دلم میخواهد زبان بخوانم
درس بخوانم
ورزش کنم
ریسرچ زیاد کنم
کتاب بخوانم
قدم زدن بروم
ولی همش میخوابم، هممممممممممش میخوابم.
درس بخوانم
ورزش کنم
ریسرچ زیاد کنم
کتاب بخوانم
قدم زدن بروم
ولی همش میخوابم، هممممممممممش میخوابم.
Forwarded from اَلّــــقُـرٌآنْ (〚Miss ༆Sadat]🦋)
عندما يطغى الحزن عليك، تأكد بأن الله هو من سيُنقذك وليست أُغنية أو حديث شخص!
وقتی غم و اندوه تو را فرا میگیرد، به این اطمینان داشته باش که این خداست که تو را نجات میدهد نه آهنگ یا صحبت کردن با شخص خاصی! :)🌿
وقتی غم و اندوه تو را فرا میگیرد، به این اطمینان داشته باش که این خداست که تو را نجات میدهد نه آهنگ یا صحبت کردن با شخص خاصی! :)🌿
Forwarded from . (𝓗𝓤𝓢𝓝𝓐.)
اگر روزی بروم،
اگر در میان شما نباشم،
هیچکس را به گریه و شیون نیازی نیست،
هیچکس نباید از نبودنم دلتنگ شود.
چرا زمانی که بودم،
هیچکس آنطور که باید،
برایم ارزش قائل نشد.
حالا که زندهام و میان شما هستم،
اگر به من توجه نمیکنید،
پس بعد از مرگم هم هیچچیز تغییر نخواهد کرد.
تنها چیزی که میخواهم این است که
در قلب خودم برای خودم زندگی کنم.
اگر در میان شما نباشم،
هیچکس را به گریه و شیون نیازی نیست،
هیچکس نباید از نبودنم دلتنگ شود.
چرا زمانی که بودم،
هیچکس آنطور که باید،
برایم ارزش قائل نشد.
حالا که زندهام و میان شما هستم،
اگر به من توجه نمیکنید،
پس بعد از مرگم هم هیچچیز تغییر نخواهد کرد.
تنها چیزی که میخواهم این است که
در قلب خودم برای خودم زندگی کنم.
میگیرین که ❤️🩹🙂
Me (:
Forwarded from نۨاٰگڡ࣪ࣾتٙ࣫ه࣬ ه࣬اٰݺ࣮ دࣸلۙ 💚 (〚Miss ༆Sadat]🦋)
<امیدوارم خیری که در غمت نهان
شده به زودی برات عیان شود....🕊🌱>
شده به زودی برات عیان شود....🕊🌱>
دیریست میخواهم متنی بنویسم
حتی در ذهنم جمع و جورش میکنم ادیت اش هم میکنم!
ولی وقتی میخایم بنویسم حتی یک کلمه اش ره هم بخاطر نمیارم 😑🤦♀
باور کنید مشکل از ذهنم نیست☹️
ولی نمیدانم چرا اینطوری میشه😕🤦♀
حتی در ذهنم جمع و جورش میکنم ادیت اش هم میکنم!
ولی وقتی میخایم بنویسم حتی یک کلمه اش ره هم بخاطر نمیارم 😑🤦♀
باور کنید مشکل از ذهنم نیست☹️
ولی نمیدانم چرا اینطوری میشه😕🤦♀
🤔2
گوهرِ خود را مَزَن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن
پیدا شود گوهرشناسِ قابلی
صبر کن
پیدا شود گوهرشناسِ قابلی
❤2👌1
❣
و تمام ماجرا همین است،
من جز 《من》هیچ ندارد🍀
و تمام ماجرا همین است،
من جز 《من》هیچ ندارد🍀
❤🔥3
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_هفدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
از آن روزی که او مغرور را دیده ام چند هفته یی میگذرد در این چند هفته قرار به این شد که فلوران تا هفته دیگر بخیر عروسی کند چون بعد از ازدواج لالا عمر باید به سویس برود و آنجا کار های شرکت شان را پیش ببرد در اول فامیلم قبول نکردند ولی چون دیدند دیگر چاره یی ندارند بلاخره قبول کردند.
عایشه: کلثوم بیا که کار ات داریم.
_ _ _ خدایا خیر این ها مرا چی کار دارند دیگر!
رفتم پیش شان که با صحنه احساساتی روبرو شدم مادرم بود و همه خواهرانم سر های خود را بالا زانوی مادرم گذاشته بودند.
واه واه واه چقدر خوب ولا هله یک جای بر منم باز کنید
عایشه به مزاح گفت: برو برو تو اینجا جای نداری ترا مادرم از بین کوچه پیدا کرده.
گفتم: خاا که اینطور مادر نمیخواهید چیزی به این دختران تان بگید؟
مادرم: حالا من شما را چه بگم کلان کلان دختر ها استین بیا تو این طرف بیا.
من هم رفتم و خود را بین شان جای کردم.
همینطور نشسته بودیم قصه کرده.
عصر جایش را به شام داد و همه گی به دور سفره شام جمع شده بودیم با آزار و اذیت کردن های برادران محترمم اصلاً نان در جان ما نگرفت حمزه رو به فلوران کرد و گفت:
خاا پس فلوران عروسی کرده سویس می روی !
فلوران: انشاءالله بخیر.
می دانم پشتم دق میشی.
_ _ _ هاا او خو یک گپ جداست.
هلال که در پهلویم نشسته با زدن هایش اصلاً نمیگذارد درست نان بخورم من هم رو به پدرم کرده و گفتم: پدر بیبینید بچه تان را اصلاً آرام نمی گیرد.
ولی خب پدرم هم فقط گفت : هلال بچیم آرام باش نانت را بخور.
یعنی واقعاً متأثر شدم چون پس کُرکی شان است اصلاً چیزی نمیگن این را.
لالا حارث رو به هلال کرده گفت: او بچه آرام بشین کلثوم را خو میفهمی که پهلوان آدم است باز بکس هم یاد داره دلت است که با یک بکس ناک اوت شوی؟
هلال خود را مغرور گرفته گفت: ها مه هم ماندم!
لالا حارث دوباره با شوخی گفت: پس یک مسابقه بتین بیبینیم که کی برنده میشه.
مه هم با غرور و اعتماد به نفس کامل گفتم: تشکر ولی نمیخواهم که هلال جان را ناقص کنم با معذرت دگه.
این سخن من مساوی است با قهقهه زدن همه گی.
دیدم که اونها آزار و اذیت دارند و اصلاً آرام شان نمیگیرد
پس ما هم شروع کردیم به آزار اذیت!
که آواز مادرم برآمد: وای یعنی شما ها یک دقیقه آرام بوده نمی توانید سفره که نیست جای جنگ و جهانی شما است.
مریم: بلی دگه مادر جان ما اگر آرام باشیم برای شما اصلاً خوش نمیگذره ما چراغ خانه تان هستیم.
هلال با مضریت گفت: هاا همان چراغ خواب خانه ما هههههههه!
_ _ _ ترا دیگر غرض نیست عوضی!
هلال هم گفت: داغون.
_ _ _ سکوت میکنم که این سکوت منطقی تر است.
وقتی که ما در بین خود مضریت داشتیم در پهلوی ما مثلث دانشمندان دوباره تشکیل شده بود مریم گفت: هله که دانشمندان ما دوباره جمع شدند این شما و این هم دانشمند فلوران، دانشمند حمزه و دانشمند عایشه.
خاا دانشمندان عزیز بفرمائید
مایک ها در خدمت تان موضوع تان در باره چی است؟
فلوران با اخم گفت اصلاً به شما مربوط نمی شود تا جنگ کردن را متوجه می بودین.
منم گفتم: مریمم جان چطور ضایِع شدی هههههه.
مریم: آفرین آفرین خنده کن بی غیرت.
و باز هم از خنده کم مانده بود منفجر شوم.
همین طور روز های ما در خرید عروسی میگذشت همه چیز آماده بود و فقط یک روز به عروسی مانده است.
خسته و مانده از بازار آمدیم خرید های خود را در اتاق گذاشتم از فرط خسته گی زیاد بالای مبل ولو شدم چند دقیقه چشمان خسته خود را بستم و به عالم خواب پناه بردم.
با سر و صدای خواهران محترمم از خواب برخاستم ساعت را دیدم نزدیک های اذان عصر بود الله را شکر کردم که در خواب نماندم وگرنه نماز ام قضا میشد.از جا برخاستم و از اتاق خارج شده رفتم وضو گرفتم ولی تا بحال اذان نداده بود من هم رفتم پیش خواهران محترمم وقتی نزدیک دروازه اتاق شدم آواز خنده و مزاح های شان تمام فضای اتاق را نه بلکه تمام فضای خانه را گرفته بود، برای چند لحظه پشت دروازه ایستادم و فقط نگاه شان کردم واقعاً هر قدر الله را شکر گذار باشم برای داشتن همچین خواهرانی و همچین خانواده ای باز هم کم است.
چند لحظه بر این فکر کردم که تا چند روز دیگر این جمع و جوش وجود نخواهد داشت فلوران نمیباشد وقتی به نبود فلوران فکر کردم اشک در چشمانم حلقه زد گریه خود را مهار کرده نتوانستم، زود دور شدم از اتاق.
* میدانی بعضی وقت آدم های
که کنارت می باشند فکر می کنند که اصلاً برایشان ارزش قائل نیستی و یا اصلاً دوست شان نداری. فکر میکنند اصلاً وابسته آنها نیستی..
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_هفدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
از آن روزی که او مغرور را دیده ام چند هفته یی میگذرد در این چند هفته قرار به این شد که فلوران تا هفته دیگر بخیر عروسی کند چون بعد از ازدواج لالا عمر باید به سویس برود و آنجا کار های شرکت شان را پیش ببرد در اول فامیلم قبول نکردند ولی چون دیدند دیگر چاره یی ندارند بلاخره قبول کردند.
عایشه: کلثوم بیا که کار ات داریم.
_ _ _ خدایا خیر این ها مرا چی کار دارند دیگر!
رفتم پیش شان که با صحنه احساساتی روبرو شدم مادرم بود و همه خواهرانم سر های خود را بالا زانوی مادرم گذاشته بودند.
واه واه واه چقدر خوب ولا هله یک جای بر منم باز کنید
عایشه به مزاح گفت: برو برو تو اینجا جای نداری ترا مادرم از بین کوچه پیدا کرده.
گفتم: خاا که اینطور مادر نمیخواهید چیزی به این دختران تان بگید؟
مادرم: حالا من شما را چه بگم کلان کلان دختر ها استین بیا تو این طرف بیا.
من هم رفتم و خود را بین شان جای کردم.
همینطور نشسته بودیم قصه کرده.
عصر جایش را به شام داد و همه گی به دور سفره شام جمع شده بودیم با آزار و اذیت کردن های برادران محترمم اصلاً نان در جان ما نگرفت حمزه رو به فلوران کرد و گفت:
خاا پس فلوران عروسی کرده سویس می روی !
فلوران: انشاءالله بخیر.
می دانم پشتم دق میشی.
_ _ _ هاا او خو یک گپ جداست.
هلال که در پهلویم نشسته با زدن هایش اصلاً نمیگذارد درست نان بخورم من هم رو به پدرم کرده و گفتم: پدر بیبینید بچه تان را اصلاً آرام نمی گیرد.
ولی خب پدرم هم فقط گفت : هلال بچیم آرام باش نانت را بخور.
یعنی واقعاً متأثر شدم چون پس کُرکی شان است اصلاً چیزی نمیگن این را.
لالا حارث رو به هلال کرده گفت: او بچه آرام بشین کلثوم را خو میفهمی که پهلوان آدم است باز بکس هم یاد داره دلت است که با یک بکس ناک اوت شوی؟
هلال خود را مغرور گرفته گفت: ها مه هم ماندم!
لالا حارث دوباره با شوخی گفت: پس یک مسابقه بتین بیبینیم که کی برنده میشه.
مه هم با غرور و اعتماد به نفس کامل گفتم: تشکر ولی نمیخواهم که هلال جان را ناقص کنم با معذرت دگه.
این سخن من مساوی است با قهقهه زدن همه گی.
دیدم که اونها آزار و اذیت دارند و اصلاً آرام شان نمیگیرد
پس ما هم شروع کردیم به آزار اذیت!
که آواز مادرم برآمد: وای یعنی شما ها یک دقیقه آرام بوده نمی توانید سفره که نیست جای جنگ و جهانی شما است.
مریم: بلی دگه مادر جان ما اگر آرام باشیم برای شما اصلاً خوش نمیگذره ما چراغ خانه تان هستیم.
هلال با مضریت گفت: هاا همان چراغ خواب خانه ما هههههههه!
_ _ _ ترا دیگر غرض نیست عوضی!
هلال هم گفت: داغون.
_ _ _ سکوت میکنم که این سکوت منطقی تر است.
وقتی که ما در بین خود مضریت داشتیم در پهلوی ما مثلث دانشمندان دوباره تشکیل شده بود مریم گفت: هله که دانشمندان ما دوباره جمع شدند این شما و این هم دانشمند فلوران، دانشمند حمزه و دانشمند عایشه.
خاا دانشمندان عزیز بفرمائید
مایک ها در خدمت تان موضوع تان در باره چی است؟
فلوران با اخم گفت اصلاً به شما مربوط نمی شود تا جنگ کردن را متوجه می بودین.
منم گفتم: مریمم جان چطور ضایِع شدی هههههه.
مریم: آفرین آفرین خنده کن بی غیرت.
و باز هم از خنده کم مانده بود منفجر شوم.
همین طور روز های ما در خرید عروسی میگذشت همه چیز آماده بود و فقط یک روز به عروسی مانده است.
خسته و مانده از بازار آمدیم خرید های خود را در اتاق گذاشتم از فرط خسته گی زیاد بالای مبل ولو شدم چند دقیقه چشمان خسته خود را بستم و به عالم خواب پناه بردم.
با سر و صدای خواهران محترمم از خواب برخاستم ساعت را دیدم نزدیک های اذان عصر بود الله را شکر کردم که در خواب نماندم وگرنه نماز ام قضا میشد.از جا برخاستم و از اتاق خارج شده رفتم وضو گرفتم ولی تا بحال اذان نداده بود من هم رفتم پیش خواهران محترمم وقتی نزدیک دروازه اتاق شدم آواز خنده و مزاح های شان تمام فضای اتاق را نه بلکه تمام فضای خانه را گرفته بود، برای چند لحظه پشت دروازه ایستادم و فقط نگاه شان کردم واقعاً هر قدر الله را شکر گذار باشم برای داشتن همچین خواهرانی و همچین خانواده ای باز هم کم است.
چند لحظه بر این فکر کردم که تا چند روز دیگر این جمع و جوش وجود نخواهد داشت فلوران نمیباشد وقتی به نبود فلوران فکر کردم اشک در چشمانم حلقه زد گریه خود را مهار کرده نتوانستم، زود دور شدم از اتاق.
* میدانی بعضی وقت آدم های
که کنارت می باشند فکر می کنند که اصلاً برایشان ارزش قائل نیستی و یا اصلاً دوست شان نداری. فکر میکنند اصلاً وابسته آنها نیستی..
👍2❤1
مثل مادر، مثل پدر، مثل خواهر و یا هم برادر،
در حالیکه تو چنان آنها را دوست داری که حتی یک لحظه زندگی ات را بدون آنها سپری کرده نمی توانی. حتی سپری کردن را در جایش بگذار وقتی فکر اش در سرت خطور میکند بدنت را لرزه می گیرد...
می دانم وابسته بودن اصلاً هم عادت خوبی نیست اما چی کار میشه کرد؟
نماز عصر را خواندم و نشستم با راز و نیاز با خالقم بعد از ذکر شروع به دعا کردن کردم
* یا الله رحیم و کریم ام خودت گناهان ما را ببخش و به راه راست هدایت ما کن یا ربم از جمله گمراهان قرار ما نده و جز خودت محتاج و وابسته هیچ کس و هیچ چیز در این دنیای فانی مکن مارا حتی فامیل ما!
اشک هایم را پاک کردم و جای نماز را جمع کردم.*
*واقعاً که با یاد الله دل ها آرام میگیرد. *
بعد از چند دقیقه دوباره برگشتم در اتاق پیش فلور شان ولی این بار خود را درست جمع و جور کردم.
وقتی داخل اتاق شدم هنوز هم شاد و خندان بودند عایشه رو به من کرد و گفت: راپونزل بیدار شدید.
_ _ _ آه عایشه یعنی دگه یک دقیقه هم نمیمانی مرا.
_ _ _ میگی که چی کردیم.
این بار آواز خود را کمی تغییر داد میخواست ساز مرا بگیرد با صدای که هر کی می شنید از خنده جان میداد گفت: اه عایشه یعنی دگه یک دقیقه هم نمی مانی مرا!
خانه از فرط خنده های ما کم مانده بود منفجر شود.
در حالیکه خنده خود را مهار داشتم گفتم وای عایشه چی رقم استین.
دوباره گفت: خاا بالای هر چیز ریشخندی بالای سخن های عایشه هم ریشخندی.
و دوباره خنده.... ولی عایشه جدی جدی به طرف من میدید گفتم: چرا چیزی شده که این رقم به طرفم نگاه داری نکند در رویم چیزی است؟
گفت: نه چیزی نیست ولی چرا چشمانت سرخ شده و پُف کرده؟
همینطور فلور و سحر و مریم همگی شان پرسیدند چی شده؟
برای چند لحظه مات و مبهوت ماندم که حالا چی بگم برای اینها؟
چقدر صورتم را شستم تا از گریه ام چیزی معلوم نشود ولی از چشمان تیز اینها هیچ چیز پنهان نمی ماند.
گفتم: نمی دانم چیزی نیست شاید تأثیر خنده های که دادی باشد.
عایشه: خاا صحیح است.
برای فلوران زنگ آمد و از اتاق خارج شد.
بعد چند دقیقه دوباره آمد و گفت: دخترا عمر زنگ زده بود گفت فقط امروز و فردا را وقت وقت داریم گر چه همه چیز آماده شده بجز چله های ما میگه امروز هم برویم بیزو عصر است چله ها را هم بگیریم که بی غم شویم.
در همین اثنا مادرم وارد اتاق شد و گفت: حالا ناوقت شده بگذارید فردا بگیرید.
فلوران:فقط یک چله میگیریم می آییم !
مادرم گفت: چرا وقتی که طلا خریدن رفته بودین چله هم نگرفتین؟
_ _ _خب نشد دیگر شما هم بودید آنجا و دیدین که ناوقت شد.
_ _ _خاا صحیح است یکی از دخترا را بگیر بروین.
_ _ _ خاا دخترا کدام تان میروید با من؟
دید که همگی خود را خاموش گرفته گفت: واقعاً متأسفم استم برای تان مثلاً عروسی خواهر بزرگ تان است.
همگی شان خستگی بازار را بهانه کردند عایشه هم گفت خسته استم مریم همچنین و سحر خو بیزو بیزو خسته بود آخر نشد مادرم رو به من کرد و گفت: کلثوم جان برخیز تو آماده شو و برو همرایش منم که دخترک خوب و حرف گوش کن گفتم درست است.
حجابم را که به رنگ سیاه است بر تن کردم چادرم را هممنظم حجاب کردم مقنعه یا همان برقه خود را گرفتم و رفتم به طرف پایین فلوران هم آماده بود کرمچ های سفیدم را گرفته و پا کردم. فلوران گفت: بریم عمر پشت دروازه است.
_ _ _ خاا صحیح است.
در حالیکه تو چنان آنها را دوست داری که حتی یک لحظه زندگی ات را بدون آنها سپری کرده نمی توانی. حتی سپری کردن را در جایش بگذار وقتی فکر اش در سرت خطور میکند بدنت را لرزه می گیرد...
می دانم وابسته بودن اصلاً هم عادت خوبی نیست اما چی کار میشه کرد؟
نماز عصر را خواندم و نشستم با راز و نیاز با خالقم بعد از ذکر شروع به دعا کردن کردم
* یا الله رحیم و کریم ام خودت گناهان ما را ببخش و به راه راست هدایت ما کن یا ربم از جمله گمراهان قرار ما نده و جز خودت محتاج و وابسته هیچ کس و هیچ چیز در این دنیای فانی مکن مارا حتی فامیل ما!
اشک هایم را پاک کردم و جای نماز را جمع کردم.*
*واقعاً که با یاد الله دل ها آرام میگیرد. *
بعد از چند دقیقه دوباره برگشتم در اتاق پیش فلور شان ولی این بار خود را درست جمع و جور کردم.
وقتی داخل اتاق شدم هنوز هم شاد و خندان بودند عایشه رو به من کرد و گفت: راپونزل بیدار شدید.
_ _ _ آه عایشه یعنی دگه یک دقیقه هم نمیمانی مرا.
_ _ _ میگی که چی کردیم.
این بار آواز خود را کمی تغییر داد میخواست ساز مرا بگیرد با صدای که هر کی می شنید از خنده جان میداد گفت: اه عایشه یعنی دگه یک دقیقه هم نمی مانی مرا!
خانه از فرط خنده های ما کم مانده بود منفجر شود.
در حالیکه خنده خود را مهار داشتم گفتم وای عایشه چی رقم استین.
دوباره گفت: خاا بالای هر چیز ریشخندی بالای سخن های عایشه هم ریشخندی.
و دوباره خنده.... ولی عایشه جدی جدی به طرف من میدید گفتم: چرا چیزی شده که این رقم به طرفم نگاه داری نکند در رویم چیزی است؟
گفت: نه چیزی نیست ولی چرا چشمانت سرخ شده و پُف کرده؟
همینطور فلور و سحر و مریم همگی شان پرسیدند چی شده؟
برای چند لحظه مات و مبهوت ماندم که حالا چی بگم برای اینها؟
چقدر صورتم را شستم تا از گریه ام چیزی معلوم نشود ولی از چشمان تیز اینها هیچ چیز پنهان نمی ماند.
گفتم: نمی دانم چیزی نیست شاید تأثیر خنده های که دادی باشد.
عایشه: خاا صحیح است.
برای فلوران زنگ آمد و از اتاق خارج شد.
بعد چند دقیقه دوباره آمد و گفت: دخترا عمر زنگ زده بود گفت فقط امروز و فردا را وقت وقت داریم گر چه همه چیز آماده شده بجز چله های ما میگه امروز هم برویم بیزو عصر است چله ها را هم بگیریم که بی غم شویم.
در همین اثنا مادرم وارد اتاق شد و گفت: حالا ناوقت شده بگذارید فردا بگیرید.
فلوران:فقط یک چله میگیریم می آییم !
مادرم گفت: چرا وقتی که طلا خریدن رفته بودین چله هم نگرفتین؟
_ _ _خب نشد دیگر شما هم بودید آنجا و دیدین که ناوقت شد.
_ _ _خاا صحیح است یکی از دخترا را بگیر بروین.
_ _ _ خاا دخترا کدام تان میروید با من؟
دید که همگی خود را خاموش گرفته گفت: واقعاً متأسفم استم برای تان مثلاً عروسی خواهر بزرگ تان است.
همگی شان خستگی بازار را بهانه کردند عایشه هم گفت خسته استم مریم همچنین و سحر خو بیزو بیزو خسته بود آخر نشد مادرم رو به من کرد و گفت: کلثوم جان برخیز تو آماده شو و برو همرایش منم که دخترک خوب و حرف گوش کن گفتم درست است.
حجابم را که به رنگ سیاه است بر تن کردم چادرم را هممنظم حجاب کردم مقنعه یا همان برقه خود را گرفتم و رفتم به طرف پایین فلوران هم آماده بود کرمچ های سفیدم را گرفته و پا کردم. فلوران گفت: بریم عمر پشت دروازه است.
_ _ _ خاا صحیح است.
👍4❤1
Forwarded from اَلّــــقُـرٌآنْ (〚Miss ༆Sadat]🦋)
احساسِگناه،هدیهایازسویخداوند
متعالونشانهٔوجدانبیداراست..
کهبهشماهشدارمیدهد،کاریکهانجام
میدهیـد،باعثِآسیبوتجـاوزبهروحِ
خودتانمیگردد...
اگربعــدازانجامگناه،غمگیـنشـدیو
تاریکیرادرقلبتاحساسکردی،بدان
کهقلبِتوهنوزبهنورایمانروشناست
C᭄💗
متعالونشانهٔوجدانبیداراست..
کهبهشماهشدارمیدهد،کاریکهانجام
میدهیـد،باعثِآسیبوتجـاوزبهروحِ
خودتانمیگردد...
اگربعــدازانجامگناه،غمگیـنشـدیو
تاریکیرادرقلبتاحساسکردی،بدان
کهقلبِتوهنوزبهنورایمانروشناست
🙂🌸🌱
❤2
یک افسانه ژاپنی وجود دارد که می گوید:
اگر سوار قطار اشتباهی شوید، در نزدیکترین ایستگاه پیاده شوید، هرچه پیادهشدن شما بیشتر طول بکشد، سفر برگشت گرانتر خواهد بود.»
❤4
إنّ النِّساء يا ولدي يعِشْنَ بالكلِمَة
ويمُتْنَ من كلِمَة
فرزندم!
زنان با کلمه میزیند و از کلمهای میمیرند
ويمُتْنَ من كلِمَة
فرزندم!
زنان با کلمه میزیند و از کلمهای میمیرند
❤🔥3👍2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مثل مادر، مثل پدر، مثل خواهر و یا هم برادر، در حالیکه تو چنان آنها را دوست داری که حتی یک لحظه زندگی ات را بدون آنها سپری کرده نمی توانی. حتی سپری کردن را در جایش بگذار وقتی فکر اش در سرت خطور میکند بدنت را لرزه می گیرد... می دانم وابسته بودن اصلاً هم…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_هژدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
از دروازه که خارج شدیم یک موتر لندکروزر سیاه در پیش دروازه ایستاد بود واقعاً اینها هر روز موتر تبدیل میکنند یعنی او رقم موتر مدل بالایی نمانده که اینها نداشته باشند.
دیدم که لالا عمر و....
متأسفانه برادر مغرور دیوانه اش، هم همرایش است پیش رفتیم همرایشان سلام علیکی کردم به پسر دیوانه هم با صدایی که حتی خودم هم درست نشنیدم سلام دادم ولی او علیک گرفت واقعاً که گوش های فعالی دارد.
لالا عمر گفت: چطور استی کلثوم جان؟
_ _ _ گفتم: الحمدلله سلامت باشید شکر است شما خوب استین؟
_ _ _ شکر است خوب استم چقدر با این حجاب زیبا شدی.
_ _ _ تشکر لطف دارید شما هم مثل همیش جذاب شدین.
_ _ _ هههه تشکر لطف داری!
بعد از احوال پرسی سوار موتر شدیم و حرکت.
هر دو برادر ها در سیت پیش رو با یک ژست خاص نشسته بودند عینکهای آفتابی در چشمان شان خود نمایی میکرد واقعاً هر کی می بود دل میداد.
سکوت بر فضای موتر حکمروایی میکرد. منم
شیشه موتر را تا آخر پایین کردم باد خنک میآمد و باعث میشد برقه ام را شمال بزند واقعاً حس عالی بود.
در همین اثنا لالا عمر پرسید: کلثوم جان درس ها چطور میگذره؟
گفتم: ولا خوب است دگه می گذرانیم.
_ _ _ خا خی شکر است.
_ _ _ اهمم
_ _ _ فکر کنم سال آخرت است؟
_ _ _ بلی الحمدلله سال آخر است.
_ _ _ خاا بسیار خوب،خوب است تا تمام شدن مکتب ات چیزی نمانده فقط به فکرم یک ماه دیگر به امتحان های فاینل تان مانده چون لمر خیلی مصروف درس خواندن میباشد!
گفتم: بلی ها تقریباً همین قدر ها مانده، خوب است پس لمر درس هم میخوانده هههه.
لالا عمر کمی چهره خود را جدی کرده دوباره گفت:__ هاا دگه پس چی فکر کردی خواهر باهوش مرا؟
گفتم: یک دختر لایق.
بعدش با غرور گفتم: بایدم که لایق باشد مثلاً با من همنشینی کرده.
فضای موتر پر شد از خنده های ما! او دیو را هم میدیدم که خنده که نه ولی تبسم داشت!
دوباره لالا عمر پرسید: خب کلثوم جان بعد اش دوست داری کدام رشته را بخوانی؟
گفتم: رشته اداره و تجارت!
با تعجب گفت: او بیشک چی یک انتخابی حالا واقعاً مطمئن شدم که لمر همنشین تو بوده!
پرسیدم: چطور؟
_ _ _ او هم همین رشته را دوست دارد تا بخواند!
در خانه ما بخیر چندین تا تاجر میداشته باشیم.
این بار فلور از او مغرور پرسید: دیان جان خودت چیکارا میکنی؟
_ _ _ با آواز مردانه اش گفت: من هم مصروف درس های دانشگاه و کار های شرکت استم.
_ _ _ خاا ماشاءالله کدام رشته را میخوانی؟
_ _ _ رشته اداره و تجارت.
_ _ _ خا بسیار خوب اینه خودت هم همین رشته را میخوانی! موفق باشی.
با غرور گفت: تشکر.
دوباره لالا عمر گفت: ها خو من هم از همین خاطر گفتم که قرار است چندین تجار داشته باشیم بخیر!
چندین تا را بسیار با شیطنت گفت ولی منظور شان را درست نفهميديم!
همچنان اصلا ً باورم نمیشد یعنی چی؟
این همرشته دلخواه مره میخواند؟
نه دگه اوففف.
من عاشق این هستم تا یک تجارت پیشه موفق شوم و پلانم هم همین است تا بعد از مکتب انشاءالله رشته اداره و تجارت را بخوانم.
اوففف
بعد از طی کردن راه کمی طولانی بلاخره به مقصد رسیدیم.
موتر را پیش یکی از فروشگاه های بزرگ کابل ایستاد کردن
من آهسته فلوران را گفتم: فلو جان نمیشه که من نیایم واقعاً امروز در خرید کردن بسیار خسته شدیم اگر امکانش است من همین جا در موتر می باشم.
_ _ _ کلثوم دیوانه شدی من ترا به چی خاطر آوردیم همرای خود؟
_ _ _ خوو میفهمم ولی خسته استم پا هایم درد دارند هیچ حوصله گشتن را ندارم.
در همین وقت آواز لالا عمر آمد: بانو های محترم نمیخواهید پیاده شوید؟
فلوران رو به عمر کرد و گفت: نه حالا پياده میشدیم.
و بعد به طرف من نگاه کرد : بیا تو حالا پیاده شویم در داخل فروشگاه یک رستورانت شیک است بعد تو آنجا منتظر ما باش درست است؟
گفتم هاا کاملاً درست است خواهرک نازم!
_ چاپلوسی بس!
_ واقعاً که!
خب داخل فروشگاه شدیم واقعاً یکی از بزرگ ترین و زیبا ترین فروشگاه های کابل است.
فلوران لالا عمر را گفت: عمر کلثوم کمی خسته است بخاطریکه امروز هم بازار رفته بود.
اگر امکانش باشد او همین جا در رستورانت بنشیند ما هم زود یک چله میگیریم و می آییم!
در این وقت او پسر مغرور که سرش در تیلفونش پایین بود به یک باره سر خود را بلند کرد و به طور عجیب به طرفم نگاه کرد!
لالا عمر با بسیار مهربانی گفت:
درست است خیاشنه جانم خسته است بنشیند همین جا دیان لالا تو هم همرای کلثوم در رستوران بنشین ما هم زود می آییم.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_هژدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
از دروازه که خارج شدیم یک موتر لندکروزر سیاه در پیش دروازه ایستاد بود واقعاً اینها هر روز موتر تبدیل میکنند یعنی او رقم موتر مدل بالایی نمانده که اینها نداشته باشند.
دیدم که لالا عمر و....
متأسفانه برادر مغرور دیوانه اش، هم همرایش است پیش رفتیم همرایشان سلام علیکی کردم به پسر دیوانه هم با صدایی که حتی خودم هم درست نشنیدم سلام دادم ولی او علیک گرفت واقعاً که گوش های فعالی دارد.
لالا عمر گفت: چطور استی کلثوم جان؟
_ _ _ گفتم: الحمدلله سلامت باشید شکر است شما خوب استین؟
_ _ _ شکر است خوب استم چقدر با این حجاب زیبا شدی.
_ _ _ تشکر لطف دارید شما هم مثل همیش جذاب شدین.
_ _ _ هههه تشکر لطف داری!
بعد از احوال پرسی سوار موتر شدیم و حرکت.
هر دو برادر ها در سیت پیش رو با یک ژست خاص نشسته بودند عینکهای آفتابی در چشمان شان خود نمایی میکرد واقعاً هر کی می بود دل میداد.
سکوت بر فضای موتر حکمروایی میکرد. منم
شیشه موتر را تا آخر پایین کردم باد خنک میآمد و باعث میشد برقه ام را شمال بزند واقعاً حس عالی بود.
در همین اثنا لالا عمر پرسید: کلثوم جان درس ها چطور میگذره؟
گفتم: ولا خوب است دگه می گذرانیم.
_ _ _ خا خی شکر است.
_ _ _ اهمم
_ _ _ فکر کنم سال آخرت است؟
_ _ _ بلی الحمدلله سال آخر است.
_ _ _ خاا بسیار خوب،خوب است تا تمام شدن مکتب ات چیزی نمانده فقط به فکرم یک ماه دیگر به امتحان های فاینل تان مانده چون لمر خیلی مصروف درس خواندن میباشد!
گفتم: بلی ها تقریباً همین قدر ها مانده، خوب است پس لمر درس هم میخوانده هههه.
لالا عمر کمی چهره خود را جدی کرده دوباره گفت:__ هاا دگه پس چی فکر کردی خواهر باهوش مرا؟
گفتم: یک دختر لایق.
بعدش با غرور گفتم: بایدم که لایق باشد مثلاً با من همنشینی کرده.
فضای موتر پر شد از خنده های ما! او دیو را هم میدیدم که خنده که نه ولی تبسم داشت!
دوباره لالا عمر پرسید: خب کلثوم جان بعد اش دوست داری کدام رشته را بخوانی؟
گفتم: رشته اداره و تجارت!
با تعجب گفت: او بیشک چی یک انتخابی حالا واقعاً مطمئن شدم که لمر همنشین تو بوده!
پرسیدم: چطور؟
_ _ _ او هم همین رشته را دوست دارد تا بخواند!
در خانه ما بخیر چندین تا تاجر میداشته باشیم.
این بار فلور از او مغرور پرسید: دیان جان خودت چیکارا میکنی؟
_ _ _ با آواز مردانه اش گفت: من هم مصروف درس های دانشگاه و کار های شرکت استم.
_ _ _ خاا ماشاءالله کدام رشته را میخوانی؟
_ _ _ رشته اداره و تجارت.
_ _ _ خا بسیار خوب اینه خودت هم همین رشته را میخوانی! موفق باشی.
با غرور گفت: تشکر.
دوباره لالا عمر گفت: ها خو من هم از همین خاطر گفتم که قرار است چندین تجار داشته باشیم بخیر!
چندین تا را بسیار با شیطنت گفت ولی منظور شان را درست نفهميديم!
همچنان اصلا ً باورم نمیشد یعنی چی؟
این همرشته دلخواه مره میخواند؟
نه دگه اوففف.
من عاشق این هستم تا یک تجارت پیشه موفق شوم و پلانم هم همین است تا بعد از مکتب انشاءالله رشته اداره و تجارت را بخوانم.
اوففف
بعد از طی کردن راه کمی طولانی بلاخره به مقصد رسیدیم.
موتر را پیش یکی از فروشگاه های بزرگ کابل ایستاد کردن
من آهسته فلوران را گفتم: فلو جان نمیشه که من نیایم واقعاً امروز در خرید کردن بسیار خسته شدیم اگر امکانش است من همین جا در موتر می باشم.
_ _ _ کلثوم دیوانه شدی من ترا به چی خاطر آوردیم همرای خود؟
_ _ _ خوو میفهمم ولی خسته استم پا هایم درد دارند هیچ حوصله گشتن را ندارم.
در همین وقت آواز لالا عمر آمد: بانو های محترم نمیخواهید پیاده شوید؟
فلوران رو به عمر کرد و گفت: نه حالا پياده میشدیم.
و بعد به طرف من نگاه کرد : بیا تو حالا پیاده شویم در داخل فروشگاه یک رستورانت شیک است بعد تو آنجا منتظر ما باش درست است؟
گفتم هاا کاملاً درست است خواهرک نازم!
_ چاپلوسی بس!
_ واقعاً که!
خب داخل فروشگاه شدیم واقعاً یکی از بزرگ ترین و زیبا ترین فروشگاه های کابل است.
فلوران لالا عمر را گفت: عمر کلثوم کمی خسته است بخاطریکه امروز هم بازار رفته بود.
اگر امکانش باشد او همین جا در رستورانت بنشیند ما هم زود یک چله میگیریم و می آییم!
در این وقت او پسر مغرور که سرش در تیلفونش پایین بود به یک باره سر خود را بلند کرد و به طور عجیب به طرفم نگاه کرد!
لالا عمر با بسیار مهربانی گفت:
درست است خیاشنه جانم خسته است بنشیند همین جا دیان لالا تو هم همرای کلثوم در رستوران بنشین ما هم زود می آییم.
❤5
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مثل مادر، مثل پدر، مثل خواهر و یا هم برادر، در حالیکه تو چنان آنها را دوست داری که حتی یک لحظه زندگی ات را بدون آنها سپری کرده نمی توانی. حتی سپری کردن را در جایش بگذار وقتی فکر اش در سرت خطور میکند بدنت را لرزه می گیرد... می دانم وابسته بودن اصلاً هم…
گفتم: تشکر بسیار زیاد واقعاً هیچ حوصله گشتن نبود باز شما خو میفهمین که فلور جان کاش در یک دوکان داخل شود و از همانجا یک چیز را خوش کند مطمئن استم که تمام فروشگاه ها را سر تان خواهد گشت!
فلوران کمی با اخم به طرفم نگاه کرد و گفت: واقعاً فقط که تنها من اینطور باشم خودت از من بدتر استی.
_ _ _ ههههه خا خواهرم قهر نشوید زود برین و زود بیایین که بعداً مادرم اعصبانی نشود. در ضمن به طرف او مغرور اشاره کردم و گفتم اگر اینا هم میخواهند میتوانند بروند من همین جا می نشینم.
با نگاه های چَپچَپ وی مواجه شدم زود سر خود را پایین گرفتم.
لالا عمر گفت: نه دیان را هم من با زور آوردمش وگرنه نمی آمد او هم قبلاً گفته بود که خسته استم یا در موتر یا در یک رستوران منتظر تان مینشینم.
گفتم: پس درست است چون من نمی خواهم که بخاطر من اینجا باشند پس اینکه خودشان ميخواهند درست است.
دوباره یک قسم عجیب عجیب به طرفم میدید ولی من تیر خود را آوردم.
_ _ _ درست است پس ما میرویم شما همینجا باشید.
و ها دیان یگان چیز بگیر بخورین.
_ _ _ چشمم لالا جان حالا زود بروید که شام میشود سر مان
_ _ _ خاا صحیح است.
اونا رفتند و در این فروشگاه بزرگ تنها من ماندم و او.
با چهره جدی رفت و در یکی از چوکی ها نشست من هم ناچار به تعقیب اش رفتم و در چوکی مقابل اش نشستم چون دیگر چوکی ها زیادی نزدیک بودن به یکدیگر.
چند دقیقه همینطور ساکت نشسته بودیم دیدم که او مصروف موبایل اش است منم تسبیح قشنگم را گرفتم و شروع کردم به ذکر الله از این که بیکار باشم بهتر است.
یک دم سر خود را بالا کرد و دوباره عجیب به طرفم نگاه داشت من هم دیگر تحمل کرده نتوانستم و پرسیدم: خیریت باشد جناب چرا امروز اینطور به طور عجیب مرا نگاه میکنید؟
تیلفونش که آخرین مدل آیفون بود را بر سر میز گذاشت و با جدیت گفت: همینطوری مگر نگاه کردن جرم است؟
_ _ _ نه جرم نیست ولی گناه است.
_ _ _ خاا پس میشه واضح بگی چرا گناه است؟
حالا بیا و پوره کن.
گفتم: چون الله برای مردان و زنان مسلمان گفته چشمان تان را از نگاه به نامحرم فرو گیرید
_ _ _ پس حالا تو چرا من را نگاه داری؟
یک پوز خند کردم و گفتم: ببخشید من اصلاً شما را نگاه نمیکنم در ضمن انقدر موجودات زیبای دیگر ماندگی من بیکار نماندیم تا شما را نگاه کنم.
_ _ _ خاا پس یعنی میگی من زیبا نیستم؟
در دل خود گفتم هستی هم زیبا و هم جذاب ولی زود خود را جمع و جور کردم چشم هایم را پایین گرفتم و گفتم: نمی دانم.
_ _ _ پس نمیدانی که اینطور..
خیر است حالا میدانی.
گفتم: مطلب؟
گفت: اون میز پهلو را میبینی؟
یک نگاه انداختم به طرف اون میزی که گفته بود دو دختر بدون حجاب با لباس های کوتاه و نامناسب موهای پریشان فیشن هایشان هم کاملاً غلیظ یعنی غرق در آرایش هستند کنار هم نشسته اند بلند بلند میگفتن و میخندیدن مرکز توجه شان هم که معلوم دار بود فرد مقابل من!
به طرف من هم عجیب نگاه میکردند گویا جدیداً آدمیزاد دیده باشند!
دوباره به طرف او نگاه کردم و گفتم خب که چی؟
با چهره که کاملاً معلوم میشد از حرفم تعجب کرده گفت: فکر نمیکردم که اینقدر نادان باشی.
_ _ _ لا حول ولا واضح حرف تان را بزنین!
_ _ _ عاقلان را یک اشاره کافیست ولی تا جاییکه دیدم..
_ _ _ خا تا جاییکه دیدین چی تکمیل کنید جمله تان را.
گارسون را صدا زد و گفت چی میخواهی بخوری؟
با جدیت گفتم: اول جمله تان را تکمیل بسازید.
_ _ _ یک نیشخند زد و گفت : خیر باشد بگذریم حالا بگید چی میخورید؟
_ _ _ چیزی نه ممنون.
_ _ _ دوباره چهره جدی و خشمگین خود را به خود گرفت.
چند خوراکی را نامش را برد و گفت نوشابه هم بگيريد.
گارسون که رفت مینیو را بسته کرد.
و دوباره آن چشمان سیاهش را به صورت من دوخت
برای چند لحظه منم به آن چشمان سیاه خیره شدم وقتی به خود آمدم از شدت شرم رویم کاملاً داغ آمده بود و سرخی گونه هایم را حس میکردم خوب بود که در رویم برقه ام بود وگرنه کاملاً بی آبرو میشدم زود چشمانم را فرو گرفتم. و گفتم نگاهت ۸۰ تن وزن داره جناب ورش دار از سرمان.
چون سرم پایین بود عکس العمل اش را ندیدم اما آواز خنده اش را شنیدم.
منظره اطرافم را دیدن زدن گرفتم چوکی و میز های رنگارنگِ که در چهار اطراف چیده شده منازل بالا هم پر است از مردمان رنگارنگ! همينطور کمی مصروف شدم ولی این مصروفیت زیاد طول نکشید،آواز دخترِ را شنیدم چشم از اطراف گرفته و به پهلوی چوکی او دیو خیره شدم همان ها بودند...
همان دخترانِ که در چوکی چند متر دور تر از ما نشسته بودند ولی حالا درست در کنار من و اون آقای دیو قرار دارند.
فلوران کمی با اخم به طرفم نگاه کرد و گفت: واقعاً فقط که تنها من اینطور باشم خودت از من بدتر استی.
_ _ _ ههههه خا خواهرم قهر نشوید زود برین و زود بیایین که بعداً مادرم اعصبانی نشود. در ضمن به طرف او مغرور اشاره کردم و گفتم اگر اینا هم میخواهند میتوانند بروند من همین جا می نشینم.
با نگاه های چَپچَپ وی مواجه شدم زود سر خود را پایین گرفتم.
لالا عمر گفت: نه دیان را هم من با زور آوردمش وگرنه نمی آمد او هم قبلاً گفته بود که خسته استم یا در موتر یا در یک رستوران منتظر تان مینشینم.
گفتم: پس درست است چون من نمی خواهم که بخاطر من اینجا باشند پس اینکه خودشان ميخواهند درست است.
دوباره یک قسم عجیب عجیب به طرفم میدید ولی من تیر خود را آوردم.
_ _ _ درست است پس ما میرویم شما همینجا باشید.
و ها دیان یگان چیز بگیر بخورین.
_ _ _ چشمم لالا جان حالا زود بروید که شام میشود سر مان
_ _ _ خاا صحیح است.
اونا رفتند و در این فروشگاه بزرگ تنها من ماندم و او.
با چهره جدی رفت و در یکی از چوکی ها نشست من هم ناچار به تعقیب اش رفتم و در چوکی مقابل اش نشستم چون دیگر چوکی ها زیادی نزدیک بودن به یکدیگر.
چند دقیقه همینطور ساکت نشسته بودیم دیدم که او مصروف موبایل اش است منم تسبیح قشنگم را گرفتم و شروع کردم به ذکر الله از این که بیکار باشم بهتر است.
یک دم سر خود را بالا کرد و دوباره عجیب به طرفم نگاه داشت من هم دیگر تحمل کرده نتوانستم و پرسیدم: خیریت باشد جناب چرا امروز اینطور به طور عجیب مرا نگاه میکنید؟
تیلفونش که آخرین مدل آیفون بود را بر سر میز گذاشت و با جدیت گفت: همینطوری مگر نگاه کردن جرم است؟
_ _ _ نه جرم نیست ولی گناه است.
_ _ _ خاا پس میشه واضح بگی چرا گناه است؟
حالا بیا و پوره کن.
گفتم: چون الله برای مردان و زنان مسلمان گفته چشمان تان را از نگاه به نامحرم فرو گیرید
_ _ _ پس حالا تو چرا من را نگاه داری؟
یک پوز خند کردم و گفتم: ببخشید من اصلاً شما را نگاه نمیکنم در ضمن انقدر موجودات زیبای دیگر ماندگی من بیکار نماندیم تا شما را نگاه کنم.
_ _ _ خاا پس یعنی میگی من زیبا نیستم؟
در دل خود گفتم هستی هم زیبا و هم جذاب ولی زود خود را جمع و جور کردم چشم هایم را پایین گرفتم و گفتم: نمی دانم.
_ _ _ پس نمیدانی که اینطور..
خیر است حالا میدانی.
گفتم: مطلب؟
گفت: اون میز پهلو را میبینی؟
یک نگاه انداختم به طرف اون میزی که گفته بود دو دختر بدون حجاب با لباس های کوتاه و نامناسب موهای پریشان فیشن هایشان هم کاملاً غلیظ یعنی غرق در آرایش هستند کنار هم نشسته اند بلند بلند میگفتن و میخندیدن مرکز توجه شان هم که معلوم دار بود فرد مقابل من!
به طرف من هم عجیب نگاه میکردند گویا جدیداً آدمیزاد دیده باشند!
دوباره به طرف او نگاه کردم و گفتم خب که چی؟
با چهره که کاملاً معلوم میشد از حرفم تعجب کرده گفت: فکر نمیکردم که اینقدر نادان باشی.
_ _ _ لا حول ولا واضح حرف تان را بزنین!
_ _ _ عاقلان را یک اشاره کافیست ولی تا جاییکه دیدم..
_ _ _ خا تا جاییکه دیدین چی تکمیل کنید جمله تان را.
گارسون را صدا زد و گفت چی میخواهی بخوری؟
با جدیت گفتم: اول جمله تان را تکمیل بسازید.
_ _ _ یک نیشخند زد و گفت : خیر باشد بگذریم حالا بگید چی میخورید؟
_ _ _ چیزی نه ممنون.
_ _ _ دوباره چهره جدی و خشمگین خود را به خود گرفت.
چند خوراکی را نامش را برد و گفت نوشابه هم بگيريد.
گارسون که رفت مینیو را بسته کرد.
و دوباره آن چشمان سیاهش را به صورت من دوخت
برای چند لحظه منم به آن چشمان سیاه خیره شدم وقتی به خود آمدم از شدت شرم رویم کاملاً داغ آمده بود و سرخی گونه هایم را حس میکردم خوب بود که در رویم برقه ام بود وگرنه کاملاً بی آبرو میشدم زود چشمانم را فرو گرفتم. و گفتم نگاهت ۸۰ تن وزن داره جناب ورش دار از سرمان.
چون سرم پایین بود عکس العمل اش را ندیدم اما آواز خنده اش را شنیدم.
منظره اطرافم را دیدن زدن گرفتم چوکی و میز های رنگارنگِ که در چهار اطراف چیده شده منازل بالا هم پر است از مردمان رنگارنگ! همينطور کمی مصروف شدم ولی این مصروفیت زیاد طول نکشید،آواز دخترِ را شنیدم چشم از اطراف گرفته و به پهلوی چوکی او دیو خیره شدم همان ها بودند...
همان دخترانِ که در چوکی چند متر دور تر از ما نشسته بودند ولی حالا درست در کنار من و اون آقای دیو قرار دارند.
❤6
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مثل مادر، مثل پدر، مثل خواهر و یا هم برادر، در حالیکه تو چنان آنها را دوست داری که حتی یک لحظه زندگی ات را بدون آنها سپری کرده نمی توانی. حتی سپری کردن را در جایش بگذار وقتی فکر اش در سرت خطور میکند بدنت را لرزه می گیرد... می دانم وابسته بودن اصلاً هم…
دختر اولی که خیلی خیلی لباس کوتاه و چسب به تن دارد آواز اش را خیلی نازک کرده و با عشوه رو به او دیو کرده گفت: سلام آقای جذاب خوبی؟
_ _ _ تشکر خوب استم
این همان آقای دیو بود که چنین جواب داد برایش،
دوباره دخترِ دیگری که لباسش نه زیاد چسب بود و نه زیاد آزاد گفت: آقا، می توانی به میز ما بپیوندی تا کمی ساعت ات تیر شود و از این فضای خسته هم بیرون شوی.
اون دیو به طرف من نگاهِ کرده و خنده جانانه ی سر داد بعد دوباره زود خاموش شد.
دوباره دختر اولی با چهره که ازش مغروریت می بارید به طرف او دیو اشاره کرده گفت: دیان جان نمیخواهی ما را با هم معرفی کنی؟
بر دقیقهی ماتم برد یعنی این ها میشناسند یکدیگر را؟
در همان حال دیو با جدیت گفت: ضرور نیست لازم نمیبینم.
اما آنها اصلاً به سخن او توجه نکردند!
دوباره همان دختر اولی و مغرور گفت: جانم من هوسی هستم، بعد به دختری که در کنارش نشسته بود اشاره کرده گفت: و این هم فریال هست.
با جدیت گفتم: خوش شدم.
دوباره گفت: خودت چی؟
اسم خودت چه است؟
گفتم: ام کلثوم.
_ _ _ آهان چه اسم زیبایی داری.
_ _ _ ممنون تان لطف دارید.
_ _ _ راستی برایت درست نگفتم شاید برایت سؤال شده باشد که ما و دیان چگونه میشناسیم همدیگر را،
ادامه دارد...
_ _ _ تشکر خوب استم
این همان آقای دیو بود که چنین جواب داد برایش،
دوباره دخترِ دیگری که لباسش نه زیاد چسب بود و نه زیاد آزاد گفت: آقا، می توانی به میز ما بپیوندی تا کمی ساعت ات تیر شود و از این فضای خسته هم بیرون شوی.
اون دیو به طرف من نگاهِ کرده و خنده جانانه ی سر داد بعد دوباره زود خاموش شد.
دوباره دختر اولی با چهره که ازش مغروریت می بارید به طرف او دیو اشاره کرده گفت: دیان جان نمیخواهی ما را با هم معرفی کنی؟
بر دقیقهی ماتم برد یعنی این ها میشناسند یکدیگر را؟
در همان حال دیو با جدیت گفت: ضرور نیست لازم نمیبینم.
اما آنها اصلاً به سخن او توجه نکردند!
دوباره همان دختر اولی و مغرور گفت: جانم من هوسی هستم، بعد به دختری که در کنارش نشسته بود اشاره کرده گفت: و این هم فریال هست.
با جدیت گفتم: خوش شدم.
دوباره گفت: خودت چی؟
اسم خودت چه است؟
گفتم: ام کلثوم.
_ _ _ آهان چه اسم زیبایی داری.
_ _ _ ممنون تان لطف دارید.
_ _ _ راستی برایت درست نگفتم شاید برایت سؤال شده باشد که ما و دیان چگونه میشناسیم همدیگر را،
ادامه دارد...
❤7🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر اولی که خیلی خیلی لباس کوتاه و چسب به تن دارد آواز اش را خیلی نازک کرده و با عشوه رو به او دیو کرده گفت: سلام آقای جذاب خوبی؟ _ _ _ تشکر خوب استم این همان آقای دیو بود که چنین جواب داد برایش، دوباره دخترِ دیگری که لباسش نه زیاد چسب بود و نه زیاد آزاد…
یک قسمت طولانی تقدیم شما
ریکت و کامنت فراموش تان نشود.🫠❤️
نظریات تان را بنویسید به نظرتان چطور همدیگر را می شناسند؟
❤5🔥1