✨سعادت، پاداشِ تقوا نیست، نَفسِ تقواست. منع و مهار کردن هوسها نیست که تقوا را لذتبخش میسازد، بلکه ما چون در تقوا لذت مییابیم، میتوانیم و میخواهیم هوسهایمان را مهار کنیم.
🤍
🤍
❤4
نه زنگ زدن نوبتیه، نه پیام دادن. اما خب
آدم از یه جایی به بعد حس میکنه مزاحمه (:
ولااااا اینه
آدم از یه جایی به بعد حس میکنه مزاحمه (:
ولااااا اینه
❤3💯1
تکه_کتاب🧡🍃
تنها زمانی صبور خواهیم شد که صبر را یک قدرت بدانیم،
نه یک ضعف.
وآنچه ویرانمان میکند،
روزگار نیست بلکه حوصله کوچک وآرزوهای بزرگمان هست
جانشیفته_رومن رولان
😐3
Forwarded from نۨاٰگڡ࣪ࣾتٙ࣫ه࣬ ه࣬اٰݺ࣮ دࣸلۙ 💚
ملت عشق | #الیف_شافاک
براى عوض كردن زندگيمان، براى تغيير دادن خودمان هيچگاه دير نيست. هر چند سال كه داشته باشيم، هرگونه كه زندگى كرده باشيم، هر اتفاقى كه از سر گذرانده باشيم، باز هم نو شدن ممكن است ...
حتى اگر يك روزمان درست مثل روز قبلش باشد، بايد افسوس بخوريم. بايد در لحظه و در هر نفسى نو شد. براى رسيدن به زندگىِ نو بايد پيش از مرگ مُرد ...
براى عوض كردن زندگيمان، براى تغيير دادن خودمان هيچگاه دير نيست. هر چند سال كه داشته باشيم، هرگونه كه زندگى كرده باشيم، هر اتفاقى كه از سر گذرانده باشيم، باز هم نو شدن ممكن است ...
حتى اگر يك روزمان درست مثل روز قبلش باشد، بايد افسوس بخوريم. بايد در لحظه و در هر نفسى نو شد. براى رسيدن به زندگىِ نو بايد پيش از مرگ مُرد ...
❤3
Forwarded from اَلّــــقُـرٌآنْ (ـہـہــ۸ــہــ𝙰𝙼𝙸𝚁ـہـہــ۸ــہــ)
سلام خدمت همگی عزیزان امید که خوب و خوش باشید
به چند ادمین برای فعالیت به کانال القرآن نیاز دارم دوستای که علاقه داشتن به ایدی زیر مسیج کنید☺️👇
@AMIR_AZRAEIL_BOZORG
به چند ادمین برای فعالیت به کانال القرآن نیاز دارم دوستای که علاقه داشتن به ایدی زیر مسیج کنید☺️👇
@AMIR_AZRAEIL_BOZORG
قرار نیست آدمیزاد همیشه خوب باشد؛
همدیگر را درک کنید!
گاهی آدم بی دلیل بد است!
اینقدر روی این سوال پافشاری نکنید که
چرا حالت بد است؟!
چرا امروز بی حوصلهای؟!
خب اگر خودش دلیل حال بدش را میدانست که چارهای پیدا میکرد!
بعضی حالها را آدم نمیفهمد
چرایش را نمیداند
شاید بعدا بفهمد اما در حال حاضر
حوصله جواب دادن به هیچ سوالی را ندارد!
به خدا اگر کمی یکدیگر را درک کنیم
زمین جای قشنگتری برای زندگی میشود!
همدیگر را درک کنید!
گاهی آدم بی دلیل بد است!
اینقدر روی این سوال پافشاری نکنید که
چرا حالت بد است؟!
چرا امروز بی حوصلهای؟!
خب اگر خودش دلیل حال بدش را میدانست که چارهای پیدا میکرد!
بعضی حالها را آدم نمیفهمد
چرایش را نمیداند
شاید بعدا بفهمد اما در حال حاضر
حوصله جواب دادن به هیچ سوالی را ندارد!
به خدا اگر کمی یکدیگر را درک کنیم
زمین جای قشنگتری برای زندگی میشود!
👍5
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
چـکـامـهـ زار 🌘📜
شنیدیم که عطر زدن در بیرون گناه دارد ولی تا این حد نه دگه. _ _ _ بلی هاا خواهرم بعد از این خیلی مراقب باش درست است که میگیم فقط یک عطر زدن است و خوشبو میسازد اما همین خوشبویی باعث زنا هم میشود و می دانی که زنا چقدر گناهش بزرگ است. *** زن هنگامی که میخواهد…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهاردهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
خاله راحیل: فکر کنم پسرا آمدند.
عمر داخل خانه شد همرایشان احوال پرسی کردم از اتاق که خارج شدم به یکباره برق ها هم قطع شد وقتی در دهلیز رسیدم با یک چیز سنگ مانند بر خورد کردم و آخم بلند شد.
آخ این چی بود دگه بلای جان اوف اوف برق هم حالی باید میرفت در اول فکر کردم که با دیوار چیزی برخورد کردم ولی کمی دست های خودرا که بالا بردم نه دگه این کیست؟ زود دور شدم ازش!
هم خیلی ترسیده بودم و هم کنجکاو شدم که این کی بود پرسیدم: شما کی هستین؟
ولی جوابی دریافت نکردم دوباره همان عطر تلخ بود ولی نمی دانم که یکی از برادر هایم بود یا...
حس کردم چیزی مثل روح از پهلویم گذشت همان لحظه برق ها آمد ولی هیچ کس وجود نداشت یعنی چی نی که مه کدام جن چیزی را دیدم نه دگه الله نکند،
یا الله نکند دیوانه شدم رفت وای نه هنوز جوان استم جوان هم که نه نو جوان.
آواز مریم آمد: کلثوم خواهرم دیوانه شدی رفتی!
چی گپ است همراه با کی صحبت داری؟
_ _ _ با کسی نه مریم یکچیز را بگم برت؟
_ بگو.
_ _ _ نه، نه باشد. بریم داخل.
_ _ _ راستی این طرف...
او بچه گک را دیدی؟
_ _ _ نه کدام بچه گک را؟
_ _ _ همون دیان نام را میگم.
_ _ _ نه مگر آمده او خو نیامده بود.
_ _ _ آمد آمد همین چند دقیقه قبل از اینکه من بیایم در دهلیز او داخل خانه شد یک خنده هم داشت.
_ _ _ چی میگی نه دگه.
_ _ _ هاا چرا چی شده مگر؟
_ _ _ هاا؟
نه چیزی نشده تو برو داخل من هم می آیم.
_ _ _ درست است دیر نکنی که مادرم قهر میشود.
_ _ _ خاا درست است.
وای! یا الله آبرویم رفت یعنی او بوده اوف اوف دگه یعنی برای من هیچ آبروی پیش او دیو نماند.
****
خُب همینطور قصه و خنده کرده بلاخره وقت نان شد اوه اوه سفره را بیبین واقعاً همه چیز عالی شده!
البته جان ما هم تازه شد همرای انقدر کار کردن
_ _ _ وقت صرف غذا شده بفرمایید در اون اتاق.
همگی ما بخاطر تناول کردن غذا رفتیم.
بعد از خیلی تعریف و تمجید از سفره و غذا ها شروع به تناول کردیم. ولی جای من اصلاً راحت نبود رو به مریم کرده گفتم: مریم جای من اصلاً راحت نیست.
گفت:_ پس بیا و در اینجا بنشین.
_ _ _ از جایم برخاستم ولی وقتی متوجه شدم که اگر آنجا بنشینم اون مغرور خان دوباره در رو به رویم قرار میگیرد و من همچنان معذب می باشم دوباره مریم را گفتم نه نه همینجا درست است جایم. مریم هم گفت: خاا دلت.
غذا خوردن همه به پایان رسید و وقت جمع کردن سفره رسید میخواستم ظروف را به آشپز خانه ببرم که سخن های خاله راحیل متوقف ام کرد خاله راحیل گفت: زحمات را میبخشید واقعاً دست تان درد نکند همه چیز خیلی عالی بود.
مادرم: خواهش میکنم چه زحمتی نوش جان تان.
لمر: خاا دست همه تان درد نکند ولی سر آشپز اصلی کی بود؟
مادرم: خب اینا تمام کار ها را یکجا دسته جمعی انجام می دهند و هر کدام شان هر چیز را آماده کردن.
_ _ _خاا پس بسیار خوب باز هم دست های تان درد را نبیند.
_ _ _ سلامت باشید.
سفره که جمع شد نوبت میوه رسید.
مردان در یک اتاق بودن و زنان در دیگر اتاق.
مریم: کلثوم میفهمی خاله راحیل در باره چی گپ میزنن همراه مادرم؟
گفتم: نه ولا من از کجا بفهمم فضولی مه هم گل کرد یعنی چی میگن؟
مریم: فضولو بردن جهنم.
گفتم: تو خو هنوز اینجه هستی
مریم: هاا دگه بند نمانی.
گفتم: بیزو دگه خواهر کی هستم.
مریم: بریم بریم که حالی فلوران سر و صدایش می براید.
_ _ _ درست است بریم.
خوب بلاخره مهمانی هم تمام شد و مهمانان هم رفتند به طرف خانه شان.
فلوران: مادر در باره چی گپ میزدین انقدر دور و دراز با خاله راحیل؟
_ _ _ بالا بریم میگم برتان.
مریم: خی جلسه داریم در بالا هله زود بریم.
مه: ها بدو پس نمانی خواهرم، گفتم!
که با چشم دور دادن مریم جان مواجه شدم.
من هم یک شانه زدمش و الفرار.
مادرم: شما ها برین بیرون تنها فلوران باشه.
مریم: وی مادر خیر است ما هیچ کاری نمیکنیم فقط به گپ های تان گوش میکنيم
مادرم: مریم گفتم که برین بیرون فلوران را تنها کار دارم.
رو به مریم کرده گفتم: بیا که بریم حالی بیاب نشیم.
مریم: درست است بریم.
***
مادرم: بیبین دخترم..... من تمام گپهارا برایت گفتم حالی خودت اختیار داری به نظرم من فامیل های خوب استن البته امشب مادرش همینطوری تنها مرا گفت فردا باز هم به خواستگاریت میاین فقط مرا یک با خبر ساختن!
فلوران: ولا نمی فهمم هر چی که خودتان خوب میبینین.
مادرم: خُب فردا بخیر که آمدن باز گپ میزنیم حالی دلت است که با این فامیل وصلت کنی یا نه؟
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهاردهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
خاله راحیل: فکر کنم پسرا آمدند.
عمر داخل خانه شد همرایشان احوال پرسی کردم از اتاق که خارج شدم به یکباره برق ها هم قطع شد وقتی در دهلیز رسیدم با یک چیز سنگ مانند بر خورد کردم و آخم بلند شد.
آخ این چی بود دگه بلای جان اوف اوف برق هم حالی باید میرفت در اول فکر کردم که با دیوار چیزی برخورد کردم ولی کمی دست های خودرا که بالا بردم نه دگه این کیست؟ زود دور شدم ازش!
هم خیلی ترسیده بودم و هم کنجکاو شدم که این کی بود پرسیدم: شما کی هستین؟
ولی جوابی دریافت نکردم دوباره همان عطر تلخ بود ولی نمی دانم که یکی از برادر هایم بود یا...
حس کردم چیزی مثل روح از پهلویم گذشت همان لحظه برق ها آمد ولی هیچ کس وجود نداشت یعنی چی نی که مه کدام جن چیزی را دیدم نه دگه الله نکند،
یا الله نکند دیوانه شدم رفت وای نه هنوز جوان استم جوان هم که نه نو جوان.
آواز مریم آمد: کلثوم خواهرم دیوانه شدی رفتی!
چی گپ است همراه با کی صحبت داری؟
_ _ _ با کسی نه مریم یکچیز را بگم برت؟
_ بگو.
_ _ _ نه، نه باشد. بریم داخل.
_ _ _ راستی این طرف...
او بچه گک را دیدی؟
_ _ _ نه کدام بچه گک را؟
_ _ _ همون دیان نام را میگم.
_ _ _ نه مگر آمده او خو نیامده بود.
_ _ _ آمد آمد همین چند دقیقه قبل از اینکه من بیایم در دهلیز او داخل خانه شد یک خنده هم داشت.
_ _ _ چی میگی نه دگه.
_ _ _ هاا چرا چی شده مگر؟
_ _ _ هاا؟
نه چیزی نشده تو برو داخل من هم می آیم.
_ _ _ درست است دیر نکنی که مادرم قهر میشود.
_ _ _ خاا درست است.
وای! یا الله آبرویم رفت یعنی او بوده اوف اوف دگه یعنی برای من هیچ آبروی پیش او دیو نماند.
****
خُب همینطور قصه و خنده کرده بلاخره وقت نان شد اوه اوه سفره را بیبین واقعاً همه چیز عالی شده!
البته جان ما هم تازه شد همرای انقدر کار کردن
_ _ _ وقت صرف غذا شده بفرمایید در اون اتاق.
همگی ما بخاطر تناول کردن غذا رفتیم.
بعد از خیلی تعریف و تمجید از سفره و غذا ها شروع به تناول کردیم. ولی جای من اصلاً راحت نبود رو به مریم کرده گفتم: مریم جای من اصلاً راحت نیست.
گفت:_ پس بیا و در اینجا بنشین.
_ _ _ از جایم برخاستم ولی وقتی متوجه شدم که اگر آنجا بنشینم اون مغرور خان دوباره در رو به رویم قرار میگیرد و من همچنان معذب می باشم دوباره مریم را گفتم نه نه همینجا درست است جایم. مریم هم گفت: خاا دلت.
غذا خوردن همه به پایان رسید و وقت جمع کردن سفره رسید میخواستم ظروف را به آشپز خانه ببرم که سخن های خاله راحیل متوقف ام کرد خاله راحیل گفت: زحمات را میبخشید واقعاً دست تان درد نکند همه چیز خیلی عالی بود.
مادرم: خواهش میکنم چه زحمتی نوش جان تان.
لمر: خاا دست همه تان درد نکند ولی سر آشپز اصلی کی بود؟
مادرم: خب اینا تمام کار ها را یکجا دسته جمعی انجام می دهند و هر کدام شان هر چیز را آماده کردن.
_ _ _خاا پس بسیار خوب باز هم دست های تان درد را نبیند.
_ _ _ سلامت باشید.
سفره که جمع شد نوبت میوه رسید.
مردان در یک اتاق بودن و زنان در دیگر اتاق.
مریم: کلثوم میفهمی خاله راحیل در باره چی گپ میزنن همراه مادرم؟
گفتم: نه ولا من از کجا بفهمم فضولی مه هم گل کرد یعنی چی میگن؟
مریم: فضولو بردن جهنم.
گفتم: تو خو هنوز اینجه هستی
مریم: هاا دگه بند نمانی.
گفتم: بیزو دگه خواهر کی هستم.
مریم: بریم بریم که حالی فلوران سر و صدایش می براید.
_ _ _ درست است بریم.
خوب بلاخره مهمانی هم تمام شد و مهمانان هم رفتند به طرف خانه شان.
فلوران: مادر در باره چی گپ میزدین انقدر دور و دراز با خاله راحیل؟
_ _ _ بالا بریم میگم برتان.
مریم: خی جلسه داریم در بالا هله زود بریم.
مه: ها بدو پس نمانی خواهرم، گفتم!
که با چشم دور دادن مریم جان مواجه شدم.
من هم یک شانه زدمش و الفرار.
مادرم: شما ها برین بیرون تنها فلوران باشه.
مریم: وی مادر خیر است ما هیچ کاری نمیکنیم فقط به گپ های تان گوش میکنيم
مادرم: مریم گفتم که برین بیرون فلوران را تنها کار دارم.
رو به مریم کرده گفتم: بیا که بریم حالی بیاب نشیم.
مریم: درست است بریم.
***
مادرم: بیبین دخترم..... من تمام گپهارا برایت گفتم حالی خودت اختیار داری به نظرم من فامیل های خوب استن البته امشب مادرش همینطوری تنها مرا گفت فردا باز هم به خواستگاریت میاین فقط مرا یک با خبر ساختن!
فلوران: ولا نمی فهمم هر چی که خودتان خوب میبینین.
مادرم: خُب فردا بخیر که آمدن باز گپ میزنیم حالی دلت است که با این فامیل وصلت کنی یا نه؟
❤5👍1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
شنیدیم که عطر زدن در بیرون گناه دارد ولی تا این حد نه دگه. _ _ _ بلی هاا خواهرم بعد از این خیلی مراقب باش درست است که میگیم فقط یک عطر زدن است و خوشبو میسازد اما همین خوشبویی باعث زنا هم میشود و می دانی که زنا چقدر گناهش بزرگ است. *** زن هنگامی که میخواهد…
فلوران: بیبینیم که پدرم و حارث اینا چی میگن.
اگر مشکلی نداشتند باز دیگر هر چی که خیر ما بود.
بچه چی قبول کرده یا نه؟
هاا عمر خو به مادرش سپرده گفته هر کی را می خواهین فقط فامیل شان خوب باشه با حجاب باشن به دین پا بند باشد بس.
باز بچیم در این زمان کجا این قسم بچه خوب با فامیل خوب پیدا میشه.
فلوران: خاا بیبینیم هر چی که خیر ما باشد.
ادامه دارد....
اگر مشکلی نداشتند باز دیگر هر چی که خیر ما بود.
بچه چی قبول کرده یا نه؟
هاا عمر خو به مادرش سپرده گفته هر کی را می خواهین فقط فامیل شان خوب باشه با حجاب باشن به دین پا بند باشد بس.
باز بچیم در این زمان کجا این قسم بچه خوب با فامیل خوب پیدا میشه.
فلوران: خاا بیبینیم هر چی که خیر ما باشد.
ادامه دارد....
❤7🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
فلوران: بیبینیم که پدرم و حارث اینا چی میگن. اگر مشکلی نداشتند باز دیگر هر چی که خیر ما بود. بچه چی قبول کرده یا نه؟ هاا عمر خو به مادرش سپرده گفته هر کی را می خواهین فقط فامیل شان خوب باشه با حجاب باشن به دین پا بند باشد بس. باز بچیم در این زمان کجا این…
این هم تقدیم شما
ریکت و کامنت فراموش تان نشود.🫠❤️
❤6👎1🥰1
Forwarded from 🧸⟧..•⃟•..❴𝙽𝙸𝙲𝙴 𝚂𝚃𝙾𝚁𝚈❵..•⃟•..⟦🎬⟧ (ـہـہــ۸ــہــ𝙰𝙼𝙸𝚁ـہـہــ۸ــہــ)
بیدار دارم؟
3:43
3:43
👍2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
فلوران: بیبینیم که پدرم و حارث اینا چی میگن. اگر مشکلی نداشتند باز دیگر هر چی که خیر ما بود. بچه چی قبول کرده یا نه؟ هاا عمر خو به مادرش سپرده گفته هر کی را می خواهین فقط فامیل شان خوب باشه با حجاب باشن به دین پا بند باشد بس. باز بچیم در این زمان کجا این…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#پانزدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
در این چند روز خاله راحیل رفت و آمد شان زیاد شده بود بلاخره معلوم شد که به خواستگاری فلوران میآمدند.
بخاطر اینکه بدانند فامیل خوبی استند یا خیر در باره شان تحقیق هم کردند
بعد از تحقيق های بسیار برادرانم،
بالاخره قبول کردند.
یک شیرینی کوچک برایشان دادیم!
متأسفانه با او مغرور دیو مانند، خویشاوند میشويم الله خیر من یکی را پیش کند دگه!
قرار به این شد که روز جمعه لفظ بدهیم برايشان.
****
مادرم: دخترا هله زود پایین بیاین که کار ها زیاد است.
من: خاا مادر جان آمدیم.
اوفف حالی جنجنال های ما شروع میشه.
خُب همینطوری روز های ما در خرید کردن میگذشت بلاخره خرید های ما تمام شد البته فقط برای لفظ.
من و مریم کم و تم جوره استیم تقریباً بعضی وقت لباس های ما یکی می باشد فقط رنگش فرق میکنه این بار هم همین قسم یک پنجابی ساده و بسیار قشنگ گرفتیم به رنگ های سیاه و سرمه یی. برای فلوران هم یک پنجابی نه زیاد ساده نه زیاد جَرَقَ بَرَقَی به رنگ لاجوردی گرفتیم.
سحر هم یک پنجابی به رنگ سبز گرفت عایشه یک پنجابی به رنگ بادنجانی و به فاطمه هم یک پنجابی ساده گرفتیم. خلاصه همه ما خود را پنجابی پوش کردیم.
چند روز بعد:
مریم: و بلاخره روز موعود فرا رسید.
من: چطور تو وارخطا بودی خواهرم.
مریم: آفرین همینطور گپ ها را بزن من هم موهایت را برایت جور نمیکنم!
من: نه نه نه من غلط بکنم دیگر هرگز اینطور گپ ها را نمیگم خواهر محترم من.
مریم: شاباس همینطور با ادب باش!
یک چشم غره رفتم برایش و با یک ژست خاص گفتم به چشم. اون هم قسمی خود را گرفت که اصلاً حرکاتم مهم نیست برایش دوباره گفتم: هله خی زود مو هایمه جور کن که حالا مهمانان می آیند!
گر چی دل نا دل هستم میگم حجاب کنم ولی مادرم شان نمی گذارند!
گفت: بشین دیوانه محفل زناته است هیچ نامحرمی ندارد!
باز چرا حجاب کنی مگر اینکه به دست فلوران به قتل برسی!
_ _ _ ها خو مه هم همین را میگم خا توکل به الله بیا شروع کن موی کنک ام نکنی مقصد!
صحیح است بیا بشین بلای جانم.
گفتم: صدقه بلای جانت شوی من میگم!
مریم یکچشم غره رفت برایم و شروع به عذاب دادنم کرد قسمی موهایم را جور میکرد که فکر میکردم یک تار مو در سرم نخواهد ماند.
خُب بلاخره ما هم آماده شدیم فلوران هم آماده شده و خیلی هم زیبا شده.
برای یک لحظه اشک در چشمان ما حلقه زد!
گفتم: ماشاءالله چطور مقبول شدی فلویم!
مریم هم گفت: راست میگه نام خدا کاملاً دیگه رقم مقبول شدی امروز فلور.
فلوران چهره خود را کمی تغییر داد و گفت : یعنی قبلاً مقبول نبودم؟
من و مريم یکجای گفتیم: نه بودین خو حالی مقبولی تان دو برابر شده.
فلوران: خا خیلی ممنون تان شما ها هم بسیار مقبول شدین خواهران کی هستین دگه.
مريم: هَی هَی هَی این اعتماد به نفس شما را اگر پرستامول میداشت سرطان را دوا میکرد
فلوران: مريم زدن عجلت کرده؟
مریم: نه نه من غلط کرده ام به گفته ایرانی ها شکر خوردم
من گفتم: خدا خو نزنیت مریم کشتی ما را از خنده.
در همین اثنا بود که مادر جانم آواز شان برامد:
دخترا کجا استین مهمان ها حالی میرسن بیاین دگه.
مریم گفت: من همین حالا الفرار کنم وگرنه یک تار موی در فرقم نمی ماند.
من: هاا بدو بدو فقط که دگه دفعه در گیر شان نمی آیی.
فلوران: هاا من بعداً همرایتان کار دارم.
فعلاً هم برین که مهمانا حالی میاین باز مادرم سر و صدایش میبرایه.
من: خاا صحیح است خی ما میریم بعداً شما با عایشه بیایید.
از پله های زینه همرای مریم پایین میشدیم که سه برادر محترمم سر راه ما قرار گرفتن حارث: جان جان کجا بخیر؟
من: میریم بیبینیم که تمام چیز آماده است یا نه راستی چطور شدیم مقبول شدیم یا نه؟
هلال: نه از شیشک بدتر شدین هههه!
من: کسی از تو نظر نخواسته بود دیو جان.
مریم: خا لالا حارث شما بگین مقبول شدیم؟
لالا حارث و حمزه هر دویشان یکجا گفتن که هاا مقبول شدین.
من: ماشاءالله شما ها هم جذاب و خوشتیپ شدین مثل همیشه!
راستی لالا حارث خانم محترم تان کجا استن که حالی مهمانا میرسن پایین باشند مقصد.
حارث: در اتاق است آماده می شد حالی میاید.
مادرم: کلثوم و مریم بیایین سالن را کمی جمع و جور کنید هله.
_ _ _ درست است آمدیم.
خب خب همه چیز آماده است.
مریم: بریم به فکرم که آمدند
_ _ _ تو برو من همین چادرم را درست حجاب کرده میآیم
مریم معترضانه گفت: چی؟
دیوانه شدی حالی خو هیچ کس اینجا نیست دیوانه گری نکن ناحق.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#پانزدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
در این چند روز خاله راحیل رفت و آمد شان زیاد شده بود بلاخره معلوم شد که به خواستگاری فلوران میآمدند.
بخاطر اینکه بدانند فامیل خوبی استند یا خیر در باره شان تحقیق هم کردند
بعد از تحقيق های بسیار برادرانم،
بالاخره قبول کردند.
یک شیرینی کوچک برایشان دادیم!
متأسفانه با او مغرور دیو مانند، خویشاوند میشويم الله خیر من یکی را پیش کند دگه!
قرار به این شد که روز جمعه لفظ بدهیم برايشان.
****
مادرم: دخترا هله زود پایین بیاین که کار ها زیاد است.
من: خاا مادر جان آمدیم.
اوفف حالی جنجنال های ما شروع میشه.
خُب همینطوری روز های ما در خرید کردن میگذشت بلاخره خرید های ما تمام شد البته فقط برای لفظ.
من و مریم کم و تم جوره استیم تقریباً بعضی وقت لباس های ما یکی می باشد فقط رنگش فرق میکنه این بار هم همین قسم یک پنجابی ساده و بسیار قشنگ گرفتیم به رنگ های سیاه و سرمه یی. برای فلوران هم یک پنجابی نه زیاد ساده نه زیاد جَرَقَ بَرَقَی به رنگ لاجوردی گرفتیم.
سحر هم یک پنجابی به رنگ سبز گرفت عایشه یک پنجابی به رنگ بادنجانی و به فاطمه هم یک پنجابی ساده گرفتیم. خلاصه همه ما خود را پنجابی پوش کردیم.
چند روز بعد:
مریم: و بلاخره روز موعود فرا رسید.
من: چطور تو وارخطا بودی خواهرم.
مریم: آفرین همینطور گپ ها را بزن من هم موهایت را برایت جور نمیکنم!
من: نه نه نه من غلط بکنم دیگر هرگز اینطور گپ ها را نمیگم خواهر محترم من.
مریم: شاباس همینطور با ادب باش!
یک چشم غره رفتم برایش و با یک ژست خاص گفتم به چشم. اون هم قسمی خود را گرفت که اصلاً حرکاتم مهم نیست برایش دوباره گفتم: هله خی زود مو هایمه جور کن که حالا مهمانان می آیند!
گر چی دل نا دل هستم میگم حجاب کنم ولی مادرم شان نمی گذارند!
گفت: بشین دیوانه محفل زناته است هیچ نامحرمی ندارد!
باز چرا حجاب کنی مگر اینکه به دست فلوران به قتل برسی!
_ _ _ ها خو مه هم همین را میگم خا توکل به الله بیا شروع کن موی کنک ام نکنی مقصد!
صحیح است بیا بشین بلای جانم.
گفتم: صدقه بلای جانت شوی من میگم!
مریم یکچشم غره رفت برایم و شروع به عذاب دادنم کرد قسمی موهایم را جور میکرد که فکر میکردم یک تار مو در سرم نخواهد ماند.
خُب بلاخره ما هم آماده شدیم فلوران هم آماده شده و خیلی هم زیبا شده.
برای یک لحظه اشک در چشمان ما حلقه زد!
گفتم: ماشاءالله چطور مقبول شدی فلویم!
مریم هم گفت: راست میگه نام خدا کاملاً دیگه رقم مقبول شدی امروز فلور.
فلوران چهره خود را کمی تغییر داد و گفت : یعنی قبلاً مقبول نبودم؟
من و مريم یکجای گفتیم: نه بودین خو حالی مقبولی تان دو برابر شده.
فلوران: خا خیلی ممنون تان شما ها هم بسیار مقبول شدین خواهران کی هستین دگه.
مريم: هَی هَی هَی این اعتماد به نفس شما را اگر پرستامول میداشت سرطان را دوا میکرد
فلوران: مريم زدن عجلت کرده؟
مریم: نه نه من غلط کرده ام به گفته ایرانی ها شکر خوردم
من گفتم: خدا خو نزنیت مریم کشتی ما را از خنده.
در همین اثنا بود که مادر جانم آواز شان برامد:
دخترا کجا استین مهمان ها حالی میرسن بیاین دگه.
مریم گفت: من همین حالا الفرار کنم وگرنه یک تار موی در فرقم نمی ماند.
من: هاا بدو بدو فقط که دگه دفعه در گیر شان نمی آیی.
فلوران: هاا من بعداً همرایتان کار دارم.
فعلاً هم برین که مهمانا حالی میاین باز مادرم سر و صدایش میبرایه.
من: خاا صحیح است خی ما میریم بعداً شما با عایشه بیایید.
از پله های زینه همرای مریم پایین میشدیم که سه برادر محترمم سر راه ما قرار گرفتن حارث: جان جان کجا بخیر؟
من: میریم بیبینیم که تمام چیز آماده است یا نه راستی چطور شدیم مقبول شدیم یا نه؟
هلال: نه از شیشک بدتر شدین هههه!
من: کسی از تو نظر نخواسته بود دیو جان.
مریم: خا لالا حارث شما بگین مقبول شدیم؟
لالا حارث و حمزه هر دویشان یکجا گفتن که هاا مقبول شدین.
من: ماشاءالله شما ها هم جذاب و خوشتیپ شدین مثل همیشه!
راستی لالا حارث خانم محترم تان کجا استن که حالی مهمانا میرسن پایین باشند مقصد.
حارث: در اتاق است آماده می شد حالی میاید.
مادرم: کلثوم و مریم بیایین سالن را کمی جمع و جور کنید هله.
_ _ _ درست است آمدیم.
خب خب همه چیز آماده است.
مریم: بریم به فکرم که آمدند
_ _ _ تو برو من همین چادرم را درست حجاب کرده میآیم
مریم معترضانه گفت: چی؟
دیوانه شدی حالی خو هیچ کس اینجا نیست دیوانه گری نکن ناحق.
❤4
چـکـامـهـ زار 🌘📜
فلوران: بیبینیم که پدرم و حارث اینا چی میگن. اگر مشکلی نداشتند باز دیگر هر چی که خیر ما بود. بچه چی قبول کرده یا نه؟ هاا عمر خو به مادرش سپرده گفته هر کی را می خواهین فقط فامیل شان خوب باشه با حجاب باشن به دین پا بند باشد بس. باز بچیم در این زمان کجا این…
_ _ _ اما....
_ _ _ کلثوم یک قسم زدن بخوری که خودت بگویی آفرین هله بریم که حتماً آمدن.
_ _ _ هاا از همین سر و صدایشان معلوم میشود که آمدند.
رفتیم برای پذیرایی شان دیدیم که عایشه و سحر وقت آمدن عایشه با چهره که کمی اعصبانی معلوم میشد گفت: کجاا گم بودین همین شما هاا؟
مریم: سالن را کمی جمع و جور داشتیم.
سحر با مزاح گفت: خاا سالن را جمع و جور داشتین یا خود را؟
_ _ _ نه خو هم خود ما را هم سالن را.
خاا خیر قهر نباشید دیگر.
در همین لحظه مهمان های عزیز ما تشریف آوردند همراه شان احوال پرسی کردیم ولی چند نفر جدید هم حضور داشتند.
مریم: واه واه این دخترک ها کی هستند؟
گفتم: والله اعلم!
لمر آمد همراه اش سلام علیکی کردیم و اون دختر ها را هم معرفی کرد.
لمر: دخترا بیایین که معرفی تان کنم با همدیگر.
خیلی خوب این ماهانا دختر خاله ام هست و این هم پریا دختر کاکایم
فریناز دختر مامایم و نارا دختر عمیم میشود.
ما هم گفتیم: خیلی خوشحال شدیم از دیدن تان.
خود را معرفی کردیم برایشان و رفتیم به سوی سالن.
مریم آهسته قسمیکه فقط ما بتوانیم بشنويم گفت: این ها خوب خارجی معلوم میشوند باز او ماهانا اش چطور خود را مغرور مغرور گرفته.
گفتم: بیا که بریم در قصه شان نباش.
_ _ _ باز چطور تمام شان تک تک هستند دگه هیچ خواهر ندارند!
_ _ _ حالی به تو چی او بنده الله!
دگه اینکه هرکس هم به مثل ما خوشبخت نیست.
وقتی که داخل سالن شدیم خاله راحیل گفت:
ماشاءالله چقدر همه گی تان زیبا شدین!
من و مریم بسیار مؤدبانه گفتیم: سلامت باشین خاله جان چشم هایتان زیبا است.
خاله راحیل دوباره گفت: کلثوم جان مو هایت چقدر زیبا و دراز است ماشاءالله.
با کمی شرم گفتم: تشکر خاله جان زیبا میبینید!
لمر: نظر نشین جوانه مرگی هاااا.
من: توو اگر نظر نکنی دیگرا نمیکنند دلت جم!
لمر: واقعاً که متأثر ساختین مرا.
راستی کلثوم این موهای تو چقدر دراز است ماشاءالله تا بحال ندیده بودم موهایت را! البته چقسم میدیدم همیش در حجاب است این مو ها
حیف شان خو نکرده.
گفتم: خودم همینطور با حجاب راحت استم عزیز. دوباره با مضریت گفتم: بیا بریم حالی زیاد مظلوم نمایی نکو
لمر: سخنی نیست مراا...
خاا بگوئید که ینگه من کجا است؟
در بالا است بیا که بریم. راستی لمر اون اقوام تان از خارج آمدند؟
_ _ _ هاا چطور فهمیدین ماهانا با خالیم شان از آمریکا آمدند و فریناز شان همینجا بودند.
_ _ _ خاا پس بسیار خوب بیا این هم ینگه ات.
لمر: وای ماشاءالله او دختر اسپند کجاست که نظر نکنند خانم برادر عزیزم را !
گفتم: خواهرم اسپند چی فایده دارد یک چهار قل را بخوان شُف کن سر شان تمام.
لمر: خاا به چشم ملا صاحب.
منم گفتم : چشمانت درد نکند آفرین.
همینطور با فلوران احوال پرسی میکرد!
گفتم: خاا لمر جان گپ را کم کن بریم پایین.
لمر: وای راست میگی برويم تا که کمی رقص و بازی کنیم.
گفتم: لمر تو رقص هم یاد داشتی؟
لمر: چی میگی خواهرم یک چپه چرخ برایت بزنم که دهنت باز بماند.
_ _ _ خاا صحیح است میبینیم باز.
لمر: راستی مرد ها در کدام اتاق استن؟
_ _ _ در اتاق پهلو چرا کار داری کسی را؟
_ _ _ نه همینطور پرسیدم.
_ _ _ خاا صحیح است.
رفتیم داخل سالن آهنگ را پلی کردن و همگی مصروف رقص و بازی شدند.
لمر در حالیکه خیلی مانده شده بود نفس نفس زده آمد پیشم و گفت: کلثوم هله برخیزید شما چرا رقص نمی کنین؟
هله برخیزید کدام آهنگ را بگذارم برايتان؟
مریم گفت: ما عروس خیل هستیم لمر جان برین شما رقص کنید ما هم بعداً یک چپه چرخ میزنیم برایت.
لمر گفت: دیوانه ها عروس خیل و داماد خیل چی دارند برخیزید هله.
گفتم: خواهرم برو دختر های ماما و خاله ات را به رقص دعوت کن یک قسم واری احساس بیگانگی دارند هههه.
_ _ _ هههه کلثوم چی بلا استی.
خاا آنها را هم دعوت میکنم ولی شما ها مهم تر هستين هله برخیزید.
در این اثنا آواز خاله راحیل آمد: سعادت جان چرا دخترا رقص نمیکنند؟
هله برخیزان شان.
مادرم گفت: میکنند دلت جمع باشد راحیل جان.
ادامه دارد...
_ _ _ کلثوم یک قسم زدن بخوری که خودت بگویی آفرین هله بریم که حتماً آمدن.
_ _ _ هاا از همین سر و صدایشان معلوم میشود که آمدند.
رفتیم برای پذیرایی شان دیدیم که عایشه و سحر وقت آمدن عایشه با چهره که کمی اعصبانی معلوم میشد گفت: کجاا گم بودین همین شما هاا؟
مریم: سالن را کمی جمع و جور داشتیم.
سحر با مزاح گفت: خاا سالن را جمع و جور داشتین یا خود را؟
_ _ _ نه خو هم خود ما را هم سالن را.
خاا خیر قهر نباشید دیگر.
در همین لحظه مهمان های عزیز ما تشریف آوردند همراه شان احوال پرسی کردیم ولی چند نفر جدید هم حضور داشتند.
مریم: واه واه این دخترک ها کی هستند؟
گفتم: والله اعلم!
لمر آمد همراه اش سلام علیکی کردیم و اون دختر ها را هم معرفی کرد.
لمر: دخترا بیایین که معرفی تان کنم با همدیگر.
خیلی خوب این ماهانا دختر خاله ام هست و این هم پریا دختر کاکایم
فریناز دختر مامایم و نارا دختر عمیم میشود.
ما هم گفتیم: خیلی خوشحال شدیم از دیدن تان.
خود را معرفی کردیم برایشان و رفتیم به سوی سالن.
مریم آهسته قسمیکه فقط ما بتوانیم بشنويم گفت: این ها خوب خارجی معلوم میشوند باز او ماهانا اش چطور خود را مغرور مغرور گرفته.
گفتم: بیا که بریم در قصه شان نباش.
_ _ _ باز چطور تمام شان تک تک هستند دگه هیچ خواهر ندارند!
_ _ _ حالی به تو چی او بنده الله!
دگه اینکه هرکس هم به مثل ما خوشبخت نیست.
وقتی که داخل سالن شدیم خاله راحیل گفت:
ماشاءالله چقدر همه گی تان زیبا شدین!
من و مریم بسیار مؤدبانه گفتیم: سلامت باشین خاله جان چشم هایتان زیبا است.
خاله راحیل دوباره گفت: کلثوم جان مو هایت چقدر زیبا و دراز است ماشاءالله.
با کمی شرم گفتم: تشکر خاله جان زیبا میبینید!
لمر: نظر نشین جوانه مرگی هاااا.
من: توو اگر نظر نکنی دیگرا نمیکنند دلت جم!
لمر: واقعاً که متأثر ساختین مرا.
راستی کلثوم این موهای تو چقدر دراز است ماشاءالله تا بحال ندیده بودم موهایت را! البته چقسم میدیدم همیش در حجاب است این مو ها
حیف شان خو نکرده.
گفتم: خودم همینطور با حجاب راحت استم عزیز. دوباره با مضریت گفتم: بیا بریم حالی زیاد مظلوم نمایی نکو
لمر: سخنی نیست مراا...
خاا بگوئید که ینگه من کجا است؟
در بالا است بیا که بریم. راستی لمر اون اقوام تان از خارج آمدند؟
_ _ _ هاا چطور فهمیدین ماهانا با خالیم شان از آمریکا آمدند و فریناز شان همینجا بودند.
_ _ _ خاا پس بسیار خوب بیا این هم ینگه ات.
لمر: وای ماشاءالله او دختر اسپند کجاست که نظر نکنند خانم برادر عزیزم را !
گفتم: خواهرم اسپند چی فایده دارد یک چهار قل را بخوان شُف کن سر شان تمام.
لمر: خاا به چشم ملا صاحب.
منم گفتم : چشمانت درد نکند آفرین.
همینطور با فلوران احوال پرسی میکرد!
گفتم: خاا لمر جان گپ را کم کن بریم پایین.
لمر: وای راست میگی برويم تا که کمی رقص و بازی کنیم.
گفتم: لمر تو رقص هم یاد داشتی؟
لمر: چی میگی خواهرم یک چپه چرخ برایت بزنم که دهنت باز بماند.
_ _ _ خاا صحیح است میبینیم باز.
لمر: راستی مرد ها در کدام اتاق استن؟
_ _ _ در اتاق پهلو چرا کار داری کسی را؟
_ _ _ نه همینطور پرسیدم.
_ _ _ خاا صحیح است.
رفتیم داخل سالن آهنگ را پلی کردن و همگی مصروف رقص و بازی شدند.
لمر در حالیکه خیلی مانده شده بود نفس نفس زده آمد پیشم و گفت: کلثوم هله برخیزید شما چرا رقص نمی کنین؟
هله برخیزید کدام آهنگ را بگذارم برايتان؟
مریم گفت: ما عروس خیل هستیم لمر جان برین شما رقص کنید ما هم بعداً یک چپه چرخ میزنیم برایت.
لمر گفت: دیوانه ها عروس خیل و داماد خیل چی دارند برخیزید هله.
گفتم: خواهرم برو دختر های ماما و خاله ات را به رقص دعوت کن یک قسم واری احساس بیگانگی دارند هههه.
_ _ _ هههه کلثوم چی بلا استی.
خاا آنها را هم دعوت میکنم ولی شما ها مهم تر هستين هله برخیزید.
در این اثنا آواز خاله راحیل آمد: سعادت جان چرا دخترا رقص نمیکنند؟
هله برخیزان شان.
مادرم گفت: میکنند دلت جمع باشد راحیل جان.
ادامه دارد...
❤7👍1🔥1🥰1