چـکـامـهـ زار 🌘📜
456 subscribers
539 photos
75 videos
10 files
365 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
Forwarded from . (ོܟߺࡄᥫ᭡ࡅ࣪ߺߊ‌‌ܩܢ‌‌𓍼🎀)
فردا‌هم‌تولد اون دوست‌ام است که تو قلبمه ولی کنارم نیست.!
تولدت مبارک، دوست‌نیمه‌راه‌من. حتی اگر کنارم نیستی، همیشه در قلبم جای داری. امیدوارم که هر کجا که هستی، زندگی‌ات پُر از لحظات خوش و برکت باشه. گاهی اوقات فاصله‌ها نمی‌توانن کسی را از یاد ما ببرند، به خصوص وقتی کسی به اندازه‌ی تو در دل آدم جا داره. همیشه در یادم خواهی بود، اما کاش دیگه‌ نبینمت کاش دیگه‌برنگردی هیچ‌وقت هرگز.! ♥️🙂
🔥1
من"_خیلی ناراحت استم."
دوست‌هایم"_ اوه، لطفاً ناراحت نباش"

من"_وای چه فکری، چرا به ذهن‌خودم نرسید"

واقعاً چرااا؟😐😂
🤣4💔2🔥1😁1
6🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
به لمر زنگ زدم. کم مانده بود عصبانیت خود را سر او خالی کنم، اما خود را کنترول کردم و گفتم: "کجا هستید؟ دل‌تان نمی‌شود که خانه برویم، هه؟" لمر ترسیده گفت: "نی، چیز نیست، اینه آمدیم. حالی چرا قهر استی؟" گفتم: "زود بیایید، بعداً می‌گویم!" لمر با دوستانش آمد،…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_سی_و_سوم
ناشر: #دوشیزه_سادات


چون میز غذاخوری در آشپزخانه بود، ما هم همان‌جا بستره انداخته بودیم. من و مهسا چای می‌نوشیدیم و لمر ظروف را می‌شست.
گلویم را صاف کرده، گفتم: "بهتر است نوبتی کار کنیم، این‌طوری نمی‌شود که همه‌ی کارها را یک نفر انجام دهد."
مهسا سرش را تکان داد و گفت: "هممم، راست می‌گویی، ولی بهتر است دسته‌جمعی انجام بدهیم، این‌طوری زودتر و بهتر تمام می‌شود."
لمر در حالی که هنوز ظرفی در دست داشت، گفت: "ها، راست می‌گه مهسا! هر کس هر کاری که دلش شد، همان را انجام دهد."
من هم ناچار قبول کردم.
مهسا قاشقش را در چای زد و پرسید: "راستی، احوال سحر را گرفتی، کلثوم؟"
_ _ _ "هممم، گرفتم. شکر، خوب است. با لالا حارث چکر زدن رفته بودند."
مهسا با هیجان گفت: "وای، چقدر خوب! ما هم برویم کمی چکر بزنیم، این‌جا را که بیزو نمی‌شناسیم."
نگاهی به بیرون انداختم و گفتم: "درست است، ولی فعلاً شام شده. تازه آمده‌ایم، جایی را درست بلد نیستیم. صبر کنیم کمی آشنا شویم، یا یکی همراه ما باشد که راه را بلد باشد، بعد می‌رویم، بخیر."
مهسا آهی کشید: "پس درست است."
خمیازه‌ای کشیدم و گفتم: "خیلی خوب، من می‌روم کمی استراحت کنم. اگر وقت نماز بیدار نشدم، شما بیدارم کنید."
هر دوی‌شان فاجه کشیده گفتند: "وای، ما را هم خواب گرفته! ما هم خواب می‌شویم، خواهرم، با معذرت دیگه."
چپ‌چپ نگاه‌شان کردم و چیزی نگفتم. رفتم تا کمی بخوابم.
چُرت زده بودم، تازه چشمانم گرم خواب شده بود که...
صدای اذان آمد.
"وای، یا الله! تازه خوابم می‌برد، افففف!"
ناچار برخاستم، وضو گرفتم و نمازم را ادا کردم. بعدش شروع کردم به تلاوت قرآن.
با صدای لمر، از تلاوت دست کشیدم و رفتم ببینم چی شده.
_ _ _ "آه، از دست شما! چی گپ است سرِ تان، هه؟"
لمر ترسیده گفت: "کلثوم! اونجا، مادر کیک است! ببین!"
خنده‌ام را مهار نتوانستم و با قهقهه گفتم: "وای، الله هدایت‌تان کند! از یک مادر کیک ترسیدین و آوازتان همه جا را گرفته؟!"
لمر با اخم گفت: "آفرین، خنده کن! ها، دگه، پس از چی بترسیم؟!"
گفتم: "کجاست، هه؟"
مهسا به گوشه‌ی دیوار اشاره کرد: "اونجا را ببین! پیش الماری!"
_ _ _ "آهان، پیدایش کردم. اینه اینجاست، قندولکه!"
هر دوی‌شان قواره‌ی خود را کج کردند و اعتراض‌کنان گفتند: "ایقققق! چطور می‌توانی او ره قندولک بگویی، هه؟!"
قهقهه‌ی بلندی زدم و گفتم: "از شما کرده قندول‌تر است! ههههههه!"
مهسا با اخم گفت: "متأسف هستم برت."
لمر: "همچنین."
با خنده گفتم: "بروید متأسف برای خود باشید که از یک مادر کیک می‌ترسید!"
لمر سری تکان داد و گفت: "حیران هستم، تو چطور دختری استی؟ اصلاً ترس نداری؟! از هیچ‌چیز؟!"
شانه بالا انداختم: "نه، الحمدلله، جز از الله، از هیچ‌چیز و هیچ‌کس ترس ندارم."
لمر چشمانش را ریز کرد: "اصلاً کاری هم است که تو کرده نتوانی؟!"
لبخند زدم: "تا حالا پیش نیامده که نتوانم کاری را انجام بدهم."
لمر دست به سینه زد و با نیشخند گفت: "ماشاءالله به ملا صاحب ما! ههههه!"
مهسا با شیطنت اضافه کرد: "خوش به حال یازنه‌ی ما، هههههه!"
_ _ _ "بروید، کم گپ بزنید و بخندید، حالی یک چیز خوبش نثار تان کرده بودم."
چپ‌چرپ شدند با شنیدن حرفم!
بالاخره شب شد.
الهی شکر که شب وجود دارد با خواب!
همه در اتاق‌های خود رفتند تا بخوابند. اما من هرچی می‌کنم، خوابم نمی‌برد. یک قسم صدا هم از بیرون می‌آید. نمی‌دانم چی است!
بیرون رفتم، به سمت دروازه‌ی خروجی. صدای آهنگ می‌آید!
درست از آپارتمان مقابل!
چراغ‌های آن روشن است.
وای، این دود دیگر چی است؟!
بیشتر در قصه‌اش نشدم. برگشتم، وضو گرفتم و دو رکعت نماز خواندم، شاید آرام شوم و خوابم ببرد...

---

صبح


با صدای اذان زود از خواب برخاستم. از اتاق بیرون شدم. دیدم که ماشاءالله، دخترک‌ها خودشان وقت بیدار شدند به نماز.
رفتم وضو گرفتم، نماز صبح را ادا کردم، چند صفحه قرآن تلاوت کردم. با صدای مهسا، از تلاوت دست کشیدم و رفتم کمک کنم صبحانه آماده کنند.
بعد از خوردن صبحانه، همه رفتیم آماده شویم برای دانشگاه.
الماری لباس‌هایم را باز کردم. این بار یک حجاب آبی آسمانی بیرون کشیدم، با چادر و نقابش که هم‌رنگ حجابم بود.
لباسم را پوشیدم، ساعتم را بستم، کیفم را گرفتم، سویچ موتر را هم در کیفم گذاشتم و از اتاق بیرون شدم. دیگران هم حاضر بودند.
از خانه خارج شدیم. اما...
یادِ دیشب افتادم.
حالا خیلی ساکت است، نسبت به دیشب.
13🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
به لمر زنگ زدم. کم مانده بود عصبانیت خود را سر او خالی کنم، اما خود را کنترول کردم و گفتم: "کجا هستید؟ دل‌تان نمی‌شود که خانه برویم، هه؟" لمر ترسیده گفت: "نی، چیز نیست، اینه آمدیم. حالی چرا قهر استی؟" گفتم: "زود بیایید، بعداً می‌گویم!" لمر با دوستانش آمد،…
چند دقیقه زُل زدم به همان آپارتمان...
با صدای لمر از جا پریدم:
"هوی، کلثوم! چی شده؟ چرا به طرف خانه‌ی خالی نگاه داری؟!"
با تعجب گفتم: "خالی؟ مگر این‌جا خالی است؟"
مهسا گفت: "ها، خالی خالی است! او روز چوکی‌دارش گفت."
لمر با کنجکاوی پرسید: "چرا؟ چیزی شده؟"
گفتم: "چیز نیست..."
نمی‌خواستم چیزی بگویم، ممکن بود تشویش کنند. بهتر بود اول مطمئن شوم که این‌جا واقعاً خالی است یا کسی در آن زندگی می‌کند.
لبخند زدم و گفتم: "همین‌طوری پرسیدم. بیایید برویم، ناوقت می‌شود."
هر دو تأیید کردند و حرکت کردیم به طرف دانشگاه.
اما ذهنم هنوز درگیر بود...


دانشگاه


هوسی: سلام دخترا، چطور استین؟
هر سه نفرمان جوابش را دادیم و با فریال و فرح احوال‌پرسی کرده، به سمت صنف رفتیم.
همگی به فرح نگاه کردیم و بیچاره کاملاً سرخ شد از خجالت. با لبخند گفتم:
— واقعاً که با این حجاب، خیلی خیلی زیبا شدی!
با شرم گفت:
— واقعاً؟ راستش را بگویم، این اولین بار است که حجاب می‌کنم. تأثیر حرف‌های خودت بود. وقتی برای زهره از حجاب می‌گفتی، خیلی علاقه پیدا کردم. گفتم یک بار امتحان کنم ببینم چطور معلوم می‌شوم.
_ _ _ واقعاً خوشحالم که حرف‌هایم تأثیر گذاشته. باور کن با این حجاب، زیباتر از همیشه شده‌ای!
لبخندی زدم و ادامه دادم:
_ _ _ اما هدایت از سوی الله است. بنده فقط وسیله است. الله خواست تا تو هدایت شوی و به حجاب روی بیاوری. بدان که خیلی خوشبخت هستی، چون هر کسی از این نعمت بزرگ برخوردار نمی‌شود.
_ _ _ بلی، می‌دانم. تشکر!
دیگر دخترها هم شروع کردند به تعریف و تمجید از فرح. آهسته‌آهسته وارد صنف شدیم. من رفتم و دقیقاً همان‌جایی نشستم که روز اول نشسته بودم. بقیه فقط نگاهم کردند.
_ _ _ چی شده؟ خوب بیایید بنشینید دیگر!
ناچار همه آمدند و نشستند. خلاصه، صف اول را تصاحب کردیم!
هوسی با نگرانی گفت:
_ _ _ کلثوم، ببین! جنگ تان می‌خیزد. دیان بالای این چیزها خیلی حساس است!
با پوزخند گفتم:
_ _ _ عزیزم، حساس است که باشد، به من چه؟ اگر زودتر بیاید و بنشیند، من مشکلی ندارم. اما اینکه هم ناوقت بیاید و هم انتظار داشته باشد صف اول برایش خالی باشد، دیگر چی؟
نگاه‌های خیره‌ی لمر را دیدم و گفتم:
_ _ _ لمر جان، این‌طور نگاهم نکن. چیزی که حق است!
همه خندیدیم. فریال با تعجب گفت:
_ _ _ باور کن تا حالا مثل تو، دختری به این دل و جرئت ندیده بودم! تو اصلاً از دیان نمی‌ترسی؟ می‌دانی که اینجا اسمش ترسناک است!
قبل از اینکه من چیزی بگویم، لمر و مهسا باهم گفتند:
_ _ _ ها، این همین‌طور است. از هیچ‌چیز نمی‌ترسد، غیر از الله!
هوسی گفت:
_ _ _ خدا کند این جرئت و نترس بودنت، بلای جانت نشود.
خندیدم و گفتم:
_ _ _ دلت جمع باشد!
بعد پرسیدم:
_ _ _ کری‌دت اول چی داریم؟
هوسی با هیجان گفت:
_ _ _ ثقافت! وای، بهترین استاد دانشگاه امروز وارد صنف خواهد شد!
با خنده گفتم:
چطور؟ نکند از همان استادهایی باشد که در سریال‌ها و رمان‌ها می‌بینیم؟
هوسی با ذوق گفت:
_ _ _ وای، نپرس! یعنی از این استاد محجبه‌تر و باوقارتر، کسی نیست. شنیده‌ام که قبلاً در دانشگاهی دیگر تدریس می‌کرده، اما حالا به اینجا منتقل شده.
بعد با خنده اضافه کرد:
_ _ _ راستی، خیلی جذاب و زیبا هم است!
با چشم‌غره گفتم:
_ _ _ الله هدایت‌تان کند! واقعاً که، نمی‌دانم به درس خواندن می‌آیید یا اینکه…؟ خیر است، ببینیم کی است.
همین‌طور مشغول صحبت بودیم که استاد وارد صنف شد.
وای، نه… این اینجا؟!
با تعجب به لمر و مهسا نگاه کردم. از چهره‌شان مشخص بود که آن‌ها هم شوکه شده‌اند. آرام به لمر گفتم:
_ _ _ تو خبر داشتی؟
_ _ _ نه والله! بهت گفته بودم که در دانشگاه هرات تدریس می‌کند، مگر نه؟
_ _ _ ها، به یاد دارم.
_ _ _ ولی دانشگاهش را نمی‌دانستم!
_ _ _ درست است، جانم.
همان لحظه، استاد با صدای محکم و جدی گفت:
_ _ _ اگر حرف‌هایتان تمام شده، درس را شروع کنیم. در غیر این صورت، می‌توانید بیرون ادامه دهید!
لمر از ترس آب شده بود، ولی من بدون هیچ نگرانی گفتم:
_ _ _ نه استاد، تمام شد.
استاد یک لحظه مکث کرد، انگار از این پاسخ جا خورد، اما چیزی نگفت. دوباره به جای قبلی‌اش برگشت.
در همین اثنا، دیان با گروهش وارد صنف شد. انتظار داشتم که با دیدن برادرش جا بخورد، اما هیچ عکس‌العملی نشان نداد.
دیان بعد از دیدن من که در جایش نشسته بودم، از عصبانیت سرخ شد، اما هیچ نگفت. مستقیم رفتند و در عقب ما نشستند. خودش دقیقاً پشت سر من جا گرفت. اففف… این هم از شانس ما!
15👍1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
به لمر زنگ زدم. کم مانده بود عصبانیت خود را سر او خالی کنم، اما خود را کنترول کردم و گفتم: "کجا هستید؟ دل‌تان نمی‌شود که خانه برویم، هه؟" لمر ترسیده گفت: "نی، چیز نیست، اینه آمدیم. حالی چرا قهر استی؟" گفتم: "زود بیایید، بعداً می‌گویم!" لمر با دوستانش آمد،…
استاد گفت:
_ _ _ بهتر است از این به بعد، قبل از آمدن من در صنف حضور داشته باشید. کسی که ناوقت داخل صنف شود، مجبورم از صنف بیرونش کنم.
همه تأیید کردند.
_ _ _ قبل از اینکه درس را آغاز کنیم، بهتر است معرفی شویم.
بعد خودش شروع کرد:
_ _ _ اسمم فرحان است و ملک تخلص می‌کنم.
با شنیدن این تخلص، همه‌ی دخترها و پسرها به طرف دیان و لمر نگاه کردند. البته بعضی‌ها از ارتباط لمر خبر نداشتند، اما بیشترشان مستقیم به دیان خیره شدند.
استاد با لبخند گفت:
_ _ _ خیلی خوب، این‌طوری نگاه نکنید. بلی، چیزی که فکر می‌کنید، واقعیت دارد.
و دیگر چیزی نگفت.
18❤‍🔥1🔥1👏1
ألهم صلي علي محمد و علي آل محمد...🤍🫠
17❤‍🔥1🔥1
🥰4
چـکـامـهـ زار 🌘📜
استاد گفت: _ _ _ بهتر است از این به بعد، قبل از آمدن من در صنف حضور داشته باشید. کسی که ناوقت داخل صنف شود، مجبورم از صنف بیرونش کنم. همه تأیید کردند. _ _ _ قبل از اینکه درس را آغاز کنیم، بهتر است معرفی شویم. بعد خودش شروع کرد: _ _ _ اسمم فرحان است و…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_سی_و_چهارم
ناشر: #دوشیزه_سادات



بعد از معرفی استاد، او با نگاهی جدی گفت:
_ _ _ شما با من آشنا شدین، پس حالا نوبت من است تا با شما آشنا شوم. چون در قطار اول ما نشستیم،
چشمانش را به سمت من چرخاند و گفت:
_ _ _ بهتر است از شما شروع کنیم.
از جایم برخاستم. حس می‌کردم تمام صنف منتظر است تا بداند این دختر محجبه که حتی نقابش را از روی چهره برنمی‌دارد، کیست؟ مخصوصاً که موتر به آن بزرگی هم زیر پایم بود و این کنجکاوی‌شان را بیشتر کرده بود.
با صدایی آرام اما محکم گفتم:
_ _ _ ام کلثوم هستم، سعیدی تخلص می‌کنم.
همین که نامم را شنید، سرش را سریع بالا آورد و خیره نگاهم کرد. انگار که دوباره مرا شناخته باشد. با آن نگاه سنگینش، دوباره نشستم.
همه یکی‌یکی خود را معرفی کردند. خیلی‌ها با شنیدن تخلص دیان متعجب شدند، اما لمر، که دوست نداشت کسی بداند خواهر استاد است فقط گفت:
_ _ _ لمر هستم.
تخلصش را نگفت.
همه‌ی ساعت درسی در معرفی شاگردان گذشت و درس ماند برای هفته‌ی بعد. عجیب بود که در یک هفته فقط دو بار این مضمون را داشتیم، آن هم با استادی مغرور!
همین که استاد خارج شد، همه‌ی صنف شروع کردند به پچ‌پچ و بگو‌مگو.
هوسی رو به لمر کرد و با شیطنت گفت:
_ _ _ لمر، واقعاً این استاد برادرت است؟
لمر بی‌حوصله جواب داد:
_ _ _ هممم... برادرم است.
هوسی که نمی‌توانست هیجانش را پنهان کند، گفت:
_ _ _ وای وای! چی برادری! جوانه مرگی!
با تعجب گفتم:
_ _ _ هی، دختر چشم‌سفید!
حرف من مساوی شد با خنده‌های بی‌وقفه‌ی بقیه.
همین که صدای خنده‌هایشان بلند شد، زهره که کمی دورتر بود، به سمت ما آمد و گفت:
_ _ _ خدا در خوشی‌های‌تان برکت بیندازد! سر چی این‌قدر می‌خندید؟ بگویید که ما هم بخندیم.
همه سکوت کردند، اما من جواب دادم:
_ _ _ الهی آمین. هیچی، موضوعی نیست که برای شما هم جالب باشد.
ناگهان یک پسر قدبلند با لهجه‌ی هراتی‌اش به طرف ما آمد، مستقیم به من اشاره کرد و گفت:
_ _ _ دختری که خیلی جرعت داره پس تونی!
سکوت کردم. می‌دانستم اگر یک کلمه بگویم، او ده کلمه جواب می‌دهد. پس بهتر بود به حرف‌هایش اهمیت ندهم.
اما او باز دهان باز کرد و با پوزخند گفت:
_ _ _میبینم پیش ما لال شدم عه؟
پس کجایه جرأتی که همگی در موردش گپ میزدن؟
نه ای هم اصلا جرئت چیزی نداره
ای هم مثل دگرا به جلو مه موش مورده میشه هههه...
این بار دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. از جا برخاستم و با لحن محکم گفتم:
_ _ _ بهتر است مراقب حرف‌هایی که می‌زنی باشی! وگرنه برایت خیلی گران تمام می‌شود!
با پوزخند گفت:
_ _ _ مثلاً چطور؟
بعد، دستش را جلو آورد و آرام‌آرام به سمت نقابم رفت:
_ _ _ بیا ببینیم چهره‌ی زیبایت چه شکلی است! نکند زیبا نیستی؟ هههه...
قبل از اینکه دستش به نقابم بخورد، سریع کنار کشیدم. دلم می‌خواست یک ضربه‌ی محکم به او بزنم، اما حیف...
با لحنی سرد گفتم:
_ _ _ زیبایی من به تو ربطی ندارد.
بعد، به زهره و دیگر دخترانی که لباس‌هایشان مناسب نبود اشاره کردم و ادامه دادم:
_ _ _ اگر می‌خواهی زیبایی ببینی، می‌توانی به اطرافت نگاه کنی! به اندازه‌ی کافی حورهای زمینی اطرافت هستند که زیبایی‌شان را به نمایش گذاشته‌اند. فکر کنم برایت کافی باشد!
با این حرف، همه‌ی دختران ناخودآگاه به لباس‌های خودشان دقت کردند. از چهره‌ی زهره که معلوم بود دارد از عصبانیت منفجر می‌شود.
دوباره به طرف همان پسر نگاه کردم و تهدیدوار گفتم:
_ _ _ اگر یک‌بار دیگر این‌طور با من حرف بزنی یا سعی کنی در حجابم دست‌درازی کنی، باور کن زنده از پیشم بیرون نمی‌روی!
با صدای محکم ادامه دادم:
_ _ _ خودم دست‌های کثیفت را قطع خواهم کرد.
کل صنف در سکوت فرو رفت. حتی دیان هم که همیشه خودش را عقل کل می‌دانست، فقط نشسته و تماشا می‌کرد!
وسایلم را جمع کردم و به طرف دخترها نگاه کردم:
_ _ _ ساعت تمام شده، بهتر است برویم.
آن‌ها هم وسایل‌شان را برداشتند و از صنف بیرون آمدیم.
مهسا با هیجان گفت:
_ _ _ باور کن منتظر بودم ببینم چی وقت بکس‌بارانش می‌کنی!
با خنده گفتم:
_ _ _ می‌خواستم، ولی به سختی خودم را کنترل کردم. وگرنه تا حالا در شفاخانه، زخمی و کبود افتاده بود!
هوسی سرش را تکان داد و گفت:
_ _ _ من که گفتم این‌ها آرامت نمی‌گذارند. بعد از اتفاق امروز، دیگر خلاص نمی‌شوی از دست‌شان.
با اطمینان گفتم:
_ _ _ دلت جمع باشد، هوسی جان. من می‌توانم از خودم دفاع کنم.
9🥰2👍1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
استاد گفت: _ _ _ بهتر است از این به بعد، قبل از آمدن من در صنف حضور داشته باشید. کسی که ناوقت داخل صنف شود، مجبورم از صنف بیرونش کنم. همه تأیید کردند. _ _ _ قبل از اینکه درس را آغاز کنیم، بهتر است معرفی شویم. بعد خودش شروع کرد: _ _ _ اسمم فرحان است و…
هوسی خندید و گفت:
_ _ _ پس عالی است. راستی بکس چیزی هم یاد داری؟
لبخند مرموزی زدم و گفتم:
_ _ _ هممم...
هوسی چشم‌هایش را گرد کرد و گفت:
_ _ _ وای وای! پس باید از تو ترسید، خانم محجبه!
با خنده گفتم:
_ _ _ نه، استغفرالله! من نمی‌خواهم مردم از من بترسند. فقط کسانی مثل این پسر احمق باید حدشان را بدانند.
هوسی شانه بالا انداخت و گفت:
_ _ _ ولی به نظر من، ترسیدن دیگران هم بد نیست! من که عاشق ترساندن مردم هستم!
با لبخند سری تکان دادم و گفتم:
_ _ _ هی خدا! می‌دانی که در اسلام حلال نیست که مسلمان، مسلمان دیگر را بترساند؟
فریال با کنجکاوی پرسید:
_ _ _ واقعاً؟ یعنی حدیثی در این مورد هست؟
با جدیت گفتم:
_ _ _ **بله، در حدیث آمده:

"لا یَحِلُّ لِمُسْلِمٍ أن یُرَوِّعَ مُسْلِمًا"

یعنی: حلال نیست برای مسلمان که مسلمان دیگری را بترساند.**

همه تأیید کردند و بعد از کمی صحبت، خداحافظی کردیم.
فرح ناگهان گفت:
_ _ _ راستی، اگر موافق باشید، امشب مهمان من باشید. قبول می‌کنید؟
دخترها که انگار از خوشحالی در دل‌شان قند آب شده بود، همه به من نگاه کردند.
مهسا با خنده گفت:
_ _ _ رئیس، تصمیم با توست!
لبخند زدم و گفتم:
_ _ _ ها، شماها که در هر جایی هستین، فقط نام یک مهمانی را بشنوید!
همه خندیدند و ماجرا ادامه پیدا کرد...
 
دوباره گفتم:  بس کنید دیگر!
میگم نامحرم دارید در خانه تان؟
فرح : نه کلثوم دلتو جم جم باشه هیچ نامحرمی نیه.
گفتم: اهان پس خوب است.
رو به طرف فریال و هوسی کرده گفتم: شما ها چی؟
قبول می‌کنید؟
می‌آیید؟
فریال گفت: ها شما که باشید مگر امکانش است که ما نباشیم ههههه.
خندیده گفتم: خیلی خوب پس درست است.
میگم فرح حالا چی وقت است این مهمانی؟
_ _ _"اگه شماهم راضی باشم امی شب ."
با تعجب گفتم: شب؟
_ _ _ ها چری مشکلی است؟
_ _ _ نه جانم چون شب است پس باید از برادرم اجازه بگیرم!
_ _ _ درسته پس امی حالی زنگ بزن بریو که اجازه میده یا نی !
_ _ _ هممم درست است پس مه میرم یک زنگ‌ بزنم.
همه شان سر تکان دادند و بس!
  رفتم به لالا حارث زنگ زدم بعد از چند دقیقه اوکی کرد.
با صدای زیبایم گفتم: السلام علیکم برای برادر جذاب و زیبایم.
_ _ _ وعلیکم السلام به خواهر مقبول و چاپلوس ام.
معترضانه گفتم: آه لالا متأسف هستم برای تان.
_ _ _ ههههههههه نه نباش عزیز لالا بگو چی شده خوب هستی؟
مشکلی پیش آمده برایت؟
_ _ _ نه لالا جانم هیچ مشکلی نیست الحمدلله شکر است خوبم.
شما چطورین؟
ان‌شاءالله که خوب باشید.
_ _ _ الحمدلله شکر است.
شکر که خوبی قند لالا چطور که در این وقت زنگ زدی مگر در دانشگاه نیستی؟
_ _ _ بلی لالا جان در دانشگاه هستم فقط زنگ زدم تا برای یک چیز از تان اجازه بگیرم!
_ _ _  بخاطر چه چیزی؟
امر کن بانوی من.
_ _ _ هههههه نه استغفرالله امر که نیست خواهش است.
میگم یک صنفی ما برای امشب مهمان مان کرده خانه شان گفتم اگر اجازه دهید میشه برویم؟
_ _ _ به شب؟
_ _ _ اهمممم به شب است!
_ _ _ بیبین کلثوم خودت بهتر می دانی اینجا شهر بیگانه است بر تان، شب نمیشه.
_ _ _ بلی می‌دانم لالا جان ولی یک گروه هستیم.
_ _ _  هر قدر هم که باشید شب نمیشه.
اما حالا ساعت دوازده ظهر است اگر بعد از ظهر می‌روید بروید ولی تا قبل از شام برگردین.
_ _ _ هممم درست است لالا جان همینطوری می‌کنیم.
راستی لالا میشه اجازه لمر را هم بگیری از برادر هایش؟
_ _ _ البته که میشه می‌گیرم بیزو همراه شان شراکت داریم فرحان همینجا است برایش میگم.
_ _ _ چی؟
شراکت دارید.
_ _ _ هااا چطور؟
_ _ _ هیچی بعداً باز گپ میزنیم.
_ _ _ درست است برو دگه الله حافظ تان.
_ _ _ فی امان الله.
مهسا: خا چی شد؟
چی گفتن اجازه دادن؟
_ _ _ وای یک دقیقه نفس بگیر خواهرم.
خواستم کمی مضریت کنم با چهره ناراحت گفتم: نچ نشد اجازه نداد میگن که شهر بیگانه است شب نمیشه.
چهره همه گی شان به ناراحتی گرایید.
دوباره با لبخند گفتم: اما...
هوسی: اماا چی بگو دگه!
_ _ _ گفت  می‌توانید بعد از ظهر برین و تا قبل از شام برگردین.
همه شان شروع کردن به کف زدن و خندیدن.
_ _ _ اوووو آرام باشید در بیرون هستین مثلاً!
راستی فرح تو کدام مشکلی نداری چون پلان خودت شب بود ولی...
_ _ _ نه جانم چی مشکلی ؟ همه چیز به دو دقیقه تیار میشه دل شما جمع!"
_ _ _ پس درست است.
خوب بریم دگه حتماً از خود آماده شدن دارید نا وقت میشه.
هوسی : راست میگی هله زود شوین بریم.
فرح لوکیشن بفرستی برای مان.
_ _ _ درست است می‌فرستم.


ادامه دارد...
12❤‍🔥1🔥1🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
هوسی خندید و گفت: _ _ _ پس عالی است. راستی بکس چیزی هم یاد داری؟ لبخند مرموزی زدم و گفتم: _ _ _ هممم... هوسی چشم‌هایش را گرد کرد و گفت: _ _ _ وای وای! پس باید از تو ترسید، خانم محجبه! با خنده گفتم: _ _ _ نه، استغفرالله! من نمی‌خواهم مردم از من بترسند.…
برشی از قسمت آینده:

راوی:

دفتر بزرگ و کم‌نور، با دیوارهایی از چوب تیره، بوی سنگین عطر تلخ پسر مافیا را در خود محصور کرده بود. در این محیط سنگین، تنها صدای ضربه‌ی انگشتان او بر روی میز چوبی، شکستن سکوت سنگین را در بر می‌داشت.

رئیس، ما او را پیدا کردیم."

_ _ _ کجا است؟"

_ _ _ در دانشگاه هرات، در بخش و رشته اداره و تجارت."
❤‍🔥8🔥2
وای یک حدس زدم بگین درست اس یا نی
به او پسر های که روسی حرف میزدن خو ربطی نداره نی ؟ ای پسر مافیا 😐


ای بابا شمام ما را نیمه جان میکنین😂



ای بابا اینقدر فضولی هم خوب نیست😁😑😂
😁2💔1
وای اینه کوفتی 😐🤦‍♀😂
😁3
بیبینم دگه چی حدس ها می‌زنید 😁😂
🔥1😁1
https://t.me/https_Qalam_khiyal/561

وی یک حدس دگام
همو خانه که پیش روی شان بود نی که شب دود ازش میبرامد و آهنگ
حتما از همی نفر مافیا بوده
تحت تعقیب دارن شان🤪🤪
🙈42
زمان و‌ مکان مناسبی برای جوانی نبود،
کاش در روزگار دیگری می‌زیستیم،
ما همگی حیف بودیم...
5👌1💔1
داستانی از قهرمانان صدر اسلام
مه خواندم ،گفتم باشد که شما هم بخوانین و آگاهی حاصل کنین ،امید که به مثل رمان ها ،ایی داستان ره هم خواننده باشید 😊
3
#تاریخ فاتح بزرگ اسلام، #حضرت‌خالد بن ولید🥰

- قسمت اول -
شب آرام آرام بال‌های تاریک خود را بر شن‌های مکه گسترده بود. در خانه‌های بزرگان قریش، مشعل‌ها روشن بودند، اما کاخ ولید بن مغیره بیش از همه نورانی بود. درون آن کاخ، اتاقی که زنی در حال زایمان بود، پر از هیجان و اضطراب شده بود. خدمتکاران آهسته با هم زمزمه می‌کردند، زنان گرد هم جمع شده بودند و صدای قدم‌های سریع قابله‌ها سکوت نیمه‌شب را می‌شکست.

در همان لحظات، ناگهان صدای یک زن از اتاق زایمان بلند شد:

"تبریک می‌گویم! پسری به دنیا آمد!"

همهمه‌ای در سراسر خانه پیچید. غلامان و خادمان از شادی لبخند زدند، زنان با نگاه‌هایشان خبر خوش را به یکدیگر منتقل کردند. پشت در، پیرمردی که ریشی سپید داشت، لبخند بر لبانش نشست. او شتابان خود را به درون خانه رساند. همه می‌دانستند که این کودک عادی نیست، چرا که خونِ یکی از بزرگان قریش در رگ‌هایش جریان داشت.

قابله که نوزاد را در پارچه‌ای سفید پیچیده بود، او را آرام در آغوش مادرش گذاشت.

در این میان، مردی بلندقد و پرابهت، با نگاه‌هایی پر از فکر، در میانه‌ی حیاط ایستاده بود. او کسی نبود جز ولید بن مغیره، بزرگ خاندان، کسی که نامش در میان قریش با شکوه و قدرت همراه بود.

وقتی خبر به او رسید، چشمانش درخشید. آهسته قدم برداشت و به سمت اتاق رفت. قابله، کودک را به او نشان داد. نوزاد دستان کوچکش را حرکت داد، گویی که می‌خواست دنیا را تسخیر کند.

"نام او را خالد می‌گذارم…" ولید با صدایی محکم گفت. "او هیچ‌گاه شکست نخواهد خورد!"

آن شب، تقدیر، سرنوشت مردی را نوشت که روزی لرزه بر اندام امپراتوری‌های بزرگ خواهد انداخت. مردی که با شمشیرش، تاریخ را دگرگون خواهد کرد.

📌شمشیر‌ و سرنوشت 📕
3👍3