Forwarded from تـکـ مـصـرعـ💌
السلام علیکم خدمت شما بانو سادات
دیری بود داستانی در ذهنم نهفته بود را خواستم قلمی گرفته بنویسم بینشان ام نشانی ندارم همین بهتر
دیری بود داستانی در ذهنم نهفته بود را خواستم قلمی گرفته بنویسم بینشان ام نشانی ندارم همین بهتر
🥰1😍1🍓1
خب انگار رُمان داریم🥲
از مقدمة اش خیلی جالب و قشنگ هم معلوم میشه 🫠
پس منتظر نشر اش بمانید و حمایت هم فراموش تان نشود🌸.
برای نویسنده گرامی ( بانو بی نشان ) هم موفقیت آرزو میکنم.
و سپاس از
اینکه رمان شان را برایم فرستادن تا به نشر برسانم.🦋
انشاءالله مانا و نویسا بمانند.🍃
از مقدمة اش خیلی جالب و قشنگ هم معلوم میشه 🫠
پس منتظر نشر اش بمانید و حمایت هم فراموش تان نشود🌸.
برای نویسنده گرامی ( بانو بی نشان ) هم موفقیت آرزو میکنم.
و سپاس از
اینکه رمان شان را برایم فرستادن تا به نشر برسانم.🦋
انشاءالله مانا و نویسا بمانند.🍃
🔥3😍2🥰1
در هر شرِ خیری نهفته است...!
خب چهار سال گذشت...
منِ چهار سال پیش کی بودم؟
دختری بدون حجاب کامل، با آستینهای بالا زده و پاچههای نیمهبلند…
با ظاهری که آن روزها به نام «مد» در نظام جمهوریت شناخته میشد و حتی حالا هم میشود.
از یک نگاه خوشحالم، چون با تغییر نظام، من هم تغییر کردم… خیلی هم.
اگر امروز هم جمهوریت برقرار بود، شاید هیچوقت اینطور محجبه نمیشدم.
شاید هیچوقت دلم به سمت حفظ قرآن نمیرفت،
شاید اصلاً این دختر امروزی که حالا بیشتر از دین خود میفهمد و میداند، وجود نداشت.
و شاید اصلاً پا به دنیای نویسنده گی نمیگذاشتم!
در هر شری خیری پنهان است،
و شاید این تغییر همان خیری بود که برای من مقدر شده بود،
شاید خواست پروردگارم همین بود...
درست است که این روزها امید و آرزو رنگ باخته،
اما باز هم میگویم:
خیر باشد، هرچه هست، در تقدیر اوست.
و گاهی فکر میکنم...
شاید اگر مسیرم همینطور ادامه پیدا نمیکرد،
دلم هنوز دنبال زرقوبرقهای دنیا بود،
به دنبال دیده شدن، تأیید گرفتن، و شباهت به الگوهایی که هیچ سنخیتی با روحم نداشتند.
اما حالا، با همهی سختیها،
با همهی محرومیتها و محدودیتهایی که میکِشد دلم را،
حسی درونم شکل گرفته که پیشتر هرگز تجربهاش نکرده بودم:
حس آرامش…
آرامشی که از ایمان میآید،
از نماز شبهایی که شاید کسی نبیند،
اما خدا میبیند…
از اشکهایی که برای دنیا نیست، برای دلتنگی اوست.
حالا اگرچه سادهتر زندگی میکنم،
اما عمق بیشتری دارم.
اگرچه لباسم رنگ کمتری دارد،
اما قلبم نور بیشتری گرفته.
دیگر مهم نیست چه کسی تحسینم میکند یا نمیکند،
مهم این است که نگاهم با نگاه او تلاقی داشته باشد،
و همین برایم کافیست… 💫
این راهیست که از دل تاریکیها آمدم
و به روشنایی رسیدم؛
راهی که شاید بیصدا، ولی پُرمعناست.
و مطمئناً با آمدن این نظام در هر یک شما تغییراتی نیز آمده...
همهی امیدم الله است او میداند و کارش !
خب چهار سال گذشت...
منِ چهار سال پیش کی بودم؟
دختری بدون حجاب کامل، با آستینهای بالا زده و پاچههای نیمهبلند…
با ظاهری که آن روزها به نام «مد» در نظام جمهوریت شناخته میشد و حتی حالا هم میشود.
از یک نگاه خوشحالم، چون با تغییر نظام، من هم تغییر کردم… خیلی هم.
اگر امروز هم جمهوریت برقرار بود، شاید هیچوقت اینطور محجبه نمیشدم.
شاید هیچوقت دلم به سمت حفظ قرآن نمیرفت،
شاید اصلاً این دختر امروزی که حالا بیشتر از دین خود میفهمد و میداند، وجود نداشت.
و شاید اصلاً پا به دنیای نویسنده گی نمیگذاشتم!
در هر شری خیری پنهان است،
و شاید این تغییر همان خیری بود که برای من مقدر شده بود،
شاید خواست پروردگارم همین بود...
درست است که این روزها امید و آرزو رنگ باخته،
اما باز هم میگویم:
خیر باشد، هرچه هست، در تقدیر اوست.
و گاهی فکر میکنم...
شاید اگر مسیرم همینطور ادامه پیدا نمیکرد،
دلم هنوز دنبال زرقوبرقهای دنیا بود،
به دنبال دیده شدن، تأیید گرفتن، و شباهت به الگوهایی که هیچ سنخیتی با روحم نداشتند.
اما حالا، با همهی سختیها،
با همهی محرومیتها و محدودیتهایی که میکِشد دلم را،
حسی درونم شکل گرفته که پیشتر هرگز تجربهاش نکرده بودم:
حس آرامش…
آرامشی که از ایمان میآید،
از نماز شبهایی که شاید کسی نبیند،
اما خدا میبیند…
از اشکهایی که برای دنیا نیست، برای دلتنگی اوست.
حالا اگرچه سادهتر زندگی میکنم،
اما عمق بیشتری دارم.
اگرچه لباسم رنگ کمتری دارد،
اما قلبم نور بیشتری گرفته.
دیگر مهم نیست چه کسی تحسینم میکند یا نمیکند،
مهم این است که نگاهم با نگاه او تلاقی داشته باشد،
و همین برایم کافیست… 💫
این راهیست که از دل تاریکیها آمدم
و به روشنایی رسیدم؛
راهی که شاید بیصدا، ولی پُرمعناست.
و مطمئناً با آمدن این نظام در هر یک شما تغییراتی نیز آمده...
همهی امیدم الله است او میداند و کارش !
🔥3❤2🥰1🤝1
اما الله هدایت شان کند😭
این روز ها شوق دانشگاه رفتن خیلی به سرم میزند💔😭
میخوام دانشگاه برم😩
این روز ها شوق دانشگاه رفتن خیلی به سرم میزند💔😭
میخوام دانشگاه برم😩
❤3🔥2🤝2
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
زندگی..
این همان زندگیست؛
همانی که آدمی را به انجام کارهایی وادار میکند که نمیخواهد.
یا شاید چیز دیگریست...
شاید هم عشق باشد.
نمیدانم!
نمیدانمهای زیادی دارم...
اما یک «نمیدانم» هست که جانم را میسوزاند،
مثل خورهای افتاده به جانم؛
راز...
رازی که نمیدانم چیست،
اما زندگیام را زیر و رو کرده است.
مرا از دنیای خیال بیرون کشید، پرت کرد میان واقعیتی که نمیفهممش.
زندگی است دیگر...
هیچکس را در یک حال نمیگذارد.
شاید هم چیزی ورای زندگیست؛ شاید «تقدیر» است.
رازی هست که انسانها را به هم گره میزند،
و رازی دیگر که همهچیز را از هم میپاشاند.
من میان کدام یک از این رازها گیر ماندهام؟
راز پیوند؟
یا راز جدایی؟
نمیدانم...
اما این ندانستن، خودش تمام زندگیام شده است.
إن لم تكن عيني فأنك نورها
أو لم تكن قلبي فأنت حبيبه..
«چشم من اگر نباشی، نورت هستی...
و قلب من اگر نباشی، محبوبش هستی...»
مادر... مادر! پدر! پدر! کجایین؟
دوباره فریاد زدم:
— مادررر... لالااا...
صدایی از اتاق مهمان آمد. دواندوان بهسوی آن رفتم. در را چنان محکم باز کردم که انگار دستگیرهاش شکست.
همه نگاهها بهسویم برگشت.
نفسنفسزنان گفتم:
— مادر... طالبا...!
مادرم از چهرهام فهمید که چه میخواهم بگویم. رنگش پرید، سفید چون کاغذ.
— چی شده جانِ پدر؟ طالبا چی؟
+ پدر... طالبا وارد کابل شدن.
فقط همین جمله کافی بود تا اشخاصی که به خواستگاری آمده بودند، دو پا داشتن، دو پای دیگر قرض گرفتند و الفرار!
راستش خندهام گرفت ولی خودم را کنترل کردم.
مادرم رو به پدرم گفت:
— مردکه، حالا چه خاکی به سرم کنم؟ با این دخترهای جوان؟! اصلاً علی شهیر کجاست؟ پیدایش کو !
پدرم واسکتش را برداشت، لنگیاش را پیچید و با عجله از خانه بیرون شد.
مادرم در حویلی اینسو و آنسو میرفت، هرچقدر میگفتم آرام باش، فایده نداشت. فقط زیر لب میگفت:
— چیکار کنم؟ چیکار کنم؟!
ساعتها گذشت، ولی از پدرم خبری نشد.
اما من، گیجتر از همه، فقط به یک چیز فکر میکردم؛ چرا وقتی اسم طالب آمد، مادرم وارخطا شد؟ چرا پدرم اینطور ناتوان از خانه بیرون شد؟
دروازهی حویلی با شدت کوبیده شد. دواندوان رفتم که بازش کنم، اما مادرم صدا زد:
— فِضه، اول از پایان سیل کو، کی است
چشمی گفته
نگاهی از پایان در انداخته و گفتم:
— پدر است...
در را باز کردم.
با دیدن چهرهی پدر، دلم لرزید چه اتفاقی افتاده که صورت پدرم اینگونه زرد و خزانزده شده؟
انگار دیگر نای ایستادن نداشت...
به دیوار تکیه داد، آهسته نشست... و گریست.
نه... نه... پدر من هیچوقت گریه نمیکرد...
ادامه دارد
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
زندگی..
این همان زندگیست؛
همانی که آدمی را به انجام کارهایی وادار میکند که نمیخواهد.
یا شاید چیز دیگریست...
شاید هم عشق باشد.
نمیدانم!
نمیدانمهای زیادی دارم...
اما یک «نمیدانم» هست که جانم را میسوزاند،
مثل خورهای افتاده به جانم؛
راز...
رازی که نمیدانم چیست،
اما زندگیام را زیر و رو کرده است.
مرا از دنیای خیال بیرون کشید، پرت کرد میان واقعیتی که نمیفهممش.
زندگی است دیگر...
هیچکس را در یک حال نمیگذارد.
شاید هم چیزی ورای زندگیست؛ شاید «تقدیر» است.
رازی هست که انسانها را به هم گره میزند،
و رازی دیگر که همهچیز را از هم میپاشاند.
من میان کدام یک از این رازها گیر ماندهام؟
راز پیوند؟
یا راز جدایی؟
نمیدانم...
اما این ندانستن، خودش تمام زندگیام شده است.
إن لم تكن عيني فأنك نورها
أو لم تكن قلبي فأنت حبيبه..
«چشم من اگر نباشی، نورت هستی...
و قلب من اگر نباشی، محبوبش هستی...»
مادر... مادر! پدر! پدر! کجایین؟
دوباره فریاد زدم:
— مادررر... لالااا...
صدایی از اتاق مهمان آمد. دواندوان بهسوی آن رفتم. در را چنان محکم باز کردم که انگار دستگیرهاش شکست.
همه نگاهها بهسویم برگشت.
نفسنفسزنان گفتم:
— مادر... طالبا...!
مادرم از چهرهام فهمید که چه میخواهم بگویم. رنگش پرید، سفید چون کاغذ.
— چی شده جانِ پدر؟ طالبا چی؟
+ پدر... طالبا وارد کابل شدن.
فقط همین جمله کافی بود تا اشخاصی که به خواستگاری آمده بودند، دو پا داشتن، دو پای دیگر قرض گرفتند و الفرار!
راستش خندهام گرفت ولی خودم را کنترل کردم.
مادرم رو به پدرم گفت:
— مردکه، حالا چه خاکی به سرم کنم؟ با این دخترهای جوان؟! اصلاً علی شهیر کجاست؟ پیدایش کو !
پدرم واسکتش را برداشت، لنگیاش را پیچید و با عجله از خانه بیرون شد.
مادرم در حویلی اینسو و آنسو میرفت، هرچقدر میگفتم آرام باش، فایده نداشت. فقط زیر لب میگفت:
— چیکار کنم؟ چیکار کنم؟!
ساعتها گذشت، ولی از پدرم خبری نشد.
اما من، گیجتر از همه، فقط به یک چیز فکر میکردم؛ چرا وقتی اسم طالب آمد، مادرم وارخطا شد؟ چرا پدرم اینطور ناتوان از خانه بیرون شد؟
دروازهی حویلی با شدت کوبیده شد. دواندوان رفتم که بازش کنم، اما مادرم صدا زد:
— فِضه، اول از پایان سیل کو، کی است
چشمی گفته
نگاهی از پایان در انداخته و گفتم:
— پدر است...
در را باز کردم.
با دیدن چهرهی پدر، دلم لرزید چه اتفاقی افتاده که صورت پدرم اینگونه زرد و خزانزده شده؟
انگار دیگر نای ایستادن نداشت...
به دیوار تکیه داد، آهسته نشست... و گریست.
نه... نه... پدر من هیچوقت گریه نمیکرد...
ادامه دارد
❤2❤🔥1🔥1🍓1
این هم تقدیم شما
منتظر قسمت های بعدی باشید حمایت بکنید ریکت از یادتان نرود 😊
منتظر قسمت های بعدی باشید حمایت بکنید ریکت از یادتان نرود 😊
❤🔥1🔥1🤝1
Forwarded from منارة الهدی
قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
بگو: خدایا! ای مالک همه موجودات! به هر که خواهی حکومت می دهی و از هر که خواهی حکومت را می ستانی، و هر که را خواهی عزت می بخشی و هر که را خواهی خوار و بی مقدار می کنی، هر خیری به دست توست، یقیناً تو بر هر کاری توانایی.
بگو: خدایا! ای مالک همه موجودات! به هر که خواهی حکومت می دهی و از هر که خواهی حکومت را می ستانی، و هر که را خواهی عزت می بخشی و هر که را خواهی خوار و بی مقدار می کنی، هر خیری به دست توست، یقیناً تو بر هر کاری توانایی.
آل عمران⇦26
❤1🕊1💊1
Forwarded from حُزنْ نٰامَه🔥💌 (صهراوے🗝📜…)
مه خودم را گم کردم میان هیاهوهای خانواده جهان مردم
او رفته صدای گریه هایش را میشنوم اما رد صدا را پیدا نمیتوانم چرا
او رفته صدای گریه هایش را میشنوم اما رد صدا را پیدا نمیتوانم چرا
❤1❤🔥1😢1💔1💘1
أنت في الدنيا لكي تَبني لك مكانًا
في الجنة لا تنسى ذلك
شما در این دنیا هستید تا جایی برای
خود در بهشت بسازید!!🦋
این را فراموش نکنید 💜
في الجنة لا تنسى ذلك
شما در این دنیا هستید تا جایی برای
خود در بهشت بسازید!!🦋
این را فراموش نکنید 💜
❤1❤🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
Photo
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت دوم
چرا من ماندم میان این همه
"چرا"ی بیجواب؟
نه مادرم در دولت کار میکرد، نه پدرم کارمندی داشت، نه ما در این سیاست پیچیده سهمی داشتیم، نه جایی را سوزاندیم و نه صدایی بلند کرده بودیم.
زندگیمان آرام بود… ساده، اما آرام.
پس این همه وارخطایی، این ماتم بیپایان، برای چیست؟!
طالبان...
اگر همان انسانهای دیروز بودند، امروز هزاران خانه خاک میشد،
هزاران مادر، سیاهپوش میشدند،
هزاران کودک،صدای مادر را گم نمیکردند،
و دخترانی چون من، میان ترس و بیپناهی، دفن میشدند.
...
دو روز است که وارد شهر شدهاند…
اما از شهیر خبری نیست.
نه صدایی، نه پیامی، نه اثری.
انگار زمین چاک خورده، آسمان خشم کرده،
و او را بلعیده است.
پدرم، هر روز ساعتها بیرون میرود.
پیرتر از دیروز برمیگردد، ناامیدتر از قبل.
مادرم؟
دیگر همان زن سرحال و قوی سابق نیست.
چشمانش گود افتادهاند،
رنگ صورتش پریده،
لبهایش خشکیده و ترک برداشته،
انگار تمام اندوه این خانه در چهرهاش نقش بسته.
پدرم...
نه دیگر شوخی میکند، نه لبخند میزند.
سکوت کرده.
همان سکوتی که هزار بار از فریاد تلختر است.
من برای اولینبار در زندگی، اشکهای پدرم را دیدم…
اشکی که بیصدا سرازیر شد، اما دل خانه را لرزاند.
مردها شاید گریه نکنند،
اما از درون میمیرند.
کمرشان از اندوه خم میشود،
چشمانشان از درد خشک میشود.
آنها فریاد نمیزنند،
اما هر شب، هزار بار از درون فریاد میکشند.
این را فقط آنهایی میفهمند
که با مردانگی بزرگ شدهاند.
آنهایی که پیش هیچکس سر خم نکردند،
با چشم پاک زیستند،
و با درد، جنگیدند…
اما خم نشدند.
...
*سه سال گذشت.*
من هنوز همانم…
اما دنیا دیگر همان نیست.
دیگر لبخندی نیست،
صدایی نیست که آرامم کند.
من در جهنمی گیر افتادهام که هیچ راهی برای فرار از آن نیست،
جز مرگ... مرگی که حالا برایم آرامش است نه ترس.
— فضه؟
+ بله.
— کجا غرق شدهای؟ سه بار صدایت کردم!
+ در گذشتهها... در زمانی که شما شغالها هنوز وجود نداشتید!
"لاحول و لا قوۀ الا بالله" گفت و بدون هیچ حرفی، از اتاق بیرون رفت.
نمیدانم کجای زندگی خطا کردم،
که خدا، چنین قصهای را برایم نوشت.
باز هم "استغفرالله" گفتم
و شیشههای شکسته را، یکییکی، با دستانی لرزان از زمین جمع کردم.
نه از ترس بریدم، نه از درد،
فقط از تکرار.
پایین رفتم.
همه دور سفره نشسته بودند.
به لشکر خاموشان پیوستم و لقمهای نان خوردم.
همه از چیزی میگفتند، میخندیدند…
جز حدیر.
چنان در فکر فرو رفته بود
که اگر بمبی هم منفجر میشد،
حتی پلک هم نمیزد.
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت دوم
چرا من ماندم میان این همه
"چرا"ی بیجواب؟
نه مادرم در دولت کار میکرد، نه پدرم کارمندی داشت، نه ما در این سیاست پیچیده سهمی داشتیم، نه جایی را سوزاندیم و نه صدایی بلند کرده بودیم.
زندگیمان آرام بود… ساده، اما آرام.
پس این همه وارخطایی، این ماتم بیپایان، برای چیست؟!
طالبان...
اگر همان انسانهای دیروز بودند، امروز هزاران خانه خاک میشد،
هزاران مادر، سیاهپوش میشدند،
هزاران کودک،صدای مادر را گم نمیکردند،
و دخترانی چون من، میان ترس و بیپناهی، دفن میشدند.
...
دو روز است که وارد شهر شدهاند…
اما از شهیر خبری نیست.
نه صدایی، نه پیامی، نه اثری.
انگار زمین چاک خورده، آسمان خشم کرده،
و او را بلعیده است.
پدرم، هر روز ساعتها بیرون میرود.
پیرتر از دیروز برمیگردد، ناامیدتر از قبل.
مادرم؟
دیگر همان زن سرحال و قوی سابق نیست.
چشمانش گود افتادهاند،
رنگ صورتش پریده،
لبهایش خشکیده و ترک برداشته،
انگار تمام اندوه این خانه در چهرهاش نقش بسته.
پدرم...
نه دیگر شوخی میکند، نه لبخند میزند.
سکوت کرده.
همان سکوتی که هزار بار از فریاد تلختر است.
من برای اولینبار در زندگی، اشکهای پدرم را دیدم…
اشکی که بیصدا سرازیر شد، اما دل خانه را لرزاند.
مردها شاید گریه نکنند،
اما از درون میمیرند.
کمرشان از اندوه خم میشود،
چشمانشان از درد خشک میشود.
آنها فریاد نمیزنند،
اما هر شب، هزار بار از درون فریاد میکشند.
این را فقط آنهایی میفهمند
که با مردانگی بزرگ شدهاند.
آنهایی که پیش هیچکس سر خم نکردند،
با چشم پاک زیستند،
و با درد، جنگیدند…
اما خم نشدند.
...
*سه سال گذشت.*
من هنوز همانم…
اما دنیا دیگر همان نیست.
دیگر لبخندی نیست،
صدایی نیست که آرامم کند.
من در جهنمی گیر افتادهام که هیچ راهی برای فرار از آن نیست،
جز مرگ... مرگی که حالا برایم آرامش است نه ترس.
— فضه؟
+ بله.
— کجا غرق شدهای؟ سه بار صدایت کردم!
+ در گذشتهها... در زمانی که شما شغالها هنوز وجود نداشتید!
"لاحول و لا قوۀ الا بالله" گفت و بدون هیچ حرفی، از اتاق بیرون رفت.
نمیدانم کجای زندگی خطا کردم،
که خدا، چنین قصهای را برایم نوشت.
باز هم "استغفرالله" گفتم
و شیشههای شکسته را، یکییکی، با دستانی لرزان از زمین جمع کردم.
نه از ترس بریدم، نه از درد،
فقط از تکرار.
پایین رفتم.
همه دور سفره نشسته بودند.
به لشکر خاموشان پیوستم و لقمهای نان خوردم.
همه از چیزی میگفتند، میخندیدند…
جز حدیر.
چنان در فکر فرو رفته بود
که اگر بمبی هم منفجر میشد،
حتی پلک هم نمیزد.
❤2😍2🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي #نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️ قسمت دوم چرا من ماندم میان این همه "چرا"ی بیجواب؟ نه مادرم در دولت کار میکرد، نه پدرم کارمندی داشت، نه ما در این سیاست پیچیده سهمی داشتیم، نه جایی را سوزاندیم و نه صدایی بلند کرده بودیم.…
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت سوم
راوی
فضه هنوز هم پاسخ آن سؤال سهسال پیشش را نیافته بود؛
اینکه چرا وقتی خبر رسید طالبان وارد شهر شدهاند،
رنگ از صورت مادر و پدرش پرید؟
نه کارمند دولتی بودند،
نه ربطی به دولت و خارجیها داشتند...
پس چرا؟
جواب این راز، تنها نزد حدیر،
پدرکلانش، و پدر حدیر بود...
فضه:
وضو گرفته بودم،
نمازم را ادا کردم،
جانماز را جمع کرده، خواستم به جایش بگذارم که نگاهم به حدیر افتاد.
با دقت و کمی عجیب نگاهم میکرد.
کمی نزدیکتر شدم، دستم را جلوی چشمانش بالا و پایین بردم تا متوجه شود که نگاهش را حس کردهام.
با تعجب و سؤالبرانگیز نگاهش کردم.
لبخند آرامی زد و گفت:
ـــ
حدیر نگاهم را خواند.
— چقدر زیبا با خالقت راز و نیاز میکردی.
+ چی؟!
— بعضی حرفها را باید یکدفعه زد...
+ توبه کردم خدایا!
لبخندی زد و گفت:
— یک خواهش دارم... قبولش میکنی؟
جانماز را جمع کرده، در کنارش — با فاصلهای محترمانه — نشستم.
+ اگر در توانم باشد، بگو.
— نماز خواندن را یادم میدهی؟
با شنیدن این جمله خشکم زد.
او که حافظ قرآن بود...
چطور ممکن است نماز خواندن را نداند؟
انگار تعجب را از چهرهام خواند.
لبهایش لرزید، نگاهی اندوهگین به زمین انداخت و آرام گفت:
— خیلی چیزها را حفظ کردم، اما نفهمیدم.
قرآن را برای صدا، برای مداحی، برای رضایت پدرم خواندم…
نه برای خدا…
وقتی او رفت، همهچیز رفت...
نماز هم شد فقط یک یاد در ذهن، نه عمل در دل.
سکوت کردم.
میخواستم چیزی بگویم، اما کلمات گم شده بودند.
.
+ …
— حالا میخواهی یاد بدهی یا بهتر است بروم پیش خوشی یاد بگیرم؟
+ سیس، پس تو برو وضو بگیر، بیا من یاد میدهم.
حدیر سرش را خاراند، انگار میخواست چیزی بگوید،
— امم… یک چیز است… چیز…
+ چی چیز؟!
— این که وضو گرفتن را هم یادم رفته، میشود آن را هم یادم بدهی؟
+ لا حو ولا هههه خوب، به اینترنت بزن جستجو کن، یاد بگیر!
— سیس اله، چرا میخندی واااا؟
بعد اماده شدن حدیر برای نماز
هر دو جانماز را کنار هم هموار کردم.
دوباره چادر کلانم را بر سر کردم و منتظر شدم جناب حدیر بیاید.
آمد و کنارم ایستاد، هنوز شروع نکرده خم شد و جانماز را کمی جلوتر از جانماز من گذاشت.
+ چی میکنی ای؟
— نماز میخوانم، کودن! مردها جلوتر نماز میخوانند و زنها پشت مردان.
+ تو خودت که نماز را یاد نداری، چطور از احکامش خبر داری؟ هه!
— چیز است… ها! اوقدر شکر یادم نرفته، حله، بخیر شروع کنیم.
روایتی است که:
حدیر گرچه نماز را خوب یاد داشت، آن لحظه که دید فضه با خلوص نیت و دقت خاص نماز را یاد میدهد، خواست دوباره همان چادر نماز سفیدش را بپوشد و با هم راز و نیاز کنند، شاید کمی محبت در دل فضه پیدا شود.
فضه با دقت خاصی نماز را یاد میداد،
ولی در دلش شک داشت که آیا حدیر واقعاً نماز را یاد ندارد یا نه.
ادامه دارد ..
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت سوم
راوی
فضه هنوز هم پاسخ آن سؤال سهسال پیشش را نیافته بود؛
اینکه چرا وقتی خبر رسید طالبان وارد شهر شدهاند،
رنگ از صورت مادر و پدرش پرید؟
نه کارمند دولتی بودند،
نه ربطی به دولت و خارجیها داشتند...
پس چرا؟
جواب این راز، تنها نزد حدیر،
پدرکلانش، و پدر حدیر بود...
فضه:
وضو گرفته بودم،
نمازم را ادا کردم،
جانماز را جمع کرده، خواستم به جایش بگذارم که نگاهم به حدیر افتاد.
با دقت و کمی عجیب نگاهم میکرد.
کمی نزدیکتر شدم، دستم را جلوی چشمانش بالا و پایین بردم تا متوجه شود که نگاهش را حس کردهام.
با تعجب و سؤالبرانگیز نگاهش کردم.
لبخند آرامی زد و گفت:
ـــ
حدیر نگاهم را خواند.
— چقدر زیبا با خالقت راز و نیاز میکردی.
+ چی؟!
— بعضی حرفها را باید یکدفعه زد...
+ توبه کردم خدایا!
لبخندی زد و گفت:
— یک خواهش دارم... قبولش میکنی؟
جانماز را جمع کرده، در کنارش — با فاصلهای محترمانه — نشستم.
+ اگر در توانم باشد، بگو.
— نماز خواندن را یادم میدهی؟
با شنیدن این جمله خشکم زد.
او که حافظ قرآن بود...
چطور ممکن است نماز خواندن را نداند؟
انگار تعجب را از چهرهام خواند.
لبهایش لرزید، نگاهی اندوهگین به زمین انداخت و آرام گفت:
— خیلی چیزها را حفظ کردم، اما نفهمیدم.
قرآن را برای صدا، برای مداحی، برای رضایت پدرم خواندم…
نه برای خدا…
وقتی او رفت، همهچیز رفت...
نماز هم شد فقط یک یاد در ذهن، نه عمل در دل.
سکوت کردم.
میخواستم چیزی بگویم، اما کلمات گم شده بودند.
.
+ …
— حالا میخواهی یاد بدهی یا بهتر است بروم پیش خوشی یاد بگیرم؟
+ سیس، پس تو برو وضو بگیر، بیا من یاد میدهم.
حدیر سرش را خاراند، انگار میخواست چیزی بگوید،
— امم… یک چیز است… چیز…
+ چی چیز؟!
— این که وضو گرفتن را هم یادم رفته، میشود آن را هم یادم بدهی؟
+ لا حو ولا هههه خوب، به اینترنت بزن جستجو کن، یاد بگیر!
— سیس اله، چرا میخندی واااا؟
بعد اماده شدن حدیر برای نماز
هر دو جانماز را کنار هم هموار کردم.
دوباره چادر کلانم را بر سر کردم و منتظر شدم جناب حدیر بیاید.
آمد و کنارم ایستاد، هنوز شروع نکرده خم شد و جانماز را کمی جلوتر از جانماز من گذاشت.
+ چی میکنی ای؟
— نماز میخوانم، کودن! مردها جلوتر نماز میخوانند و زنها پشت مردان.
+ تو خودت که نماز را یاد نداری، چطور از احکامش خبر داری؟ هه!
— چیز است… ها! اوقدر شکر یادم نرفته، حله، بخیر شروع کنیم.
روایتی است که:
حدیر گرچه نماز را خوب یاد داشت، آن لحظه که دید فضه با خلوص نیت و دقت خاص نماز را یاد میدهد، خواست دوباره همان چادر نماز سفیدش را بپوشد و با هم راز و نیاز کنند، شاید کمی محبت در دل فضه پیدا شود.
فضه با دقت خاصی نماز را یاد میداد،
ولی در دلش شک داشت که آیا حدیر واقعاً نماز را یاد ندارد یا نه.
ادامه دارد ..
💘2❤1❤🔥1😍1
این هم دو قسمت طولانی تقدیم شما منتظر قسمت های بعدی باشید
حمایت بکنید ریکت از یادتان نرود 😊
حمایت بکنید ریکت از یادتان نرود 😊
🤝2🔥1🦄1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي #نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️ قسمت سوم راوی فضه هنوز هم پاسخ آن سؤال سهسال پیشش را نیافته بود؛ اینکه چرا وقتی خبر رسید طالبان وارد شهر شدهاند، رنگ از صورت مادر و پدرش پرید؟ نه کارمند دولتی بودند، نه ربطی…
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت :چهارم
ادامه:
فضه نگاه از چهرهی حدیر نمیگرفت. با هر حرکت او، دلش اندکی بیشتر دچار تردید میشد. حدیر با دقتی بیش از حد تکرار میکرد، انگار واقعاً میخواست همهچیز را از نو بیاموزد.
+ حالا نیت را میگویی، بعدش تکبیر... ایستادن، قرائت، رکوع، سجده... همهاش به ترتیب.
حدیر آرام تکرار میکرد، لبخند ظریفی بر لب داشت؛ لبخندی که انگار فقط برای دیدن آرامش فضه ساخته شده بود.
وقتی نماز تمام شد، حدیر سر به زیر انداخت.
فضه با تسبیحی در دست، ذکر میگفت، اما در دلش غوغا بود. نمیدانست این بازی نماز، بازی دل است یا راهی به سوی دل!
حدیر ناگهان پرسید:
— فضه، راست بگو… تو هیچ وقت نخواستی بدون خشم با من حرف بزنی؟
+ خشم؟ من؟ نه… من فقط بلد نبودم از تو نرنجم، همین!
— و حالا بلدی؟
فضه سکوت کرد. نگاهش را از تسبیح گرفت، به پنجره دوخت.
در دلش طوفان بود. هنوز جواب آن سوالِ قدیمی را نیافته بود، هنوز راز آن روزها در سینهاش سنگینی میکرد.
او نمیدانست این نزدیکی، این لبخندهای سادهی حدیر، آغاز یک آرامش تازه است یا ادامهی همان قصهی پر از پنهانکاری.
روای:
گاهی سکوتهایی که بین دو نفر میافتد، از صدها جمله سنگینتر است…
و گاهی یک رکعت نماز، آغاز فهمیدن دل کسی میشود.
ادامه دارد …
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت :چهارم
ادامه:
فضه نگاه از چهرهی حدیر نمیگرفت. با هر حرکت او، دلش اندکی بیشتر دچار تردید میشد. حدیر با دقتی بیش از حد تکرار میکرد، انگار واقعاً میخواست همهچیز را از نو بیاموزد.
+ حالا نیت را میگویی، بعدش تکبیر... ایستادن، قرائت، رکوع، سجده... همهاش به ترتیب.
حدیر آرام تکرار میکرد، لبخند ظریفی بر لب داشت؛ لبخندی که انگار فقط برای دیدن آرامش فضه ساخته شده بود.
وقتی نماز تمام شد، حدیر سر به زیر انداخت.
فضه با تسبیحی در دست، ذکر میگفت، اما در دلش غوغا بود. نمیدانست این بازی نماز، بازی دل است یا راهی به سوی دل!
حدیر ناگهان پرسید:
— فضه، راست بگو… تو هیچ وقت نخواستی بدون خشم با من حرف بزنی؟
+ خشم؟ من؟ نه… من فقط بلد نبودم از تو نرنجم، همین!
— و حالا بلدی؟
فضه سکوت کرد. نگاهش را از تسبیح گرفت، به پنجره دوخت.
در دلش طوفان بود. هنوز جواب آن سوالِ قدیمی را نیافته بود، هنوز راز آن روزها در سینهاش سنگینی میکرد.
او نمیدانست این نزدیکی، این لبخندهای سادهی حدیر، آغاز یک آرامش تازه است یا ادامهی همان قصهی پر از پنهانکاری.
روای:
گاهی سکوتهایی که بین دو نفر میافتد، از صدها جمله سنگینتر است…
و گاهی یک رکعت نماز، آغاز فهمیدن دل کسی میشود.
ادامه دارد …
🍓4🔥2
خب بخاطر اینکه خیلی های تان د بات گفتین چرا کمنت ها را بسته کردین و خیلی انتقادات تان زیاد بود...
دوباره فعال میسازم بخش کمنت ها را.
انشاءالله ک از بحث بیجا خود داری کنید وگرنه اینبار بجای بن کردن گروه چت، خود شخص را بن میکنم !
دوباره فعال میسازم بخش کمنت ها را.
انشاءالله ک از بحث بیجا خود داری کنید وگرنه اینبار بجای بن کردن گروه چت، خود شخص را بن میکنم !
🤝2
Forwarded from مـــاهسخــــــن...💌📚
کم حرف نیستم...
جدی و مغرور هم نیستم...
خجالتی هم نیستم...
بیرغبت و بی احساس نیستم من خیلی چیزها را می بینم میدانم......
اما آدم من در عالم شما نیست...
برای من هرچیزی حرمت دارد،
دستانم.........
چشمانم.....
دلم..........
حسم...
برای هر رهگذری هدرش نمیدهم...
چیزی شبیه متعهد بودن...
و عمیقا خودِ عشق.....
#اشـــراق... 💌
جدی و مغرور هم نیستم...
خجالتی هم نیستم...
بیرغبت و بی احساس نیستم من خیلی چیزها را می بینم میدانم......
اما آدم من در عالم شما نیست...
برای من هرچیزی حرمت دارد،
دستانم.........
چشمانم.....
دلم..........
حسم...
برای هر رهگذری هدرش نمیدهم...
چیزی شبیه متعهد بودن...
و عمیقا خودِ عشق.....
#اشـــراق... 💌
🔥2🥰1