چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان: #حيات_عشق نويسنده: #بهشت_ماندگار قسمت: #چهارم با صدای آرام و جدی داکتر، نگاهم را از یوسف گرفتم و به سمت او چرخاندم. داکتر نگاهی گذرا به برگه در دستش انداخت و با لحنی آرام گفت: _ _ _حالشان بهتر شده، اما نیاز به مراقبت و تغذیه مناسب دارند. …
اما با ورود يوسف و صدای بلندش، حرفش نيمهکاره ماند.
رخم را به سمت او دور دادم؛ بلوز و شلوار راحتی برتن دارد، موهای سیاه و موجیاش که حالا خیس از آب اند.
عجب دلفریبي ميكند با این ظاهر ساده و زیبایش...
حقا كه اسم يوسف كاملا برازنده اش است!
روبه حرير كرد و با جبين چين خورده گفت:
_ _ _براي مهمان مادرم، اتاقش را نشان بده!
حرير سري تكان داد و با من همراه شده به سمت پله ها راه افتاد.
درونم آشفته و اندوهگين است.
دلگيرم، ازين جامعه، از سرنوشت شومم، از بي اعتنايي هاي او، از صورت پر از خشم او...
آه نهيرِ بدبخت!
خوب شد! خودم كردم، لعنت بر خودم باد!
وارد اتاقي شدم، حرير در را بست و با من قدم به داخل اتاق گذاشت.
با شور و هيجان گفت:
_ _ _خب نهير، راستي... قهر نميشوي اگر نهير صدايت بزنم؟ و يا...
پژمان وسط حرفش پريدم.
_ _ _نه عزيزم، راحت باش.
با لبخند سري تكان داد و حجاب سياهم را از تنم بيرون كشيد.
_ _ _خب، نهير جان، حتما خستهاي بخواب. شب خوش.
_ _ _شب خوش عزيزم.
او رفت و من نيز سر به بالين گذاشتم.
اما مگر خواب به چشمانم ميآيد؟
با یادآوری بدبختیهایم، قطرهای اشک از چشمانم جاری شد.
چه خوب میشد اگر من هم مثل دختران دیگر بودم!
به خدا، من هیچگاه خواهان آن همه اسم و رسم و دارایی نبودم...
كاش ميشد سرنوشت را تغيير داد، و يا كاش ميشد آنچه كه برايمان نوشته شده را ديد.
نفهمیدم چه زماني چشمانم گرم خواب شدند و به عالم بي خيالي فرو رفتم.
ادامه دارد...
رخم را به سمت او دور دادم؛ بلوز و شلوار راحتی برتن دارد، موهای سیاه و موجیاش که حالا خیس از آب اند.
عجب دلفریبي ميكند با این ظاهر ساده و زیبایش...
حقا كه اسم يوسف كاملا برازنده اش است!
روبه حرير كرد و با جبين چين خورده گفت:
_ _ _براي مهمان مادرم، اتاقش را نشان بده!
حرير سري تكان داد و با من همراه شده به سمت پله ها راه افتاد.
درونم آشفته و اندوهگين است.
دلگيرم، ازين جامعه، از سرنوشت شومم، از بي اعتنايي هاي او، از صورت پر از خشم او...
آه نهيرِ بدبخت!
خوب شد! خودم كردم، لعنت بر خودم باد!
وارد اتاقي شدم، حرير در را بست و با من قدم به داخل اتاق گذاشت.
با شور و هيجان گفت:
_ _ _خب نهير، راستي... قهر نميشوي اگر نهير صدايت بزنم؟ و يا...
پژمان وسط حرفش پريدم.
_ _ _نه عزيزم، راحت باش.
با لبخند سري تكان داد و حجاب سياهم را از تنم بيرون كشيد.
_ _ _خب، نهير جان، حتما خستهاي بخواب. شب خوش.
_ _ _شب خوش عزيزم.
او رفت و من نيز سر به بالين گذاشتم.
اما مگر خواب به چشمانم ميآيد؟
با یادآوری بدبختیهایم، قطرهای اشک از چشمانم جاری شد.
چه خوب میشد اگر من هم مثل دختران دیگر بودم!
به خدا، من هیچگاه خواهان آن همه اسم و رسم و دارایی نبودم...
كاش ميشد سرنوشت را تغيير داد، و يا كاش ميشد آنچه كه برايمان نوشته شده را ديد.
نفهمیدم چه زماني چشمانم گرم خواب شدند و به عالم بي خيالي فرو رفتم.
ادامه دارد...
❤2🔥2
من اين شيوه زيستن را بينهايت دوست دارم...
همين كه دور از هياهو، فارغ از قضاوتها و خرافات،
در گوشهای از جهان خودم زيست میكنم.
غرق در تخيلات شيرينم،
دنيايی كه هرشب با چشم بستن،
آغوشش را برايم باز میكند...
ذهنم ميان سطرهای رمانها پرسه میزند،
قلبم با قهرمانهای خيالم نفس میكشد،
و روحم،
در دنيای ساختهی خودم آرام میگيرد.
اينگونه زيستن را دوست دارم؛
چرا كه حقيقتاً در آن،
خودِ واقعیام را زندگی میكنم.
#بهشت_ماندگار✍
همين كه دور از هياهو، فارغ از قضاوتها و خرافات،
در گوشهای از جهان خودم زيست میكنم.
غرق در تخيلات شيرينم،
دنيايی كه هرشب با چشم بستن،
آغوشش را برايم باز میكند...
ذهنم ميان سطرهای رمانها پرسه میزند،
قلبم با قهرمانهای خيالم نفس میكشد،
و روحم،
در دنيای ساختهی خودم آرام میگيرد.
اينگونه زيستن را دوست دارم؛
چرا كه حقيقتاً در آن،
خودِ واقعیام را زندگی میكنم.
#بهشت_ماندگار✍
❤2🕊2🌚1
جهان سپاس از همهتان که محبت کردید و پاسخ دادید از طرف من.
واقعاً خوشحالم که در کنارم هستید، حضورتان برایم ارزشمند است. 🫠✨
گرچه این اولین باری نیست که مرا متهم به غرور میکنند، اما خیر باشد.
آنهایی که مرا میشناسند، میدانند که از غرور بویی نبردهام.
اگر گاهی کلامم جدیست، نه از سر تکبر، بلکه از احترامیست که برای خود قائلم.
حتی در پیامها سعی میکنم با استفاده از استیکر و ایموجی، منظورم را بهتر برسانم—چه در شوخی، چه در جدیت.
چون همین چیزهای کوچک هم میتوانند احساسات را منتقل کنند.
و اینکه میگم "تو برایم خطاب نکنيد"
فقط از آنجاست که هنوز به خود اجازه ندادهام کسی را که از من بزرگتر است یا نمیشناسم، بیاحترام مخاطب قرار دهم و یا برای شان تو خطاب کنم یا هر چی.
همان جمله معروف است: "احترام کن تا احترام ببینی."
با مهر و قدر،
از طرف کسی که مغرور نیست، فقط کمی جدیست. 💫💛
#دوشیزه_سادات
واقعاً خوشحالم که در کنارم هستید، حضورتان برایم ارزشمند است. 🫠✨
گرچه این اولین باری نیست که مرا متهم به غرور میکنند، اما خیر باشد.
آنهایی که مرا میشناسند، میدانند که از غرور بویی نبردهام.
اگر گاهی کلامم جدیست، نه از سر تکبر، بلکه از احترامیست که برای خود قائلم.
حتی در پیامها سعی میکنم با استفاده از استیکر و ایموجی، منظورم را بهتر برسانم—چه در شوخی، چه در جدیت.
چون همین چیزهای کوچک هم میتوانند احساسات را منتقل کنند.
و اینکه میگم "تو برایم خطاب نکنيد"
فقط از آنجاست که هنوز به خود اجازه ندادهام کسی را که از من بزرگتر است یا نمیشناسم، بیاحترام مخاطب قرار دهم و یا برای شان تو خطاب کنم یا هر چی.
همان جمله معروف است: "احترام کن تا احترام ببینی."
با مهر و قدر،
از طرف کسی که مغرور نیست، فقط کمی جدیست. 💫💛
#دوشیزه_سادات
❤🔥5
خب خیلی های تان در ناشناسم گفتین چرا روز مادر را تبریکی ندادم و یا اینکه چرا متنی نگذاشتم یا هم چرا پستی گذاشته نشد.
از همهی موضوعات دینی و اینها بگذریم
اول اینکه مادر جانم اهل تلگرام نیستن که برای شان پست بگذارم!
بجای اینکه پست بگذارم سعی میکنم رو به رو واژه هایم را برای شان بیان کنم.
دیگر اینکه فکر نکنم اینجا مادرِ داشته باشیم تا برای شان پست بگذاریم.
همه اینجا سوته مجرد هستند😁
بابت همین ها پست نگذاشتم.
مادرم در تلگرام و یا کانالم نیستن که من پست بگذارم و ایشان بخوانند پس همان بهتر که نگذاشتم.
از همهی موضوعات دینی و اینها بگذریم
اول اینکه مادر جانم اهل تلگرام نیستن که برای شان پست بگذارم!
بجای اینکه پست بگذارم سعی میکنم رو به رو واژه هایم را برای شان بیان کنم.
دیگر اینکه فکر نکنم اینجا مادرِ داشته باشیم تا برای شان پست بگذاریم.
همه اینجا سوته مجرد هستند😁
بابت همین ها پست نگذاشتم.
مادرم در تلگرام و یا کانالم نیستن که من پست بگذارم و ایشان بخوانند پس همان بهتر که نگذاشتم.
😁5
حالم از خودم بهم میخورد کوچکترین چیزی اعصبانیم میکند خیلی سعی میکنم آرام باشم ولی نمیتوانم اون لحظه از همه متنفر میشم و چیزهای شرم آوری به زبان میارم بعدش که آرام شدم خیلی پشیمان میشم اما چه فایده بازم عصبی بشم همون بساط است متأسفانه چیکار کنم؟
#دوشیزه_سادات
#دوشیزه_سادات
🔥2🌚1💔1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
حالم از خودم بهم میخورد کوچکترین چیزی اعصبانیم میکند خیلی سعی میکنم آرام باشم ولی نمیتوانم اون لحظه از همه متنفر میشم و چیزهای شرم آوری به زبان میارم بعدش که آرام شدم خیلی پشیمان میشم اما چه فایده بازم عصبی بشم همون بساط است متأسفانه چیکار کنم؟ #دوشیزه_سادات
بشکن !هر ان چیز گه دم دستت بود بشکن بهتر از این است که در خودت بریزی🔥!
من در همین موقعیت ها همین کار را میکنم خودم را زخمی بکنم بهتر از این است که ….
#-صهراوی🕊
من در همین موقعیت ها همین کار را میکنم خودم را زخمی بکنم بهتر از این است که ….
#-صهراوی🕊
چـکـامـهـ زار 🌘📜 pinned «بشکن !هر ان چیز گه دم دستت بود بشکن بهتر از این است که در خودت بریزی🔥! من در همین موقعیت ها همین کار را میکنم خودم را زخمی بکنم بهتر از این است که …. #-صهراوی🕊»
دلگیرم نه از کسی …از خودم که چرا هنوز امیدوارم برای چیزی که ممکن نیست!🔥
#-صهراوی🕊
#-صهراوی🕊
❤1🤔1
💯2
دلی که شکست ،صدایش را هیچکس نشنید… فقط صاحبش هرشب با همان توته های شکسته خوابید!🔥
#_صهراوی🕊
#_صهراوی🕊
💔1
🌚1
من از بغض های حرف میزنم که شب ها بی صدا گلویم را خراش میدهند!
و صبح هیچکس نمیداند چرا صدایم لرزان است🔥🙂
#_صهراوی🕊
و صبح هیچکس نمیداند چرا صدایم لرزان است🔥🙂
#_صهراوی🕊
🔥1💔1
Forwarded from چـکـامـهـ زار 🌘📜
از ابوهریره (رضی الله عنه) روایت شده است.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«هیچ خستگی، بیماری، نگرانی، غم، آسیب و رنجی به مسلمان نمیرسد، حتی خاری که به پایش فرو میرود، مگر اینکه خداوند به واسطه آن گناهانش را میبخشد.»
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«هیچ خستگی، بیماری، نگرانی، غم، آسیب و رنجی به مسلمان نمیرسد، حتی خاری که به پایش فرو میرود، مگر اینکه خداوند به واسطه آن گناهانش را میبخشد.»
❤🔥5🔥2