چـکـامـهـ زار 🌘📜
456 subscribers
539 photos
75 videos
10 files
365 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
حرفینو - غیرفعال
بلی🤭 البته شاید ولی حس می‌کنم شخصیت خود شما نزدیک تر به ام‌کلثوم اس🫠
بلی تا جایی شخصیت کلثوم به خودم می‌ماند
🥰2🔥1
شب‌تان به زیبایی قلب‌تان
تاریکی بکام 🫠🫶🏼🌚
4🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
از نظر من ولنتاین و روز عاشقان و حالا هر چی که است یک چیز ناحق است. ما مسلمانان خیلی عجیب هستیم موضوعی را که اصلاً منشع آن را نمی دانیم جشن می‌گیریم. بدون اینکه کمی تحقیق کنیم در باره اش! وقتی میبینیم که یکی کاری را انجام داد  ما هم به دنبالش همان کار را انجام…
عقیده و نظر بسیار نیک
اما چیزی ره که باید اصلاح بسازین ایی است.که هر روز شما هم نباید ولنتاین باشد ،چون ولنتاین به معنی عشق نیست،که به دوست داشتن و عشق ورزیدن برای کسی از آن استفاده کرد.
فقد اسم یک شخص کافر بود،که زنا را مروج ساخت.و به ما و شما هایی که الحمدلله مسلمان استیم و آگاهی کافی از دین خود داریم.حتی باید از نام چنین اشخاص دور باشیم.و به خاطر الله غیرت داشته باشیم.یک بی دین که به الله ما کافر بود.چگونه میتوانیم که اسم ازش ببریم و یا هم روزش ره تجلیل بسازیم؟
پس تحفه دادن میشه سنت رسول گرامی ما صلی الله علیه وسلم
که باید این عنوان به یکدیگر خود عشق بورزیم و تحفه تقدیم کنیم.
6🔥1
السلام و علیکم و رحمت الله
حسنای عزیز
باید نشر دهنده چیز های مفید و خیر برای دیگران باشیم. شر و گمراهی به اندازه کافی از هر طریق نشر میگردد.
پست تان مناسب کانال و شخصیت تان نیست.عزیز
👍3👎1🔥1
Forwarded from . (࿐჻♥️𖥓𝐏𝐚𝐬𝐡𝐭𝐨𝐧 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬⸙჻ᭂ࿐)
رومان: زندگی زیبای من
نویسنده: پشتون
مقدمه ..

ما نمی‌دانیم که زندگی ماره با تصادف ها و ملاقات ها به کجا ها می کشاند گاهی یک تصادف ساده میتواند زندگی آدم را تغییر دهد
داستان دختری است که با یک تصادف عاشق پسری میشود و با مشکلات بسیار میتواند به هم برسد.... 🫠
🔥1
🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _  پس خوب است هم صنفی هستیم هههه! گفتم: چطور؟ _ _ _ راستش ما هم همین رشته را می‌خوانیم. حالا قصه زیاد است بریم کفتریا میگم‌ برای تان! گفتم: ولی صنف و درس چی؟ امروز درس نیست؟ گفت: نه امروز شاید کلاً معرفی باشه. دوست داری میتانی شرکت کنی! _ _ _ همممم نمی‌دانم.…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_سی_و_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات

بعد از چند دقیقه که در حال نوشیدن چای و قهوه‌ی خود بودیم، یک گروه پسر آمدند و در میز پهلوی ما نشستند. من که قسمت جلویی نقابم را بالا زده بودم، فوری پایین کشیدم.
هوسی با لبخند گفت: "میگم، تو خیلی زیبا هستی!"
با آرامش جواب دادم: "تشکر، لطف داری، چشمانت زیباست!"
فریال با کنجکاوی پرسید: "تا چه وقت می‌خواهی با نقاب بگردی؟ هیچ‌وقت قصد نداری کنار بگذاریش؟"
با خنده گفتم: "نه عزیز، این‌طوری راحت‌تر استم."
فریال سری تکان داد و گفت: "درست است، ولی اینجا آرام و قرار نداری!"
متعجب پرسیدم: "چطور؟"
هوسی آهسته گفت: "اینجا دخترانی مثل تو را زیاد آزار می‌دهند، اول از همه همین پسرهایی که در میز پهلوی ما نشسته‌اند."
بعد از مکثی ادامه داد: "از وقتی که با تو در رستورانت صحبت کردیم، من و فریال دیگر همان آدم‌های سابقه نیستیم."
لبخندی زدم و گفتم: "بلی، ماشاءالله می‌بینم."
هوسی با ذوق ادامه داد: "و خوب، متأسفانه از وقتی که به حجاب و دین روی آوردیم، از گروه سابق خود جدا شدیم. خیلی برای ما سخت تمام شد، اما ارزشش را داشت، آخر ما فقط بخاطر رضای الله ترک گناه کردیم."
با لبخند اطمینان دادم: "شک نداشته باشید که نزد الله پاداش بزرگی دارید، چون در قرآن آمده است:

وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ."

ترجمه‌ی این آیه: "و هر که تقوای الهی را پیشه کند، خداوند برای او راهی فراهم می‌کند و از جایی که گمانش را نمی‌برد، روزی‌اش می‌دهد."
"پس یقین داشته باشید که اجر شما نزد الله محفوظ است، شما تقوا می‌کنید، و این کارتان بدون جزای خیر نمی‌ماند."
هوسی با خوشحالی گفت: "باور کن، عاشق این استدلال‌هایی استم که پیش می‌کنی! همیشه یا حدیث است یا آیت قرآن! چقدر تو خوشبخت استی!"
مهسا با لبخند گفت: "ماشاءالله، حافظ قرآن است دگه! همیشه حرف‌هایش یا از روی قرآن است یا احادیث."
من فقط سکوت کردم و چیزی نگفتم.
لمر کنجکاوانه پرسید: "راستی، گفتید که از یک گروه جدا شدید، کدام گروه؟"
در همین لحظه چند دختر با ظاهر نامناسب وارد شدند و مستقیم در میز همان پسرها نشستند. یکی از دخترها، که خیلی مغرور معلوم می‌شد، به طرفم نگاهی عجیبی انداخت، انگار که برای اولین بار آدم محجبه دیده باشد!
هوسی نفس عمیقی کشید و گفت: "در گروه همین‌ها بودیم! به گفته‌ی مردم، قلدرهای دانشگاه! هههه!"
همه خندیدیم، اما همان دختر به طرف ما آمد، رو به هوسی و فریال کرده گفت:
"هوسی جان، فریال جان، می‌بینم دوستان جدید پیدا کردید! حالا حتی ما را به چشم هم نمی‌بینید! خیلی نمک‌نشناس بودید!"
هوسی با لبخند جواب داد: "نه جانم، چرا نمک‌نشناس باشیم؟ خوب هم می‌شناسیم! اما بلی، این‌ها دوستان جدید ما هستند."
دختر پوزخندی زد و گفت: "خیلی خوب، خوش باشید با دوستان جدیدتان. راستی، خود را معرفی نکردم. من زهره استم."
لمر و مهسا جوابش را دادند، اما من اصلاً حوصله‌ی صحبت کردن نداشتم و سکوت کردم. زهره دوباره به من اشاره کرد و گفت:
"این دوست‌تان لال چیزی است؟
مثل داعش روی خود را پیچانده؟
هههه، نکند اینجا انتحاری کند؟"
اطراف را نگاه کردم، همه ساکت بودند و فقط ما را تماشا می‌کردند.
مهسا آهسته در گوشم گفت: "کلثوم، خیر است! خود را کنترول کن، لطفاً!"
نفس عمیقی گرفتم، از جایم بلند شدم و با قاطعیت گفتم: "اولاً، الحمدلله من لال نیستم! فقط هر کس را دیده با او صحبت نمی‌کنم، مخصوصاً با هر بی‌سر و پا که اصلاً صحبت نمی‌کنم!"
"دوماً، من خود را نپیچانده‌ام، بلکه حجاب کرده‌ام. شما حجاب را می‌شناسید، ان‌شاءالله؟"
دیدم که زهره مات و مبهوت مانده و از عصبانیت کم مانده که منفجر شود!
با آرامش ادامه دادم: "و راستی، شما گفتید که من مثل داعش خود را پیچانده‌ام و نکند اینجا انتحاری کنم؟ درست گفتم؟ همین را گفتند؟"
لمر با ترس گفت: "ها... ولی خیر است، کلثوم جان، بیا بگذریم!"
محکم گفتم: "نه عزیز، چرا باید بگذریم؟"
"هر کسی که حجاب می‌کند، داعش و انتحاری گفته نمی‌شود! من از امر الله پیروی می‌کنم، و لازم نمی‌بینم که شما این‌گونه درباره‌ام حرف بزنید!"
"بعضی‌ها فکر می‌کنند که حجاب فقط برای زنان پیامبر (ص) فرض بود، در حالی که این‌طور نیست! در ابتدا، زنان مسلمان بدون حجاب بودند، اما بعداً الله حجاب را فرض کرد تا زنان را از نگاه‌های بیگانه مصون بدارد و سبب وسوسه‌ی مردان نشوند."
آیه‌ی قرآن را خواندم:

"یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلَابِیبِهِنَّ"

"ای پیامبر، به زنانت و دخترانت و زنان مؤمن بگو: روسری‌هایشان را بر خود فرو پوشند. این نزدیک‌تر است که شناخته شوند و آزار نبینند."
8
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _  پس خوب است هم صنفی هستیم هههه! گفتم: چطور؟ _ _ _ راستش ما هم همین رشته را می‌خوانیم. حالا قصه زیاد است بریم کفتریا میگم‌ برای تان! گفتم: ولی صنف و درس چی؟ امروز درس نیست؟ گفت: نه امروز شاید کلاً معرفی باشه. دوست داری میتانی شرکت کنی! _ _ _ همممم نمی‌دانم.…
زهره کمی در فکر فرو رفت، سپس با پوزخند گفت: "درست است، اما شماها در قرن قیقانوس نیستید! این‌قدر سخت نگیرید!"
لبخند زدم و گفتم: "نه عزیز، این شما استی که در قرن قیقانوس ماندی! مردم روز به روز هوشیارتر می‌شوند، اما شماها روز به روز بیشتر غافل می‌شوید!"
"محجبه بودن به این معنا نیست که زن زیبایی را درک نمی‌کند! یک دختر محجبه می‌داند چی بپوشد، کجا بپوشد، و برای کی بپوشد!"
"اگر برهنگی تمدن است، پس حیوانات متمدن‌ترین‌اند! آنان که حجاب را انکار می‌کنند، باید عقل را هم انکار کنند، زیرا تفاوت انسان و حیوان، عقل است!"
"ان‌شاءالله که حداقل کمی درباره‌ی حجاب ذهنیت‌تان تغییر کرده باشد!"
سپس عینک و کیفم را گرفتم، به طرف دخترها نگاه کرده گفتم: "برخیزید، برویم!"
خودم حرکت کردم، مهسا و لمر هم از عقبم روان بودند. یک نگاهی انداختم، دیدم هوسی، فریال و آن دخترک هراتی هم یکجا با لمرشان از عقب می‌آیند.
خوشحال شدم!
ولی بروز ندادم خوشحالی‌ام را.
داخل صنف شدیم.
صنف پر از دخترها و پسرهای مختلف بود!
چوکی‌های اول صنف کاملاً خالی بودند. من هم رفتم و در اولین کرسی جلوس کردم
. به گفته مهسا کمی عربی روا باشد!
مهسا در یک طرفم و لمر در طرف دیگرم نشستند، اما هوسی و فریال در جای‌شان میخکوب شدند.
گفتم: "هوی، چی شده؟ بیایید بنشینید، برای شما هم جا هست!"
فریال گفت: "نه."
گفتم: "چرا؟"
او مکثی کرد و گفت: "بهتر است شما هم اینجا ننشینید."
دوباره پرسیدم: "چرا؟"
بعد از کمی فکر گفت: "این معمولاً جای دیان و رفیق‌هایش است!"
قهقه‌ای زدم و گفتم: "دیگر چی؟ مگر دانشگاه خودش است یا از پدرش؟"
فریال گفت: "نه، خوب، ولی لمر حتماً بهتر از ما برادرش را می‌شناسد."
لمر سکوت کرد و هیچ نگفت.
هوسی گفت: "ببینید، درست است که گفتم بعضی‌ها با پول وارد دانشگاه می‌شوند، اما دیان و گروهش از آن جمله نیستند!"
پرسیدم: "چطور؟"
گفت: "آنها خیلی باهوش و لایق هستند. می‌فهمی که ما همه یک رشته را می‌خوانیم، اما سمستر ما پیش‌تر از شما است و چون از یک مضمون تعجیل گرفتیم، مجبور هستیم با شما در یک صنف درس بخوانیم. شما جدید استید فعلاً، اما باور کن تا حالا هیچ‌کس نتوانسته از دیان و چند نفری که همیشه همراهش هستند، نمره بیشتری بگیرد. همیشه بالاترین نمرات را آنها دارند.
از همین خاطر کمی زیاد مشهور هستند، اینجا خیلی دل‌باخته دارند، ههههه!"
لمر با غرور گفت: "برادر کی است دیگه، ههههه!"
من فقط سکوت کردم.
بعد از مکثی گفتم: "شما کدام مضمون را اینجا می‌خوانید؟ آیا دیان و گروهش هم با شما هستند؟"
هوسی گفت: "ما همیشه از مضمون ثقافت فرار می‌کردیم، چون آن وقت زیاد به دین و این چیزها توجه نداشتیم، اما وقتی به اواخر تحصیل‌مان رسیدیم، اداره گفت که مضمون ثقافت جبری است. ما هم مجبور شدیم بخوانیم. بله، دیان هم در این صنف است با چند تن از رفیق‌هایش. وای، نمی‌دانی که چقدر هر کس آرزو می‌کند دیان در صنف‌شان باشد. شما خیلی خوش‌بخت استید!"
گفتم: "پس خیلی خوب، بلی بلی، خیلی خوش‌بخت هستیم، ههههه!"
بعد از کمی صحبت، یک استاد خانم وارد شد. هم زیبا بود، هم استایل شیک داشت. خود را معرفی کرد. اسمش نرگس است، ولی واقعاً خیلی زیبا است.
مهسا آهسته پیش گوشم گفت: "ای کاش همان‌طور که استاد خانم‌ها زیبا هستند، استادهای مرد هم زیبا باشند!"
یک چُندی ازش گرفتم و گفتم: "خیلی چشم‌سفید شدی دختر، نمی‌دانم درس خواندن آمدی یا دید زدن استادهای زیبا؟"
گفت: "تو هم خیلی وحشی هستی! آدم هم درس می‌خواند، هم به چیزهای دیگر می‌رسد، ههههه!"
سری از روی تأسف تکان دادم و چیزی نگفتم.
بعد از ختم صنف:
بالاخره روز تمام شد، وقت رخصتی شد و همه به طرف خانه‌های‌شان رفتند.
رو به مهسا و لمر گفتم: "من می‌روم، شما هم بیایید!"
رفتم، اما با دیدن صحنه مقابل خشکم زد...
نه، دگه... موترم؟
کدام احمق خبیث این کار را کرده؟
اطراف را نگاه کردم، بلی! خودشان بودند!
دیان با دوست‌هایش لبخند شیطانی به لب، مرا تماشا می‌کردند.
بلند گفتم: "کی این کار را کرده؟ بهتر است خودش پیش شود!"
دیان با پوزخند گفت: "وای، موترت را چی شده؟ به نظرم با کدامی تصادف کردی!"
برزخی به طرفش نگاه کردم و گفتم: "اگر کار شما باشد، وای به حال‌تان!"
با لبخندی مغرورانه گفت: "فکر کن کار من است، چی کرده می‌توانی، خوردترک؟"
بعد نگاهی به موتر انداخت و گفت: "این موتر برای تو زیادی بزرگ نیست؟"
بعدش نزدیک گوشم آمد و گفت: "چون تو خوردترک هستی، از آن خاطر گفتم."
شیطان می‌گفت همین‌جا یک بکس کاری‌اش کن، اما لا حول کردم.
به طرفش دیده گفتم: "محترم، قبل از این‌که ناقصت نکردیم، بهتر است بروی! برای خوبی خودت می‌گویم، چون بعداً پشیمان می‌شوی!"
همه حیران ما را تماشا می‌کردند.
بعد از گفتن این حرف، راه خود را گرفته رفتم و سوار موتر شدم.
9
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _  پس خوب است هم صنفی هستیم هههه! گفتم: چطور؟ _ _ _ راستش ما هم همین رشته را می‌خوانیم. حالا قصه زیاد است بریم کفتریا میگم‌ برای تان! گفتم: ولی صنف و درس چی؟ امروز درس نیست؟ گفت: نه امروز شاید کلاً معرفی باشه. دوست داری میتانی شرکت کنی! _ _ _ همممم نمی‌دانم.…
به لمر زنگ زدم. کم مانده بود عصبانیت خود را سر او خالی کنم، اما خود را کنترول کردم و گفتم: "کجا هستید؟ دل‌تان نمی‌شود که خانه برویم، هه؟"
لمر ترسیده گفت: "نی، چیز نیست، اینه آمدیم. حالی چرا قهر استی؟"
گفتم: "زود بیایید، بعداً می‌گویم!"

لمر با دوستانش آمد، اما سه نفر دیگر هم همراه‌شان هستند!
سوار موتر شدند و گفتند: "امکانش است ما را هم تا جایی برسانی؟"
گفتم: "البته، چرا که نه."
از آن دخترک زیبای هراتی که متأسفانه کمی زیادی آزاد معلوم می‌شد، از طرز لباس پوشیدنش واضح بود، پرسیدم: "با خودت درست معرفی نشدیم، اسمت چی است؟"
با مهربانی گفت: "اسمم فرح است."
گفتم: "چه نام زیبایی داری!"
گفت: "تشکر از توهم خیلی مقبوله اسمتو.."
با تعجب گفتم: "مگر اسم من را می‌دانی؟ فکر نکنم گفته باشم!"
گفت: "بلی،از دوستاتو شنیدم.
خندیدم و گفتم: "بسیار خوب، خوش شدم عزیز."
او هم گفت: _همچنین ولی واقعیت اینه از شما ها خیلی خوش مه امده بخصوص از کلثوم!"
خندیدم و گفتم: "تشکر جانم، نظر لطف‌ات است."
هوسی گفت: "هر کسی که بیبیندت، خوشش می‌آید! من هم در بار اول خوشم آمد."
گفتم: "تشکر، شما همچنین عزیزهای من استید!"
با این حرف، نگاه‌های برزخی لمر و مهسا را در آیینه دیدم. یک چشمک زدم، واقعاً خیلی خنده‌ام گرفت!

مهسا گفت: "وای، شکر که بالاخره رسیدیم!"
لمر رو به من کرد و گفت: "راستی چی شده بود که این‌قدر قهر بودی؟"
باز هم آن خبیث در یادم آمد و عصابم شارت شد.
گفتم: "چیزی نبود، فقط برادر محترم‌تان اعصابم را خراب کرد!"
مهسا و لمر از خنده منفجر شدند!
لمر گفت: "وای، امان از دست شما دو تا! یک ضد و شِق او است، یکی هم تو! ببینیم آخر کی برنده می‌شود، ههههه!"
با برزخی‌ترین لحن گفتم: "ها، شما فقط خنده کنید، دیوانه‌های خدا!"
و باز هم خنده!
دوباره برزخی گفتم: هله برخیزید خانه را کمی جمع کنیم خیر است که خانه مسافری و مجردی است
مثلاً دختر استین هیچ‌ سلیقه چیزی نیست در وجود تان
هله برخیزید!
هر دو گفتند: به چشم قُمندان صاحب اینه خیستیم.
با ریشخندی های این دو نفر خانه را جمع کردیم خرید کرده بودیم پس در خانه غذا را آماده کردیم دسته جمعی!
خانه جمع شد.
غذا آماده شد.
سفره هموار شد.
غذا تناول شد.
دوباره سفره جمع شد.
این بار لمر گفت‌ من ظروف را میشورم شما دست نزنید
با مزاح گفتم: وای وای دختر کاری مادر .
خندید و چيزی نگفت.



(ادامه دارد...)
13❤‍🔥1🔥1
برشی از رمان أميرة_القلب_

"محجبه بودن به این معنا نیست که زن زیبایی را درک نمی‌کند! یک دختر محجبه می‌داند چی بپوشد، کجا بپوشد، و برای کی بپوشد!"
"اگر برهنگی تمدن است، پس حیوانات متمدن‌ترین‌اند! آنان که حجاب را انکار می‌کنند، باید عقل را هم انکار کنند، زیرا تفاوت انسان و حیوان، عقل است!"
17❤‍🔥2🔥1🥰1👌1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
آنچه_که_همه_زنان_مسلمان_باید_بدانند_250213_132715.pdf
کتاب مفید برای اشخاصی که میخواهند ،زندگی شان مطابق امر الله و سنت پیامبر گرامی ما باشد.مسایل بسیار در باره حرام و حلال و چیز های که به یک زن مسلمان واجب است.در این کتاب ذکر گردیده.
اولین کتاب تاثیر گذار بالای عقیده و افکار بنده است.
شما هم بخوانید.و فیض ببرید.
2🔥1
و خدا در نهایت همدردی میگه :
" وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ "

و ما میدانیم سینه‌ات تنگ می‌شود
از آنچه می‌گویند!🥀
6🔥1
Forwarded from . (ོܟߺࡄᥫ᭡ࡅ࣪ߺߊ‌‌ܩܢ‌‌𓍼🎀)
فردا‌هم‌تولد اون دوست‌ام است که تو قلبمه ولی کنارم نیست.!
تولدت مبارک، دوست‌نیمه‌راه‌من. حتی اگر کنارم نیستی، همیشه در قلبم جای داری. امیدوارم که هر کجا که هستی، زندگی‌ات پُر از لحظات خوش و برکت باشه. گاهی اوقات فاصله‌ها نمی‌توانن کسی را از یاد ما ببرند، به خصوص وقتی کسی به اندازه‌ی تو در دل آدم جا داره. همیشه در یادم خواهی بود، اما کاش دیگه‌ نبینمت کاش دیگه‌برنگردی هیچ‌وقت هرگز.! ♥️🙂
🔥1
من"_خیلی ناراحت استم."
دوست‌هایم"_ اوه، لطفاً ناراحت نباش"

من"_وای چه فکری، چرا به ذهن‌خودم نرسید"

واقعاً چرااا؟😐😂
🤣4💔2🔥1😁1
6🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
به لمر زنگ زدم. کم مانده بود عصبانیت خود را سر او خالی کنم، اما خود را کنترول کردم و گفتم: "کجا هستید؟ دل‌تان نمی‌شود که خانه برویم، هه؟" لمر ترسیده گفت: "نی، چیز نیست، اینه آمدیم. حالی چرا قهر استی؟" گفتم: "زود بیایید، بعداً می‌گویم!" لمر با دوستانش آمد،…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_سی_و_سوم
ناشر: #دوشیزه_سادات


چون میز غذاخوری در آشپزخانه بود، ما هم همان‌جا بستره انداخته بودیم. من و مهسا چای می‌نوشیدیم و لمر ظروف را می‌شست.
گلویم را صاف کرده، گفتم: "بهتر است نوبتی کار کنیم، این‌طوری نمی‌شود که همه‌ی کارها را یک نفر انجام دهد."
مهسا سرش را تکان داد و گفت: "هممم، راست می‌گویی، ولی بهتر است دسته‌جمعی انجام بدهیم، این‌طوری زودتر و بهتر تمام می‌شود."
لمر در حالی که هنوز ظرفی در دست داشت، گفت: "ها، راست می‌گه مهسا! هر کس هر کاری که دلش شد، همان را انجام دهد."
من هم ناچار قبول کردم.
مهسا قاشقش را در چای زد و پرسید: "راستی، احوال سحر را گرفتی، کلثوم؟"
_ _ _ "هممم، گرفتم. شکر، خوب است. با لالا حارث چکر زدن رفته بودند."
مهسا با هیجان گفت: "وای، چقدر خوب! ما هم برویم کمی چکر بزنیم، این‌جا را که بیزو نمی‌شناسیم."
نگاهی به بیرون انداختم و گفتم: "درست است، ولی فعلاً شام شده. تازه آمده‌ایم، جایی را درست بلد نیستیم. صبر کنیم کمی آشنا شویم، یا یکی همراه ما باشد که راه را بلد باشد، بعد می‌رویم، بخیر."
مهسا آهی کشید: "پس درست است."
خمیازه‌ای کشیدم و گفتم: "خیلی خوب، من می‌روم کمی استراحت کنم. اگر وقت نماز بیدار نشدم، شما بیدارم کنید."
هر دوی‌شان فاجه کشیده گفتند: "وای، ما را هم خواب گرفته! ما هم خواب می‌شویم، خواهرم، با معذرت دیگه."
چپ‌چپ نگاه‌شان کردم و چیزی نگفتم. رفتم تا کمی بخوابم.
چُرت زده بودم، تازه چشمانم گرم خواب شده بود که...
صدای اذان آمد.
"وای، یا الله! تازه خوابم می‌برد، افففف!"
ناچار برخاستم، وضو گرفتم و نمازم را ادا کردم. بعدش شروع کردم به تلاوت قرآن.
با صدای لمر، از تلاوت دست کشیدم و رفتم ببینم چی شده.
_ _ _ "آه، از دست شما! چی گپ است سرِ تان، هه؟"
لمر ترسیده گفت: "کلثوم! اونجا، مادر کیک است! ببین!"
خنده‌ام را مهار نتوانستم و با قهقهه گفتم: "وای، الله هدایت‌تان کند! از یک مادر کیک ترسیدین و آوازتان همه جا را گرفته؟!"
لمر با اخم گفت: "آفرین، خنده کن! ها، دگه، پس از چی بترسیم؟!"
گفتم: "کجاست، هه؟"
مهسا به گوشه‌ی دیوار اشاره کرد: "اونجا را ببین! پیش الماری!"
_ _ _ "آهان، پیدایش کردم. اینه اینجاست، قندولکه!"
هر دوی‌شان قواره‌ی خود را کج کردند و اعتراض‌کنان گفتند: "ایقققق! چطور می‌توانی او ره قندولک بگویی، هه؟!"
قهقهه‌ی بلندی زدم و گفتم: "از شما کرده قندول‌تر است! ههههههه!"
مهسا با اخم گفت: "متأسف هستم برت."
لمر: "همچنین."
با خنده گفتم: "بروید متأسف برای خود باشید که از یک مادر کیک می‌ترسید!"
لمر سری تکان داد و گفت: "حیران هستم، تو چطور دختری استی؟ اصلاً ترس نداری؟! از هیچ‌چیز؟!"
شانه بالا انداختم: "نه، الحمدلله، جز از الله، از هیچ‌چیز و هیچ‌کس ترس ندارم."
لمر چشمانش را ریز کرد: "اصلاً کاری هم است که تو کرده نتوانی؟!"
لبخند زدم: "تا حالا پیش نیامده که نتوانم کاری را انجام بدهم."
لمر دست به سینه زد و با نیشخند گفت: "ماشاءالله به ملا صاحب ما! ههههه!"
مهسا با شیطنت اضافه کرد: "خوش به حال یازنه‌ی ما، هههههه!"
_ _ _ "بروید، کم گپ بزنید و بخندید، حالی یک چیز خوبش نثار تان کرده بودم."
چپ‌چرپ شدند با شنیدن حرفم!
بالاخره شب شد.
الهی شکر که شب وجود دارد با خواب!
همه در اتاق‌های خود رفتند تا بخوابند. اما من هرچی می‌کنم، خوابم نمی‌برد. یک قسم صدا هم از بیرون می‌آید. نمی‌دانم چی است!
بیرون رفتم، به سمت دروازه‌ی خروجی. صدای آهنگ می‌آید!
درست از آپارتمان مقابل!
چراغ‌های آن روشن است.
وای، این دود دیگر چی است؟!
بیشتر در قصه‌اش نشدم. برگشتم، وضو گرفتم و دو رکعت نماز خواندم، شاید آرام شوم و خوابم ببرد...

---

صبح


با صدای اذان زود از خواب برخاستم. از اتاق بیرون شدم. دیدم که ماشاءالله، دخترک‌ها خودشان وقت بیدار شدند به نماز.
رفتم وضو گرفتم، نماز صبح را ادا کردم، چند صفحه قرآن تلاوت کردم. با صدای مهسا، از تلاوت دست کشیدم و رفتم کمک کنم صبحانه آماده کنند.
بعد از خوردن صبحانه، همه رفتیم آماده شویم برای دانشگاه.
الماری لباس‌هایم را باز کردم. این بار یک حجاب آبی آسمانی بیرون کشیدم، با چادر و نقابش که هم‌رنگ حجابم بود.
لباسم را پوشیدم، ساعتم را بستم، کیفم را گرفتم، سویچ موتر را هم در کیفم گذاشتم و از اتاق بیرون شدم. دیگران هم حاضر بودند.
از خانه خارج شدیم. اما...
یادِ دیشب افتادم.
حالا خیلی ساکت است، نسبت به دیشب.
13🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
به لمر زنگ زدم. کم مانده بود عصبانیت خود را سر او خالی کنم، اما خود را کنترول کردم و گفتم: "کجا هستید؟ دل‌تان نمی‌شود که خانه برویم، هه؟" لمر ترسیده گفت: "نی، چیز نیست، اینه آمدیم. حالی چرا قهر استی؟" گفتم: "زود بیایید، بعداً می‌گویم!" لمر با دوستانش آمد،…
چند دقیقه زُل زدم به همان آپارتمان...
با صدای لمر از جا پریدم:
"هوی، کلثوم! چی شده؟ چرا به طرف خانه‌ی خالی نگاه داری؟!"
با تعجب گفتم: "خالی؟ مگر این‌جا خالی است؟"
مهسا گفت: "ها، خالی خالی است! او روز چوکی‌دارش گفت."
لمر با کنجکاوی پرسید: "چرا؟ چیزی شده؟"
گفتم: "چیز نیست..."
نمی‌خواستم چیزی بگویم، ممکن بود تشویش کنند. بهتر بود اول مطمئن شوم که این‌جا واقعاً خالی است یا کسی در آن زندگی می‌کند.
لبخند زدم و گفتم: "همین‌طوری پرسیدم. بیایید برویم، ناوقت می‌شود."
هر دو تأیید کردند و حرکت کردیم به طرف دانشگاه.
اما ذهنم هنوز درگیر بود...


دانشگاه


هوسی: سلام دخترا، چطور استین؟
هر سه نفرمان جوابش را دادیم و با فریال و فرح احوال‌پرسی کرده، به سمت صنف رفتیم.
همگی به فرح نگاه کردیم و بیچاره کاملاً سرخ شد از خجالت. با لبخند گفتم:
— واقعاً که با این حجاب، خیلی خیلی زیبا شدی!
با شرم گفت:
— واقعاً؟ راستش را بگویم، این اولین بار است که حجاب می‌کنم. تأثیر حرف‌های خودت بود. وقتی برای زهره از حجاب می‌گفتی، خیلی علاقه پیدا کردم. گفتم یک بار امتحان کنم ببینم چطور معلوم می‌شوم.
_ _ _ واقعاً خوشحالم که حرف‌هایم تأثیر گذاشته. باور کن با این حجاب، زیباتر از همیشه شده‌ای!
لبخندی زدم و ادامه دادم:
_ _ _ اما هدایت از سوی الله است. بنده فقط وسیله است. الله خواست تا تو هدایت شوی و به حجاب روی بیاوری. بدان که خیلی خوشبخت هستی، چون هر کسی از این نعمت بزرگ برخوردار نمی‌شود.
_ _ _ بلی، می‌دانم. تشکر!
دیگر دخترها هم شروع کردند به تعریف و تمجید از فرح. آهسته‌آهسته وارد صنف شدیم. من رفتم و دقیقاً همان‌جایی نشستم که روز اول نشسته بودم. بقیه فقط نگاهم کردند.
_ _ _ چی شده؟ خوب بیایید بنشینید دیگر!
ناچار همه آمدند و نشستند. خلاصه، صف اول را تصاحب کردیم!
هوسی با نگرانی گفت:
_ _ _ کلثوم، ببین! جنگ تان می‌خیزد. دیان بالای این چیزها خیلی حساس است!
با پوزخند گفتم:
_ _ _ عزیزم، حساس است که باشد، به من چه؟ اگر زودتر بیاید و بنشیند، من مشکلی ندارم. اما اینکه هم ناوقت بیاید و هم انتظار داشته باشد صف اول برایش خالی باشد، دیگر چی؟
نگاه‌های خیره‌ی لمر را دیدم و گفتم:
_ _ _ لمر جان، این‌طور نگاهم نکن. چیزی که حق است!
همه خندیدیم. فریال با تعجب گفت:
_ _ _ باور کن تا حالا مثل تو، دختری به این دل و جرئت ندیده بودم! تو اصلاً از دیان نمی‌ترسی؟ می‌دانی که اینجا اسمش ترسناک است!
قبل از اینکه من چیزی بگویم، لمر و مهسا باهم گفتند:
_ _ _ ها، این همین‌طور است. از هیچ‌چیز نمی‌ترسد، غیر از الله!
هوسی گفت:
_ _ _ خدا کند این جرئت و نترس بودنت، بلای جانت نشود.
خندیدم و گفتم:
_ _ _ دلت جمع باشد!
بعد پرسیدم:
_ _ _ کری‌دت اول چی داریم؟
هوسی با هیجان گفت:
_ _ _ ثقافت! وای، بهترین استاد دانشگاه امروز وارد صنف خواهد شد!
با خنده گفتم:
چطور؟ نکند از همان استادهایی باشد که در سریال‌ها و رمان‌ها می‌بینیم؟
هوسی با ذوق گفت:
_ _ _ وای، نپرس! یعنی از این استاد محجبه‌تر و باوقارتر، کسی نیست. شنیده‌ام که قبلاً در دانشگاهی دیگر تدریس می‌کرده، اما حالا به اینجا منتقل شده.
بعد با خنده اضافه کرد:
_ _ _ راستی، خیلی جذاب و زیبا هم است!
با چشم‌غره گفتم:
_ _ _ الله هدایت‌تان کند! واقعاً که، نمی‌دانم به درس خواندن می‌آیید یا اینکه…؟ خیر است، ببینیم کی است.
همین‌طور مشغول صحبت بودیم که استاد وارد صنف شد.
وای، نه… این اینجا؟!
با تعجب به لمر و مهسا نگاه کردم. از چهره‌شان مشخص بود که آن‌ها هم شوکه شده‌اند. آرام به لمر گفتم:
_ _ _ تو خبر داشتی؟
_ _ _ نه والله! بهت گفته بودم که در دانشگاه هرات تدریس می‌کند، مگر نه؟
_ _ _ ها، به یاد دارم.
_ _ _ ولی دانشگاهش را نمی‌دانستم!
_ _ _ درست است، جانم.
همان لحظه، استاد با صدای محکم و جدی گفت:
_ _ _ اگر حرف‌هایتان تمام شده، درس را شروع کنیم. در غیر این صورت، می‌توانید بیرون ادامه دهید!
لمر از ترس آب شده بود، ولی من بدون هیچ نگرانی گفتم:
_ _ _ نه استاد، تمام شد.
استاد یک لحظه مکث کرد، انگار از این پاسخ جا خورد، اما چیزی نگفت. دوباره به جای قبلی‌اش برگشت.
در همین اثنا، دیان با گروهش وارد صنف شد. انتظار داشتم که با دیدن برادرش جا بخورد، اما هیچ عکس‌العملی نشان نداد.
دیان بعد از دیدن من که در جایش نشسته بودم، از عصبانیت سرخ شد، اما هیچ نگفت. مستقیم رفتند و در عقب ما نشستند. خودش دقیقاً پشت سر من جا گرفت. اففف… این هم از شانس ما!
15👍1🔥1