کسی بیاید که من را از بند این همه فشار و قید آزاد کند،
کسی که با حضورش آرامش به قلبم بیاورد و زندگیام را رنگی تازه ببخشد.
کسی که بیهیچ قید و شرط، تنها به خاطر خودم دوستم بدارد.
چه خیالهایی میبافتم،
رویای آزادی و عشقی که شاید هرگز نصیبم نشود،
اما دلم، باز هم به آنها دل خوش کرده بود،
چون تنها امیدم بود در این دنیای سرد و بیرحم.
زمان حال:
با سردرد عجیبی پلک گشودم، نگاهم آرام به اطراف چرخید و وقتی فضای اتاق را دیدم، فهمیدم در بیمارستان هستم. دستم را به سمت سرم بردم و ناگهان سوزش شدیدی در ناحیه پشت دستم احساس کردم.
سيروم به دستم وصل است. با تعجب صاف نشستم و نگاهم به مادر يوسف افتاد که مقابل بستر روی صندلی نشسته و کتابی در دست دارد؛ تمام حواسش به خواندن کتاب معطوف است.
صدایی گرفته از گلوی خستهام بیرون آمد که ناگهان نگاهش به من افتاد.
با شتاب از جایش بلند شد و به سمت من آمد. کنارم نشست و پرسيد:
_ _ _خدارا شكر به هوش آمدی دخترم، خوبی؟ جایات درد نمیکند؟
مهربانیاش مرا یاد مادرم میاندازد. با لبخند تلخي سری به نشانهی نه تکان دادم. نفس عمیقی کشید و بار دیگر با مهربانی لب به سخن گشود:
_ _ _دکتران گفتند به خاطر نخوردن غذا ضعف کردهای، آه... ببين سيروم هم تمام شده، بگذار برایت غذا بیاورم.
از جا بلند شد و به سمت میزی که کنار بسترم قرار دارد رفت.
خریطهای سفید رنگ را گرفت و کنارم نشست.
از درونش آب مالته و فلافل بیرون كشيد.
برای لحظهای حس كردم قلبم ایستاد؛
یوسف...
هنوز به یاد دارد که آب مالته همراه با فلافل دوست دارم؟
يعني او خريده، مگر نه؟
قطرهای اشک، بیصدا از گوشه چشمم جاری شد و با بغضی پر از شوق، به آن دو خیره ماندم.
دل، دوباره مملو از پروانههایی شد که در رقصی بیپایان به پرواز درآمدهاند.
با هیجان، فلافل را به دست گرفتم و همچون گرسنگانی که روزها چشمانتظارند، گازی بزرگ از آن زدم.
مادر يوسف با دیدن من، آب مالته را هم باز کرد و به دستم داد.
با لبخندی نرم گفت:
_ _ _نميدانستم چه دوست داري، دل نادل اين دو را خريده بودم.
با شنیدن این حرف، تمام هیجانم خاموش شد و از دستم رفت.
لقمهام را با سختی قورت دادم،
يعني يوسف، اينها را نخريده؟
با بغض، بسته را روی میز گذاشتم و گفتم:
_ _ _تشكر، زحمت کشیدید.
_ _ _زحمت چی دخترم؟ بخور تا جان بگیری.
_ _ _خوردم، سیر شدم.
لبخند محوی بر لب نشاند و آهسته گفت:
_ _ _درست است دخترم، هر طور که راحتی.
در همين لحظه، در اتاق به آرامی گشوده شد و مردی با روپوش سفید به همراه یوسف داخل شد.
با دیدنش، انگار دوباره آتشی درون سینهام شعلهور شد؛ قلبم بیمحابا بر سینهام کوبید، بیتوجه به آبرویی که شاید در خطر بود.
او، بیهیچ سلام یا نگاهی، در گوشهای از اتاق ایستاد؛ اخمهایش در هم و نگاهش سرد، مستقیم به دکتر دوخته شد.
ادامه دارد...
کسی که با حضورش آرامش به قلبم بیاورد و زندگیام را رنگی تازه ببخشد.
کسی که بیهیچ قید و شرط، تنها به خاطر خودم دوستم بدارد.
چه خیالهایی میبافتم،
رویای آزادی و عشقی که شاید هرگز نصیبم نشود،
اما دلم، باز هم به آنها دل خوش کرده بود،
چون تنها امیدم بود در این دنیای سرد و بیرحم.
زمان حال:
با سردرد عجیبی پلک گشودم، نگاهم آرام به اطراف چرخید و وقتی فضای اتاق را دیدم، فهمیدم در بیمارستان هستم. دستم را به سمت سرم بردم و ناگهان سوزش شدیدی در ناحیه پشت دستم احساس کردم.
سيروم به دستم وصل است. با تعجب صاف نشستم و نگاهم به مادر يوسف افتاد که مقابل بستر روی صندلی نشسته و کتابی در دست دارد؛ تمام حواسش به خواندن کتاب معطوف است.
صدایی گرفته از گلوی خستهام بیرون آمد که ناگهان نگاهش به من افتاد.
با شتاب از جایش بلند شد و به سمت من آمد. کنارم نشست و پرسيد:
_ _ _خدارا شكر به هوش آمدی دخترم، خوبی؟ جایات درد نمیکند؟
مهربانیاش مرا یاد مادرم میاندازد. با لبخند تلخي سری به نشانهی نه تکان دادم. نفس عمیقی کشید و بار دیگر با مهربانی لب به سخن گشود:
_ _ _دکتران گفتند به خاطر نخوردن غذا ضعف کردهای، آه... ببين سيروم هم تمام شده، بگذار برایت غذا بیاورم.
از جا بلند شد و به سمت میزی که کنار بسترم قرار دارد رفت.
خریطهای سفید رنگ را گرفت و کنارم نشست.
از درونش آب مالته و فلافل بیرون كشيد.
برای لحظهای حس كردم قلبم ایستاد؛
یوسف...
هنوز به یاد دارد که آب مالته همراه با فلافل دوست دارم؟
يعني او خريده، مگر نه؟
قطرهای اشک، بیصدا از گوشه چشمم جاری شد و با بغضی پر از شوق، به آن دو خیره ماندم.
دل، دوباره مملو از پروانههایی شد که در رقصی بیپایان به پرواز درآمدهاند.
با هیجان، فلافل را به دست گرفتم و همچون گرسنگانی که روزها چشمانتظارند، گازی بزرگ از آن زدم.
مادر يوسف با دیدن من، آب مالته را هم باز کرد و به دستم داد.
با لبخندی نرم گفت:
_ _ _نميدانستم چه دوست داري، دل نادل اين دو را خريده بودم.
با شنیدن این حرف، تمام هیجانم خاموش شد و از دستم رفت.
لقمهام را با سختی قورت دادم،
يعني يوسف، اينها را نخريده؟
با بغض، بسته را روی میز گذاشتم و گفتم:
_ _ _تشكر، زحمت کشیدید.
_ _ _زحمت چی دخترم؟ بخور تا جان بگیری.
_ _ _خوردم، سیر شدم.
لبخند محوی بر لب نشاند و آهسته گفت:
_ _ _درست است دخترم، هر طور که راحتی.
در همين لحظه، در اتاق به آرامی گشوده شد و مردی با روپوش سفید به همراه یوسف داخل شد.
با دیدنش، انگار دوباره آتشی درون سینهام شعلهور شد؛ قلبم بیمحابا بر سینهام کوبید، بیتوجه به آبرویی که شاید در خطر بود.
او، بیهیچ سلام یا نگاهی، در گوشهای از اتاق ایستاد؛ اخمهایش در هم و نگاهش سرد، مستقیم به دکتر دوخته شد.
ادامه دارد...
🔥3❤1
كاش میشد درخت بودم، كاش تكه سنگی
در اعماق اقيانوس بودم، كاش میتوانستم حيوانى در دشتهاى سرسبز و آزاد باشم. نمیدانم؛ كاش میشد هر چيز عجيبی باشم جز، یک زن در دل خاورميانه!
در اعماق اقيانوس بودم، كاش میتوانستم حيوانى در دشتهاى سرسبز و آزاد باشم. نمیدانم؛ كاش میشد هر چيز عجيبی باشم جز، یک زن در دل خاورميانه!
🔥1🕊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
كاش میشد درخت بودم، كاش تكه سنگی در اعماق اقيانوس بودم، كاش میتوانستم حيوانى در دشتهاى سرسبز و آزاد باشم. نمیدانم؛ كاش میشد هر چيز عجيبی باشم جز، یک زن در دل خاورميانه!
و ای کاش های که ای کاش باقی ماند..
اما تو همین باش همین که هستی باش تو زیبا اصیل استی …
و زیبایی درون تو را هیچ تشبیه به دیگران نیست ..
و همین زن بودنت در دل خاورمیانه است که تورا پاک اصیل نگه داشته و چون کوهی استوار …
و همین زن بودنت در دل خاور میانه است که تو را یاد می دهد چگونه از سختی ها از امتحانات الله منان سر بلند سر افراز بلند بشوی🫠❤️🔥
#_صهراوی
اما تو همین باش همین که هستی باش تو زیبا اصیل استی …
و زیبایی درون تو را هیچ تشبیه به دیگران نیست ..
و همین زن بودنت در دل خاورمیانه است که تورا پاک اصیل نگه داشته و چون کوهی استوار …
و همین زن بودنت در دل خاور میانه است که تو را یاد می دهد چگونه از سختی ها از امتحانات الله منان سر بلند سر افراز بلند بشوی🫠❤️🔥
#_صهراوی
❤🔥2❤1
Forwarded from Harf Chat
دوستت دارم نه مثل داستان های ساده ،
بلکه مثل خاورمیانهای که هر روز با اشتیاق به صلح چشم میدوزد.
🫀🥹
دوستت دارم نه مثل داستان های ساده ،
بلکه مثل خاورمیانهای که هر روز با اشتیاق به صلح چشم میدوزد.
🫀🥹
😐3🔥1
میگفت ..
تو یک دختر افغان استی که هنوز عاشق فرهنگ ان قدیم خود است..🔥🇦🇫
تو یک دختر افغان استی که هنوز عاشق فرهنگ ان قدیم خود است..🔥🇦🇫
❤3🕊2
Forwarded from اصــلاحِ قــلبهــا🤍 (𝓏𝒶𝒽𝒪..ོ)
پشت پردهی نخواستنها
گاهی آنچه میخواهی،
نردبانیست رو به سقوط…
و آنچه از آن میهراسی،
پُلیست به سوی نجاتت.
دلگیر نباش از درهایی که بسته ماندند،
شاید اجابتِ نشدن، همان اجابت پنهان بود.
خدا همیشه میبیند آنچه تو نمیبینی…
و میداند، آنگاه که تو فقط میخواهی.
پس آرام بگیر…
در آغوش حکمتی که از عشق زاده شده است
﴿وَعَسى أَن تَكرَهوا شَيئًا وَهوَ خَيرٌ لَكُم، وَعَسى أَن تُحِبّوا شَيئًا وَهوَ شَرٌّ لَكُم، وَاللَّهُ يَعلَمُ وَأَنتُم لا تَعلَمونَ﴾
📖 سوره بقره، آیه ۲۱۶
«چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، در حالیکه خیرِ شما در آن است؛ و چه بسا چیزی را دوست بدارید، در حالیکه شرّ شما در آن است ،و خدا میداند و شما نمیدانید.»
🔥2❤1
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى םבםב وَعَلَى آلِ םבםב ، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد🫀🖇️
اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى םבםבٍ وَعَلَى آلِ םבםב ، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد🫀🖇️
❤️🤍•
اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى םבםבٍ وَعَلَى آلِ םבםב ، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد🫀🖇️
❤️🤍•
❤5
و اه از ان حس !
که نمیدانی چیت شده و فقط گریه میکنی ..🔥
متنفر از این حس
که نمیدانی چیت شده و فقط گریه میکنی ..🔥
متنفر از این حس
🔥4
از هياهوي دنيا گريختم،
به كوچه هاي ساكت كتاب.
آنجا كه كلمات، آرام تر از حقيقت اند.
🌱🤍.
به كوچه هاي ساكت كتاب.
آنجا كه كلمات، آرام تر از حقيقت اند.
🌱🤍.
❤3💔1🍓1
تاب مهمترین بازی یک بچهست. یک نفر که دوستش داری همیشه پیشت است که هلت بده و مراقبت باشد. وابسته میشی به تاب. اما یکباره بزرگ میشی. دیگه پاهایت به زمین میرسند. حالا باید تنها بری بشینی رویش و با پاهایت خودت را آرام هل بدی. دلت نمیخواهد اما در مغزت حک شده که یک نفر باید مراقبت باشد.
🔥3
حس ناامیدی از اینجا نشأت میگیرد که آدم نمیداند چرا میجنگد، و حتی نمیداند اصلا باید بجنگد یا نه.
#دوشیزه_سادات
#دوشیزه_سادات
🔥4❤🔥1
Forwarded from Harf Chat
*هر انسانی را که خداوند زنی،*
*چه بهحیث مادر یا دختر یا خانم و یا خواهر نصیب کرده است،*
*بداند که این موجود عطوفت، برکت و هدیهی الهی است و خانهای که در آن زنی حضور دارد، آن محیط، نظرگاه خداست.*
*هر انسانی را که خداوند زنی،*
*چه بهحیث مادر یا دختر یا خانم و یا خواهر نصیب کرده است،*
*بداند که این موجود عطوفت، برکت و هدیهی الهی است و خانهای که در آن زنی حضور دارد، آن محیط، نظرگاه خداست.*
💯3
Forwarded from Harf Chat
سلام بر شما دوشیزه سادات.
یک سوال داشتم
چرا اینقدر مغرور استین واقعاً نمیدانم از بس که خودتان غرور زیاد دارین ادمین های تان هم همین رقم است طرف خودتان رفتند
شما خودتان عالمة دین استین باید بدانید غرور زیاد خوب نیست.
فکس مثل استاد های ریاضی واری.
یکم غرور تان را کم کنید
حالا شاید بگید مه خو مغرور نیستم
پس از اشخاص کانال بپرسید استین یا نه!
سلام بر شما دوشیزه سادات.
یک سوال داشتم
چرا اینقدر مغرور استین واقعاً نمیدانم از بس که خودتان غرور زیاد دارین ادمین های تان هم همین رقم است طرف خودتان رفتند
شما خودتان عالمة دین استین باید بدانید غرور زیاد خوب نیست.
فکس مثل استاد های ریاضی واری.
یکم غرور تان را کم کنید
حالا شاید بگید مه خو مغرور نیستم
پس از اشخاص کانال بپرسید استین یا نه!
Harf Chat
سلام بر شما دوشیزه سادات. یک سوال داشتم چرا اینقدر مغرور استین واقعاً نمیدانم از بس که خودتان غرور زیاد دارین ادمین های تان هم همین رقم است طرف خودتان رفتند شما خودتان عالمة دین استین باید بدانید غرور زیاد خوب نیست. فکس مثل استاد های ریاضی واری. یکم…
وعليكم السلام
سخنی نیست مرا.🙄
آیا من مغرورم؟!
سخنی نیست مرا.🙄
آیا من مغرورم؟!
😐3🤔1
Forwarded from Harf Chat
همراي ايشان موافق استم 😁
ادمين جديدتان هم خيلي مغرور است😐
بانو بهشت
اصلا جواب كسي ره نميته 😒
همراي ايشان موافق استم 😁
ادمين جديدتان هم خيلي مغرور است😐
بانو بهشت
اصلا جواب كسي ره نميته 😒
😐3😁1
Forwarded from Harf Chat
موافق هستم
شما حتی چندین بار جره کدین د گروه چت
کسی که میگه تو میگین شما بگو یا هم..
زیاد است...
حقاً که مغرور هستین
حالا خو خوبس قبلاً حتی جواب پسرای کانال را اصلاً نمیدادین اما حالا یکم بسیار کم خوب شدین
جواب پسرا را نمیتین اما با دخترا خیلی راحت خنده و مزاق میکنین.
فکر نمیکنید تبعیض قائل میشین؟!
موافق هستم
شما حتی چندین بار جره کدین د گروه چت
کسی که میگه تو میگین شما بگو یا هم..
زیاد است...
حقاً که مغرور هستین
حالا خو خوبس قبلاً حتی جواب پسرای کانال را اصلاً نمیدادین اما حالا یکم بسیار کم خوب شدین
جواب پسرا را نمیتین اما با دخترا خیلی راحت خنده و مزاق میکنین.
فکر نمیکنید تبعیض قائل میشین؟!
😐1
Harf Chat
سلام بر شما دوشیزه سادات. یک سوال داشتم چرا اینقدر مغرور استین واقعاً نمیدانم از بس که خودتان غرور زیاد دارین ادمین های تان هم همین رقم است طرف خودتان رفتند شما خودتان عالمة دین استین باید بدانید غرور زیاد خوب نیست. فکس مثل استاد های ریاضی واری. یکم…
در قدم نخست (بیادر /خواهر ) نه چندان محترم ..
شما کمی طرز صحبت کردن تان را یاد بگیرید..
و دوم اگرشخصی میل سخن گفتن با دیگران را ندارد مغرور نیست کمی همان لای کتاب را باز بکنید از بجای اینکه به مغرور بودن کسی حرف بزنید بروید کمی مطالعه بکنید ..
کتاب های روانشناسی را بیشتر بخوانید کمک میکند برایتان برای شناخت افراد..
دوما همین شما را چی که مغروز بود نبود هر چی هستیم بنده الله هستیم و برده تو نه !از این حرف زدنت که معلوم میشود این حرف مغرور بودن بیشتر به خودت می اید ….
سوما .دیگر ادمین ها را نمیدانم اما من میل سخن گفتن زیاد با کسی را ندارم !
و چهارم .شما دوشیزه سادات را مغرور بگویید پس خودتان را نمیدانم چی میگویید..
تا حال تو کدام نویسنده ای دیده ای که با ممبر های خود بحرفد؟نه
پس چنین بانوی نویسنده توانا را چطور میتوانی مغرور بگویی.. کمی چشمانت را باز بکن و بیبین …
و هرکسی که با مخاطب خود نمیخواهد حرف بزند لطفا لقب مغرور بودن را برایش نزنید…
و همین شما ها با این قضاوت بیجای تان واقعا متاسف هستم …
و شما بجای دقت کردن در رفتار انسان ها کمی همان شخصیت رفتار خود را درست بسازید !
والسلام
شما کمی طرز صحبت کردن تان را یاد بگیرید..
و دوم اگرشخصی میل سخن گفتن با دیگران را ندارد مغرور نیست کمی همان لای کتاب را باز بکنید از بجای اینکه به مغرور بودن کسی حرف بزنید بروید کمی مطالعه بکنید ..
کتاب های روانشناسی را بیشتر بخوانید کمک میکند برایتان برای شناخت افراد..
دوما همین شما را چی که مغروز بود نبود هر چی هستیم بنده الله هستیم و برده تو نه !از این حرف زدنت که معلوم میشود این حرف مغرور بودن بیشتر به خودت می اید ….
سوما .دیگر ادمین ها را نمیدانم اما من میل سخن گفتن زیاد با کسی را ندارم !
و چهارم .شما دوشیزه سادات را مغرور بگویید پس خودتان را نمیدانم چی میگویید..
تا حال تو کدام نویسنده ای دیده ای که با ممبر های خود بحرفد؟نه
پس چنین بانوی نویسنده توانا را چطور میتوانی مغرور بگویی.. کمی چشمانت را باز بکن و بیبین …
و هرکسی که با مخاطب خود نمیخواهد حرف بزند لطفا لقب مغرور بودن را برایش نزنید…
و همین شما ها با این قضاوت بیجای تان واقعا متاسف هستم …
و شما بجای دقت کردن در رفتار انسان ها کمی همان شخصیت رفتار خود را درست بسازید !
والسلام
🔥3❤1
Harf Chat
سلام بر شما دوشیزه سادات. یک سوال داشتم چرا اینقدر مغرور استین واقعاً نمیدانم از بس که خودتان غرور زیاد دارین ادمین های تان هم همین رقم است طرف خودتان رفتند شما خودتان عالمة دین استین باید بدانید غرور زیاد خوب نیست. فکس مثل استاد های ریاضی واری. یکم…
و من این حرف را ده ها باز گفتم !
که انقدر که جرئت دارید برای حرف هایی ایلایی تان..
پس جرئت خرج داده ناشناس نبیاید!
حضورا بیاید و این حرف تان را بزنید 😒
که انقدر که جرئت دارید برای حرف هایی ایلایی تان..
پس جرئت خرج داده ناشناس نبیاید!
حضورا بیاید و این حرف تان را بزنید 😒