«صبح تا شب به هر نحوی میگذشت، اما وقتی که شب میآمد، همهی غصهها و رنجها میآمدند.»
🔥4❤2❤🔥2
بزرگترین آرامش در نشناختن دیگران و شناختن خود انسان است..
َ
َ
💯5🦄2❤1
Forwarded from منارة الهدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لبخند پیامبر صلی الله علیه وسلم و راز انگورهای تلخ 🍇✨
❤5😍1
❤4
Forwarded from حرفینو | پیام ناشناس
هیچ چیز آبدی نیست
نه پاییز
و نه بهار
همه چیز می آید و میرود تا درس فانی بودن این عمر را دهد!
نه پاییز
و نه بهار
همه چیز می آید و میرود تا درس فانی بودن این عمر را دهد!
🔥5❤3💯1
Forwarded from ༆ نگـاھ ࢪویـایے ༆
عشق چیست ؟!
رسول الله میفرمایید ؛
وقتی فقیر بودم مرا ثروتمند کرد
وقتی دنیا علیه من بود
او در کنارم ماند
وقتی دنیا با من مانند دوروغگو رفتار کرد
او به من آیمان آورد !
رسول الله میفرمایید ؛
وقتی فقیر بودم مرا ثروتمند کرد
وقتی دنیا علیه من بود
او در کنارم ماند
وقتی دنیا با من مانند دوروغگو رفتار کرد
او به من آیمان آورد !
❤9🔥2
حکایت حضرت بلال در فراق پیامبر ﷺ
این حکایت را هزار بار هم بخوانی باز هم کم است
حضرت بلال - رضى الله عنه - بعد از رحلت رسول الله - صلى الله عليه وسلم- ديگر نتوانست در مدينه زندگى كند.
كوچه هاى مدينه، بلال را از محبت رسول الله - صلي الله عليه وسلم - و نبودش جا نمى داد.
از حضرت ابوبكر صديق - رضی الله عنه - اجازه خواست
و به سرزمين شام (سوريه) رفت
و در آنجا ازدواج كرد و سكونت گزيد.
روزى از روزها، از خواب بيدار شد، در حالی که گريه مى كرد.
همسرش پرسيد:
چه شده، اى بلال كه گريه مى كنى؟
گفت: رسول الله - صلي الله عليه وسلم - را در خواب ديدم.
برايم گفت:
اى بلال! اين چه جفاست كه به حق ما مى كنى؟
چرا به ديدار من نمى آيى!؟
همسرش توشه سفرش را آماده كرد و گفت:
برو به زیارت پيامبر.
بلال به مدينه رسيد؛
حضرت ابوبكر و حضرت عمر - رضي الله عنهما - او را در آغوش گرفته
و از خوشحالى اشك می ريختند.
حضرت ابوبكر از بلال تقاضا كرد تا أذان بدهد.
بلال عذرخواهی کرده و گفت:
اى جانشین پیامبر!
بعد از رسول الله من ديگر أذان نگفته و نمى توانم.
حضرت عمر - رضي الله عنه - نیز اصرار كرد، اما بلال نپذيرفت.
او به حجره ى حضرت عايشه - رضی الله عنها - رفت
و در کنار مرقد مطهر رسول الله - صلي الله عليه وسلم - نشست و چشمانش پر اشک شد.
سیدنا حسن و سیدنا حسين - رضی الله عنهما - نزدش آمدند.
هر دو را در آغوش گرفته و گفت:
بوى خوش و مبارک جدّتان را مى دهيد.
آنها از وی تقاضا كردند كه أذان بدهد.
بلال نتوانست درخواست آن دو را رد كند.
لذا به همان مکانی كه همیشه در زمان رسول الله اذان میگفت، رفته و شروع كرد:
الله اكبر الله اكبر
يكباره مردم مدينه تكان خوردند كه پيامبر دوباره مبعوث شده،
وقتى بلال گفت:
اشهد ان لا إله الا الله
زن و مرد، پير و جوان، همه از خانه ها سراسيمه به سوى مسجد النبی دويدند،
همين كه بلال به
أشهد ان محمد رسول الله
رسید، گلويش گير كرد و دیگر نتوانست ادامه دهد.
چنان گريه و فغان در مدينه افتاد كه غم آنروز، بعد از رحلت رسول الله - صلی الله علیه و سلم - در تاريخ مدينه سابقه نداشت.
بلی! عشق رسول الله در قلب بلال بود كه جرقه اش همه را تكان داد.
💞┈••✾•اللَّهُمِّ صل وسَـلِّم علَى نَبِينَا םבםבﷺ┈••✾•💞
این حکایت را هزار بار هم بخوانی باز هم کم است
حضرت بلال - رضى الله عنه - بعد از رحلت رسول الله - صلى الله عليه وسلم- ديگر نتوانست در مدينه زندگى كند.
كوچه هاى مدينه، بلال را از محبت رسول الله - صلي الله عليه وسلم - و نبودش جا نمى داد.
از حضرت ابوبكر صديق - رضی الله عنه - اجازه خواست
و به سرزمين شام (سوريه) رفت
و در آنجا ازدواج كرد و سكونت گزيد.
روزى از روزها، از خواب بيدار شد، در حالی که گريه مى كرد.
همسرش پرسيد:
چه شده، اى بلال كه گريه مى كنى؟
گفت: رسول الله - صلي الله عليه وسلم - را در خواب ديدم.
برايم گفت:
اى بلال! اين چه جفاست كه به حق ما مى كنى؟
چرا به ديدار من نمى آيى!؟
همسرش توشه سفرش را آماده كرد و گفت:
برو به زیارت پيامبر.
بلال به مدينه رسيد؛
حضرت ابوبكر و حضرت عمر - رضي الله عنهما - او را در آغوش گرفته
و از خوشحالى اشك می ريختند.
حضرت ابوبكر از بلال تقاضا كرد تا أذان بدهد.
بلال عذرخواهی کرده و گفت:
اى جانشین پیامبر!
بعد از رسول الله من ديگر أذان نگفته و نمى توانم.
حضرت عمر - رضي الله عنه - نیز اصرار كرد، اما بلال نپذيرفت.
او به حجره ى حضرت عايشه - رضی الله عنها - رفت
و در کنار مرقد مطهر رسول الله - صلي الله عليه وسلم - نشست و چشمانش پر اشک شد.
سیدنا حسن و سیدنا حسين - رضی الله عنهما - نزدش آمدند.
هر دو را در آغوش گرفته و گفت:
بوى خوش و مبارک جدّتان را مى دهيد.
آنها از وی تقاضا كردند كه أذان بدهد.
بلال نتوانست درخواست آن دو را رد كند.
لذا به همان مکانی كه همیشه در زمان رسول الله اذان میگفت، رفته و شروع كرد:
الله اكبر الله اكبر
يكباره مردم مدينه تكان خوردند كه پيامبر دوباره مبعوث شده،
وقتى بلال گفت:
اشهد ان لا إله الا الله
زن و مرد، پير و جوان، همه از خانه ها سراسيمه به سوى مسجد النبی دويدند،
همين كه بلال به
أشهد ان محمد رسول الله
رسید، گلويش گير كرد و دیگر نتوانست ادامه دهد.
چنان گريه و فغان در مدينه افتاد كه غم آنروز، بعد از رحلت رسول الله - صلی الله علیه و سلم - در تاريخ مدينه سابقه نداشت.
بلی! عشق رسول الله در قلب بلال بود كه جرقه اش همه را تكان داد.
💞┈••✾•اللَّهُمِّ صل وسَـلِّم علَى نَبِينَا םבםבﷺ┈••✾•💞
❤6🔥1
سهسال پیش، آشنا شدم با دختری از تبار نور و از نسل ایمان؛
دختری که زیبایی چهرهاش تنها پردهای نازک بود بر جلوههای بیپایان دلآرا و صفای دروناش.
آن روز دانستم که همصنفم است، اما هرگز نمیپنداشتم روزی بهترین و نزدیکترین یارم گردد.
او نهتنها نخستین دوستم بود، بلکه عزیزترینشان شد؛
دختری با لبخندهایی که جان را آرامش میبخشد، و سیمایی که دل را نوازش میکند.
امروز، روز میلاد توست...
روزیکه آسمان روشنتر شد و زمین لبخند زد به آمدنت.
روزیکه نسیم، نغمهی زندگی خواند و درختان برگهای خزانزده را فرش راهت کردند.
تو همان گل نایاب بهاری هستی، که در دل پاییز روییدی و با آمدنت به برگهای خشک، جان دادی.
گل مرسلمن، تولدت هزاران بار مبارک باد. 🤍
باشد که همیشه در پناه الله مهربان، دلخوش و سرافراز بمانی،
و سالها زندگیت لبریز از اجابت دعاهایت باشد.
با مهر و محبت بیکران، از سوی قلبی که برایت بهترینها را میخواهد.
تولدت مبارک گلمن🥳🎂🫶🏼
دختری که زیبایی چهرهاش تنها پردهای نازک بود بر جلوههای بیپایان دلآرا و صفای دروناش.
آن روز دانستم که همصنفم است، اما هرگز نمیپنداشتم روزی بهترین و نزدیکترین یارم گردد.
او نهتنها نخستین دوستم بود، بلکه عزیزترینشان شد؛
دختری با لبخندهایی که جان را آرامش میبخشد، و سیمایی که دل را نوازش میکند.
امروز، روز میلاد توست...
روزیکه آسمان روشنتر شد و زمین لبخند زد به آمدنت.
روزیکه نسیم، نغمهی زندگی خواند و درختان برگهای خزانزده را فرش راهت کردند.
تو همان گل نایاب بهاری هستی، که در دل پاییز روییدی و با آمدنت به برگهای خشک، جان دادی.
گل مرسلمن، تولدت هزاران بار مبارک باد. 🤍
باشد که همیشه در پناه الله مهربان، دلخوش و سرافراز بمانی،
و سالها زندگیت لبریز از اجابت دعاهایت باشد.
با مهر و محبت بیکران، از سوی قلبی که برایت بهترینها را میخواهد.
تولدت مبارک گلمن🥳🎂🫶🏼
❤🔥4❤2
بد نیست اندکی توجه داشتهباشید به حرفی که میزنید.
چون اگر دروغ باشد که صدفیصد است شما تهمت کردهاید و میدانید که چقدر گناه بزرگ است تهمت کردن.
و لطفاً دیگر چنین چرت و پرت های سرهم نکنید در ناشناس ما!
چون اگر دروغ باشد که صدفیصد است شما تهمت کردهاید و میدانید که چقدر گناه بزرگ است تهمت کردن.
و لطفاً دیگر چنین چرت و پرت های سرهم نکنید در ناشناس ما!
❤5
سلام بر آنانی که گرچه نه میشناسیمشان و نه هرگز دیدهایمشان،
اما باز هم دلتنگمان میشوند و دلتنگشان میشویم...
دل، گاهی بیهیچ آشنایی، آشنا میشود! 💭
#دوشیزه_سادات
اما باز هم دلتنگمان میشوند و دلتنگشان میشویم...
دل، گاهی بیهیچ آشنایی، آشنا میشود! 💭
#دوشیزه_سادات
🔥4❤3
Forwarded from منارة الهدی
امام عبدالله بن مسعود رضی الله عنه میفرماید:
شخص بايد طوری نفس خود را آماده کند که اگر تمامی کسانی که بر روی زمین هستند کافر شوند، او کافر نشود؛ و هرگز کسی از شما امعه نباشد!
از او پرسیدند امعه چیست؟!
فرمود: کسی که میگوید من با مردم هستم، به راستی هیچ الگویی در شر و بدی نیست.
📚 المعجم الكبير، للطبراني ۹/۱۵۲
شخص بايد طوری نفس خود را آماده کند که اگر تمامی کسانی که بر روی زمین هستند کافر شوند، او کافر نشود؛ و هرگز کسی از شما امعه نباشد!
از او پرسیدند امعه چیست؟!
فرمود: کسی که میگوید من با مردم هستم، به راستی هیچ الگویی در شر و بدی نیست.
📚 المعجم الكبير، للطبراني ۹/۱۵۲
❤2
میگم یک متن هایی نوشتیم که اگر کسی مرا درست نشاسد فک میکند عاشق دلباخته است ای دختر👩🦯😐
اما نیستم فقط دلی نوشتیم 😕😂
حتی خودم وقتی میخوانم صد سال سیاه فک نمیکنم من نوشتیم اینرا😭
اما نیستم فقط دلی نوشتیم 😕😂
حتی خودم وقتی میخوانم صد سال سیاه فک نمیکنم من نوشتیم اینرا😭
❤1
دوست دارم با تو قدم بزنم،
دست در دست، زیر باران،
خیسِ خیس، بیپروا از نگاه دنیا…
دوست دارم در یک کافهی دنج،
برای فنجانی قهوه دعوتم کنی
و من غرق شوم در نگاهت میان بخار گرم فنجان…
دوست دارم آتشی روشن کنی،
کنارش بنشینیم، برایت چای تازهدم بریزم،
در کنارش شیرینیای که دوست داری،
شاید بقلاوه، شاید کیک کاکائویی…
بعد از چای، نسیم سرد پائیزی بوزد
و تو بیدرنگ کُرتیات را روی شانههایم بیندازی
یا پتوی نرمی که عطر تو را دارد…
یا شاید نه کُرتی، نه پتو،
فقط آغوشت باشد، پناهِ همیشگیام…
دوست دارم در همان لحظه،
برایم شعر بخوانی،
شاعرانه، آرام، با صدای مهربانت…
آه که نمیدانی چقدر سرودنهایت را دوست دارم…
من باشم و تو باشی،
و آتشی آرام،
و چای تازهدم،
و جرعهای شعر،
همراه با نسیم خنکِ پائیزی...
#دوشیزه_سادات
دست در دست، زیر باران،
خیسِ خیس، بیپروا از نگاه دنیا…
دوست دارم در یک کافهی دنج،
برای فنجانی قهوه دعوتم کنی
و من غرق شوم در نگاهت میان بخار گرم فنجان…
دوست دارم آتشی روشن کنی،
کنارش بنشینیم، برایت چای تازهدم بریزم،
در کنارش شیرینیای که دوست داری،
شاید بقلاوه، شاید کیک کاکائویی…
بعد از چای، نسیم سرد پائیزی بوزد
و تو بیدرنگ کُرتیات را روی شانههایم بیندازی
یا پتوی نرمی که عطر تو را دارد…
یا شاید نه کُرتی، نه پتو،
فقط آغوشت باشد، پناهِ همیشگیام…
دوست دارم در همان لحظه،
برایم شعر بخوانی،
شاعرانه، آرام، با صدای مهربانت…
آه که نمیدانی چقدر سرودنهایت را دوست دارم…
من باشم و تو باشی،
و آتشی آرام،
و چای تازهدم،
و جرعهای شعر،
همراه با نسیم خنکِ پائیزی...
#دوشیزه_سادات
❤3🔥3