چـکـامـهـ زار 🌘📜
456 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
365 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
سکوت را اختیار کرده هیچ‌ چیز نگفتم. میگی که کدام مافیای روسی باشند که کسی تا فی‌الحال جرأت چنین حرف زدن را نداشته همراه شان گر چی کم‌ از مافیا هم معلوم‌ نمی‌شوند! اما آنها هم که خاموش شدنی نبودند رادیوی جر واری! باز هم همانِ که شماره انداخته بود رو به همه…
گفتم: چیزی نیست مام جانم خوب استم فقط سرم درد می‌کند.
مادرم گفت:_ بچیم پس برو خواب شو خیر است به غذای شب بعداً بیدارت می‌کنم.
_ _ _ درست است می‌روم خواب شوم ولی غذا  دلم نمی‌شود کاملاً سیر سیر استم.
  قبل از اینکه سرم از شدت درد منفجر شود رفتم تا کمی بخوابم.

                               
     **** 


کلثوم برخیز دیگر هله که یک عالم کار داریم زود شو.
_ _ _ وای با این صدای توپ‌چاشت مانند ات مریم...
بیدار استم تو برو منم بر میخیزم برو دگه.
_ _ _ خاا تو بیدار نشوی بعد من همرایت می‌دانم خوب می‌فهمی هم که امشب مراسم حنا است زود شو دیگر.
_ _ _ برو دلت جم هم می‌دانم و هم بیدار استم.
_ _ _خاا صحیح است.
اوف اوف یعنی دگه نمی‌گذارند دو دقیقه آدم درست خواب شود.
از خواب برخاستم‌ و جایم‌ را جمع کردم رفتم به طرف پایین.
همینطور به این فکر می‌کردم که خوب است مریم از ماجرای دیشب خبر ندارد ورنه تباه بودم از دستش!
وقتی به دهلیز رسیدم وای نه دیگر..
خانه که نیست جنگل است!
رفتم زود دست و رویم را شستم صبحانه خوردم و پیش به سوی کار.
مریم گفت: لباس های گند افغانی را آوردن یا نه؟
گفتم: صبر کن یک‌بار بیبینم...
هاا آوردن در این جا است من خو گفته بودم که رنگ‌ لاجوردی اش از من است.
مریم: هاا دگه چطور استی؟
_ _ _ الحمدلله شکر است خوب استم خواهرم.
چی‌ قواره ات را هفت و هشت می‌کنی برای من؟
در همان فروشگاه گفتم که این از من است و او نارنجی از تو
عایشه هم این‌ زرد را خوش کرد.
فلوران با قهر گفت: چی گپ  است سرتان هه؟
گفتم: چیزی نیست
_ _ _ خاا چیزی نیست پس چی گپ است که انقدر جر و بحث دارين؟
_ _ _ هیچ مریم از حرص دادن من لذت می‌برد فقط همین قدر.
مریم با لبخند خبیثانه ی گفت: آفرین چی خوردی که اینقدر هوشیار شدی؟
گفتم:_ _ _ قورمه کچالو.
مریم از شدت خنده دل خود را محکم گرفته بود مه هم خنده خود را مهار نتوانستم از دست این!
بعد دوباره گفتم:
به شما مربوط نمی شود خواهرم.
هله زود شو که کار ها تمامش مانده!
مریم خود را مغرور گرفته گفت:_ خا صحیح است دلت جم باشد من را که داری دیگر چی غم داری؟
گفتم: وای یا الله خودت این کوه اعتماد به نفس را جمع کن.
رفتیم تا تمام کار ها را برای امشب تمام کنیم بهترین شب حنا در بسته قوم ما خواهد شد.

****


خب خب این هم از این مریم کار های تو هم تمام شد؟
عایشه شان چی شدند؟
_ _ _ هاا تمام شد یک غذا ها مانده که اون را هم آماده می آورند. عایشه شان سالن را آماده داشتند.
_ _ _ خاا پس صحیح است. مادرم‌ صدای مان کرد و گفت: دخترا کار های تان تمام شد پس زود آماده شوید تا آرایشگاه بروین که ناوقت می‌شود کم مانده که مهمانا برسند.
گفتیم: درست است مادر جان آماده می شویم.
رفتیم و آماده شدیم تا آرایشگاه برویم.
فلوران،عایشه،سحر، مریم هله عجله کنید که ناوقت می شود حتی عروس خانم‌ تا بحال آماده نیست زود شوید دیگر.
فلوران: خاا آمدیم‌ از من کرده تو هیجانی هستی و استرس داری.
_ _ _ هه هه هه نه بابا.
مادرم سر وصدای شان می برآيد بعداً.
در ضمن اولین عروس خونسردی هستی که دیدیم دیگر عروس ها را بیبینی از صبح ملا آذان تا شام را در آرایشگاه به سر می‌برند ولی شما بر عکس.
واقعاً که دگه.
عایشه: خاا برویم چقدر گپ‌ می‌زنید.
فلوران: یک روز پشت همین گپ زدن های ما هم دق می‌شوی.
_ _ _ راست میگن.
عایشه: خاا خیر حالا صحنه را احساسی نکنید خواهشاً برویم که ناوقت شد.
مریم: هاا برویم دگه زود شوید.
بند کرمچ های سفیدم را بسته کردم بعدش در آیینه یک نظر انداختم‌ برای خود
کاملاً آماده آماده بودم.
رفتیم سوار موتر که مدلش فرونر به رنگ سیاه است شدیم.
  هلال سر جلو نشسته بود همین که داخل شدیم گفتیم: واقعاً نمی‌خواهیم در این جوانی بمیریم هلال جان.
هلال گفت: جان جان خوش هم باشید که هلال کبیر با این‌قدر مشغولیت های کاری اش شما را به جایی می‌برد که کچالو را به شفتالو مبدل می‌سازد.
فضای موتر را آواز خنده های ما گرفته بود فلوران گفت: هاا همان قسم که شما ها را می‌کند مگر نه؟
_ _ _ نه بابا ما خو چهل رقم میکپ و فلان فلان را استفاده‌ نمی‌کنیم .
من گفتم: اصلاً کرده نمی‌توانید گر چه در این روز ها پسر ها را هم بیبینی کاملاً مثل دختران آرایش می‌کنند.
عایشه گفت: ها یکی از نشانه های قیامت هم است الله خیر ما را پیش کند.
هلال: خاا خیر بگذریم چقدر شما گپ دهن استین خدا نکند یک گپ را یکی بگوید بر تان
فلوران: خوش هم باش که به مثل ما خواهر داری همم.
هلال: خاا حالا میرم یک چند رکعت نماز شکرانه هم می‌خوانم .
همه گی ما بلند گفتیم: باید هم بخوانی.

ادامه دارد...
10🥰2🔥1👏1
ای دل به صبر کوش که هر چیز بگذرد

-
2
منِ عزیز


این را بدان که در این دنیا نباید به هیچ کس اعتماد کرد!

تو در این دنیا فقط خودت را داری
فقط و فقط خودت!
هیچ گاه منتظر شخصی نباش تا بیاید و ترا نجات دهد.

هیچ شهزاده سوار بر اسپِ سفیدی وجود ندارد تا آمده و ترا نجات دهد.
تو فقط خودت را داری پس با خودت مهربان باش!


#دوشیزه_سادات
4
در شهر گرگ‌ صفتان تو هم باید گرگ‌ باشی.
ورنه گوسفند حساب شده و می‌بلعند ات!


#دوشیزه_سادات
2
5
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتم: چیزی نیست مام جانم خوب استم فقط سرم درد می‌کند. مادرم گفت:_ بچیم پس برو خواب شو خیر است به غذای شب بعداً بیدارت می‌کنم. _ _ _ درست است می‌روم خواب شوم ولی غذا  دلم نمی‌شود کاملاً سیر سیر استم.   قبل از اینکه سرم از شدت درد منفجر شود رفتم تا کمی بخوابم.…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_بیست_و_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات

هلال: بس بس من غلط کردم با این گپم با این صدای توپ چاشت مانند تان ناشنوا کردین ام.
همینطوری خنده و مزاح کرده به آرایشگاه رسیدیم هلال دوباره با مضریت گفت: باشید که چهره های اصلی تان را دقیق بیبینم کمی.
بیزو وقتی آنجا برین با یک چهره دیگر بیرون می‌شوین هههه!
فلوران: هههه بسیار خنده دار بود.
لَبوو جان برو دگه وقت ما را نگیر .
هلال به چشمی گفت و رفت ما هم وقتی داخل سالن آرايشگاه شدیم اولین نفر فلوران رفت زود نشست و رو به آرايشگر کرده گفت کمی زود  خواهشاً دست به کار شوید وقت کم داریم.
آرایشگر هم بسیار با مهربانی گفت درست است حتماً و بر ما هم گفت که در اون چوکی ها بنشينيد همکارانم شما را آماده می‌سازند و اگر کدام کتلاک چیزی دارید همین حالا بتین.
فلوران گفت: هاا این‌عکس را یکبار بیبینین می خواهم اینطور فیشن کنید و مو هایم را هم اینطوری.
_ _ _ درست است راستی شما عروس آقا عمر هستين درست؟
_ بلی
_ _ _ خاا بسیار خوب چقدر خوشبخت هستی که این رقم  شوهر نصیب ات میشه
_ _ _  خب دگه او هم خوشبخت است که مره واری خانم نصیب اش میشه.
همگی ما را از این اعتماد به نفس فلوران خنده گرفته بود.
آرایشگر دوباره گفت: خب محفل تان فقط دخترانه است؟
فلوران گفت: بلی فقط زن ها و دختران هستند همینطور یک شب حنای خودمانی است.
_ _ _خاا پس اصل در هوتل است؟
_ _ _ بلی با عروسی یکجا است.
_ _ _ خاا بسیار خوب.
بعد از چندین ساعت جان کنی بلاخره همه ما آماده شدیم وقتی به طرف فلوران و عایشه و سحر نگاه کردیم اصلاً شناخته نمی شدند واقعاً هم زیبا شده بودند و هم کاملاً تغییر کرده کرده بودند.
فیشن من و مریم هم‌ خیلی ساده و دخترانه است.
به طرف یکی دیگر نگاه کردیم و گفتیم یعنی مقبولی هم از خود حد دارد دگه و خنده.....
گفتم: واقعاً همه تان خیلی زیبا شدین!
به خصوص عروس خانم ما.
عایشه گفت: تو هم ماشاءالله مقبول شدی روپانزل.
_ _ _ هههه تشکر بسیار زیاد ولی حالا خو موهایم هم باز نيست!
عایشه گفت: چرا فقط باید وقتی موهایت باز میباشد روپانزل بگم؟
در هر صورتش خو استی دگه.
گفتم: نه اینکه اگر من چیزی بگم‌ شما قبول می‌کنید پس بهتر است بگذریم.
سحر: خا نظر نشوید همه تان از فلوران شروع تا فاطمه‌ زیبا شدین حالا هم زود شوید بریم که ناوقت شده چندین بار خشویم زنگ زدن و هلال هم در بیرون منتظر است.
_ _ _ خاا صحیح است بریم حجاب با چادر های خود را پوشیدیم روی خود را با چادر خود پوشانیدیم.
مریم با خنده گفت: چطور همو دختر های قریه واری روی های تان را با چادر پوشاندین ههههه!
گفتم: هاا دگه هیچ کمی هم نداریم از دخترای قریه.
عایشه صدای خود را تغییر داده گفت: وَی شما اگر زود زود نروید ادی جان ما وَی خو در خانه راه نمی‌ده شُما را
از شدت خنده کم مانده بود بترکیم.
فلوران گفت: بس کنین دگه حالی با این کار های تان انقدر زحمات آرایشگر را هیچ می‌کنین.
هله زود بریم.
همه گی ما به چشمی گفتیم و به طرف موتر حرکت کردیم
سوار موتر شدیم هلال دوباره  گفت: خا خا حالا چادر های تان را گوشه کنین که معلوم شود چی جور کردین خود را.
فلوران: به همین ضِد تو خو هیچ گوشه نمی‌کنیم چادر های خود را بشین تا دلت بکفه.
_ _ _ هههههههه هیچ نکنین فقط که در خانه نمی‌بینم تان همم.
عایشه: آفرین تو خو هوشیار بچه استی.
با این سخن عایشه هلال کمی خود را مغرور گرفت و شانه های خود را بالا بالا کرد.
‌‌               

****


لباس های گند خود را بر تن
کردم واقعاً خیلی زیبا شده ام
لباسم پیراهن گند افغانی به رنگ لاجوردی و سرخ است
زیور آلات افغانی ام را هم که شامل گلو بند، گوشواره، ماتیکه و انگشتر می‌شود را هم پوشیدم واقعا بسیار همخوانی دارند با لباس هایم.
پیش خواهران محترمم رفتم وقتی که داخل سالن شدم واقعاً دهنم یک جریب باز ماند یکی شان از دیگر شان کرده مقبول تر شدند ماشاءالله درست داخل اتاق شدم بلند گفتم: ماشاءالله به دختران و عروس بانو سعادت!
جان چی یک شئ بودین و ما خبر نی.
فلوران گفت: نظر ما نکنی
تو خود را یک بار دیدی چی شئ شدی؟
گفتم: چرا مگر چی شده مقبول نشدیم؟
همه شان خنده کردن و گفتند از مقبول هم کرده مقبول تر شدی.
گفتم: الاا تشکر چشمان تان مقبول است.
مادرم با صدای بلند گفت چی شدین دخترا...
وقتی داخل اتاق شدن و همه ما را دیدن اشک در چشمان شان حلقه زد و گفت: نام خدا به دخترانم بروم کمی اسپند دود کنم نظر نشوین یک بار.
اسپند را آوردن و دود کردن. من گفتم: خا حالی همین را یک چهار قل را می‌خواندید تمام .
4👍2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتم: چیزی نیست مام جانم خوب استم فقط سرم درد می‌کند. مادرم گفت:_ بچیم پس برو خواب شو خیر است به غذای شب بعداً بیدارت می‌کنم. _ _ _ درست است می‌روم خواب شوم ولی غذا  دلم نمی‌شود کاملاً سیر سیر استم.   قبل از اینکه سرم از شدت درد منفجر شود رفتم تا کمی بخوابم.…
مریم گفت: چپ نمیشینی.
مه هم زنجیر دهنم را بسته کردم.
مادرم: آماده هستین پس شما ها پایین شوید که حالی مهمانا می آیند.
گفتم: عمیم شان آمدن ؟
_ _ _ نه تا هنوز، اونا هم در راه استند.
_ _ _ خیلی خوب.
همه گی ما به منزل پایان رفتیم چون سالن اون جا است.
وقتی رفتیم خانم کاکایم شان آمده بودند. همرایشان احوال پرسی کردیم بعدش پرسیدم: مهسا نیامده خاله جان؟
_ _ _ آمده‌ آمده مهسا نیاید امکان ندارد.
_ _ _ ههههه ها ولا مه هم در همین حیران ماندم پس کجا است؟
بود که از پشت سرم صدایش آمد : عشقم
عشقت اینجا است!
همین که روی خود را برگرداندم آمد و در آغوش گرفت ام! با شوخی گفتم: وای مهسا خفه ام کردی نکو که آرایش هایم را پاک میکنی خواهرم.
دست های خود را از دَور گردنم جدا کرد و خودش هم کمی دور شد صورت خود را اخمی گرفت و گفت:  بسیار آرایش هم کردی مگر نه، چهل رقم میکپ زدی؟
گفتم:حالی یک چیز خوبش گفته بودمت.
_ _ _ بشرم دوستت و دختر کاکایت را بعد از چقدر وقت میبینی بعد همینطور رفتار می‌کنی واقعاً متأسف استم برایت کلثوم.
_ _ _ ههههههه بشین دیوانه خودت می فهمی که ما اجازه او رقم‌ فیشن کردن را نداریم می‌دانی همین قدر کم هم که فیشن کردیم مادرم میگن که چرا انقدر فیشن تان زیاد است.
دیگر این‌که اولاً خو خودت بشرم دوماً تو خو گل من استی بیا در آغوشم میفهمم که پشتم دق شده بودی هههههه.
_ _ _ اعتماد به سقف ات تو حلقم دختر حاجی ههه
_ _ _ بلا بلا.
_ _ _  خا تو بیا که بریم‌ من و تو زیاد قصه ها داریم راستی شفا باشد بخاطر حادثه ات گر چی در مسج گفته بودم خا خیر حالی از نزدیک دیدم ات.
_ _ _ هاا سلامت باشی.
عایشه که همینطور عجیب مارا تماشا داشت گفت: مهسا جان خیر است که خواهر خوانده ات را دیدی بیا با ما هم احوال پرسی کن کُفر نمیشه.
مهسا گفت: هههه وای نه همین حالا می‌خواستم بیایم پیش تان خوب استین ماشاءالله چقدر همه تان مقبول شدین.
مریم خود را مغرور گرفته گفت:سلامت باشی ما از وقت مقبول بودیم.
_ _ _ هههه واقعاً این اعتماد به سقف های شما قابل توصیف است.
_ _ _ تشکر تشکر .
خودت هم زیبا شدی با این گند افغانی ات.
مهسا: تشکرر منم از قبل زیبا بودم ههه.
_ _ _ ههههه
مهسا: راستی
کلثوم تا بحال مهمان های تان نیامدن؟
فلور کجاست؟
_ _ _ نه تا بحال خو نیامدن ولی گفتن در راه استن.
فلوران هم‌ در بالا است.
_ _ _ خاا پس بیا یک‌ بار فلور را بیبینیم بعد اش من ترا کار دارم.
با مضریت گفتم:_ الا چی کار داری ؟
_ _ _ هههه خدا نزنیت کلثوم...
در باره مسج های که کرده بودی باز گپ‌ می‌زنیم.
گفتم:_ هههه خا صحیح است پس تو برو بالا فلور را بیبین من کمی کار دارم اینجا.
_ _ _خا صحیح است.
به طرف سالن یک نگاهی انداختم همه چیز کاملاً آماده بود استیج ی را که زده بودن در سالن زیبایی همه چیز را دو برابر می‌ساخت ‌.
مریم صدایم کرد: کلثوم بیا که مهمان ها آمدن‌.
_ _ _ درست است آمدم.
_ _ _ هله زود کن بیا این صحنه مبارک را از دست نده ههه!
آمدم دیدم که همه گی در عقب کلکین ایستاده استن و منظره پیش رو را تماشا دارند.
گفتم: منفجر نشوین یک بار از دست اين خنده هایتان کدام صحنه مبارک را میگین؟
مریم با خنده گفت: یک بار پیش رویت را بنگر خواهرم.
وقتی دیدم...
اوپس ماهانا خانم‌ در روی زمین ولو شده بود چون کمی باران باریده بود روی حویلی گِل گِل پُر شده بود
تا که دیدم خنده خود را مهار نتوانستم و شروع به خندیدن کردم.
مریم گفت: حالی تو یک بار منفجر نشوی از دست این خنده هایت هههههه
_ _ _ ههههههه
عایشه گفت: او آرام‌ نمی‌نشینید خنده نکنید که یک روز به سر خودتان می‌آید.
گفتیم: درست است.
ولی باز هم وقتی او صحنه در یاد ما می‌آمد از خنده گرده کفک می‌شدیم.
مریم: خوب دگه خنده هم همین قدر هله پیش شوید به سوی پذیرایی
و دوباره‌ خنده.....
عایشه این بار با جدیت تمام گفت: خاا بس کنید دیگر همین قدر کافی است بد است پیش روی اونا
هله پیش شوین که بریم.
همه گی رفتیم به پذیرایی با تمام‌ شان سلام علیکی کردیم
خاله راحیل رو به همه ما کرده گفت وای که شما ها باز هم محشر کردین دخترای مقبول
همه ما با حیا و شرم تشکری کردیم.
چندین افراد جدید هم بودن که با احوال پرسی فقط یک ساعت دیگر را به صورت مان زُل میزدند مه را خو فقط کمی مانده بود تا با چشمان شان دو دسته قورت بتن نمی‌دانم فقط من اینطور فکر می کردم یا همینطور بود ولی از حق نگذریم خیلی خانم های شیک و زیبا بودند با دختران شان هم خیلی گرم و صمیمانه احوال پرسی کردیم و با تعریف های زیادی هم روبرو شدیم!
نوبت لمر که رسید گفت:  واه واه چقدر زیبا شدین همه تان ماشاءالله !
7🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتم: چیزی نیست مام جانم خوب استم فقط سرم درد می‌کند. مادرم گفت:_ بچیم پس برو خواب شو خیر است به غذای شب بعداً بیدارت می‌کنم. _ _ _ درست است می‌روم خواب شوم ولی غذا  دلم نمی‌شود کاملاً سیر سیر استم.   قبل از اینکه سرم از شدت درد منفجر شود رفتم تا کمی بخوابم.…
گفتم: ایله به ایله که یکی پیدا شد گفت ماشاءالله.
خنده کرده گفت: خدا نزنیت کلثوم.
خا ببینین من چطور شدیم؟
با لباس های گند اش یک چرخ زد
همه ما گفتیم خیلی زیبا شدی و واقعا هم زیبا شده امشب با گند افغانی سبز و زیورات اش فیشن اش هم خیلی ساده و زیبا است خب از حق نگذریم لمر خیلی یک دختر زیبا و جذاب است قدش برابر خودم واری نه بلند و نه پخش ولی من بیشتر عاشق رنگ چشمانش استم
گفتم: لمر یک گپ ...

ادامه دارد...
9👍2🔥1
یک سوال دارم😑
🤔1
فرق بین (خا)
و
(خو)
به نظر شما در چیست؟
🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
فرق بین (خا) و (خو) به نظر شما در چیست؟
منتظر نظریات تان هستم☹️😖
🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
فرق بین (خا) و (خو) به نظر شما در چیست؟
یکی تان درست جواب ندادین!😫🤦‍♀😑
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یکی تان درست جواب ندادین!😫🤦‍♀😑
کار دارم او مردم 😑☹️
Forwarded from . (𝓗𝓤𝓢𝓝𝓐.)
در پسِ مزاح‌ها و لبخندها؛ قلبی‌ست شکسته،
در پس قوی بودن‌ها، انسانی‌ست خسته،
در پس ظاهری آرام، باطنی‌ست ویران،
در پسِ خوبم‌گفتن‌ها، حالِ خرابی‌ست که گفته نمی‌شود،
و در پس سکوت‌ها و نگفتن‌ها، روانی‌ست فرو پاشیده...


ببین! آدم‌ها معمولا شکننده‌تر از چیزی هستند که تو فکر می کنی!


-نرگس صرافیان طوفان
3🔥1
3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتم: ایله به ایله که یکی پیدا شد گفت ماشاءالله. خنده کرده گفت: خدا نزنیت کلثوم. خا ببینین من چطور شدیم؟ با لباس های گند اش یک چرخ زد همه ما گفتیم خیلی زیبا شدی و واقعا هم زیبا شده امشب با گند افغانی سبز و زیورات اش فیشن اش هم خیلی ساده و زیبا است خب از حق…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_ بیست_و_سوم
ناشر: #دوشیزه_سادات

گفت: بگو چی گپ نی که بدرنگ شدیم هه؟
_ _ _ هههههه نی دیوانه جان یک گپ‌ دگه را می‌خواهم بگم‌ برایت!
_ _ _ خب بگید دگه کلثوم زَهره ام‌ به ترکیدن آمده راییست بگو دگه!
_ _ _ هه هه هه هه خدا خو نزنه تره می‌خواستم بگم که مه واقعاً عاشق چشمانت استم هه هه!
_ _ _ وای کلثوم خدا خو خودت را نزنه من میگم که حالا این قرار است که چی بگه هی خدا دگه!
و در ضمن الا شرماندیم یک قسم واری !
_ _ _هه هه هه هه نه لمر جان الله بشرمانیت ما چه کاره هههههه!
_ _ _ چی؟
حالی من این حرف ترا دعای نیک‌ بگیرم یا دعای بد؟
_ _ _ ههههه اونش به خودت
مربوط میشه دلت دیگر.
_ _ _ کلثوم واقعاً که متأسف شدم‌ برایت!
_ _ _ هههههه بیا بریم ناحق متأسف نشو هله برویم بالا!
_ _ _ وای ها تو هم راست میگی بریم که همه گی رفتند مه می‌خواستم ینگه جانم را بیبینم!
_ _ _ ها برویم بالا بیبین اش بعداً
_ _ _ درست است.
وقتی به سمت منزل بالا
می رفتیم لمر
آهسته در پیش گوشم گفت: دیدی؟
مه هم گفتم: هاا دیدیم و هر دو باهم زدیم زیر خنده حالا نخند پس کِی بخند!
پرسیدم پس چه شد ماهانا میخواستم برایش لباس بتم.
لمر گفت: او لالایمه محکم گرفت که مره دوباره خانه ببر تا از سر آماده شوم.
گفتم: خو.
کدام‌ لالایت را؟
گفت: خو معلوم دار است دگه که دیان لالایمه دیوانه جان.
گفتم: خاا کَودن جان مه امتو پرسیدم گفتم لالا عمر نبوده باشه.
گفت: نی دیان لالایم بود.
کلثوم یک گپ را میفهمی دیان، لالای بد عنق و مغرورم که به آسانی خنده نمی‌کنه آسانی را هم در جایش بگذار اصلاً خنده نمی‌کنه ولی با دیدن ماهانای بیچاره حتی او هم خنده خود را مهار کرده نتوانست ههههههه
_ _ _ هههههه خدا نزنیت.
الله هدایتت کند خواهرم.
_ _ _ آمین با تو یکجا هههههه.



خب خب هله زود شوین کلثوم این بار خو نمیگذارم ترا باید حتمی با من یک 
رقص کنی!
_ _ _ وای لمر حالی چرا پشت مرا گرفتی بیبینین دیگران هم استن!
_ _ _ کلثوم واقعا که همرایت قهر می‌کنم هله دگه من می‌خواهم  با تو رقص کنم لطفاً!
_ _ _ پس درست است در ساز دایره می توانی رقص کنی؟
_ _ _ خواهرم تو فقط بگو
مه برایت در ساز خبر ها هم رقص می‌کنم هههههه!
_ _ _ هه هه هه هه خدا نزنیت لمر پس درست است بیا در میدان....
با لمر یک چپه چرخ زدم واقعا خیلی مانده شده بودم از دست اینکه مادرم خیلی خوب دایره می‌زد لمر اصلاً نمیخواست که بنشيند با زور ختم‌ بخیر کردیم!
رفتم تا کمی آب بنوشم که مهسا هم از پشتم آمد دیدم که خیلی اعصبانی معلوم میشه گفتم: چی شدیت دختر کاکا جان؟
گفت: هیچی خوب جور آمدی با اقارب جدید تان!
_ _ _ههههه مهسا نگو که حسودی کردی؟
_ _ _ نه بابا حسودی کیلوی چند است من و حسادت کردن مهال است.
_ _ _ همم بلی بلی من که می‌دانم که تو میدانی تنها دوست و رفیق مه خودت استی نه کسی دیگر
_ _ _ واقعاً؟
_ _ _ آه مهسا طوری بزنمت که خودت بگی آفرین معلوم دار است.
_ _ _ پس درست است بیا که بریم باید با من هم رقص کنی فهمیدی؟
_ _ _خیلی خوب بریم بیزو امشب شب رقص است ههههه
_ _ _ هاا ولا امشب نرقصی پس کِی برقصی ههههه!
_ _ _ خیر است امشب جانت را نکَش فرداشب عروسی داریم می‌توانی کمی انرژی ات را به فرداشب بگذاری هه هه هه هه !
_ _ _ هاا تو دلت جمع باشه مه انرژی کافی دارم هم به امشب و هم‌ برای فرداشب بریم.
اوپس  صبر کن کلثوم!
_ _ _چرا چی شده بیا که بریم حالی سر وصدای شان می برایه.
_ _ _ چیز است..
_ _ _ چیز است خو بگو دگه
_ _ _ اوف کلثوم کور استی نمی بینی مگر یک گَله مرد است اونجا بخاطر خودت میگم!
_ _ _ چی میگی؟
در کجا؟
_ _ _  اونه در پیش رویت.
وای کلثوم نکند این همونی است که همرایش تصادف کردی؟
چقدر مقبول است جوانه مرگی را!
_ _ _ مهسا طوری بزنمت که خودت خود را شناخته نتوانی باز چطور پسر های کوچه واری میگه جوانه مرگی هَی خدا دگه الله هدایتت کنه.
_ _ _ آمین خواهرم با جمله مسلمانان.
خا حالی بگو این همان است؟‌
_ _ _ باش تو که صحیح بیبینم خو، مرا در عقب دیوار قید کردی نمیدانم که چی را بیبینم.
_ _ _هههههه ببخشید دگه از دست هیجان بسیار است هه هه هه هه!
_ _ _ یا الله خودت کمک کن این بنده ات را لطفاً.
_ _ _ کلثوم این‌بار مه خودت را طوری بزنم که خودت بگی آفرین.
هله زود شو بیبین همان است؟
وقتی که دیدم اش بلی خودش بود!
مهسا گفت:  این جذابیت را بیبین او دختر سفیدی پا هایش از همینجا پديدار است!
با لحن کمی جدی گفتم: وای امان از دست تو دختر آخر به پا های پسر مردم چیکار داری؟‌
6🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتم: ایله به ایله که یکی پیدا شد گفت ماشاءالله. خنده کرده گفت: خدا نزنیت کلثوم. خا ببینین من چطور شدیم؟ با لباس های گند اش یک چرخ زد همه ما گفتیم خیلی زیبا شدی و واقعا هم زیبا شده امشب با گند افغانی سبز و زیورات اش فیشن اش هم خیلی ساده و زیبا است خب از حق…
_ _ _ خاا خیر بگذر وای از دست تو کلثوم من فقط از مخلوق الله تعریف کردم تمام.
_ _ _هاا بلی بلی
دوباره مهسا با ذوق گفت: وای بیبین
  لباس هم‌ پیراهن تنبان به رنگ سفید پوشیده در آن هیکل اش چقدر زیبا میگه.
_ _ _ امان،امان از دست تو مهسا ناحق خو دیو نمیگم اش.
_ _ _ خو راست میگم‌ تو خودت بیا یکبار بیبین هههههه! خدا نزنیت بيچاره را دیو خطاب می‌کنی پسر به این زیبایی!
_ _ _ بلی بلی یکی تو زیبا هستی یکی هم او دیو
دیگر اینکه من نگاه اش کنم باز گناهش را تو به گردن می‌گیری؟
_ _ _  آه کلثوم خا صحیح است‌ میگیرم.
_ _ _ دیوانه جان کسی گناه دیگری را به دوش گرفته نمی‌تواند هر کس جواب گناه خوده میته!
دگه اینکه میگی دگه یوسف باشه که انقدر تعریف اش را داری خوب است که کارد و میوه پیشت نیست ورنه دستانت را نابود می‌کردی ههههه!
_ _ _ آفرین تو همینطور بخند ولی کلثوم ظلم مکن واقعاً کمی از یوسف نداره!
_ _ _ آه مهسا گوشه شو که بیبینم.
با ذوق گفت بیا بیا!
و اما امان از این بشر!
الحق که خیلی زیبا شده
قسمی که مهسا گفت لباس، پيراهن تنبان سفید
ﺑﺮ ﺗﻦ دارد ، واﺳﮑﺖ ﺳﯿﺎه و رﻣﺎلِ سیاه
ﺑﺎ ﻟﺒﺎس وﻃﻨﯽ و ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﻣﻮﺟﯽ ﺷﺪه، از وﺻﻒ
ﺧﺎرج ﺷﺪه ﺑﻮد!
واقعاً که یوسف مجلس شده امشب!
اما پیش مهسا خود را همينطور بی‌خیال گرفته و گفتم: خاا دیدم درست شد یا نی؟
_ _ _ یعنی دگه هیچ گفتنی نداری؟
_ _ _ نه چی گفتنی داشته باشم خوش میشی؟
آهان یک‌ گفتنی دارم یک قسم لباس سفید بر تن کرده که میگی‌ امشب شاه این باشد.
_ _ _هههههه خدا نزنه ترا دختر.
  کلثوم چرا انقدر خود را بی‌خیال می‌گیری؟
_ _ _ اوف مهسا
میگی‌ حالا چیکار کنم بروم نزدش و بگم امشب خیلی دلربا شدی هه؟
_ _ _نُچ همین که نزد من گفتی کفایت می‌کند هههههه!
_ _ _ مهسا طوری بزنمت که خودت بگویی آفرین.
_ _ _خا درست است بیشتر از این چیزی نمیگم تو ظالم خو بُکس یاد داری ناحق میزنی ناک اوت ما میکنی بس خلاص.
_ _ _ آفرین دختر هوشیار!
خب حالا می‌شود بریم یک‌ساعت است که اینجا هستیم.
_ _ _هاا می‌رویم خو مگم به گفته خودت نامحرمانو اونجا هستن باز نگی که نگفتی.
_ _ _اوف اوف اوف
اینها چی میکنن  اینجا که راه را بند انداختند؟
_ _ _نمی‌دانم خواهرم.
راستی امممم کلثوم...
_ _ _هه بگو چرا ام را انقدر کشش دار گفتی؟
آدم واری ام کلثوم بگو بیبین چه یک نام زیبایی است ماشاءالله!
_ _ _ همینطوری دلم خواست.
بلی بلی بسیار زیباست اعتماد به سقف تو هم خیلی زیباست.
_ _ _ قَرا دگه کم‌ گپ بزن.
خا بگو چی میگفتی؟
میگم تو چطور که حجاب نکردی؟
بعد چند سال اولین بار است میبینم که در محفل حجاب نکردی!
_ _ _ وای نگو خواهرم می‌خواستم که حجاب کنم ولی مریم شان و مادرم گفتند که محفل دخترانه و زنانه است لازم نیست حجاب کنی فقط یک شب حنا است دگه!
من هم نکردم ولی حالا خیلی پشیمان استم دگه هرگز به گپ کسی گوش نمی‌کنم او هم در مورد حجابم!
هرگز!
_ _ _ خوب خیر باشد می‌گذره حالی یک شب حنا است
دگه اینکه کدام نامحرم خو ندیده ات دلت جم باشد.
_ _ _ هممم
راستی کلثوم همین‌جا گیر ات کردم در مورد او تصمیمِ که گرفتی مطمئن استی؟
گفتم: در مورد کدام تصمیم حرف می‌زنی؟
گفت: در مورد اینکه رشته مان را خارج از کابل انتخاب کنیم.
گفتم: آهان اون را میگی!
ها کاملاً مطمئن استم چون واقعاً نمی‌خواهم که اینجا درس بخوانم می‌خواهم از کابل خارج شوم و در ولایت دیگری درس خود را ادامه بتم.
دلیل اش را هم یکبار برایت گفته بودم که می‌خواهم مستقل بودن را یاد بگیرم فکر می‌کنم وابسته فامیلم شدیم اما من این را نمی‌خواهم! میخواهم خودم سر پای خود ایستاد شوم من انقدر زبان نخواندم که بعد همین‌جا سر جایم بنشینم خواندم که پیشرفت داشته باشم خواندم که حداقل در یک مرحله‌ از زنده‌گی به گفته مردمان عام خر خود را از گِل کشیده بتوانم.
من کِک بُکسِنگ را بخاطر اینکه در خانه بنشينم و با هلال شان مسابقه بتم یاد نگرفتم بخاطر این یاد گرفتم تا اگر روزی از منطقه امن خود خارج شدم بتوانم از خود دفاع کنم!
_ _ _ بلی خب تو هم راست میگی مه هم رفتم خو از بکس هیچ چیز یاد نگرفتم‌ به‌ جز دفاع کردن.
_ _ _ همین اش هم زیاد است که یاد گرفتی باز تو خو علاقه نداشتی اگر نی می‌توانستی درست یاد بگیری.
_ _ _  ها ولا این‌ گپ‌ هم است اگر مثل تو علاقه می‌داشتم حالی منم یک‌ چیزی بودم ههههه.
_ _ _ وای امان از دست تو دختر.
_ _ _ می‌دانی خوب به یاد دارم که در روز اول استاد تمرین از ات چقدر راضی بود باز بعد چند وقت تمرین بیشتر حتی خود استاد هم می‌ترسید با تو مسابقه دهد هههههه!
_ _ _ ههههههه خدا نزنیت مهسا اصلاً هم این قسم‌ نبود.
_ _ _ نخیر ام بود فروتنی نکن حالا.


ادامه دارد...
11🥰2
چـکـامـهـ زار 🌘📜 pinned «https://t.me/HarfinoBot?start=c0bf0601d787876 حرفی سخنی انتقادی پیشنهادی داشتین در خدمتم.🙃»
1