چـکـامـهـ زار 🌘📜
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي #نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️ قسمت ؛یازدهم — اخخخ، اخخخ شکمم... ای چی قسم پای بود! بهسرعت چراغ را روشن کرده و موهایم را به عقب زدم. — پای آدمیزاد! مه خودم خواستم بترسانمت، اما خودم بخی ترسیدم! — لاحول ولا...…
#رمانِ_دِلبَر_پُشت_دِیوَار_سَنگي
—جدی هستم خوب حالا بگو
-اممم جناب مکتبی
—ای خو نا بچه سریال عثمان است که او دیگه بالایش مانده بود
-خوب دیگر شباهتی زیادی به او داری انی
—توبه کردم یارب….. هیچ هم ندارم هله دیگه بیا خواب شو
بدون حرفی لحاف و کمپل را از الماری گرفته بر روی زمین هموار کردم
رو به حدیر کرده گفتم…
—بفرما جایت آماده ای اماده است
اما نمیدانم چی شد یک یکباره مثل جند زده گی ها …….
از سر تخت برخاسته سوی من قدم میگذارد نه رگه های گردنش برجسته شده و نه صورتش از اعصبانیت سرخ ..
خون سرد ریلکس ..
همین اش ترسناک است خیلی خونسرد است اما وا بحال من بیچاره
که فقط او روی دیگرش را من دیده ام
بخاطر همین از این خونسردی اش میترسم از اهسته قدم برداشته اش میترسم
حالا کاملا روبرویم بود خیلی قرین بود..
خواستم حرف را تغییر دهم ..اهسته قدم برداشتم سمت تخت دوقدم نرفته بودم که دستم به شدت کش شد و ستون فقراتم محکم به دیوار خورد
—اخخخخ…. اااا
—درد داشت همم
دوباره طرف خود کشم کرد محکم پشتم را به دیوار زد
—ااااااا چی میکنی حدیر دوانه شدی ایلا کو دستم رااوگارم کردی
—چیغغغ نزن …همی تو دیوانه ام کردی تو با حرفایت با رفتار هایتتتت
دست مشت شده اش را بلند کرد
چشمانم را از ترس بستم ….
باصدای شکستن شیشه چشمانم را باز کردم به میز آرایش دیدم اما سالم
چهار طرف را از نظر گذراندم که چشمم به کلکین افتاد
—تو چی کردییییی ..دس. دستت
شیشه کاملا شکسته بود و دستش خون جاری بود توته های بزرگ شیشه به پشت دستش فرو رفته بود وحشتناک بود
هنگ کرده بودم، اصلاً نمیدانستم باید چه کار کنم.
او دستارش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
— هله فَضّه! حالا وقت هنگ کردن نیست، زود پاکش کن تا بیآبی کلانی نشود!
پاورچین پاورچین خود را به مطبخ رساندم. صافی را گرفتم و شروع به پاککاری کردم.
بعد از کلی جان کندن، بالاخره پاک شد؛ اما دستهایم زخم برداشت، جابجا خراش برداشته بود.
زخمها را با چسب زخم بستم و زیر لب گفتم:
— آه خدایا، کمی از همو صبر به من هم بده...
بالاخره خواب بر من غالب شد و خوابیدم...
…
با صدای محکم در، از خواب پریدم.
— یا بسمالله! نصف شب کی است ؟
آهسته خود را به در رساندم، از سوراخ کلید در نگاه کردم، چیزی پیدا نبود. با ترس زبانم را تر کردم و پرسیدم:
— کی هستی؟
— منم، حدیر! در را چرا قفل کردی؟ باز کن!
نفس راحتی کشیدم و در را باز کردم.
با چهرهی رنگپریده و چشمان گودافتادهاش روبهرو شدم...
انگار خون زیادی از دست داده بود. نمیتوانست درست راه برود؛ مثل کسی که چیزی زهرآلود خورده باشد.
اما نه بوی زهر میداد، نه سیگار...
او را کمک کرده، تا لب تخت رساندم. نگاهی به خریطههای دوا انداختم و پرسیدم:
— اینها را همین حالا باید بزنی، یا تا صبح صبر میکنی؟
—جدی هستم خوب حالا بگو
-اممم جناب مکتبی
—ای خو نا بچه سریال عثمان است که او دیگه بالایش مانده بود
-خوب دیگر شباهتی زیادی به او داری انی
—توبه کردم یارب….. هیچ هم ندارم هله دیگه بیا خواب شو
بدون حرفی لحاف و کمپل را از الماری گرفته بر روی زمین هموار کردم
رو به حدیر کرده گفتم…
—بفرما جایت آماده ای اماده است
اما نمیدانم چی شد یک یکباره مثل جند زده گی ها …….
از سر تخت برخاسته سوی من قدم میگذارد نه رگه های گردنش برجسته شده و نه صورتش از اعصبانیت سرخ ..
خون سرد ریلکس ..
همین اش ترسناک است خیلی خونسرد است اما وا بحال من بیچاره
که فقط او روی دیگرش را من دیده ام
بخاطر همین از این خونسردی اش میترسم از اهسته قدم برداشته اش میترسم
حالا کاملا روبرویم بود خیلی قرین بود..
خواستم حرف را تغییر دهم ..اهسته قدم برداشتم سمت تخت دوقدم نرفته بودم که دستم به شدت کش شد و ستون فقراتم محکم به دیوار خورد
—اخخخخ…. اااا
—درد داشت همم
دوباره طرف خود کشم کرد محکم پشتم را به دیوار زد
—ااااااا چی میکنی حدیر دوانه شدی ایلا کو دستم رااوگارم کردی
—چیغغغ نزن …همی تو دیوانه ام کردی تو با حرفایت با رفتار هایتتتت
دست مشت شده اش را بلند کرد
چشمانم را از ترس بستم ….
باصدای شکستن شیشه چشمانم را باز کردم به میز آرایش دیدم اما سالم
چهار طرف را از نظر گذراندم که چشمم به کلکین افتاد
—تو چی کردییییی ..دس. دستت
شیشه کاملا شکسته بود و دستش خون جاری بود توته های بزرگ شیشه به پشت دستش فرو رفته بود وحشتناک بود
هنگ کرده بودم، اصلاً نمیدانستم باید چه کار کنم.
او دستارش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
— هله فَضّه! حالا وقت هنگ کردن نیست، زود پاکش کن تا بیآبی کلانی نشود!
پاورچین پاورچین خود را به مطبخ رساندم. صافی را گرفتم و شروع به پاککاری کردم.
بعد از کلی جان کندن، بالاخره پاک شد؛ اما دستهایم زخم برداشت، جابجا خراش برداشته بود.
زخمها را با چسب زخم بستم و زیر لب گفتم:
— آه خدایا، کمی از همو صبر به من هم بده...
بالاخره خواب بر من غالب شد و خوابیدم...
…
با صدای محکم در، از خواب پریدم.
— یا بسمالله! نصف شب کی است ؟
آهسته خود را به در رساندم، از سوراخ کلید در نگاه کردم، چیزی پیدا نبود. با ترس زبانم را تر کردم و پرسیدم:
— کی هستی؟
— منم، حدیر! در را چرا قفل کردی؟ باز کن!
نفس راحتی کشیدم و در را باز کردم.
با چهرهی رنگپریده و چشمان گودافتادهاش روبهرو شدم...
انگار خون زیادی از دست داده بود. نمیتوانست درست راه برود؛ مثل کسی که چیزی زهرآلود خورده باشد.
اما نه بوی زهر میداد، نه سیگار...
او را کمک کرده، تا لب تخت رساندم. نگاهی به خریطههای دوا انداختم و پرسیدم:
— اینها را همین حالا باید بزنی، یا تا صبح صبر میکنی؟
❤5😍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
#رمانِ_دِلبَر_پُشت_دِیوَار_سَنگي —جدی هستم خوب حالا بگو -اممم جناب مکتبی —ای خو نا بچه سریال عثمان است که او دیگه بالایش مانده بود -خوب دیگر شباهتی زیادی به او داری انی —توبه کردم یارب….. هیچ هم ندارم هله دیگه بیا خواب شو بدون حرفی لحاف و کمپل را از…
— نـ... نخیر، صبح.
و دراز کشید. ساعد دستش را بر پیشانی و چشمانش گذاشت؛
حتماً نور چراغ اذیتش میکرد. چراغ را خاموش کردم و کمی آنطرفتر، کنارش نشستم، اما دراز نکشیدم.
ناگهان جملهای که در هنگام عصبانیت به او گفته بودم، در خاطرم خطور کرد؛
وقتی ناراحت بودم، گفته بودم: "نمیخواهم ببینمت!"
شاید همان جمله باعث شد چراغ را خاموش کند و بیصدا در کنارم بنشیند...
من، آنقدر که او قلبی مهربان داشت، نداشتم.
دل او چون آب زلال بود، مهربان و آرام...
آنقدر که گاه از این مهربانیاش میترسیدم مبادا کسی آسیبی به دل پاکش برساند.
اما در ظاهر، چیز دیگری بود؛ خونسرد... حتی گاه عصبی، اما صابر و دلاور.
در این سه سال، خیلی چیزها از او آموختم؛
مهربانی، صبوری، شجاعت... و از همه والاتر، حفظ قرآن کریم.
اما با همه اینها، نمیدانم چرا باز هم نتوانستم با او رفتاری شایسته داشته باشم.
نه نفرتی دارم، نه محبتی.
در برابرش، بیحس شدهام…
و این بیحسی، خودش زخم است، مرا میرنجاند.
با صدای آرام دلها، از میان افکارم بیرون آمدم و به دنیای واقعی برگشتم.
وضو گرفتم و نمازم را در پیشگاه خداوند بجا آوردم.
سپس حدیر را بیدار کردم تا او هم نمازش را ادا کند.
دوباره خوابید...
من باید غذایی مقوی برایش بپزم، تا شاید اندکی توان از دسترفتهاش بازگردد.
ادامه دارد...
و دراز کشید. ساعد دستش را بر پیشانی و چشمانش گذاشت؛
حتماً نور چراغ اذیتش میکرد. چراغ را خاموش کردم و کمی آنطرفتر، کنارش نشستم، اما دراز نکشیدم.
ناگهان جملهای که در هنگام عصبانیت به او گفته بودم، در خاطرم خطور کرد؛
وقتی ناراحت بودم، گفته بودم: "نمیخواهم ببینمت!"
شاید همان جمله باعث شد چراغ را خاموش کند و بیصدا در کنارم بنشیند...
من، آنقدر که او قلبی مهربان داشت، نداشتم.
دل او چون آب زلال بود، مهربان و آرام...
آنقدر که گاه از این مهربانیاش میترسیدم مبادا کسی آسیبی به دل پاکش برساند.
اما در ظاهر، چیز دیگری بود؛ خونسرد... حتی گاه عصبی، اما صابر و دلاور.
در این سه سال، خیلی چیزها از او آموختم؛
مهربانی، صبوری، شجاعت... و از همه والاتر، حفظ قرآن کریم.
اما با همه اینها، نمیدانم چرا باز هم نتوانستم با او رفتاری شایسته داشته باشم.
نه نفرتی دارم، نه محبتی.
در برابرش، بیحس شدهام…
و این بیحسی، خودش زخم است، مرا میرنجاند.
با صدای آرام دلها، از میان افکارم بیرون آمدم و به دنیای واقعی برگشتم.
وضو گرفتم و نمازم را در پیشگاه خداوند بجا آوردم.
سپس حدیر را بیدار کردم تا او هم نمازش را ادا کند.
دوباره خوابید...
من باید غذایی مقوی برایش بپزم، تا شاید اندکی توان از دسترفتهاش بازگردد.
ادامه دارد...
❤3🥰1🍓1
❤3💔2
بر لبم لبخند، و در دلم قبری بیسنگ…
هر شب خودم را دفن میکنم و سحر باز از نو،
زنده میشوم برای مردنی دیگر.
#_صهراوی
هر شب خودم را دفن میکنم و سحر باز از نو،
زنده میشوم برای مردنی دیگر.
#_صهراوی
💔3❤1
Forwarded from حُزنْ نٰامَه🔥💌 (صهراوے🗝📜…)
حالم حزین نیست …
حالم چون زهر تلخ تلخ است ….
حالم چون زهر تلخ تلخ است ….
💔2🔥1
در این حوالی صبح …
دو صبحی است ….که حس نبشته کردنم زیاد شده …..
یا شاید شب هایی که از ترس نمیخوابم در ذهنم نبشته میکنم …..
و صبح به روی کاغذ نبشته های ذهنم را نمایان میکنم….🔥…..
دو صبحی است ….که حس نبشته کردنم زیاد شده …..
یا شاید شب هایی که از ترس نمیخوابم در ذهنم نبشته میکنم …..
و صبح به روی کاغذ نبشته های ذهنم را نمایان میکنم….🔥…..
❤2💔1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
هرکه آمد اندکی ما را پریشان کرد و رفت #بیدل_دهلوی
اندکی که بماند…..
اندکی پریشان میکرد حرفی نبود….🔥
اندکی پریشان میکرد حرفی نبود….🔥
❤2
.
چو انسان را نباشد فضل و احسان
چہ فرق از ،، آدمے ،، تا نقش ديوار
بدستــ آوردن دنيا هُنر نيست
يڪے را گر توانے دل بدست آر
چو انسان را نباشد فضل و احسان
چہ فرق از ،، آدمے ،، تا نقش ديوار
بدستــ آوردن دنيا هُنر نيست
يڪے را گر توانے دل بدست آر
❤1🕊1
حیات جاودان خواهی به صحرای قناعت رو
که دارد یاد هر موری در آن وادی سلیمانها
🌱 صائب تبریزی
که دارد یاد هر موری در آن وادی سلیمانها
🌱 صائب تبریزی
🔥4❤2
تکه ای از نامه های احمد شاملو به آیدای احمد …
«📜💌.»
آیدای من!
این پرنده، در این قفس تنگ نمیخواند. اگر میبینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است... بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی که چگونه در تاریکترین شبها آفتابیترین روزها را خواهد سرود.
به من بنویس تا هر دم و هر لحظه بتوانم آن را بشنوم. به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که میدانی این سکوت و ابتذال زائیدهی زندگی در این زندانی است که مال ما نیست. که خانهی ما نیست. که شایستهی ما نیست. به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرندهی عشق ما در آن آواز خواهد خواند.
احمد تو
۲۹ شهریور ۱۳۴۲
«📜💌.»
آیدای من!
این پرنده، در این قفس تنگ نمیخواند. اگر میبینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است... بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی که چگونه در تاریکترین شبها آفتابیترین روزها را خواهد سرود.
به من بنویس تا هر دم و هر لحظه بتوانم آن را بشنوم. به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که میدانی این سکوت و ابتذال زائیدهی زندگی در این زندانی است که مال ما نیست. که خانهی ما نیست. که شایستهی ما نیست. به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرندهی عشق ما در آن آواز خواهد خواند.
احمد تو
۲۹ شهریور ۱۳۴۲
❤1🕊1😍1
نامه ای نزار قبانی…بخوانیم📜💌
ای عزیز دلم، حرفهای زیادی برای گفتن دارم.
از کجا آغاز کنم، ای گرانبهای من؟
همه چیز در تو شاهانه است.
تو که از واژههایم پیلههای ابریشم میسازی.
اینها ترانههای مناند و این منم. این کتاب کوچک، ما را در بر دارد.
فردا که صفحاتش را ورق بزنم، چراغی خواهد نالید،
تختی خواهد سرود، حروفش از شوق سبز خواهند شد، ویرگولهایش در آستانهٔ پرواز خواهند بود.
مگو: چرا این جوان
از من با جادههای پیچان و جویبارها سخن گفت،
با درخت بادام و گل لاله،
تا دنیا مرا هر جا که میروم همراهی کند؟
چرا این ترانهها را سرود؟
اکنون هیچ ستارهای نیست
که از عطر من آکنده نباشد.
فردا مردم مرا در اشعارش خواهند دید:
دهانی با طعم شراب، موهایی کوتاه.
آنچه مردم میگویند را نادیده بگیر.
تو تنها از طریق عشق بزرگ من بزرگ خواهی شد.
اگر ما نبودیم، جهان چه میشد؟
اگر چشمان تو نبودند، جهان چه میشد؟»
ای عزیز دلم، حرفهای زیادی برای گفتن دارم.
از کجا آغاز کنم، ای گرانبهای من؟
همه چیز در تو شاهانه است.
تو که از واژههایم پیلههای ابریشم میسازی.
اینها ترانههای مناند و این منم. این کتاب کوچک، ما را در بر دارد.
فردا که صفحاتش را ورق بزنم، چراغی خواهد نالید،
تختی خواهد سرود، حروفش از شوق سبز خواهند شد، ویرگولهایش در آستانهٔ پرواز خواهند بود.
مگو: چرا این جوان
از من با جادههای پیچان و جویبارها سخن گفت،
با درخت بادام و گل لاله،
تا دنیا مرا هر جا که میروم همراهی کند؟
چرا این ترانهها را سرود؟
اکنون هیچ ستارهای نیست
که از عطر من آکنده نباشد.
فردا مردم مرا در اشعارش خواهند دید:
دهانی با طعم شراب، موهایی کوتاه.
آنچه مردم میگویند را نادیده بگیر.
تو تنها از طریق عشق بزرگ من بزرگ خواهی شد.
اگر ما نبودیم، جهان چه میشد؟
اگر چشمان تو نبودند، جهان چه میشد؟»
🕊3❤1
Forwarded from منارة الهدی
ابن قیم رحمه الله میگوید:
غم باعث ضعیف شدن قلب و سست شدن عزیمت و زیان دیدنِ اراده میشود؛ هیچ چیز برای شیطان خوشتر از غم مومن نیست
غم باعث ضعیف شدن قلب و سست شدن عزیمت و زیان دیدنِ اراده میشود؛ هیچ چیز برای شیطان خوشتر از غم مومن نیست
❤6🤝1
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
❤3🕊2
به دنبال عایشه(رضی الله عنه) نباش در حالی که هیچ شباهتی به محمد ﷺ نداری!»
🕊3❤2🔥1
دل دادم و دل بستـم و دلـدار نفهمید
رسواۍ جهان گشتـم و آن یـار نفهمید 🤓🙃
رسواۍ جهان گشتـم و آن یـار نفهمید 🤓🙃
🍓3❤2🔥2😁2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دل دادم و دل بستـم و دلـدار نفهمید رسواۍ جهان گشتـم و آن یـار نفهمید 🤓🙃
اما تو چیزی دیگری:)
🙃🤓
🙃🤓
🍓4❤2🔥2