چـکـامـهـ زار 🌘📜
455 subscribers
540 photos
75 videos
10 files
365 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _  بلی ها من نمیگم که من اصلاً به نامحرم نگاه نکردیم و یا نمی‌کنم کمی قبل هم گفتم که: "کُتِبَ علی ابْنِ آدم نَصِیبُهُ مِنَ الزِّنَا مُدْرِکٌ ذلکَ لا محالَة" (بر فرزند آدم بهره اش از زنا نوشته شده که خواهی نخواهی آنرا در می یابد. ) این یعنی ما چی بخواهيم…
سکوت را اختیار کرده هیچ‌ چیز نگفتم.
میگی که کدام مافیای روسی باشند که کسی تا فی‌الحال جرأت چنین حرف زدن را نداشته همراه شان گر چی کم‌ از مافیا هم معلوم‌ نمی‌شوند!
اما آنها هم که خاموش شدنی نبودند رادیوی جر واری!
باز هم همانِ که شماره انداخته بود رو به همه ما کرده گفت: بسيار زیاد معذرت می‌خواهم بابت این کار.
همه گی مات ماندیم! لالا عمر خود را کنترول کرده نتوانست و با اعصبانیت گفت: بی شرف ها فارسی که یاد داشتین چرا از همان اول فارسی صحبت نکردین؟
_ _ _ خب دیدیم که این بانوی جوان خیلی عالی به زبان خودما صحبت می‌کنند ما هم همراهی شان کردیم.
شیطان‌ می‌گفت بگیر همین‌جا با بکس هایت ناقص شان کن ولی حیف دیگر.
پسری که در اول معذرت خواهی کرد کارت خود را پیش کرده گفت: این‌ کارتم است لطفاً این را قبول کنید شاید لازم تان شد.
گفتم: مثلاً در کدام عرصه؟
گفت: حالا هر چی بعدش دوباره به زبان روسی گفت:

{ Может быть, однажды мы снова встретимся. }

( شاید روزی دوباره همديگر را ملاقات کردیم. )

هم مات ام‌ برد و هم کمی‌ ترسیدم حالا که درست به طرف شان نگاه کردم، دو پسر هستند و هر دو تایشان دریشی سیاه بر تن دارند کاملاً مثل مافیا معلوم‌ می‌شوند، این پسری که شماره انداخته بود جذاب بود ولی او پسر دیگری که کارت خود را پیش کرد جذاب تر از دیگر اش بود از قد و هیکل اش که هیچ چیز نگم! در دلم‌ گفتم من او دیان خان را دیو میگم ولی دیو اصلی اینجا حضور داره گر چی هیکل او مغرور با این مافیا مانند کم‌ تفاوت دارد البته او دیگر اش هم بد گفتنی نيستند ولی این چیزی دیگری است.
زود از افکار ام که منحرف ام می‌کردند دور شدم چشمانم را دوباره درویش کردم. بعد خشک و سرد به زبان فارسی گفتم: ممنون ولی لازم نیست.
کارت را گرفت و در کیف ام انداخته راه شان را گرفته رفتند.
به طرف فلوران شان که مات و مبهوت مانده اند نگاه کرده بعد قسمی که مشکل حل شده باشد گفتم: برویم مشکل خو حل شد دگه.
لالا عمر گفت مطمئن استی؟
گفتم: بلی کاملاً.
فلوران به لالا عمر گفت: بریم صدفیصد مطمئن استم که حلش کرده.
از این اعتمادِ که بالایم‌ داشت خرسند شده یک‌ چشمکِ نثارش کرده و گفتم بریم که نا وقت شده.
وقتی متوجه چهار طرف شدم دیدم او آقای دیو حضور ندارد.
از فلوران پرسیدم ایور محترم تان چی شد جنگ‌ را آغاز کرده و بعد فرار می‌کنه؟
از قدیم گفتن که یک راه مردی گریز است آفرین شان.
و اما ثانيه ای نگذشت که آواز اش از عقبم آمد!
ولی من اصلاً توجه هم‌ نکردم برایش چون اصلاً حوصله نبود.
ولی او هم رها کردنی نبود خیلی سرد گفت: کارتی را  که برایت داد...
آنرا بده
گفتم: کدام کارت؟

ادامه دارد...
👍43🔥1
به بعضیا هم باید گفت: برای قیافه گرفتن نیاز به قیافه دارید☺️😂

میگیری دگ
😁3👌1
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
https://whatsapp.com/channel/0029VazCyGK8KMquK2SXZ21T

*خوشا بہ حال کسی کہ با پروردگارش*
*اُنس گرفت و بر گناهانش گریہ کرد.*
🥹🫀📎

کانال قشنگی است🫠
2
Forwarded from . (𝓗𝓤𝓢𝓝𝓐.)
- دلا دیوانه شو ، دیوانگی هم عالمی دارد ..🌱🙂‍↔️


@TextRain1
2
Forwarded from 🧸⟧.‌.•‌⃟•.‌.❴𝙽𝙸𝙲𝙴 𝚂𝚃𝙾𝚁𝚈❵.‌.•‌⃟•.‌.⟦🎬 (ـہـہــ۸ــہــ𝙰𝙼𝙸𝚁ـہـہــ۸ــہــ)
سلام خدمت دوستان عزیز که با مه اشنایی دارن امید وارم در هر کجا که هستن کنار فامیل محترم خود خوب و خوش و صحت مند باشید.
دوستای عزیزم بنده ۵ سال است که به تلگرام فعالیت دارم در هر نوع کانال و گروه بودم هر کار کردم از شاخ بازی گرفته تا فلتر کل خرید فروش اکانت کانال وغیر..
خلاصه هر نوع فعالیت داشتم .
ولی قافل از ای که ای دنیای که مار سر گرم خو کرده مجازی است نه واقعی خدای همه کار های که به مجازی کردم اگر به واقعی میکردم خیلی پیشرفت میکردم .
به مجازی که میای فقط اول هاش خوبه بی غم از همه چیز بع گفته شاخ ها چص ممبری.😂
ولی بعد از مدتی که از همه چی سر در میاری و کلا وابسته مجازی میشی میبینی غیر از درد و غم دگه چیزی نمیبینی .
به طول ای چند سال دوستای زیادی داشتم بعضی ها رفتن بعضی ها هستن .
درسته که مجازی بودن ولی همه به قلب ما جا دارن تشکر از همه دوستای که کنار ما بودن از اشنایی با تک تک شما عزیزان خوشحال شدم و همیشه به یاد شما عزیزان هستم.
عزیزان یک نصیحت از مه به شما.
هیچ وقت وابسته مجازی نشین چون دنیای واقعی خور فراموش میکنن خانواده و تمام لذت های زندگی خور از دست میدن
لذت زندگی به دنیای واقعی است با خانواده و عزیزان شما هست نه دنیای مجازی.
کسای هم به مجازی دارم که مث خانواده بودن ولی هر جور هم باشن اخر مجازی جدای است خودم تجربه کردن و ای باعث ناراحتی ادم میشه و اگر میخایی هیچ وقت ناراحت نشی از کسی توقع نداشته باشی باید وابسته کسی نشی.
از این به بعد هیچ نوع فعالیتی به مجازی ندارم هر کس به اسم مه امد فیک است.
کانال و گروه که دارم هم به برار ها خو و رفیق خو (ه) یادگاری میدم.
فقط از امی اکانت گاهی ان میشم هر کس کار داشت مسیج کنه جواب میدم هر وقت ان بشم @AMIR_AZRAEIL_BOZORG
از همگی کسای که تا الان کنارم بودن تشکر از تک تک شما بابت هر کاری که کردم معذرت خواهی میکنم
دوستا و رفیقا زیادن نمیشه دونه دونه اسم ببرم پس معذرت از همگی خب دگه اینم پایان بنده ـہـہــ۸ــہــ𝙰𝙼𝙸𝚁ـہـہــ۸ــہــ
امید وارم کسی از ای کارم ناراحت نشه.
چون چند روز پیش اف شده بودم و چند تا از رفیقا نزدیک مه ازم ناراحت شدن و خدا کنه از مه چیزی به دل ازونا نباشه جا همه شما به قلب منه
امید که همیشه کنار فامیل و دوستا خو خوب و خوش باشن وقت همگی خوش اینم اخرین پست مه که به مجازی دیده میشه خدانگهدار همگی شما 🖐❤️

#𝙰𝙼𝙸𝚁_𝙰𝚉𝚁𝙰𝙴𝙸𝙻
3
4
چـکـامـهـ زار 🌘📜
سکوت را اختیار کرده هیچ‌ چیز نگفتم. میگی که کدام مافیای روسی باشند که کسی تا فی‌الحال جرأت چنین حرف زدن را نداشته همراه شان گر چی کم‌ از مافیا هم معلوم‌ نمی‌شوند! اما آنها هم که خاموش شدنی نبودند رادیوی جر واری! باز هم همانِ که شماره انداخته بود رو به همه…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_بیست_و_یکم
ناشر: #دوشیزه_سادات

گفت: همان کارتی را چند دقیقه پیش برایت داد او بی شرف.
خیلی جدی گفتم: آقا من خودم الحمدلله از خود محافظت کرده می‌توانم و لازم نمی‌بینم که کارت را بدهم برایت.
با اعصبانیت گفت: که گفتم بده، بده دیگر مجبور به زور مکن.
دیدم که فلوران با لالا عمر به طرف ام نگاه دارند کارت را از کیف ام کشیده دادم برایش در حال حرکت به سوی موتر استیم فلوران‌ با لالا عمر چند قدم پیش تر از من و او دیو هستند آهسته قسمی که فقط او بشنود گفتم:  بیبینید کارت را برای تان دادم ولی در این فکر مباش که بخاطر تهدید ات ترسیده ام، نه! فقط به این خاطر دادم تا کدام فکر پوچ دیگری در سر تان خطور نکند. بعد اش راه خود را گرفته رفتم‌ و سوار موتر شدم.

***


راستی کلثوم چی‌ گپ بود که دعوا شد؟
گفتم: این را می‌توانید از ایور محترم تان بپرسید!
لالا عمر گفت: چطور؟
گفتم: وقتی که او پسرا آمدن به خیال ایشان جای مه راحت نبود خب بلی نبود ولی از جای خودش کرده راحت بودم چون فهمیدم اگر در جای ایشان بنشينم مزاحمت های شان زیاد میشه ولی کم‌ نه!
اما با اصرار زیاد از جا بر خواستم!
دیدم که عصبی از آیینه نگاه دارد ولی اصلاً در قصه اش نشدم.
_ _ _ خا بعدش چی شد در همین قدر گپ‌ خو جنگ‌ نکردین؟
این بار  قبل از اینکه من حرفی بزنم او گفت: البته که نه! او پسر احمق چندین بار کاغذ انداخت بار اول چیزی نگفتم ولی بار دوم خود را کنترول کرده نتوانستم رفتم و کاغذ را برداشتم  دیدم که شماره نوشته بود.....
خو خیر بگذریم ولی بار دیگر متوجه باشد.
با جدیت گفتم: ببخشید؟
من از اولش هم متوجه بودم.
در اول هم گفتم که بعداً پشیمان می‌شوید.
لالا عمر با مزاح گفت: خیر است خیاشنه جان حالی چرا جنگ می‌کنی لالای بیچاره ام کاملاً جام کرد پیشت هه هه هه!
گفتم: استغفرالله من جنگ نکردیم اصلاً جای جنگ نیست که من بخواهم جنگ‌ کنم
دوباره گفت: خدا خیر کند جنگ شما که این رقم نیست اگر جنگ کنید چی خواهد شد.
خیلی خنده ام گرفته بود ولی خود را کنترول می‌کردم.
در دلم گفتم من اگر جنگ می‌کردم حالی تا خانه را زنده بر نمی گشت این آقای دیو.
دوباره لالا عمر گفت: راستی کلثوم چقدر خوبش روسی گپ‌ میزنی واقعاً در زمان صحبت کردن ات مات ام برده بود!
گفتم: تشکر بسیار زیاد لطف دارید.
فلوران گفت: هنوز کجایش را دیدی این خو فقط یک‌ زبان را این قسم روان یاد ندارد.
لالا عمر با تعجب گفت: چی میگین پس چند زبان را یاد داری؟
گفتم: خب زیاد نیست فقط، یک چند زبان است.
_ _ _ کدام، کدام؟
این آقای دیو بود که پرسید.
گفتم: روسی، کوریایی یا همان کره یی، انگلیسی‌ و عربی.
دیگر هیچ چیز نگفت ولی به جای آن لالا عمر گفت: هی ماشاءالله به خیاشنه مه.
راستی فلوران همه گی تان چند زبان را یاد دارید یا فقط کلثوم یاد دارد؟
_ _ _ خب بلی هر کدام ما هر زبانی را که خوش داشتیم یا برای مان آسان بود را یاد گرفتیم.
_ _ _ پس خودت به کدام زبان‌ ها مسلط استی؟
_ _ _ من به انگلیسی، اردو، دگه...
دگه نمی‌دانم حالی یادم رفت تمامش.
خنده کرده گفتم: ههههه خواهرم زیر تأثیر رفت.
_ _ _ چپ نمیشینی کی گفته زیر تأثیر رفتیم فقط بخاطر اینکه زبان های زیادی را یاد دارم از پیشم چپ و غلط میشه.
گفتم: بلی بلی همینطور است.
لالا عمر گفت: ولا آفرین به خسر جانم که دختران خود را این قسم رسانده.
فلوران گفت: آفرین به خسر جانت نه بلکه به خشو جانت و ...
کمی مکث کرده طرف من دیده پرسید: حارث چی عمر میشه؟
گفتم: به نظرم خسر بره میشه!
ها همو دگه...
و آفرین به خود ما که توانستیم پیش ببریم و یاد بگیریم.
لالا عمر بیچاره کاملاً جام کرد معلوم میشه خوب خنده اش هم گرفته.
بعد از مکث طولانی گفت : بلی دقيقاً عشق من، هیچ چیز بدون سعی و کوشش خود انسان شکل نمی‌گیرد.
از اینکه لالا عمر فلور را عشقم خطاب کرد گونه هایش گل انداختن.
من را هم خنده گرفت البته تنها مرا نه بلکه او دیو هم کمی لبخند در لبانش هويدا شد.
ولا خوب است که این برقه است ورنه بیاب بیاب میشم از دست این خنده هایم.
در طول راه دیگر هیچ کس سخن نگفت!
بدون هیچ سخنی همه در سکوت به سر بردیم فقط گاه گاهی او مغرور روانی از آیینه جلویی به طرفم نگاه می‌کرد ولی من چون اصلاً خوب نبودم تیر خود را می آوردم.
بعد از چند دقیقه به خانه رسیدیم با اونا الله حافظی کردیم و رفتیم به سوی خانه.
همین که داخل خانه شدم زود حجاب و چادرم را از خود دور کردم شام شده بود نماز شام را ادا کردم مادرم شان نشسته بودند و قصه داشتند رفتم پیش شان چند دقیقه یی نشستم دیدم که فلور جان تمام واقعات را تعریف کرده بود برایشان مادرم گفت: کلثوم خوب استی چرا رنگ و رُخت اینطور پریده و زرد گشته؟
6👏1😁1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
سکوت را اختیار کرده هیچ‌ چیز نگفتم. میگی که کدام مافیای روسی باشند که کسی تا فی‌الحال جرأت چنین حرف زدن را نداشته همراه شان گر چی کم‌ از مافیا هم معلوم‌ نمی‌شوند! اما آنها هم که خاموش شدنی نبودند رادیوی جر واری! باز هم همانِ که شماره انداخته بود رو به همه…
گفتم: چیزی نیست مام جانم خوب استم فقط سرم درد می‌کند.
مادرم گفت:_ بچیم پس برو خواب شو خیر است به غذای شب بعداً بیدارت می‌کنم.
_ _ _ درست است می‌روم خواب شوم ولی غذا  دلم نمی‌شود کاملاً سیر سیر استم.
  قبل از اینکه سرم از شدت درد منفجر شود رفتم تا کمی بخوابم.

                               
     **** 


کلثوم برخیز دیگر هله که یک عالم کار داریم زود شو.
_ _ _ وای با این صدای توپ‌چاشت مانند ات مریم...
بیدار استم تو برو منم بر میخیزم برو دگه.
_ _ _ خاا تو بیدار نشوی بعد من همرایت می‌دانم خوب می‌فهمی هم که امشب مراسم حنا است زود شو دیگر.
_ _ _ برو دلت جم هم می‌دانم و هم بیدار استم.
_ _ _خاا صحیح است.
اوف اوف یعنی دگه نمی‌گذارند دو دقیقه آدم درست خواب شود.
از خواب برخاستم‌ و جایم‌ را جمع کردم رفتم به طرف پایین.
همینطور به این فکر می‌کردم که خوب است مریم از ماجرای دیشب خبر ندارد ورنه تباه بودم از دستش!
وقتی به دهلیز رسیدم وای نه دیگر..
خانه که نیست جنگل است!
رفتم زود دست و رویم را شستم صبحانه خوردم و پیش به سوی کار.
مریم گفت: لباس های گند افغانی را آوردن یا نه؟
گفتم: صبر کن یک‌بار بیبینم...
هاا آوردن در این جا است من خو گفته بودم که رنگ‌ لاجوردی اش از من است.
مریم: هاا دگه چطور استی؟
_ _ _ الحمدلله شکر است خوب استم خواهرم.
چی‌ قواره ات را هفت و هشت می‌کنی برای من؟
در همان فروشگاه گفتم که این از من است و او نارنجی از تو
عایشه هم این‌ زرد را خوش کرد.
فلوران با قهر گفت: چی گپ  است سرتان هه؟
گفتم: چیزی نیست
_ _ _ خاا چیزی نیست پس چی گپ است که انقدر جر و بحث دارين؟
_ _ _ هیچ مریم از حرص دادن من لذت می‌برد فقط همین قدر.
مریم با لبخند خبیثانه ی گفت: آفرین چی خوردی که اینقدر هوشیار شدی؟
گفتم:_ _ _ قورمه کچالو.
مریم از شدت خنده دل خود را محکم گرفته بود مه هم خنده خود را مهار نتوانستم از دست این!
بعد دوباره گفتم:
به شما مربوط نمی شود خواهرم.
هله زود شو که کار ها تمامش مانده!
مریم خود را مغرور گرفته گفت:_ خا صحیح است دلت جم باشد من را که داری دیگر چی غم داری؟
گفتم: وای یا الله خودت این کوه اعتماد به نفس را جمع کن.
رفتیم تا تمام کار ها را برای امشب تمام کنیم بهترین شب حنا در بسته قوم ما خواهد شد.

****


خب خب این هم از این مریم کار های تو هم تمام شد؟
عایشه شان چی شدند؟
_ _ _ هاا تمام شد یک غذا ها مانده که اون را هم آماده می آورند. عایشه شان سالن را آماده داشتند.
_ _ _ خاا پس صحیح است. مادرم‌ صدای مان کرد و گفت: دخترا کار های تان تمام شد پس زود آماده شوید تا آرایشگاه بروین که ناوقت می‌شود کم مانده که مهمانا برسند.
گفتیم: درست است مادر جان آماده می شویم.
رفتیم و آماده شدیم تا آرایشگاه برویم.
فلوران،عایشه،سحر، مریم هله عجله کنید که ناوقت می شود حتی عروس خانم‌ تا بحال آماده نیست زود شوید دیگر.
فلوران: خاا آمدیم‌ از من کرده تو هیجانی هستی و استرس داری.
_ _ _ هه هه هه نه بابا.
مادرم سر وصدای شان می برآيد بعداً.
در ضمن اولین عروس خونسردی هستی که دیدیم دیگر عروس ها را بیبینی از صبح ملا آذان تا شام را در آرایشگاه به سر می‌برند ولی شما بر عکس.
واقعاً که دگه.
عایشه: خاا برویم چقدر گپ‌ می‌زنید.
فلوران: یک روز پشت همین گپ زدن های ما هم دق می‌شوی.
_ _ _ راست میگن.
عایشه: خاا خیر حالا صحنه را احساسی نکنید خواهشاً برویم که ناوقت شد.
مریم: هاا برویم دگه زود شوید.
بند کرمچ های سفیدم را بسته کردم بعدش در آیینه یک نظر انداختم‌ برای خود
کاملاً آماده آماده بودم.
رفتیم سوار موتر که مدلش فرونر به رنگ سیاه است شدیم.
  هلال سر جلو نشسته بود همین که داخل شدیم گفتیم: واقعاً نمی‌خواهیم در این جوانی بمیریم هلال جان.
هلال گفت: جان جان خوش هم باشید که هلال کبیر با این‌قدر مشغولیت های کاری اش شما را به جایی می‌برد که کچالو را به شفتالو مبدل می‌سازد.
فضای موتر را آواز خنده های ما گرفته بود فلوران گفت: هاا همان قسم که شما ها را می‌کند مگر نه؟
_ _ _ نه بابا ما خو چهل رقم میکپ و فلان فلان را استفاده‌ نمی‌کنیم .
من گفتم: اصلاً کرده نمی‌توانید گر چه در این روز ها پسر ها را هم بیبینی کاملاً مثل دختران آرایش می‌کنند.
عایشه گفت: ها یکی از نشانه های قیامت هم است الله خیر ما را پیش کند.
هلال: خاا خیر بگذریم چقدر شما گپ دهن استین خدا نکند یک گپ را یکی بگوید بر تان
فلوران: خوش هم باش که به مثل ما خواهر داری همم.
هلال: خاا حالا میرم یک چند رکعت نماز شکرانه هم می‌خوانم .
همه گی ما بلند گفتیم: باید هم بخوانی.

ادامه دارد...
10🥰2🔥1👏1
ای دل به صبر کوش که هر چیز بگذرد

-
2
منِ عزیز


این را بدان که در این دنیا نباید به هیچ کس اعتماد کرد!

تو در این دنیا فقط خودت را داری
فقط و فقط خودت!
هیچ گاه منتظر شخصی نباش تا بیاید و ترا نجات دهد.

هیچ شهزاده سوار بر اسپِ سفیدی وجود ندارد تا آمده و ترا نجات دهد.
تو فقط خودت را داری پس با خودت مهربان باش!


#دوشیزه_سادات
4
در شهر گرگ‌ صفتان تو هم باید گرگ‌ باشی.
ورنه گوسفند حساب شده و می‌بلعند ات!


#دوشیزه_سادات
2
5
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتم: چیزی نیست مام جانم خوب استم فقط سرم درد می‌کند. مادرم گفت:_ بچیم پس برو خواب شو خیر است به غذای شب بعداً بیدارت می‌کنم. _ _ _ درست است می‌روم خواب شوم ولی غذا  دلم نمی‌شود کاملاً سیر سیر استم.   قبل از اینکه سرم از شدت درد منفجر شود رفتم تا کمی بخوابم.…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات 
قسمت:#_بیست_و_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات

هلال: بس بس من غلط کردم با این گپم با این صدای توپ چاشت مانند تان ناشنوا کردین ام.
همینطوری خنده و مزاح کرده به آرایشگاه رسیدیم هلال دوباره با مضریت گفت: باشید که چهره های اصلی تان را دقیق بیبینم کمی.
بیزو وقتی آنجا برین با یک چهره دیگر بیرون می‌شوین هههه!
فلوران: هههه بسیار خنده دار بود.
لَبوو جان برو دگه وقت ما را نگیر .
هلال به چشمی گفت و رفت ما هم وقتی داخل سالن آرايشگاه شدیم اولین نفر فلوران رفت زود نشست و رو به آرايشگر کرده گفت کمی زود  خواهشاً دست به کار شوید وقت کم داریم.
آرایشگر هم بسیار با مهربانی گفت درست است حتماً و بر ما هم گفت که در اون چوکی ها بنشينيد همکارانم شما را آماده می‌سازند و اگر کدام کتلاک چیزی دارید همین حالا بتین.
فلوران گفت: هاا این‌عکس را یکبار بیبینین می خواهم اینطور فیشن کنید و مو هایم را هم اینطوری.
_ _ _ درست است راستی شما عروس آقا عمر هستين درست؟
_ بلی
_ _ _ خاا بسیار خوب چقدر خوشبخت هستی که این رقم  شوهر نصیب ات میشه
_ _ _  خب دگه او هم خوشبخت است که مره واری خانم نصیب اش میشه.
همگی ما را از این اعتماد به نفس فلوران خنده گرفته بود.
آرایشگر دوباره گفت: خب محفل تان فقط دخترانه است؟
فلوران گفت: بلی فقط زن ها و دختران هستند همینطور یک شب حنای خودمانی است.
_ _ _خاا پس اصل در هوتل است؟
_ _ _ بلی با عروسی یکجا است.
_ _ _ خاا بسیار خوب.
بعد از چندین ساعت جان کنی بلاخره همه ما آماده شدیم وقتی به طرف فلوران و عایشه و سحر نگاه کردیم اصلاً شناخته نمی شدند واقعاً هم زیبا شده بودند و هم کاملاً تغییر کرده کرده بودند.
فیشن من و مریم هم‌ خیلی ساده و دخترانه است.
به طرف یکی دیگر نگاه کردیم و گفتیم یعنی مقبولی هم از خود حد دارد دگه و خنده.....
گفتم: واقعاً همه تان خیلی زیبا شدین!
به خصوص عروس خانم ما.
عایشه گفت: تو هم ماشاءالله مقبول شدی روپانزل.
_ _ _ هههه تشکر بسیار زیاد ولی حالا خو موهایم هم باز نيست!
عایشه گفت: چرا فقط باید وقتی موهایت باز میباشد روپانزل بگم؟
در هر صورتش خو استی دگه.
گفتم: نه اینکه اگر من چیزی بگم‌ شما قبول می‌کنید پس بهتر است بگذریم.
سحر: خا نظر نشوید همه تان از فلوران شروع تا فاطمه‌ زیبا شدین حالا هم زود شوید بریم که ناوقت شده چندین بار خشویم زنگ زدن و هلال هم در بیرون منتظر است.
_ _ _ خاا صحیح است بریم حجاب با چادر های خود را پوشیدیم روی خود را با چادر خود پوشانیدیم.
مریم با خنده گفت: چطور همو دختر های قریه واری روی های تان را با چادر پوشاندین ههههه!
گفتم: هاا دگه هیچ کمی هم نداریم از دخترای قریه.
عایشه صدای خود را تغییر داده گفت: وَی شما اگر زود زود نروید ادی جان ما وَی خو در خانه راه نمی‌ده شُما را
از شدت خنده کم مانده بود بترکیم.
فلوران گفت: بس کنین دگه حالی با این کار های تان انقدر زحمات آرایشگر را هیچ می‌کنین.
هله زود بریم.
همه گی ما به چشمی گفتیم و به طرف موتر حرکت کردیم
سوار موتر شدیم هلال دوباره  گفت: خا خا حالا چادر های تان را گوشه کنین که معلوم شود چی جور کردین خود را.
فلوران: به همین ضِد تو خو هیچ گوشه نمی‌کنیم چادر های خود را بشین تا دلت بکفه.
_ _ _ هههههههه هیچ نکنین فقط که در خانه نمی‌بینم تان همم.
عایشه: آفرین تو خو هوشیار بچه استی.
با این سخن عایشه هلال کمی خود را مغرور گرفت و شانه های خود را بالا بالا کرد.
‌‌               

****


لباس های گند خود را بر تن
کردم واقعاً خیلی زیبا شده ام
لباسم پیراهن گند افغانی به رنگ لاجوردی و سرخ است
زیور آلات افغانی ام را هم که شامل گلو بند، گوشواره، ماتیکه و انگشتر می‌شود را هم پوشیدم واقعا بسیار همخوانی دارند با لباس هایم.
پیش خواهران محترمم رفتم وقتی که داخل سالن شدم واقعاً دهنم یک جریب باز ماند یکی شان از دیگر شان کرده مقبول تر شدند ماشاءالله درست داخل اتاق شدم بلند گفتم: ماشاءالله به دختران و عروس بانو سعادت!
جان چی یک شئ بودین و ما خبر نی.
فلوران گفت: نظر ما نکنی
تو خود را یک بار دیدی چی شئ شدی؟
گفتم: چرا مگر چی شده مقبول نشدیم؟
همه شان خنده کردن و گفتند از مقبول هم کرده مقبول تر شدی.
گفتم: الاا تشکر چشمان تان مقبول است.
مادرم با صدای بلند گفت چی شدین دخترا...
وقتی داخل اتاق شدن و همه ما را دیدن اشک در چشمان شان حلقه زد و گفت: نام خدا به دخترانم بروم کمی اسپند دود کنم نظر نشوین یک بار.
اسپند را آوردن و دود کردن. من گفتم: خا حالی همین را یک چهار قل را می‌خواندید تمام .
4👍2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتم: چیزی نیست مام جانم خوب استم فقط سرم درد می‌کند. مادرم گفت:_ بچیم پس برو خواب شو خیر است به غذای شب بعداً بیدارت می‌کنم. _ _ _ درست است می‌روم خواب شوم ولی غذا  دلم نمی‌شود کاملاً سیر سیر استم.   قبل از اینکه سرم از شدت درد منفجر شود رفتم تا کمی بخوابم.…
مریم گفت: چپ نمیشینی.
مه هم زنجیر دهنم را بسته کردم.
مادرم: آماده هستین پس شما ها پایین شوید که حالی مهمانا می آیند.
گفتم: عمیم شان آمدن ؟
_ _ _ نه تا هنوز، اونا هم در راه استند.
_ _ _ خیلی خوب.
همه گی ما به منزل پایان رفتیم چون سالن اون جا است.
وقتی رفتیم خانم کاکایم شان آمده بودند. همرایشان احوال پرسی کردیم بعدش پرسیدم: مهسا نیامده خاله جان؟
_ _ _ آمده‌ آمده مهسا نیاید امکان ندارد.
_ _ _ ههههه ها ولا مه هم در همین حیران ماندم پس کجا است؟
بود که از پشت سرم صدایش آمد : عشقم
عشقت اینجا است!
همین که روی خود را برگرداندم آمد و در آغوش گرفت ام! با شوخی گفتم: وای مهسا خفه ام کردی نکو که آرایش هایم را پاک میکنی خواهرم.
دست های خود را از دَور گردنم جدا کرد و خودش هم کمی دور شد صورت خود را اخمی گرفت و گفت:  بسیار آرایش هم کردی مگر نه، چهل رقم میکپ زدی؟
گفتم:حالی یک چیز خوبش گفته بودمت.
_ _ _ بشرم دوستت و دختر کاکایت را بعد از چقدر وقت میبینی بعد همینطور رفتار می‌کنی واقعاً متأسف استم برایت کلثوم.
_ _ _ ههههههه بشین دیوانه خودت می فهمی که ما اجازه او رقم‌ فیشن کردن را نداریم می‌دانی همین قدر کم هم که فیشن کردیم مادرم میگن که چرا انقدر فیشن تان زیاد است.
دیگر این‌که اولاً خو خودت بشرم دوماً تو خو گل من استی بیا در آغوشم میفهمم که پشتم دق شده بودی هههههه.
_ _ _ اعتماد به سقف ات تو حلقم دختر حاجی ههه
_ _ _ بلا بلا.
_ _ _  خا تو بیا که بریم‌ من و تو زیاد قصه ها داریم راستی شفا باشد بخاطر حادثه ات گر چی در مسج گفته بودم خا خیر حالی از نزدیک دیدم ات.
_ _ _ هاا سلامت باشی.
عایشه که همینطور عجیب مارا تماشا داشت گفت: مهسا جان خیر است که خواهر خوانده ات را دیدی بیا با ما هم احوال پرسی کن کُفر نمیشه.
مهسا گفت: هههه وای نه همین حالا می‌خواستم بیایم پیش تان خوب استین ماشاءالله چقدر همه تان مقبول شدین.
مریم خود را مغرور گرفته گفت:سلامت باشی ما از وقت مقبول بودیم.
_ _ _ هههه واقعاً این اعتماد به سقف های شما قابل توصیف است.
_ _ _ تشکر تشکر .
خودت هم زیبا شدی با این گند افغانی ات.
مهسا: تشکرر منم از قبل زیبا بودم ههه.
_ _ _ ههههه
مهسا: راستی
کلثوم تا بحال مهمان های تان نیامدن؟
فلور کجاست؟
_ _ _ نه تا بحال خو نیامدن ولی گفتن در راه استن.
فلوران هم‌ در بالا است.
_ _ _ خاا پس بیا یک‌ بار فلور را بیبینیم بعد اش من ترا کار دارم.
با مضریت گفتم:_ الا چی کار داری ؟
_ _ _ هههه خدا نزنیت کلثوم...
در باره مسج های که کرده بودی باز گپ‌ می‌زنیم.
گفتم:_ هههه خا صحیح است پس تو برو بالا فلور را بیبین من کمی کار دارم اینجا.
_ _ _خا صحیح است.
به طرف سالن یک نگاهی انداختم همه چیز کاملاً آماده بود استیج ی را که زده بودن در سالن زیبایی همه چیز را دو برابر می‌ساخت ‌.
مریم صدایم کرد: کلثوم بیا که مهمان ها آمدن‌.
_ _ _ درست است آمدم.
_ _ _ هله زود کن بیا این صحنه مبارک را از دست نده ههه!
آمدم دیدم که همه گی در عقب کلکین ایستاده استن و منظره پیش رو را تماشا دارند.
گفتم: منفجر نشوین یک بار از دست اين خنده هایتان کدام صحنه مبارک را میگین؟
مریم با خنده گفت: یک بار پیش رویت را بنگر خواهرم.
وقتی دیدم...
اوپس ماهانا خانم‌ در روی زمین ولو شده بود چون کمی باران باریده بود روی حویلی گِل گِل پُر شده بود
تا که دیدم خنده خود را مهار نتوانستم و شروع به خندیدن کردم.
مریم گفت: حالی تو یک بار منفجر نشوی از دست این خنده هایت هههههه
_ _ _ ههههههه
عایشه گفت: او آرام‌ نمی‌نشینید خنده نکنید که یک روز به سر خودتان می‌آید.
گفتیم: درست است.
ولی باز هم وقتی او صحنه در یاد ما می‌آمد از خنده گرده کفک می‌شدیم.
مریم: خوب دگه خنده هم همین قدر هله پیش شوید به سوی پذیرایی
و دوباره‌ خنده.....
عایشه این بار با جدیت تمام گفت: خاا بس کنید دیگر همین قدر کافی است بد است پیش روی اونا
هله پیش شوین که بریم.
همه گی رفتیم به پذیرایی با تمام‌ شان سلام علیکی کردیم
خاله راحیل رو به همه ما کرده گفت وای که شما ها باز هم محشر کردین دخترای مقبول
همه ما با حیا و شرم تشکری کردیم.
چندین افراد جدید هم بودن که با احوال پرسی فقط یک ساعت دیگر را به صورت مان زُل میزدند مه را خو فقط کمی مانده بود تا با چشمان شان دو دسته قورت بتن نمی‌دانم فقط من اینطور فکر می کردم یا همینطور بود ولی از حق نگذریم خیلی خانم های شیک و زیبا بودند با دختران شان هم خیلی گرم و صمیمانه احوال پرسی کردیم و با تعریف های زیادی هم روبرو شدیم!
نوبت لمر که رسید گفت:  واه واه چقدر زیبا شدین همه تان ماشاءالله !
7🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتم: چیزی نیست مام جانم خوب استم فقط سرم درد می‌کند. مادرم گفت:_ بچیم پس برو خواب شو خیر است به غذای شب بعداً بیدارت می‌کنم. _ _ _ درست است می‌روم خواب شوم ولی غذا  دلم نمی‌شود کاملاً سیر سیر استم.   قبل از اینکه سرم از شدت درد منفجر شود رفتم تا کمی بخوابم.…
گفتم: ایله به ایله که یکی پیدا شد گفت ماشاءالله.
خنده کرده گفت: خدا نزنیت کلثوم.
خا ببینین من چطور شدیم؟
با لباس های گند اش یک چرخ زد
همه ما گفتیم خیلی زیبا شدی و واقعا هم زیبا شده امشب با گند افغانی سبز و زیورات اش فیشن اش هم خیلی ساده و زیبا است خب از حق نگذریم لمر خیلی یک دختر زیبا و جذاب است قدش برابر خودم واری نه بلند و نه پخش ولی من بیشتر عاشق رنگ چشمانش استم
گفتم: لمر یک گپ ...

ادامه دارد...
9👍2🔥1
یک سوال دارم😑
🤔1
فرق بین (خا)
و
(خو)
به نظر شما در چیست؟
🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
فرق بین (خا) و (خو) به نظر شما در چیست؟
منتظر نظریات تان هستم☹️😖
🕊1