چـکـامـهـ زار 🌘📜
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي #نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️ قسمت سوم راوی فضه هنوز هم پاسخ آن سؤال سهسال پیشش را نیافته بود؛ اینکه چرا وقتی خبر رسید طالبان وارد شهر شدهاند، رنگ از صورت مادر و پدرش پرید؟ نه کارمند دولتی بودند، نه ربطی…
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت :چهارم
ادامه:
فضه نگاه از چهرهی حدیر نمیگرفت. با هر حرکت او، دلش اندکی بیشتر دچار تردید میشد. حدیر با دقتی بیش از حد تکرار میکرد، انگار واقعاً میخواست همهچیز را از نو بیاموزد.
+ حالا نیت را میگویی، بعدش تکبیر... ایستادن، قرائت، رکوع، سجده... همهاش به ترتیب.
حدیر آرام تکرار میکرد، لبخند ظریفی بر لب داشت؛ لبخندی که انگار فقط برای دیدن آرامش فضه ساخته شده بود.
وقتی نماز تمام شد، حدیر سر به زیر انداخت.
فضه با تسبیحی در دست، ذکر میگفت، اما در دلش غوغا بود. نمیدانست این بازی نماز، بازی دل است یا راهی به سوی دل!
حدیر ناگهان پرسید:
— فضه، راست بگو… تو هیچ وقت نخواستی بدون خشم با من حرف بزنی؟
+ خشم؟ من؟ نه… من فقط بلد نبودم از تو نرنجم، همین!
— و حالا بلدی؟
فضه سکوت کرد. نگاهش را از تسبیح گرفت، به پنجره دوخت.
در دلش طوفان بود. هنوز جواب آن سوالِ قدیمی را نیافته بود، هنوز راز آن روزها در سینهاش سنگینی میکرد.
او نمیدانست این نزدیکی، این لبخندهای سادهی حدیر، آغاز یک آرامش تازه است یا ادامهی همان قصهی پر از پنهانکاری.
روای:
گاهی سکوتهایی که بین دو نفر میافتد، از صدها جمله سنگینتر است…
و گاهی یک رکعت نماز، آغاز فهمیدن دل کسی میشود.
ادامه دارد …
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت :چهارم
ادامه:
فضه نگاه از چهرهی حدیر نمیگرفت. با هر حرکت او، دلش اندکی بیشتر دچار تردید میشد. حدیر با دقتی بیش از حد تکرار میکرد، انگار واقعاً میخواست همهچیز را از نو بیاموزد.
+ حالا نیت را میگویی، بعدش تکبیر... ایستادن، قرائت، رکوع، سجده... همهاش به ترتیب.
حدیر آرام تکرار میکرد، لبخند ظریفی بر لب داشت؛ لبخندی که انگار فقط برای دیدن آرامش فضه ساخته شده بود.
وقتی نماز تمام شد، حدیر سر به زیر انداخت.
فضه با تسبیحی در دست، ذکر میگفت، اما در دلش غوغا بود. نمیدانست این بازی نماز، بازی دل است یا راهی به سوی دل!
حدیر ناگهان پرسید:
— فضه، راست بگو… تو هیچ وقت نخواستی بدون خشم با من حرف بزنی؟
+ خشم؟ من؟ نه… من فقط بلد نبودم از تو نرنجم، همین!
— و حالا بلدی؟
فضه سکوت کرد. نگاهش را از تسبیح گرفت، به پنجره دوخت.
در دلش طوفان بود. هنوز جواب آن سوالِ قدیمی را نیافته بود، هنوز راز آن روزها در سینهاش سنگینی میکرد.
او نمیدانست این نزدیکی، این لبخندهای سادهی حدیر، آغاز یک آرامش تازه است یا ادامهی همان قصهی پر از پنهانکاری.
روای:
گاهی سکوتهایی که بین دو نفر میافتد، از صدها جمله سنگینتر است…
و گاهی یک رکعت نماز، آغاز فهمیدن دل کسی میشود.
ادامه دارد …
🍓4🔥2
خب بخاطر اینکه خیلی های تان د بات گفتین چرا کمنت ها را بسته کردین و خیلی انتقادات تان زیاد بود...
دوباره فعال میسازم بخش کمنت ها را.
انشاءالله ک از بحث بیجا خود داری کنید وگرنه اینبار بجای بن کردن گروه چت، خود شخص را بن میکنم !
دوباره فعال میسازم بخش کمنت ها را.
انشاءالله ک از بحث بیجا خود داری کنید وگرنه اینبار بجای بن کردن گروه چت، خود شخص را بن میکنم !
🤝2
Forwarded from مـــاهسخــــــن...💌📚
کم حرف نیستم...
جدی و مغرور هم نیستم...
خجالتی هم نیستم...
بیرغبت و بی احساس نیستم من خیلی چیزها را می بینم میدانم......
اما آدم من در عالم شما نیست...
برای من هرچیزی حرمت دارد،
دستانم.........
چشمانم.....
دلم..........
حسم...
برای هر رهگذری هدرش نمیدهم...
چیزی شبیه متعهد بودن...
و عمیقا خودِ عشق.....
#اشـــراق... 💌
جدی و مغرور هم نیستم...
خجالتی هم نیستم...
بیرغبت و بی احساس نیستم من خیلی چیزها را می بینم میدانم......
اما آدم من در عالم شما نیست...
برای من هرچیزی حرمت دارد،
دستانم.........
چشمانم.....
دلم..........
حسم...
برای هر رهگذری هدرش نمیدهم...
چیزی شبیه متعهد بودن...
و عمیقا خودِ عشق.....
#اشـــراق... 💌
🔥2🥰1
در دل شب با آسمان حرف میزد، رازهای مگو را به آن میآویخت و هر راز ستارهای میشد
سینه آسمان را ببین...
چشمک ستارهها را هیچکس نمیتواند معنا کند!
آن ها گواه رازداری آسمانند...
و چقدر زیبا که آسمان شبیه انسان نیست.
#شب_بکام
سینه آسمان را ببین...
چشمک ستارهها را هیچکس نمیتواند معنا کند!
آن ها گواه رازداری آسمانند...
و چقدر زیبا که آسمان شبیه انسان نیست.
#شب_بکام
🔥2
Forwarded from عالم افکارم 🎀
من دیگر پیر شدم و به درد کشمکش نمیخورم، همچنین توانایی ابراز تنفر را هم ندارم. فقط در روح خودم شکنجه میشوم، از جا درمیروم و خودم را میخورم. شبها از بس که فکر میکنم سرم درد میگیرد و نمیتوانم بخوابم... آه اگر من جوان بودم!
#عالم_افکارم...
#عالم_افکارم...
🔥2
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم
فروغ فرخزاد
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم
فروغ فرخزاد
🔥2
روزی که رفت، گفت "زود برمیگردم"، اما نگفت زود یعنی چند سال، چند فصل، چند اشک...
هر روز، کنار پنجره مینشینم. هنوز همان چای را میگذارم دم بکشد. همان لیوانی که دوست داشت، با همان قند نصفهای که همیشه غر میزد چرا تلخ نمیخورم.
پنجره هنوز به همان کوچه باز میشود، کوچهای که رد پایش در آن خاک شد و من هنوز هم آن را جارو میزنم، شاید روزی بیخبر برگردد.
مادرم دیگر از او چیزی نمیپرسد. فقط همه جز من.
گاهی فکر میکنم شاید برگشتنش، فقط یک خاطره باشد. اما قلبم هنوز با صدای پایش میتپد...
او رفت، ولی من هنوز نیامدنش را نمیپذیرم.
و این، روزیست که دیگر نیامد... اما من هنوز منتظرم
#_صهراوی 📜..
هر روز، کنار پنجره مینشینم. هنوز همان چای را میگذارم دم بکشد. همان لیوانی که دوست داشت، با همان قند نصفهای که همیشه غر میزد چرا تلخ نمیخورم.
پنجره هنوز به همان کوچه باز میشود، کوچهای که رد پایش در آن خاک شد و من هنوز هم آن را جارو میزنم، شاید روزی بیخبر برگردد.
مادرم دیگر از او چیزی نمیپرسد. فقط همه جز من.
گاهی فکر میکنم شاید برگشتنش، فقط یک خاطره باشد. اما قلبم هنوز با صدای پایش میتپد...
او رفت، ولی من هنوز نیامدنش را نمیپذیرم.
و این، روزیست که دیگر نیامد... اما من هنوز منتظرم
#_صهراوی 📜..
🔥1💔1💘1
گاهی خسته میشوی از گفتن، از توضیح دادن،
سکوت میکنی، نه از بیدردی، از پر بودن.
دلت پر است اما صدایی نداری، بغضهایت را در دل قورت میدهی، اشکهایت را شبها مرور میکنی. سکوت میکنی، اما درونت غوغاست !سکوت، فریاد کسیست که دیگر جانی برای فریاد ندارد!🔥
#_حزننامه💌
سکوت میکنی، نه از بیدردی، از پر بودن.
دلت پر است اما صدایی نداری، بغضهایت را در دل قورت میدهی، اشکهایت را شبها مرور میکنی. سکوت میکنی، اما درونت غوغاست !سکوت، فریاد کسیست که دیگر جانی برای فریاد ندارد!🔥
#_حزننامه💌
🔥2💔1🤝1
خیلی هم خوبم،
خیلی هم عین خیالم نیست!
خیلی هم آرامم و خیلی هم برایم اهمیتی ندارد و خیلی هم شادم و خیلی هم میخندم و خیلی هم غصه نمیخورم!
آرامم و چایم را مینوشم و زندگیام را میکنم و سخت نمیگیرم. قرار نیست همه چیز باب میلم باشد، همین است که هست فقط باید قبول کنم و خوش بگذرانم.
#دوشیزه_سادات
خیلی هم عین خیالم نیست!
خیلی هم آرامم و خیلی هم برایم اهمیتی ندارد و خیلی هم شادم و خیلی هم میخندم و خیلی هم غصه نمیخورم!
آرامم و چایم را مینوشم و زندگیام را میکنم و سخت نمیگیرم. قرار نیست همه چیز باب میلم باشد، همین است که هست فقط باید قبول کنم و خوش بگذرانم.
#دوشیزه_سادات
🔥5
🔥4🙈1
#دعا♥️
【 رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ 】
⌠ پروردگارا، من به هر خيرى كه بر من
بفرستى [سخت] نيازمندم ⌡
【 رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ 】
⌠ پروردگارا، من به هر خيرى كه بر من
بفرستى [سخت] نيازمندم ⌡
❤3🔥2
Forwarded from حُزنْ نٰامَه🔥💌 (صهراوے🗝📜…)
ببخشید که نتوانستم همانند خودتان رفتار و همانند زبان نیش دار تان صحبت بکنم
متاسفم
متاسفم
🤝2🔥1🙈1
Forwarded from مـــاهسخــــــن...💌📚
از داشتن سوءظن نسبت به مردم، پرهیز کن هرکه با دختری صحبت کرد لزوما دوستدخترش نبوده؛ چیزی که در سرت میپرورانی ممکن است القای شیطانی باشد!
هرکه با گنا کار همکلام شد لزوما همانند او نیست!
📕محمد در مسیر نبوت
✍ادهـــم شرقاوی
هرکه با گنا کار همکلام شد لزوما همانند او نیست!
📕محمد در مسیر نبوت
✍ادهـــم شرقاوی
🔥3❤1❤🔥1🕊1🙈1🤝1
🔥2🍓1💊1
بنظر من وحشتناک ترین اتفاق دنیا بی حس بودن است، اینکه نه کسی را دوست داشته باشی نه عاشق باشی نه متنفر باشی...
بی حسی اخرین مرحله شکستن است.
#دوشیزه_سادات
بی حسی اخرین مرحله شکستن است.
#دوشیزه_سادات
🤝2💊1
این روزها انقدر بیحوصله شدم
که ترجیح میدهم در ذهن همه مقصر باشم
تا اینکه قانع شان کنم …
#دوشیزه_سادات
که ترجیح میدهم در ذهن همه مقصر باشم
تا اینکه قانع شان کنم …
#دوشیزه_سادات
❤1🔥1💊1