اگر لحظهای دیگر مینشستم، حتماً حالام بهم میخورد؛
پس با بهانهی داشتن درس، بیدرنگ روانهی اتاقم شدم.
وارد اتاقم شدم و خودم را روی تخت انداختم.
فردا، بهخاطر آغاز فصل بهار، قرار بود همراه با اعضای مكتب به پیکنیک بروم.
لبخندی کمرنگ روی لبهایم نشست،
با این فکر که شاید فردا کمی خوشحالي واقعي را تجربه كنم.
فردای آن روز، لباسی بهاری با دامن بلند زردرنگ بر تن کردم که گلهای ریز و سفیدی بر آن نقش بسته بود. آرایشی ملایم و ساده به چهرهام زدم، آنقدر كه به چشم كسي نیاید؛ عطر دلخواهم را به خود زدم و آماده شدم. ساعت شش صبح بود و معمولاً در این وقت همه خواب بودند.
با عجله و قدمهایی بلند از خانه بیرون زدم.
راننده بیچاره، با چهرهای خسته و خوابآلود، مثل همیشه کنار ماشین ایستاده بود.
وقتی مرا دید، سریع در را باز کرد.
سوار شدم و به سمت مقصد حرکت کردیم.
راننده مقابل مدرسه توقف کرد و من با شوق و ذوق وارد ساختمان شدم. به سمت صنف حرکت کردم که ناگهان به کسی برخورد کردم. با غيظ رخام را به سمت آن فرد برگرداندم و چهره عبوس خان را دیدم.
يخنقاق سفيد برتن داشت و آستين هايش را تا آرنج قاط زده بود.
آه كه عجب دلفريب شده بود.
سريع نگاهم را دزدیدم و با "ببخشيد" كوتاهي روانه صنف شدم.
با دیدن پرنیان و هوسی، لبخند پررنگی روی لبهایم نشست و با شوق خودم را در آغوششان انداختم.
پس از کلی جیغ و خندههای بیوقفه، بالاخره همه باهم از صنف بیرون شدیم و در صحن حویلی، منتظر حرکت ایستادیم.
در همین لحظه، استاد عبوس با همان چهرهی جدی همیشگیاش از مقابلمان عبور کرد.
دخترها چنان غرق تماشایش شدند که انگار صحنهی فیلمی رمانتیک در برابرشان پخش میشود.
لبخند شيطنتآميزی روی لبهای پرنیان نشست و زیر گوشم زمزمه کرد:
_ _ _آه ببين جمال الخلوق نيز آمد.
دقيقاً همان لحظهاي بود كه ذهنم ناخودآگاه به سمت سريال حضرت يوسف رفت؛ همان صحنهی معروف كه زنان مصر در برابر زيبايياش چنان مات شده بودند كه ميوه به جاي دستشان را بريدند و حتي نفهميدند!
اينجا هم انگار وضع چندان فرق نداشت...
دخترها با دهانهای نيمه باز و چشمهای برقزننده، گويی حواسشان از زمين و زمان پرت شده بود.
فيالحال، فقط يك چاقو كم بود تا صحنهی تاريخ تكرار شود!
هوسی آدامسش را پوف كرد، صدای تركيدنش با خندهی شيطنتآميزش همراه شد.
با نگاهی پر از شیطنت گفت:
_ _ _قسم ميخورم كم مانده او را قورت بدهند!
و صداي خنده هر سهمان به هوا رفت.
سوار اتوبوس مکتب شدیم و هر سه در آخرین ردیف جا گرفتیم.
هوسی، طبق معمول، موبایلش را به اسپیکر وصل کرد و آهنگ پرشور و شادی پخش شد؛ یکی از همان موزیکهایی که آدم را ناخودآگاه به رقص میاندازد.
پرنیان با خنده گفت:
_ _ _آغاز مستیِ بهاری!
خنديدم و سوتي زدم.
«يوسف»
سوار اتوبوس شدم و روی صندلی کنار راننده نشستم.
صدای خندهاش از دور به گوش میرسید و دلم میخواست لحظهبهلحظه نگاهش کنم.
دختر عجیبی بود...
طاقتم طاق شد، رخام را به سمتش برگرداندم.
او روی صندلی ایستاده بود و همراه با آهنگ یکجا حرکت میکرد، مثل اینکه دنیا برایش میرقصد.
موهای خرماییاش از زیر شالش بیرون زده بود.
ای وای وقتی میخندید...
کومهاش چقور میافتاد و چال گونهاش نمایان میشد،
که دل آدم را میبرد!
سریع نگاهم را دزدیدم و به روبرو دوختم.
آه، يوسف!
از چه آواني اینگونه بیحیا شدهای؟
امان ازين دختر!
دختر عجیبی بود،
واقعاً بسیار عجیب!
گرچه لبخند همیشه بر لب داشت،
اما در عمق چشمهای قهوهایاش غمی پنهان بود؛
یک تنهایی عمیق و بیکلام.
چیزی که هیچکس به راحتی نمیدید،
اما من... من آن را حس میکردم.
پشت آن لبخندهای بیوقفه،
پشت آن شیطنتهای ظاهری،
دلِ کوچکی پنهان بود، پر از درد و بغض،
گویی که هر لحظه در حال شکست خوردن بود اما کسی نمیدید.
تا زمانی که به مقصد رسیدیم، خندهاش بند نمیآمد.
نهیرِ لجباز!
«نهير»
با توقف اتوبوس، به سوی در خروج دویدم و از همه زودتر پیاده شدم.
باد بهاری به صورتم خورد و نسیم خنکی از میان درختان عبور کرد، جان تازهای به روحم بخشید.
ادامه دارد...
پس با بهانهی داشتن درس، بیدرنگ روانهی اتاقم شدم.
وارد اتاقم شدم و خودم را روی تخت انداختم.
فردا، بهخاطر آغاز فصل بهار، قرار بود همراه با اعضای مكتب به پیکنیک بروم.
لبخندی کمرنگ روی لبهایم نشست،
با این فکر که شاید فردا کمی خوشحالي واقعي را تجربه كنم.
فردای آن روز، لباسی بهاری با دامن بلند زردرنگ بر تن کردم که گلهای ریز و سفیدی بر آن نقش بسته بود. آرایشی ملایم و ساده به چهرهام زدم، آنقدر كه به چشم كسي نیاید؛ عطر دلخواهم را به خود زدم و آماده شدم. ساعت شش صبح بود و معمولاً در این وقت همه خواب بودند.
با عجله و قدمهایی بلند از خانه بیرون زدم.
راننده بیچاره، با چهرهای خسته و خوابآلود، مثل همیشه کنار ماشین ایستاده بود.
وقتی مرا دید، سریع در را باز کرد.
سوار شدم و به سمت مقصد حرکت کردیم.
راننده مقابل مدرسه توقف کرد و من با شوق و ذوق وارد ساختمان شدم. به سمت صنف حرکت کردم که ناگهان به کسی برخورد کردم. با غيظ رخام را به سمت آن فرد برگرداندم و چهره عبوس خان را دیدم.
يخنقاق سفيد برتن داشت و آستين هايش را تا آرنج قاط زده بود.
آه كه عجب دلفريب شده بود.
سريع نگاهم را دزدیدم و با "ببخشيد" كوتاهي روانه صنف شدم.
با دیدن پرنیان و هوسی، لبخند پررنگی روی لبهایم نشست و با شوق خودم را در آغوششان انداختم.
پس از کلی جیغ و خندههای بیوقفه، بالاخره همه باهم از صنف بیرون شدیم و در صحن حویلی، منتظر حرکت ایستادیم.
در همین لحظه، استاد عبوس با همان چهرهی جدی همیشگیاش از مقابلمان عبور کرد.
دخترها چنان غرق تماشایش شدند که انگار صحنهی فیلمی رمانتیک در برابرشان پخش میشود.
لبخند شيطنتآميزی روی لبهای پرنیان نشست و زیر گوشم زمزمه کرد:
_ _ _آه ببين جمال الخلوق نيز آمد.
دقيقاً همان لحظهاي بود كه ذهنم ناخودآگاه به سمت سريال حضرت يوسف رفت؛ همان صحنهی معروف كه زنان مصر در برابر زيبايياش چنان مات شده بودند كه ميوه به جاي دستشان را بريدند و حتي نفهميدند!
اينجا هم انگار وضع چندان فرق نداشت...
دخترها با دهانهای نيمه باز و چشمهای برقزننده، گويی حواسشان از زمين و زمان پرت شده بود.
فيالحال، فقط يك چاقو كم بود تا صحنهی تاريخ تكرار شود!
هوسی آدامسش را پوف كرد، صدای تركيدنش با خندهی شيطنتآميزش همراه شد.
با نگاهی پر از شیطنت گفت:
_ _ _قسم ميخورم كم مانده او را قورت بدهند!
و صداي خنده هر سهمان به هوا رفت.
سوار اتوبوس مکتب شدیم و هر سه در آخرین ردیف جا گرفتیم.
هوسی، طبق معمول، موبایلش را به اسپیکر وصل کرد و آهنگ پرشور و شادی پخش شد؛ یکی از همان موزیکهایی که آدم را ناخودآگاه به رقص میاندازد.
پرنیان با خنده گفت:
_ _ _آغاز مستیِ بهاری!
خنديدم و سوتي زدم.
«يوسف»
سوار اتوبوس شدم و روی صندلی کنار راننده نشستم.
صدای خندهاش از دور به گوش میرسید و دلم میخواست لحظهبهلحظه نگاهش کنم.
دختر عجیبی بود...
طاقتم طاق شد، رخام را به سمتش برگرداندم.
او روی صندلی ایستاده بود و همراه با آهنگ یکجا حرکت میکرد، مثل اینکه دنیا برایش میرقصد.
موهای خرماییاش از زیر شالش بیرون زده بود.
ای وای وقتی میخندید...
کومهاش چقور میافتاد و چال گونهاش نمایان میشد،
که دل آدم را میبرد!
سریع نگاهم را دزدیدم و به روبرو دوختم.
آه، يوسف!
از چه آواني اینگونه بیحیا شدهای؟
امان ازين دختر!
دختر عجیبی بود،
واقعاً بسیار عجیب!
گرچه لبخند همیشه بر لب داشت،
اما در عمق چشمهای قهوهایاش غمی پنهان بود؛
یک تنهایی عمیق و بیکلام.
چیزی که هیچکس به راحتی نمیدید،
اما من... من آن را حس میکردم.
پشت آن لبخندهای بیوقفه،
پشت آن شیطنتهای ظاهری،
دلِ کوچکی پنهان بود، پر از درد و بغض،
گویی که هر لحظه در حال شکست خوردن بود اما کسی نمیدید.
تا زمانی که به مقصد رسیدیم، خندهاش بند نمیآمد.
نهیرِ لجباز!
«نهير»
با توقف اتوبوس، به سوی در خروج دویدم و از همه زودتر پیاده شدم.
باد بهاری به صورتم خورد و نسیم خنکی از میان درختان عبور کرد، جان تازهای به روحم بخشید.
ادامه دارد...
❤2🔥1🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، یک بار در ذوقت بخورد دیگر مثل قبل صمیمی نمیشوی.
دختر که باشی، از آدمایی که دوستشان داری خیلی زود ناراحت میشی.
🔥3❤🔥2🕊2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، از آدمایی که دوستشان داری خیلی زود ناراحت میشی.
دختر که باشی، ممکن است پشت لبخند قشنگت، کلی بغض پنهان باشد.
🕊3❤🔥2🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، ممکن است پشت لبخند قشنگت، کلی بغض پنهان باشد.
دختر که باشی، باید هزار تا نقش بازی کنی؛ قوی، خوشحال، بیتفاوت…
❤🔥2🔥2🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، باید هزار تا نقش بازی کنی؛ قوی، خوشحال، بیتفاوت…
دختر که باشی، از پسرایی که بلدن قشنگ حرف بزنند میترسی.
💯4🔥2🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، از پسرایی که بلدن قشنگ حرف بزنند میترسی.
دختر که باشی، نگرانِ همه آدمای مهم زندگیت میشی به جز خودت.
❤🔥3🔥1🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، نگرانِ همه آدمای مهم زندگیت میشی به جز خودت.
خب دیگر دختر بودن این سختی ها را دارد.
🕊2💯2🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
دختر که باشی، باید هزار تا نقش بازی کنی؛ قوی، خوشحال، بیتفاوت…
دل دختر شیشه نیست ولی هزار بار ….شکسته!
#_صهراوی🕊
#_صهراوی🕊
🔥5
🔥3
Forwarded from . (صهراᥫ᭡وی 🕊)
در دنیایی که یک انسان را از پروف اش قضاوت بکنید دیگر انصاف نیست!
#_صهراوی🕊
#_صهراوی🕊
💯7
سلام دوباره دوستای خوبم ✨
یک مدت از تلگرام رفتم… نه چون دلم نمیخواست باشم، فقط چون باید یک کم فاصله میگرفتم، برای نوشتن… برای خلق یک قصهای که دلم خیلی همرایش گره خورده بود.
حالا برگشتم، با دست خالی نه، با رمانی که کمکم شکل گرفت… اسمش بانوی حلالکُش است.
البته هنوز هم کامل نشده. میدانید که با کارهای خانه و گرفتاریهای روزمره، واقعاً سخته هر روز بنویسم. ولی تا جایی که توانستم نوشتم، و حالا تصمیم گرفتم همانها را با شما شریک شوم.
شاید تا وقتی آن بخشهایی که نوشتم را منتشر میکنم، بقیش هم کامل بشه…
شاید هم کمی زمان ببره، ولی قول میدم که دارم با همهی وجودم برایش تلاش میکنم.
شاید بگین: یک رمان؟ اینهمه وقت؟
اما اگه بدانید هر صحنه را باید در ذهنم ببینم، حسش کنم، تصویر بسازم، گرهی داستان را ببافم، درد و عشق و ایمان و خشم را کنار هم بچینم…
آنوقت میفهمین چرا هر صفحهش زمان میخواهد.
پس برگشتم... با قصهم، با عشقم به نوشتن، با تکههایی از دلم که در کلمات قایمشدن.
ممنونم اگه هنوز اینجایین 🤍
#حسنا_سادات:))
یک مدت از تلگرام رفتم… نه چون دلم نمیخواست باشم، فقط چون باید یک کم فاصله میگرفتم، برای نوشتن… برای خلق یک قصهای که دلم خیلی همرایش گره خورده بود.
حالا برگشتم، با دست خالی نه، با رمانی که کمکم شکل گرفت… اسمش بانوی حلالکُش است.
البته هنوز هم کامل نشده. میدانید که با کارهای خانه و گرفتاریهای روزمره، واقعاً سخته هر روز بنویسم. ولی تا جایی که توانستم نوشتم، و حالا تصمیم گرفتم همانها را با شما شریک شوم.
شاید تا وقتی آن بخشهایی که نوشتم را منتشر میکنم، بقیش هم کامل بشه…
شاید هم کمی زمان ببره، ولی قول میدم که دارم با همهی وجودم برایش تلاش میکنم.
شاید بگین: یک رمان؟ اینهمه وقت؟
اما اگه بدانید هر صحنه را باید در ذهنم ببینم، حسش کنم، تصویر بسازم، گرهی داستان را ببافم، درد و عشق و ایمان و خشم را کنار هم بچینم…
آنوقت میفهمین چرا هر صفحهش زمان میخواهد.
پس برگشتم... با قصهم، با عشقم به نوشتن، با تکههایی از دلم که در کلمات قایمشدن.
ممنونم اگه هنوز اینجایین 🤍
#حسنا_سادات:))
❤3🥰3
-
کاش بتوانم کودکان را در قلبم پنهان کنم تا زمانی که جنگ ها به پایان برسند...🥲❤🩹
کاش بتوانم کودکان را در قلبم پنهان کنم تا زمانی که جنگ ها به پایان برسند...🥲❤🩹
❤🔥3🔥2❤1🕊1
تقدیم به
آن پیرزنی که یک بار به من گفت:
دانشگاه ها نیز آن را به من یاد نداد.
خود را مدیون او می دانم!
آن پیرزنی که یک بار به من گفت:
دو چیز را هرگز باور نکن: گریه ی زنان و دل مردان!تقدیم می کنم به آن زن بی سوادی که به من چیزی آموخت که حتی..
و دو چیز را نیز هرگز دروغ مپندار: دل زنان و گریه ی مردان!
دانشگاه ها نیز آن را به من یاد نداد.
خود را مدیون او می دانم!
🔥3🥰3
❤4💔1