Forwarded from 𝑫𝒓. 𝑯𝒊𝒎𝒂𝒕
#تاریخ فاتح بزرگ اسلام، #حضرتخالد بن ولید🥰
- قسمت اول -
شب آرام آرام بالهای تاریک خود را بر شنهای مکه گسترده بود. در خانههای بزرگان قریش، مشعلها روشن بودند، اما کاخ ولید بن مغیره بیش از همه نورانی بود. درون آن کاخ، اتاقی که زنی در حال زایمان بود، پر از هیجان و اضطراب شده بود. خدمتکاران آهسته با هم زمزمه میکردند، زنان گرد هم جمع شده بودند و صدای قدمهای سریع قابلهها سکوت نیمهشب را میشکست.
در همان لحظات، ناگهان صدای یک زن از اتاق زایمان بلند شد:
"تبریک میگویم! پسری به دنیا آمد!"
همهمهای در سراسر خانه پیچید. غلامان و خادمان از شادی لبخند زدند، زنان با نگاههایشان خبر خوش را به یکدیگر منتقل کردند. پشت در، پیرمردی که ریشی سپید داشت، لبخند بر لبانش نشست. او شتابان خود را به درون خانه رساند. همه میدانستند که این کودک عادی نیست، چرا که خونِ یکی از بزرگان قریش در رگهایش جریان داشت.
قابله که نوزاد را در پارچهای سفید پیچیده بود، او را آرام در آغوش مادرش گذاشت.
در این میان، مردی بلندقد و پرابهت، با نگاههایی پر از فکر، در میانهی حیاط ایستاده بود. او کسی نبود جز ولید بن مغیره، بزرگ خاندان، کسی که نامش در میان قریش با شکوه و قدرت همراه بود.
وقتی خبر به او رسید، چشمانش درخشید. آهسته قدم برداشت و به سمت اتاق رفت. قابله، کودک را به او نشان داد. نوزاد دستان کوچکش را حرکت داد، گویی که میخواست دنیا را تسخیر کند.
"نام او را خالد میگذارم…" ولید با صدایی محکم گفت. "او هیچگاه شکست نخواهد خورد!"
آن شب، تقدیر، سرنوشت مردی را نوشت که روزی لرزه بر اندام امپراتوریهای بزرگ خواهد انداخت. مردی که با شمشیرش، تاریخ را دگرگون خواهد کرد.
📌شمشیر و سرنوشت 📕
- قسمت اول -
شب آرام آرام بالهای تاریک خود را بر شنهای مکه گسترده بود. در خانههای بزرگان قریش، مشعلها روشن بودند، اما کاخ ولید بن مغیره بیش از همه نورانی بود. درون آن کاخ، اتاقی که زنی در حال زایمان بود، پر از هیجان و اضطراب شده بود. خدمتکاران آهسته با هم زمزمه میکردند، زنان گرد هم جمع شده بودند و صدای قدمهای سریع قابلهها سکوت نیمهشب را میشکست.
در همان لحظات، ناگهان صدای یک زن از اتاق زایمان بلند شد:
"تبریک میگویم! پسری به دنیا آمد!"
همهمهای در سراسر خانه پیچید. غلامان و خادمان از شادی لبخند زدند، زنان با نگاههایشان خبر خوش را به یکدیگر منتقل کردند. پشت در، پیرمردی که ریشی سپید داشت، لبخند بر لبانش نشست. او شتابان خود را به درون خانه رساند. همه میدانستند که این کودک عادی نیست، چرا که خونِ یکی از بزرگان قریش در رگهایش جریان داشت.
قابله که نوزاد را در پارچهای سفید پیچیده بود، او را آرام در آغوش مادرش گذاشت.
در این میان، مردی بلندقد و پرابهت، با نگاههایی پر از فکر، در میانهی حیاط ایستاده بود. او کسی نبود جز ولید بن مغیره، بزرگ خاندان، کسی که نامش در میان قریش با شکوه و قدرت همراه بود.
وقتی خبر به او رسید، چشمانش درخشید. آهسته قدم برداشت و به سمت اتاق رفت. قابله، کودک را به او نشان داد. نوزاد دستان کوچکش را حرکت داد، گویی که میخواست دنیا را تسخیر کند.
"نام او را خالد میگذارم…" ولید با صدایی محکم گفت. "او هیچگاه شکست نخواهد خورد!"
آن شب، تقدیر، سرنوشت مردی را نوشت که روزی لرزه بر اندام امپراتوریهای بزرگ خواهد انداخت. مردی که با شمشیرش، تاریخ را دگرگون خواهد کرد.
📌شمشیر و سرنوشت 📕
❤3👍3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
هوسی خندید و گفت: _ _ _ پس عالی است. راستی بکس چیزی هم یاد داری؟ لبخند مرموزی زدم و گفتم: _ _ _ هممم... هوسی چشمهایش را گرد کرد و گفت: _ _ _ وای وای! پس باید از تو ترسید، خانم محجبه! با خنده گفتم: _ _ _ نه، استغفرالله! من نمیخواهم مردم از من بترسند.…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_سی_و_پنجم
ناشر: #دوشیزه_سادات
راوی:
دفتر بزرگ و کمنور، با دیوارهایی از چوب تیره، بوی سنگین عطر تلخ پسر مافیا را در خود محصور کرده بود. در این فضای سنگین، تنها صدای ضربهی انگشتان او روی میز چوبی، سکوت را میشکست. نگاه سرد و نافذش به پنجرهای دوخته شده بود که بیرونش تنها تاریکی شب گسترده بود. اما در ذهنش، دنیای دیگری در جریان بود؛ دنیایی که در آن، دختری با حجابی استوار، همهچیز را تسخیر کرده بود.
یک سال پیش، در رستوران، وقتی برای اولین بار او را دید، حتی با اینکه چهرهاش درست پیدا نبود، دلش به لرزه افتاد. از آن لحظه، هیچ تصویری جز او در ذهنش باقی نمانده بود.
ناگهان، در با صدایی خفیف و بیهشدار باز شد. آریان، مرد وفادار و دست راست یوسف، داخل شد. حضورش همیشه بیصدا بود، اما همین که پا به اتاق گذاشت، فضا به طرز عجیبی سنگینتر شد. او با احترام کت مشکیاش را صاف کرد و با صدایی آرام اما مطمئن گفت:
"رئیس، او را پیدا کردیم."
یوسف نگاهش را از پنجره گرفت و به آریان دوخت. چشمانش همچنان سرد و بیاحساس بود، اما در عمق آنها، شعلهای از هیجان روشن شده بود. لبهایش کمی بالا رفت، اما این لبخند تنها برای آریان بود، کسی که سالها در کنارش مانده بود.
"کجاست؟" صدایش آرام اما پر از تنش بود؛ تنشی که تنها آریان درک میکرد.
آریان قدمی جلوتر آمد و با لحنی دقیق پاسخ داد:
"در هرات، دانشگاه اداره و تجارت."
یوسف چشمانش را بست و لحظهای سکوت کرد. احساسات مختلف در وجودش در هم پیچیدند—هیجان، رضایت، حتی ترس. اما ناگهان همهچیز برایش روشن شد. لبهایش آرام تکان خوردند و لبخندی نیمهتمام روی صورتش نشست.
"بسیار خوب. همهچیز آماده است. به زودی به هرات میروم."
آریان سری تکان داد و به سمت در رفت، اما قبل از خروج مکث کرد. چشمانش پر از تردید بود.
"رئیس، مطمئنید؟ این حرکت ممکن است اوضاع را پیچیدهتر کند. شاید بهتر باشد صبر کنید، یا... کلاً دست بکشید."
یوسف نگاهش را ثابت به او دوخت.
"نه، آریان. یک سال است که به دنبال او هستم. حالا وقت اقدام است. تو میگویی دست بکشم؟ امکان ندارد."
آریان با کمی تردید سری تکان داد و بیرون رفت. یوسف دوباره به پنجره خیره شد. تاریکی شب را مینگریست، اما در ذهنش، آیندهای روشنتر از همیشه نقش بسته بود.
"این تمام چیزی است که باید انجام دهم. حالا، باید آماده شوم."
از کنار پنجره کنار رفت و به میز برگشت. در ذهنش، یک نقشهی دقیق ترسیم شده بود. به زودی، همهچیز تغییر میکرد.
---
کلثوم:
"اووو مردم! زود شوید که ناوقت شد! نمیدانم چی میکنید، هیچ خلاصی ندارد فیشنتان!"
لمر با شیطنت خندید و گفت: "اینه مه آمادهام، آماده آماده! چطور شدیم؟"
"مثل همیشه زیبا، پشک جانم!" خندیدم.
"بلا بلا، باز تو مرا پشک گفتی؟"
"ها خو! چیزی که هستی جانکم!"
"متأسف استم برت."
چشمکی زدم و گفتم: "نباش، ضرر دارد برت!"
مهسا در حالی که چادرش را مرتب میکرد، گفت: "مه هم آمادهام، بریم."
نگاهشان کردم و گفتم: "واه واه واه! دگه چی؟ شما با همین سر و وضع میرین؟"
هر دو اول به هم نگاه کردند، بعد دوباره خودشان را برانداز کردند.
مهسا گفت: "خو چی شده دگه؟"
"حجابهایتان کجاست؟"
مهسا لبهایش را کج کرد: "وای کلثوم، نکو دگه! حالی در موتر میریم و میآییم، موتر هم که شیشه سیاه است، دگه چی میگی؟"
چشمهایم را ریز کردم: "به من مربوط نمیشود! یا آدمواری حجاب میکنین، یا هم مه با شما جایی نمیآیم! نقطه، پایان، خط."
هر دو کفری شدند، اما بالاخره چادرهایشان را درست کردند و برگشتند.
با لبخند گفتم: "بیبینید چقدر زیبا شدین! باز اونجا که رفتین، میتانین دور کنین حجابتان را."
چشم غرهای نثارم کردند و حرکت کردیم. در آینه نگاهی به خودم انداختم. پیراهنی بلند و بنفش به تن داشتم، چادرم را مرتب سر کردم و یک فیشن ملایم زدم. خیلی زیبا شده بودم! عطر ملایمی روی مچ دست و گردنم زدم، کیف و عینکم را برداشتم و از خانه بیرون رفتم.
مهسا پرسید: "فرح برایت لوکیشن فرستاده؟ که حالی گم نشیم!"
"ها، فرستاده. دونت تشویش!"
بعد از مدتی سکوت، با جدیت گفتم: "بیبینین، مه هرچی که میگم، به خوبی خودتان است. بعد از این، وظیفهی مه فقط گفتن است. عمل کردنش به خودتان مربوط است!"
هر دو شروع کردند به قهقهه زدن. اخمهایم را درهم کشیدم: "چی گپ است؟ یکدفعهای میورداریتان؟"
مهسا با خنده گفت: "نه، فقط خواستیم کمی حرصت را در بیاریم، ورنه ما خود ما الحمدلله از همه چیز خبر داریم، خیالت راحت!"
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_سی_و_پنجم
ناشر: #دوشیزه_سادات
راوی:
دفتر بزرگ و کمنور، با دیوارهایی از چوب تیره، بوی سنگین عطر تلخ پسر مافیا را در خود محصور کرده بود. در این فضای سنگین، تنها صدای ضربهی انگشتان او روی میز چوبی، سکوت را میشکست. نگاه سرد و نافذش به پنجرهای دوخته شده بود که بیرونش تنها تاریکی شب گسترده بود. اما در ذهنش، دنیای دیگری در جریان بود؛ دنیایی که در آن، دختری با حجابی استوار، همهچیز را تسخیر کرده بود.
یک سال پیش، در رستوران، وقتی برای اولین بار او را دید، حتی با اینکه چهرهاش درست پیدا نبود، دلش به لرزه افتاد. از آن لحظه، هیچ تصویری جز او در ذهنش باقی نمانده بود.
ناگهان، در با صدایی خفیف و بیهشدار باز شد. آریان، مرد وفادار و دست راست یوسف، داخل شد. حضورش همیشه بیصدا بود، اما همین که پا به اتاق گذاشت، فضا به طرز عجیبی سنگینتر شد. او با احترام کت مشکیاش را صاف کرد و با صدایی آرام اما مطمئن گفت:
"رئیس، او را پیدا کردیم."
یوسف نگاهش را از پنجره گرفت و به آریان دوخت. چشمانش همچنان سرد و بیاحساس بود، اما در عمق آنها، شعلهای از هیجان روشن شده بود. لبهایش کمی بالا رفت، اما این لبخند تنها برای آریان بود، کسی که سالها در کنارش مانده بود.
"کجاست؟" صدایش آرام اما پر از تنش بود؛ تنشی که تنها آریان درک میکرد.
آریان قدمی جلوتر آمد و با لحنی دقیق پاسخ داد:
"در هرات، دانشگاه اداره و تجارت."
یوسف چشمانش را بست و لحظهای سکوت کرد. احساسات مختلف در وجودش در هم پیچیدند—هیجان، رضایت، حتی ترس. اما ناگهان همهچیز برایش روشن شد. لبهایش آرام تکان خوردند و لبخندی نیمهتمام روی صورتش نشست.
"بسیار خوب. همهچیز آماده است. به زودی به هرات میروم."
آریان سری تکان داد و به سمت در رفت، اما قبل از خروج مکث کرد. چشمانش پر از تردید بود.
"رئیس، مطمئنید؟ این حرکت ممکن است اوضاع را پیچیدهتر کند. شاید بهتر باشد صبر کنید، یا... کلاً دست بکشید."
یوسف نگاهش را ثابت به او دوخت.
"نه، آریان. یک سال است که به دنبال او هستم. حالا وقت اقدام است. تو میگویی دست بکشم؟ امکان ندارد."
آریان با کمی تردید سری تکان داد و بیرون رفت. یوسف دوباره به پنجره خیره شد. تاریکی شب را مینگریست، اما در ذهنش، آیندهای روشنتر از همیشه نقش بسته بود.
"این تمام چیزی است که باید انجام دهم. حالا، باید آماده شوم."
از کنار پنجره کنار رفت و به میز برگشت. در ذهنش، یک نقشهی دقیق ترسیم شده بود. به زودی، همهچیز تغییر میکرد.
---
کلثوم:
"اووو مردم! زود شوید که ناوقت شد! نمیدانم چی میکنید، هیچ خلاصی ندارد فیشنتان!"
لمر با شیطنت خندید و گفت: "اینه مه آمادهام، آماده آماده! چطور شدیم؟"
"مثل همیشه زیبا، پشک جانم!" خندیدم.
"بلا بلا، باز تو مرا پشک گفتی؟"
"ها خو! چیزی که هستی جانکم!"
"متأسف استم برت."
چشمکی زدم و گفتم: "نباش، ضرر دارد برت!"
مهسا در حالی که چادرش را مرتب میکرد، گفت: "مه هم آمادهام، بریم."
نگاهشان کردم و گفتم: "واه واه واه! دگه چی؟ شما با همین سر و وضع میرین؟"
هر دو اول به هم نگاه کردند، بعد دوباره خودشان را برانداز کردند.
مهسا گفت: "خو چی شده دگه؟"
"حجابهایتان کجاست؟"
مهسا لبهایش را کج کرد: "وای کلثوم، نکو دگه! حالی در موتر میریم و میآییم، موتر هم که شیشه سیاه است، دگه چی میگی؟"
چشمهایم را ریز کردم: "به من مربوط نمیشود! یا آدمواری حجاب میکنین، یا هم مه با شما جایی نمیآیم! نقطه، پایان، خط."
هر دو کفری شدند، اما بالاخره چادرهایشان را درست کردند و برگشتند.
با لبخند گفتم: "بیبینید چقدر زیبا شدین! باز اونجا که رفتین، میتانین دور کنین حجابتان را."
چشم غرهای نثارم کردند و حرکت کردیم. در آینه نگاهی به خودم انداختم. پیراهنی بلند و بنفش به تن داشتم، چادرم را مرتب سر کردم و یک فیشن ملایم زدم. خیلی زیبا شده بودم! عطر ملایمی روی مچ دست و گردنم زدم، کیف و عینکم را برداشتم و از خانه بیرون رفتم.
مهسا پرسید: "فرح برایت لوکیشن فرستاده؟ که حالی گم نشیم!"
"ها، فرستاده. دونت تشویش!"
بعد از مدتی سکوت، با جدیت گفتم: "بیبینین، مه هرچی که میگم، به خوبی خودتان است. بعد از این، وظیفهی مه فقط گفتن است. عمل کردنش به خودتان مربوط است!"
هر دو شروع کردند به قهقهه زدن. اخمهایم را درهم کشیدم: "چی گپ است؟ یکدفعهای میورداریتان؟"
مهسا با خنده گفت: "نه، فقط خواستیم کمی حرصت را در بیاریم، ورنه ما خود ما الحمدلله از همه چیز خبر داریم، خیالت راحت!"
❤10❤🔥3🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
هوسی خندید و گفت: _ _ _ پس عالی است. راستی بکس چیزی هم یاد داری؟ لبخند مرموزی زدم و گفتم: _ _ _ هممم... هوسی چشمهایش را گرد کرد و گفت: _ _ _ وای وای! پس باید از تو ترسید، خانم محجبه! با خنده گفتم: _ _ _ نه، استغفرالله! من نمیخواهم مردم از من بترسند.…
لمر با خنده اضافه کرد: "ها! فقط یکم آزار دادن خوش میده! ههههههه!"
"بلا بلا! مه میگم پای پچلک بخورین در وقت راه رفتن!"
لمر: "الااا چطور؟ دعای بد داره؟ خدا نکنه!" و دوباره خندید.
واقعاً که با عجب دیوانههایی دوست شده بودم! بعد از کلی شوخی، بالاخره رسیدیم.
"دلتان نمیشود که از موتر پایین شوین؟"
مهسا نگاهی به اطراف انداخت: "رسیدیم؟"
"بلی، بانوی من."
لمر به سمتی اشاره کرد: "اونجا را ببینید! یک پسر از خانه بیرون شد."
نگاه کردم و گفتم: "خوب، حالا باید به همان سمت بریم؟"
مهسا گفت: "ها، ببین! خود فرح هم بیرون شد."
"هممم... دیدم."
مهسا خندید: "راستی کلثوم، چطور شد که نقابات را نزدی؟"
"همینطوری. به جایش ماسک گرفتم، ولی الله کند پشیمان نشوم!"
لمر خندید: "نمیشی، دلت جم! جمع ما خو دخترانه است، کدام نامحرم نداره، باز اگر بود هم که خیر است! حجابت درست است، خیر است که چهرهی زیبایت را دیدن! هههههه!"
"بلا بلا! خنده کن بیغیرت! اوقدر سال پنهان کردم، باز حالی خیر باشه؟!"
وارد خانه که شدیم، با تعجب گفتم: "وای، این خانه نیست، کاخ است! معلوم میشه که از پولدارهای هرات هستند."
هوسی با هیجان گفت: "وای، چی شدین؟ چرا انقدر دیر کردین؟"
با لبخند گفتم: "از دست این دو عالیجناب! مه گناه ندارم."
هر دو با اخم به طرفم نگاه کردند. با خنده شانه بالا انداختم و گفتم: "چی شده؟ مگر دروغ میگم؟"
مهسا با چهرهای حقبهجانب گفت: "نه عزیزم، دروغ نیست! فقط یادت رفت که خود عالیجناب، ما را به زور روان کرد تا حجاب کنیم، حالا هم تقصیر را گردن ما میاندازد!"
یک خندهی جانانه کردم و گفتم: "اولاً، تقصیر به گردن تان بود، مه نینداختم! دوماً، شما کم شیطنت نکردین!"
فریال که از خنده ریسه رفته بود، گفت: "مهسا، بهتر است آرام باشی، چون کلثوم را بند انداخته نمیتوانی!"
با خنده گفتم: "میگن بلای جان، بلبل زبانش است! چطور کنیم دگه؟"
همه از ته دل خندیدند و فضای اتاق پر از شادی شد.
فرح که هنوز لبخند بر لب داشت، گفت: "خوب دخترا بیایم با یکی معرفی کنم شمار!!"
همه با کنجکاوی به او نگاه کردیم. حالا دیگر مشخص بود که یک اتفاق جالب در پیش است...
همهی ما با کنجکاوی به فرح نگاه کردیم. مهسا چشمهایش را ریز کرد و با لبخند شیطنتآمیز گفت:
"اوف، فرح جان، کی را میخواهی معرفی کنی؟ نکند داماد آیندهات را؟"
همه به خنده افتادیم، اما فرح چشمهایش را چرخاند و گفت:
"اوه، بس کنین! خیلی هم جدی است، قرار است با یکی از دوستا مه آشنا شوید. حالا بیاین، نیایین شرمنده میشم!"
لمر آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد:
"امیدوارم باز کسی نباشه که بخواهد برای ما نصیحت بخواند!"
با خنده آرامی بازویش را نیشگون گرفتم و گفتم:
"تو فقط بیا ببینیم چه کسی است، بعداً میتوانی غر بزنی!"
فرح جلوتر رفت و ما هم به دنبال او وارد سالنی دیگر شدیم. سالن بزرگ و شیک بود، با دکوراسیون مدرن و رنگهای گرم. در گوشهی اتاق، دختری قد بلند و زیبایی ایستاده!
"بلا بلا! مه میگم پای پچلک بخورین در وقت راه رفتن!"
لمر: "الااا چطور؟ دعای بد داره؟ خدا نکنه!" و دوباره خندید.
واقعاً که با عجب دیوانههایی دوست شده بودم! بعد از کلی شوخی، بالاخره رسیدیم.
"دلتان نمیشود که از موتر پایین شوین؟"
مهسا نگاهی به اطراف انداخت: "رسیدیم؟"
"بلی، بانوی من."
لمر به سمتی اشاره کرد: "اونجا را ببینید! یک پسر از خانه بیرون شد."
نگاه کردم و گفتم: "خوب، حالا باید به همان سمت بریم؟"
مهسا گفت: "ها، ببین! خود فرح هم بیرون شد."
"هممم... دیدم."
مهسا خندید: "راستی کلثوم، چطور شد که نقابات را نزدی؟"
"همینطوری. به جایش ماسک گرفتم، ولی الله کند پشیمان نشوم!"
لمر خندید: "نمیشی، دلت جم! جمع ما خو دخترانه است، کدام نامحرم نداره، باز اگر بود هم که خیر است! حجابت درست است، خیر است که چهرهی زیبایت را دیدن! هههههه!"
"بلا بلا! خنده کن بیغیرت! اوقدر سال پنهان کردم، باز حالی خیر باشه؟!"
وارد خانه که شدیم، با تعجب گفتم: "وای، این خانه نیست، کاخ است! معلوم میشه که از پولدارهای هرات هستند."
هوسی با هیجان گفت: "وای، چی شدین؟ چرا انقدر دیر کردین؟"
با لبخند گفتم: "از دست این دو عالیجناب! مه گناه ندارم."
هر دو با اخم به طرفم نگاه کردند. با خنده شانه بالا انداختم و گفتم: "چی شده؟ مگر دروغ میگم؟"
مهسا با چهرهای حقبهجانب گفت: "نه عزیزم، دروغ نیست! فقط یادت رفت که خود عالیجناب، ما را به زور روان کرد تا حجاب کنیم، حالا هم تقصیر را گردن ما میاندازد!"
یک خندهی جانانه کردم و گفتم: "اولاً، تقصیر به گردن تان بود، مه نینداختم! دوماً، شما کم شیطنت نکردین!"
فریال که از خنده ریسه رفته بود، گفت: "مهسا، بهتر است آرام باشی، چون کلثوم را بند انداخته نمیتوانی!"
با خنده گفتم: "میگن بلای جان، بلبل زبانش است! چطور کنیم دگه؟"
همه از ته دل خندیدند و فضای اتاق پر از شادی شد.
فرح که هنوز لبخند بر لب داشت، گفت: "خوب دخترا بیایم با یکی معرفی کنم شمار!!"
همه با کنجکاوی به او نگاه کردیم. حالا دیگر مشخص بود که یک اتفاق جالب در پیش است...
همهی ما با کنجکاوی به فرح نگاه کردیم. مهسا چشمهایش را ریز کرد و با لبخند شیطنتآمیز گفت:
"اوف، فرح جان، کی را میخواهی معرفی کنی؟ نکند داماد آیندهات را؟"
همه به خنده افتادیم، اما فرح چشمهایش را چرخاند و گفت:
"اوه، بس کنین! خیلی هم جدی است، قرار است با یکی از دوستا مه آشنا شوید. حالا بیاین، نیایین شرمنده میشم!"
لمر آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد:
"امیدوارم باز کسی نباشه که بخواهد برای ما نصیحت بخواند!"
با خنده آرامی بازویش را نیشگون گرفتم و گفتم:
"تو فقط بیا ببینیم چه کسی است، بعداً میتوانی غر بزنی!"
فرح جلوتر رفت و ما هم به دنبال او وارد سالنی دیگر شدیم. سالن بزرگ و شیک بود، با دکوراسیون مدرن و رنگهای گرم. در گوشهی اتاق، دختری قد بلند و زیبایی ایستاده!
❤11🔥2👏2❤🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر با خنده اضافه کرد: "ها! فقط یکم آزار دادن خوش میده! ههههههه!" "بلا بلا! مه میگم پای پچلک بخورین در وقت راه رفتن!" لمر: "الااا چطور؟ دعای بد داره؟ خدا نکنه!" و دوباره خندید. واقعاً که با عجب دیوانههایی دوست شده بودم! بعد از کلی شوخی، بالاخره رسیدیم.…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_سی_و_ششم
ناشر: #دوشیزه_سادات
از حق نگذریم، تا حالا به این زیبایی کدام دختری را ندیده بودم! حتی از ماهانا هم زیادتر زیبا هست.
دختر به آرامی طرف ما آمد تا احوالپرسی کند. من و مهسا بیدرنگ از جا برخاستیم، اما وقتی که چهرههای لمر، هوسی و فریال را دیدم، تعجب کردم! خشم در چشمانشان موج میزد.
دختر نزدیک شد، با لحن آرامی گفت:
_ _ _ «سلام! خوب هستین؟»
ما همه با لبخند جوابش را دادیم، بعد فرح گفت:
_ _ _ «دخترا، ایشان ستاره است! دختر کاکایم و رفیق نزدیکم.»
بعد، رو به ستاره کرده، ادامه داد:
_ _ _ «ستاره، تو که لمر، فریال و هوسی را میشناسی، نه؟ فکرم نکنم از خاطرت رفته باشه!»
ستاره با لبخند خفیفی سرش را تکان داد و گفت:
_ _ _ «نه جانم، چطور فراموش کنم؟!»
پس اینا قبلاً همدیگر را میشناختن! اما چرا اینقدر عصبانی معلوم میشدن، والله اعلم!
فرح نگاهش را طرف من و مهسا چرخاند و گفت:
_ _ _ «این کلثوم است و این هم مهسا.»
ستاره با لبخند محجوبانهای گفت:
_ _ _ «خوش شدم که از آشنایی با شما.»
بعد، مستقیم به من نگاه کرد و افزود:
_ _ _ «زیاد در بارهات از فرح شنیدهام.»
با تعجب و خنده جواب دادم:
_ _ _ «تشکر! اما ما صرف دو روز میشه که همدیگر را دیدهایم!»
ستاره با خنده گفت:
_ _ _ «بله، اما از دیروز که وارد افغانستان شدهام، فرح یکسره از شماها قصه میکند! مخصوصاً از تو.»
لبخند زدم و با شوخی گفتم:
_ _ _ «انشاءالله که حرفای خوب گفته باشه!»
فرح خندید و گفت:
_ _ _ «ای بابا! شما کجا و صفت بد کجا؟!»
مهسا هم خندید و گفت:
_ _ _ «خدا رحم کند! ههههه!»
لحظهای بعد، مهسا با کنجکاوی پرسید:
_ _ _ «راستی، گفتی که تازه دیروز آمدهای افغانستان، نه؟»
ستاره سرش را تکان داد:
_ _ _ «بله.»
مهسا با دقت پرسید:
_ _ _ «از کدام کشور؟»
ستاره یک دم به لمر و فریال نگاه کرد، بعد سرش را پایین انداخت و با کمی تأمل گفت:
_ _ _ «راستش… از روسیه.»
چی؟! روسیه؟!
ستاره آهی کشید و ادامه داد:
_ _ _ «چند سال پیش، برای یک پروژهی کاری به روسیه رفتم، اما حالا برگشتهام.»
یکباره، لمر که تا آن لحظه آرام بود، با صدای خشنی گفت:
_ _ _ «چرا حالا برگشتی، هه؟ اصلاً چرا رفتی که حالا برگردی؟ میفهمی که برادرم دیان چی کشید؟!
برایت اهمیت داشت؟!»
دیان؟!
چشمان ستاره از اشک پر شد، لبانش لرزید و با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت:
_ _ _ «م… م… من واقعاً پشیمانم. به همین خاطر برگشتم.»
لمر با تمسخر پوزخندی زد و گفت:
_ _ _ «هه! میگه پشیمان است! هوسی، فریال، شما چیزی ندارین که به این دختر بیوفا و ابله بگویین؟!»
هوسی با لحن تلخی گفت:
_ _ _ «آخر ما چی بگوییم به کسی که یکباره داخل زندگی ما آمد، همه چیز را درهم شکست، بعد هم غیب شد؟!»
فریال مستقیم به چشمان ستاره زل زد و گفت:
_ _ _ «چرا برگشتی؟ برگشتی که باز زندگی ما را برهم بزنی؟ او کسی که به خاطرش دیان را رها کردی چی شد، هه؟ او هم ترکت کرد، نه؟! خوب شد… حقت بود!»
ستاره، که دیگر خودش را کنترول کرده نمیتوانست، با گریه گفت:
_ _ _ «من… من به خاطر شماها برگشتم! چون دلم برایتان تنگ شده بود… چون واقعاً پشیمانم! من فریب آن آدم احمق را خوردم… نادانی کردم… لطفاً ببخشید!»
اشکهایش را پاک کرد و با التماس گفت:
_ _ _ «بیایید مثل قبل دوستای صمیمی باشیم… ما جز همدیگر، کسی را نداشتیم!»
هوسی با پوزخند گفت:
_ _ _ «اووه! اون قدیما بود دختر جان! حالا نمیبینی؟ ما از تو بهتر و باوفاتر پیدا کردهایم! کسی که برعکس تو، راه راست و غلط را به ما نشان میدهد…»
چی؟! این ستاره کی بود؟! دیان چه گذشتهای همراهش داشت؟!
با تعجب گفتم:
_ _ _ «یک لحظه! میشود یکی برایم بگوید که اینجا چی جریان دارد؟!»
لمر، بدون اینکه طرفم ببیند، گفت:
_ _ _ «کلثوم، فعلاً از اینجا برویم، لطفاً!»
حالتهای همهشان دگرگون شده بود، انگار چیزی در درونشان درهم شکسته بود. دانستم که حالا جای بحث نیست، پس گفتم:
_ _ _ «درست است، بیایید برویم!»
فرح که هنوز گیج بود، با اعتراض گفت:
_ _ _ «من هیچ چیزی نفهمیدم! هنوز غذا هم نخورده بودیم، حالا همینطور میرین؟!»
هوسی لبخند کوچکی زد و گفت:
_ _ _ «فرح جان، زیاد ممنون از دعوتت. انشاءالله دفعهی بعد مهمان من میشین. در ضمن، جزئیات را از دختر کاکای عزیزت بپرس! فعلاً خداحافظ.»
همگی خداحافظی کردیم و از خانه بیرون شدیم. وقتی برگشتم، نگاهم به ستاره افتاد که در یک گوشه ایستاده بود، با چهرهای غمگین و دلی شکسته.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_سی_و_ششم
ناشر: #دوشیزه_سادات
از حق نگذریم، تا حالا به این زیبایی کدام دختری را ندیده بودم! حتی از ماهانا هم زیادتر زیبا هست.
دختر به آرامی طرف ما آمد تا احوالپرسی کند. من و مهسا بیدرنگ از جا برخاستیم، اما وقتی که چهرههای لمر، هوسی و فریال را دیدم، تعجب کردم! خشم در چشمانشان موج میزد.
دختر نزدیک شد، با لحن آرامی گفت:
_ _ _ «سلام! خوب هستین؟»
ما همه با لبخند جوابش را دادیم، بعد فرح گفت:
_ _ _ «دخترا، ایشان ستاره است! دختر کاکایم و رفیق نزدیکم.»
بعد، رو به ستاره کرده، ادامه داد:
_ _ _ «ستاره، تو که لمر، فریال و هوسی را میشناسی، نه؟ فکرم نکنم از خاطرت رفته باشه!»
ستاره با لبخند خفیفی سرش را تکان داد و گفت:
_ _ _ «نه جانم، چطور فراموش کنم؟!»
پس اینا قبلاً همدیگر را میشناختن! اما چرا اینقدر عصبانی معلوم میشدن، والله اعلم!
فرح نگاهش را طرف من و مهسا چرخاند و گفت:
_ _ _ «این کلثوم است و این هم مهسا.»
ستاره با لبخند محجوبانهای گفت:
_ _ _ «خوش شدم که از آشنایی با شما.»
بعد، مستقیم به من نگاه کرد و افزود:
_ _ _ «زیاد در بارهات از فرح شنیدهام.»
با تعجب و خنده جواب دادم:
_ _ _ «تشکر! اما ما صرف دو روز میشه که همدیگر را دیدهایم!»
ستاره با خنده گفت:
_ _ _ «بله، اما از دیروز که وارد افغانستان شدهام، فرح یکسره از شماها قصه میکند! مخصوصاً از تو.»
لبخند زدم و با شوخی گفتم:
_ _ _ «انشاءالله که حرفای خوب گفته باشه!»
فرح خندید و گفت:
_ _ _ «ای بابا! شما کجا و صفت بد کجا؟!»
مهسا هم خندید و گفت:
_ _ _ «خدا رحم کند! ههههه!»
لحظهای بعد، مهسا با کنجکاوی پرسید:
_ _ _ «راستی، گفتی که تازه دیروز آمدهای افغانستان، نه؟»
ستاره سرش را تکان داد:
_ _ _ «بله.»
مهسا با دقت پرسید:
_ _ _ «از کدام کشور؟»
ستاره یک دم به لمر و فریال نگاه کرد، بعد سرش را پایین انداخت و با کمی تأمل گفت:
_ _ _ «راستش… از روسیه.»
چی؟! روسیه؟!
ستاره آهی کشید و ادامه داد:
_ _ _ «چند سال پیش، برای یک پروژهی کاری به روسیه رفتم، اما حالا برگشتهام.»
یکباره، لمر که تا آن لحظه آرام بود، با صدای خشنی گفت:
_ _ _ «چرا حالا برگشتی، هه؟ اصلاً چرا رفتی که حالا برگردی؟ میفهمی که برادرم دیان چی کشید؟!
برایت اهمیت داشت؟!»
دیان؟!
چشمان ستاره از اشک پر شد، لبانش لرزید و با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت:
_ _ _ «م… م… من واقعاً پشیمانم. به همین خاطر برگشتم.»
لمر با تمسخر پوزخندی زد و گفت:
_ _ _ «هه! میگه پشیمان است! هوسی، فریال، شما چیزی ندارین که به این دختر بیوفا و ابله بگویین؟!»
هوسی با لحن تلخی گفت:
_ _ _ «آخر ما چی بگوییم به کسی که یکباره داخل زندگی ما آمد، همه چیز را درهم شکست، بعد هم غیب شد؟!»
فریال مستقیم به چشمان ستاره زل زد و گفت:
_ _ _ «چرا برگشتی؟ برگشتی که باز زندگی ما را برهم بزنی؟ او کسی که به خاطرش دیان را رها کردی چی شد، هه؟ او هم ترکت کرد، نه؟! خوب شد… حقت بود!»
ستاره، که دیگر خودش را کنترول کرده نمیتوانست، با گریه گفت:
_ _ _ «من… من به خاطر شماها برگشتم! چون دلم برایتان تنگ شده بود… چون واقعاً پشیمانم! من فریب آن آدم احمق را خوردم… نادانی کردم… لطفاً ببخشید!»
اشکهایش را پاک کرد و با التماس گفت:
_ _ _ «بیایید مثل قبل دوستای صمیمی باشیم… ما جز همدیگر، کسی را نداشتیم!»
هوسی با پوزخند گفت:
_ _ _ «اووه! اون قدیما بود دختر جان! حالا نمیبینی؟ ما از تو بهتر و باوفاتر پیدا کردهایم! کسی که برعکس تو، راه راست و غلط را به ما نشان میدهد…»
چی؟! این ستاره کی بود؟! دیان چه گذشتهای همراهش داشت؟!
با تعجب گفتم:
_ _ _ «یک لحظه! میشود یکی برایم بگوید که اینجا چی جریان دارد؟!»
لمر، بدون اینکه طرفم ببیند، گفت:
_ _ _ «کلثوم، فعلاً از اینجا برویم، لطفاً!»
حالتهای همهشان دگرگون شده بود، انگار چیزی در درونشان درهم شکسته بود. دانستم که حالا جای بحث نیست، پس گفتم:
_ _ _ «درست است، بیایید برویم!»
فرح که هنوز گیج بود، با اعتراض گفت:
_ _ _ «من هیچ چیزی نفهمیدم! هنوز غذا هم نخورده بودیم، حالا همینطور میرین؟!»
هوسی لبخند کوچکی زد و گفت:
_ _ _ «فرح جان، زیاد ممنون از دعوتت. انشاءالله دفعهی بعد مهمان من میشین. در ضمن، جزئیات را از دختر کاکای عزیزت بپرس! فعلاً خداحافظ.»
همگی خداحافظی کردیم و از خانه بیرون شدیم. وقتی برگشتم، نگاهم به ستاره افتاد که در یک گوشه ایستاده بود، با چهرهای غمگین و دلی شکسته.
❤🔥8🔥2👏2❤1👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر با خنده اضافه کرد: "ها! فقط یکم آزار دادن خوش میده! ههههههه!" "بلا بلا! مه میگم پای پچلک بخورین در وقت راه رفتن!" لمر: "الااا چطور؟ دعای بد داره؟ خدا نکنه!" و دوباره خندید. واقعاً که با عجب دیوانههایی دوست شده بودم! بعد از کلی شوخی، بالاخره رسیدیم.…
لمر به او نزدیک شد، نگاه سنگینی برایش انداخت و با لحنی تهدیدآمیز گفت:
_ _ _ «بهتر است که این بار به لالایم نزدیک نشوی… وگرنه برایت بد میشه!»
ستاره سر جایش مات ماند!
با دیدن چهرهی درهمش، دلم به حالش سوخت… اما هنوز
نمیدانستم که حق با کیست!
_ _ _ «خیلی خوب! لمر، نمیخواهی بگویی که قصهی این ستاره از چی قرار است؟»
لمر نگاهی به ما انداخت، یک لحظه مکث کرد، بعد با لحنی که پر از خشم بود، گفت:
_ _ _«میگویم برای تان... راستش، چند سال قبل، دیان لالایم و این ستاره خیلی سخت عاشق همدیگر بودند! لالایم واقعاً زیاد دوستش داشت، اما این ستارهی احمق یک روز بدون اینکه به کسی خبر بدهد، ناپدید شد! لالایم مثل دیوانهها در به در دنبالش میگشت، تا اینکه بالاخره فهمید با یک پسر دیگر به روسیه رفته!
لالایم قبلاً یک آدم خیلی خوب بود، اما بعد از این کار ستاره، کاملاً تغییر کرد. یک آدمی شد که هیچکس او را نمیشناخت! پدرم، برای اینکه کمی وضعیتش بهتر شود، او را به خارج از کشور فرستاد. چند مدت آنجا بود، بعد که حالش بهتر شد، دوباره برگشت. حالا این ستارهی ابله برگشته! خدا کند که خودش را به لالایم نشان ندهد، وگرنه کارش تمام است!»
از شنیدن این قصهی لمر، واقعاً متعجب شدم! کمی فکر کردم و بعد با کنجکاوی پرسیدم:
_ _ _ «یعنی لالایت تا هنوز عاشقش است؟»
لمر با قاطعیت گفت:
_ _ _ «نه دگه چی! لالایم خیلی وقت است که او را فراموش کرده و سخت ازش متنفر است!»
_ _ _ «تو چطور ستاره را میشناسی؟»
_ _ _ «خوب، پدرم با پدرش رفیق است. اینها هم دوستای دوران کودکی بودند! پدرم با همهی پدرهای رفیقهای دیان دوست است!»
مهسا که تا حالا آرام بود، با شیطنت گفت:
_ _ _«آهان!
ولی هر چی باشد، عشق جوانیهایش است! باز ببین این ستاره چقدر مقبول است! ولا مه هم اگر پسر میبودم، دل میدادم برایش! هههههه!»
با خنده در شانهاش زدم و گفتم:
_ _ _ «تو یکی خو هیچ آدم نشدی!»
مهسا خود را مغرور گرفته و با لحن نمایشی گفت:
_ _ _ «عزیز من، فرشتهها مگر آدم میشوند؟ هه!»
لمر هم خندید و گفت:
_ _ _ «آه که این اعتماد به سقفِ تو، ما را کشته! ههههه!»
گفتم:
_ _ _ «ها، از این اعتماد به سقف هم نیست! آهسته آهسته به اعتماد به بام رفته، بعد به هوا و فضا هم انتقال خواهد کرد!»
خانه پر شد از خندههای ما! خوب شد که حال و هوای لمر کمی عوض شد با این شوخیهای مهسا! حداقل در یک چیز به درد میخورد!
---
شب شد و همه به استراحت رفتند.
با صدای موسیقی از خواب پریدم! ساعت کنار تخت را نگاه کردم: از دوی شب گذشته بود! ولی این صدای موسیقی از کجا میآمد؟
از اتاق بیرون شدم و صدا را تعقیب کردم. آهسته و محتاطانه رفتم، تا اینکه باز هم مقابل دروازهی آپارتمان روبهرو رسیدم!
در همین وقت، سر و کلهی مهسا و لمر پیدا شد. مهسا با وحشت گفت:
_ _ _ «کلثوم! تو در این نصفشب اینجا چی کار میکنی؟!»
لمر هم با تعجب پرسید:
_ _ _ «راست میگه! چی شده؟ چرا اینجایی؟»
گفتم:
_ _ _ «شما هم این صدای موسیقی را میشنوین؟»
مهسا با سر تایید کرد:
_ _ _ «ها! مه هم به خاطر همین صدا بیدار شدم!»
لمر با دقت گوش داد و گفت:
_ _ _ «خوب، حالا از کجا میآید این صدا؟»
به طرف همان آپارتمان اشاره کردم و گفتم:
_ _ _ «از اینجا!»
هر دو با تعجب گفتند:
_ _ _ «اینجا؟! اینجا خالی بود، چطور حالی؟!»
شانه بالا انداختم و گفتم:
_ _ _ «مه هم نمیدانم، ولی حالا معلوم است که کسی اینجا زندگی میکند!»
مهسا، که از چهرهاش ترس معلوم بود، با لکنت گفت:
_ _ _ «م…م… مه ترسیدیم! بریم لالا حارث را بیدار کنیم!»
گفتم:
_ _ _ «نه، نمیشه! خودم حلش میکنم!»
لمر با اخم گفت:
_ _ _ «میخواهی چی کار کنی؟»
لبخند زدم و گفتم:
_ _ _ «خوب معلوم دار است دگه! میروم، مثل آدم تکتک میزنم، ببینم کی بیرون میشود!»
مهسا با وحشت گفت:
_ _ _«میگم، اگر کدام جن چیزی باشد، چی؟!»
خندیدم و گفتم:
_ _ _ «دیوانه شدی؟ جن اینجا چی کار میکنه! باز گوسفند جان، تا حالا کدام جن را دیدی که آهنگ بشنوه؟ ههههه!»
مهسا با خنده گفت:
_ _ _ «مه اصلاً جن ندیدیم، شکر! ههههه!»
لمر با ترس گفت:
_ _ _ «خیلی خوب، حالا که میخواهی این کار را کنی، پس چهار قل را بخوان دگه! تو باش، یک سورهی دگه هم بود برای جنها… کدام سوره بود؟!»
با دست زدم به سرم و گفتم:
_ _ _ «هی خدا دگه! الله هدایتتان کند! شرم است که این گپ را نمیفهمین!»
لمر با قیافهی حقبهجانب گفت:
_ _ _ «خوو، چیز است! میدانم، ولی حالا از دست ترس فراموشم شده وی! خوب، تو بگو ملا صاحب، کدام سوره بود؟»
_ _ _ «بهتر است که این بار به لالایم نزدیک نشوی… وگرنه برایت بد میشه!»
ستاره سر جایش مات ماند!
با دیدن چهرهی درهمش، دلم به حالش سوخت… اما هنوز
نمیدانستم که حق با کیست!
_ _ _ «خیلی خوب! لمر، نمیخواهی بگویی که قصهی این ستاره از چی قرار است؟»
لمر نگاهی به ما انداخت، یک لحظه مکث کرد، بعد با لحنی که پر از خشم بود، گفت:
_ _ _«میگویم برای تان... راستش، چند سال قبل، دیان لالایم و این ستاره خیلی سخت عاشق همدیگر بودند! لالایم واقعاً زیاد دوستش داشت، اما این ستارهی احمق یک روز بدون اینکه به کسی خبر بدهد، ناپدید شد! لالایم مثل دیوانهها در به در دنبالش میگشت، تا اینکه بالاخره فهمید با یک پسر دیگر به روسیه رفته!
لالایم قبلاً یک آدم خیلی خوب بود، اما بعد از این کار ستاره، کاملاً تغییر کرد. یک آدمی شد که هیچکس او را نمیشناخت! پدرم، برای اینکه کمی وضعیتش بهتر شود، او را به خارج از کشور فرستاد. چند مدت آنجا بود، بعد که حالش بهتر شد، دوباره برگشت. حالا این ستارهی ابله برگشته! خدا کند که خودش را به لالایم نشان ندهد، وگرنه کارش تمام است!»
از شنیدن این قصهی لمر، واقعاً متعجب شدم! کمی فکر کردم و بعد با کنجکاوی پرسیدم:
_ _ _ «یعنی لالایت تا هنوز عاشقش است؟»
لمر با قاطعیت گفت:
_ _ _ «نه دگه چی! لالایم خیلی وقت است که او را فراموش کرده و سخت ازش متنفر است!»
_ _ _ «تو چطور ستاره را میشناسی؟»
_ _ _ «خوب، پدرم با پدرش رفیق است. اینها هم دوستای دوران کودکی بودند! پدرم با همهی پدرهای رفیقهای دیان دوست است!»
مهسا که تا حالا آرام بود، با شیطنت گفت:
_ _ _«آهان!
ولی هر چی باشد، عشق جوانیهایش است! باز ببین این ستاره چقدر مقبول است! ولا مه هم اگر پسر میبودم، دل میدادم برایش! هههههه!»
با خنده در شانهاش زدم و گفتم:
_ _ _ «تو یکی خو هیچ آدم نشدی!»
مهسا خود را مغرور گرفته و با لحن نمایشی گفت:
_ _ _ «عزیز من، فرشتهها مگر آدم میشوند؟ هه!»
لمر هم خندید و گفت:
_ _ _ «آه که این اعتماد به سقفِ تو، ما را کشته! ههههه!»
گفتم:
_ _ _ «ها، از این اعتماد به سقف هم نیست! آهسته آهسته به اعتماد به بام رفته، بعد به هوا و فضا هم انتقال خواهد کرد!»
خانه پر شد از خندههای ما! خوب شد که حال و هوای لمر کمی عوض شد با این شوخیهای مهسا! حداقل در یک چیز به درد میخورد!
---
شب شد و همه به استراحت رفتند.
با صدای موسیقی از خواب پریدم! ساعت کنار تخت را نگاه کردم: از دوی شب گذشته بود! ولی این صدای موسیقی از کجا میآمد؟
از اتاق بیرون شدم و صدا را تعقیب کردم. آهسته و محتاطانه رفتم، تا اینکه باز هم مقابل دروازهی آپارتمان روبهرو رسیدم!
در همین وقت، سر و کلهی مهسا و لمر پیدا شد. مهسا با وحشت گفت:
_ _ _ «کلثوم! تو در این نصفشب اینجا چی کار میکنی؟!»
لمر هم با تعجب پرسید:
_ _ _ «راست میگه! چی شده؟ چرا اینجایی؟»
گفتم:
_ _ _ «شما هم این صدای موسیقی را میشنوین؟»
مهسا با سر تایید کرد:
_ _ _ «ها! مه هم به خاطر همین صدا بیدار شدم!»
لمر با دقت گوش داد و گفت:
_ _ _ «خوب، حالا از کجا میآید این صدا؟»
به طرف همان آپارتمان اشاره کردم و گفتم:
_ _ _ «از اینجا!»
هر دو با تعجب گفتند:
_ _ _ «اینجا؟! اینجا خالی بود، چطور حالی؟!»
شانه بالا انداختم و گفتم:
_ _ _ «مه هم نمیدانم، ولی حالا معلوم است که کسی اینجا زندگی میکند!»
مهسا، که از چهرهاش ترس معلوم بود، با لکنت گفت:
_ _ _ «م…م… مه ترسیدیم! بریم لالا حارث را بیدار کنیم!»
گفتم:
_ _ _ «نه، نمیشه! خودم حلش میکنم!»
لمر با اخم گفت:
_ _ _ «میخواهی چی کار کنی؟»
لبخند زدم و گفتم:
_ _ _ «خوب معلوم دار است دگه! میروم، مثل آدم تکتک میزنم، ببینم کی بیرون میشود!»
مهسا با وحشت گفت:
_ _ _«میگم، اگر کدام جن چیزی باشد، چی؟!»
خندیدم و گفتم:
_ _ _ «دیوانه شدی؟ جن اینجا چی کار میکنه! باز گوسفند جان، تا حالا کدام جن را دیدی که آهنگ بشنوه؟ ههههه!»
مهسا با خنده گفت:
_ _ _ «مه اصلاً جن ندیدیم، شکر! ههههه!»
لمر با ترس گفت:
_ _ _ «خیلی خوب، حالا که میخواهی این کار را کنی، پس چهار قل را بخوان دگه! تو باش، یک سورهی دگه هم بود برای جنها… کدام سوره بود؟!»
با دست زدم به سرم و گفتم:
_ _ _ «هی خدا دگه! الله هدایتتان کند! شرم است که این گپ را نمیفهمین!»
لمر با قیافهی حقبهجانب گفت:
_ _ _ «خوو، چیز است! میدانم، ولی حالا از دست ترس فراموشم شده وی! خوب، تو بگو ملا صاحب، کدام سوره بود؟»
❤10❤🔥3👏2👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر با خنده اضافه کرد: "ها! فقط یکم آزار دادن خوش میده! ههههههه!" "بلا بلا! مه میگم پای پچلک بخورین در وقت راه رفتن!" لمر: "الااا چطور؟ دعای بد داره؟ خدا نکنه!" و دوباره خندید. واقعاً که با عجب دیوانههایی دوست شده بودم! بعد از کلی شوخی، بالاخره رسیدیم.…
لبخند زدم و گفتم:
_ _ _ «تا جایی که میدانم، بهترین کار خواندن سورهی چهار قل و سورهی بقره است!»
لمر نفس راحتی کشید و گفت:
_ _ _ «آهان! خودش است! پس هله، شروع کن به خواندن!»
لبخند شیطانی زدم و گفتم:
_ _ _ «وای، خوب شد گفتین! ورنه مه نمیفهمیدم! خودم از قبل خواندم، دلتان جمع باشد!»
مهسا دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
_ _ _ «خا، خیر که خواندی! حالا هم خیر است، فقط چهار قل را بلند بخوان، شف کن، بعدش تکتک بزن!»
با خنده گفتم:
_ _ _ «آه، امان از دست شماها!»
مهسا و لمر با لحن مظلوم گفتند:
_ _ _ «خیر است، لطفاً!»
چشمانم را چرخاندم و گفتم:
_ _ _ «خیلی خوب! میخوانم!»
شروع کردم به خواندن چهار قل، همینطور که میخواندم، آرام آرام به دروازه نزدیک شدم. دستم را بلند کردم تا تکتک کنم…
اما قبل از اینکه تکتک کنم، دروازه باز شد!
دروغ چرا، ترسیدم! اما خودم را کنترول کردم.
دروازه باز شد… و من با دیدن شخص مقابل مات ماندم!
دگه چی؟! اینجا هم تو؟!
_ _ _ «آه، نه دگه!»
دیان!
چشمان دیان از تعجب گشاد شده بود. از قیافهاش معلوم بود که اصلاً خبر نداشت ما اینجا زندگی میکنیم!
با دقت به هر سه تای ما نگاه کرد و گفت:
_ _ _ «شما؟! اینجا؟! اصلاً شما اینجا چی کار میکنید؟!»
به طرف مهسا و لمر دیدم، هر دو شوکه شده بودند!
پس خودم دست به کار شدم و محکم گفتم:
_ _ _ «ما اینجا زندگی میکنیم! شما اینجا چی کار میکنید؟!»
ادامه دارد...
_ _ _ «تا جایی که میدانم، بهترین کار خواندن سورهی چهار قل و سورهی بقره است!»
لمر نفس راحتی کشید و گفت:
_ _ _ «آهان! خودش است! پس هله، شروع کن به خواندن!»
لبخند شیطانی زدم و گفتم:
_ _ _ «وای، خوب شد گفتین! ورنه مه نمیفهمیدم! خودم از قبل خواندم، دلتان جمع باشد!»
مهسا دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
_ _ _ «خا، خیر که خواندی! حالا هم خیر است، فقط چهار قل را بلند بخوان، شف کن، بعدش تکتک بزن!»
با خنده گفتم:
_ _ _ «آه، امان از دست شماها!»
مهسا و لمر با لحن مظلوم گفتند:
_ _ _ «خیر است، لطفاً!»
چشمانم را چرخاندم و گفتم:
_ _ _ «خیلی خوب! میخوانم!»
شروع کردم به خواندن چهار قل، همینطور که میخواندم، آرام آرام به دروازه نزدیک شدم. دستم را بلند کردم تا تکتک کنم…
اما قبل از اینکه تکتک کنم، دروازه باز شد!
دروغ چرا، ترسیدم! اما خودم را کنترول کردم.
دروازه باز شد… و من با دیدن شخص مقابل مات ماندم!
دگه چی؟! اینجا هم تو؟!
_ _ _ «آه، نه دگه!»
دیان!
چشمان دیان از تعجب گشاد شده بود. از قیافهاش معلوم بود که اصلاً خبر نداشت ما اینجا زندگی میکنیم!
با دقت به هر سه تای ما نگاه کرد و گفت:
_ _ _ «شما؟! اینجا؟! اصلاً شما اینجا چی کار میکنید؟!»
به طرف مهسا و لمر دیدم، هر دو شوکه شده بودند!
پس خودم دست به کار شدم و محکم گفتم:
_ _ _ «ما اینجا زندگی میکنیم! شما اینجا چی کار میکنید؟!»
ادامه دارد...
❤11❤🔥3🔥1🥰1
یک عزیزی سخت با دیان دشمن است!😐🙄😕😂
😁5🔥1
Forwarded from حرفینو - غیرفعال
Telegram
عـالـمـخـیـالـ ✍🏼🦋
لبخند زدم و گفتم:
_ _ _ «تا جایی که میدانم، بهترین کار خواندن سورهی چهار قل و سورهی بقره است!»
لمر نفس راحتی کشید و گفت:
_ _ _ «آهان! خودش است! پس هله، شروع کن به خواندن!»
لبخند شیطانی زدم و گفتم:
_ _ _ «وای، خوب شد گفتین! ورنه مه نمیفهمیدم! خودم…
_ _ _ «تا جایی که میدانم، بهترین کار خواندن سورهی چهار قل و سورهی بقره است!»
لمر نفس راحتی کشید و گفت:
_ _ _ «آهان! خودش است! پس هله، شروع کن به خواندن!»
لبخند شیطانی زدم و گفتم:
_ _ _ «وای، خوب شد گفتین! ورنه مه نمیفهمیدم! خودم…
😁4🔥1
❤4👏2🔥1
نظرتان در مورد رمان های افغانی چیست؟!
همهپاسخ بدهید.😊
همهپاسخ بدهید.😊
❤2
Forwarded from . (ོܟߺࡄᥫ᭡ࡅ࣪ߺߊܩܢ𓍼🎀)
امیدهای
ما،
در
نومیدی
مان
جوانه
میزنند.
ما،
در
نومیدی
مان
جوانه
میزنند.
❤4
یک سوال دیگرهمازتان دارم 😁
بنظرتان من چجور شخصیتی دارم ؟
یعنی فکر میکنین چجور دختری استم!؟
بنظرتان من چجور شخصیتی دارم ؟
یعنی فکر میکنین چجور دختری استم!؟
👎1
خب شبتانبه زیبایی قلب مهربانتان
الله حافظ 🫶🏼🫠
اگر سوالهایم بیمورد بود معذرت 😁❤️
الله حافظ 🫶🏼🫠
اگر سوالهایم بیمورد بود معذرت 😁❤️
❤2👎1
Forwarded from 𝑫𝒓. 𝑯𝒊𝒎𝒂𝒕
#تاریخ فاتح بزرګ اسلام #حضرتخالد بن ولید
- قسمت دوم -
صبح، نور طلایی خورشید بر شنهای گرم مکه تابیده بود. اما درون خانهی ولید بن مغیره، سایهی وقار و قدرت همچنان حکمفرما بود. خالد، پسر خردسال این خاندان، در ناز و نعمت بزرگ میشد، اما او به زندگی اشرافی علاقهای نداشت. برخلاف کودکان دیگر، بازیچههای گرانقیمت او را شاد نمیکردند؛ بلکه داستانهای جنگجویان، شمشیرها و نبردها ذهن او را به خود مشغول کرده بودند.
یک شب، خالد در حیاط کاخ نشسته بود. ماهِ درخشان، نوری نقرهای بر زمین میریخت، و نسیم خنک شبانه، سکوت محیط را دلنشینتر کرده بود. کنار او، یکی از جنگجویان قدیمی قریش نشسته بود. مردی که در بسیاری از نبردها حضور داشت، شمشیری کهنه در کنار زانوانش قرار داده بود.
"پسرجان، میدانی که پدرانت چگونه با شمشیرهایشان میجنگیدند؟" جنگجو با لبخندی زیرکانه گفت و شمشیرش را آرام از غلاف بیرون کشید.
خالد با چشمانی درخشان به انعکاس نور بر تیغهی شمشیر نگاه کرد. قلبش تندتر میزد، هیجان در وجودش شعلهور شده بود.
"من هم روزی این شمشیر را در دست خواهم گرفت!" خالد با اطمینان گفت.
مرد جنگجو خندید. "شمشیر را در دست گرفتن آسان است، اما نگاه داشتنش دشوار! تنها کسی که هرگز پشت به دشمن نمیکند، لیاقت حمل این شمشیر را دارد!"
خالد سکوت کرد، اما این کلمات در اعماق وجودش حک شدند. از آن شب، اندیشهی جنگ و شمشیر هرگز او را رها نکرد.
درون کاخ، ولید بن مغیره، همراه با بزرگان قریش، دربارهی مسائل مهم قبیله گفتگو میکرد. اما ناگهان، از جای خود برخاست و به سوی در قدم برداشت.
"خالد کجاست؟" او با صدایی محکم از یکی از غلامان پرسید.
"در حیاط، سرورم!" غلام پاسخ داد.
ولید آهسته اما با وقار، به سوی حیاط رفت. وقتی پسرش را دید، در چشمان او جرقهای از جسارت و عطش قدرت را یافت.
"خالد!" او با لحنی جدی صدایش زد.
خالد فوراً ایستاد.
"میدانم که به جنگ فکر میکنی، اما بدان که جنگ فقط شمشیر نیست، پسرم! جنگ، شجاعت، خرد و صبر میخواهد. تو باید نام قریش را با افتخار حفظ کنی، نه فقط با شمشیر، بلکه با عقل و تدبیر!"
خالد در سکوت گوش داد. او هنوز کودک بود، اما شجاعتش فراتر از سنش بود. آینده، مسیرش را برای او آماده میکرد، و این مسیر، مسیری بود که تاریخ را تغییر خواهد داد.
(در قسمت بعدی: نخستین تجربهی خالد، روحیهی جنگجوی جوان، و نشانههای ظهور یک فرمانده بزرگ!)
- قسمت دوم -
صبح، نور طلایی خورشید بر شنهای گرم مکه تابیده بود. اما درون خانهی ولید بن مغیره، سایهی وقار و قدرت همچنان حکمفرما بود. خالد، پسر خردسال این خاندان، در ناز و نعمت بزرگ میشد، اما او به زندگی اشرافی علاقهای نداشت. برخلاف کودکان دیگر، بازیچههای گرانقیمت او را شاد نمیکردند؛ بلکه داستانهای جنگجویان، شمشیرها و نبردها ذهن او را به خود مشغول کرده بودند.
یک شب، خالد در حیاط کاخ نشسته بود. ماهِ درخشان، نوری نقرهای بر زمین میریخت، و نسیم خنک شبانه، سکوت محیط را دلنشینتر کرده بود. کنار او، یکی از جنگجویان قدیمی قریش نشسته بود. مردی که در بسیاری از نبردها حضور داشت، شمشیری کهنه در کنار زانوانش قرار داده بود.
"پسرجان، میدانی که پدرانت چگونه با شمشیرهایشان میجنگیدند؟" جنگجو با لبخندی زیرکانه گفت و شمشیرش را آرام از غلاف بیرون کشید.
خالد با چشمانی درخشان به انعکاس نور بر تیغهی شمشیر نگاه کرد. قلبش تندتر میزد، هیجان در وجودش شعلهور شده بود.
"من هم روزی این شمشیر را در دست خواهم گرفت!" خالد با اطمینان گفت.
مرد جنگجو خندید. "شمشیر را در دست گرفتن آسان است، اما نگاه داشتنش دشوار! تنها کسی که هرگز پشت به دشمن نمیکند، لیاقت حمل این شمشیر را دارد!"
خالد سکوت کرد، اما این کلمات در اعماق وجودش حک شدند. از آن شب، اندیشهی جنگ و شمشیر هرگز او را رها نکرد.
درون کاخ، ولید بن مغیره، همراه با بزرگان قریش، دربارهی مسائل مهم قبیله گفتگو میکرد. اما ناگهان، از جای خود برخاست و به سوی در قدم برداشت.
"خالد کجاست؟" او با صدایی محکم از یکی از غلامان پرسید.
"در حیاط، سرورم!" غلام پاسخ داد.
ولید آهسته اما با وقار، به سوی حیاط رفت. وقتی پسرش را دید، در چشمان او جرقهای از جسارت و عطش قدرت را یافت.
"خالد!" او با لحنی جدی صدایش زد.
خالد فوراً ایستاد.
"میدانم که به جنگ فکر میکنی، اما بدان که جنگ فقط شمشیر نیست، پسرم! جنگ، شجاعت، خرد و صبر میخواهد. تو باید نام قریش را با افتخار حفظ کنی، نه فقط با شمشیر، بلکه با عقل و تدبیر!"
خالد در سکوت گوش داد. او هنوز کودک بود، اما شجاعتش فراتر از سنش بود. آینده، مسیرش را برای او آماده میکرد، و این مسیر، مسیری بود که تاریخ را تغییر خواهد داد.
(در قسمت بعدی: نخستین تجربهی خالد، روحیهی جنگجوی جوان، و نشانههای ظهور یک فرمانده بزرگ!)
❤2
بگذارین برتان روشن کنم عزیزاندل.!
وقتی که رمان نشر نشد یعنی برای دوشیزه سادات مشکلی پیش آمده و نمیتوانند انلاین شون بهتر است درک کنین اونها هم فقط کارشان رمان نشر کردن نیست خیلی کارهای دیگر هم دارنکه باید برسن پس صبور باشید تا خودشان بیایند.!😊
وقتی که رمان نشر نشد یعنی برای دوشیزه سادات مشکلی پیش آمده و نمیتوانند انلاین شون بهتر است درک کنین اونها هم فقط کارشان رمان نشر کردن نیست خیلی کارهای دیگر هم دارنکه باید برسن پس صبور باشید تا خودشان بیایند.!😊
❤10🥴3💯2🤣2👎1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜 pinned «بگذارین برتان روشن کنم عزیزاندل.! وقتی که رمان نشر نشد یعنی برای دوشیزه سادات مشکلی پیش آمده و نمیتوانند انلاین شون بهتر است درک کنین اونها هم فقط کارشان رمان نشر کردن نیست خیلی کارهای دیگر هم دارنکه باید برسن پس صبور باشید تا خودشان بیایند.!😊»