چـکـامـهـ زار 🌘📜
452 subscribers
539 photos
75 videos
10 files
364 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
هوسی خندید و گفت: _ _ _ پس عالی است. راستی بکس چیزی هم یاد داری؟ لبخند مرموزی زدم و گفتم: _ _ _ هممم... هوسی چشم‌هایش را گرد کرد و گفت: _ _ _ وای وای! پس باید از تو ترسید، خانم محجبه! با خنده گفتم: _ _ _ نه، استغفرالله! من نمی‌خواهم مردم از من بترسند.…
لمر با خنده اضافه کرد: "ها! فقط یکم آزار دادن خوش می‌ده! ههههههه!"
"بلا بلا! مه می‌گم پای پچلک بخورین در وقت راه رفتن!"
لمر: "الااا چطور؟ دعای بد داره؟ خدا نکنه!" و دوباره خندید.
واقعاً که با عجب دیوانه‌هایی دوست شده بودم! بعد از کلی شوخی، بالاخره رسیدیم.
"دل‌تان نمی‌شود که از موتر پایین شوین؟"
مهسا نگاهی به اطراف انداخت: "رسیدیم؟"
"بلی، بانوی من."
لمر به سمتی اشاره کرد: "اونجا را ببینید! یک پسر از خانه بیرون شد."
نگاه کردم و گفتم: "خوب، حالا باید به همان سمت بریم؟"
مهسا گفت: "ها، ببین! خود فرح هم بیرون شد."
"هممم... دیدم."
مهسا خندید: "راستی کلثوم، چطور شد که نقاب‌ات را نزدی؟"
"همین‌طوری. به جایش ماسک گرفتم، ولی الله کند پشیمان نشوم!"
لمر خندید: "نمی‌شی، دلت جم! جمع ما خو دخترانه است، کدام نامحرم نداره، باز اگر بود هم که خیر است! حجابت درست است، خیر است که چهره‌ی زیبایت را دیدن! هههههه!"
"بلا بلا! خنده کن بی‌غیرت! اوقدر سال پنهان کردم، باز حالی خیر باشه؟!"
وارد خانه که شدیم، با تعجب گفتم: "وای، این خانه نیست، کاخ است! معلوم می‌شه که از پولدارهای هرات هستند."
هوسی با هیجان گفت: "وای، چی شدین؟ چرا انقدر دیر کردین؟"
با لبخند گفتم: "از دست این دو عالی‌جناب! مه گناه ندارم."
هر دو با اخم به طرفم نگاه کردند. با خنده شانه بالا انداختم و گفتم: "چی شده؟ مگر دروغ میگم؟"
مهسا با چهره‌ای حق‌به‌جانب گفت: "نه عزیزم، دروغ نیست! فقط یادت رفت که خود عالی‌جناب، ما را به زور روان کرد تا حجاب کنیم، حالا هم تقصیر را گردن ما می‌اندازد!"
یک خنده‌ی جانانه کردم و گفتم: "اولاً، تقصیر به گردن تان بود، مه نینداختم! دوماً، شما کم شیطنت نکردین!"
فریال که از خنده ریسه رفته بود، گفت: "مهسا، بهتر است آرام باشی، چون کلثوم را بند انداخته نمی‌توانی!"
با خنده گفتم: "میگن بلای جان، بلبل زبانش است! چطور کنیم دگه؟"
همه از ته دل خندیدند و فضای اتاق پر از شادی شد.
فرح که هنوز لبخند بر لب داشت، گفت: "خوب دخترا بیایم با یکی معرفی کنم شمار!!"
همه با کنجکاوی به او نگاه کردیم. حالا دیگر مشخص بود که یک اتفاق جالب در پیش است...
همه‌ی ما با کنجکاوی به فرح نگاه کردیم. مهسا چشم‌هایش را ریز کرد و با لبخند شیطنت‌آمیز گفت:
"اوف، فرح جان، کی را می‌خواهی معرفی کنی؟ نکند داماد آینده‌ات را؟"
همه به خنده افتادیم، اما فرح چشم‌هایش را چرخاند و گفت:
"اوه، بس کنین! خیلی هم جدی‌ است، قرار است با یکی از دوستا مه آشنا شوید. حالا بیاین، نیایین شرمنده می‌شم!"
لمر آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد:
"امیدوارم باز کسی نباشه که بخواهد برای ما نصیحت بخواند!"
با خنده آرامی بازویش را نیشگون گرفتم و گفتم:
"تو فقط بیا ببینیم چه کسی است، بعداً می‌توانی غر بزنی!"
فرح جلوتر رفت و ما هم به دنبال او وارد سالنی دیگر شدیم. سالن بزرگ و شیک بود، با دکوراسیون مدرن و رنگ‌های گرم. در گوشه‌ی اتاق، دختری قد بلند و زیبایی ایستاده!
11🔥2👏2❤‍🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر با خنده اضافه کرد: "ها! فقط یکم آزار دادن خوش می‌ده! ههههههه!" "بلا بلا! مه می‌گم پای پچلک بخورین در وقت راه رفتن!" لمر: "الااا چطور؟ دعای بد داره؟ خدا نکنه!" و دوباره خندید. واقعاً که با عجب دیوانه‌هایی دوست شده بودم! بعد از کلی شوخی، بالاخره رسیدیم.…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_سی_و_ششم
ناشر: #دوشیزه_سادات

از حق نگذریم، تا حالا به این زیبایی کدام دختری را ندیده بودم! حتی از ماهانا هم زیادتر زیبا هست.
دختر به آرامی طرف ما آمد تا احوال‌پرسی کند. من و مهسا بی‌درنگ از جا برخاستیم، اما وقتی که چهره‌های لمر، هوسی و فریال را دیدم، تعجب کردم! خشم در چشمانشان موج می‌زد.
دختر نزدیک شد، با لحن آرامی گفت:
_ _ _ «سلام! خوب هستین؟»
ما همه با لبخند جوابش را دادیم، بعد فرح گفت:
_ _ _ «دخترا، ایشان ستاره است! دختر کاکایم و رفیق نزدیکم.»
بعد، رو به ستاره کرده، ادامه داد:
_ _ _ «ستاره، تو که لمر، فریال و هوسی را می‌شناسی، نه؟ فکرم نکنم از خاطرت رفته باشه!»
ستاره با لبخند خفیفی سرش را تکان داد و گفت:
_ _ _ «نه جانم، چطور فراموش کنم؟!»
پس اینا قبلاً همدیگر را می‌شناختن! اما چرا این‌قدر عصبانی معلوم می‌شدن، والله اعلم!
فرح نگاهش را طرف من و مهسا چرخاند و گفت:
_ _ _ «این کلثوم است و این هم مهسا.»
ستاره با لبخند محجوبانه‌ای گفت:
_ _ _ «خوش شدم که از آشنایی با شما.»
بعد، مستقیم به من نگاه کرد و افزود:
_ _ _ «زیاد در باره‌ات از فرح شنیده‌ام.»
با تعجب و خنده جواب دادم:
_ _ _ «تشکر! اما ما صرف دو روز می‌شه که همدیگر را دیده‌ایم!»
ستاره با خنده گفت:
_ _ _ «بله، اما از دیروز که وارد افغانستان شده‌ام، فرح یک‌سره از شماها قصه می‌کند! مخصوصاً از تو.»
لبخند زدم و با شوخی گفتم:
_ _ _ «ان‌شاءالله که حرفای خوب گفته باشه!»
فرح خندید و گفت:
_ _ _ «ای بابا! شما کجا و صفت بد کجا؟!»
مهسا هم خندید و گفت:
_ _ _ «خدا رحم کند! ههههه!»
لحظه‌ای بعد، مهسا با کنجکاوی پرسید:
_ _ _ «راستی، گفتی که تازه دیروز آمده‌ای افغانستان، نه؟»
ستاره سرش را تکان داد:
_ _ _ «بله.»
مهسا با دقت پرسید:
_ _ _ «از کدام کشور؟»
ستاره یک دم به لمر و فریال نگاه کرد، بعد سرش را پایین انداخت و با کمی تأمل گفت:
_ _ _ «راستش… از روسیه.»
چی؟! روسیه؟!
ستاره آهی کشید و ادامه داد:
_ _ _ «چند سال پیش، برای یک پروژه‌ی کاری به روسیه رفتم، اما حالا برگشته‌ام.»
یک‌باره، لمر که تا آن لحظه آرام بود، با صدای خشنی گفت:
_ _ _ «چرا حالا برگشتی، هه؟ اصلاً چرا رفتی که حالا برگردی؟ می‌فهمی که برادرم دیان چی کشید؟!
برایت اهمیت داشت؟!»
دیان؟!
چشمان ستاره از اشک پر شد، لبانش لرزید و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت:
_ _ _ «م… م… من واقعاً پشیمانم. به همین خاطر برگشتم.»
لمر با تمسخر پوزخندی زد و گفت:
_ _ _ «هه! می‌گه پشیمان است! هوسی، فریال، شما چیزی ندارین که به این دختر بی‌وفا و ابله بگویین؟!»
هوسی با لحن تلخی گفت:
_ _ _ «آخر ما چی بگوییم به کسی که یک‌باره داخل زندگی ما آمد، همه چیز را درهم شکست، بعد هم غیب شد؟!»
فریال مستقیم به چشمان ستاره زل زد و گفت:
_ _ _ «چرا برگشتی؟ برگشتی که باز زندگی ما را برهم بزنی؟ او کسی که به خاطرش دیان را رها کردی چی شد، هه؟ او هم ترکت کرد، نه؟! خوب شد… حقت بود!»
ستاره، که دیگر خودش را کنترول کرده نمی‌توانست، با گریه گفت:
_ _ _ «من… من به خاطر شماها برگشتم! چون دلم برایتان تنگ شده بود… چون واقعاً پشیمانم! من فریب آن آدم احمق را خوردم… نادانی کردم… لطفاً ببخشید!»
اشک‌هایش را پاک کرد و با التماس گفت:
_ _ _ «بیایید مثل قبل دوستای صمیمی باشیم… ما جز همدیگر، کسی را نداشتیم!»
هوسی با پوزخند گفت:
_ _ _ «اووه! اون قدیما بود دختر جان! حالا نمی‌بینی؟ ما از تو بهتر و باوفاتر پیدا کرده‌ایم! کسی که برعکس تو، راه راست و غلط را به ما نشان می‌دهد…»
چی؟! این ستاره کی بود؟! دیان چه گذشته‌ای همراهش داشت؟!
با تعجب گفتم:
_ _ _ «یک لحظه! می‌شود یکی برایم بگوید که اینجا چی جریان دارد؟!»
لمر، بدون این‌که طرفم ببیند، گفت:
_ _ _ «کلثوم، فعلاً از اینجا برویم، لطفاً!»
حالت‌های همه‌شان دگرگون شده بود، انگار چیزی در درونشان درهم شکسته بود. دانستم که حالا جای بحث نیست، پس گفتم:
_ _ _ «درست است، بیایید برویم!»
فرح که هنوز گیج بود، با اعتراض گفت:
_ _ _ «من هیچ چیزی نفهمیدم! هنوز غذا هم نخورده بودیم، حالا همین‌طور می‌رین؟!»
هوسی لبخند کوچکی زد و گفت:
_ _ _ «فرح جان، زیاد ممنون از دعوتت. ان‌شاءالله دفعه‌ی بعد مهمان من می‌شین. در ضمن، جزئیات را از دختر کاکای عزیزت بپرس! فعلاً خداحافظ.»
همگی خداحافظی کردیم و از خانه بیرون شدیم. وقتی برگشتم، نگاهم به ستاره افتاد که در یک گوشه ایستاده بود، با چهره‌ای غمگین و دلی شکسته.
❤‍🔥8🔥2👏21👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر با خنده اضافه کرد: "ها! فقط یکم آزار دادن خوش می‌ده! ههههههه!" "بلا بلا! مه می‌گم پای پچلک بخورین در وقت راه رفتن!" لمر: "الااا چطور؟ دعای بد داره؟ خدا نکنه!" و دوباره خندید. واقعاً که با عجب دیوانه‌هایی دوست شده بودم! بعد از کلی شوخی، بالاخره رسیدیم.…
لمر به او نزدیک شد، نگاه سنگینی برایش انداخت و با لحنی تهدیدآمیز گفت:
_ _ _ «بهتر است که این بار به لالایم نزدیک نشوی… وگرنه برایت بد می‌شه!»
ستاره سر جایش مات ماند!
با دیدن چهره‌ی درهمش، دلم به حالش سوخت… اما هنوز
نمی‌دانستم که حق با کیست!
_ _ _ «خیلی خوب! لمر، نمی‌خواهی بگویی که قصه‌ی این ستاره از چی قرار است؟»
لمر نگاهی به ما انداخت، یک لحظه مکث کرد، بعد با لحنی که پر از خشم بود، گفت:
_ _ _«می‌گویم برای تان... راستش، چند سال قبل، دیان لالایم و این ستاره خیلی سخت عاشق همدیگر بودند! لالایم واقعاً زیاد دوستش داشت، اما این ستاره‌ی احمق یک روز بدون این‌که به کسی خبر بدهد، ناپدید شد! لالایم مثل دیوانه‌ها در به در دنبالش می‌گشت، تا این‌که بالاخره فهمید با یک پسر دیگر به روسیه رفته!
لالایم قبلاً یک آدم خیلی خوب بود، اما بعد از این کار ستاره، کاملاً تغییر کرد. یک آدمی شد که هیچ‌کس او را نمی‌شناخت! پدرم، برای این‌که کمی وضعیتش بهتر شود، او را به خارج از کشور فرستاد. چند مدت آنجا بود، بعد که حالش بهتر شد، دوباره برگشت. حالا این ستاره‌ی ابله برگشته! خدا کند که خودش را به لالایم نشان ندهد، وگرنه کارش تمام است!»
از شنیدن این قصه‌ی لمر، واقعاً متعجب شدم! کمی فکر کردم و بعد با کنجکاوی پرسیدم:
_ _ _ «یعنی لالایت تا هنوز عاشقش است؟»
لمر با قاطعیت گفت:
_ _ _ «نه دگه چی! لالایم خیلی وقت است که او را فراموش کرده و سخت ازش متنفر است!»
_ _ _ «تو چطور ستاره را می‌شناسی؟»
_ _ _ «خوب، پدرم با پدرش رفیق است. این‌ها هم دوستای دوران کودکی بودند! پدرم با همه‌ی پدرهای رفیق‌های دیان دوست است!»
مهسا که تا حالا آرام بود، با شیطنت گفت:
_ _ _«آهان!
ولی هر چی باشد، عشق جوانی‌هایش است! باز ببین این ستاره چقدر مقبول است! ولا مه هم اگر پسر می‌بودم، دل می‌دادم برایش! هههههه!»
با خنده در شانه‌اش زدم و گفتم:
_ _ _ «تو یکی خو هیچ آدم نشدی!»
مهسا خود را مغرور گرفته و با لحن نمایشی گفت:
_ _ _ «عزیز من، فرشته‌ها مگر آدم می‌شوند؟ هه!»
لمر هم خندید و گفت:
_ _ _ «آه که این اعتماد به سقفِ تو، ما را کشته! ههههه!»
گفتم:
_ _ _ «ها، از این اعتماد به سقف هم نیست! آهسته آهسته به اعتماد به بام رفته، بعد به هوا و فضا هم انتقال خواهد کرد!»
خانه پر شد از خنده‌های ما! خوب شد که حال و هوای لمر کمی عوض شد با این شوخی‌های مهسا! حداقل در یک چیز به درد می‌خورد!
---
شب شد و همه به استراحت رفتند.
با صدای موسیقی از خواب پریدم! ساعت کنار تخت را نگاه کردم: از دو‌ی شب گذشته بود! ولی این صدای موسیقی از کجا می‌آمد؟
از اتاق بیرون شدم و صدا را تعقیب کردم. آهسته و محتاطانه رفتم، تا این‌که باز هم مقابل دروازه‌ی آپارتمان روبه‌رو رسیدم!
در همین وقت، سر و کله‌ی مهسا و لمر پیدا شد. مهسا با وحشت گفت:
_ _ _ «کلثوم! تو در این نصف‌شب اینجا چی کار می‌کنی؟!»
لمر هم با تعجب پرسید:
_ _ _ «راست می‌گه! چی شده؟ چرا اینجایی؟»
گفتم:
_ _ _ «شما هم این صدای موسیقی را می‌شنوین؟»
مهسا با سر تایید کرد:
_ _ _ «ها! مه هم به خاطر همین صدا بیدار شدم!»
لمر با دقت گوش داد و گفت:
_ _ _ «خوب، حالا از کجا می‌آید این صدا؟»
به طرف همان آپارتمان اشاره کردم و گفتم:
_ _ _ «از اینجا!»
هر دو با تعجب گفتند:
_ _ _ «اینجا؟! اینجا خالی بود، چطور حالی؟!»
شانه بالا انداختم و گفتم:
_ _ _ «مه هم نمی‌دانم، ولی حالا معلوم است که کسی اینجا زندگی می‌کند!»
مهسا، که از چهره‌اش ترس معلوم بود، با لکنت گفت:
_ _ _ «م…م… مه ترسیدیم! بریم لالا حارث را بیدار کنیم!»
گفتم:
_ _ _ «نه، نمی‌شه! خودم حلش می‌کنم!»
لمر با اخم گفت:
_ _ _ «می‌خواهی چی کار کنی؟»
لبخند زدم و گفتم:
_ _ _ «خوب معلوم دار است دگه! می‌روم، مثل آدم تک‌تک می‌زنم، ببینم کی بیرون می‌شود!»
مهسا با وحشت گفت:
_ _ _«می‌گم، اگر کدام جن چیزی باشد، چی؟!»
خندیدم و گفتم:
_ _ _ «دیوانه شدی؟ جن اینجا چی کار می‌کنه! باز گوسفند جان، تا حالا کدام جن را دیدی که آهنگ بشنوه؟ ههههه!»
مهسا با خنده گفت:
_ _ _ «مه اصلاً جن ندیدیم، شکر! ههههه!»
لمر با ترس گفت:
_ _ _ «خیلی خوب، حالا که می‌خواهی این کار را کنی، پس چهار قل را بخوان دگه! تو باش، یک سوره‌ی دگه هم بود برای جن‌ها… کدام سوره بود؟!»
با دست زدم به سرم و گفتم:
_ _ _ «هی خدا دگه! الله هدایت‌تان کند! شرم است که این گپ را نمی‌فهمین!»
لمر با قیافه‌ی حق‌به‌جانب گفت:
_ _ _ «خوو، چیز است! می‌دانم، ولی حالا از دست ترس فراموشم شده وی! خوب، تو بگو ملا صاحب، کدام سوره بود؟»
10❤‍🔥3👏2👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر با خنده اضافه کرد: "ها! فقط یکم آزار دادن خوش می‌ده! ههههههه!" "بلا بلا! مه می‌گم پای پچلک بخورین در وقت راه رفتن!" لمر: "الااا چطور؟ دعای بد داره؟ خدا نکنه!" و دوباره خندید. واقعاً که با عجب دیوانه‌هایی دوست شده بودم! بعد از کلی شوخی، بالاخره رسیدیم.…
لبخند زدم و گفتم:
_ _ _ «تا جایی که می‌دانم، بهترین کار خواندن سوره‌ی چهار قل و سوره‌ی بقره است!»
لمر نفس راحتی کشید و گفت:
_ _ _ «آهان! خودش است! پس هله، شروع کن به خواندن!»
لبخند شیطانی زدم و گفتم:
_ _ _ «وای، خوب شد گفتین! ورنه مه نمی‌فهمیدم! خودم از قبل خواندم، دلتان جمع باشد!»
مهسا دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
_ _ _ «خا، خیر که خواندی! حالا هم خیر است، فقط چهار قل را بلند بخوان، شف کن، بعدش تک‌تک بزن!»
با خنده گفتم:
_ _ _ «آه، امان از دست شماها!»
مهسا و لمر با لحن مظلوم گفتند:
_ _ _ «خیر است، لطفاً!»
چشمانم را چرخاندم و گفتم:
_ _ _ «خیلی خوب! می‌خوانم!»
شروع کردم به خواندن چهار قل، همین‌طور که می‌خواندم، آرام آرام به دروازه نزدیک شدم. دستم را بلند کردم تا تک‌تک کنم…
اما قبل از این‌که تک‌تک کنم، دروازه باز شد!
دروغ چرا، ترسیدم! اما خودم را کنترول کردم.
دروازه باز شد… و من با دیدن شخص مقابل مات ماندم!
دگه چی؟! اینجا هم تو؟!
_ _ _ «آه، نه دگه!»
دیان!
چشمان دیان از تعجب گشاد شده بود. از قیافه‌اش معلوم بود که اصلاً خبر نداشت ما اینجا زندگی می‌کنیم!
با دقت به هر سه تای ما نگاه کرد و گفت:
_ _ _ «شما؟! اینجا؟! اصلاً شما اینجا چی کار می‌کنید؟!»
به طرف مهسا و لمر دیدم، هر دو شوکه شده بودند!
پس خودم دست به کار شدم و محکم گفتم:
_ _ _ «ما اینجا زندگی می‌کنیم! شما اینجا چی کار می‌کنید؟!»

ادامه دارد...
11❤‍🔥3🔥1🥰1
امشب دو قسمت تقدیم تان🤭🫣🫠
❤‍🔥73🔥1
یک عزیزی سخت با دیان دشمن است!😐🙄😕😂
😁5🔥1
با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی
ای دوست همچنان دلِ من مهربان توست

#سعدی

برای دوست و رفیق های بی وفا !
4👏2🔥1
یک سوال دارم ازتان 🙄
نظرتان در مورد رمان های افغانی چیست؟!
همه‌پاسخ بدهید.😊
2
Forwarded from . (ོܟߺࡄᥫ᭡ࡅ࣪ߺߊ‌‌ܩܢ‌‌𓍼🎀)
امیدهای
ما،
در
نومیدی‌
مان
جوانه
می‌زنند.
4
یک سوال دیگر‌هم‌ازتان دارم 😁
بنظرتان من چجور شخصیتی دارم ؟
یعنی فکر میکنین چجور دختری استم!؟
👎1
خب شب‌تان‌به زیبایی قلب مهربان‌تان
الله حافظ 🫶🏼🫠
اگر سوال‌هایم بی‌مورد بود معذرت 😁❤️
2👎1
#تاریخ فاتح بزرګ اسلام #حضرت‌خالد بن ولید

- قسمت دوم -

صبح، نور طلایی خورشید بر شن‌های گرم مکه تابیده بود. اما درون خانه‌ی ولید بن مغیره، سایه‌ی وقار و قدرت همچنان حکم‌فرما بود. خالد، پسر خردسال این خاندان، در ناز و نعمت بزرگ می‌شد، اما او به زندگی اشرافی علاقه‌ای نداشت. برخلاف کودکان دیگر، بازیچه‌های گران‌قیمت او را شاد نمی‌کردند؛ بلکه داستان‌های جنگجویان، شمشیرها و نبردها ذهن او را به خود مشغول کرده بودند.

یک شب، خالد در حیاط کاخ نشسته بود. ماهِ درخشان، نوری نقره‌ای بر زمین می‌ریخت، و نسیم خنک شبانه، سکوت محیط را دل‌نشین‌تر کرده بود. کنار او، یکی از جنگجویان قدیمی قریش نشسته بود. مردی که در بسیاری از نبردها حضور داشت، شمشیری کهنه در کنار زانوانش قرار داده بود.

"پسرجان، می‌دانی که پدرانت چگونه با شمشیرهایشان می‌جنگیدند؟" جنگجو با لبخندی زیرکانه گفت و شمشیرش را آرام از غلاف بیرون کشید.

خالد با چشمانی درخشان به انعکاس نور بر تیغه‌ی شمشیر نگاه کرد. قلبش تندتر می‌زد، هیجان در وجودش شعله‌ور شده بود.

"من هم روزی این شمشیر را در دست خواهم گرفت!" خالد با اطمینان گفت.

مرد جنگجو خندید. "شمشیر را در دست گرفتن آسان است، اما نگاه داشتنش دشوار! تنها کسی که هرگز پشت به دشمن نمی‌کند، لیاقت حمل این شمشیر را دارد!"

خالد سکوت کرد، اما این کلمات در اعماق وجودش حک شدند. از آن شب، اندیشه‌ی جنگ و شمشیر هرگز او را رها نکرد.

درون کاخ، ولید بن مغیره، همراه با بزرگان قریش، درباره‌ی مسائل مهم قبیله گفتگو می‌کرد. اما ناگهان، از جای خود برخاست و به سوی در قدم برداشت.

"خالد کجاست؟" او با صدایی محکم از یکی از غلامان پرسید.

"در حیاط، سرورم!" غلام پاسخ داد.

ولید آهسته اما با وقار، به سوی حیاط رفت. وقتی پسرش را دید، در چشمان او جرقه‌ای از جسارت و عطش قدرت را یافت.

"خالد!" او با لحنی جدی صدایش زد.

خالد فوراً ایستاد.

"می‌دانم که به جنگ فکر می‌کنی، اما بدان که جنگ فقط شمشیر نیست، پسرم! جنگ، شجاعت، خرد و صبر می‌خواهد. تو باید نام قریش را با افتخار حفظ کنی، نه فقط با شمشیر، بلکه با عقل و تدبیر!"

خالد در سکوت گوش داد. او هنوز کودک بود، اما شجاعتش فراتر از سنش بود. آینده، مسیرش را برای او آماده می‌کرد، و این مسیر، مسیری بود که تاریخ را تغییر خواهد داد.


(در قسمت بعدی: نخستین تجربه‌ی خالد، روحیه‌ی جنگجوی جوان، و نشانه‌های ظهور یک فرمانده بزرگ!)
2
بگذارین برتان روشن کنم عزیزان‌دل.!
وقتی که رمان نشر نشد یعنی برای دوشیزه سادات مشکلی پیش آمده و نمیتوانند انلاین شون بهتر است درک کنین اونها هم فقط کارشان رمان نشر کردن نیست خیلی کار‌های دیگر هم دارن‌که باید برسن پس صبور باشید تا خودشان بیایند.!😊
10🥴3💯2🤣2👎1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜 pinned «بگذارین برتان روشن کنم عزیزان‌دل.! وقتی که رمان نشر نشد یعنی برای دوشیزه سادات مشکلی پیش آمده و نمیتوانند انلاین شون بهتر است درک کنین اونها هم فقط کارشان رمان نشر کردن نیست خیلی کار‌های دیگر هم دارن‌که باید برسن پس صبور باشید تا خودشان بیایند.!😊»
🥰5👎1🔥1😐1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لبخند زدم و گفتم: _ _ _ «تا جایی که می‌دانم، بهترین کار خواندن سوره‌ی چهار قل و سوره‌ی بقره است!» لمر نفس راحتی کشید و گفت: _ _ _ «آهان! خودش است! پس هله، شروع کن به خواندن!» لبخند شیطانی زدم و گفتم: _ _ _ «وای، خوب شد گفتین! ورنه مه نمی‌فهمیدم! خودم…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_سی_و_هفتم
ناشر: #دوشیزه_سادات


با چهره‌ای متعجب گفت:
"مه هم اینجا زندگی می‌کنم!"
این بار مه هم هنگ کردم!
لمر با کنجکاوی پرسید:
"لالا، خودت اینجا زندگی می‌کنی؟"
_ _ _"ها جان لالا.
_ _ _ راستش ما فکر می‌کردیم اینجا کسی زندگی نمی‌کنه!"
_ _ _"هممم... راستش مه اینجا را از قبل خریده بودم!"
_ _ _"آهان..."
نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:
_ _ _"این چه حالی است که اینجا انداختین، آن هم نصف‌شب؟!"
_ _ _"کدام حال؟"
_ _ _"همین موسیقی... و ها راستی، این دود از چه است؟!"
کمی دقت کردم، اوه اوه! اینجا را ببین! پس این دود، قلیون است!
وقتی دید دارم خانه‌اش را دید می‌زنم، دروازه را بیشتر بست و گفت:
_ _ _"خوب، پسرا هستن، از خاطر از او..."
ابرویم را بالا انداختم:
_ _ _"که چی؟ از خاطر او باز موسیقی را این‌قدر بلند می‌مانید؟ آن هم در این نصف‌شب؟!"
_ _ _"خیلی خوب، مه جورش می‌کنم. شما حالی برین خواب شوین، بعداً گپ می‌زنیم!"
بدون اینکه چیزی دیگر بگم، راه خود را گرفتم و رفتم خانه. لمر و مهسا هم چیزی نگفتن و وارد خانه شدند.


---


صبح روز بعد
_ _ _"او مردم! زود شوین ای بابا! کشتین ام! پوهنتون میرین یا فیشن تون؟!"
_ _ _"اینه، آمدیم!"
_ _ _"الهی شکر!"
مهسا غر زد:
"خیلی خوب، کم اکت کن! بریم که ناوقت شده!"
_ _ _"ها، هم ناوقت می‌کنین، هم طلب کار هستین!"
لمر با خنده گفت:
"وای نه، خب بریم که بیشتر ناوقت نشه!"
_ _ _"خیلی خوب، بریم!"
سوییچ موتر را گرفتم، بند کرمچ‌های سفیدم را بستم و حرکت کردیم.

---

در صنف

"ندیدین گفتم که ناوقت شده؟ حالا بیا و پوره کن!"
مهسا اخم کرد:
"اه کلثوم! کشتی ما خو! زود برو که داخل صنف شویم!"
_ _ _"خیلی خوب."
داخل صنف شدیم. همه‌ی محصلین وقت آمده بودن! از زهره و گروهش گرفته تا دیان و رفیق‌هایش. اما هوسی با فریال و فرح نبودن.
چوکی‌های اول؟ ها! مثل همیشه این کله‌یابوها وقت بند انداخته بودن! ولی اصلاً برم مهم نبود، همین‌طور راه راست را گرفتم که برم و در چوکی آخر بنشینم.
تا که...
پایم در پای کسی که از قصد پیش کرده بود، گیر کرد!
همه‌چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد. داشتم می‌افتیدم که یک پسر دیگر سریع دستم را گرفت! ورنه دهن و بینی‌ام یکی شده بود!
وقتی درست ایستادم، حتی به پسری که نجاتم داده بود نگاه هم نکردم! سریع ازش فاصله گرفتم و با عصبانیت به سمت دیان حمله کردم.
_ _ _"متوجه هستین که چی کار کردین؟! هه؟!"
نفس عمیق کشیدم. می‌خواستم با بدترین حرف‌ها حالش را جا بیارم، ولی...

این آیه در ذهنم آمد:

(وَقُل لِعِبَادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ... إِنَّ الشَّیْطَانَ کَانَ لِلْإِنسَانِ عَدُوًّا مُّبِینًا)
( و به بندگانم بگو که سخنی را بگویند که بهترین باشد، زیرا شیطان میان آنان فساد می‌افکند؛ بی‌گمان، شیطان دشمن آشکار انسان است. )

آه، یا الله... فقط به خاطر خودت چیزی نمی‌گم! ورنه...
بلند گفتم:
"بیبینید، شکر بکش که مه نه اینجا چیزی میگم تان و نه هم کاری می‌کنم! اما خیال تان آسوده نباشه، بعداً جزای این کار تان را میتین!"
دیان؟ داشت دهن باز مانده به کسی در آن سمت نگاه می‌کرد!
نگاه کردم، پسر مثل روح از صنف خارج شد. به دنبالش دیان هم با عجله بیرون رفت!
همه‌ی صنف مات ماندند و به من نگاه کردند. من هم سرم را بالا گرفتم و به چوکی اخیر رفتم.
لمر و مهسا هم بدون کلامی کنارم نشستند. می‌دانستند اعصابم خراب است، پس فقط سکوت اختیار کردند.


---


دیان – بیرون از صنف
با صدای بلند صدا کردم:
_ _ _"صبر کن! هی!"
پسر ایستاد و نیم‌نگاهی به من انداخت.
_ _ _"بفرما، کاری داشتی؟"
دیان چپ‌چپ نگاهش کرد:
"تو آشنا هستی برایم!"
"همچنین!"
"تو همانی هستی که..."
"بلی، آقای دیان، خودم هستم! همان که یک سال قبل در رستورانت ملاقات کرده بودیم!"
چشمانم را تنگ کرده گفتم:
"تو اینجا چی کار می‌کنی؟"
پسر با لبخند مرموزی گفت:
"فکر نمی‌کنم نیازی به توضیح دادن باشه! به مرور زمان خودت می‌فهمی... آهسته آهسته!"
"فعلاً هم وقت خوش! درس شروع میشه، برو که غیر حاضر نشی!"
دستم را مشت کردم اما چیزی نگفتم. فقط نگاهم را به زمین دوختم.
عرش:
"دیان، لالایم، چی شده؟ او بچه کی بود؟"
نفسم را محکم بیرون دادم.
"اففف، عرش، نپرس..."
_ _ _"دیان! مثل آدم بگو چی شده؟
چرا انقدر حالت دگرگون شده؟"
دندان روی هم ساییده گفتم:
"همانی بود که یک سال قبل در رستورانت دیده بودمش!"
عرش با تعجب گفت:
"همانی که گفته بودی تحقیق کنم؟!"
4👍3🥰2🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لبخند زدم و گفتم: _ _ _ «تا جایی که می‌دانم، بهترین کار خواندن سوره‌ی چهار قل و سوره‌ی بقره است!» لمر نفس راحتی کشید و گفت: _ _ _ «آهان! خودش است! پس هله، شروع کن به خواندن!» لبخند شیطانی زدم و گفتم: _ _ _ «وای، خوب شد گفتین! ورنه مه نمی‌فهمیدم! خودم…
_ _ _"بلی، خود خودش است!"
_ _ _"دیان، تو خودت می‌فهمی که او پسر عادی نیست! پدرش و خودش بزرگ مافیا هستند!"
پوزخند زدم:
"می‌فهمم! ولی تو هم گفته بودی که فقط پدرش کارهای خلاف کرده، و خودش اصلاً به این کارها دست نمی‌زنه، درست میگم؟"
عرش سرش را تکان داد:
"بلی! پدرش هم در قدیم کارهای خلاف می‌کرده، حالا دست کشیده! ولی... نمی‌دانم، اگر کار خلاف نمی‌کنند، پس چطور هنوز مافیا هستند؟!"
نگاهم را به راهرو دوختم:
"مه هم نمی‌فهمم... این قضیه خیلی پیچیده است!"
عرش آهی کشید:
"خب، فعلاً بیا که درس شروع شده، حتماً! و ها! دختره را هم کفری کردی! آرام نمی‌مانه ترا!"
دیان خندید:
"ههه، نمی‌دانم چرا، ولی اذیت کردنش و اینکه حرصش را دربیارم، خیلی لذت داره برایم!"
عرش چپ‌چپ نگاهش کرد:
"رفیق، میگم... عاشق خو نشدی، هه؟!"
نگاهم را سرد کردم:
"عاشق شدن؟ تو بهتر می‌فهمی که مه از عاشق شدن توبه گار شدم! عاشقی دیگر معنی نداره برایم!"
عرش با دقت به من نگاه کرد، معلوم بود که چیزی در ذهنش می‌گذرد. اخم کردم، منتظر بودم چیزی بگوید که بالاخره دهان باز کرد.
_ _ _"باز هم کلثوم متفاوت است با دیگران... متوجه باش مقصد!"
نگاهش کردم، لحنش عجیب بود. گفتم: "می‌فهمم که متفاوت است..." البته که می‌دانستم! مگر می‌شد کلثوم را نادیده گرفت؟
عرش یک لحظه مکث کرد، بعد با کمی تردید ادامه داد: "و ها، یک گپ دگه هم است!"
حس خوبی به حرف‌هایش نداشتم. لحنش آنقدر جدی بود که مستقیم در چشمانش خیره شدم. "چی؟ چیزی شده؟"
عرش نفسش را عمیق بیرون داد. معلوم بود که گفتن این حرف برایش راحت نیست. بالاخره گفت:
_ _ _"خب، راستش... ستاره پیدایش شده!"
برای لحظه‌ای حس کردم زمان متوقف شد. انگشتانم بی‌اختیار مشت شدند.
_ _ _"چی؟ او... دوباره برگشته؟"
عرش سرش را تکان داد. "ها لالایم، نمی‌خواستم بگم برایت، ولی شاید دوباره دانشگاه بیایه. خواستم با خبر باشی!"
چند ثانیه فقط نگاهش کردم. بعد پوزخند زدم، اما هیچ حسی در آن نبود. "خوب کاری کردی..." به سمت درب صنف نگاه کردم و آرام اضافه کردم: "حالا او مهم نیست برایم. بگذار هر غلطی که می‌کند، بکند!"
عرش هنوز هم با تردید به من نگاه می‌کرد. معلوم بود که باور نکرده. اما دیگر نمی‌خواستم درباره‌ی ستاره حرف بزنم. یک‌بار برای همیشه تمام شده بود.
با بی‌حوصله‌گی دستی در موهایم کشیدم. "بریم که درس آغاز شد!"
عرش نفسش را آهسته بیرون داد. "بریم..."
و بعد، وارد صنف شدیم.


---


کلثوم


استاد وارد صنف شد! بعد، دیان و عرش داخل شدند! بعد آنها هم دو نفر جدید! همه‌ی دختران صنف را مات خود کردند! من که اصلاً حوصله نداشتم، پس فقط سرم را پایین انداختم و در کتابم فرو رفتم، بس خلاص!
استاد از شان‌ خواست خود را معرفی کنند. یکی‌شان با صدای بلند گفت: "یوسف فرهمند هستم!"
دیگری هم بعد از او گفت: "آریان رستگار!"
وای، عجب اسم‌هایی!
استاد با جدیت گفت: "خب، خوش آمدید."
درس آغاز شد، اما من اصلاً هوش و حواسم سر جایش نیست. ذهنم پر است از فکرهای آزاردهنده. آخر، مگر با آن کار احمقانه‌ی او، کله‌یابو، می‌توانستم روی درس تمرکز کنم؟
با صدای مهسا از فکر بیرون شدم: "کلثوم، چی شده؟ خوبی؟"
سرم را تکان دادم. "هممم... چیزی نیست، خوبم!"
مهسا دقیق نگاهم کرد، اما چیزی نگفت. فقط با لحنی که نشان می‌داد باور نکرده، زمزمه کرد: "است خو، نمی‌گویی، ولی خیر باشد. حالا متوجه درس باش، استاد چندین بار نگاه داشت به طرفت!"
چشم‌هایم گشاد شدند. "چی؟ راستی؟ دیوانه، پس چرا زودتر نگفتی؟!"
"خیر، دگه حالا گفتم، متوجه باش."
لمر، آهسته گفت: "دخترا، لالایم...
یعنی چیز، استاد به طرف ماها نگاه دارد، متوجه درس باشید!"
در همان لحظه، استاد صدایش را بلند کرد و تیز به ما نگاه کرد:
"شما چوکی آخر! اگر حرف‌های‌تان خیلی مهم است، می‌توانید بیرون از صنف تشریف ببرید و حرف بزنید. اینجا ساعت من را اخلال نکنید!"
یخ کردم. نگاه همه‌ی صنف به سمت ما چرخید. حتی تازه‌واردها هم به ما نگاه کردند.
به طرف مهسا و لمر نگاه کردم خون شان خشک شده!
آهسته نفس کشیدم و از جا بلند شدم. در چشمان استاد نگاه کردم و بدون هیچ تردیدی گفتم:
"خیر، حرف مهمی نبود. بابت اخلال ساعت‌تان معذرت می‌خواهم. بهتر است درس را ادامه دهید تا از این بیشتر ساعت‌تان اخلال نشود!"
سکوت.
صنف در سکوت فرو رفت. حتی استاد هم لحظه‌ای مردد شد.
بی‌تفاوت نشستم. حالا که آرامش برگشته بود، نگاهی به دیان انداختم. او اما با حالتی عجیب به من نگاه می‌کرد، انگار چیزی در ذهنش می‌گذشت که خودم هم نمی‌دانستم چیست...
7🥰2🔥1