چـکـامـهـ زار 🌘📜
458 subscribers
540 photos
76 videos
10 files
367 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
مانند من نباشید!

مکث کردن را تمرین کنید،
وقتی شک دارید
وقتی خسته‌اید
وقتی اعصبانی هستید
وقتی استرس دارید
وقتی بی‌حوصله‌اید
مکث کنید، سکوت کنید و هیچ حرفی نزنید و تصمیمی نگیرید.

چون خیلی بد اند خیلی...!

#دوشیزه_سادات
🔥1🤝1
@sandogh_neveshteha_bot

این‌بار
دوست داشتید شما مهمان شعر و یا متن های تان کنید مرا !🫠
🕊1
لبخندت چون شهد است شکر
نگاهت چون اتش است سوزان …

#_بی‌نشان
🔥1💘1
هرجا که حسن باشد بلا مصیبت نیز درکمین او است …
🔥1🤝1
Forwarded from منارة الهدی
🌿 آخرین لحظات روز جمعه است... 🌿

زمانی که درهای آسمان هنوز باز است،
و دل‌ها منتظر اجابت‌اند...

ای آن‌که دعا را می‌شنوی حتی اگر آهی بی‌صدا باشد،
و اجابت می‌کنی حتی اگر دستی بی‌نوا بالا رود...
در این دقایق باقی‌مانده از روز جمعه،
دست دعا برمی‌داریم و با تمام دل می‌گوییم:

🌸 خدایا...
ما را ببخش،
ما را پاک گردان،
و فردای‌مان را از آنچه امروز هستیم، بهتر قرار بده.

برای خودمان، خانواده‌مان، دوستان‌مان،
برای مظلومان، برای اهل غزه،
و برای هر دلی که بی‌صدا گریه می‌کند...

یا ارحم الراحمین، اجابت کن...
🕊2
Forwarded from منارة الهدی
خدایا!
در این لحظات پر از سکوت و آرامش عصر جمعه،
با دلی سرشار از امید و دستانی رو به آسمان،
تو را می‌خوانم که مهربان‌تر از هر کسی هستی.

پروردگارا!
گناهان گذشته‌مان را ببخش،
عیب‌های پنهان و آشکارمان را بپوشان،
و در زندگی‌مان نوری قرار بده که راه را به سوی تو نشان دهد.

یا رحمان!
هر راهی که به خیر و صلاح ماست، برایمان آسان کن،
و هر چیزی که ما را از تو دور می‌کند، از زندگی‌مان دور گردان.
به ما قلبی بده که در هیچ شرایطی امیدش را به تو از دست ندهد،
و زبانی که همواره به یاد و شکر تو مشغول باشد.

خدایا!
درهای رحمت و برکتت را بر ما و خانواده‌هایمان بگشا،
رزقمان را حلال و پر برکت قرار بده،
و آینده‌ای زیباتر از آرزوهایمان نصیبمان بگردان.

پروردگارا!
بیمارانمان را شفا بده،
گرفتاران را گشایش بخش،
و رفتگانمان را در بهترین جایگاه بهشتت جای ده.
ما را از کسانی قرار بده که در دنیا اهل ایمان،
و در آخرت در جوار رحمتت باشند.

یا الله!
در این لحظات باعظمت،
دعاهایمان را بی‌پاسخ مگذار،
آرزوهایمان را به خیر و زیبایی برآورده کن،
و قدم‌هایمان را در مسیر رضایت خودت ثابت بدار.

آمین یا رب العالمین 🤲
🔥2
السلام علیکم خدمت شما بانو سادات
دیری بود داستانی در ذهنم نهفته بود را خواستم قلمی گرفته بنویسم بی‌نشان ام نشانی ندارم همین بهتر
🥰1😍1🍓1
خب انگار رُمان داریم🥲
از مقدمة اش خیلی جالب و قشنگ هم معلوم میشه 🫠

پس منتظر نشر اش بمانید و حمایت هم فراموش تان نشود🌸.

برای نویسنده گرامی ( بانو بی نشان ) هم موفقیت آرزو می‌کنم.
و سپاس از
اینکه رمان شان را برایم فرستادن تا به نشر برسانم.🦋

ان‌شاءالله مانا و نویسا بمانند.🍃
🔥3😍2🥰1
در هر شرِ خیری نهفته است...!

خب چهار سال گذشت...
منِ چهار سال پیش کی بودم؟
دختری بدون حجاب کامل، با آستین‌های بالا زده و پاچه‌های نیمه‌بلند…
با ظاهری که آن روزها به نام «مد» در نظام جمهوریت شناخته می‌شد و حتی حالا هم می‌شود.

از یک نگاه خوشحالم، چون با تغییر نظام، من هم تغییر کردم… خیلی هم.
اگر امروز هم جمهوریت برقرار بود، شاید هیچ‌وقت این‌طور محجبه نمی‌شدم.
شاید هیچ‌وقت دلم به سمت حفظ قرآن نمی‌رفت،
شاید اصلاً این دختر امروزی که حالا بیشتر از دین خود می‌فهمد و می‌داند، وجود نداشت.
و شاید اصلاً پا به دنیای نویسنده گی نمی‌گذاشتم!

در هر شری خیری پنهان است،
و شاید این تغییر همان خیری بود که برای من مقدر شده بود،
شاید خواست پروردگارم همین بود...

درست است که این روزها امید و آرزو رنگ باخته،
اما باز هم می‌گویم:
خیر باشد، هرچه هست، در تقدیر اوست.
و گاهی فکر می‌کنم...
شاید اگر مسیرم همین‌طور ادامه پیدا نمی‌کرد،
دلم هنوز دنبال زرق‌وبرق‌های دنیا بود،
به دنبال دیده شدن، تأیید گرفتن، و شباهت به الگوهایی که هیچ سنخیتی با روحم نداشتند.

اما حالا، با همه‌ی سختی‌ها،
با همه‌ی محرومیت‌ها و محدودیت‌هایی که می‌کِشد دلم را،
حسی درونم شکل گرفته که پیش‌تر هرگز تجربه‌اش نکرده بودم:
حس آرامش…
آرامشی که از ایمان می‌آید،
از نماز شب‌هایی که شاید کسی نبیند،
اما خدا می‌بیند…
از اشک‌هایی که برای دنیا نیست، برای دلتنگی اوست.

حالا اگرچه ساده‌تر زندگی می‌کنم،
اما عمق بیشتری دارم.
اگرچه لباسم رنگ کمتری دارد،
اما قلبم نور بیشتری گرفته.

دیگر مهم نیست چه کسی تحسینم می‌کند یا نمی‌کند،
مهم این است که نگاهم با نگاه او تلاقی داشته باشد،
و همین برایم کافی‌ست… 💫

این راهی‌ست که از دل تاریکی‌ها آمدم
و به روشنایی رسیدم؛
راهی که شاید بی‌صدا، ولی پُرمعناست.

و مطمئناً با آمدن این نظام در هر یک شما تغییراتی نیز آمده...

همه‌ی امیدم الله است او می‌داند و کارش !
🔥32🥰1🤝1
اما الله هدایت شان کند😭

این‌ روز ها شوق دانشگاه رفتن خیلی به سرم میزند💔😭
میخوام دانشگاه برم😩
3🔥2🤝2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔥1
ساعت نه امشب رمان نشر میشود بخیر
🤝4😍1🙈1
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي

#نویسنده: بانو_بی‌نشان🌑🕯️


زندگی..

این همان زندگی‌ست؛
همانی که آدمی را به انجام کارهایی وادار می‌کند که نمی‌خواهد.
یا شاید چیز دیگری‌ست...
شاید هم عشق باشد.
نمی‌دانم!
نمی‌دانم‌های زیادی دارم...
اما یک «نمی‌دانم» هست که جانم را می‌سوزاند،
مثل خوره‌ای افتاده به جانم؛
راز...
رازی که نمی‌دانم چیست،
اما زندگی‌ام را زیر و رو کرده است.
مرا از دنیای خیال بیرون کشید، پرت کرد میان واقعیتی که نمی‌فهممش.

زندگی است دیگر...
هیچ‌کس را در یک حال نمی‌گذارد.
شاید هم چیزی ورای زندگی‌ست؛ شاید «تقدیر» است.

رازی هست که انسان‌ها را به هم گره می‌زند،
و رازی دیگر که همه‌چیز را از هم می‌پاشاند.
من میان کدام یک از این رازها گیر مانده‌ام؟

راز پیوند؟
یا راز جدایی؟
نمی‌دانم...
اما این ندانستن، خودش تمام زندگی‌ام شده است.



إن لم تكن عيني فأنك نورها
أو لم تكن قلبي فأنت حبيبه..
«چشم من اگر نباشی، نورت هستی...
و قلب من اگر نباشی، محبوبش هستی...»

مادر... مادر! پدر! پدر! کجایین؟
دوباره فریاد زدم:
— مادررر... لالااا...

صدایی از اتاق مهمان آمد. دوان‌دوان به‌سوی آن رفتم. در را چنان محکم باز کردم که انگار دستگیره‌اش شکست.
همه نگاه‌ها به‌سویم برگشت.
نفس‌نفس‌زنان گفتم:
— مادر... طالبا...!
مادرم از چهره‌ام فهمید که چه می‌خواهم بگویم. رنگش پرید، سفید چون کاغذ.
— چی شده جانِ پدر؟ طالبا چی؟
+ پدر... طالبا وارد کابل شدن.
فقط همین جمله کافی بود تا اشخاصی که به خواستگاری آمده بودند، دو پا داشتن، دو پای دیگر قرض گرفتند و الفرار!
راستش خنده‌ام گرفت ولی خودم را کنترل کردم.
مادرم رو به پدرم گفت:
— مردکه، حالا چه خاکی به سرم کنم؟ با این دخترهای جوان؟! اصلاً علی شهیر کجاست؟ پیدایش کو !
پدرم واسکتش را برداشت، لنگی‌اش را پیچید و با عجله از خانه بیرون شد.
مادرم در حویلی این‌سو و آن‌سو می‌رفت، هرچقدر می‌گفتم آرام باش، فایده نداشت. فقط زیر لب می‌گفت:
— چیکار کنم؟ چیکار کنم؟!

ساعت‌ها گذشت، ولی از پدرم خبری نشد.

اما من، گیج‌تر از همه، فقط به یک چیز فکر می‌کردم؛ چرا وقتی اسم طالب آمد، مادرم وارخطا شد؟ چرا پدرم این‌طور ناتوان از خانه بیرون شد؟
دروازه‌ی حویلی با شدت کوبیده شد. دوان‌دوان رفتم که بازش کنم، اما مادرم صدا زد:
— فِضه، اول از پایان سیل کو، کی است
چشمی گفته
نگاهی از پایان در انداخته و گفتم:
— پدر است...
در را باز کردم.
با دیدن چهره‌ی پدر، دلم لرزید چه اتفاقی افتاده که صورت پدرم این‌گونه زرد و خزان‌زده شده؟
انگار دیگر نای ایستادن نداشت...
به دیوار تکیه داد، آهسته نشست... و گریست.
نه... نه... پدر من هیچ‌وقت گریه نمی‌کرد...

ادامه دارد
2❤‍🔥1🔥1🍓1
این هم تقدیم شما
منتظر
قسمت های بعدی باشید حمایت بکنید ریکت از یادتان نرود 😊
❤‍🔥1🔥1🤝1
Forwarded from منارة الهدی
قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

بگو: خدایا! ای مالک همه موجودات! به هر که خواهی حکومت می دهی و از هر که خواهی حکومت را می ستانی، و هر که را خواهی عزت می بخشی و هر که را خواهی خوار و بی مقدار می کنی، هر خیری به دست توست، یقیناً تو بر هر کاری توانایی.

آل عمران⇦26
1🕊1💊1
Forwarded from حُزنْ نٰامَه🔥💌 (صهراوے🗝📜)
مه خودم را گم کردم میان هیاهوهای خانواده جهان مردم
او رفته صدای گریه هایش را میشنوم اما رد صدا را پیدا نمیتوانم چرا
1❤‍🔥1😢1💔1💘1
أنت في الدنيا لكي تَبني لك مكانًا
في الجنة لا تنسى ذلك

شما در این دنیا هستید تا جایی برای
خود در بهشت ​​بسازید!!🦋
این را فراموش نکنید 💜
1❤‍🔥1