چـکـامـهـ زار 🌘📜
راستش من از مکتب به طرف خانه می آمدم از سرک میگذشتم سرم در کتابچه ام خم بود که به یک باره گی تصادف شد. ولی اینکه برادر محترم شما مصروف چی بود نمی دانم. _ _ _ برادر محترم من.... هههههه ولا راستش ما هم نمی دانیم اصلاً چیزی نگفته بود بر ما این قصه را هم که کردی…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_دهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
در اتاق نشسته بودم و به درس های مکتبم رسیدگی میکردم
صدای خوشحالی مریم می آمد دیری نگذشت که خودش هم با عجله وارد اتاق شد و گفت: کلثوم پدرم شان قبول کردند امشب مهمانی میریم. هورااا
با خنده گفتم: خاا صحیح است چشم هایت روشن باشد خواهرم.
_ _ _ عزیز دل خواهر چشمان تو روشن باشد.
بعد از کمی مکث گفتم: چطور یک رقم شدی مریم...
راستی؟ چی رقم شدیم؟
_ _ _ در حال که خنده خود را مهار میکردم گفتم: به شادی که کیله می دهند او رقم شدی و خنده ههههههههه.
_ _ _ مریم با تقلید کردن صدای من دوباره گفت: ههههه، خنده کن بی غیرت و چشمان خود را دور داد می خواست از اتاق خارج شود که گفتم کجا میروی؟ بیا که لباس انتخاب کنیم.
وای مریم چطور کنیم هیچ لباس نداریم.
_ _ _ هاا او خو است ولی این گپ را پیش مادرم بگو که حقت را در کف دستت بگذاره.
ضمناً همی تو خو نگو که لباس ندارم الماری ات کم است بترکد از دست این همه لباس.
_ _ _ هاا خو الماری خودت هم همین گونه است نا حق مره نگو چیزی.
_ _ _ خاا خیر پیدا خواهد شد یک جوره لباس به پوشیدن غم نخور که لا غر میشی هههه.
_ _ _ چشم
چشمت بی بلا گفت یک چشمک هم نثارم کرده از اتاق خارج شد. و من ماندم و فکر و خیال که چگونه با اوو مغرور خان رو برو شوم.
شب شد و ما هم آماده رفتن شدیم در آیینه خود را یک بار برانداز کردم پیراهن زرد بلند بر تن کرده ام چادرم هم به رنگش حجاب گونه بر سر کردم ساعت و انگشتر های خود را در دست کردم چون شب بود نیازی به عینک نبود پس عینک نگرفتم. بسیار کم از عطر زدم.
گر چی هر بار همین قدر کم از عطر استفاده میکنم جاییکه نامحرم باشد کوشش میکنم اصلاً استفاده ازش نکنم.
مریم آمد سر تا پا هایم را برانداز کرد بعد گفت: اوه اوه دختر مریض ما طوفان کرده.
گفتم: ماشاءالله بگو نظرم میکنی و دگه اینکه نوک بینی خود ره بیبین.
گفت: خاا اینه گفتم: ماشاءالله درست شد؟ و ها نوک بینی مه بیبینم باز بد رنگ میشم و چشم های خود را دَور داد
منم با کمی مغرور یت گفتم: هاا درست شد.
و بعد با مزاح گفتم هههههه الله هدایت ات کند خواهرم
از اول هممقبول نبودی دگه با معذرت!
گفت:_ خجالت بکش
گفتم_ خا ولی نقاش خوبِ نیستم خودت هم میدانی ههههه و ها راستی خجالت چه قسم کشیده میشه رنگه هم میشه یا خیر؟
دوباره خنده....
مریم گفت: خیر است فعلاً وقت نیست بعداً خودم برایت یاد میدهم دخترَ ی دیوانه
_ _ _ خا قهر نشو مزاح کردم راستی تو هم مقبول شدی ماشاءالله.
_ _ _ الاا راست میگی من از اول مقبول بودم.
_ _ _ هااا بودی بودی.
مریم میگم...
یعنی با مرد هایشان یکجا مینشینیم؟
گفت: نمیدانم ولا همینش معلوم نیست از همین خاطر مادرم گفت که حجاب کنیم.
گفتم: خاا صحیح است.
فلوران اینا هم آماده شده بودند و یکی ما از دیگر ما مقبول تر شدیم ماشاءالله.
تمام ما دخترا حویلی رفتیم که برادران محترم ما هم در حویلی بودند. آنها هم امشب یکی اش از دیگر اش کرده جذاب تر شدند ماشاءالله.
پرسیدیم چطور شدیم؟
لالا حارث گفت: ماشاءالله همه تان مقبول شدین.
حمزه گفت: اوه اوه تمام گل ها جمع شدند اینجا.
و در آخر هلال گفت: هیچ مقبول نشدین اینا مزاق دارن همرایتان.
فلوران گفت: هاا دگه زورت که داد بعد اینطوری میگی
هلال گفت: توو بی بی گل خو چپ باش تو هیچ مقبول نشدی.
فلوران: تشکر بسیار زیاد لَبوو جان
مریم گفت ما اینجا به تماشای جهان آمده ایم.
گفتم: هاا او هم چی یک جهانی.
دوباره مریم پیش گوشم نجواکنان گفت: وای خواهرم بیبین یک تا پسر زیبا و جذاب پیدا نمیشه اگر پیدا هم شود برادر مان می براید آه.
هم خنده ام گرفته بود و هم ادای گریه کردن را در میآوردم.
گفتم: ها ولا راست میگی طالع است دگه
ما اگر طالع میداشتیم حالی نام مان طالع بیبی میبود.
مریم خنده خود را مهار کرده نتوانست و تا جان داشت خندید البته مه هم همراه اش
چشم من و مریم طرف پسرا بود که سحر آمده و با شوخی گفت: شما باز طرف شوهر مه میبینین هه؟
مریم مضر گفت: نخیر ما طرف بنده جذاب و زیبای الله میبینیم آخر انقدر زیبایی! ظلم است واقعاً.
سحر خندیده گفت: وای مریم، وای، یعنی تو دگه هیچ اصلاح نمیشی هله زود روی بگیر از شوهر من زود.
_ _ _ حالا چرا باید روی بگیرم فقط که نامحرم باشد برارم است دلم.
در همین اثنا صدای فلوران آمد که میگفت:
_ _ _ هله کلثوم بیا یک چند قطعه عکس مرا بگیر.
از جمع ننو و ینگه جدا شدم رفتم طرف فلوران
گفتم: _ خاا صحیح است ولی هوا کم کم تاریک شده عکس های تان مقبول نمیآید مقصد.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_دهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
در اتاق نشسته بودم و به درس های مکتبم رسیدگی میکردم
صدای خوشحالی مریم می آمد دیری نگذشت که خودش هم با عجله وارد اتاق شد و گفت: کلثوم پدرم شان قبول کردند امشب مهمانی میریم. هورااا
با خنده گفتم: خاا صحیح است چشم هایت روشن باشد خواهرم.
_ _ _ عزیز دل خواهر چشمان تو روشن باشد.
بعد از کمی مکث گفتم: چطور یک رقم شدی مریم...
راستی؟ چی رقم شدیم؟
_ _ _ در حال که خنده خود را مهار میکردم گفتم: به شادی که کیله می دهند او رقم شدی و خنده ههههههههه.
_ _ _ مریم با تقلید کردن صدای من دوباره گفت: ههههه، خنده کن بی غیرت و چشمان خود را دور داد می خواست از اتاق خارج شود که گفتم کجا میروی؟ بیا که لباس انتخاب کنیم.
وای مریم چطور کنیم هیچ لباس نداریم.
_ _ _ هاا او خو است ولی این گپ را پیش مادرم بگو که حقت را در کف دستت بگذاره.
ضمناً همی تو خو نگو که لباس ندارم الماری ات کم است بترکد از دست این همه لباس.
_ _ _ هاا خو الماری خودت هم همین گونه است نا حق مره نگو چیزی.
_ _ _ خاا خیر پیدا خواهد شد یک جوره لباس به پوشیدن غم نخور که لا غر میشی هههه.
_ _ _ چشم
چشمت بی بلا گفت یک چشمک هم نثارم کرده از اتاق خارج شد. و من ماندم و فکر و خیال که چگونه با اوو مغرور خان رو برو شوم.
شب شد و ما هم آماده رفتن شدیم در آیینه خود را یک بار برانداز کردم پیراهن زرد بلند بر تن کرده ام چادرم هم به رنگش حجاب گونه بر سر کردم ساعت و انگشتر های خود را در دست کردم چون شب بود نیازی به عینک نبود پس عینک نگرفتم. بسیار کم از عطر زدم.
گر چی هر بار همین قدر کم از عطر استفاده میکنم جاییکه نامحرم باشد کوشش میکنم اصلاً استفاده ازش نکنم.
مریم آمد سر تا پا هایم را برانداز کرد بعد گفت: اوه اوه دختر مریض ما طوفان کرده.
گفتم: ماشاءالله بگو نظرم میکنی و دگه اینکه نوک بینی خود ره بیبین.
گفت: خاا اینه گفتم: ماشاءالله درست شد؟ و ها نوک بینی مه بیبینم باز بد رنگ میشم و چشم های خود را دَور داد
منم با کمی مغرور یت گفتم: هاا درست شد.
و بعد با مزاح گفتم هههههه الله هدایت ات کند خواهرم
از اول هممقبول نبودی دگه با معذرت!
گفت:_ خجالت بکش
گفتم_ خا ولی نقاش خوبِ نیستم خودت هم میدانی ههههه و ها راستی خجالت چه قسم کشیده میشه رنگه هم میشه یا خیر؟
دوباره خنده....
مریم گفت: خیر است فعلاً وقت نیست بعداً خودم برایت یاد میدهم دخترَ ی دیوانه
_ _ _ خا قهر نشو مزاح کردم راستی تو هم مقبول شدی ماشاءالله.
_ _ _ الاا راست میگی من از اول مقبول بودم.
_ _ _ هااا بودی بودی.
مریم میگم...
یعنی با مرد هایشان یکجا مینشینیم؟
گفت: نمیدانم ولا همینش معلوم نیست از همین خاطر مادرم گفت که حجاب کنیم.
گفتم: خاا صحیح است.
فلوران اینا هم آماده شده بودند و یکی ما از دیگر ما مقبول تر شدیم ماشاءالله.
تمام ما دخترا حویلی رفتیم که برادران محترم ما هم در حویلی بودند. آنها هم امشب یکی اش از دیگر اش کرده جذاب تر شدند ماشاءالله.
پرسیدیم چطور شدیم؟
لالا حارث گفت: ماشاءالله همه تان مقبول شدین.
حمزه گفت: اوه اوه تمام گل ها جمع شدند اینجا.
و در آخر هلال گفت: هیچ مقبول نشدین اینا مزاق دارن همرایتان.
فلوران گفت: هاا دگه زورت که داد بعد اینطوری میگی
هلال گفت: توو بی بی گل خو چپ باش تو هیچ مقبول نشدی.
فلوران: تشکر بسیار زیاد لَبوو جان
مریم گفت ما اینجا به تماشای جهان آمده ایم.
گفتم: هاا او هم چی یک جهانی.
دوباره مریم پیش گوشم نجواکنان گفت: وای خواهرم بیبین یک تا پسر زیبا و جذاب پیدا نمیشه اگر پیدا هم شود برادر مان می براید آه.
هم خنده ام گرفته بود و هم ادای گریه کردن را در میآوردم.
گفتم: ها ولا راست میگی طالع است دگه
ما اگر طالع میداشتیم حالی نام مان طالع بیبی میبود.
مریم خنده خود را مهار کرده نتوانست و تا جان داشت خندید البته مه هم همراه اش
چشم من و مریم طرف پسرا بود که سحر آمده و با شوخی گفت: شما باز طرف شوهر مه میبینین هه؟
مریم مضر گفت: نخیر ما طرف بنده جذاب و زیبای الله میبینیم آخر انقدر زیبایی! ظلم است واقعاً.
سحر خندیده گفت: وای مریم، وای، یعنی تو دگه هیچ اصلاح نمیشی هله زود روی بگیر از شوهر من زود.
_ _ _ حالا چرا باید روی بگیرم فقط که نامحرم باشد برارم است دلم.
در همین اثنا صدای فلوران آمد که میگفت:
_ _ _ هله کلثوم بیا یک چند قطعه عکس مرا بگیر.
از جمع ننو و ینگه جدا شدم رفتم طرف فلوران
گفتم: _ خاا صحیح است ولی هوا کم کم تاریک شده عکس های تان مقبول نمیآید مقصد.
❤3👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
راستش من از مکتب به طرف خانه می آمدم از سرک میگذشتم سرم در کتابچه ام خم بود که به یک باره گی تصادف شد. ولی اینکه برادر محترم شما مصروف چی بود نمی دانم. _ _ _ برادر محترم من.... هههههه ولا راستش ما هم نمی دانیم اصلاً چیزی نگفته بود بر ما این قصه را هم که کردی…
در همین لحظه بود که قمندان خانه ما آماده شده وارد حویلی شد.(یعنی مادرم)
هله زود بریم که ناوقت شد راحیل جان زنگ زده بود که چرا اینقدر دیر کردین.
عکس گرفتن هایتان را بگذارید به بعد کم است تیلفون های تان از عکس زیاد منفجر شود.
همگی ما گفتیم درست است چون کم و تم اعصبانی بودند و از اعصبانی بودن فامیل محترم ام خیلی می ترسم
* بعضی از اشخاص همیشه خوش خوی مزاقی و خندان می باشند و شخص مقابل شان فکر می کند اصلاً قهر و دعوا را یاد ندارند
و همیشه این عادت شان به همین روال پیش میرود. اما نخیر اشخاصی که اینطور شخصیت را دارند الله از اعصبانی بودن آنها نجات دهد چون اینطور اشخاص درست است که همیشه خندان هستند اما وقتی قهر شوند واقعاً آدم دیگری می شوند درست است که به زودی قهر نمی شوند ولی اگر یک بار قهر شوند اون قهر شان به زودی فروکش نمی کند پس بسیار زیاد متوجه همچین شخصیت هایی باشید.
خطرناک ترین خشم در کسی ساخته می شود که قلب مهربانی دارد.*
هله زود بریم که ناوقت شد راحیل جان زنگ زده بود که چرا اینقدر دیر کردین.
عکس گرفتن هایتان را بگذارید به بعد کم است تیلفون های تان از عکس زیاد منفجر شود.
همگی ما گفتیم درست است چون کم و تم اعصبانی بودند و از اعصبانی بودن فامیل محترم ام خیلی می ترسم
* بعضی از اشخاص همیشه خوش خوی مزاقی و خندان می باشند و شخص مقابل شان فکر می کند اصلاً قهر و دعوا را یاد ندارند
و همیشه این عادت شان به همین روال پیش میرود. اما نخیر اشخاصی که اینطور شخصیت را دارند الله از اعصبانی بودن آنها نجات دهد چون اینطور اشخاص درست است که همیشه خندان هستند اما وقتی قهر شوند واقعاً آدم دیگری می شوند درست است که به زودی قهر نمی شوند ولی اگر یک بار قهر شوند اون قهر شان به زودی فروکش نمی کند پس بسیار زیاد متوجه همچین شخصیت هایی باشید.
خطرناک ترین خشم در کسی ساخته می شود که قلب مهربانی دارد.*
❤3
_ _ _ مریم: کلثوم هی کلثوم.....
با تکان دادن مریم از فکر برامدم که گفت در چی فکر و خیال بودی خواهرم یک ساعت است اینجا ما را منتظر گذاشتی.
گفتم: هیچی.
انقدر زود رسیدیم ؟
مریم گفت:_ بلی هاا خانه شان نسبتاً نزدیک بود.
_ _ _ خاا خی.
هنگامی که از موتر پائین شدیم و حویلی را درست نگاه کردیم دهن ما از تعجب بسته نمی شد در همین هنگام عایشه گفت:_ خانه را بیبین یعنی به غیر از خانه ما اینقسم خانه در کابل هم وجود داشته؟
فلوران گفت:_ پس چی دیگه شما فکر کردین فقط خانه خودتان مثل خانه خارجی ها است؟
مریم گفت: نه ولا .
فعلاً حس این را دارم که در خارج هستم و سَیر دارم .
با مضریت گفتم: مریم جان پس تو همین جا سَیر ات را کن ما به اجازه ات داخل می رویم.
_ _ _ نه دگه اینجا را سَیر کردم فعلاً نوبت خانه شان است ههههههه.
گفتم: یا الله خودت دیوانه هایت را جمع کن دیگر.
مریم با صورت که از اعصبانیت کم مانده بود منفجر شود گفت: آمین ثم آمین اول باید از تو یکی شروع کنند.
فلوران گفت: بس است دگه کم جنگ کنین شما دو نفر خو هیچ از جنگ کردن خسته نشدین.
همه ما فقط سکوت کردیم.
لالا حارث زنگ دروازه را زد.
ولی مه در این گوشه دعا دعا می کردم تا او آقای دیو در عقب دروازه نباشد و اما بعضی دعا ها به زودی زود مستجاب نمیشوند
* هر دعا از خود وقت دارد همه دعا هایی را که ما می کنیم به زود ترین وقت قبول نمی شود که.
در هنگام دعا کردن باید همیشه صبور بود بعضی اوقات دعای را که می کنیم خیر و شر آن را نمی دانیم ولی ما انسان ها از الله شکایت می کنیم که دعا های مان را مستجاب نمی کند در حالیکه الله متعال بهتر از ما می داند چی به خیر و چی به شر آدمی است شاید آن دعای را که تو کردی خیرت نه بلکه شرت باشد. و الله متعال همیشه خوبی بنده خود را می خواهد.
اما ما انسان ها از این طرف به قضیه نگاه نمی کنیم
همیشه در حال شکایت و گِلَه استیم. و اما الله متعال با وجود این که، این همه شکایت می کنی باز هم دوستت دارد.
من عاشقی را از الله آموختم که می گوید: تو اگر صد بار هم توبه بشکنی باز هم من هستم تا تو توبه کنی و من مغفرت کنم.
الحمدلله،
خداوند متعال می فرماید: «قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (53) زمر»
[بگو آن بندگانم که بر خود زیاده روی کرده اند از رحمت خدا ناامید مباشید بیگمان خداوند همه گناهان را می آمرزد و به راستی او آمرزنده ی مهربان است.]
عاشقِ یعنی این.*
«مرا بخوانید شما را اجابت می کنم.»
الله تعالی می فرماید: « وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ (186) بقره »
[هر گاه بندگانم تو را از من می پرسند من نزدیک هستم و دعای دعا کننده را وقتی که مرا بخواند اجابت می کنم]
با تکان دادن مریم از فکر برامدم که گفت در چی فکر و خیال بودی خواهرم یک ساعت است اینجا ما را منتظر گذاشتی.
گفتم: هیچی.
انقدر زود رسیدیم ؟
مریم گفت:_ بلی هاا خانه شان نسبتاً نزدیک بود.
_ _ _ خاا خی.
هنگامی که از موتر پائین شدیم و حویلی را درست نگاه کردیم دهن ما از تعجب بسته نمی شد در همین هنگام عایشه گفت:_ خانه را بیبین یعنی به غیر از خانه ما اینقسم خانه در کابل هم وجود داشته؟
فلوران گفت:_ پس چی دیگه شما فکر کردین فقط خانه خودتان مثل خانه خارجی ها است؟
مریم گفت: نه ولا .
فعلاً حس این را دارم که در خارج هستم و سَیر دارم .
با مضریت گفتم: مریم جان پس تو همین جا سَیر ات را کن ما به اجازه ات داخل می رویم.
_ _ _ نه دگه اینجا را سَیر کردم فعلاً نوبت خانه شان است ههههههه.
گفتم: یا الله خودت دیوانه هایت را جمع کن دیگر.
مریم با صورت که از اعصبانیت کم مانده بود منفجر شود گفت: آمین ثم آمین اول باید از تو یکی شروع کنند.
فلوران گفت: بس است دگه کم جنگ کنین شما دو نفر خو هیچ از جنگ کردن خسته نشدین.
همه ما فقط سکوت کردیم.
لالا حارث زنگ دروازه را زد.
ولی مه در این گوشه دعا دعا می کردم تا او آقای دیو در عقب دروازه نباشد و اما بعضی دعا ها به زودی زود مستجاب نمیشوند
* هر دعا از خود وقت دارد همه دعا هایی را که ما می کنیم به زود ترین وقت قبول نمی شود که.
در هنگام دعا کردن باید همیشه صبور بود بعضی اوقات دعای را که می کنیم خیر و شر آن را نمی دانیم ولی ما انسان ها از الله شکایت می کنیم که دعا های مان را مستجاب نمی کند در حالیکه الله متعال بهتر از ما می داند چی به خیر و چی به شر آدمی است شاید آن دعای را که تو کردی خیرت نه بلکه شرت باشد. و الله متعال همیشه خوبی بنده خود را می خواهد.
اما ما انسان ها از این طرف به قضیه نگاه نمی کنیم
همیشه در حال شکایت و گِلَه استیم. و اما الله متعال با وجود این که، این همه شکایت می کنی باز هم دوستت دارد.
من عاشقی را از الله آموختم که می گوید: تو اگر صد بار هم توبه بشکنی باز هم من هستم تا تو توبه کنی و من مغفرت کنم.
الحمدلله،
خداوند متعال می فرماید: «قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (53) زمر»
[بگو آن بندگانم که بر خود زیاده روی کرده اند از رحمت خدا ناامید مباشید بیگمان خداوند همه گناهان را می آمرزد و به راستی او آمرزنده ی مهربان است.]
عاشقِ یعنی این.*
«مرا بخوانید شما را اجابت می کنم.»
الله تعالی می فرماید: « وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ (186) بقره »
[هر گاه بندگانم تو را از من می پرسند من نزدیک هستم و دعای دعا کننده را وقتی که مرا بخواند اجابت می کنم]
❤8
حمایت بیشتر کنيد با کمنت ها و ریکت های تان تا بیشتر نشر کنم🙃
❤7
خیلی متوجه حرف ها و کلمات که بر زبان می آورید باشید.
با یک حرف شما شخصی آنقدر دگرگون میشود که حتی فکرش را هم نمیکنید!
حدیثی هست که میگه: "المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده."
ترجمه: مسلمان کسی است که دیگر مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند.
#دوشیزه_سادات
با یک حرف شما شخصی آنقدر دگرگون میشود که حتی فکرش را هم نمیکنید!
حدیثی هست که میگه: "المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده."
ترجمه: مسلمان کسی است که دیگر مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند.
#دوشیزه_سادات
❤4🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ مریم: کلثوم هی کلثوم..... با تکان دادن مریم از فکر برامدم که گفت در چی فکر و خیال بودی خواهرم یک ساعت است اینجا ما را منتظر گذاشتی. گفتم: هیچی. انقدر زود رسیدیم ؟ مریم گفت:_ بلی هاا خانه شان نسبتاً نزدیک بود. _ _ _ خاا خی. هنگامی که از موتر پائین…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_یازدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
دروازه باز شد و همان مغرور خان هست که دروازه را باز کرد.
ولی این بار از اون چهره مغرور و قهرِ خبری نیست!
با پدرم و دیگر پسرا بسیار به خوبی و با پیشانی باز احوال پرسی و پذیرایی کرد.
نوبت مادرم که شد مادرم برایش گفت: دیان باید خودت باشی درست میگم پسرم؟
بسیار با مهربانی گفت: بلی هاا خودم هستم بسیار زیاد خوش آمدید.
_ _ _ تشکر پسرم سلامت باشی.
دخترا هم همه شان یک سلام می دادن و زود داخل خانه می شدند ولی منی بیچاره در آخر ماندم. چهره خود را جدی گرفتم کاملاً خودش واری گفتم: السلام علیکم.
در جواب گفت: علیکم سلام بسیار زیاد خوش آمدی.
گفتم: ممنون تان سلامت باشید.
پرسید: خوب هستی؟
زخم هایت خوب شده؟
گفتم: الحمدلله شکر است بلی ها خوب شدیم.
همه این سوالات را به طرف پایین نگاه کرده و میگفت.
گفتم: مثل اینکه با زمین صحبت دارید.
با تعجب و بسیار سریع سر خود را بلند کرد و گفت: بلی ؟
منم خواستم تلافی کنم سرش و گفتم : مثل اینکه این بار شما می شرمید.
زود از پیش رویش گذشتم بدون این که بگذارم جوابم را دهد داخل خانه شدم فامیل محترمم با فامیل او مغرور احوال پرسی داشتند و قسمی که حدس زده بودم همگی یکجا نشستیم ولی دور از هم چون سالن شان خیلی بزرگ و وسیع بود نصف اتاق را مبل گرفته بودن و نصف دیگرش دوشک با بالشت بود واقعاً خیلی زیبا تزئین شده بود خانه شان
نصف اتاق یعنی سمت مبل دار برای ما آماده شده بود و ما ها نشسته بودیم و در سمت دیگرش جای مردان بود که تا هنوز حضور نداشتند در حویلی مصروف اختلاط بودند با هم دیگر. با خاله راحیل و لمر هم احوال پرسی کردم و راستاً رفتم در پهلوی مریم شان نشستم این بار مریم بود که به بسیار آهسته گی گفت: دوباره چوکی های ملی بس را تکمیل کردین ههههههه
فلوران: مریممم.....
_ _ _ خاا اینه چپ شدم.
بعد از گذشت چند دقیقه مردان خانه ما همراه با پسر مغرور عمر و پدر شان که حالا اسم شان را می فهمیدیم یعنی کاکا حسام وارد خانه شدن همگی ما برای احترام ایستاد شدیم و احوال پرسی کردیم.
کاکا حسام خطاب به مه گفت: دخترم چطور استی زخم هایت خوب شدن یا نه؟
با مهربانی گفتم: الحمدلله شکر است خوب استم کاکا جان بلی ها نسبتاً خوب شدن.
_ _ _ خاا خی شکر که خوب استی.
_ _ _ سلامت باشید.
لمر با سینی از چای وارد خانه شد.
میوه خشک با کلچه،کیک و میوه تازه از قبل روی میز ها چیده شده بود.
فلوران رو به لمر کرده گفت: لمر جان به کمک ضرورت داری؟
_ _ _ نه فلور جان تشکر ما بالای مهمان های خود کار نمی کنیم ههههههه.
_ _ _ خاا صحیح است مقصد اگر به کمک ضرورت بود حساب کن سر ما.
_ _ _ درست است حتماً چرا که نه.
وقتی که دیدیم واقعاً به کمک نیاز دارد فلوران رو به من و مریم کرد و به بسیار آهسته گی گفت: برخیزید همرای اش کمک کنید تنها است درست نمیتواند رسیدگی.
ما هم رفتیم پیشش
مریم گفت: لمر جان تو چای بینداز ما تقسیم میکنيم.
لمر: نه اصلاً امکان ندارد شما مهمان استین هله بروید در جا های تان بنشينيد.
گفتم: نکوو دگه لمر جان ما هم دق آوردیم کمی کمک می کنیم همرایت باز یک چای توضیح کردن چه دارد دگه.
لمر: پس...
درست است.
چایی ها را توضیح کردیم و دوباره در جای خود نشستیم.
مادرم با خاله راحیل قصه داشتن و ما دخترا هم در این طرف مصروف مضریت بودیم.
بلاخره زمان مَیل کردن غذا رسید.
لمر: مادر جان غذا آماده است.
_ _ _ خاا بچیم.
پس برخیزید که در اون اتاق برویم.
همه ما در اتاق دیگر رفتیم و اما اینجا همه ما سر سفره یکجا بودیم. سفره هم چه یک سفره هر نوع غذایی که می خواستی وجود دارد خانه که نیست!
رسماً رستورانت هست.
واقعاً که تمام اینا اصراف هست.
همگی شروع به تناول غذا کردن.
ولی من اصلاً راحت نبودم چون دقیقاً در رو به روی پسر مغرور قرار داشتم گر چه خود را سر گرم خوردن غذا می کردم ولی باز هم از زیر چشم متوجه نگاه هایش می شدم.
_ _ _ ماشاءالله دست های تان درد نکند خیلی به زحمت کردیم تان.
این مادرم بود که سکوت را شکست.
خاله راحیل: نه چه زحمتی نوش جان تان خدا کند که خوش تان بیاید.
لمر: دخترا چرا درست نان نمی خورید خوش تان نیامده از غذا؟
فلوران: نه جانم دست هایت درد را نبیند خیلی خوشمزه است
ولی ما ها واقعاً کم اشتها استیم وگرنه غذا تمامش عالی بود.
عایشه به مزاح رو به لمر کرد و گفت: دست هایت درد نکند لمرجان.
خاا حالی این را بگو که سر آشپز هم خودت بودی یا نه؟
لمر: آواز خود را آهسته کرد و گفت: خب بلی البته با مادر جانم یکجا
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_یازدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
دروازه باز شد و همان مغرور خان هست که دروازه را باز کرد.
ولی این بار از اون چهره مغرور و قهرِ خبری نیست!
با پدرم و دیگر پسرا بسیار به خوبی و با پیشانی باز احوال پرسی و پذیرایی کرد.
نوبت مادرم که شد مادرم برایش گفت: دیان باید خودت باشی درست میگم پسرم؟
بسیار با مهربانی گفت: بلی هاا خودم هستم بسیار زیاد خوش آمدید.
_ _ _ تشکر پسرم سلامت باشی.
دخترا هم همه شان یک سلام می دادن و زود داخل خانه می شدند ولی منی بیچاره در آخر ماندم. چهره خود را جدی گرفتم کاملاً خودش واری گفتم: السلام علیکم.
در جواب گفت: علیکم سلام بسیار زیاد خوش آمدی.
گفتم: ممنون تان سلامت باشید.
پرسید: خوب هستی؟
زخم هایت خوب شده؟
گفتم: الحمدلله شکر است بلی ها خوب شدیم.
همه این سوالات را به طرف پایین نگاه کرده و میگفت.
گفتم: مثل اینکه با زمین صحبت دارید.
با تعجب و بسیار سریع سر خود را بلند کرد و گفت: بلی ؟
منم خواستم تلافی کنم سرش و گفتم : مثل اینکه این بار شما می شرمید.
زود از پیش رویش گذشتم بدون این که بگذارم جوابم را دهد داخل خانه شدم فامیل محترمم با فامیل او مغرور احوال پرسی داشتند و قسمی که حدس زده بودم همگی یکجا نشستیم ولی دور از هم چون سالن شان خیلی بزرگ و وسیع بود نصف اتاق را مبل گرفته بودن و نصف دیگرش دوشک با بالشت بود واقعاً خیلی زیبا تزئین شده بود خانه شان
نصف اتاق یعنی سمت مبل دار برای ما آماده شده بود و ما ها نشسته بودیم و در سمت دیگرش جای مردان بود که تا هنوز حضور نداشتند در حویلی مصروف اختلاط بودند با هم دیگر. با خاله راحیل و لمر هم احوال پرسی کردم و راستاً رفتم در پهلوی مریم شان نشستم این بار مریم بود که به بسیار آهسته گی گفت: دوباره چوکی های ملی بس را تکمیل کردین ههههههه
فلوران: مریممم.....
_ _ _ خاا اینه چپ شدم.
بعد از گذشت چند دقیقه مردان خانه ما همراه با پسر مغرور عمر و پدر شان که حالا اسم شان را می فهمیدیم یعنی کاکا حسام وارد خانه شدن همگی ما برای احترام ایستاد شدیم و احوال پرسی کردیم.
کاکا حسام خطاب به مه گفت: دخترم چطور استی زخم هایت خوب شدن یا نه؟
با مهربانی گفتم: الحمدلله شکر است خوب استم کاکا جان بلی ها نسبتاً خوب شدن.
_ _ _ خاا خی شکر که خوب استی.
_ _ _ سلامت باشید.
لمر با سینی از چای وارد خانه شد.
میوه خشک با کلچه،کیک و میوه تازه از قبل روی میز ها چیده شده بود.
فلوران رو به لمر کرده گفت: لمر جان به کمک ضرورت داری؟
_ _ _ نه فلور جان تشکر ما بالای مهمان های خود کار نمی کنیم ههههههه.
_ _ _ خاا صحیح است مقصد اگر به کمک ضرورت بود حساب کن سر ما.
_ _ _ درست است حتماً چرا که نه.
وقتی که دیدیم واقعاً به کمک نیاز دارد فلوران رو به من و مریم کرد و به بسیار آهسته گی گفت: برخیزید همرای اش کمک کنید تنها است درست نمیتواند رسیدگی.
ما هم رفتیم پیشش
مریم گفت: لمر جان تو چای بینداز ما تقسیم میکنيم.
لمر: نه اصلاً امکان ندارد شما مهمان استین هله بروید در جا های تان بنشينيد.
گفتم: نکوو دگه لمر جان ما هم دق آوردیم کمی کمک می کنیم همرایت باز یک چای توضیح کردن چه دارد دگه.
لمر: پس...
درست است.
چایی ها را توضیح کردیم و دوباره در جای خود نشستیم.
مادرم با خاله راحیل قصه داشتن و ما دخترا هم در این طرف مصروف مضریت بودیم.
بلاخره زمان مَیل کردن غذا رسید.
لمر: مادر جان غذا آماده است.
_ _ _ خاا بچیم.
پس برخیزید که در اون اتاق برویم.
همه ما در اتاق دیگر رفتیم و اما اینجا همه ما سر سفره یکجا بودیم. سفره هم چه یک سفره هر نوع غذایی که می خواستی وجود دارد خانه که نیست!
رسماً رستورانت هست.
واقعاً که تمام اینا اصراف هست.
همگی شروع به تناول غذا کردن.
ولی من اصلاً راحت نبودم چون دقیقاً در رو به روی پسر مغرور قرار داشتم گر چه خود را سر گرم خوردن غذا می کردم ولی باز هم از زیر چشم متوجه نگاه هایش می شدم.
_ _ _ ماشاءالله دست های تان درد نکند خیلی به زحمت کردیم تان.
این مادرم بود که سکوت را شکست.
خاله راحیل: نه چه زحمتی نوش جان تان خدا کند که خوش تان بیاید.
لمر: دخترا چرا درست نان نمی خورید خوش تان نیامده از غذا؟
فلوران: نه جانم دست هایت درد را نبیند خیلی خوشمزه است
ولی ما ها واقعاً کم اشتها استیم وگرنه غذا تمامش عالی بود.
عایشه به مزاح رو به لمر کرد و گفت: دست هایت درد نکند لمرجان.
خاا حالی این را بگو که سر آشپز هم خودت بودی یا نه؟
لمر: آواز خود را آهسته کرد و گفت: خب بلی البته با مادر جانم یکجا
❤3🔥2👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ مریم: کلثوم هی کلثوم..... با تکان دادن مریم از فکر برامدم که گفت در چی فکر و خیال بودی خواهرم یک ساعت است اینجا ما را منتظر گذاشتی. گفتم: هیچی. انقدر زود رسیدیم ؟ مریم گفت:_ بلی هاا خانه شان نسبتاً نزدیک بود. _ _ _ خاا خی. هنگامی که از موتر پائین…
عایشه: خاا ماشاءالله به سر آشپز زیبای ما واقعاً دست پخت ات حرف ندارد!
کلثوم تو هم بیبین و یاد بگیر.
گفتم: من الحمدلله یاد دارم ولی تا که شما ها استین مرا صبر است.
می خواستیم در جمع کردن سفره کمک کنیم که خاله راحیل گفت: نه دخترایم اصلاً لازم نیست!
شما ها آرام در جاهایتان بنشينيد پسرا هستند جمع میکنند با لمر جان.
ما هم چشمی گفتیم و نشستیم
بود که ماشاءالله دو پسر چنار مانند از جا های شان برخاستند و ظروف را جمع کرده بردند.
مریم آهسته گفت: ای ماشاءالله می بینید کار کردن را هم یاد دارند نه که برادر های ما هم هستند...
همگی ما خنده خود را مهار داشتیم.
دوباره مریم آهسته پیش گوشم گفت: کلثوم تا جاییکه یادم میآید همین خاله راحیل گفته بود که سه پسر دارد خا دو پسر اش اینجا پس یکی دیگر آن ها کجاست؟
گفتم: نمیدانم ولا منم همین حالا فکرم شد!
_ _ _ خیر بعداً از لمر می پرسیم.
_ _ _ هممم صحیح است.
کلثوم تو هم بیبین و یاد بگیر.
گفتم: من الحمدلله یاد دارم ولی تا که شما ها استین مرا صبر است.
می خواستیم در جمع کردن سفره کمک کنیم که خاله راحیل گفت: نه دخترایم اصلاً لازم نیست!
شما ها آرام در جاهایتان بنشينيد پسرا هستند جمع میکنند با لمر جان.
ما هم چشمی گفتیم و نشستیم
بود که ماشاءالله دو پسر چنار مانند از جا های شان برخاستند و ظروف را جمع کرده بردند.
مریم آهسته گفت: ای ماشاءالله می بینید کار کردن را هم یاد دارند نه که برادر های ما هم هستند...
همگی ما خنده خود را مهار داشتیم.
دوباره مریم آهسته پیش گوشم گفت: کلثوم تا جاییکه یادم میآید همین خاله راحیل گفته بود که سه پسر دارد خا دو پسر اش اینجا پس یکی دیگر آن ها کجاست؟
گفتم: نمیدانم ولا منم همین حالا فکرم شد!
_ _ _ خیر بعداً از لمر می پرسیم.
_ _ _ هممم صحیح است.
❤3🔥1
بعد از اینکه سفره جمع شد دوباره میوه تازه آوردند برای خوردن.
لمر: دخترا میگم بیایید برویم بالا کمی ساعت تان تیر شود کمی هم خانه و حویلی را بگردین چطور است؟
فلوران: درست است جانم پس برخیزید برویم.....
لمر: خوش آمدید به اتاق من.
_ _ _ تشکر خوش باشی هههه
عایشه با شوخی گفت: لمر جان از این کرده اتاق بزرگ تر نداشتین که میگرفتی ههههههه!
لمر خندیده گفت: بود ولی دیان لالایم گرفت ورنه خودم میگرفتم هههههه!
فلوران: واقعاً اتاق ات خیلی زیبا است ما هم تأیید کردیم.
_ _ _ تشکر چشم های تان زیباست...
میگم نام خدا خوش بحال تان انقدر زیاد استین حتماً خوب ساعت تان تیر می باشد با همدیگر!
فلوران: _ ههههه هاا ولا خوب فول از دست ازینا در جنگ کردن های شان ساعت ما تیر می باشد ههههههه!
لمر پرسید: راستی مصروفیت های تان چیست؟
یعنی منظورم درس تان است تا کجا پیش بردین؟
کدام رشته ها را میخوانید؟
فلوران گفت: ولا من از رشته کامپیوتر ساینس فارغ شدیم.
لمر گفت: خا ماشاءالله
خودت چی عایشه؟
_ _ _ من محصل رشته روانشناسی استم سال آخرم است.
_ _ _ او بیشک خی،
راستی میگن همین روانشناس ها خودشان یک قسم دیوانه میباشند همین راست است یا خیر؟
همه مان را چنان خنده گرفت که مهار کردنش ناممکن است!
با سر هر سه تای مان که حالا با اضافه شدن سحر چهار تا شدیم تأیید کردیم.
لمر: خا خی از همین خاطر درد مردم ها را زود میفهمید!
عایشه برزخی به طرف ما نگاه کرد و بعد چشمانش را دور داد همه گی ما را خنده گرفت!
لمر گفت: عایشه تو بیبین از قواره،
مه چه قسم معلوم میشم؟
این سؤال سؤالِ است که حتی من از شنیدنش خسته شدیم چه برسد به خود عایشه.
عایشه: عزیز من،من که فقط با دیدن چهره تو نمیفهمم که چه قسم آدم استی این سؤال است که بیشتر مردم ازم پرسیدند ولی اینطور من اصلاً نمیدانم تنها من نه بلکه تمام روانشناس ها همینطور اند.
لمر : خاا خی معذرت مرا پذیرا باشید من فکر میکردم سریال ها واری فقط با دیدن چهره میشه تمام جزئیات را فهمید ولی این هم یک دروغ دیگر از سریال ها بوده هههههه.
_ _ _ هاا دگه ههههههه.
لمر: سحر جان خودت چی؟ کدام رشته را میخوانی؟
سحر: منم روانشناسی میخوانم ولی سال آخرم نیست هنوز مانده.
_ _ _ خاا پس ننو و زن برادر یک رشته را میخوانید، هم صنفی استین؟
_ _ _ نه جانم گفتم که از عایشه سال آخرش است ولی از من تا هنوز مانده.
لمر: خا پس حتماً در یک دانشگاه استین؟
گفت: هممم همینطور است در همانجا آشنا شدیم و بعدش فاميل.
_ _ _ وای چقدر عالی!
لمر: مریم جان خودت کدام رشته را میخوانی؟
مریم با غرور و اعتماد به نفس کامل گفت: من محصل رشته طب استم.
لمر: وای وای در عجب رشته های نابِ محصل استین همه تان.
_ _ _ ها دگه.
لمر: دخترا میگم بیایید برویم بالا کمی ساعت تان تیر شود کمی هم خانه و حویلی را بگردین چطور است؟
فلوران: درست است جانم پس برخیزید برویم.....
لمر: خوش آمدید به اتاق من.
_ _ _ تشکر خوش باشی هههه
عایشه با شوخی گفت: لمر جان از این کرده اتاق بزرگ تر نداشتین که میگرفتی ههههههه!
لمر خندیده گفت: بود ولی دیان لالایم گرفت ورنه خودم میگرفتم هههههه!
فلوران: واقعاً اتاق ات خیلی زیبا است ما هم تأیید کردیم.
_ _ _ تشکر چشم های تان زیباست...
میگم نام خدا خوش بحال تان انقدر زیاد استین حتماً خوب ساعت تان تیر می باشد با همدیگر!
فلوران: _ ههههه هاا ولا خوب فول از دست ازینا در جنگ کردن های شان ساعت ما تیر می باشد ههههههه!
لمر پرسید: راستی مصروفیت های تان چیست؟
یعنی منظورم درس تان است تا کجا پیش بردین؟
کدام رشته ها را میخوانید؟
فلوران گفت: ولا من از رشته کامپیوتر ساینس فارغ شدیم.
لمر گفت: خا ماشاءالله
خودت چی عایشه؟
_ _ _ من محصل رشته روانشناسی استم سال آخرم است.
_ _ _ او بیشک خی،
راستی میگن همین روانشناس ها خودشان یک قسم دیوانه میباشند همین راست است یا خیر؟
همه مان را چنان خنده گرفت که مهار کردنش ناممکن است!
با سر هر سه تای مان که حالا با اضافه شدن سحر چهار تا شدیم تأیید کردیم.
لمر: خا خی از همین خاطر درد مردم ها را زود میفهمید!
عایشه برزخی به طرف ما نگاه کرد و بعد چشمانش را دور داد همه گی ما را خنده گرفت!
لمر گفت: عایشه تو بیبین از قواره،
مه چه قسم معلوم میشم؟
این سؤال سؤالِ است که حتی من از شنیدنش خسته شدیم چه برسد به خود عایشه.
عایشه: عزیز من،من که فقط با دیدن چهره تو نمیفهمم که چه قسم آدم استی این سؤال است که بیشتر مردم ازم پرسیدند ولی اینطور من اصلاً نمیدانم تنها من نه بلکه تمام روانشناس ها همینطور اند.
لمر : خاا خی معذرت مرا پذیرا باشید من فکر میکردم سریال ها واری فقط با دیدن چهره میشه تمام جزئیات را فهمید ولی این هم یک دروغ دیگر از سریال ها بوده هههههه.
_ _ _ هاا دگه ههههههه.
لمر: سحر جان خودت چی؟ کدام رشته را میخوانی؟
سحر: منم روانشناسی میخوانم ولی سال آخرم نیست هنوز مانده.
_ _ _ خاا پس ننو و زن برادر یک رشته را میخوانید، هم صنفی استین؟
_ _ _ نه جانم گفتم که از عایشه سال آخرش است ولی از من تا هنوز مانده.
لمر: خا پس حتماً در یک دانشگاه استین؟
گفت: هممم همینطور است در همانجا آشنا شدیم و بعدش فاميل.
_ _ _ وای چقدر عالی!
لمر: مریم جان خودت کدام رشته را میخوانی؟
مریم با غرور و اعتماد به نفس کامل گفت: من محصل رشته طب استم.
لمر: وای وای در عجب رشته های نابِ محصل استین همه تان.
_ _ _ ها دگه.
❤3🔥2🥰1
این هم یک قسمت طولانی تقدیم شما
ریکت و کامنت فراموش تان نشود.🫠❤️
❤5🥰1
💔2
❤2❤🔥1🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
بعد از اینکه سفره جمع شد دوباره میوه تازه آوردند برای خوردن. لمر: دخترا میگم بیایید برویم بالا کمی ساعت تان تیر شود کمی هم خانه و حویلی را بگردین چطور است؟ فلوران: درست است جانم پس برخیزید برویم..... لمر: خوش آمدید به اتاق من. _ _ _ تشکر خوش باشی هههه عایشه…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_ دوازدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
دوباره لمر رو به من کرده پرسید خودت چی؟
گفتم: من فعلاً سال آخری استم در مکتب.
با ذوق گفت: وای چی میگی من و تو هم سن برآمدیم!
با شوخی گفتم: هه کی گفته هر کی گفته مزاح کرده همرایت، تو این تنه و توشه خود را بیبین بعد از من گک را بیبین کجا به هم سن ها میمانیم ههههههه.
لمر که از اعصبانیت داغ آمد گفت: ها خوب ریشخندی کن ولی هم سن استیم عزیزم ساری دگه.
_ _ _ خا صحیح است وی.
_ _ _ بلای وی
_ _ _ درد وی.
لمر پرسید: کدام رشته را دوست داری بخوانی؟
گفتم: اداره و تجارت.
دوباره کف زده و با ذوق گفت: وای چی میگی رشته دلخواه من!
دوباره با مزاح گفتم: یعنی دگه از سیالی پس نمانی.
همه خندیدن!
به شمول خود لمر.
اینبار فلوران از لمر پرسید خودت چی؟
گفت: فعلاً سال آخر مکتبم است بعداً انشاءالله من هم دوست دارم رشته اداره و تجارت را بخوانم.
_ _ _ خا بسیار خوب رشته خوبِ است.
گفت: بلی ولی نه به اندازه رشته های شما ههههههه.
همینطور گرم قصه بودیم.
مریم رو به لمر کرده گفت: لمر راستی یک سؤال!
_ _ _ بپرس جانم
میگم تا جاییکه به یاد دارم خاله راحیل گفته بود که سه پسر دارد درست میگم؟
_ _ _ هاا جان همینطور است.
_ _ _ پس یک برادر دیگرت کجاست؟
گفت: خب او برادرم در ولایت هرات است آنجا در دانشگاه مشغول تدریس است.
حالت روحی لمر کمی دگرگون شد!
فلوران وقتی دید که لمر ناراحت شد مریم را گفت: این چه سوالی است که می پرسیند؟ زندهگی شخصی مردم را به شما ها چی؟
مریم مظلومانه گفت: ببخشید من قصد ناراحت کردن اش را نداشتم فقط پرسیدم.
لمر دوباره از حالت ناراحتی به حالت شوخ اش درآمده و گفت: نه بابا چیزی نیست فقط کمی دل تنگ اش شدم بس دیگر چیزی نیست.
پرسیدم: لمر شما از کجا هستين؟
گفت: پدرم از هرات است و مادرم از نورستان ولی کلاً من با برادرانم در کابل به دنیا آمدیم و اینجا بزرگ شدیم.
خا بسیار خوب پس به همین خاطر است که انقدر زیبا هستین!
_ _ _ ههههه ها ماشاءالله
ولی شما هم همه تان خیلی زیبا هستین ماشاءالله!
شما از کابل هستین درست میگم؟
کابلی های اصیل ههه!
خنده کرده گفتم: ها ما کابلی های اصیل هستیم
شما کابلی های بدل هههه!
گفتم: پس نامت را هم حتماً خاله راحیل انتخاب کرده چون پشتو است درست میگم؟
_ _ _ ها دقیق فرمودید بانوی من
اسم من را مادرم انتخاب کرده ( لمر ) معنایش را میفهمید حتماً دگه به معنای خورشید است ولی از برادر هایم را پدرم انتخاب کردند.
مریم گفت: خا خی، اسم های برادر هایت تمامش عربی است درست؟
_ _ _ همم عربی است چون پدرم زبان عربی را خیلی عالی یاد دارد و خیلی هم دوست دارد از بهر آن این اسم ها را گذاشته.
مریم: چی میگی کاکا حسام عربی یاد دارند؟
_ _ _ ها کاملاً مثل عرب های اصیل صحبت میکند.
مریم: از ما هم کلثوم عربی خیلی عالی یاد دارد.
لمر با تعجب گفت: چی میگین؟
کلثوم تو یاد داری عربی؟
گفتم: همم خوب است دگه یاد دارم.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_ دوازدهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
دوباره لمر رو به من کرده پرسید خودت چی؟
گفتم: من فعلاً سال آخری استم در مکتب.
با ذوق گفت: وای چی میگی من و تو هم سن برآمدیم!
با شوخی گفتم: هه کی گفته هر کی گفته مزاح کرده همرایت، تو این تنه و توشه خود را بیبین بعد از من گک را بیبین کجا به هم سن ها میمانیم ههههههه.
لمر که از اعصبانیت داغ آمد گفت: ها خوب ریشخندی کن ولی هم سن استیم عزیزم ساری دگه.
_ _ _ خا صحیح است وی.
_ _ _ بلای وی
_ _ _ درد وی.
لمر پرسید: کدام رشته را دوست داری بخوانی؟
گفتم: اداره و تجارت.
دوباره کف زده و با ذوق گفت: وای چی میگی رشته دلخواه من!
دوباره با مزاح گفتم: یعنی دگه از سیالی پس نمانی.
همه خندیدن!
به شمول خود لمر.
اینبار فلوران از لمر پرسید خودت چی؟
گفت: فعلاً سال آخر مکتبم است بعداً انشاءالله من هم دوست دارم رشته اداره و تجارت را بخوانم.
_ _ _ خا بسیار خوب رشته خوبِ است.
گفت: بلی ولی نه به اندازه رشته های شما ههههههه.
همینطور گرم قصه بودیم.
مریم رو به لمر کرده گفت: لمر راستی یک سؤال!
_ _ _ بپرس جانم
میگم تا جاییکه به یاد دارم خاله راحیل گفته بود که سه پسر دارد درست میگم؟
_ _ _ هاا جان همینطور است.
_ _ _ پس یک برادر دیگرت کجاست؟
گفت: خب او برادرم در ولایت هرات است آنجا در دانشگاه مشغول تدریس است.
حالت روحی لمر کمی دگرگون شد!
فلوران وقتی دید که لمر ناراحت شد مریم را گفت: این چه سوالی است که می پرسیند؟ زندهگی شخصی مردم را به شما ها چی؟
مریم مظلومانه گفت: ببخشید من قصد ناراحت کردن اش را نداشتم فقط پرسیدم.
لمر دوباره از حالت ناراحتی به حالت شوخ اش درآمده و گفت: نه بابا چیزی نیست فقط کمی دل تنگ اش شدم بس دیگر چیزی نیست.
پرسیدم: لمر شما از کجا هستين؟
گفت: پدرم از هرات است و مادرم از نورستان ولی کلاً من با برادرانم در کابل به دنیا آمدیم و اینجا بزرگ شدیم.
خا بسیار خوب پس به همین خاطر است که انقدر زیبا هستین!
_ _ _ ههههه ها ماشاءالله
ولی شما هم همه تان خیلی زیبا هستین ماشاءالله!
شما از کابل هستین درست میگم؟
کابلی های اصیل ههه!
خنده کرده گفتم: ها ما کابلی های اصیل هستیم
شما کابلی های بدل هههه!
گفتم: پس نامت را هم حتماً خاله راحیل انتخاب کرده چون پشتو است درست میگم؟
_ _ _ ها دقیق فرمودید بانوی من
اسم من را مادرم انتخاب کرده ( لمر ) معنایش را میفهمید حتماً دگه به معنای خورشید است ولی از برادر هایم را پدرم انتخاب کردند.
مریم گفت: خا خی، اسم های برادر هایت تمامش عربی است درست؟
_ _ _ همم عربی است چون پدرم زبان عربی را خیلی عالی یاد دارد و خیلی هم دوست دارد از بهر آن این اسم ها را گذاشته.
مریم: چی میگی کاکا حسام عربی یاد دارند؟
_ _ _ ها کاملاً مثل عرب های اصیل صحبت میکند.
مریم: از ما هم کلثوم عربی خیلی عالی یاد دارد.
لمر با تعجب گفت: چی میگین؟
کلثوم تو یاد داری عربی؟
گفتم: همم خوب است دگه یاد دارم.
❤3
لمر: خا پس ترا با پدرم رو به رو کنیم هر دوی تان عربی صحبت کرده بنشینید ههههه!
_ _ _ ها همینطور میکنيم.
همه گی مشغول قصه،شوخی و مزاح بودیم
با لمر خیلی صمیمی شدیم گر چه ما دختران اجتماعی هستیم زود صمیمی میشويم با همه.
احساس کردم که حجابم نا منظم شده باید منظماش می کردم.
رو به لمر کرده گفتم لمر جان میشه دستشویی را نشانم بدی؟
با مهربانی گفت: حتماً جانم بیا با مه.
_ _ _ درست است.
_ _ _ بیا اینم دستشویی کمی اتاق های اینجا پیچیده است اتاق ما را خو به یاد داری که کدام بود؟
گفتم: خب راستش نه تمام اتاق های اینجا یک قسم است.
_ _ _ ههههههه از همین خاطر پرسیدم بیبین او اتاق روبه رو را می بینی از اون طرف راست بیا اتاق اول فهمیدی؟
_ _ _ خاا درست است برو خیر است نخواهد که گم شوم گر چی با این خانه که شما دارید آدم خود را گم میکند بعد اتاق را در جایش بگذار ههههههه.
_ _ _ هههههه خدا نزنیت کلثوم.
_ _ _ آمین خاا دگه خیر است تو برو من پیدا میکنم تان دلت جم.
_ _ _ مطمئن استی اگر می خواهی که منتظر بمانم؟
_ _ _ وای نه لمر جان برو مه خودم می آیم هله جانم برو دیگر.
_ _ _ خاا درست است.
در آیینه به چهره خود نظر کردم وای چقدر گونه هایم سرخ شده واقعاً هم که خیلی زیبا شده ام!
مشغول منظم کردن حجابم شدم وقتی که دوباره به طرف اتاق می رفتم فراموشم شد که دخترا در کدام اتاق بودند!
باش تو لمر چی گفت آهاا گفت رو به روی بیا بعد از او......
اوففف بعد از او چی گفت دگه گر چی حافظه ضعیفی ندارم ولی خب چیکار کنم تمام اتاق های شان یک رقم است خو
چی فایده از همینطور خانه دشت و در مانند!
اوفف دگه اوفف!
من هم الله توکلی داخل همین اتاق رو به رو شدم هنگامی که داخل شدم فضای اتاق خاموش و تاریک تاریک بود!
ادامه دارد....
_ _ _ ها همینطور میکنيم.
همه گی مشغول قصه،شوخی و مزاح بودیم
با لمر خیلی صمیمی شدیم گر چه ما دختران اجتماعی هستیم زود صمیمی میشويم با همه.
احساس کردم که حجابم نا منظم شده باید منظماش می کردم.
رو به لمر کرده گفتم لمر جان میشه دستشویی را نشانم بدی؟
با مهربانی گفت: حتماً جانم بیا با مه.
_ _ _ درست است.
_ _ _ بیا اینم دستشویی کمی اتاق های اینجا پیچیده است اتاق ما را خو به یاد داری که کدام بود؟
گفتم: خب راستش نه تمام اتاق های اینجا یک قسم است.
_ _ _ ههههههه از همین خاطر پرسیدم بیبین او اتاق روبه رو را می بینی از اون طرف راست بیا اتاق اول فهمیدی؟
_ _ _ خاا درست است برو خیر است نخواهد که گم شوم گر چی با این خانه که شما دارید آدم خود را گم میکند بعد اتاق را در جایش بگذار ههههههه.
_ _ _ هههههه خدا نزنیت کلثوم.
_ _ _ آمین خاا دگه خیر است تو برو من پیدا میکنم تان دلت جم.
_ _ _ مطمئن استی اگر می خواهی که منتظر بمانم؟
_ _ _ وای نه لمر جان برو مه خودم می آیم هله جانم برو دیگر.
_ _ _ خاا درست است.
در آیینه به چهره خود نظر کردم وای چقدر گونه هایم سرخ شده واقعاً هم که خیلی زیبا شده ام!
مشغول منظم کردن حجابم شدم وقتی که دوباره به طرف اتاق می رفتم فراموشم شد که دخترا در کدام اتاق بودند!
باش تو لمر چی گفت آهاا گفت رو به روی بیا بعد از او......
اوففف بعد از او چی گفت دگه گر چی حافظه ضعیفی ندارم ولی خب چیکار کنم تمام اتاق های شان یک رقم است خو
چی فایده از همینطور خانه دشت و در مانند!
اوفف دگه اوفف!
من هم الله توکلی داخل همین اتاق رو به رو شدم هنگامی که داخل شدم فضای اتاق خاموش و تاریک تاریک بود!
ادامه دارد....
❤4🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر: خا پس ترا با پدرم رو به رو کنیم هر دوی تان عربی صحبت کرده بنشینید ههههه! _ _ _ ها همینطور میکنيم. همه گی مشغول قصه،شوخی و مزاح بودیم با لمر خیلی صمیمی شدیم گر چه ما دختران اجتماعی هستیم زود صمیمی میشويم با همه. احساس کردم که حجابم نا منظم شده باید…
اما بوی عطر تلخ که تمام فضای اتاق را گرفته بود خیلی عالی و آشنا است و واقعاً من عاشق این قسم عطر های تلخ استم.
چراغ اتاق را روشن کردم دیکور اتاق کاملاً سیاه است از تعجب دهنم باز ماند این اتاق از او است.
در بالای تختی که همه چیزش سیاه میزند از خود تخت شروع تا پشتی و رو جایی، همه اش سیاه است!
یک عکس خودش هم بند است!
عکسی که با یک ژست خاص گرفته شده. مثل روز اولی که دیده بودم اش بلوز سفید ساده فری سایز با کرتی سیاه که آستین هایش را بالا زده همرا با پتلون و کرمچ هم رنگ کرتی اش بر تن دارد !
یک دستش در جیب سمت چپش قرار دارد و همان لبخند کجی را که تا حال دیده ام بر لبانش است آخر این دیو اصلاً خندیدن یاد ندارد. حالا که میبینم همیشه وقتی مرا میبینه چنین لبخند کجی بر لب میداشته باشد. واقعاً خیلی آدم عجیبِ است!
چشمانش را پوشانیده با
عینک سیاه آفتابی
برای یک لحظه نا خود آگاه گفتم: فَتَبارَکَ اللهُ اَحسَنُ الخالِقین....
دوباره زود خود را جمع و جور کردم.
یعنی این پسر مغرور نا حق خود را مغرور نمی گیرد تمامش از بهر این زیبایی هست.
شاید فکر کنید که زیبایی فقط برای دخترا می باشد ولی نه این بشر ثابت کرد که پسرا هم زیبا و هم جذاب می باشند.
هنگامی که میخواستم از اتاق خارج شوم چشمم به کتابخانه کنج اتاق بر خورد کرد این حس کنجکاوی یک روز من را تباه خواهد کرد!
رفتم و یک نگاهی گذرایی انداختم واقعاً خیلی کتاب های عالی وجود دارد اما بیشر کتاب ها مربوط به شمس و مولانا است!
وقتی بیشتر دقت کردم از تمام شاعران مشهور یک کتاب حتمی وجود داشت از مولانا شروع تا خیام، سعدی وغیره وغیره.
واقعاً هیچ دل کنده نمیتوانستم از این اتاق نمی دانم گویا چیزی دارد و مرا نگه می دارد.
وقتی روی خود را بر گرداندم دیدم که او با همان لبخند کج اش و دستی که در جیب سمت چپش پنهان کرده بود ایستاده است و مرا تماشا دارد. اول خیلی شوکه شدم و ترسیدم چون جن واری خاموش ایستاده بود دست و پای خود را گم کردم بر یک لحظه.
وقتی دید که متوجه آمدن اش شدیم دوباره آن لبخند کج اش را جمع کرد ولی دستش هنوز هم در جیبش قرار دارد. جدی پرسید: کاری داشتی؟
چرا اتاق مردم را دید می زنی؟
حیران مانده بودم که حالی جواب این را چی دهم.
به تته پته افتیدم و گفتم چیز است راستش من......
بی حوصله گفت:_ خب خودت چی؟
طرف چهره جدی و بی حوصله اش که دیدم خود را جمع و جور کردم دوباره با اعتماد به نفس کامل و جدیت گفتم : من اتاق لمر را گم کردم فکر کردم این اتاق او است از اون خاطر وارد اینجا شدم ماشاءالله با این خانه دشت و درر که شما دارید سگ صاحب خود را گم می کند باز من خو فقط یک اتاق را گم کردم.
خب اشتباه میشود دیگر.
گفت:_ خیلی خوب درست است حالا چرا جنگ داری و ها گفتی خانه ما مثل چی است؟
_ _ _ اولاً من جنگ ندارم عادی صحبت دارم با شما ثانیاً شما چرا اتقدر عامیانه با من صحبت میکنین؟ و ماند گپدیگر تان گفتم که مثل دشت و درر است خانه تان.
_ _ _ خاا اولاً اگر عادی صحبت کردن خودت اینطور است خدا از جنگ کردن ات پس نجات دهد، دوماً چون از من کرده خورد هستی دلم هر قسم که صحبت کردم همراه ات سوماً این سخن ات چی معنا دارد؟
خوب بهتر است جنگ مرا نبینید در ضمن، اینکه من خورد هستم از شما کرده باعث نميشه هر قسمی که دوست داشتین با من صحبت کنید.
و ماند حرف دیگر تان
به سختی خنده خود را مهار کردم حالا بیا و پوره کن بیچاره چطور خود را مظلوم میگیرد این کتره را هم نمی داند منم که مضر آدم گفتم: بهتر است کار خانگی تان باشد.
بسیار با جدیت گفت: خیلی خوب حالا اگر اجازه دهید در اتاقم کار دارم.
_ _ _ البته صاحب اجازه استین باز هم خیلی ببخشید
میشود اتاق لمر را نشانم دهید؟
_ _ _ از این اتاق که خارج شدی دست راست اتاق اول.
بسیار خشک و سرد گفتم: تشکر.
بسیار آهسته قسمی که فقط خودش بشنود گفت: تشکر را هم یاد داشتی؟
و اما با گوش های تیز و فعالی که من دارم هیچ چیز از قلم نمی مانم بلند گفتم الحمدلله بلی هاا یاد دارم مثل بعضی ها نیستم که حتی نشناسم تشکری چی است و چه معنا دارد.
همه این ها را با سردی گفتم و از اتاق خارج شدم.
بعد از چقدر ساعت تیری قصه خنده و مزاح با دخترا ما هم عظم رفتن کردیم.
مادرم رو به خاله راحیل کرد و گفت: باز هم زحمات تان را می بخشید خیلی به زحمت ساختیم تان امشب.
_ _ _ نه سعادت جان چی زحمت همینکه دعوت ما را قبول کردین و قدم رنجه کردین همه چیز است.
_ _ _ تشکرر سلامت باشی راحیل جان.
با همه خدا حافظی کردیم وقتی در حویلی برامدیم همه مردان ایستاد بودن از جمله او پسر دیوانه.
چراغ اتاق را روشن کردم دیکور اتاق کاملاً سیاه است از تعجب دهنم باز ماند این اتاق از او است.
در بالای تختی که همه چیزش سیاه میزند از خود تخت شروع تا پشتی و رو جایی، همه اش سیاه است!
یک عکس خودش هم بند است!
عکسی که با یک ژست خاص گرفته شده. مثل روز اولی که دیده بودم اش بلوز سفید ساده فری سایز با کرتی سیاه که آستین هایش را بالا زده همرا با پتلون و کرمچ هم رنگ کرتی اش بر تن دارد !
یک دستش در جیب سمت چپش قرار دارد و همان لبخند کجی را که تا حال دیده ام بر لبانش است آخر این دیو اصلاً خندیدن یاد ندارد. حالا که میبینم همیشه وقتی مرا میبینه چنین لبخند کجی بر لب میداشته باشد. واقعاً خیلی آدم عجیبِ است!
چشمانش را پوشانیده با
عینک سیاه آفتابی
برای یک لحظه نا خود آگاه گفتم: فَتَبارَکَ اللهُ اَحسَنُ الخالِقین....
دوباره زود خود را جمع و جور کردم.
یعنی این پسر مغرور نا حق خود را مغرور نمی گیرد تمامش از بهر این زیبایی هست.
شاید فکر کنید که زیبایی فقط برای دخترا می باشد ولی نه این بشر ثابت کرد که پسرا هم زیبا و هم جذاب می باشند.
هنگامی که میخواستم از اتاق خارج شوم چشمم به کتابخانه کنج اتاق بر خورد کرد این حس کنجکاوی یک روز من را تباه خواهد کرد!
رفتم و یک نگاهی گذرایی انداختم واقعاً خیلی کتاب های عالی وجود دارد اما بیشر کتاب ها مربوط به شمس و مولانا است!
وقتی بیشتر دقت کردم از تمام شاعران مشهور یک کتاب حتمی وجود داشت از مولانا شروع تا خیام، سعدی وغیره وغیره.
واقعاً هیچ دل کنده نمیتوانستم از این اتاق نمی دانم گویا چیزی دارد و مرا نگه می دارد.
وقتی روی خود را بر گرداندم دیدم که او با همان لبخند کج اش و دستی که در جیب سمت چپش پنهان کرده بود ایستاده است و مرا تماشا دارد. اول خیلی شوکه شدم و ترسیدم چون جن واری خاموش ایستاده بود دست و پای خود را گم کردم بر یک لحظه.
وقتی دید که متوجه آمدن اش شدیم دوباره آن لبخند کج اش را جمع کرد ولی دستش هنوز هم در جیبش قرار دارد. جدی پرسید: کاری داشتی؟
چرا اتاق مردم را دید می زنی؟
حیران مانده بودم که حالی جواب این را چی دهم.
به تته پته افتیدم و گفتم چیز است راستش من......
بی حوصله گفت:_ خب خودت چی؟
طرف چهره جدی و بی حوصله اش که دیدم خود را جمع و جور کردم دوباره با اعتماد به نفس کامل و جدیت گفتم : من اتاق لمر را گم کردم فکر کردم این اتاق او است از اون خاطر وارد اینجا شدم ماشاءالله با این خانه دشت و درر که شما دارید سگ صاحب خود را گم می کند باز من خو فقط یک اتاق را گم کردم.
خب اشتباه میشود دیگر.
گفت:_ خیلی خوب درست است حالا چرا جنگ داری و ها گفتی خانه ما مثل چی است؟
_ _ _ اولاً من جنگ ندارم عادی صحبت دارم با شما ثانیاً شما چرا اتقدر عامیانه با من صحبت میکنین؟ و ماند گپدیگر تان گفتم که مثل دشت و درر است خانه تان.
_ _ _ خاا اولاً اگر عادی صحبت کردن خودت اینطور است خدا از جنگ کردن ات پس نجات دهد، دوماً چون از من کرده خورد هستی دلم هر قسم که صحبت کردم همراه ات سوماً این سخن ات چی معنا دارد؟
خوب بهتر است جنگ مرا نبینید در ضمن، اینکه من خورد هستم از شما کرده باعث نميشه هر قسمی که دوست داشتین با من صحبت کنید.
و ماند حرف دیگر تان
به سختی خنده خود را مهار کردم حالا بیا و پوره کن بیچاره چطور خود را مظلوم میگیرد این کتره را هم نمی داند منم که مضر آدم گفتم: بهتر است کار خانگی تان باشد.
بسیار با جدیت گفت: خیلی خوب حالا اگر اجازه دهید در اتاقم کار دارم.
_ _ _ البته صاحب اجازه استین باز هم خیلی ببخشید
میشود اتاق لمر را نشانم دهید؟
_ _ _ از این اتاق که خارج شدی دست راست اتاق اول.
بسیار خشک و سرد گفتم: تشکر.
بسیار آهسته قسمی که فقط خودش بشنود گفت: تشکر را هم یاد داشتی؟
و اما با گوش های تیز و فعالی که من دارم هیچ چیز از قلم نمی مانم بلند گفتم الحمدلله بلی هاا یاد دارم مثل بعضی ها نیستم که حتی نشناسم تشکری چی است و چه معنا دارد.
همه این ها را با سردی گفتم و از اتاق خارج شدم.
بعد از چقدر ساعت تیری قصه خنده و مزاح با دخترا ما هم عظم رفتن کردیم.
مادرم رو به خاله راحیل کرد و گفت: باز هم زحمات تان را می بخشید خیلی به زحمت ساختیم تان امشب.
_ _ _ نه سعادت جان چی زحمت همینکه دعوت ما را قبول کردین و قدم رنجه کردین همه چیز است.
_ _ _ تشکرر سلامت باشی راحیل جان.
با همه خدا حافظی کردیم وقتی در حویلی برامدیم همه مردان ایستاد بودن از جمله او پسر دیوانه.
❤3👎1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
لمر: خا پس ترا با پدرم رو به رو کنیم هر دوی تان عربی صحبت کرده بنشینید ههههه! _ _ _ ها همینطور میکنيم. همه گی مشغول قصه،شوخی و مزاح بودیم با لمر خیلی صمیمی شدیم گر چه ما دختران اجتماعی هستیم زود صمیمی میشويم با همه. احساس کردم که حجابم نا منظم شده باید…
با پدر و برادر بزرگش خداحافظی کردم ولی با خودش نه. به نظر می آمد که میخواهد چیزی بگوید ولی چهار طرف را که دید هیچ چیز نگفت.
من هم بیخیال شده سوار موتر شدم. از آیینه دیدم که خیلی عجیب عجیب نگاه دارد، او هم مرا !
ولی در قصه اش نشدم همگی سوار موتر شدیم و به سوی خانه حرکت کردیم. در طول راه همه ما دخترا سخن میگفتیم و از ته دل می خندیدیم چقدر این خانواده مهربانمان را دوست داشتم. هر قدر از الله مهربانم برای داشتن چنين خانواده شکر گزاری کنم باز هم کم است.
وای هیچ جا خانه خود آدم نمیشود.
مریم: هاا ولا راست میگی.
***
وای مادر جان حالا ضرور است که اون ها مارا مهمان کردند ما هم اون ها را مهمان کنیم؟
_ _ _ هاا ضرور است جان مادر دَین است باید ادا شود اون ها ما را مهمان کردند خیر بیبینیند ما هم اون ها را مهمان میکنيم در این چه گپ است دیگر.
فلوران: عزیز من خوردن دادن هم دارد.
_ _ _ خاا درست است گپی نیست خو باز هم...
خیر باشد بگذریم.
من هم بیخیال شده سوار موتر شدم. از آیینه دیدم که خیلی عجیب عجیب نگاه دارد، او هم مرا !
ولی در قصه اش نشدم همگی سوار موتر شدیم و به سوی خانه حرکت کردیم. در طول راه همه ما دخترا سخن میگفتیم و از ته دل می خندیدیم چقدر این خانواده مهربانمان را دوست داشتم. هر قدر از الله مهربانم برای داشتن چنين خانواده شکر گزاری کنم باز هم کم است.
وای هیچ جا خانه خود آدم نمیشود.
مریم: هاا ولا راست میگی.
***
وای مادر جان حالا ضرور است که اون ها مارا مهمان کردند ما هم اون ها را مهمان کنیم؟
_ _ _ هاا ضرور است جان مادر دَین است باید ادا شود اون ها ما را مهمان کردند خیر بیبینیند ما هم اون ها را مهمان میکنيم در این چه گپ است دیگر.
فلوران: عزیز من خوردن دادن هم دارد.
_ _ _ خاا درست است گپی نیست خو باز هم...
خیر باشد بگذریم.
❤7🔥1