چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ اما.... _ _ _ کلثوم یک قسم زدن بخوری که خودت بگویی آفرین هله بریم که حتماً آمدن. _ _ _ هاا از همین سر و صدایشان معلوم میشود که آمدند. رفتیم برای پذیرایی شان دیدیم که عایشه و سحر وقت آمدن عایشه با چهره که کمی اعصبانی معلوم میشد گفت: کجاا گم بودین همین…
_ _ _ هااا بشرم دگه خنده کن بی غیرت.
چی میگی دیوانه خدا نکند که به تو دعای بد کنم.
_ _ _ بلی بلی خاا خیر بگذریم.
_ _ _ خاا بیا تو که برویم باید تمام ماجرا را برایم قصه کنی.
_ _ _ خا صحیح است بریم.......
خب تمام ماجرا از همین قرار بود که گفتم واقعاً دیوانه شدم از دست اینکه برای همه قصه کردیم.
_ _ _ خاا خیر باشد خوب شد که بخیر گذشت باز هم.
ولی نا شکری نکن با چی یک شخصی تصادف کردی ههههه!
_ _ _ هاا سلامت باشی.
بشرم دگه مروی چشم سفید.
_ _ _ هههههه حالی من چی گفتیم وی!
_ _ _ هیچی هیچی سرت در درس باشد خانم چشم سفید.
_ _ _ به چشم فیلسوف صاحب.
بلاخره ششمین ساعت مکتب هم به پایان رسید با مروه خدا حافظی کرده و به سوی خانه حرکت کردم اما این بار خیلی متوجه سرک بودم.
نزدیک های خانه بودم و دوباره سرم کمی پایین بود و به اتفاقات که در این چند هفته گذشته بود فکر میکردم با آواز دل خراش برک موتر در جایم ایستاد ماندم. کم مانده بود قلبم در دهنم بیاید خیلی وارخطا شدم وقتی سرم را بالا آوردم دوباره او بود با چشمان سیاهش از عقب شیشیه موتر زُل زده بود به من من او را شناختم ولی چون بُرقه زده ام او درست مرا نشناخت البته که نمی شناسد فقط چشمانم معلوم میشه و بس!
نزدیکم شده رفت و قلب من هم اصلاً آرام نمیگرفت. هنگامی که به چند قدمی ام رسید چشمانش را که رگه های سرخی در آن جا گرفته بودند بالا کرد، و گفت : چرا متوجه نمی باشی حالا اگر کدام اتفاقی رخ می داد بعد چی؟ برای اینکه دید ات واضح شود و همچنین برای اینکه نه به خود ضرر برسانی و نه یکی دیگر را بدبخت کنی خواهشاً متوجه پیش روی ات باش و یا هم از ماسک استفاده کن تا نه خود را و نه مرا و نه شخصی دیگری را بدبخت بسازی!
مطمئن شدم که نشناخته.
اما او بالای حجاب من گپ زد
واقعاً این بار تحمل کرده نتوانستم با اعصبانیت گفتم: هی آقا!
متوجه سخنانی که به زبان می آورید باشید در ضمن این شما هستین که باید متوجه باشید نه من اگر رانندگی کرده نمی توانید اصلاً لازم نیست که بکنيد.
در ضمن حجاب من اصلاً مربوط شما نمی شود معلوم است که از انسان های عقب مانده هستین بروید کمی مطالعه کنید که الله متعال در مورد حجاب چه حکمی داده است.
رگه های سرخ چشمانش چند برابر شد کم مانده بود تا از اعصبانیت زیاد منفجر شود. می خواست چیزی بگوید ولی من زود راه خود را گرفته گذشتم از پیش چشمانش. چون کمی مانده بود تا بغض گلویم به گریه مبدل شود ولی او معلوم دار بود پشت ماجرا را به این آسانی ها رها نمیکنه این بار با موتر اش به تعقیب ام آمد وقتی نزدیکم شد از موتر شیشه سیاهش پایین شد و آمد پیش رویم با لبخند خبیثانه گفت: صبر کنید صدای شما برای من آشنا است فکر کنم می شناسم تان.
_ _ _ بیبینید آقای محترم از پیش رویم کنار بروید وگرنه بد میشود برای تان.
_ _ _ بلی حالا درست شناختم تان دختر خانم مغرور نمی دانم چرا وقتی قصد خودکشی داری پیش روی من سبز میشوی نکند میخواهی مرا هم بدبخت بسازی در او تصادف نشد حالا اینجا دوباره.
در زیر لب یک لا حول ولاا گفتم.
_ _ _ بیبینید درست است خوب شد که شناختید مرا!
من اصلاً هم قصد خودکشی ندارم شاید آدم عاقل ی باشید و بفهمید که خودکشی در اسلام حرام است. فعلاً اگر اجازه دهید باید خانه بروم.
دوباره خود را جدی گرفت و با آواز مردانه اش گفت: بیا
من هم از پیش خانه شما میگذرم ترا هم می رسانم.
به جدیت به چشمان سیاه اش نگاه کرده و گفتم: اصلاً لازم نیست.
تشکرر بسیار زیاد ولی خودم راه خانه را بلد استم و الحمدلله پاهایم هم سالم هستند خودم رفته میتوانم. در همین هنگام یادم آمد که نباید چشم در چشم شویم چون زنای چشم صورت میگیرد زود چشمانم را از چشمانش گرفتم و به طرف زمین دوختم.
_ _ _ واقعاً که خيلی عجیب و غریب هستی چرا یک بار به چشمانم خیره میشی بعد به یکباره گی چشمانت را به زمین میدوزی؟
همینطور که چشمانم زمین را مشاهده میکرد گفتم: چون که الله متعال فرموده است:
"إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولـئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً" (الإسراء: 36)
"هر آئینه گوش، چشم و دل از هر یک پرسیده می شود"
در آیت دیگر گفته شده:
"یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُورُ" (غافر: 19)
"می داند نگاه های پنهان را و آنچه را دل ها پنهان می دارد"
حالا فهمیدین؟
_ _ _ درست نه!
زیر لب گفتم یا الله خودت هدایت کن بنده هایت را.
بعدش بلند تر و به طور کیانه گفتم حالا باشد بعداً برای تان تفسیر میکنم این آیات را،فعلاً.
_ _ _ آخر نمیدانم چرا انقدر لجباز و یک دنده استی.
چی میگی دیوانه خدا نکند که به تو دعای بد کنم.
_ _ _ بلی بلی خاا خیر بگذریم.
_ _ _ خاا بیا تو که برویم باید تمام ماجرا را برایم قصه کنی.
_ _ _ خا صحیح است بریم.......
خب تمام ماجرا از همین قرار بود که گفتم واقعاً دیوانه شدم از دست اینکه برای همه قصه کردیم.
_ _ _ خاا خیر باشد خوب شد که بخیر گذشت باز هم.
ولی نا شکری نکن با چی یک شخصی تصادف کردی ههههه!
_ _ _ هاا سلامت باشی.
بشرم دگه مروی چشم سفید.
_ _ _ هههههه حالی من چی گفتیم وی!
_ _ _ هیچی هیچی سرت در درس باشد خانم چشم سفید.
_ _ _ به چشم فیلسوف صاحب.
بلاخره ششمین ساعت مکتب هم به پایان رسید با مروه خدا حافظی کرده و به سوی خانه حرکت کردم اما این بار خیلی متوجه سرک بودم.
نزدیک های خانه بودم و دوباره سرم کمی پایین بود و به اتفاقات که در این چند هفته گذشته بود فکر میکردم با آواز دل خراش برک موتر در جایم ایستاد ماندم. کم مانده بود قلبم در دهنم بیاید خیلی وارخطا شدم وقتی سرم را بالا آوردم دوباره او بود با چشمان سیاهش از عقب شیشیه موتر زُل زده بود به من من او را شناختم ولی چون بُرقه زده ام او درست مرا نشناخت البته که نمی شناسد فقط چشمانم معلوم میشه و بس!
نزدیکم شده رفت و قلب من هم اصلاً آرام نمیگرفت. هنگامی که به چند قدمی ام رسید چشمانش را که رگه های سرخی در آن جا گرفته بودند بالا کرد، و گفت : چرا متوجه نمی باشی حالا اگر کدام اتفاقی رخ می داد بعد چی؟ برای اینکه دید ات واضح شود و همچنین برای اینکه نه به خود ضرر برسانی و نه یکی دیگر را بدبخت کنی خواهشاً متوجه پیش روی ات باش و یا هم از ماسک استفاده کن تا نه خود را و نه مرا و نه شخصی دیگری را بدبخت بسازی!
مطمئن شدم که نشناخته.
اما او بالای حجاب من گپ زد
واقعاً این بار تحمل کرده نتوانستم با اعصبانیت گفتم: هی آقا!
متوجه سخنانی که به زبان می آورید باشید در ضمن این شما هستین که باید متوجه باشید نه من اگر رانندگی کرده نمی توانید اصلاً لازم نیست که بکنيد.
در ضمن حجاب من اصلاً مربوط شما نمی شود معلوم است که از انسان های عقب مانده هستین بروید کمی مطالعه کنید که الله متعال در مورد حجاب چه حکمی داده است.
رگه های سرخ چشمانش چند برابر شد کم مانده بود تا از اعصبانیت زیاد منفجر شود. می خواست چیزی بگوید ولی من زود راه خود را گرفته گذشتم از پیش چشمانش. چون کمی مانده بود تا بغض گلویم به گریه مبدل شود ولی او معلوم دار بود پشت ماجرا را به این آسانی ها رها نمیکنه این بار با موتر اش به تعقیب ام آمد وقتی نزدیکم شد از موتر شیشه سیاهش پایین شد و آمد پیش رویم با لبخند خبیثانه گفت: صبر کنید صدای شما برای من آشنا است فکر کنم می شناسم تان.
_ _ _ بیبینید آقای محترم از پیش رویم کنار بروید وگرنه بد میشود برای تان.
_ _ _ بلی حالا درست شناختم تان دختر خانم مغرور نمی دانم چرا وقتی قصد خودکشی داری پیش روی من سبز میشوی نکند میخواهی مرا هم بدبخت بسازی در او تصادف نشد حالا اینجا دوباره.
در زیر لب یک لا حول ولاا گفتم.
_ _ _ بیبینید درست است خوب شد که شناختید مرا!
من اصلاً هم قصد خودکشی ندارم شاید آدم عاقل ی باشید و بفهمید که خودکشی در اسلام حرام است. فعلاً اگر اجازه دهید باید خانه بروم.
دوباره خود را جدی گرفت و با آواز مردانه اش گفت: بیا
من هم از پیش خانه شما میگذرم ترا هم می رسانم.
به جدیت به چشمان سیاه اش نگاه کرده و گفتم: اصلاً لازم نیست.
تشکرر بسیار زیاد ولی خودم راه خانه را بلد استم و الحمدلله پاهایم هم سالم هستند خودم رفته میتوانم. در همین هنگام یادم آمد که نباید چشم در چشم شویم چون زنای چشم صورت میگیرد زود چشمانم را از چشمانش گرفتم و به طرف زمین دوختم.
_ _ _ واقعاً که خيلی عجیب و غریب هستی چرا یک بار به چشمانم خیره میشی بعد به یکباره گی چشمانت را به زمین میدوزی؟
همینطور که چشمانم زمین را مشاهده میکرد گفتم: چون که الله متعال فرموده است:
"إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولـئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً" (الإسراء: 36)
"هر آئینه گوش، چشم و دل از هر یک پرسیده می شود"
در آیت دیگر گفته شده:
"یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُورُ" (غافر: 19)
"می داند نگاه های پنهان را و آنچه را دل ها پنهان می دارد"
حالا فهمیدین؟
_ _ _ درست نه!
زیر لب گفتم یا الله خودت هدایت کن بنده هایت را.
بعدش بلند تر و به طور کیانه گفتم حالا باشد بعداً برای تان تفسیر میکنم این آیات را،فعلاً.
_ _ _ آخر نمیدانم چرا انقدر لجباز و یک دنده استی.
❤6
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ اما.... _ _ _ کلثوم یک قسم زدن بخوری که خودت بگویی آفرین هله بریم که حتماً آمدن. _ _ _ هاا از همین سر و صدایشان معلوم میشود که آمدند. رفتیم برای پذیرایی شان دیدیم که عایشه و سحر وقت آمدن عایشه با چهره که کمی اعصبانی معلوم میشد گفت: کجاا گم بودین همین…
_ _ _ لازم هم نیست که بدانید، الله حافظ تان گفتم و به راه خود ادامه دادم.
دیدم اون هم بدون هیچ سخنی سوار موتر شد خیلی هم اعصبانی بود با صدای دلخراشِ موتر از جا کنده شد. یعنی این پسر واقعاً دیوانه است.
در راه که می رفتم، پیش خود او پسر کَودن را هر چیزی میگفتم پسره یی احمق نادان تو اصلاً چیزی میدانی از حجاب که حجاب چی است؟ چرا الله متعال حجاب کردن را برای ما فرض کرده است؟
نه، نمی دانی واقعاً وقتی آدم هایی را میبینم که بدون حجاب آزادانه پیش روی نامحرم میگردند خیلی متأثر می شوم نمی دانم آخر چرا حجاب را زندان خود فکر میکنند در حالیکه حجاب کردن یکی از فرایض الله است!
بعضی ها از ترس فامیل و یا شخص دیگر حجاب میکنند ولی از ترس الله نه!
و متأسفانه این حجابشان هیچ سودی ندارد برایشان از خالق نمیترسند ولی از مخلوق میترسند الله همه ما را هدایت کند.
دیدم اون هم بدون هیچ سخنی سوار موتر شد خیلی هم اعصبانی بود با صدای دلخراشِ موتر از جا کنده شد. یعنی این پسر واقعاً دیوانه است.
در راه که می رفتم، پیش خود او پسر کَودن را هر چیزی میگفتم پسره یی احمق نادان تو اصلاً چیزی میدانی از حجاب که حجاب چی است؟ چرا الله متعال حجاب کردن را برای ما فرض کرده است؟
نه، نمی دانی واقعاً وقتی آدم هایی را میبینم که بدون حجاب آزادانه پیش روی نامحرم میگردند خیلی متأثر می شوم نمی دانم آخر چرا حجاب را زندان خود فکر میکنند در حالیکه حجاب کردن یکی از فرایض الله است!
بعضی ها از ترس فامیل و یا شخص دیگر حجاب میکنند ولی از ترس الله نه!
و متأسفانه این حجابشان هیچ سودی ندارد برایشان از خالق نمیترسند ولی از مخلوق میترسند الله همه ما را هدایت کند.
❤7🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ لازم هم نیست که بدانید، الله حافظ تان گفتم و به راه خود ادامه دادم. دیدم اون هم بدون هیچ سخنی سوار موتر شد خیلی هم اعصبانی بود با صدای دلخراشِ موتر از جا کنده شد. یعنی این پسر واقعاً دیوانه است. در راه که می رفتم، پیش خود او پسر کَودن را هر چیزی میگفتم…
یک قسمت طولانی تقدیم شما
ریکت و کامنت فراموش تان نشود.🫠❤️
❤5🔥1
دلم میخواهد زبان بخوانم
درس بخوانم
ورزش کنم
ریسرچ زیاد کنم
کتاب بخوانم
قدم زدن بروم
ولی همش میخوابم، هممممممممممش میخوابم.
درس بخوانم
ورزش کنم
ریسرچ زیاد کنم
کتاب بخوانم
قدم زدن بروم
ولی همش میخوابم، هممممممممممش میخوابم.
Forwarded from اَلّــــقُـرٌآنْ (〚Miss ༆Sadat]🦋)
عندما يطغى الحزن عليك، تأكد بأن الله هو من سيُنقذك وليست أُغنية أو حديث شخص!
وقتی غم و اندوه تو را فرا میگیرد، به این اطمینان داشته باش که این خداست که تو را نجات میدهد نه آهنگ یا صحبت کردن با شخص خاصی! :)🌿
وقتی غم و اندوه تو را فرا میگیرد، به این اطمینان داشته باش که این خداست که تو را نجات میدهد نه آهنگ یا صحبت کردن با شخص خاصی! :)🌿
Forwarded from . (𝓗𝓤𝓢𝓝𝓐.)
اگر روزی بروم،
اگر در میان شما نباشم،
هیچکس را به گریه و شیون نیازی نیست،
هیچکس نباید از نبودنم دلتنگ شود.
چرا زمانی که بودم،
هیچکس آنطور که باید،
برایم ارزش قائل نشد.
حالا که زندهام و میان شما هستم،
اگر به من توجه نمیکنید،
پس بعد از مرگم هم هیچچیز تغییر نخواهد کرد.
تنها چیزی که میخواهم این است که
در قلب خودم برای خودم زندگی کنم.
اگر در میان شما نباشم،
هیچکس را به گریه و شیون نیازی نیست،
هیچکس نباید از نبودنم دلتنگ شود.
چرا زمانی که بودم،
هیچکس آنطور که باید،
برایم ارزش قائل نشد.
حالا که زندهام و میان شما هستم،
اگر به من توجه نمیکنید،
پس بعد از مرگم هم هیچچیز تغییر نخواهد کرد.
تنها چیزی که میخواهم این است که
در قلب خودم برای خودم زندگی کنم.
میگیرین که ❤️🩹🙂
Me (:
Forwarded from نۨاٰگڡ࣪ࣾتٙ࣫ه࣬ ه࣬اٰݺ࣮ دࣸلۙ 💚 (〚Miss ༆Sadat]🦋)
<امیدوارم خیری که در غمت نهان
شده به زودی برات عیان شود....🕊🌱>
شده به زودی برات عیان شود....🕊🌱>
دیریست میخواهم متنی بنویسم
حتی در ذهنم جمع و جورش میکنم ادیت اش هم میکنم!
ولی وقتی میخایم بنویسم حتی یک کلمه اش ره هم بخاطر نمیارم 😑🤦♀
باور کنید مشکل از ذهنم نیست☹️
ولی نمیدانم چرا اینطوری میشه😕🤦♀
حتی در ذهنم جمع و جورش میکنم ادیت اش هم میکنم!
ولی وقتی میخایم بنویسم حتی یک کلمه اش ره هم بخاطر نمیارم 😑🤦♀
باور کنید مشکل از ذهنم نیست☹️
ولی نمیدانم چرا اینطوری میشه😕🤦♀
🤔2
گوهرِ خود را مَزَن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن
پیدا شود گوهرشناسِ قابلی
صبر کن
پیدا شود گوهرشناسِ قابلی
❤2👌1
❣
و تمام ماجرا همین است،
من جز 《من》هیچ ندارد🍀
و تمام ماجرا همین است،
من جز 《من》هیچ ندارد🍀
❤🔥3
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_هفدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
از آن روزی که او مغرور را دیده ام چند هفته یی میگذرد در این چند هفته قرار به این شد که فلوران تا هفته دیگر بخیر عروسی کند چون بعد از ازدواج لالا عمر باید به سویس برود و آنجا کار های شرکت شان را پیش ببرد در اول فامیلم قبول نکردند ولی چون دیدند دیگر چاره یی ندارند بلاخره قبول کردند.
عایشه: کلثوم بیا که کار ات داریم.
_ _ _ خدایا خیر این ها مرا چی کار دارند دیگر!
رفتم پیش شان که با صحنه احساساتی روبرو شدم مادرم بود و همه خواهرانم سر های خود را بالا زانوی مادرم گذاشته بودند.
واه واه واه چقدر خوب ولا هله یک جای بر منم باز کنید
عایشه به مزاح گفت: برو برو تو اینجا جای نداری ترا مادرم از بین کوچه پیدا کرده.
گفتم: خاا که اینطور مادر نمیخواهید چیزی به این دختران تان بگید؟
مادرم: حالا من شما را چه بگم کلان کلان دختر ها استین بیا تو این طرف بیا.
من هم رفتم و خود را بین شان جای کردم.
همینطور نشسته بودیم قصه کرده.
عصر جایش را به شام داد و همه گی به دور سفره شام جمع شده بودیم با آزار و اذیت کردن های برادران محترمم اصلاً نان در جان ما نگرفت حمزه رو به فلوران کرد و گفت:
خاا پس فلوران عروسی کرده سویس می روی !
فلوران: انشاءالله بخیر.
می دانم پشتم دق میشی.
_ _ _ هاا او خو یک گپ جداست.
هلال که در پهلویم نشسته با زدن هایش اصلاً نمیگذارد درست نان بخورم من هم رو به پدرم کرده و گفتم: پدر بیبینید بچه تان را اصلاً آرام نمی گیرد.
ولی خب پدرم هم فقط گفت : هلال بچیم آرام باش نانت را بخور.
یعنی واقعاً متأثر شدم چون پس کُرکی شان است اصلاً چیزی نمیگن این را.
لالا حارث رو به هلال کرده گفت: او بچه آرام بشین کلثوم را خو میفهمی که پهلوان آدم است باز بکس هم یاد داره دلت است که با یک بکس ناک اوت شوی؟
هلال خود را مغرور گرفته گفت: ها مه هم ماندم!
لالا حارث دوباره با شوخی گفت: پس یک مسابقه بتین بیبینیم که کی برنده میشه.
مه هم با غرور و اعتماد به نفس کامل گفتم: تشکر ولی نمیخواهم که هلال جان را ناقص کنم با معذرت دگه.
این سخن من مساوی است با قهقهه زدن همه گی.
دیدم که اونها آزار و اذیت دارند و اصلاً آرام شان نمیگیرد
پس ما هم شروع کردیم به آزار اذیت!
که آواز مادرم برآمد: وای یعنی شما ها یک دقیقه آرام بوده نمی توانید سفره که نیست جای جنگ و جهانی شما است.
مریم: بلی دگه مادر جان ما اگر آرام باشیم برای شما اصلاً خوش نمیگذره ما چراغ خانه تان هستیم.
هلال با مضریت گفت: هاا همان چراغ خواب خانه ما هههههههه!
_ _ _ ترا دیگر غرض نیست عوضی!
هلال هم گفت: داغون.
_ _ _ سکوت میکنم که این سکوت منطقی تر است.
وقتی که ما در بین خود مضریت داشتیم در پهلوی ما مثلث دانشمندان دوباره تشکیل شده بود مریم گفت: هله که دانشمندان ما دوباره جمع شدند این شما و این هم دانشمند فلوران، دانشمند حمزه و دانشمند عایشه.
خاا دانشمندان عزیز بفرمائید
مایک ها در خدمت تان موضوع تان در باره چی است؟
فلوران با اخم گفت اصلاً به شما مربوط نمی شود تا جنگ کردن را متوجه می بودین.
منم گفتم: مریمم جان چطور ضایِع شدی هههههه.
مریم: آفرین آفرین خنده کن بی غیرت.
و باز هم از خنده کم مانده بود منفجر شوم.
همین طور روز های ما در خرید عروسی میگذشت همه چیز آماده بود و فقط یک روز به عروسی مانده است.
خسته و مانده از بازار آمدیم خرید های خود را در اتاق گذاشتم از فرط خسته گی زیاد بالای مبل ولو شدم چند دقیقه چشمان خسته خود را بستم و به عالم خواب پناه بردم.
با سر و صدای خواهران محترمم از خواب برخاستم ساعت را دیدم نزدیک های اذان عصر بود الله را شکر کردم که در خواب نماندم وگرنه نماز ام قضا میشد.از جا برخاستم و از اتاق خارج شده رفتم وضو گرفتم ولی تا بحال اذان نداده بود من هم رفتم پیش خواهران محترمم وقتی نزدیک دروازه اتاق شدم آواز خنده و مزاح های شان تمام فضای اتاق را نه بلکه تمام فضای خانه را گرفته بود، برای چند لحظه پشت دروازه ایستادم و فقط نگاه شان کردم واقعاً هر قدر الله را شکر گذار باشم برای داشتن همچین خواهرانی و همچین خانواده ای باز هم کم است.
چند لحظه بر این فکر کردم که تا چند روز دیگر این جمع و جوش وجود نخواهد داشت فلوران نمیباشد وقتی به نبود فلوران فکر کردم اشک در چشمانم حلقه زد گریه خود را مهار کرده نتوانستم، زود دور شدم از اتاق.
* میدانی بعضی وقت آدم های
که کنارت می باشند فکر می کنند که اصلاً برایشان ارزش قائل نیستی و یا اصلاً دوست شان نداری. فکر میکنند اصلاً وابسته آنها نیستی..
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_هفدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
از آن روزی که او مغرور را دیده ام چند هفته یی میگذرد در این چند هفته قرار به این شد که فلوران تا هفته دیگر بخیر عروسی کند چون بعد از ازدواج لالا عمر باید به سویس برود و آنجا کار های شرکت شان را پیش ببرد در اول فامیلم قبول نکردند ولی چون دیدند دیگر چاره یی ندارند بلاخره قبول کردند.
عایشه: کلثوم بیا که کار ات داریم.
_ _ _ خدایا خیر این ها مرا چی کار دارند دیگر!
رفتم پیش شان که با صحنه احساساتی روبرو شدم مادرم بود و همه خواهرانم سر های خود را بالا زانوی مادرم گذاشته بودند.
واه واه واه چقدر خوب ولا هله یک جای بر منم باز کنید
عایشه به مزاح گفت: برو برو تو اینجا جای نداری ترا مادرم از بین کوچه پیدا کرده.
گفتم: خاا که اینطور مادر نمیخواهید چیزی به این دختران تان بگید؟
مادرم: حالا من شما را چه بگم کلان کلان دختر ها استین بیا تو این طرف بیا.
من هم رفتم و خود را بین شان جای کردم.
همینطور نشسته بودیم قصه کرده.
عصر جایش را به شام داد و همه گی به دور سفره شام جمع شده بودیم با آزار و اذیت کردن های برادران محترمم اصلاً نان در جان ما نگرفت حمزه رو به فلوران کرد و گفت:
خاا پس فلوران عروسی کرده سویس می روی !
فلوران: انشاءالله بخیر.
می دانم پشتم دق میشی.
_ _ _ هاا او خو یک گپ جداست.
هلال که در پهلویم نشسته با زدن هایش اصلاً نمیگذارد درست نان بخورم من هم رو به پدرم کرده و گفتم: پدر بیبینید بچه تان را اصلاً آرام نمی گیرد.
ولی خب پدرم هم فقط گفت : هلال بچیم آرام باش نانت را بخور.
یعنی واقعاً متأثر شدم چون پس کُرکی شان است اصلاً چیزی نمیگن این را.
لالا حارث رو به هلال کرده گفت: او بچه آرام بشین کلثوم را خو میفهمی که پهلوان آدم است باز بکس هم یاد داره دلت است که با یک بکس ناک اوت شوی؟
هلال خود را مغرور گرفته گفت: ها مه هم ماندم!
لالا حارث دوباره با شوخی گفت: پس یک مسابقه بتین بیبینیم که کی برنده میشه.
مه هم با غرور و اعتماد به نفس کامل گفتم: تشکر ولی نمیخواهم که هلال جان را ناقص کنم با معذرت دگه.
این سخن من مساوی است با قهقهه زدن همه گی.
دیدم که اونها آزار و اذیت دارند و اصلاً آرام شان نمیگیرد
پس ما هم شروع کردیم به آزار اذیت!
که آواز مادرم برآمد: وای یعنی شما ها یک دقیقه آرام بوده نمی توانید سفره که نیست جای جنگ و جهانی شما است.
مریم: بلی دگه مادر جان ما اگر آرام باشیم برای شما اصلاً خوش نمیگذره ما چراغ خانه تان هستیم.
هلال با مضریت گفت: هاا همان چراغ خواب خانه ما هههههههه!
_ _ _ ترا دیگر غرض نیست عوضی!
هلال هم گفت: داغون.
_ _ _ سکوت میکنم که این سکوت منطقی تر است.
وقتی که ما در بین خود مضریت داشتیم در پهلوی ما مثلث دانشمندان دوباره تشکیل شده بود مریم گفت: هله که دانشمندان ما دوباره جمع شدند این شما و این هم دانشمند فلوران، دانشمند حمزه و دانشمند عایشه.
خاا دانشمندان عزیز بفرمائید
مایک ها در خدمت تان موضوع تان در باره چی است؟
فلوران با اخم گفت اصلاً به شما مربوط نمی شود تا جنگ کردن را متوجه می بودین.
منم گفتم: مریمم جان چطور ضایِع شدی هههههه.
مریم: آفرین آفرین خنده کن بی غیرت.
و باز هم از خنده کم مانده بود منفجر شوم.
همین طور روز های ما در خرید عروسی میگذشت همه چیز آماده بود و فقط یک روز به عروسی مانده است.
خسته و مانده از بازار آمدیم خرید های خود را در اتاق گذاشتم از فرط خسته گی زیاد بالای مبل ولو شدم چند دقیقه چشمان خسته خود را بستم و به عالم خواب پناه بردم.
با سر و صدای خواهران محترمم از خواب برخاستم ساعت را دیدم نزدیک های اذان عصر بود الله را شکر کردم که در خواب نماندم وگرنه نماز ام قضا میشد.از جا برخاستم و از اتاق خارج شده رفتم وضو گرفتم ولی تا بحال اذان نداده بود من هم رفتم پیش خواهران محترمم وقتی نزدیک دروازه اتاق شدم آواز خنده و مزاح های شان تمام فضای اتاق را نه بلکه تمام فضای خانه را گرفته بود، برای چند لحظه پشت دروازه ایستادم و فقط نگاه شان کردم واقعاً هر قدر الله را شکر گذار باشم برای داشتن همچین خواهرانی و همچین خانواده ای باز هم کم است.
چند لحظه بر این فکر کردم که تا چند روز دیگر این جمع و جوش وجود نخواهد داشت فلوران نمیباشد وقتی به نبود فلوران فکر کردم اشک در چشمانم حلقه زد گریه خود را مهار کرده نتوانستم، زود دور شدم از اتاق.
* میدانی بعضی وقت آدم های
که کنارت می باشند فکر می کنند که اصلاً برایشان ارزش قائل نیستی و یا اصلاً دوست شان نداری. فکر میکنند اصلاً وابسته آنها نیستی..
👍2❤1
مثل مادر، مثل پدر، مثل خواهر و یا هم برادر،
در حالیکه تو چنان آنها را دوست داری که حتی یک لحظه زندگی ات را بدون آنها سپری کرده نمی توانی. حتی سپری کردن را در جایش بگذار وقتی فکر اش در سرت خطور میکند بدنت را لرزه می گیرد...
می دانم وابسته بودن اصلاً هم عادت خوبی نیست اما چی کار میشه کرد؟
نماز عصر را خواندم و نشستم با راز و نیاز با خالقم بعد از ذکر شروع به دعا کردن کردم
* یا الله رحیم و کریم ام خودت گناهان ما را ببخش و به راه راست هدایت ما کن یا ربم از جمله گمراهان قرار ما نده و جز خودت محتاج و وابسته هیچ کس و هیچ چیز در این دنیای فانی مکن مارا حتی فامیل ما!
اشک هایم را پاک کردم و جای نماز را جمع کردم.*
*واقعاً که با یاد الله دل ها آرام میگیرد. *
بعد از چند دقیقه دوباره برگشتم در اتاق پیش فلور شان ولی این بار خود را درست جمع و جور کردم.
وقتی داخل اتاق شدم هنوز هم شاد و خندان بودند عایشه رو به من کرد و گفت: راپونزل بیدار شدید.
_ _ _ آه عایشه یعنی دگه یک دقیقه هم نمیمانی مرا.
_ _ _ میگی که چی کردیم.
این بار آواز خود را کمی تغییر داد میخواست ساز مرا بگیرد با صدای که هر کی می شنید از خنده جان میداد گفت: اه عایشه یعنی دگه یک دقیقه هم نمی مانی مرا!
خانه از فرط خنده های ما کم مانده بود منفجر شود.
در حالیکه خنده خود را مهار داشتم گفتم وای عایشه چی رقم استین.
دوباره گفت: خاا بالای هر چیز ریشخندی بالای سخن های عایشه هم ریشخندی.
و دوباره خنده.... ولی عایشه جدی جدی به طرف من میدید گفتم: چرا چیزی شده که این رقم به طرفم نگاه داری نکند در رویم چیزی است؟
گفت: نه چیزی نیست ولی چرا چشمانت سرخ شده و پُف کرده؟
همینطور فلور و سحر و مریم همگی شان پرسیدند چی شده؟
برای چند لحظه مات و مبهوت ماندم که حالا چی بگم برای اینها؟
چقدر صورتم را شستم تا از گریه ام چیزی معلوم نشود ولی از چشمان تیز اینها هیچ چیز پنهان نمی ماند.
گفتم: نمی دانم چیزی نیست شاید تأثیر خنده های که دادی باشد.
عایشه: خاا صحیح است.
برای فلوران زنگ آمد و از اتاق خارج شد.
بعد چند دقیقه دوباره آمد و گفت: دخترا عمر زنگ زده بود گفت فقط امروز و فردا را وقت وقت داریم گر چه همه چیز آماده شده بجز چله های ما میگه امروز هم برویم بیزو عصر است چله ها را هم بگیریم که بی غم شویم.
در همین اثنا مادرم وارد اتاق شد و گفت: حالا ناوقت شده بگذارید فردا بگیرید.
فلوران:فقط یک چله میگیریم می آییم !
مادرم گفت: چرا وقتی که طلا خریدن رفته بودین چله هم نگرفتین؟
_ _ _خب نشد دیگر شما هم بودید آنجا و دیدین که ناوقت شد.
_ _ _خاا صحیح است یکی از دخترا را بگیر بروین.
_ _ _ خاا دخترا کدام تان میروید با من؟
دید که همگی خود را خاموش گرفته گفت: واقعاً متأسفم استم برای تان مثلاً عروسی خواهر بزرگ تان است.
همگی شان خستگی بازار را بهانه کردند عایشه هم گفت خسته استم مریم همچنین و سحر خو بیزو بیزو خسته بود آخر نشد مادرم رو به من کرد و گفت: کلثوم جان برخیز تو آماده شو و برو همرایش منم که دخترک خوب و حرف گوش کن گفتم درست است.
حجابم را که به رنگ سیاه است بر تن کردم چادرم را هممنظم حجاب کردم مقنعه یا همان برقه خود را گرفتم و رفتم به طرف پایین فلوران هم آماده بود کرمچ های سفیدم را گرفته و پا کردم. فلوران گفت: بریم عمر پشت دروازه است.
_ _ _ خاا صحیح است.
در حالیکه تو چنان آنها را دوست داری که حتی یک لحظه زندگی ات را بدون آنها سپری کرده نمی توانی. حتی سپری کردن را در جایش بگذار وقتی فکر اش در سرت خطور میکند بدنت را لرزه می گیرد...
می دانم وابسته بودن اصلاً هم عادت خوبی نیست اما چی کار میشه کرد؟
نماز عصر را خواندم و نشستم با راز و نیاز با خالقم بعد از ذکر شروع به دعا کردن کردم
* یا الله رحیم و کریم ام خودت گناهان ما را ببخش و به راه راست هدایت ما کن یا ربم از جمله گمراهان قرار ما نده و جز خودت محتاج و وابسته هیچ کس و هیچ چیز در این دنیای فانی مکن مارا حتی فامیل ما!
اشک هایم را پاک کردم و جای نماز را جمع کردم.*
*واقعاً که با یاد الله دل ها آرام میگیرد. *
بعد از چند دقیقه دوباره برگشتم در اتاق پیش فلور شان ولی این بار خود را درست جمع و جور کردم.
وقتی داخل اتاق شدم هنوز هم شاد و خندان بودند عایشه رو به من کرد و گفت: راپونزل بیدار شدید.
_ _ _ آه عایشه یعنی دگه یک دقیقه هم نمیمانی مرا.
_ _ _ میگی که چی کردیم.
این بار آواز خود را کمی تغییر داد میخواست ساز مرا بگیرد با صدای که هر کی می شنید از خنده جان میداد گفت: اه عایشه یعنی دگه یک دقیقه هم نمی مانی مرا!
خانه از فرط خنده های ما کم مانده بود منفجر شود.
در حالیکه خنده خود را مهار داشتم گفتم وای عایشه چی رقم استین.
دوباره گفت: خاا بالای هر چیز ریشخندی بالای سخن های عایشه هم ریشخندی.
و دوباره خنده.... ولی عایشه جدی جدی به طرف من میدید گفتم: چرا چیزی شده که این رقم به طرفم نگاه داری نکند در رویم چیزی است؟
گفت: نه چیزی نیست ولی چرا چشمانت سرخ شده و پُف کرده؟
همینطور فلور و سحر و مریم همگی شان پرسیدند چی شده؟
برای چند لحظه مات و مبهوت ماندم که حالا چی بگم برای اینها؟
چقدر صورتم را شستم تا از گریه ام چیزی معلوم نشود ولی از چشمان تیز اینها هیچ چیز پنهان نمی ماند.
گفتم: نمی دانم چیزی نیست شاید تأثیر خنده های که دادی باشد.
عایشه: خاا صحیح است.
برای فلوران زنگ آمد و از اتاق خارج شد.
بعد چند دقیقه دوباره آمد و گفت: دخترا عمر زنگ زده بود گفت فقط امروز و فردا را وقت وقت داریم گر چه همه چیز آماده شده بجز چله های ما میگه امروز هم برویم بیزو عصر است چله ها را هم بگیریم که بی غم شویم.
در همین اثنا مادرم وارد اتاق شد و گفت: حالا ناوقت شده بگذارید فردا بگیرید.
فلوران:فقط یک چله میگیریم می آییم !
مادرم گفت: چرا وقتی که طلا خریدن رفته بودین چله هم نگرفتین؟
_ _ _خب نشد دیگر شما هم بودید آنجا و دیدین که ناوقت شد.
_ _ _خاا صحیح است یکی از دخترا را بگیر بروین.
_ _ _ خاا دخترا کدام تان میروید با من؟
دید که همگی خود را خاموش گرفته گفت: واقعاً متأسفم استم برای تان مثلاً عروسی خواهر بزرگ تان است.
همگی شان خستگی بازار را بهانه کردند عایشه هم گفت خسته استم مریم همچنین و سحر خو بیزو بیزو خسته بود آخر نشد مادرم رو به من کرد و گفت: کلثوم جان برخیز تو آماده شو و برو همرایش منم که دخترک خوب و حرف گوش کن گفتم درست است.
حجابم را که به رنگ سیاه است بر تن کردم چادرم را هممنظم حجاب کردم مقنعه یا همان برقه خود را گرفتم و رفتم به طرف پایین فلوران هم آماده بود کرمچ های سفیدم را گرفته و پا کردم. فلوران گفت: بریم عمر پشت دروازه است.
_ _ _ خاا صحیح است.
👍4❤1
Forwarded from اَلّــــقُـرٌآنْ (〚Miss ༆Sadat]🦋)
احساسِگناه،هدیهایازسویخداوند
متعالونشانهٔوجدانبیداراست..
کهبهشماهشدارمیدهد،کاریکهانجام
میدهیـد،باعثِآسیبوتجـاوزبهروحِ
خودتانمیگردد...
اگربعــدازانجامگناه،غمگیـنشـدیو
تاریکیرادرقلبتاحساسکردی،بدان
کهقلبِتوهنوزبهنورایمانروشناست
C᭄💗
متعالونشانهٔوجدانبیداراست..
کهبهشماهشدارمیدهد،کاریکهانجام
میدهیـد،باعثِآسیبوتجـاوزبهروحِ
خودتانمیگردد...
اگربعــدازانجامگناه،غمگیـنشـدیو
تاریکیرادرقلبتاحساسکردی،بدان
کهقلبِتوهنوزبهنورایمانروشناست
🙂🌸🌱
❤2
یک افسانه ژاپنی وجود دارد که می گوید:
اگر سوار قطار اشتباهی شوید، در نزدیکترین ایستگاه پیاده شوید، هرچه پیادهشدن شما بیشتر طول بکشد، سفر برگشت گرانتر خواهد بود.»
❤4
إنّ النِّساء يا ولدي يعِشْنَ بالكلِمَة
ويمُتْنَ من كلِمَة
فرزندم!
زنان با کلمه میزیند و از کلمهای میمیرند
ويمُتْنَ من كلِمَة
فرزندم!
زنان با کلمه میزیند و از کلمهای میمیرند
❤🔥3👍2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مثل مادر، مثل پدر، مثل خواهر و یا هم برادر، در حالیکه تو چنان آنها را دوست داری که حتی یک لحظه زندگی ات را بدون آنها سپری کرده نمی توانی. حتی سپری کردن را در جایش بگذار وقتی فکر اش در سرت خطور میکند بدنت را لرزه می گیرد... می دانم وابسته بودن اصلاً هم…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_هژدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
از دروازه که خارج شدیم یک موتر لندکروزر سیاه در پیش دروازه ایستاد بود واقعاً اینها هر روز موتر تبدیل میکنند یعنی او رقم موتر مدل بالایی نمانده که اینها نداشته باشند.
دیدم که لالا عمر و....
متأسفانه برادر مغرور دیوانه اش، هم همرایش است پیش رفتیم همرایشان سلام علیکی کردم به پسر دیوانه هم با صدایی که حتی خودم هم درست نشنیدم سلام دادم ولی او علیک گرفت واقعاً که گوش های فعالی دارد.
لالا عمر گفت: چطور استی کلثوم جان؟
_ _ _ گفتم: الحمدلله سلامت باشید شکر است شما خوب استین؟
_ _ _ شکر است خوب استم چقدر با این حجاب زیبا شدی.
_ _ _ تشکر لطف دارید شما هم مثل همیش جذاب شدین.
_ _ _ هههه تشکر لطف داری!
بعد از احوال پرسی سوار موتر شدیم و حرکت.
هر دو برادر ها در سیت پیش رو با یک ژست خاص نشسته بودند عینکهای آفتابی در چشمان شان خود نمایی میکرد واقعاً هر کی می بود دل میداد.
سکوت بر فضای موتر حکمروایی میکرد. منم
شیشه موتر را تا آخر پایین کردم باد خنک میآمد و باعث میشد برقه ام را شمال بزند واقعاً حس عالی بود.
در همین اثنا لالا عمر پرسید: کلثوم جان درس ها چطور میگذره؟
گفتم: ولا خوب است دگه می گذرانیم.
_ _ _ خا خی شکر است.
_ _ _ اهمم
_ _ _ فکر کنم سال آخرت است؟
_ _ _ بلی الحمدلله سال آخر است.
_ _ _ خاا بسیار خوب،خوب است تا تمام شدن مکتب ات چیزی نمانده فقط به فکرم یک ماه دیگر به امتحان های فاینل تان مانده چون لمر خیلی مصروف درس خواندن میباشد!
گفتم: بلی ها تقریباً همین قدر ها مانده، خوب است پس لمر درس هم میخوانده هههه.
لالا عمر کمی چهره خود را جدی کرده دوباره گفت:__ هاا دگه پس چی فکر کردی خواهر باهوش مرا؟
گفتم: یک دختر لایق.
بعدش با غرور گفتم: بایدم که لایق باشد مثلاً با من همنشینی کرده.
فضای موتر پر شد از خنده های ما! او دیو را هم میدیدم که خنده که نه ولی تبسم داشت!
دوباره لالا عمر پرسید: خب کلثوم جان بعد اش دوست داری کدام رشته را بخوانی؟
گفتم: رشته اداره و تجارت!
با تعجب گفت: او بیشک چی یک انتخابی حالا واقعاً مطمئن شدم که لمر همنشین تو بوده!
پرسیدم: چطور؟
_ _ _ او هم همین رشته را دوست دارد تا بخواند!
در خانه ما بخیر چندین تا تاجر میداشته باشیم.
این بار فلور از او مغرور پرسید: دیان جان خودت چیکارا میکنی؟
_ _ _ با آواز مردانه اش گفت: من هم مصروف درس های دانشگاه و کار های شرکت استم.
_ _ _ خاا ماشاءالله کدام رشته را میخوانی؟
_ _ _ رشته اداره و تجارت.
_ _ _ خا بسیار خوب اینه خودت هم همین رشته را میخوانی! موفق باشی.
با غرور گفت: تشکر.
دوباره لالا عمر گفت: ها خو من هم از همین خاطر گفتم که قرار است چندین تجار داشته باشیم بخیر!
چندین تا را بسیار با شیطنت گفت ولی منظور شان را درست نفهميديم!
همچنان اصلا ً باورم نمیشد یعنی چی؟
این همرشته دلخواه مره میخواند؟
نه دگه اوففف.
من عاشق این هستم تا یک تجارت پیشه موفق شوم و پلانم هم همین است تا بعد از مکتب انشاءالله رشته اداره و تجارت را بخوانم.
اوففف
بعد از طی کردن راه کمی طولانی بلاخره به مقصد رسیدیم.
موتر را پیش یکی از فروشگاه های بزرگ کابل ایستاد کردن
من آهسته فلوران را گفتم: فلو جان نمیشه که من نیایم واقعاً امروز در خرید کردن بسیار خسته شدیم اگر امکانش است من همین جا در موتر می باشم.
_ _ _ کلثوم دیوانه شدی من ترا به چی خاطر آوردیم همرای خود؟
_ _ _ خوو میفهمم ولی خسته استم پا هایم درد دارند هیچ حوصله گشتن را ندارم.
در همین وقت آواز لالا عمر آمد: بانو های محترم نمیخواهید پیاده شوید؟
فلوران رو به عمر کرد و گفت: نه حالا پياده میشدیم.
و بعد به طرف من نگاه کرد : بیا تو حالا پیاده شویم در داخل فروشگاه یک رستورانت شیک است بعد تو آنجا منتظر ما باش درست است؟
گفتم هاا کاملاً درست است خواهرک نازم!
_ چاپلوسی بس!
_ واقعاً که!
خب داخل فروشگاه شدیم واقعاً یکی از بزرگ ترین و زیبا ترین فروشگاه های کابل است.
فلوران لالا عمر را گفت: عمر کلثوم کمی خسته است بخاطریکه امروز هم بازار رفته بود.
اگر امکانش باشد او همین جا در رستورانت بنشیند ما هم زود یک چله میگیریم و می آییم!
در این وقت او پسر مغرور که سرش در تیلفونش پایین بود به یک باره سر خود را بلند کرد و به طور عجیب به طرفم نگاه کرد!
لالا عمر با بسیار مهربانی گفت:
درست است خیاشنه جانم خسته است بنشیند همین جا دیان لالا تو هم همرای کلثوم در رستوران بنشین ما هم زود می آییم.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_هژدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
از دروازه که خارج شدیم یک موتر لندکروزر سیاه در پیش دروازه ایستاد بود واقعاً اینها هر روز موتر تبدیل میکنند یعنی او رقم موتر مدل بالایی نمانده که اینها نداشته باشند.
دیدم که لالا عمر و....
متأسفانه برادر مغرور دیوانه اش، هم همرایش است پیش رفتیم همرایشان سلام علیکی کردم به پسر دیوانه هم با صدایی که حتی خودم هم درست نشنیدم سلام دادم ولی او علیک گرفت واقعاً که گوش های فعالی دارد.
لالا عمر گفت: چطور استی کلثوم جان؟
_ _ _ گفتم: الحمدلله سلامت باشید شکر است شما خوب استین؟
_ _ _ شکر است خوب استم چقدر با این حجاب زیبا شدی.
_ _ _ تشکر لطف دارید شما هم مثل همیش جذاب شدین.
_ _ _ هههه تشکر لطف داری!
بعد از احوال پرسی سوار موتر شدیم و حرکت.
هر دو برادر ها در سیت پیش رو با یک ژست خاص نشسته بودند عینکهای آفتابی در چشمان شان خود نمایی میکرد واقعاً هر کی می بود دل میداد.
سکوت بر فضای موتر حکمروایی میکرد. منم
شیشه موتر را تا آخر پایین کردم باد خنک میآمد و باعث میشد برقه ام را شمال بزند واقعاً حس عالی بود.
در همین اثنا لالا عمر پرسید: کلثوم جان درس ها چطور میگذره؟
گفتم: ولا خوب است دگه می گذرانیم.
_ _ _ خا خی شکر است.
_ _ _ اهمم
_ _ _ فکر کنم سال آخرت است؟
_ _ _ بلی الحمدلله سال آخر است.
_ _ _ خاا بسیار خوب،خوب است تا تمام شدن مکتب ات چیزی نمانده فقط به فکرم یک ماه دیگر به امتحان های فاینل تان مانده چون لمر خیلی مصروف درس خواندن میباشد!
گفتم: بلی ها تقریباً همین قدر ها مانده، خوب است پس لمر درس هم میخوانده هههه.
لالا عمر کمی چهره خود را جدی کرده دوباره گفت:__ هاا دگه پس چی فکر کردی خواهر باهوش مرا؟
گفتم: یک دختر لایق.
بعدش با غرور گفتم: بایدم که لایق باشد مثلاً با من همنشینی کرده.
فضای موتر پر شد از خنده های ما! او دیو را هم میدیدم که خنده که نه ولی تبسم داشت!
دوباره لالا عمر پرسید: خب کلثوم جان بعد اش دوست داری کدام رشته را بخوانی؟
گفتم: رشته اداره و تجارت!
با تعجب گفت: او بیشک چی یک انتخابی حالا واقعاً مطمئن شدم که لمر همنشین تو بوده!
پرسیدم: چطور؟
_ _ _ او هم همین رشته را دوست دارد تا بخواند!
در خانه ما بخیر چندین تا تاجر میداشته باشیم.
این بار فلور از او مغرور پرسید: دیان جان خودت چیکارا میکنی؟
_ _ _ با آواز مردانه اش گفت: من هم مصروف درس های دانشگاه و کار های شرکت استم.
_ _ _ خاا ماشاءالله کدام رشته را میخوانی؟
_ _ _ رشته اداره و تجارت.
_ _ _ خا بسیار خوب اینه خودت هم همین رشته را میخوانی! موفق باشی.
با غرور گفت: تشکر.
دوباره لالا عمر گفت: ها خو من هم از همین خاطر گفتم که قرار است چندین تجار داشته باشیم بخیر!
چندین تا را بسیار با شیطنت گفت ولی منظور شان را درست نفهميديم!
همچنان اصلا ً باورم نمیشد یعنی چی؟
این همرشته دلخواه مره میخواند؟
نه دگه اوففف.
من عاشق این هستم تا یک تجارت پیشه موفق شوم و پلانم هم همین است تا بعد از مکتب انشاءالله رشته اداره و تجارت را بخوانم.
اوففف
بعد از طی کردن راه کمی طولانی بلاخره به مقصد رسیدیم.
موتر را پیش یکی از فروشگاه های بزرگ کابل ایستاد کردن
من آهسته فلوران را گفتم: فلو جان نمیشه که من نیایم واقعاً امروز در خرید کردن بسیار خسته شدیم اگر امکانش است من همین جا در موتر می باشم.
_ _ _ کلثوم دیوانه شدی من ترا به چی خاطر آوردیم همرای خود؟
_ _ _ خوو میفهمم ولی خسته استم پا هایم درد دارند هیچ حوصله گشتن را ندارم.
در همین وقت آواز لالا عمر آمد: بانو های محترم نمیخواهید پیاده شوید؟
فلوران رو به عمر کرد و گفت: نه حالا پياده میشدیم.
و بعد به طرف من نگاه کرد : بیا تو حالا پیاده شویم در داخل فروشگاه یک رستورانت شیک است بعد تو آنجا منتظر ما باش درست است؟
گفتم هاا کاملاً درست است خواهرک نازم!
_ چاپلوسی بس!
_ واقعاً که!
خب داخل فروشگاه شدیم واقعاً یکی از بزرگ ترین و زیبا ترین فروشگاه های کابل است.
فلوران لالا عمر را گفت: عمر کلثوم کمی خسته است بخاطریکه امروز هم بازار رفته بود.
اگر امکانش باشد او همین جا در رستورانت بنشیند ما هم زود یک چله میگیریم و می آییم!
در این وقت او پسر مغرور که سرش در تیلفونش پایین بود به یک باره سر خود را بلند کرد و به طور عجیب به طرفم نگاه کرد!
لالا عمر با بسیار مهربانی گفت:
درست است خیاشنه جانم خسته است بنشیند همین جا دیان لالا تو هم همرای کلثوم در رستوران بنشین ما هم زود می آییم.
❤5