چـکـامـهـ زار 🌘📜
https://t.me/HarfinoBot?start=c0bf0601d787876 امشب حال شما چگونه است؟ کمی از حال تان بگید برایم ✨🥀
هر حرف پیشنهاد انتقادی هم داشتین میتوانید اینجا بگید برایم🙃
آدم هــا چــقــدر...
بــه بــودن بــاهــمــ
خــنــدیــدنــ
حــرف زدنــ
درد دل کــردنــ
وچــاے نــوشــیــدن بــاهــم
احــتــیــاج دارنــد ....
بــه بــودن بــاهــمــ
خــنــدیــدنــ
حــرف زدنــ
درد دل کــردنــ
وچــاے نــوشــیــدن بــاهــم
احــتــیــاج دارنــد ....
❤4💔2🔥1
Forwarded from . (husn4.)
اَللّـهُمَّ صَلی عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
درود بر روان پاک حضرت محمد{ ﷺ}
ویاران شان
🤍✨🫠
❤7
Forwarded from . (〚Miss ༆Sadat]🦋)
در سه حالت به خانما هیچی نگین....
.
وقتی تازه از خاو بیدار شدن....
وقتی چیزی ر گم کرده و دنبالیو میگرده...
وقتی آماده شده بود و برنامه بیرون رفتن یو بهم خورده...
.
ملاحظه: مورد سومی خطر زنده به گور شدن داره...😂😂😝
.
وقتی تازه از خاو بیدار شدن....
وقتی چیزی ر گم کرده و دنبالیو میگرده...
وقتی آماده شده بود و برنامه بیرون رفتن یو بهم خورده...
.
ملاحظه: مورد سومی خطر زنده به گور شدن داره...😂😂😝
کمی بخندیم😁
😁5
✨سعادت، پاداشِ تقوا نیست، نَفسِ تقواست. منع و مهار کردن هوسها نیست که تقوا را لذتبخش میسازد، بلکه ما چون در تقوا لذت مییابیم، میتوانیم و میخواهیم هوسهایمان را مهار کنیم.
🤍
🤍
❤4
نه زنگ زدن نوبتیه، نه پیام دادن. اما خب
آدم از یه جایی به بعد حس میکنه مزاحمه (:
ولااااا اینه
آدم از یه جایی به بعد حس میکنه مزاحمه (:
ولااااا اینه
❤3💯1
تکه_کتاب🧡🍃
تنها زمانی صبور خواهیم شد که صبر را یک قدرت بدانیم،
نه یک ضعف.
وآنچه ویرانمان میکند،
روزگار نیست بلکه حوصله کوچک وآرزوهای بزرگمان هست
جانشیفته_رومن رولان
😐3
Forwarded from نۨاٰگڡ࣪ࣾتٙ࣫ه࣬ ه࣬اٰݺ࣮ دࣸلۙ 💚
ملت عشق | #الیف_شافاک
براى عوض كردن زندگيمان، براى تغيير دادن خودمان هيچگاه دير نيست. هر چند سال كه داشته باشيم، هرگونه كه زندگى كرده باشيم، هر اتفاقى كه از سر گذرانده باشيم، باز هم نو شدن ممكن است ...
حتى اگر يك روزمان درست مثل روز قبلش باشد، بايد افسوس بخوريم. بايد در لحظه و در هر نفسى نو شد. براى رسيدن به زندگىِ نو بايد پيش از مرگ مُرد ...
براى عوض كردن زندگيمان، براى تغيير دادن خودمان هيچگاه دير نيست. هر چند سال كه داشته باشيم، هرگونه كه زندگى كرده باشيم، هر اتفاقى كه از سر گذرانده باشيم، باز هم نو شدن ممكن است ...
حتى اگر يك روزمان درست مثل روز قبلش باشد، بايد افسوس بخوريم. بايد در لحظه و در هر نفسى نو شد. براى رسيدن به زندگىِ نو بايد پيش از مرگ مُرد ...
❤3
Forwarded from اَلّــــقُـرٌآنْ (ـہـہــ۸ــہــ𝙰𝙼𝙸𝚁ـہـہــ۸ــہــ)
سلام خدمت همگی عزیزان امید که خوب و خوش باشید
به چند ادمین برای فعالیت به کانال القرآن نیاز دارم دوستای که علاقه داشتن به ایدی زیر مسیج کنید☺️👇
@AMIR_AZRAEIL_BOZORG
به چند ادمین برای فعالیت به کانال القرآن نیاز دارم دوستای که علاقه داشتن به ایدی زیر مسیج کنید☺️👇
@AMIR_AZRAEIL_BOZORG
قرار نیست آدمیزاد همیشه خوب باشد؛
همدیگر را درک کنید!
گاهی آدم بی دلیل بد است!
اینقدر روی این سوال پافشاری نکنید که
چرا حالت بد است؟!
چرا امروز بی حوصلهای؟!
خب اگر خودش دلیل حال بدش را میدانست که چارهای پیدا میکرد!
بعضی حالها را آدم نمیفهمد
چرایش را نمیداند
شاید بعدا بفهمد اما در حال حاضر
حوصله جواب دادن به هیچ سوالی را ندارد!
به خدا اگر کمی یکدیگر را درک کنیم
زمین جای قشنگتری برای زندگی میشود!
همدیگر را درک کنید!
گاهی آدم بی دلیل بد است!
اینقدر روی این سوال پافشاری نکنید که
چرا حالت بد است؟!
چرا امروز بی حوصلهای؟!
خب اگر خودش دلیل حال بدش را میدانست که چارهای پیدا میکرد!
بعضی حالها را آدم نمیفهمد
چرایش را نمیداند
شاید بعدا بفهمد اما در حال حاضر
حوصله جواب دادن به هیچ سوالی را ندارد!
به خدا اگر کمی یکدیگر را درک کنیم
زمین جای قشنگتری برای زندگی میشود!
👍5
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
چـکـامـهـ زار 🌘📜
شنیدیم که عطر زدن در بیرون گناه دارد ولی تا این حد نه دگه. _ _ _ بلی هاا خواهرم بعد از این خیلی مراقب باش درست است که میگیم فقط یک عطر زدن است و خوشبو میسازد اما همین خوشبویی باعث زنا هم میشود و می دانی که زنا چقدر گناهش بزرگ است. *** زن هنگامی که میخواهد…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهاردهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
خاله راحیل: فکر کنم پسرا آمدند.
عمر داخل خانه شد همرایشان احوال پرسی کردم از اتاق که خارج شدم به یکباره برق ها هم قطع شد وقتی در دهلیز رسیدم با یک چیز سنگ مانند بر خورد کردم و آخم بلند شد.
آخ این چی بود دگه بلای جان اوف اوف برق هم حالی باید میرفت در اول فکر کردم که با دیوار چیزی برخورد کردم ولی کمی دست های خودرا که بالا بردم نه دگه این کیست؟ زود دور شدم ازش!
هم خیلی ترسیده بودم و هم کنجکاو شدم که این کی بود پرسیدم: شما کی هستین؟
ولی جوابی دریافت نکردم دوباره همان عطر تلخ بود ولی نمی دانم که یکی از برادر هایم بود یا...
حس کردم چیزی مثل روح از پهلویم گذشت همان لحظه برق ها آمد ولی هیچ کس وجود نداشت یعنی چی نی که مه کدام جن چیزی را دیدم نه دگه الله نکند،
یا الله نکند دیوانه شدم رفت وای نه هنوز جوان استم جوان هم که نه نو جوان.
آواز مریم آمد: کلثوم خواهرم دیوانه شدی رفتی!
چی گپ است همراه با کی صحبت داری؟
_ _ _ با کسی نه مریم یکچیز را بگم برت؟
_ بگو.
_ _ _ نه، نه باشد. بریم داخل.
_ _ _ راستی این طرف...
او بچه گک را دیدی؟
_ _ _ نه کدام بچه گک را؟
_ _ _ همون دیان نام را میگم.
_ _ _ نه مگر آمده او خو نیامده بود.
_ _ _ آمد آمد همین چند دقیقه قبل از اینکه من بیایم در دهلیز او داخل خانه شد یک خنده هم داشت.
_ _ _ چی میگی نه دگه.
_ _ _ هاا چرا چی شده مگر؟
_ _ _ هاا؟
نه چیزی نشده تو برو داخل من هم می آیم.
_ _ _ درست است دیر نکنی که مادرم قهر میشود.
_ _ _ خاا درست است.
وای! یا الله آبرویم رفت یعنی او بوده اوف اوف دگه یعنی برای من هیچ آبروی پیش او دیو نماند.
****
خُب همینطور قصه و خنده کرده بلاخره وقت نان شد اوه اوه سفره را بیبین واقعاً همه چیز عالی شده!
البته جان ما هم تازه شد همرای انقدر کار کردن
_ _ _ وقت صرف غذا شده بفرمایید در اون اتاق.
همگی ما بخاطر تناول کردن غذا رفتیم.
بعد از خیلی تعریف و تمجید از سفره و غذا ها شروع به تناول کردیم. ولی جای من اصلاً راحت نبود رو به مریم کرده گفتم: مریم جای من اصلاً راحت نیست.
گفت:_ پس بیا و در اینجا بنشین.
_ _ _ از جایم برخاستم ولی وقتی متوجه شدم که اگر آنجا بنشینم اون مغرور خان دوباره در رو به رویم قرار میگیرد و من همچنان معذب می باشم دوباره مریم را گفتم نه نه همینجا درست است جایم. مریم هم گفت: خاا دلت.
غذا خوردن همه به پایان رسید و وقت جمع کردن سفره رسید میخواستم ظروف را به آشپز خانه ببرم که سخن های خاله راحیل متوقف ام کرد خاله راحیل گفت: زحمات را میبخشید واقعاً دست تان درد نکند همه چیز خیلی عالی بود.
مادرم: خواهش میکنم چه زحمتی نوش جان تان.
لمر: خاا دست همه تان درد نکند ولی سر آشپز اصلی کی بود؟
مادرم: خب اینا تمام کار ها را یکجا دسته جمعی انجام می دهند و هر کدام شان هر چیز را آماده کردن.
_ _ _خاا پس بسیار خوب باز هم دست های تان درد را نبیند.
_ _ _ سلامت باشید.
سفره که جمع شد نوبت میوه رسید.
مردان در یک اتاق بودن و زنان در دیگر اتاق.
مریم: کلثوم میفهمی خاله راحیل در باره چی گپ میزنن همراه مادرم؟
گفتم: نه ولا من از کجا بفهمم فضولی مه هم گل کرد یعنی چی میگن؟
مریم: فضولو بردن جهنم.
گفتم: تو خو هنوز اینجه هستی
مریم: هاا دگه بند نمانی.
گفتم: بیزو دگه خواهر کی هستم.
مریم: بریم بریم که حالی فلوران سر و صدایش می براید.
_ _ _ درست است بریم.
خوب بلاخره مهمانی هم تمام شد و مهمانان هم رفتند به طرف خانه شان.
فلوران: مادر در باره چی گپ میزدین انقدر دور و دراز با خاله راحیل؟
_ _ _ بالا بریم میگم برتان.
مریم: خی جلسه داریم در بالا هله زود بریم.
مه: ها بدو پس نمانی خواهرم، گفتم!
که با چشم دور دادن مریم جان مواجه شدم.
من هم یک شانه زدمش و الفرار.
مادرم: شما ها برین بیرون تنها فلوران باشه.
مریم: وی مادر خیر است ما هیچ کاری نمیکنیم فقط به گپ های تان گوش میکنيم
مادرم: مریم گفتم که برین بیرون فلوران را تنها کار دارم.
رو به مریم کرده گفتم: بیا که بریم حالی بیاب نشیم.
مریم: درست است بریم.
***
مادرم: بیبین دخترم..... من تمام گپهارا برایت گفتم حالی خودت اختیار داری به نظرم من فامیل های خوب استن البته امشب مادرش همینطوری تنها مرا گفت فردا باز هم به خواستگاریت میاین فقط مرا یک با خبر ساختن!
فلوران: ولا نمی فهمم هر چی که خودتان خوب میبینین.
مادرم: خُب فردا بخیر که آمدن باز گپ میزنیم حالی دلت است که با این فامیل وصلت کنی یا نه؟
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_چهاردهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
خاله راحیل: فکر کنم پسرا آمدند.
عمر داخل خانه شد همرایشان احوال پرسی کردم از اتاق که خارج شدم به یکباره برق ها هم قطع شد وقتی در دهلیز رسیدم با یک چیز سنگ مانند بر خورد کردم و آخم بلند شد.
آخ این چی بود دگه بلای جان اوف اوف برق هم حالی باید میرفت در اول فکر کردم که با دیوار چیزی برخورد کردم ولی کمی دست های خودرا که بالا بردم نه دگه این کیست؟ زود دور شدم ازش!
هم خیلی ترسیده بودم و هم کنجکاو شدم که این کی بود پرسیدم: شما کی هستین؟
ولی جوابی دریافت نکردم دوباره همان عطر تلخ بود ولی نمی دانم که یکی از برادر هایم بود یا...
حس کردم چیزی مثل روح از پهلویم گذشت همان لحظه برق ها آمد ولی هیچ کس وجود نداشت یعنی چی نی که مه کدام جن چیزی را دیدم نه دگه الله نکند،
یا الله نکند دیوانه شدم رفت وای نه هنوز جوان استم جوان هم که نه نو جوان.
آواز مریم آمد: کلثوم خواهرم دیوانه شدی رفتی!
چی گپ است همراه با کی صحبت داری؟
_ _ _ با کسی نه مریم یکچیز را بگم برت؟
_ بگو.
_ _ _ نه، نه باشد. بریم داخل.
_ _ _ راستی این طرف...
او بچه گک را دیدی؟
_ _ _ نه کدام بچه گک را؟
_ _ _ همون دیان نام را میگم.
_ _ _ نه مگر آمده او خو نیامده بود.
_ _ _ آمد آمد همین چند دقیقه قبل از اینکه من بیایم در دهلیز او داخل خانه شد یک خنده هم داشت.
_ _ _ چی میگی نه دگه.
_ _ _ هاا چرا چی شده مگر؟
_ _ _ هاا؟
نه چیزی نشده تو برو داخل من هم می آیم.
_ _ _ درست است دیر نکنی که مادرم قهر میشود.
_ _ _ خاا درست است.
وای! یا الله آبرویم رفت یعنی او بوده اوف اوف دگه یعنی برای من هیچ آبروی پیش او دیو نماند.
****
خُب همینطور قصه و خنده کرده بلاخره وقت نان شد اوه اوه سفره را بیبین واقعاً همه چیز عالی شده!
البته جان ما هم تازه شد همرای انقدر کار کردن
_ _ _ وقت صرف غذا شده بفرمایید در اون اتاق.
همگی ما بخاطر تناول کردن غذا رفتیم.
بعد از خیلی تعریف و تمجید از سفره و غذا ها شروع به تناول کردیم. ولی جای من اصلاً راحت نبود رو به مریم کرده گفتم: مریم جای من اصلاً راحت نیست.
گفت:_ پس بیا و در اینجا بنشین.
_ _ _ از جایم برخاستم ولی وقتی متوجه شدم که اگر آنجا بنشینم اون مغرور خان دوباره در رو به رویم قرار میگیرد و من همچنان معذب می باشم دوباره مریم را گفتم نه نه همینجا درست است جایم. مریم هم گفت: خاا دلت.
غذا خوردن همه به پایان رسید و وقت جمع کردن سفره رسید میخواستم ظروف را به آشپز خانه ببرم که سخن های خاله راحیل متوقف ام کرد خاله راحیل گفت: زحمات را میبخشید واقعاً دست تان درد نکند همه چیز خیلی عالی بود.
مادرم: خواهش میکنم چه زحمتی نوش جان تان.
لمر: خاا دست همه تان درد نکند ولی سر آشپز اصلی کی بود؟
مادرم: خب اینا تمام کار ها را یکجا دسته جمعی انجام می دهند و هر کدام شان هر چیز را آماده کردن.
_ _ _خاا پس بسیار خوب باز هم دست های تان درد را نبیند.
_ _ _ سلامت باشید.
سفره که جمع شد نوبت میوه رسید.
مردان در یک اتاق بودن و زنان در دیگر اتاق.
مریم: کلثوم میفهمی خاله راحیل در باره چی گپ میزنن همراه مادرم؟
گفتم: نه ولا من از کجا بفهمم فضولی مه هم گل کرد یعنی چی میگن؟
مریم: فضولو بردن جهنم.
گفتم: تو خو هنوز اینجه هستی
مریم: هاا دگه بند نمانی.
گفتم: بیزو دگه خواهر کی هستم.
مریم: بریم بریم که حالی فلوران سر و صدایش می براید.
_ _ _ درست است بریم.
خوب بلاخره مهمانی هم تمام شد و مهمانان هم رفتند به طرف خانه شان.
فلوران: مادر در باره چی گپ میزدین انقدر دور و دراز با خاله راحیل؟
_ _ _ بالا بریم میگم برتان.
مریم: خی جلسه داریم در بالا هله زود بریم.
مه: ها بدو پس نمانی خواهرم، گفتم!
که با چشم دور دادن مریم جان مواجه شدم.
من هم یک شانه زدمش و الفرار.
مادرم: شما ها برین بیرون تنها فلوران باشه.
مریم: وی مادر خیر است ما هیچ کاری نمیکنیم فقط به گپ های تان گوش میکنيم
مادرم: مریم گفتم که برین بیرون فلوران را تنها کار دارم.
رو به مریم کرده گفتم: بیا که بریم حالی بیاب نشیم.
مریم: درست است بریم.
***
مادرم: بیبین دخترم..... من تمام گپهارا برایت گفتم حالی خودت اختیار داری به نظرم من فامیل های خوب استن البته امشب مادرش همینطوری تنها مرا گفت فردا باز هم به خواستگاریت میاین فقط مرا یک با خبر ساختن!
فلوران: ولا نمی فهمم هر چی که خودتان خوب میبینین.
مادرم: خُب فردا بخیر که آمدن باز گپ میزنیم حالی دلت است که با این فامیل وصلت کنی یا نه؟
❤5👍1🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
شنیدیم که عطر زدن در بیرون گناه دارد ولی تا این حد نه دگه. _ _ _ بلی هاا خواهرم بعد از این خیلی مراقب باش درست است که میگیم فقط یک عطر زدن است و خوشبو میسازد اما همین خوشبویی باعث زنا هم میشود و می دانی که زنا چقدر گناهش بزرگ است. *** زن هنگامی که میخواهد…
فلوران: بیبینیم که پدرم و حارث اینا چی میگن.
اگر مشکلی نداشتند باز دیگر هر چی که خیر ما بود.
بچه چی قبول کرده یا نه؟
هاا عمر خو به مادرش سپرده گفته هر کی را می خواهین فقط فامیل شان خوب باشه با حجاب باشن به دین پا بند باشد بس.
باز بچیم در این زمان کجا این قسم بچه خوب با فامیل خوب پیدا میشه.
فلوران: خاا بیبینیم هر چی که خیر ما باشد.
ادامه دارد....
اگر مشکلی نداشتند باز دیگر هر چی که خیر ما بود.
بچه چی قبول کرده یا نه؟
هاا عمر خو به مادرش سپرده گفته هر کی را می خواهین فقط فامیل شان خوب باشه با حجاب باشن به دین پا بند باشد بس.
باز بچیم در این زمان کجا این قسم بچه خوب با فامیل خوب پیدا میشه.
فلوران: خاا بیبینیم هر چی که خیر ما باشد.
ادامه دارد....
❤7🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
فلوران: بیبینیم که پدرم و حارث اینا چی میگن. اگر مشکلی نداشتند باز دیگر هر چی که خیر ما بود. بچه چی قبول کرده یا نه؟ هاا عمر خو به مادرش سپرده گفته هر کی را می خواهین فقط فامیل شان خوب باشه با حجاب باشن به دین پا بند باشد بس. باز بچیم در این زمان کجا این…
این هم تقدیم شما
ریکت و کامنت فراموش تان نشود.🫠❤️
❤6👎1🥰1