حضرت سعدی دوست را خیلی ساده و کامل تعریف میکنن؛ اونجا که میگن:
"دوست مشمار آنکه در نعمت زند
لاف یاری و برادرخواندگی
دوست آن باشد که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی..."
سعدی
حضرت سعدی دوست را خیلی ساده و کامل تعریف میکنن؛ اونجا که میگن:
"دوست مشمار آنکه در نعمت زند
لاف یاری و برادرخواندگی
دوست آن باشد که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی..."
سعدی
❤1🔥1
به عیش، خاصیت شیشههای می داریم
که خنده بر لب ما قاه قاه میگرید
بیدل
که خنده بر لب ما قاه قاه میگرید
بیدل
🔥2❤1
السلام علیکم دوستان
به امید صحتمندی همهی شما خوبان
من روی رمان جدیدم کار میکنم و میخواهم برای معرفی بخشهایی از آن، کلیپ/ادیت ویدیویی بسازم (برای پیج اینستاگرام).
اگر کسی از شما یا آشنایانتان ادیت ویدیو بلد است یا میتواند کمک کند، لطفاً در پیام خصوصی خبر بدهد. ✨
خیلی خوشحال میشوم همکاری کنید.
#husna
به امید صحتمندی همهی شما خوبان
من روی رمان جدیدم کار میکنم و میخواهم برای معرفی بخشهایی از آن، کلیپ/ادیت ویدیویی بسازم (برای پیج اینستاگرام).
اگر کسی از شما یا آشنایانتان ادیت ویدیو بلد است یا میتواند کمک کند، لطفاً در پیام خصوصی خبر بدهد. ✨
خیلی خوشحال میشوم همکاری کنید.
#husna
❤3
Forwarded from رمان سرا | Ruman Sara (𝙊𝙈𝘼𝙍 𝙆𝙃𝘼𝙉)
میلاد پیامبر رحمت، حضرت محمد (ص)، مبارک باد! ❤️
در این روز نورانی، دلهایمان را با مهربانی، صلح و عشق الهی روشن کنیم و زندگیمان را با اخلاق و آموزههای پیامبر اسلام (ص) زیباتر بسازیم.
💞 اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّد، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد
اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّد، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آل إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد💕
🌐 | @RumanSara24
در این روز نورانی، دلهایمان را با مهربانی، صلح و عشق الهی روشن کنیم و زندگیمان را با اخلاق و آموزههای پیامبر اسلام (ص) زیباتر بسازیم.
اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّد، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آل إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤2🔥1
الوداع ای صبر و تقوا، الوداع ای عقل و دین!
🔥4❤2
ایکاش امشب خواب شوم فردا صبح بیدار نشوم 🥺
❤2😁2❤🔥1
با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه، باخبر باش که من غرق گناهم همه عمر
👩🦯
👩🦯
🔥4❤1
نمیدانم مثلاً مسج را سین میکنید و جواب نمیدهید فکر میکنید خیلی مهم استین
یا خوده مهم جلوه میتین👩🦯😐
باور کنید جواب هم نتین بر من یکی اصلاً مهم نیست!👩🦯
یا خوده مهم جلوه میتین👩🦯😐
باور کنید جواب هم نتین بر من یکی اصلاً مهم نیست!👩🦯
❤3😐1💊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
نمیدانم مثلاً مسج را سین میکنید و جواب نمیدهید فکر میکنید خیلی مهم استین یا خوده مهم جلوه میتین👩🦯😐 باور کنید جواب هم نتین بر من یکی اصلاً مهم نیست!👩🦯
تو دیر سین میکنی که تظاهر کنی اهمیت نمیدهی،
من زود جواب میدم چون واقعا اهمیت نمیدم.
من زود جواب میدم چون واقعا اهمیت نمیدم.
😁6🔥3❤1
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت ؛سیزدهم
به ساعت نگاهی انداختم، نزدیک به پنج صبح بود. هوا هنوز کمی تاریک بود. من هم که ترساندوک (کمی ترسیده) بودم، تا روشن شدن هوا، مشغول دستکاری اتاق شدم. که ناگهان، اوهو! آفتاب از آنسوی آسمان از خواب بیدار شد.
با عجله سمت مطبخ (آشپزخانه) رفتم.
با خودم گفتم: "خوب، حالا چی بپزم که خان صاحب ما کمی جان بگیرد؟"
اول یک آب قند برایش آماده کردم.
بعد شروع به پختن جگر کردم. گرچه خودم از جگر خوشم نمیآمد، البته ناشکری خدا نشود، اما دوستش نداشتم.
با زحمت و دلناخواهی پختم. بعد، آن را همراه چند مخلفاتی در پتنوس (سینی) جابهجا کرده، بهطرف اتاق رفتم.
جناب مکتبی هنوز هم مثل یک خرس در خواب بود!
— حدیر! حدیررر!
- اممم؟
— بلای "اممم"! برخیز، چاشت شده!
که یکباره، انگار کسی نیشاش زده باشد، از جا پرید:
- چی؟ چی؟ چاشت؟ چی شده؟!
من هم که از خنده گردههایم گرفته بود، فقط میخندیدم:
— ههههههه، وی وی! ههههههه یا… یا خدا! هههههههههه
- چیزی خندهدار بود؟ بگو، ما هم بخندیم.
— عه! تو و خنده؟ اوهوهو! صد قرن باهم فاصله دارین!
با حرفم، چشمانش چنان از تعجب باز مانده بود که فکر کردم الان از کاسه بیرون میزنند.
— چرا مثل مرغان ماکی نگاه میکنی؟
- صبحبهاینزودی چی خوردی که هنوز هضمش نکردی؟
— هیچی! حالا هم هرچی آماده کردم، باید تو نوش جان کنی.
- یک حمام کنم، بعد میآیم.
او رفت سمت حمام و من هم تخت را منظم کرده، غذایش را روی میز کوچک غذاخوری گذاشتم.
نزدیک در حمام شده، با صدای کمی بلند گفتم:
— جناب مکتبی، من میروم پایین. غذا که خوردی، تشریف بیار.
- نرو، کارت دارم!
اوففف! رفتم و روی کوچ نشستم.
چند دقیقه بعد، جناب مثل همیشه با حولهای دورش پیچیده بیرون آمد و نزدیکم شد.
- سرت را پایین کن!
— بفرما، قُدو خانم!
- حدیررر...
— بله، خاتون حیلهگر!
- موهایت را کم بکن !
— چشم! اما چرا؟
- نمیبینی به زحمت میافتم؟ چرا کم نمیکنی موهای طالبمانندت را؟
فکر کنم حرفم به دلش ننشست. با عصبانیت حوله را از دستم کشید و گفت:
— هیچ نکو! نیازی ندارم!
— خب، قهر کن. کی به قصه قهرت است…
قبل از اینکه دوباره بحث بالا بگیره، سریع از اتاق بیرون زدم و رفتم پایین.
در سالن، فقط بیبی حاجی (مادر حدیر) حضور داشت. خاله لیلی نبود.
با صدای بلند سلام دادم و پهلویشان نشستم.
رو به بیبی حاجی گفتم:
— بیبی جان، چطور هستید؟ حالت خوب است
- چی گفتی، بچم؟
انگار تازه متوجه حضورم شده بود. گویا به دنیای دیگری فکر میکرد.
— هیچ، بیبی جان. گفتم حالتان خوب است؟
ادامه دارد …..
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت ؛سیزدهم
به ساعت نگاهی انداختم، نزدیک به پنج صبح بود. هوا هنوز کمی تاریک بود. من هم که ترساندوک (کمی ترسیده) بودم، تا روشن شدن هوا، مشغول دستکاری اتاق شدم. که ناگهان، اوهو! آفتاب از آنسوی آسمان از خواب بیدار شد.
با عجله سمت مطبخ (آشپزخانه) رفتم.
با خودم گفتم: "خوب، حالا چی بپزم که خان صاحب ما کمی جان بگیرد؟"
اول یک آب قند برایش آماده کردم.
بعد شروع به پختن جگر کردم. گرچه خودم از جگر خوشم نمیآمد، البته ناشکری خدا نشود، اما دوستش نداشتم.
با زحمت و دلناخواهی پختم. بعد، آن را همراه چند مخلفاتی در پتنوس (سینی) جابهجا کرده، بهطرف اتاق رفتم.
جناب مکتبی هنوز هم مثل یک خرس در خواب بود!
— حدیر! حدیررر!
- اممم؟
— بلای "اممم"! برخیز، چاشت شده!
که یکباره، انگار کسی نیشاش زده باشد، از جا پرید:
- چی؟ چی؟ چاشت؟ چی شده؟!
من هم که از خنده گردههایم گرفته بود، فقط میخندیدم:
— ههههههه، وی وی! ههههههه یا… یا خدا! هههههههههه
- چیزی خندهدار بود؟ بگو، ما هم بخندیم.
— عه! تو و خنده؟ اوهوهو! صد قرن باهم فاصله دارین!
با حرفم، چشمانش چنان از تعجب باز مانده بود که فکر کردم الان از کاسه بیرون میزنند.
— چرا مثل مرغان ماکی نگاه میکنی؟
- صبحبهاینزودی چی خوردی که هنوز هضمش نکردی؟
— هیچی! حالا هم هرچی آماده کردم، باید تو نوش جان کنی.
- یک حمام کنم، بعد میآیم.
او رفت سمت حمام و من هم تخت را منظم کرده، غذایش را روی میز کوچک غذاخوری گذاشتم.
نزدیک در حمام شده، با صدای کمی بلند گفتم:
— جناب مکتبی، من میروم پایین. غذا که خوردی، تشریف بیار.
- نرو، کارت دارم!
اوففف! رفتم و روی کوچ نشستم.
چند دقیقه بعد، جناب مثل همیشه با حولهای دورش پیچیده بیرون آمد و نزدیکم شد.
- سرت را پایین کن!
— بفرما، قُدو خانم!
- حدیررر...
— بله، خاتون حیلهگر!
- موهایت را کم بکن !
— چشم! اما چرا؟
- نمیبینی به زحمت میافتم؟ چرا کم نمیکنی موهای طالبمانندت را؟
فکر کنم حرفم به دلش ننشست. با عصبانیت حوله را از دستم کشید و گفت:
— هیچ نکو! نیازی ندارم!
— خب، قهر کن. کی به قصه قهرت است…
قبل از اینکه دوباره بحث بالا بگیره، سریع از اتاق بیرون زدم و رفتم پایین.
در سالن، فقط بیبی حاجی (مادر حدیر) حضور داشت. خاله لیلی نبود.
با صدای بلند سلام دادم و پهلویشان نشستم.
رو به بیبی حاجی گفتم:
— بیبی جان، چطور هستید؟ حالت خوب است
- چی گفتی، بچم؟
انگار تازه متوجه حضورم شده بود. گویا به دنیای دیگری فکر میکرد.
— هیچ، بیبی جان. گفتم حالتان خوب است؟
ادامه دارد …..
❤3🥰1😁1
بادبادکِ آبے
یک نفر میگفت: دختر های ای زمانه نازکنارنجی هستند. -فکر کنم از نازکنارنجی هم گذشتیم.😐
شک نکن از گذشتن هم گذشتیم😐👩🦯
❤2