چـکـامـهـ زار 🌘📜
453 subscribers
538 photos
75 videos
10 files
349 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لبخند زدم و گفتم: _ _ _ «تا جایی که می‌دانم، بهترین کار خواندن سوره‌ی چهار قل و سوره‌ی بقره است!» لمر نفس راحتی کشید و گفت: _ _ _ «آهان! خودش است! پس هله، شروع کن به خواندن!» لبخند شیطانی زدم و گفتم: _ _ _ «وای، خوب شد گفتین! ورنه مه نمی‌فهمیدم! خودم…
_ _ _"بلی، خود خودش است!"
_ _ _"دیان، تو خودت می‌فهمی که او پسر عادی نیست! پدرش و خودش بزرگ مافیا هستند!"
پوزخند زدم:
"می‌فهمم! ولی تو هم گفته بودی که فقط پدرش کارهای خلاف کرده، و خودش اصلاً به این کارها دست نمی‌زنه، درست میگم؟"
عرش سرش را تکان داد:
"بلی! پدرش هم در قدیم کارهای خلاف می‌کرده، حالا دست کشیده! ولی... نمی‌دانم، اگر کار خلاف نمی‌کنند، پس چطور هنوز مافیا هستند؟!"
نگاهم را به راهرو دوختم:
"مه هم نمی‌فهمم... این قضیه خیلی پیچیده است!"
عرش آهی کشید:
"خب، فعلاً بیا که درس شروع شده، حتماً! و ها! دختره را هم کفری کردی! آرام نمی‌مانه ترا!"
دیان خندید:
"ههه، نمی‌دانم چرا، ولی اذیت کردنش و اینکه حرصش را دربیارم، خیلی لذت داره برایم!"
عرش چپ‌چپ نگاهش کرد:
"رفیق، میگم... عاشق خو نشدی، هه؟!"
نگاهم را سرد کردم:
"عاشق شدن؟ تو بهتر می‌فهمی که مه از عاشق شدن توبه گار شدم! عاشقی دیگر معنی نداره برایم!"
عرش با دقت به من نگاه کرد، معلوم بود که چیزی در ذهنش می‌گذرد. اخم کردم، منتظر بودم چیزی بگوید که بالاخره دهان باز کرد.
_ _ _"باز هم کلثوم متفاوت است با دیگران... متوجه باش مقصد!"
نگاهش کردم، لحنش عجیب بود. گفتم: "می‌فهمم که متفاوت است..." البته که می‌دانستم! مگر می‌شد کلثوم را نادیده گرفت؟
عرش یک لحظه مکث کرد، بعد با کمی تردید ادامه داد: "و ها، یک گپ دگه هم است!"
حس خوبی به حرف‌هایش نداشتم. لحنش آنقدر جدی بود که مستقیم در چشمانش خیره شدم. "چی؟ چیزی شده؟"
عرش نفسش را عمیق بیرون داد. معلوم بود که گفتن این حرف برایش راحت نیست. بالاخره گفت:
_ _ _"خب، راستش... ستاره پیدایش شده!"
برای لحظه‌ای حس کردم زمان متوقف شد. انگشتانم بی‌اختیار مشت شدند.
_ _ _"چی؟ او... دوباره برگشته؟"
عرش سرش را تکان داد. "ها لالایم، نمی‌خواستم بگم برایت، ولی شاید دوباره دانشگاه بیایه. خواستم با خبر باشی!"
چند ثانیه فقط نگاهش کردم. بعد پوزخند زدم، اما هیچ حسی در آن نبود. "خوب کاری کردی..." به سمت درب صنف نگاه کردم و آرام اضافه کردم: "حالا او مهم نیست برایم. بگذار هر غلطی که می‌کند، بکند!"
عرش هنوز هم با تردید به من نگاه می‌کرد. معلوم بود که باور نکرده. اما دیگر نمی‌خواستم درباره‌ی ستاره حرف بزنم. یک‌بار برای همیشه تمام شده بود.
با بی‌حوصله‌گی دستی در موهایم کشیدم. "بریم که درس آغاز شد!"
عرش نفسش را آهسته بیرون داد. "بریم..."
و بعد، وارد صنف شدیم.


---


کلثوم


استاد وارد صنف شد! بعد، دیان و عرش داخل شدند! بعد آنها هم دو نفر جدید! همه‌ی دختران صنف را مات خود کردند! من که اصلاً حوصله نداشتم، پس فقط سرم را پایین انداختم و در کتابم فرو رفتم، بس خلاص!
استاد از شان‌ خواست خود را معرفی کنند. یکی‌شان با صدای بلند گفت: "یوسف فرهمند هستم!"
دیگری هم بعد از او گفت: "آریان رستگار!"
وای، عجب اسم‌هایی!
استاد با جدیت گفت: "خب، خوش آمدید."
درس آغاز شد، اما من اصلاً هوش و حواسم سر جایش نیست. ذهنم پر است از فکرهای آزاردهنده. آخر، مگر با آن کار احمقانه‌ی او، کله‌یابو، می‌توانستم روی درس تمرکز کنم؟
با صدای مهسا از فکر بیرون شدم: "کلثوم، چی شده؟ خوبی؟"
سرم را تکان دادم. "هممم... چیزی نیست، خوبم!"
مهسا دقیق نگاهم کرد، اما چیزی نگفت. فقط با لحنی که نشان می‌داد باور نکرده، زمزمه کرد: "است خو، نمی‌گویی، ولی خیر باشد. حالا متوجه درس باش، استاد چندین بار نگاه داشت به طرفت!"
چشم‌هایم گشاد شدند. "چی؟ راستی؟ دیوانه، پس چرا زودتر نگفتی؟!"
"خیر، دگه حالا گفتم، متوجه باش."
لمر، آهسته گفت: "دخترا، لالایم...
یعنی چیز، استاد به طرف ماها نگاه دارد، متوجه درس باشید!"
در همان لحظه، استاد صدایش را بلند کرد و تیز به ما نگاه کرد:
"شما چوکی آخر! اگر حرف‌های‌تان خیلی مهم است، می‌توانید بیرون از صنف تشریف ببرید و حرف بزنید. اینجا ساعت من را اخلال نکنید!"
یخ کردم. نگاه همه‌ی صنف به سمت ما چرخید. حتی تازه‌واردها هم به ما نگاه کردند.
به طرف مهسا و لمر نگاه کردم خون شان خشک شده!
آهسته نفس کشیدم و از جا بلند شدم. در چشمان استاد نگاه کردم و بدون هیچ تردیدی گفتم:
"خیر، حرف مهمی نبود. بابت اخلال ساعت‌تان معذرت می‌خواهم. بهتر است درس را ادامه دهید تا از این بیشتر ساعت‌تان اخلال نشود!"
سکوت.
صنف در سکوت فرو رفت. حتی استاد هم لحظه‌ای مردد شد.
بی‌تفاوت نشستم. حالا که آرامش برگشته بود، نگاهی به دیان انداختم. او اما با حالتی عجیب به من نگاه می‌کرد، انگار چیزی در ذهنش می‌گذشت که خودم هم نمی‌دانستم چیست...
7🥰2🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لبخند زدم و گفتم: _ _ _ «تا جایی که می‌دانم، بهترین کار خواندن سوره‌ی چهار قل و سوره‌ی بقره است!» لمر نفس راحتی کشید و گفت: _ _ _ «آهان! خودش است! پس هله، شروع کن به خواندن!» لبخند شیطانی زدم و گفتم: _ _ _ «وای، خوب شد گفتین! ورنه مه نمی‌فهمیدم! خودم…
همه مات مانده بودند با این قسم صحبتم، حتی خود این استاد مغرور! از نگاه‌های شان معلوم بود انتظار چنین برخوردی را از من نداشتند. استاد برای لحظه‌ای به من خیره ماند، اما بدون گفتن کلامی دوباره درس را آغاز کرد.
_ _ _"خوب، شما می‌دانید که تجارت در دین اسلام بحث‌های خیلی زیادی دارد!"
صنف در سکوت بود و استاد صحبتش را ادامه داد:
"از جمله بخش‌های مهم تجارت اسلامی
شامل این‌ها می‌شود:"

1. مبانی اسلامی و اصول اخلاقی در تجارت
آشنایی با مفاهیم اسلامی در کسب‌وکار
نقش صداقت، انصاف و عدالت در تجارت
احکام معاملات و قراردادها در اسلام

2. فقه تجاری و قوانین اسلامی
اصول ربا و سود حلال در تجارت
احکام زکات، صدقه و مالیات اسلامی
تجارت حلال و حرام در اسلام

3. رهبری و مدیریت از دیدگاه اسلام
ویژگی‌های یک مدیر موفق از نگاه اسلام
مدیریت اسلامی و تطبیق آن در محیط کسب‌وکار
نقش مسئولیت اجتماعی در تجارت اسلامی

4. اقتصاد اسلامی و سیستم‌های مالی
مقایسه بانکداری اسلامی و بانکداری سودی
اصول مشارکت و سرمایه‌گذاری در اسلام
تأثیر اقتصاد اسلامی در رشد تجارت بین‌المللی


استاد برای لحظه‌ای مکث کرد و بعد پرسید:
"حالا، آیا کسی می‌فهمد که ربا و سود چی هستند؟"
سکوت مطلق صنف را فرا گرفت. انتظار داشتم! بایدم که ساکت بمانند. اینها اصلاً چیزی از دین نمی‌دانند، باز سود و ربا را در جایش بگذار!
چشم‌هایم را چرخاندم، فقط یک دست بالا بود. مال خودم!
استاد نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت:
"بفرمایید، شما جواب بتین بانو؟"
با آرامش گفتم:
"سعیدی... یا هم ام کلثوم."
لبخند استاد عمیق‌تر شد. "چه اسم زیبایی!"
کمی خجالت کشیدم، اما فقط گفتم: "لطف دارید."
"خوب، جواب بده منتظریم!"
نفس عمیقی کشیدم، از جا برخاستم و با صدای بلند شروع کردم به صحبت:
"ربا و سود دو مفهوم اقتصادی و مالی هستند که در اسلام تفاوت زیادی دارند. اسلام ربا را حرام دانسته، اما سود حلال را مجاز شمرده است."

1. ربا چیست؟

"ربا به معنی دریافت سود اضافی در معاملات مالی و قرض‌ها بدون هیچ تلاش یا فعالیت اقتصادی مشروع است. در اسلام، هر نوع سودی که بدون ریسک و زحمت از پول به دست آید، ربا محسوب می‌شود و کاملاً حرام است."

انواع ربا:

1. ربای قرضی:

زمانی که شخصی به دیگری پول قرض می‌دهد و شرط می‌گذارد که باید مقدار بیشتری از آن را پس دهد.
مثال: کسی ۱۰,۰۰۰ افغانی قرض می‌دهد و شرط می‌گذارد که بعد از یک ماه ۱۱,۰۰۰ افغانی بگیرد.

2. ربای معاملی:

زمانی که در معامله کالاهایی که دارای ارزش یکسان هستند، یکی را گران‌تر از دیگری می‌فروشند.
مثال: ۱ کیلوگرام طلا را با ۱.۵ کیلوگرام طلا معامله کنند.


چرا ربا حرام است؟

باعث ظلم و بی‌عدالتی اقتصادی می‌شود.
ثروت را در دست افراد خاص متمرکز می‌کند.
اختلاف طبقاتی را افزایش می‌دهد.
سبب استثمار فقرا توسط ثروتمندان می‌شود.

2. سود چیست؟

"سود به معنی درآمد حاصل از فعالیت اقتصادی مشروع و عادلانه است و اگر مطابق با اصول شرعی باشد، حلال است."

سود حلال شامل:

سود حاصل از سرمایه‌گذاری در یک تجارت مشروع.
سود حاصل از خرید و فروش عادلانه (با توافق طرفین).
شراکت در کسب‌وکار و دریافت سهم منصفانه از سود.

فرق ربا و سود حلال:

"ربا نوعی ظلم اقتصادی است که در اسلام حرام شده است، اما سود اگر با اصول اسلامی و عدالت همراه باشد، حلال است. بنابراین، در تجارت و بانکداری اسلامی روش‌هایی مانند مشارکت، مضاربه، مرابحه و اجاره جایگزین سیستم ربوی شده‌اند."
تمام.
یک لحظه سکوت مطلق شد. احساس کردم تمام صنف به من خیره شده‌اند. حتی استاد هم برای لحظه‌ای سکوت کرد، بعد سرش را تکان داد و لبخند زد.
"ماشاءالله! به صنفی تان خیلی عالی و واضح در مورد ربا و سود حرف زد. تشکر بسیار زیاد، بانو ام کلثوم!"
"خواهش می‌کنم."
استاد نفس عمیقی کشید و دفترش را بست. "خوب، ساعت امروز مان همین‌جا به پایان می‌رسد، ولی روز بعد باز هم صحبت می‌داشته باشیم. در مورد ربا و سود، صنفی تان خیلی عالی توضیح داد، حتی از من هم بهتر! شاید کمی فهمیده باشید فرق این دو را، درست می‌گم؟"
همه‌ی شاگردان سرشان را تکان دادند.
"پس، برای شما کار خانگی میتم. شما ها هر کدام یک گروه را تشکیل می‌تین، فرقی نمی‌کنه چند نفره باشد. هر گروه باید درباره‌ی یکی از موضوعات درس امروز تحقیق کنه و در صنف ارائه بده!"

نگاه‌هایی را حس می‌کردم که از دور روی من قفل شده بودند. نگاهی تیز و عمیق...
دیان!
او هنوز هم به من خیره بود، با آن چشمان که انگار هر حرکتم را تحلیل می‌کرد.


ادامه دارد...
❤‍🔥18👍2👎1🔥1
Forwarded from . (ོܟߺࡄᥫ᭡ࡅ࣪ߺߊ‌‌ܩܢ‌‌𓍼🎀)
قشنگ ترین متنی که امروز خواندم این بود که میگفت🌱‌:


گاهی خدا پنجره ها را میبنده و دَر ها را قفل میکنه و تو فکر میکنی که اون حواسش به تو نیست؛ در صورتی که هوا اون بیرون طوفانیه و خدا فقط داره ازت بیشتر مراقبت میکنه..!
5🔥1👌1
گفتا «ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست»

- ناصرخسرو
3👍1🔥1👏1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
همه مات مانده بودند با این قسم صحبتم، حتی خود این استاد مغرور! از نگاه‌های شان معلوم بود انتظار چنین برخوردی را از من نداشتند. استاد برای لحظه‌ای به من خیره ماند، اما بدون گفتن کلامی دوباره درس را آغاز کرد. _ _ _"خوب، شما می‌دانید که تجارت در دین اسلام بحث‌های…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_سی_و_هشتم
ناشر: #دوشیزه_سادات

استاد نگاهش را روی صنف چرخاند و با صدایی محکم گفت:
_ _ _"گروه‌بندی می‌شوید و روی نقش صداقت، انصاف و عدالت در تجارت کار می‌کنید! یک سمینار است، پس باید دقیق توضیح دهید که این مفاهیم چگونه در دنیای واقعی تأثیر می‌گذارند."
همهمه‌ای در صنف پیچید. بعضی‌ها با اشتیاق درباره‌ی گروه‌بندی حرف می‌زدند، بعضی‌ها هم با ناامیدی سرشان را تکان می‌دادند. استاد ادامه داد:
_ _ _"گروهی که بهتر توضیح دهد و دیگران را بیشتر قانع کند، برنده خواهد شد. اما من گروه برنده را انتخاب نمی‌کنم. خودِ شما رأی می‌دهید! گروهی که نظر همصنفی‌هایش را جلب کند، جایزه‌ای خاص دریافت خواهد کرد. موفق باشید!"
و بعد، استاد از صنف بیرون رفت؛ اما قبل از رفتن چنان خبری داد که همه را شوکه و گیج کرد.
مهسا نفسش را با شدت بیرون داد و رو به مه گفت: "وای کلثوم، اول چی جواب دادی به استاد مغرور! واقعاً فکر کردم حالی از صنف بیرون مان می‌کنه!"
لبخند زدم و شانه بالا انداختم: "خب معلوماتی بود که داشتم، چیز خاصی نگفتم."
لمر با حالتی که انگار باری سنگین روی دوشش افتاده باشد، سرش را پایین انداخت: "حالا بیا و این کار خانه‌گی را پوره کن... افففف!"
خندیدم: "چی شده؟ کار خانه‌گی سختی داده؟"
لمر: "پس چی! حالا چطور گروه تشکیل بدیم؟ با کی؟"
لبخند زدم: "نگران نباش، خودم جور می‌کنم. بیزو لالای گفت مهم نیست چند نفر باشیم."
مهسا: "خب که چی؟"
_ _ _یعنی فقط ما می‌باشیم با هوسی، فریال و فرح.
دیری نگذشت که هر سه‌شان به طرف ما آمدند.
هوسی با انرژی همیشگی‌اش گفت: "سلام علیکم، چطورین نابغه‌ها؟"
لبخند زدم: "وعلیکم السلام، الحمدلله. شما چی حال دارین؟ چرا این‌قدر گم‌گم هستین؟"
فریال چشمک زد: "گم باشیم؟ نه بابا! بدون ما دانشگاه سوت و کور می‌شه!"
همه بلند خندیدیم.
به شوخی گفتم: "فدای اعتماد به سقف ات!"
فریال: "ههه! نه تو خوده فدایی جور نکن، فدایی‌ها زیاد هستن دلت جم!"
_ _ _صحیح است! بریم بیرون، اینجا یک قسم هوا قید است.
همه موافقت کردند و به سمت چمن سبز دانشگاه رفتیم.
مهسا نیشخند زد: "راستی کلثوم، او پسری که دستت را گرفت تا نیفتی، کی بود؟ جن‌واری پیدا شد و دوباره غیب شد!"
اخم کردم: "وای، حالا به یادم آمد! لا حول ولا قوة! لمر، از دست این برادرت حتی نامحرم دستم را گرفت!"
لمر سریع دستانش را بالا برد: "خواهرم، جنگ میان شما دو نفر است، ناحق من یکی را دخیل نساز!"
هوسی با کنجکاوی پرسید: "چی می‌گین؟ داستان از چی قرار است؟ ما پس ماندیم!"
مهسا با هیجان خندید: "وای خواهر، نبودی که ببینی دگه!"
چپ‌چپ نگاه کردم تا دهانش را ببندد. گفتم: "چیزی نشده، فقط برادرِ لمر پای پچلک داد."
اما همه‌شان چنان خنده کردند که میگی چه اتفاقی افتاده!
چشم غره رفتم: "آفرین، خنده کنین بی‌غیرت مردم!"
فرح ناگهان با حیرت زمزمه کرد: "دخترا...!"
همه به سمت او برگشتیم. دهانش باز مانده بود. با تعجب گفتم: "او دختر، بسته کن دهن ته که مگس داخل نشه!"
اما دیدم که همه‌شان به نقطه‌ای خیره شده‌اند.
اخم کردم: "آه، چی شده دگه؟ چی را انقدر با دقت نگاه دارین؟"
هوسی با چشمانی گشاد شده گفت: "تو اونجا را نگاه کن!"
به سمتی که اشاره کرد، نگاه کردم.
راوی:
یوسف و آریان، دو مردی که نگاه‌ها را می‌دزدیدند.
یوسف، چهره‌ای که به راحتی می‌توانست توجه هر کسی را جلب کند. صورتش مثل تندیسی از زیبایی بود؛ چشمانی آبی تیره، نگاهش ترکیبی از بی‌رحمی و قدرت، اما در عمق آن دنیایی از راز نهفته. ابروهای مشکی و ضخیم، پوستی سفید و بی‌عیب، موهای صاف که روی پیشانی‌اش می‌ریخت، و قد بلندی که استایل او را بی‌نقص‌تر می‌کرد.
اما جذابیت یوسف فقط به ظاهرش نبود. رفتار و نگاه مرموزش، در دل هر کسی احساسی از ترس و احترام ایجاد می‌کرد.
موهای مشکی و صافش به‌طور طبیعی به سمت پایین روی پیشانی‌اش می‌ریزند و او را همیشه با ظاهری مرتب و نیکو جلوه می‌دهند، حتی زمانی که در دنیای مافیا به‌دنبال دستورات و تصمیمات خود می‌رود. قدی بلند و استیل بدنی‌اش، که نتیجه سال‌ها ورزش و تمرین‌های سخت است، او را تبدیل به فردی می‌کند که در هر جمعی به‌طور طبیعی توجهات را به خود جلب می‌کند.
با این حال، زیبایی یوسف تنها به ظاهرش محدود نمی‌شود. او با رفتار و نگاه سرد و مرموزش، به‌طور ناخودآگاه در دل افراد احساس ترس و احترام را ایجاد می‌کند. هر کسی که در کنار او باشد، احساس می‌کند که در برابر فردی قدرتمند و بی‌رحم ایستاده است. این زیبایی، برخلاف آنچه که به‌نظر می‌رسد، بیشتر به‌واسطه‌ی دنیای مافیایی‌اش و رفتارهای پیچیده‌اش، باعث ایجاد جذابیتی تاریک و اسرارآمیز می‌شود که هیچ‌کس نمی‌تواند به‌راحتی آن را فراموش کند.
❤‍🔥82🔥1🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
همه مات مانده بودند با این قسم صحبتم، حتی خود این استاد مغرور! از نگاه‌های شان معلوم بود انتظار چنین برخوردی را از من نداشتند. استاد برای لحظه‌ای به من خیره ماند، اما بدون گفتن کلامی دوباره درس را آغاز کرد. _ _ _"خوب، شما می‌دانید که تجارت در دین اسلام بحث‌های…
و اما آریان دوست رفیق شفیق و دست راست یوسف او همچنین از زیبایی هایی که یوسف دارد هیچ کمی ندارد!
قد رسا میشه گفت ورژن دوم یوسف اما کله خراب و مغرور تر از آن!
«یوسف به محوطه دانشگاه هرات وارد شد، همان‌طور که در ذهنش تمام جزئیات را مرور می‌کرد. یک سال از آن روزی که او برای نخستین بار در رستوران دیدارش با کلثوم را به یاد داشت، گذشته بود. حالا تصمیم داشت او را پیدا کند. در این دانشگاه بزرگ، با این همه دانشجو، چطور باید او را شبیه به همان روزها پیدا می‌کرد؟»
«یوسف با دقت در بین دانشجویان قدم می‌زد. نگاهش از کنار هر دانشجویی می‌گذشت تا شاید او را ببیند. و ناگهان، وقتی چشمانش به دختری که از دور در حال صحبت با دوستانش بود، افتاد، قلبش به تندی می‌تپید. همان چشمان روشن و نگاه‌های آرامش را به یاد آورد. این همان کلثوم بود. همان دختری که یک سال پیش او را در رستوران دیده بود و حالا در اینجا، در دانشگاه، دوباره در برابرش ایستاده بود.»

« به آرامی قدم برداشت تا به گروهی که کلثوم در آن ایستاده بود نزدیک شود. اما قلبش هنوز تردید داشت. او که یک سال تمام در دنیای مافیا غرق شده بود، چگونه می‌توانست با دختری مثل کلثوم ارتباط برقرار کند؟ در همین لحظه، کلثوم به سمت او برگشت، چشم در چشم با هم برخورد کردند. یوسف نفسش را حبس کرد و لبخند ملایمی روی لب‌هایش نشست. این اولین بار بود که از نزدیک می‌دیدش بعد یک سال!»
« کلثوم نگاه کوتاهی به یوسف انداخت، اما سریع سرش را پایین انداخت
یوسف با صدای آرام گفت: "سلام، کلثوم فکر نمی‌کردم دوباره اینجا همدیگر را ببینیم." نگاه کلثوم کمی مردد بود، اما در چشمانش چیزی بود که نشان می‌داد او هم در این دیدار چیزی را حس کرده است.»
«یوسف که دیگر به خوبی می‌دانست دنیای مافیا را پشت سر گذاشته و اینجا در دانشگاه تنها یک دانشجوست، تصمیم گرفت از این لحظه استفاده کند. این فرصت برای او گران‌بها بود.»‏
کلثوم:
آه این کیست‌ دگه !
یوسف: بانو میشه چند لحظه صحبت کنیم؟
کلثوم چند لحظه مردد نگاهش کرد، اما سریع سرش را پایین انداخت: "ببخشید، ولی من شما را نمی‌شناسم."
لبخند یوسف محو نشد. مهسا آهسته در گوش کلثوم گفت: "دیوانه، این همان پسر است که دستت را گرفت تا نیفتی!"
کلثوم دوباره به چهره‌ی یوسف نگاه کرد. واقعاً خودش بود؟
یوسف با صدایی آرام گفت: "بله، من بودم. نمی‌شد فقط ایستاده ببینم که می‌افتی."
کلثوم سرش را پایین انداخت: "می‌دانم... تشکر بابت آن کارتان."
یوسف سر تکان داد: "خواهش می‌کنم."
کلثوم که هنوز احساس عجیبی داشت، جدی گفت: "حالا کاری داشتید؟ دوست ندارم دَین کسی بالایم بماند!"
لبخند یوسف عمیق‌تر شد: "هر کاری؟"
کلثوم اخم کرد: "فقط کارهای مشروع!"
یوسف خندید: "خیالت راحت، من هم همین را مدنظر داشتم."
نگاه کلثوم برای لحظه‌ای روی او قفل شد.
همه دانشجویان خیره آن دو نفر هستند!



---



خانه:

لمر: راستی دخترا، از فامیل‌ها احوال دارین؟ همه خوب هستن؟
مهسا: ها، مه خو هر روز با مادرم گپ می‌زنم، امروز هم صحبت کردیم، سلام رساندن برتان!
هر دو گفتیم: وعلیکم‌السلام.
مهسا: از خودت چی، لمر؟ تو هم احوال شان را داری؟
لمر: ها، مادرم هر روز زنگ می‌زنند، از احوال همه ما می‌پرسند. از تو چی، کلثوم؟
کلثوم: ها، مادرم زنگ می‌زنند، از شما هم احوال‌گیری کردند. مریم هم گاهی وقتا مسج می‌کنه.
مهسا: خو خوب است، خی. راستی، از فلوران خبر دارین؟ چطور است؟ نینوگکش چی حال داره؟
لمر: مه دیروز گپ زدم، شکر خوب بود. وای از نینو نگو، اَقه ناز است، نام خدا که نپرس!
گفتم: مه هم امروز صحبت کردم، شکر خوب بود. دیگه اینکه بیزو ناز است! خواهرزاده کی است دیگه!
لمر با شیطنت خندید و گفت: نه عزیز، اشتباه گفتی! باید می‌گفتی، برادرزاده کی است دیگه!
_ _ _ جان جان، بلی! خیر است که رنگ چشم‌هایش طرف تو رفته!
_ _ _ بلی، دیگه از تو هم خیر است که کومه چقریش طرف تو رفته!
_ _ _ صحیح است دیگه، ناز دختر است، الله حفظش کنه!
هر دو تأیید کرده "آمین" گفتیم.
موهایم را باز کردم تا شانه کنم، ولی اصلاً دستم نمی‌رسید!
لمر گفت: بیا که مه برایت شانه کنم، کم جان کنی کن
نیم ساعت است در جنگ هستی با موهایت!
_ _ _ بلا،، دراز است خو، نمی‌شه!
_ _ _ صحیح است، بیا، بیا!
_ _ _ خوبش شانه کن، موی کنک نکنی مه!
مهسا با خنده گفت: حالا وقت وقت تو است، لمر جان! تا می‌تانی قصد‌هایت را بگیر! ههههه!
بالش را به طرفش انداختم، اما خودش را کنار کشید و با خنده گفت: وحشی جان، عیبی ما می‌کنی در این مسافری!
_ _ _ خوبت می‌کنم، جزایت!
❤‍🔥7🥰21🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
همه مات مانده بودند با این قسم صحبتم، حتی خود این استاد مغرور! از نگاه‌های شان معلوم بود انتظار چنین برخوردی را از من نداشتند. استاد برای لحظه‌ای به من خیره ماند، اما بدون گفتن کلامی دوباره درس را آغاز کرد. _ _ _"خوب، شما می‌دانید که تجارت در دین اسلام بحث‌های…
لمر: کلثوم، با این موهای درازت این‌قدر در زحمت هستی، پس چرا قیچی‌شان نمی‌کنی؟
_ _ _ آه، خواهرم! مگر دست خودم است؟
مهسا: قیچی کند؟ مگم که خاله سعادت خودش را قیچی قیچی کند! ههههه!
لمر: چطور؟
گفتم: مادرم خوش نداره و نمی‌گذاره قیچی کنم! از خاطر او، مه هم هیچ نمی‌گم. می‌گه "حالی تو به دل خود نیستی، عروسی که کردی، بعدش دلت که قیچی کردی، دلت که ماندی!"
_ _ _ اوهو هو! عجب قانونی را بالایت گذاشتن! ههههه!
_ _ _ چی بگویی، این مردم را دیگه!
لمر: بیا، موهایت را بافتم، تمام شد.
_ _ _ دیره مننه خوری.
_ _ _ هیله کوم زما گرانی! اینه، پشتو یاد گرفتی بلا!
گفتم: خوب دیگه، کم و بیش در راهش استم!
_ _ _ خو خوب است.
مهسا: دخترا، هوسی مسج کرده، می‌گه آماده شوید، برویم خرید!
گفتم: دوباره چی مست شدین؟ یک‌دقیقه راحت مان بگذارین!
مهسا: کلثوم، یک زدنی بخوری که خودت بگویی آفرین! از وقتی که آمدیم، هیچ جا نرفتیم! خیر است، قبول کن!
_ _ _ نمی‌شه، مه مریض استم، حوصله هم ندارم! دیگه اینکه کار خانه‌گی هم جا در جا مانده! شما بروید.
لمر: نه دیگه، تو هم مریض هستی، نمی‌شه!
_ _ _ عزیز من، این مریضی عادی است. دل تان جم، بروید، خوش بگذرانید! دفعه دیگه، ان‌شاءالله، یکجایی می‌ریم.
_ _ _ ولی...
_ _ _ ولی و اما ندارد! برید، شما آماده شوید، هله! یگان چیز خوب هم برای مه بگیرید!
هر دو "درست است" گفته، رفتند تا آماده شوند.
لا حول ولا قوة! این‌ها را خو گفتم برین، حالی خودم با این درد چی کنم؟ یا الله، خودت خیر مه پیش کن!
مهسا: خب، ما آماده هستیم، ولی کلثوم، تو اصلاً خوب نیستی! به نظرم بهتر است نریم!
_ _ _ نه، دیوانه جان! مه خوب استم، دلتان جم، هله برین، دیگه ناوقت می‌شه سر تان!
لمر: درست است، پس مراقب خود باشی!
_ _ _ چشم، می‌باشم.
مهسا: اففف، کلثوم، سحر هم نیست! او می‌بود، حداقل دل ما جم می‌شد!
_ _ _ ها، نیست، رفته خانه اقارب‌شان. خب، خیر دیگه، چیزی نمی‌شه.
لمر: اگر شد، زنگ بزن! بعد با شیطنت گفت: راستی، بیزو لالایم همسایه است، کاری داشتی، می‌تانی به او رخ کنی! ههههه!
_ _ _ بلا بلاا! حالی، یک سخن خوبش نثارت کرده بودم!
_ _ _ ههههه! خیر دیگه، نکو.
_ _ _ هله برین که اعصابم خراب است!
مهسا: خب، پس ما رفتیم، خدا حافظ.
_ _ _ فی امان الله.

ادامه دارد...
🥰10❤‍🔥6👎51👍1🔥1

دلتنگت خواهند شد، درست وقتی که در پیدا کردن شخصی مثلِ تو شکست می‌خورند.
💔31🥴1💯1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر: کلثوم، با این موهای درازت این‌قدر در زحمت هستی، پس چرا قیچی‌شان نمی‌کنی؟ _ _ _ آه، خواهرم! مگر دست خودم است؟ مهسا: قیچی کند؟ مگم که خاله سعادت خودش را قیچی قیچی کند! ههههه! لمر: چطور؟ گفتم: مادرم خوش نداره و نمی‌گذاره قیچی کنم! از خاطر او، مه هم هیچ نمی‌گم.…
برشی از قسمت آینده:


از درد به خودم می‌پیچم و دستم را روی شکمم فشار می‌دهم. لعنت به این حال! چرا همیشه باید وقتی تنها هستم، این اتفاق بیفتد؟

یک باره، صدای در را می‌شنوم.


چرا رنگت مثل گچ سفید شده؟»


پلک‌هایم را باز کردم. او را دیدم، آستین‌هایش را بالا زده، در سکوت کارهایش را انجام می‌دهد. انگار که هیچ چیز مهم‌تر از این لحظه برایش نبود. دست‌هایش با مهارت چاقو را حرکت می‌داد، گویا سال‌ها تجربه داشت.
17👍2🔥2
Forwarded from . (ོܟߺࡄᥫ᭡ࡅ࣪ߺߊ‌‌ܩܢ‌‌𓍼🎀)
- از من دلخوری؟
+ آره
- دست بردار بابا، من رفیقتم!
+ همینم برام سخت ترش میکنه...
ما هیچوقت از دشمنامون دلخور نمیشیم،
همیشه از کسایی دلت میگیره
که انتظارشو نداری :)
💔5🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر: کلثوم، با این موهای درازت این‌قدر در زحمت هستی، پس چرا قیچی‌شان نمی‌کنی؟ _ _ _ آه، خواهرم! مگر دست خودم است؟ مهسا: قیچی کند؟ مگم که خاله سعادت خودش را قیچی قیچی کند! ههههه! لمر: چطور؟ گفتم: مادرم خوش نداره و نمی‌گذاره قیچی کنم! از خاطر او، مه هم هیچ نمی‌گم.…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_سی_و_نهم
ناشر: #دوشیزه_سادات


آه شکر که رفتن از دست اینا!

از درد به خودم می‌پیچم و دستم را روی شکمم فشار می‌دهم. لعنت به این حال! چرا همیشه باید وقتی تنها هستم، این اتفاق بیفتد؟ چشم‌هایم را می‌بندم و نفس عمیقی می‌کشم. فقط کاش کمی بهتر شود…
یک باره، صدای در را می‌شنوم. کسی آن را هل می‌دهد. با صدای ضعیفی می‌پرسم: «کی است؟»
_ _ _ مه هستم
_ _ _ شما کی هستین؟
_ _ _ دیان!
چشم‌هایم گرد می‌شود. "آه! تو اینجا چی می‌کنی؟"
آهسته دروازه را باز می‌کنم، نگاهم می‌افتد به چهره‌ی جدی‌اش.
_ _ _ "بفرمایید!"
_ _ _ لمر است؟
_ _ _ نه نیست.
_ _ _ پس کجاست؟
اففف مه اینجا از درد میمیرم این را نگاه!
یک بار دگه از درد به خود پیچیدم زود از دیوار محکم گرفتم.
دیان وارخطا گفت: خوب هستی؟
چرا رنگت مثل گچ سفید شده؟»
بی‌حوصله گفتم: « خوبم، مشکل تو نیست.»
دست‌به‌سینه نگاهم می‌کند، ابرو بالا می‌اندازد: «ظاهراً است!
در خانه تنها هستی؟
دیگران کجا هستن؟
_ _ _ خرید کردن رفتن نیستن خانه!
_ _ _ پس ترا با این وضعیت چرا تنها گذاشتن؟
اصلاً خوب نیستی!
لبم را گزیدم، دلم می‌خواست بگویم برو، اما لعنتی دردم بیشتر شد.
"لا حول و لا قوة إلا بالله،... می‌شه بروی لطفاً؟"
_ _ _ "خُردترک جان، لج نکن! بگو چی شده؟ مریض شدی؟ ببرمت داکتر؟"

_ _ _بلی، مریض هستم! ولی این مریضی با رفتن پیش داکتر جور نمی‌شه! حالا لطفاً برو...
ناگهان لبخند شیطنت‌آمیز زد. _ _ _"آهان، پس او مریضی است!"
خدایاااااااا! برای لحظه‌ای حس شرم آمد، ولی زود خود را جمع و جور کردم آخر چرا باید شرمنده باشم؟
در این‌ زمانه از دخترا کرده پسرا بیشتر می‌دانند در این موارد توبه کردیم یا الله!
_ _ _ نکند دوباره شرمیدی؟
لا حول ولا قوة إلا بالله
یا الله صبرر بده!
بی حوصله گفتم: "بیبین، این چیزی نیست که مه شرم کنم! وقتی الله در کتابش ذکر کرده، وقتی پیامبر ما درباره‌اش با همسرش صحبت کرده، مه چرا باید شرم داشته باشم؟
اصلاً هم‌ شرمنده نیستم حالا هم جان عزیزت برو فهمیدی که خوب نیستم پس برو دگه!
ابرو بالا انداخته گفت:" وقتی نمی شرمی پس چرا می‌خواهی مه بروم؟"
دروازه را بازتر کرد و... با زور داخل خانه شد!
_ _ _ هی!
من چی میگم شما چی می‌کنید!
_ _ _ تو برو استراحت کن!
این حرف را گفت و رفت به سمت آشپز خانه!
_ _ _ اونجا می‌خواهی چیکار کنی؟
_ _ _ خُردترک جان گفتم برو استراحت کن!
_ _ _ دست به کمر ایستادم، چشم‌هایم را تنگ کردم: "وقتی یک نامحرم در خانه‌ی مه باشه، چطور راحت استراحت کنم؟"
خونسردانه شانه بالا انداخت: "اختیار داری، پس بیا اینجا بشین."
یا الله لطفاً صبر بده!
چاره نداشتم، ناچار نشستم.
_ _ _ خیلی خوب حالا می‌خواهی چیکار کنی؟
_ _ _ حرف نزن فقط نگاه کن اگر خواستی می‌توانی راحت استراحت کنی تا که غذا آماده میشه!
با تعجب به طرفش دیده گفتم: چی؟
غذا؟
شما مگر غذا پختن بلدی؟
لبخند کجی زد، خیلی مطمئن گفت: "مه خیلی چیزها بلد استم، این که چیزی نیست!"
در دلم گفتم اعتماد به سقفت قابل ستایش است.
_ _ _ خوب حالا چی می‌خواهی بپزی؟
_ _ _ نگفتم حرف نزن؟
_ _ _ خیلی خوب ای بابا.
در خانه خودم بالای خودم امر می‌کند!
به طرفش می‌دیدم از مواد های که آماده ساخته معلوم است می‌خواهد سوپ بپزد!
دلم پیچ می‌خورد و تنم بی‌حال است. چشمانم را بستم و دستم را روی شکمم گذاشتم. حسی نداشتم جز خسته‌گی، جز دردی که مثل موج‌های تند درونم می‌چرخید. نفس عمیقی کشیدم و سرم را به پشتی مبل تکیه دادم. آشپزخانه پر از صداهای آرام است، صدای چاقو که چیزی را روی تخته می‌برید، صدای جلز و ولز روغن، بویش همه فضای آشپز خانه را گرفته!
پلک‌هایم را باز کردم. او را دیدم، آستین‌هایش را بالا زده، در سکوت کارهایش را انجام می‌دهد. انگار که هیچ چیز مهم‌تر از این لحظه برایش نبود. دست‌هایش با مهارت چاقو را حرکت می‌داد، گویا سال‌ها تجربه داشت.
چشم از او گرفتم و نگاهم را به سقف دوختم، اما گوش‌هایم تمام صداها را دنبال می‌کردند. صدای افتادن تکه‌های مرغ در قابلمه، صدای ریختن ادویه‌ها، هم زدن با قاشق چوبی.
دستم را مشت کردم.
چرا داشت این کار را می‌کرد؟ چرا با این دقت؟
چرا حتی یک کلمه هم نمی‌گفت؟
بعد، صدای ریختن آب در قابلمه. بخار آرام بلند شد. لحظه‌ای بعد، در قابلمه را گذاشت. همه چیز آرام شد. سکوتی کوتاه، قبل از اینکه دوباره دست‌به‌کار شود.
بوی سوپ، با هر لحظه‌یی که می‌گذشت، قوی‌تر می‌شد. نگاهم را دوباره به آشپزخانه انداختم. او مرغ‌ها را ریش‌ریش می‌کرد. انگشتانش با مهارت حرکت می‌کردند. بعد، زردک های خرد شده را داخل قابلمه ریخت. رنگ نارنجی‌شان در مایع طلایی‌رنگ سوپ، آرام غوطه‌ور شد.
11🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر: کلثوم، با این موهای درازت این‌قدر در زحمت هستی، پس چرا قیچی‌شان نمی‌کنی؟ _ _ _ آه، خواهرم! مگر دست خودم است؟ مهسا: قیچی کند؟ مگم که خاله سعادت خودش را قیچی قیچی کند! ههههه! لمر: چطور؟ گفتم: مادرم خوش نداره و نمی‌گذاره قیچی کنم! از خاطر او، مه هم هیچ نمی‌گم.…
سوپ کامل می‌شد. در آخر، گشنیز تازه را اضافه کرد. بوی آن، همه‌ی فضا را پر کرد.
درد، هنوز در بدنم می‌چرخید، اما حس کردم کمی آرام‌تر شده‌ام. شاید به خاطر بوی غذا بود. شاید هم… به خاطر کسی که آن را آماده می‌کرد.
لحظاتی بعد، عطر گرم و آشنایی در فضا پیچید. بوی سوپ، نرم و آرامش‌بخش. قلبم کمی آرام گرفت. در حالی که هنوز به دردی که در وجودم می‌پیچید فکر می‌کردم، صدای قدم‌هایش را شنیدم.
_ _ _ "بگیر، داغ است.
آرام بخور."
نگاهم را بالا آوردم. کاسه‌ای از سوپ در دستش است، بخار از روی آن بلند می‌شه. مکث کردم، اما دستم به سوی قاشق رفت. جرعه‌ای خوردم. طعمش گرم و دلنشین است، نرم و سبک، مثل نوازش. گرمایش از گلوی من پایین رفت و آرامی عجیبی به جانم بخشید.
چیزی که فقط یک غذای ساده نمی‌توانست آرامش دهد.
به او نگاه کردم.
هنوز مقابلم نشسته، بی‌آنکه چیزی بگوید. نگاهش را از من نمی‌گرفت.
و من، در آن لحظه، برای اولین‌بار فهمیدم که این کارش… بیشتر از یک آشپزی ساده بود.
چطور است خوشت آمد؟
_ _ _ با تردید گفتم: همم تشکر، خوش‌مزه است! به زحمت شدی."
لبخند زد. "لازم نیست تشکری کنی! شاید روزی جبران کردی!"
چشم‌هایم را می‌بندم و غر می‌زنم: «خدا صبر بده!»
_ _ _ «خدا کمکت نمی‌کنه، ولی من مجبورم کمکت کنم.» یک چوکی کنار مبل می‌کشد و می‌نشیند. «چی لازم داری؟»
از لحنش خوشم نمی‌آید، ولی چاره‌ای ندارم. زیر لب می‌گویم: «فقط آب.»
پوزخند زده گفت «چیزی دیگه؟
مثلاً یک روحیه‌ی بهتر؟»
چپ‌چپ نگاهش می‌کنم. می‌خندد، اما می‌رود که آب بیاورد.
از دست این دل دردی میمیرم یا الله خودت کمک کن!
_ _ _بیا این هم آب!
_ _ _ تشکر!
_ _ _ خواهش.
_ _ _ خب حالا به نظرم‌ بهتر است که بروید لمر شان قرار است بیایند!
_ _ _ خب بیاین که چی؟
می‌ترسی من و ترا در خانه تنها بیبینند؟
یک لا حول زیر لب گفتم.
بعدش بلند گفتم بیبین در حدیثی است که گفته شده: "لَا يَخْلُوَنَّ رَجُلٌ بِامْرَأَةٍ إِلَّا وَثَالِثُهُمَا الشَّيْطَانُ."

ترجمه:

"هیچ مردی با زنی (نامحرم) خلوت نکند،
مگر اینکه سومیِ آن‌ها شیطان خواهد بود."

پس واقعاً نمی‌خواهم شما اينجا باشید در همان اول هم آمدن تان و غذا آماده کردن تان اصلاً خوب نبود ولی خوب حالی چیزی است که شده خیر باشد .
حالی بهتر است بروی خواهشاً!
_ _ _ خیلی خوب خُردترک مه میرم ولی تو تنها می‌مانی اينجا دلت دگه از مه گفتن بود!
_ _ _ تشکر گفتنی تان را گفتین پس حالا وقت خوش. 
_ _ _ آمدیم‌ ثواب کنیم کباب
شدیم.
با این حرفش خنده خود را به زور مهار کردم ورنه مرده بودم از خنده!
خداحافظی کرده برامد از خانه قبل اینکه دروزاه را ببندد گفت: اگر چیزی نیاز داشتی بعد بیا بگو.
_ _ _ هیچ چیز نگفتم کمی مکث کرد دید که چیزی نگفتم زیر زبان چیزی گفته خارج شد.

مهسا: کلثوم کجایی ما آمدیم.
با صدای که به سختی شنیده می‌شد گفتم: اينجا هستم.
هر دو با شوق و ذوق آمدن خریدی را که برایم کرده بودن در اتاقم گذاشتن بعد آمدن در سالن.
مهسا: وای کلثوم خوبی دردت آرام نشده؟
گفتم: نه خوبم الحمدلله حالی آرام کرده.
لمر: در آشپز خانه ظروف بود چیزی پختی برایت؟
چند لحظه مکث کردم که واقعیت را بگم یا نه؟
در اخیر تصمیم گرفتم که حق را بگم!
_ _ _ خوب راستش دیان آمده بود با تو کار داشت گفتم که نیستی در خانه بعدش حال مرا که دید...
خودت می‌دانی که برادرت دیوانه است با زور وارد خانه شد رفت سوپ برایم آماده کرد.
هر دو مات ماندن!
گفتم: بیبینید مه می‌توانستم برای تان دروغ بگم ولی نگفتم چون خواستم چیزی که حق است را بیان کنم.
مهسا: خب خیر بیبینه آفرینش آشپزی را هم یاد داشته هههههه.
لمر: ها دگه پس چی فکر کردی هنوز غذا هایی را که آماده می‌کرد نخوردی!
ولی در این حیرانم که لالایم به هیچ کس آشپزی نمی‌کنه حتی برای ما !
باز برای تو کرده واقعاً عحیب است!
گفتم:  آشپزی که نمی‌کند برای تان از چه با خبر بودی که یاد داره؟
_ _ _ خوب...
به ستاره که غذا می‌پزید دیده بودم و خبر داشتم.
_ _ _ خو خی.
_ _ _ هممم
مهسا: راستی پس این خریطه کاکائو و چپسک را هم دیان خریده؟
در پشت دروازه مانده گی بود!
گفتم: نمی‌دانم.
من میرم بخوابم.
هر دو گفتن درست است.
مهسا از عقب صدا کرده گفت: کلثوم کارخانه گی را چطور کنیم؟
_ _ _ باشد یک کاریش می‌کنم هنوز وقت داریم.
_ _ _ درست است.


دانشگاه‌:


مهسا: کلثوم آقا یوسف با خودت کار دارد.
با خنده گفتم: یک رقم آقا میگی فقط که رئیس چیزی باشد!
_ _ _ ههههه خوب پس چی بگویم دگه بگویم یوسفک کارت دارد؟
_ _ _ ههههه نه بچه بیچاره را یوسفک جور کردی با اون همه زیبایی و عظمتش  البته از نظر و به گفته شما ها چون مه تا حالی حتی درست نديديم اش!
8🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر: کلثوم، با این موهای درازت این‌قدر در زحمت هستی، پس چرا قیچی‌شان نمی‌کنی؟ _ _ _ آه، خواهرم! مگر دست خودم است؟ مهسا: قیچی کند؟ مگم که خاله سعادت خودش را قیچی قیچی کند! ههههه! لمر: چطور؟ گفتم: مادرم خوش نداره و نمی‌گذاره قیچی کنم! از خاطر او، مه هم هیچ نمی‌گم.…
مهسا لبخند شیطانی زده گفت: بلی بلی همینطور است!
_ _ _ خوب خیر حالی چی کار داره مره؟
_ _ _ نمی‌دانم خودت بیا بیبین چی میگه.
_ _ _ درست است.
رفتم به سمتش!
_ _ _ السلام علیکم و رحمةالله.
_ _ _ علیکم سلام خوب هستین؟
گفتم: الحمدلله شکر است سلامت باشید.
بفرمایید با من کاری داشتین؟
_ _ _ خب بلی راستش یک خواهش دارم از تان.
اول میشه درست معرفی شویم؟
گفتم: البته ام کلثوم هستم.
و شما؟
_ _ _ یوسف.
یوسف هستم.
عجب پس نام تو یوسف بوده به طرفش یک نگاهی انداختم قامت رسایش
چشمان آبی
ریش با مو های اصلاح شده
واقعاً که از زیبایی یوسف چیزی کم ندارد سبحان الله!
آه امان از دست این افکار.
زود چشمانم را درویش کردم.
گفتم: خوب خواهش تان؟
_ _ _ اگر امکانش باشد می‌شود در گروه تان من و رفیقم آریان را بگیرید؟
_ _ _ نمی‌دانم خوب بیبینم.
مه یکبار با دوست هایم مشورت کنم بعد میگم برای تان.
_ _ _ درست است پس منتظر تان هستم.
رفتم به ديگران موضوع را گفتم.
همه شان از خدای شان است که مه هم قبول کنم.
مهسا از خوشحالی بالا پایین می‌پرید!
بعد گفت: کلثوم ما همه ما قبول داریم تو هم قبول کن لطفاً بعدش هم یوسف و آریان ماشاءالله زیبا رو و خوشتیپ هستن اینطوری فایده می‌رسانند برای ما همه دخترا به ما رأی خواهند داد هههههه.
_ _ _ بلا بلا با این افکار تان.
آه نمی‌دانم قبول کنم یا نه!
هوسی: بیبین کلثوم اگر نظر ما را خواهان استی ما قبول داریم چون زهره هم در گروه دیان است با چند نفرش!
ناگهان تنم یخ شد. چرا؟ نمی‌دانم...
یعنی چی؟ نکند مه...
حسود شدم؟
نه دیگه! چی؟
زهره در گروه دیان است
بعد چرا مه با شنيدن اين حرف ....
در افکارم با خود کلنجار می‌رفتم که با صدای لمر از افکارم خارج شدم.
لمر: آهای کلثوم کجایی؟
قبول میکنی یا نه بچه بیچاره مثل مظلوم ها نگاه دارد.
گفتم ها قبول می‌کنم.
ولی آیا این از سر عصبانيت بود؟
یا حسودی؟
یا اینکه ....
آه حالا هر چی رفتم سمت یوسف گفتم: درست است در گروه ما استین با رفیقت!
_ _ _ تشکر بسیار زیاد میشه عادی با هم صحبت کنیم یعنی از شما و این گپ ها بگذریم خودت فقط یوسف بگو من را.
اول تعجب کردم ولی خوب ناچار گفتم: درست است.
_ _ _ پس مه هم می‌توانم با نام خودت را خطاب کنم؟
کمی فکر کردم مشکلی ندارد حتی اسم همسران و دختران پیامبر مان را همه می‌دانند.
بعدش اسم مه هم اسم دختر پیامبر مان است گفتم:
بلی می‌توانید کلثوم بگویید!
با لبخند گفت: درست است کلثوم.
و ها مه در مورد این سیمینار خیلی نمی‌دانم اگر شما کمک کنی خوش میشم!
_ _ _ درست است مشکلی نیست یکجا کار می‌کنیم بالایش.
پس بهتر است صنف برویم چون فعلاً خالی است اونجا کمی تمرین کنیم.
_ _ _ درست است.

ادامه دارد...
15❤‍🔥1🔥1
نظریات تان را در مورد رمان بنويسيد
دلچسب است برای تان آیا؟
تمایل به خواندنش دارید؟

پس این dislike 👎 ها به چی خاطر است
6❤‍🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
نظریات تان را در مورد رمان بنويسيد دلچسب است برای تان آیا؟ تمایل به خواندنش دارید؟ پس این dislike 👎 ها به چی خاطر است!؟
با دیدن و خواندن نظریات تان واقعاً خیلی خیلی خوشحال شدم و انرژی گرفتم!🫠
حتی فکرشه نمی‌کردم این رمان هم مثل رمان های ناشناس که همه می‌شناسیم
و یا مثل رمان قلب رویین زیبا و دلچسب باشد!‌
گر چی دروغ چرا فکرشه می‌کردم چون‌ کم زحمت نکشیدیم بالایش!🫣

ولی بازم خوشحالم که برتان جالب است☺️


ممنون تک‌تک تان عزیزانم❤️

خوشحالم که در کنارم هستین الهی بمانید همیش در این کانال 😁🙃

کانال و کلبه خودتان🤗
10❤‍🔥2🥰1
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
5❤‍🔥1🔥1😁1
"اللّهُمَّ بِاسْمِكَ أَمُوتُ وَأَحْيَا"* 
ترجمه: 
«خدایا، به نام تو می‌میرم و زنده می‌شوم.»


شب که میخابید دعا خواب رو بخوانید
چون خواب برادر مرگ است !🖤

#شب_بکام
8🔥2❤‍🔥1