از اینکه همراهم مثل بقیه رفتار بشه
بدم میآید؛
دوست دارم یک حرفای یککارایی و یک چیزایی
فقط مختص به من باشد؛ فقط من.
بدم میآید؛
دوست دارم یک حرفای یککارایی و یک چیزایی
فقط مختص به من باشد؛ فقط من.
😐1
گناهکاران هیچگاه با تو دوست نمیشوند مگر اینکه در گناهانشان با آنان شریک شوی.
هركس در دنيا بايد كسى را داشته باشد كه حرف هايش را به او بزند.
آزادانه، بدون رو دربايستى، بدون خجالت، وگرنه آدم از تنهايى دق مى كند!
زنگها براى كه به صدا در میآيد
#ارنست_همينگوى
آزادانه، بدون رو دربايستى، بدون خجالت، وگرنه آدم از تنهايى دق مى كند!
زنگها براى كه به صدا در میآيد
#ارنست_همينگوى
❤🔥2🥰1
Forwarded from عالم افکارم 🎀
🔥1💯1
چه خوب بود اگر همه چیز را میشد نوشت. اگر میتوانستم افکار خودم را بدیگری بفهمانم، میتوانستم بگویم. نه یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمیشود بدیگری فهماند، نمیشود گفت، آدم را مسخره میکنند، هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.
🔥1
Forwarded from عالم افکارم 🎀
Forwarded from Harf Chat
سلام امیدوارم خوب باشین
یک عادت بد تان بگوین
و یک عادت خوب تان
و یک عادت بگوین که میخواین داشته باشین
و یک عادت بگوین نمیخواین داشته باشین
سلام امیدوارم خوب باشین
یک عادت بد تان بگوین
و یک عادت خوب تان
و یک عادت بگوین که میخواین داشته باشین
و یک عادت بگوین نمیخواین داشته باشین
Harf Chat
سلام امیدوارم خوب باشین یک عادت بد تان بگوین و یک عادت خوب تان و یک عادت بگوین که میخواین داشته باشین و یک عادت بگوین نمیخواین داشته باشین
باید هفته ها فکر کنم تا جواب این را پیدا کنم!
😁3
Harf Chat
سلام امیدوارم خوب باشین یک عادت بد تان بگوین و یک عادت خوب تان و یک عادت بگوین که میخواین داشته باشین و یک عادت بگوین نمیخواین داشته باشین
خب خب
وعليكم السلام
الحمدلله انشاءالله که شما هم خوب باشید.
فقط یکعادت بد ندارم ماشاءالله زیاد است
از جمله یکی شان زبانم است
عادت بدم این است که جلوی زبانم را گرفته نمیتانم بدبختانه.
عادت خوب هم ماشاءالله خیلی خیلی است...
از جمله اینکه زیادی مهربان هستم.
دیگرایش بماند چون خیلی زیاد است.
عادتی که میخایم داشته باشم این است که میخایم به صبور بودن عادت کنم.
چون اصلاً آدم صبورِ نیستم.
عادتی که نمیخایم داشته باشم: در زمان که باید گپ حق را بگم و یا از خود دفاع کنم البته در بعضی مواقع حساس بجای اینکه گپ دلم را بگم گریه ام میگیره و باعث میشه فقط سکوت کنم.
از این عادتم خیلی متنفرم و واقعاً نمیخایم داشته باشم اش.
وعليكم السلام
الحمدلله انشاءالله که شما هم خوب باشید.
فقط یکعادت بد ندارم ماشاءالله زیاد است
از جمله یکی شان زبانم است
عادت بدم این است که جلوی زبانم را گرفته نمیتانم بدبختانه.
عادت خوب هم ماشاءالله خیلی خیلی است...
از جمله اینکه زیادی مهربان هستم.
دیگرایش بماند چون خیلی زیاد است.
عادتی که میخایم داشته باشم این است که میخایم به صبور بودن عادت کنم.
چون اصلاً آدم صبورِ نیستم.
عادتی که نمیخایم داشته باشم: در زمان که باید گپ حق را بگم و یا از خود دفاع کنم البته در بعضی مواقع حساس بجای اینکه گپ دلم را بگم گریه ام میگیره و باعث میشه فقط سکوت کنم.
از این عادتم خیلی متنفرم و واقعاً نمیخایم داشته باشم اش.
🔥2💊1
Forwarded from عالم افکارم 🎀
وقتی خود را میبینم و دختران دیگر را میان ما خیلی خیلی فرق است.
❤🔥2🔥1
#شعر_بخوانیم
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دلِ من
دلِ من داند و من دانم و دل داند و من
خاک من گل شود و گل شکفد از گل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دلِ من
#مولانا
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دلِ من
دلِ من داند و من دانم و دل داند و من
خاک من گل شود و گل شکفد از گل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دلِ من
#مولانا
🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
#شعر_بخوانیم اشتیاقی که به دیدار تو دارد دلِ من دلِ من داند و من دانم و دل داند و من خاک من گل شود و گل شکفد از گل من تا ابد مهر تو بیرون نرود از دلِ من #مولانا
این یکی از شعر های است که خیلی دوستش دارم و اولین شعر است که حفظ استم.
شما هم شعری را که حفظ استین بفرستین.
نه کاپی!
شما هم شعری را که حفظ استین بفرستین.
نه کاپی!
Forwarded from Harf Chat
سلام بر شما بانو.
راستش را رمان تان را خواندم و واقعاً خیلی خیلی عالی بود از هر نگاه به خصوص آیات و احادیثی و معلومات دینی را که جای دادین واقعاً که خلاق و زیبا نویس استین.
مانا بمانید.❤️
سوالی از کسانی که رمان تان را خواندن داشتم
میخایم بپرسم در مورد رمان تان چی گفتنی دارند؟
چه دختر و چه پسر گر چی پسران انقدر علاقه ندارند اما شاید حداقل یک پسری خوانده باشد.
منتظرم جواب های شان میباشم. 🙃
سلام بر شما بانو.
راستش را رمان تان را خواندم و واقعاً خیلی خیلی عالی بود از هر نگاه به خصوص آیات و احادیثی و معلومات دینی را که جای دادین واقعاً که خلاق و زیبا نویس استین.
مانا بمانید.❤️
سوالی از کسانی که رمان تان را خواندن داشتم
میخایم بپرسم در مورد رمان تان چی گفتنی دارند؟
چه دختر و چه پسر گر چی پسران انقدر علاقه ندارند اما شاید حداقل یک پسری خوانده باشد.
منتظرم جواب های شان میباشم. 🙃
❤1😁1😍1
Harf Chat
سلام بر شما بانو. راستش را رمان تان را خواندم و واقعاً خیلی خیلی عالی بود از هر نگاه به خصوص آیات و احادیثی و معلومات دینی را که جای دادین واقعاً که خلاق و زیبا نویس استین. مانا بمانید.❤️ سوالی از کسانی که رمان تان را خواندن داشتم میخایم بپرسم در مورد…
و علیکمالسلام
سپاس از لطف و محبتتان. خوشحالم که رمان، نگاه شما را گرفت و دلتان را لمس کرد. 🌿
هر واژهاش از دل بود، و اگر بر دل نشست، لطف الله بود.
در مورد سوال تان:
منتظر نظرهایشان میمانم، چه دختر و چه پسر.
اگر حتی یک پسر هم خوانده باشد، خوشحال میشوم نظر شان را بدانم، چون نوشتن برای دلها بود، نه فقط برای یک جنس خاص.
گر چی قبلاً بیان کردن اما باز هم اختیار دارند.
🍃
سپاس از لطف و محبتتان. خوشحالم که رمان، نگاه شما را گرفت و دلتان را لمس کرد. 🌿
هر واژهاش از دل بود، و اگر بر دل نشست، لطف الله بود.
در مورد سوال تان:
منتظر نظرهایشان میمانم، چه دختر و چه پسر.
اگر حتی یک پسر هم خوانده باشد، خوشحال میشوم نظر شان را بدانم، چون نوشتن برای دلها بود، نه فقط برای یک جنس خاص.
گر چی قبلاً بیان کردن اما باز هم اختیار دارند.
🍃
❤🔥1😁1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و علیکمالسلام سپاس از لطف و محبتتان. خوشحالم که رمان، نگاه شما را گرفت و دلتان را لمس کرد. 🌿 هر واژهاش از دل بود، و اگر بر دل نشست، لطف الله بود. در مورد سوال تان: منتظر نظرهایشان میمانم، چه دختر و چه پسر. اگر حتی یک پسر هم خوانده باشد، خوشحال…
هیچ همین سُر خنده شما را خو نفهميدم.
د متن غمگین خنده د متن خنده دار خنده
هعییی چی بگم دگه...
الله د خنده و خوشحالی های تان برکت دهد.
د متن غمگین خنده د متن خنده دار خنده
هعییی چی بگم دگه...
الله د خنده و خوشحالی های تان برکت دهد.
😁3
موهايمان در جوانى سفيد شد!
گفتند؛ ارثى است،
راست گفتند!
ما وارثان اضطراب در تاريخ بوديم!🌱🤍
گفتند؛ ارثى است،
راست گفتند!
ما وارثان اضطراب در تاريخ بوديم!🌱🤍
💯2💔2❤1
هر سحرم ز المکان میرسد ایـن ندا ندا
درگـه لطف بستـه نيست بندۀ مـن بيا بیا
❤1
#داستانک_یک_کانکورِ_دیگر
#حبیبه_امیری
#واقعی
#سایه🌚
شبِ گذشته، در جمعی خانوادگی، بیدغدغه کنارِ هم غذا میخوردیم. میگفتیم، و میخندیدیم.
همهچیز ظاهراً خوب پیش میرفت، تا آنکه برادر بزرگام صحبت از امتحان کانکور کرد. رو به برادر کوچکم کرد و پرسید، که چه احساسی دارد و قرار است کدام رشته را انتخاب کند؟
برادر کوچکم، با شور و شوقی که از نگاهش میبارید از علاقهاش به رشته حقوق گفت، از هیجان و استرساش، و از بیمیلیاش به غذای امشب.
بعد نگاهِ مملو از حزنِ برادرم سوی من چرخید و گفت:" نیلابجان، اگر تو هم کانکور داده بودی، اکنون سمستر پنجم دانشگاهات میبود."
جملهاش همچون پیکان به قلبم اصابت کرد و طوفانِ درونام را شعلهور ساخت.
برادر کوچکم گفت:" کاش میشد، امسال امتحان میدادی تا همصنفی میشدیم. اما باز هم این فرصت برای شما داده نشد" و بعد با شیطنتی که در چشمانش موج میزد، گفت:" دلم برت سوخت."
اشک چشمانم را خیس کرده بود، اما نخواستم اینبار ببارند. فقط لبخند ملحی زدم و گفتم:" دلت به خودت بسوزد، اگر کامیاب نشوی، مادرم ترا خواهد کشت."
بعد ادامه دادم، که به خدا اعتماد دارم، شاید سرنوشتِ بهتری برایم رقم بزند.
برادرم که قصدِ اذیت من را داشت گفت:" با همین حرفها خودت را بازی بده؛ حتی خدا هم دختران را دوست ندارد."
این حرفاش، روح و روانم را بههم زد.
"حتی خدا هم دختران را دوست ندارد"
اگر راست باشد چی؟
خواهرم از آن سوتر پرسید:" آیا واقعاً برای این بیسرنوشتی و این سرنوشت شوم غم میخوری؟
شنیدم دختران زیادی افسرده شدهاند و بعضیها هم قصد جانشان را کردهاند، خداوند دور داشته باشد."
در دل نجوا کردم: تو چه میدانی که در دل من چهها میگذرد؟
تو چی میدانی که هر روز با دلِ پر امید چشم میگشایم؛ به این امید که شاید امروز یک دَر بهرویِمان باز بشود.
تو چی میدانی که هرشب را با این دعا میخوابم و هرصبح با همین دعا بیدار میشوم؟
تو چی میدانی، از روزهایی که اشکام را میبلعم و تظاهر به خوشی میکنم؟
تو نمیدانی! هیچکس نمیداند!
بالاخره گفتم:" البته که من هم انسانم، غم میخورم، تشویش میکنم، دلگیر میشوم؛ اما ایمان دارم که پشت هر شبِ تاریک، روشنایی است به زیبایی روز.
پشت هزار درِ بسته؛ حتماً درِ دیگری باز خواهد شد.
من ایمان دارم که خدایم بهترینها را برایم در نظر دارد.”
خواهرم فقط لبخند زد و بحث همانجا خاتمه یافت.
در تصمیم خداوند همیشه خیر است، درست!
اما من نمیدانم، بیسرنوشتی، بدبختی، اسارت و قربانی بودنمان در این همه سال، چه خیری دارد؟
سه سال گذشت. سه سالی که هر روزش را به امید گذشتاندم، امیدی که دیگر دارد، رنگِ باورش را از دست میدهد.
سه سال... گفتنش آسان به نظر میرسد؛ اما در این سه سال، هر روز، هر ساعت، هر دقیقه منتظرِ یک خبر خوب ماندم،
منتظر بودم که چیزی در برابرِ ما تغییر کند؛ اما افسوس…
باز هم کانکور برگزار شد،
باز هم دختران بیسرنوشت ماندند،
باز هم دلها شکستند،
باز هم آرزوها دفن شدند...
من دیگر حتا در خیالاتم هم پایایانِ این روزهایِ سیاه را تصور نمیتوانم!
همه امیدها در من مُرده اند:
امید آزادی...
امید خوشبختی...
امید تحصیلِ دوباره...
#حبیبه_امیری
#واقعی
#سایه🌚
شبِ گذشته، در جمعی خانوادگی، بیدغدغه کنارِ هم غذا میخوردیم. میگفتیم، و میخندیدیم.
همهچیز ظاهراً خوب پیش میرفت، تا آنکه برادر بزرگام صحبت از امتحان کانکور کرد. رو به برادر کوچکم کرد و پرسید، که چه احساسی دارد و قرار است کدام رشته را انتخاب کند؟
برادر کوچکم، با شور و شوقی که از نگاهش میبارید از علاقهاش به رشته حقوق گفت، از هیجان و استرساش، و از بیمیلیاش به غذای امشب.
بعد نگاهِ مملو از حزنِ برادرم سوی من چرخید و گفت:" نیلابجان، اگر تو هم کانکور داده بودی، اکنون سمستر پنجم دانشگاهات میبود."
جملهاش همچون پیکان به قلبم اصابت کرد و طوفانِ درونام را شعلهور ساخت.
برادر کوچکم گفت:" کاش میشد، امسال امتحان میدادی تا همصنفی میشدیم. اما باز هم این فرصت برای شما داده نشد" و بعد با شیطنتی که در چشمانش موج میزد، گفت:" دلم برت سوخت."
اشک چشمانم را خیس کرده بود، اما نخواستم اینبار ببارند. فقط لبخند ملحی زدم و گفتم:" دلت به خودت بسوزد، اگر کامیاب نشوی، مادرم ترا خواهد کشت."
بعد ادامه دادم، که به خدا اعتماد دارم، شاید سرنوشتِ بهتری برایم رقم بزند.
برادرم که قصدِ اذیت من را داشت گفت:" با همین حرفها خودت را بازی بده؛ حتی خدا هم دختران را دوست ندارد."
این حرفاش، روح و روانم را بههم زد.
"حتی خدا هم دختران را دوست ندارد"
اگر راست باشد چی؟
خواهرم از آن سوتر پرسید:" آیا واقعاً برای این بیسرنوشتی و این سرنوشت شوم غم میخوری؟
شنیدم دختران زیادی افسرده شدهاند و بعضیها هم قصد جانشان را کردهاند، خداوند دور داشته باشد."
در دل نجوا کردم: تو چه میدانی که در دل من چهها میگذرد؟
تو چی میدانی که هر روز با دلِ پر امید چشم میگشایم؛ به این امید که شاید امروز یک دَر بهرویِمان باز بشود.
تو چی میدانی که هرشب را با این دعا میخوابم و هرصبح با همین دعا بیدار میشوم؟
تو چی میدانی، از روزهایی که اشکام را میبلعم و تظاهر به خوشی میکنم؟
تو نمیدانی! هیچکس نمیداند!
بالاخره گفتم:" البته که من هم انسانم، غم میخورم، تشویش میکنم، دلگیر میشوم؛ اما ایمان دارم که پشت هر شبِ تاریک، روشنایی است به زیبایی روز.
پشت هزار درِ بسته؛ حتماً درِ دیگری باز خواهد شد.
من ایمان دارم که خدایم بهترینها را برایم در نظر دارد.”
خواهرم فقط لبخند زد و بحث همانجا خاتمه یافت.
در تصمیم خداوند همیشه خیر است، درست!
اما من نمیدانم، بیسرنوشتی، بدبختی، اسارت و قربانی بودنمان در این همه سال، چه خیری دارد؟
سه سال گذشت. سه سالی که هر روزش را به امید گذشتاندم، امیدی که دیگر دارد، رنگِ باورش را از دست میدهد.
سه سال... گفتنش آسان به نظر میرسد؛ اما در این سه سال، هر روز، هر ساعت، هر دقیقه منتظرِ یک خبر خوب ماندم،
منتظر بودم که چیزی در برابرِ ما تغییر کند؛ اما افسوس…
باز هم کانکور برگزار شد،
باز هم دختران بیسرنوشت ماندند،
باز هم دلها شکستند،
باز هم آرزوها دفن شدند...
من دیگر حتا در خیالاتم هم پایایانِ این روزهایِ سیاه را تصور نمیتوانم!
همه امیدها در من مُرده اند:
امید آزادی...
امید خوشبختی...
امید تحصیلِ دوباره...
🔥2💯2💔1