#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت پنجم
.، فضه جانمازش را جمع کرد،
حدیر سر از زانوی فضه برداشته و به سجده رفت
دیری گذشت شاید ده دقیقه اما حدیر هنوز سر از سجده برنداشته بود.
او فقط از خالقش خواسته بود همان دختری را که هر شب در خواب میدید و با عفت و پاکیاش دلش را ربوده بود، نصیبش کند — و خدا کرده بود.
اما حالا چه میخواست؟
فقط کمی محبت...
محبتی از دل همسری که هر روز با بیمهریهایش دلش را به آتش میکشید.
نیم ساعت گذشت و اما حدیر هنوز در سجده بود.
فضه ؛
نزدیکش شدم، با پاهای لرزان به کنارش نشستم و آرام ضربهای به بازویش زدم...
هیچ واکنشی نشان نداد.
کمی نزدیکتر رفتم و اینبار محکمتر زدم. باز هم هیچ واکنشی...
نه، حتماً مرده!
ـ ای وای
با هر بار صدا زدنش، صدای بغضم هم بلندتر میشد.
ـ حدیر! بلند شو، حدیر...
کمکم هقهق گریهام بالا گرفت...
نه نه چرا گریه مگر مهم است !
وجدان -او همسر تو هست کودن چطور مهم نیست
با پاهای که نا نداشت
با سرعت از جا برخاستم، میخواستم سمت درب رفته ، کسی خبر بکنم ، اما ناگهان دستی مرا در آغوش گرفت و حبس کرد.
و صدای دم گوشم پیچید
+ـ هیس... آرام باش دختر نکو... بیاب، ما ایش...
_ـ حدیر؟ حدیر. ت
+ـ هاها، هیش جانان حدیر، بس است دیگه... فقط یک مزاح بود!
با دست آزادم محکم به شدت هلش دادم.
+ چی قسم مزاح است؟ هه؟ کم مانده بود نیمه جان هلاک شوم!
به خدای پاک قسم، اگر باز هم یکچنین دیوانگی بکنی، خودم میدانم و تو!
_ـ سیس سیس... خاتون حیله گر بیرون میروم، چیزی لازم داری؟
+ نخیر...
او رفت و باز هم من ماندم و این اتاق...
باز هم نه از شهیر خبری شد، نه از مادر و پدرم، نه از خواهرهایم.
فقط با قرآن مونس شده بودم، تنها همراهم، تنها آرامشبخش جان و دلم.
نه تنها قلبم را آرام میکرد، بلکه روحم را هم شفا میداد.
وقتی فهمیدم حدیر حافظ قرآنه، در دلم شوقی افتاد.
اصلاً خاندانشان همه حافظ قرآناند، عظیم شأن و بزرگدل.
در این سه سال، موفق شدم یک سپاره را حفظ کنم. روانخواندنم هم عالی شده بود.
حتی توانسته بودم در یک هفته، کل قرآن را ختم کنم.
یادم است، دو ماه پیش، تنها در اتاق نشسته بودم و با صدای بلند قرآن میخواندم.
اما خبر نداشتم که حدیر پنهانی صدایم را ضبط میکرده...
با صدای تقتق در، خواندنم را قطع کردم.
+ـ آمده میتانم، ینگه؟
__ بیا جان.
آمد و کنارم، لب تخت نشست.
+ـ چطور استی ینگه جان؟
_ـ شکر، الحمدلله خوبم.
+ـ شکر، همیشه خوب باشی.
_ـ شکر، به تو. حالا بگو ببینم، کارت چی بود؟
+ـ اهم... یک گپ میگویم، قبول کو سیس؟
ـ های خدا، امروز چه روزیست؟ همه میگن «یک گپ میگم، قبول کو!»
ادامه دارد…
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت پنجم
.، فضه جانمازش را جمع کرد،
حدیر سر از زانوی فضه برداشته و به سجده رفت
دیری گذشت شاید ده دقیقه اما حدیر هنوز سر از سجده برنداشته بود.
او فقط از خالقش خواسته بود همان دختری را که هر شب در خواب میدید و با عفت و پاکیاش دلش را ربوده بود، نصیبش کند — و خدا کرده بود.
اما حالا چه میخواست؟
فقط کمی محبت...
محبتی از دل همسری که هر روز با بیمهریهایش دلش را به آتش میکشید.
نیم ساعت گذشت و اما حدیر هنوز در سجده بود.
فضه ؛
نزدیکش شدم، با پاهای لرزان به کنارش نشستم و آرام ضربهای به بازویش زدم...
هیچ واکنشی نشان نداد.
کمی نزدیکتر رفتم و اینبار محکمتر زدم. باز هم هیچ واکنشی...
نه، حتماً مرده!
ـ ای وای
با هر بار صدا زدنش، صدای بغضم هم بلندتر میشد.
ـ حدیر! بلند شو، حدیر...
کمکم هقهق گریهام بالا گرفت...
نه نه چرا گریه مگر مهم است !
وجدان -او همسر تو هست کودن چطور مهم نیست
با پاهای که نا نداشت
با سرعت از جا برخاستم، میخواستم سمت درب رفته ، کسی خبر بکنم ، اما ناگهان دستی مرا در آغوش گرفت و حبس کرد.
و صدای دم گوشم پیچید
+ـ هیس... آرام باش دختر نکو... بیاب، ما ایش...
_ـ حدیر؟ حدیر. ت
+ـ هاها، هیش جانان حدیر، بس است دیگه... فقط یک مزاح بود!
با دست آزادم محکم به شدت هلش دادم.
+ چی قسم مزاح است؟ هه؟ کم مانده بود نیمه جان هلاک شوم!
به خدای پاک قسم، اگر باز هم یکچنین دیوانگی بکنی، خودم میدانم و تو!
_ـ سیس سیس... خاتون حیله گر بیرون میروم، چیزی لازم داری؟
+ نخیر...
او رفت و باز هم من ماندم و این اتاق...
باز هم نه از شهیر خبری شد، نه از مادر و پدرم، نه از خواهرهایم.
فقط با قرآن مونس شده بودم، تنها همراهم، تنها آرامشبخش جان و دلم.
نه تنها قلبم را آرام میکرد، بلکه روحم را هم شفا میداد.
وقتی فهمیدم حدیر حافظ قرآنه، در دلم شوقی افتاد.
اصلاً خاندانشان همه حافظ قرآناند، عظیم شأن و بزرگدل.
در این سه سال، موفق شدم یک سپاره را حفظ کنم. روانخواندنم هم عالی شده بود.
حتی توانسته بودم در یک هفته، کل قرآن را ختم کنم.
یادم است، دو ماه پیش، تنها در اتاق نشسته بودم و با صدای بلند قرآن میخواندم.
اما خبر نداشتم که حدیر پنهانی صدایم را ضبط میکرده...
با صدای تقتق در، خواندنم را قطع کردم.
+ـ آمده میتانم، ینگه؟
__ بیا جان.
آمد و کنارم، لب تخت نشست.
+ـ چطور استی ینگه جان؟
_ـ شکر، الحمدلله خوبم.
+ـ شکر، همیشه خوب باشی.
_ـ شکر، به تو. حالا بگو ببینم، کارت چی بود؟
+ـ اهم... یک گپ میگویم، قبول کو سیس؟
ـ های خدا، امروز چه روزیست؟ همه میگن «یک گپ میگم، قبول کو!»
ادامه دارد…
❤4💘1
این هم یک قسمت تقدیم شما منتظر قسمت های بعدی باشید
حمایت بکنید ریکت از یادتان نرود 😊
حمایت بکنید ریکت از یادتان نرود 😊
❤4🕊1😍1
سلام بر آنانی که فکر میکردیم بلد نیستند عشق بورزند، درحالی که بلد بودند و نمیخواستند به ما عشق بورزند.
🔥3❤🔥1❤1
Forwarded from عالم افکارم 🎀
از تنهاییام پرسیدی
هیچ را برایم تعریف کن تا
جایگاه هر شَأنی را با هیچ بسنجم
من نیز عدم را برایت بازگو میکنم تا
خُنیای هیچ ساحرهای تو را از تو نگیرد.
مترادف نانوشته هیچ و عدم
در ادبیات زمینی ، تنهاییست
او که فکر میکند، تنهاست
او که عمیقا تعمق میکند، تنهاست
من تنهایم تو تنهایی
جمع ما نیز مفردِ تنهاییست ؛
انسان خواه در کثرت جمعیت
خواه در کنجی خلوت، تنهاست
تفاوت در کیفیت تنهاییمان است
پس سوال این نیست که من چرا تنهایم
سوال این است تو چگونه سرگرمی
که فکر میکنی تنها نیستی...
#عالم_افکارم...
هیچ را برایم تعریف کن تا
جایگاه هر شَأنی را با هیچ بسنجم
من نیز عدم را برایت بازگو میکنم تا
خُنیای هیچ ساحرهای تو را از تو نگیرد.
مترادف نانوشته هیچ و عدم
در ادبیات زمینی ، تنهاییست
او که فکر میکند، تنهاست
او که عمیقا تعمق میکند، تنهاست
من تنهایم تو تنهایی
جمع ما نیز مفردِ تنهاییست ؛
انسان خواه در کثرت جمعیت
خواه در کنجی خلوت، تنهاست
تفاوت در کیفیت تنهاییمان است
پس سوال این نیست که من چرا تنهایم
سوال این است تو چگونه سرگرمی
که فکر میکنی تنها نیستی...
#عالم_افکارم...
🔥2
رنج ما را شکننده کرده بود، وزیدن هر بادی ترکهای وجودمان را بیشتر میکرد، اما ما از سياهترین شب به آفتاب رسیدیم، کاشتهایم نهال صبر در دل و جانمان، اگرچه خسته هستیم اما در دو چشممان امید فریاد میزند.
#شب_بکام
#شب_بکام
❤1🔥1
برایش میگن شب ،
ولی من میگم هجوم خاطرات ...
ولی من میگم هجوم خاطرات ...
❤🔥3🔥1
قرآن ❤
آیت الکرسی در کدام سوره قرآن قرار دارد؟
آیت الکرسی در کدام سوره قرآن قرار دارد؟
Anonymous Quiz
88%
سورة البقره
6%
سورة المائده
6%
سورة النساء
چه چیزی روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزش را داشته باشد، آنچه که زندگی بوده است از دست داده ام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم ، بدرک، میخواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند، من فقط برای این احتیاج نوشتن که عجالتاً برایم ضروری شده است مینویسم.
❤🔥1
ولی هر قِسم حساب میکنم قرار نبود در این سن انقدر بی ذوق باشم
انقدر بی ذوق بخندم
انقدر بی ذوق زندگی کنم
چقدر نقشه کشیده بودم برای این روز ها...
انقدر بی ذوق بخندم
انقدر بی ذوق زندگی کنم
چقدر نقشه کشیده بودم برای این روز ها...
❤🔥1
از خواب خستهام. به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم، چیزی شبیه به بیهوشی، برای زمان طولانی.
💔3🤝2
❤🔥4🔥1🌚1
آنقدر بدم میآید وقتی میگویند: «فلانی را ببین، از آمریکا آمده اما مغرور نیست!»
خوب یعنیچه؟ مگر چیکار کردهاست که حالا غرور هم داشته باشد.
آیا قلهی اورست را فتح کردهاست، از آسمان پایین افتاده و جان سالم به در بردهاست،
یا اقیانوسها را با پای پیاده پیموده؟
نه… فقط نفس میکشد، زندگی میکند… و هنوز بلد است با آدمها مثل آدم برخورد کند.
خوب یعنیچه؟ مگر چیکار کردهاست که حالا غرور هم داشته باشد.
آیا قلهی اورست را فتح کردهاست، از آسمان پایین افتاده و جان سالم به در بردهاست،
یا اقیانوسها را با پای پیاده پیموده؟
نه… فقط نفس میکشد، زندگی میکند… و هنوز بلد است با آدمها مثل آدم برخورد کند.
💯5
همگان گمان بردند چون خاموشم، آرامم؛ نشناختند آن فریادهای در گلو مانده را،
که سینهام را چون آتشی نهان، میسوزاند و فرو نمیریزد.
در پس این نگاه سرد و بیجان،
روانی فرسوده خفتهست،
و اندیشهای که شب تا سحر، چون دیگی بر آتشِ تردید میجوشد،
لیک لب به سخن نمیگشاید.
گاه دلم میخواهد ویران سازم هر آنچه ساختند،
بکوبم
از سر ناچاریست!
مرا چه شد که همیشه باید بارِ خردمندی بر دوش کشم؟
تا کی باید نقشِ قویان را بازی کنم، در حالی که درونم فروپاشیده است؟
بس است...
روزی فرا خواهد رسید،
که این سکوتِ آرامنما،
چون طوفانی سهمگین برخیزد،
و آن روز، هیچکس یارای فرونشاندنش را نخواهد داشت...
#_صهراوی
که سینهام را چون آتشی نهان، میسوزاند و فرو نمیریزد.
در پس این نگاه سرد و بیجان،
روانی فرسوده خفتهست،
و اندیشهای که شب تا سحر، چون دیگی بر آتشِ تردید میجوشد،
لیک لب به سخن نمیگشاید.
گاه دلم میخواهد ویران سازم هر آنچه ساختند،
بکوبم
از سر ناچاریست!
مرا چه شد که همیشه باید بارِ خردمندی بر دوش کشم؟
تا کی باید نقشِ قویان را بازی کنم، در حالی که درونم فروپاشیده است؟
بس است...
روزی فرا خواهد رسید،
که این سکوتِ آرامنما،
چون طوفانی سهمگین برخیزد،
و آن روز، هیچکس یارای فرونشاندنش را نخواهد داشت...
#_صهراوی
🔥3❤2
Forwarded from منارة الهدی
خداوند متعال نفرت دارد از هر درشتخوى که پند نمیپذیرد و متكبّرِ خودخواه و عربده جوى پرادعا در كوچه و بازار كه در شب مانند مردهها مىافتد و میخوابد و در روز مانند الاغ مشغول امور دنیاست و به كار دنيا آگاه است و به آخرت نادان.
حدیث صحیح از رسولالله صلیالله علیه و سلم بهروایت بیهقی و ابنحبان و با الفاظی متفاوت از امام احمد بن حنبل
حدیث صحیح از رسولالله صلیالله علیه و سلم بهروایت بیهقی و ابنحبان و با الفاظی متفاوت از امام احمد بن حنبل
Forwarded from منارة الهدی
بیشتر کسانیکه سِحر بر آنها تأثیر میگذارد زنان، کودکان، جاهلان، بادیه نشینان و کسانی هستند که در امور دین (خواندن اذکار و دعا های مسنون) و توکل و توحید ضعیفند و همچنین کسانی که از اوراد الهی و دعاها و اذکار نبوی بهرهای ندارند.
- ابن القيم رحمه الله
📚 (کتاب زاد المعاد: ۴/۱۲۷)
- ابن القيم رحمه الله
📚 (کتاب زاد المعاد: ۴/۱۲۷)
❤2
ای سینهی من! تا کی فروخوردن این آتش؟
تا کی خاموشی؟
تو را چه شد که هر شب، میان خروارها فکر پوسیده، میسوزی و دم نمیزنی؟
مگر قرار نبود این دل، مأمن آرامش باشد!🔥
#_صهراوی
تا کی خاموشی؟
تو را چه شد که هر شب، میان خروارها فکر پوسیده، میسوزی و دم نمیزنی؟
مگر قرار نبود این دل، مأمن آرامش باشد!🔥
#_صهراوی
🥰2💔1