چـکـامـهـ زار 🌘📜
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي #نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️ قسمت ؛ ششم + هه هه، چرا؟ کی گفته؟ ـ هیچ، بگذریم... حالا بگو. ـ از لالایم اجازه بگیر که فردا بریم بیرون. + مه اجازه بگیرم؟... اممم، باشه، اما به یک شرط. ـ چی؟! + همه چیزایی که میفهمی…
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت ؛هفتم
گرچه "حلالم" بود، اما من که هنوز دلخوشی از او نداشتم، تا حالا حتی تاری از موهایم را ندیده بود.
چادرم را به کلی از سرم کنار زد.
ـ رنگ مویت را تمام شهر میدانند... حیف!
ـ پیش چشم عاشق من، روسری سر میکنم...
این هم شاعر شده بود!
چشمانم را دوختم به گلهای قالی و گذاشتم کارش را بکند.
ـ سرت را بلند کن.-
همینکه سرم را بلند کردم، گرمیای را در پیشانیام حس کردم...
از شانههایم محکم گرفت و به سمت آینه دورم داد.
همینکه مقابل آینه ایستادم و نگاه کردم، از کارش حیرتزده شدم.
حتی از خودم هم زیباتر دیده میشدم...
صورتش را آرام به گوشم نزدیک کرد و گفت:
ـ خاتونِ حیلهگر، دیگه نبینم چادر سیاه سرت بکنی... فهمیده شد؟-
با گفتن "چشم"، هر دو پایین رفتیم.
بعد از صرف غذا، با کمک همدیگر ظرفها را جمع کرده به مطبخ بردیم.
یکی از عادتهای خوبی که در این خانه دوست داشتم، همین بود؛
مردها در کنار خانمهایشان کار میکردند.
البته بجز بیبی حاجی (مادر بزرگ حدیر) و حاجیکاکا (پدر بزرگ حدیر) که رئیس خانه بودند.
بیبی حاجی، زن فهمیده و آرامی بود.
تا با او حرفی نزنی، از دهانش صدا درنمیآمد،
اما وقتی لب به سخن باز میکرد، از سنگ هم صدا درمیآمد... از او نه.
و اما حاجیکاکا...
در زمانهای سابق، از افراد طالبان بود ـ البته نمیدانم به چه دلیل ـ
حالا دیگر نیست.
ولی هنوز یکی از سرشناسهایشان است؛
هر ماه یکبار طالبان را مهمانی میکند.
اما یک چیز من را خیلی کنجکاو کرده بود:
چهرهاش شباهت عجیبی به مادرم داشت.
بهخصوص حدیر...
چشمانش درست همانند چشمان مادر من بود.
گاهی در فکر که میروم، با خودم میگویم نکند چیزی که فکر میکنم، واقعاً باشد...
اما باز میگویم نه!
آدمها گاهی شبیه هم میشوند، همین و بس...
ظرفها را شسته و آشپزخانه را مرتب کردیم.
با دو زناورم، به قول خودشان، به سالن برگشتیم.
هُوسی رفت به ایوان تا با نامزادش صحبت کند،
خوشی هم که قهر بود، چون هنوز اجازهی بیرون رفتن را از حدیر نگرفته بودم.
افسانه بود، زهره، یاس...
طفلها خواب رفته بودند.
چند دقیقهای نشستیم.
شببخیر گفتند، من هم به اتاق رفتم.
وقتی در را باز کردم، دیدم حدیر روی تخت خوابیده،
ساعد دست چپش را روی چشمانش گذاشته و به خواب عمیقی رفته.
آهسته آهسته قدم برمیدارم،
که مبادا بیدار شود...
یک دوشک، بالش و کمپل از الماری گرفتم، پایین آوردم و نزدیکتر بهجایی که حدیر خوابیده بود، هموارشان کردم.
همینکه خواستم دراز بکشم، با صدایش میخکوب شدم:
-ـ بیدار هستم... بیا به جایت
از جایش بلند شد.
+ـ خواب میکردی... من همینجا راحت بودم.
با صدایی آرام و خوابآلود گفت:
_ـ نه، بیا به جات... میفهمم، میترسی.
+ـ اوفف... گفتم راحت هستم، همینجا درست است.
میترسم، مثل هر شب. فقط دستت را میگیرم، همین. درست است؟
سکوت کرد، بعد دوباره دراز کشید.
من هم، بدون اینکه چراغ را خاموش کنم، در جایم دراز کشیدم.
سمت حدیر نگاه میکردم، منتظر بودم تا دستش را دراز کند که بگیرمش و خوابم ببرد.
ترس داشتم...
عادت کرده بودم.
وقتی خانهی خودمان بودم، همیشه کنار مادرم میخوابیدم،
و دستش را محکم میگرفتم تا خوابم ببرد.
منتظر ماندم... اما دستش را به طرفم دراز نکرد.
نیمخیز شدم، با انگشت اشاره آرام به بازویش زدم:
_ـ امم...
+ـ دستت...
_ـ بخواب دیگر، فضه!
تو هم مثل اطفال شدی... چی حال درست کردی...
بیبین، توبه! اخخ فضه، یک روز با این دلسوزیات در بلا میری!
دلم از حرفش گرفت.
آدم زودرنچی بودم، با اندک کلامی قلبم تیر میکشید.
رو جایی و بالشتم را گرفتم، بدون دوشک، کنار در اتاق دراز کشیدم.
چشمانم پر اشک شده بود.
ـ اه اه، فضه! تو که با یک کلمه، خودت را کنترول نمیتانی!
هم جایم را گرفت، هم باز قهر کرد...
به درک! الهی جنها بخورش!
اوفف... فضه، حالا چرا جن را یاد کردی؟
اگه واقعاً بیایه و به جان خودت بیافته چی؟!
ادامه دارد ….
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت ؛هفتم
گرچه "حلالم" بود، اما من که هنوز دلخوشی از او نداشتم، تا حالا حتی تاری از موهایم را ندیده بود.
چادرم را به کلی از سرم کنار زد.
ـ رنگ مویت را تمام شهر میدانند... حیف!
ـ پیش چشم عاشق من، روسری سر میکنم...
این هم شاعر شده بود!
چشمانم را دوختم به گلهای قالی و گذاشتم کارش را بکند.
ـ سرت را بلند کن.-
همینکه سرم را بلند کردم، گرمیای را در پیشانیام حس کردم...
از شانههایم محکم گرفت و به سمت آینه دورم داد.
همینکه مقابل آینه ایستادم و نگاه کردم، از کارش حیرتزده شدم.
حتی از خودم هم زیباتر دیده میشدم...
صورتش را آرام به گوشم نزدیک کرد و گفت:
ـ خاتونِ حیلهگر، دیگه نبینم چادر سیاه سرت بکنی... فهمیده شد؟-
با گفتن "چشم"، هر دو پایین رفتیم.
بعد از صرف غذا، با کمک همدیگر ظرفها را جمع کرده به مطبخ بردیم.
یکی از عادتهای خوبی که در این خانه دوست داشتم، همین بود؛
مردها در کنار خانمهایشان کار میکردند.
البته بجز بیبی حاجی (مادر بزرگ حدیر) و حاجیکاکا (پدر بزرگ حدیر) که رئیس خانه بودند.
بیبی حاجی، زن فهمیده و آرامی بود.
تا با او حرفی نزنی، از دهانش صدا درنمیآمد،
اما وقتی لب به سخن باز میکرد، از سنگ هم صدا درمیآمد... از او نه.
و اما حاجیکاکا...
در زمانهای سابق، از افراد طالبان بود ـ البته نمیدانم به چه دلیل ـ
حالا دیگر نیست.
ولی هنوز یکی از سرشناسهایشان است؛
هر ماه یکبار طالبان را مهمانی میکند.
اما یک چیز من را خیلی کنجکاو کرده بود:
چهرهاش شباهت عجیبی به مادرم داشت.
بهخصوص حدیر...
چشمانش درست همانند چشمان مادر من بود.
گاهی در فکر که میروم، با خودم میگویم نکند چیزی که فکر میکنم، واقعاً باشد...
اما باز میگویم نه!
آدمها گاهی شبیه هم میشوند، همین و بس...
ظرفها را شسته و آشپزخانه را مرتب کردیم.
با دو زناورم، به قول خودشان، به سالن برگشتیم.
هُوسی رفت به ایوان تا با نامزادش صحبت کند،
خوشی هم که قهر بود، چون هنوز اجازهی بیرون رفتن را از حدیر نگرفته بودم.
افسانه بود، زهره، یاس...
طفلها خواب رفته بودند.
چند دقیقهای نشستیم.
شببخیر گفتند، من هم به اتاق رفتم.
وقتی در را باز کردم، دیدم حدیر روی تخت خوابیده،
ساعد دست چپش را روی چشمانش گذاشته و به خواب عمیقی رفته.
آهسته آهسته قدم برمیدارم،
که مبادا بیدار شود...
یک دوشک، بالش و کمپل از الماری گرفتم، پایین آوردم و نزدیکتر بهجایی که حدیر خوابیده بود، هموارشان کردم.
همینکه خواستم دراز بکشم، با صدایش میخکوب شدم:
-ـ بیدار هستم... بیا به جایت
از جایش بلند شد.
+ـ خواب میکردی... من همینجا راحت بودم.
با صدایی آرام و خوابآلود گفت:
_ـ نه، بیا به جات... میفهمم، میترسی.
+ـ اوفف... گفتم راحت هستم، همینجا درست است.
میترسم، مثل هر شب. فقط دستت را میگیرم، همین. درست است؟
سکوت کرد، بعد دوباره دراز کشید.
من هم، بدون اینکه چراغ را خاموش کنم، در جایم دراز کشیدم.
سمت حدیر نگاه میکردم، منتظر بودم تا دستش را دراز کند که بگیرمش و خوابم ببرد.
ترس داشتم...
عادت کرده بودم.
وقتی خانهی خودمان بودم، همیشه کنار مادرم میخوابیدم،
و دستش را محکم میگرفتم تا خوابم ببرد.
منتظر ماندم... اما دستش را به طرفم دراز نکرد.
نیمخیز شدم، با انگشت اشاره آرام به بازویش زدم:
_ـ امم...
+ـ دستت...
_ـ بخواب دیگر، فضه!
تو هم مثل اطفال شدی... چی حال درست کردی...
بیبین، توبه! اخخ فضه، یک روز با این دلسوزیات در بلا میری!
دلم از حرفش گرفت.
آدم زودرنچی بودم، با اندک کلامی قلبم تیر میکشید.
رو جایی و بالشتم را گرفتم، بدون دوشک، کنار در اتاق دراز کشیدم.
چشمانم پر اشک شده بود.
ـ اه اه، فضه! تو که با یک کلمه، خودت را کنترول نمیتانی!
هم جایم را گرفت، هم باز قهر کرد...
به درک! الهی جنها بخورش!
اوفف... فضه، حالا چرا جن را یاد کردی؟
اگه واقعاً بیایه و به جان خودت بیافته چی؟!
ادامه دارد ….
😍2❤🔥1
❤3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي #نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️ قسمت ؛هفتم گرچه "حلالم" بود، اما من که هنوز دلخوشی از او نداشتم، تا حالا حتی تاری از موهایم را ندیده بود. چادرم را به کلی از سرم کنار زد. ـ رنگ مویت را تمام شهر میدانند... حیف! ـ پیش…
این هم دو قسمت طولانی تقدیم شما منتظر قسمت های بعدی باشید
حمایت بکنید ریکت از یادتان نرود 😊
حمایت بکنید ریکت از یادتان نرود 😊
🙈2❤🔥1❤1
Audio
▫️فصل اول؛ توضیح اقسام و انواع شرک
▪️شرک دو نوع است؛ [ اعتقادی و فعلی ]
▫️الف؛ شرک اعتقادی
- شرک در علم
- شرک در تصرف
🎙️ الدکتور کاتب زاده ”حفِظهالله“
▪️شرک دو نوع است؛ [ اعتقادی و فعلی ]
▫️الف؛ شرک اعتقادی
- شرک در علم
- شرک در تصرف
🎙️ الدکتور کاتب زاده ”حفِظهالله“
❤3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، میتوانی ساعت ها با آدم موردعلاقه ات حرف بزنی و حرف کم نیاری.
دختر که باشی، دلتنگی هایت را با لبخند پنهان میکنی و حتی کسی ازت نمیپرسد چرا چشمانت خیس است...!
😁2❤1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، دلتنگی هایت را با لبخند پنهان میکنی و حتی کسی ازت نمیپرسد چرا چشمانت خیس است...!
دختر که باشی ممکن است ببخشی، اما هرگز نمیتوانی فراموش کنی.
❤2🔥1🤝1
در حقیقت دیگر حوصله هیچی را ندارم.
بس است دیگر چیکار کنم چقدر یقهی حالم را بگیرم بگم لعنتی هلاک شدی باید خوب شوی ولی یک چیزایی که زوری نمیشه. نمیتوانم که تظاهر کنم هیچی نشده.
خب هیچی از یادم نمیره
از این زندگی خوشم نمیآید
همین است که تا یادم میآید هميشه همین بوده
یا حالم بد است یا خیلی بد است...
بس است دیگر چیکار کنم چقدر یقهی حالم را بگیرم بگم لعنتی هلاک شدی باید خوب شوی ولی یک چیزایی که زوری نمیشه. نمیتوانم که تظاهر کنم هیچی نشده.
خب هیچی از یادم نمیره
از این زندگی خوشم نمیآید
همین است که تا یادم میآید هميشه همین بوده
یا حالم بد است یا خیلی بد است...
❤2🕊1
"مُتعبٌ منّي؛
ولا أقَوىٰ عَلىٰ حَملِي!".
خسته ام از خودم،
و نمی توانم خودم را تحمل کنم !
ولا أقَوىٰ عَلىٰ حَملِي!".
خسته ام از خودم،
و نمی توانم خودم را تحمل کنم !
❤2🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
"مُتعبٌ منّي؛ ولا أقَوىٰ عَلىٰ حَملِي!". خسته ام از خودم، و نمی توانم خودم را تحمل کنم !
أشتهي الإختفاء!
"دلم میخواهد غیب بشم!”
"دلم میخواهد غیب بشم!”
❤2🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
أشتهي الإختفاء! "دلم میخواهد غیب بشم!”
سأبقي في إنتظار يـوم جميـل
صنعتـه في مخيلتـي
"در انتظار روز زیبایی که در خیالم
ساخته بودم، خواهـم مانـد"
صنعتـه في مخيلتـي
"در انتظار روز زیبایی که در خیالم
ساخته بودم، خواهـم مانـد"
❤2🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
سأبقي في إنتظار يـوم جميـل صنعتـه في مخيلتـي "در انتظار روز زیبایی که در خیالم ساخته بودم، خواهـم مانـد"
من الجيد أن لا أحد يرى مابداخلنا !
خیلی خوبه که هیچ کسی از درونمان باخبر نیست.
خیلی خوبه که هیچ کسی از درونمان باخبر نیست.
❤3🕊1
همهی افکار، احساسات و حسها میآیند و میروند؛ اما آنچه در حقیقت اینجا حضور دارد، آن تویی. بقیهی چیزها میآیند و میروند؛ اما تویِ حقیقی فقط شاهد و نظارهگرِ این آمدنها و رفتنها هستی. هنگامی که عمیقاً درک کنی که، تو آنچه که میآید و میرود، نیستی، آرامش حقیقی در ذهن و قلبت غالب خواهد شد.
❤2
میگفت: تنها عشقی که ارزش داره، عشق به خودتان، اهدافتان و مسیر رسیدن برایش هست. بقیهاش اصلاً مهم نیست و لطفاً تا وقتی که به نقطهیامنی نرسیدی، درگیر حاشیه نشو.
❤2🔥1
منی که اگر حتی حس میکردم ناخودآگاه یک کاری کردم که یکی را یکم ناراحت کردم، دو سه شب خوابم نمیبرد!
حالا نسبت به همه چیز بیتفاوتم، فکری نمیشم و خودم را ناحق ناراحت نمیکنم. حس میکنم قدرت همدلی را از دست دادم و جوشِ این و اون را زدن را رها کردم. نمیدانم شاید تأثیر خود آنهاست. ولی انگار آدمها، اینکه چی فکر میکنند و چی حس میکنند برایم بیاهمیت شده.
حالا نسبت به همه چیز بیتفاوتم، فکری نمیشم و خودم را ناحق ناراحت نمیکنم. حس میکنم قدرت همدلی را از دست دادم و جوشِ این و اون را زدن را رها کردم. نمیدانم شاید تأثیر خود آنهاست. ولی انگار آدمها، اینکه چی فکر میکنند و چی حس میکنند برایم بیاهمیت شده.
❤2🔥1