یک زن تا وقتی که شوهر پیدا کند نگرانِ آینده است!
ولی،
یک مرد وقتی زن بگیرد نگرانِ آینده می شود....
مرد...💔
کاپی
ولی،
یک مرد وقتی زن بگیرد نگرانِ آینده می شود....
مرد...💔
کاپی
🔥6😐3😁2💊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان: #حیات_عشق نويسنده: #بهشت_ماندگار قسمت: #اول شروع داستان دامن لباس عروسم را میان انگشتان لرزانم فشردم. قلبم، مثل گنجشکی در دام، بیوقفه میتپد. نفس عمیقی کشیدم و در ذهنم تکرار کردم: خب... آرام باش نهیر! تمام شد... …
رمان: #حیات_عشق
نویسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: #دوم
با شنیدن اسم «ادبیات»، آهی عمیق از سینهام بیرون آمد.
نه از آن جهت که از ادبیات بیزار باشم، نه...
فقط هیچ وقت نتوانسته بودم از آن، شور و هیجان بگیرم؛
شاید چون دنیایم چیز دیگری میطلبید، یا شاید... چون هنوز با آن آشتی نکرده بودم.
کلافه از روی صندلی بلند شدم، نگاهی کوتاه به چهرهی خندان دوستانم انداختم و گفتم:
_ _ _ پس من بروم کتاب ادبیات بردارم.
هردو با تکان مختصر سری، حرفم را تأیید کردند،
و من با قدمهایی آرام، به سمت كتابخانه رفتم؛
وارد كتابخانه شدم و با نگاه دقيق روي قفسهها، كتاب ادبيات را برداشتم.
در همان لحظه نگاهم به كتاب دیگري خورد.
کتابی با جلدی خیرهکننده که در نگاه اول نظرم را جلب کرد.
دختری خیالپرداز و کتابخوان بودم؛
بیش از حد درس میخواندم، اما در کنار آن رمانها و داستانهای خیالانگیز هم میخواندم.
دستم را به سوی کتاب دراز کردم؛
نام زیبایی داشت:
«حیات عشق...»
تا خواستم کتاب را از روی قفسه بردارم، دستی دیگر به سوی آن دراز شد و پیش از من، کتاب را برداشت.
متعجب و کمی خشمگین به صاحب دست نگاه کردم.
در کمال تعجب و ناباوری، کسی که کتاب را پیش از من برداشت، پسری بود.
با ابروهای بالا رفته و نگاهی پر از تعجب، دستش را دنبال کتاب دیدم.
تمام تمرکزش روی کتاب بود، بیآنکه متوجه حضور من شود.
انگار نگاه خیرهام را احساس کرد؛ سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد.
وای...
عجب چشمانی داشت...
آبی، همانند اقیانوسی که عمقش پر از رمز و راز است،
و آرامشی بیپایان در دل خود دارد.
این اولین بارم بود که اینقدر نزدیک به پسری ایستاده بودم و چشم در چشمش نگاه میکردم.
قلبم تندتر میزد و دستهایم بیاختیار کمی لرزیدند،
اما نخواستم ترس را نشان دهم.
نگاهم را جدي كردم و با لحن خشمآلود گفتم:
_ _ _اول من كتاب را ديده بودم!
گوشه لبش با نرمی به لبخندی کشیده شد و آرام پاسخ داد:
_ _ _اما اول من برداشتم.
پوزخندی پر از خشم زدم.
با خودم فکر کردم،
چه خیال کرده بود؟
میخواست بتواند مقابل نهیر و لجبازیهایش دوام بیاورد؟
اما سخت در اشتباه بود!
من لجبازتر و جسورتر از آن بودم که به این سادگیها کوتاه بیایم.
دست به سینه مقابلش ایستادم و با لبخندی آمیخته به تمسخر گفتم:
_ _ _غلط کردی، پسر بچهی نادان! کتاب را همین حالا به من بده!
او نیز لبخندی پر از تمسخر زد و با لحن آمیخته به طنز گفت:
_ _ _پسر بچه؟
نگاهی به قامت و هیكل من انداخت و با نیشخندی گفت:
_ _ _معلوم است که هنوز کودک هستی و یاد نگرفتهای چطور باید با بزرگترها حرف بزنی!
درونم از خشم شعلهور شد و با لحن سرشار از تحدی گفتم:
_ _ _برو بابا!
تو اصلاً کی هستی که بخوای با من اینطور حرف بزنی؟!
چشمانش برق عجیبی گرفت و لحنی سرد و جدی به خود گرفت:
_ _ _درست حرف بزن، دخترهی بیادب!
دیگر خبری از لبخند تمسخرآمیزش نبود؛ الحال جدی شده بود.
اما من در مقابل اين حرف ها كم نميآوردم و بيشتر لبخند شيطنتآميزي روي لبم كاشتم و با طعنه گفتم:
_ _ _آشكار است، كي ادب ندارد، پسر كودن!
خشم و عصبانیت همچون سایهای تیره بر چهرهاش نشست. درست همان لحظه که لب باز کرد تا چیزی بگوید، صدای بلند کتابدار فضا را شکست:
_ _ _استاد یوسف، کتاب مورد نظرتان را پیدا کردید؟
با شنیدن واژهی «استاد»، انگار تمام هوا از ریههایم بیرون کشیده شد.
چشمانم از تعجب گرد شد و هاج و واج به کتابدار خیره ماندم.
وايي... خاك بر سرم شد!
یعنی این... همان استاد جدید است؟!
نهیرِ احمق! واقعاً نمیتوانی حتی چند دقیقه دهان وا ماندهات را بسته نگه داری؟!
چطور توانستی اینطور آبروریزی کنی، آنهم جلوی کسی که قرار است چند لحظه دیگر سر کلاسش بنشینی؟!
لب زیرینم را میان دندانهایم فشردم، انگار میخواستم با همین فشار، موج خجالت را درون خود خفه کنم.
من که هرقدر هم لجباز و شیطان بودم، هیچگاه در برابر استادانم گستاخی نکرده بودم.
و حالا... چه افتضاحی! آن هم با کسی مثل استاد ادبیات!
همان درسی که از آن بیشترین ضعف را دارم.
وای بر من... اگر نمرهام را کم کند، پدربزرگ بیدرنگ مرا زندهزنده دفن خواهد کرد!
جواب کتابدار را با صدایی آرام اما جدی داد، سپس نگاهی تند، عمیق و برنده به من انداخت؛ و بیآنکه کلمهای بر زبان بیاورد، از کنارم گذشت و از کتابخانه خارج شد.
در آن لحظه، با همان نگاه کوتاه، فهمیدم...
نه فقط کتاب ادبیات، که این ترم ادبیات زندگیام هم قرار است ورق بخورد.
آه برمن!
****
نویسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: #دوم
با شنیدن اسم «ادبیات»، آهی عمیق از سینهام بیرون آمد.
نه از آن جهت که از ادبیات بیزار باشم، نه...
فقط هیچ وقت نتوانسته بودم از آن، شور و هیجان بگیرم؛
شاید چون دنیایم چیز دیگری میطلبید، یا شاید... چون هنوز با آن آشتی نکرده بودم.
کلافه از روی صندلی بلند شدم، نگاهی کوتاه به چهرهی خندان دوستانم انداختم و گفتم:
_ _ _ پس من بروم کتاب ادبیات بردارم.
هردو با تکان مختصر سری، حرفم را تأیید کردند،
و من با قدمهایی آرام، به سمت كتابخانه رفتم؛
وارد كتابخانه شدم و با نگاه دقيق روي قفسهها، كتاب ادبيات را برداشتم.
در همان لحظه نگاهم به كتاب دیگري خورد.
کتابی با جلدی خیرهکننده که در نگاه اول نظرم را جلب کرد.
دختری خیالپرداز و کتابخوان بودم؛
بیش از حد درس میخواندم، اما در کنار آن رمانها و داستانهای خیالانگیز هم میخواندم.
دستم را به سوی کتاب دراز کردم؛
نام زیبایی داشت:
«حیات عشق...»
تا خواستم کتاب را از روی قفسه بردارم، دستی دیگر به سوی آن دراز شد و پیش از من، کتاب را برداشت.
متعجب و کمی خشمگین به صاحب دست نگاه کردم.
در کمال تعجب و ناباوری، کسی که کتاب را پیش از من برداشت، پسری بود.
با ابروهای بالا رفته و نگاهی پر از تعجب، دستش را دنبال کتاب دیدم.
تمام تمرکزش روی کتاب بود، بیآنکه متوجه حضور من شود.
انگار نگاه خیرهام را احساس کرد؛ سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد.
وای...
عجب چشمانی داشت...
آبی، همانند اقیانوسی که عمقش پر از رمز و راز است،
و آرامشی بیپایان در دل خود دارد.
این اولین بارم بود که اینقدر نزدیک به پسری ایستاده بودم و چشم در چشمش نگاه میکردم.
قلبم تندتر میزد و دستهایم بیاختیار کمی لرزیدند،
اما نخواستم ترس را نشان دهم.
نگاهم را جدي كردم و با لحن خشمآلود گفتم:
_ _ _اول من كتاب را ديده بودم!
گوشه لبش با نرمی به لبخندی کشیده شد و آرام پاسخ داد:
_ _ _اما اول من برداشتم.
پوزخندی پر از خشم زدم.
با خودم فکر کردم،
چه خیال کرده بود؟
میخواست بتواند مقابل نهیر و لجبازیهایش دوام بیاورد؟
اما سخت در اشتباه بود!
من لجبازتر و جسورتر از آن بودم که به این سادگیها کوتاه بیایم.
دست به سینه مقابلش ایستادم و با لبخندی آمیخته به تمسخر گفتم:
_ _ _غلط کردی، پسر بچهی نادان! کتاب را همین حالا به من بده!
او نیز لبخندی پر از تمسخر زد و با لحن آمیخته به طنز گفت:
_ _ _پسر بچه؟
نگاهی به قامت و هیكل من انداخت و با نیشخندی گفت:
_ _ _معلوم است که هنوز کودک هستی و یاد نگرفتهای چطور باید با بزرگترها حرف بزنی!
درونم از خشم شعلهور شد و با لحن سرشار از تحدی گفتم:
_ _ _برو بابا!
تو اصلاً کی هستی که بخوای با من اینطور حرف بزنی؟!
چشمانش برق عجیبی گرفت و لحنی سرد و جدی به خود گرفت:
_ _ _درست حرف بزن، دخترهی بیادب!
دیگر خبری از لبخند تمسخرآمیزش نبود؛ الحال جدی شده بود.
اما من در مقابل اين حرف ها كم نميآوردم و بيشتر لبخند شيطنتآميزي روي لبم كاشتم و با طعنه گفتم:
_ _ _آشكار است، كي ادب ندارد، پسر كودن!
خشم و عصبانیت همچون سایهای تیره بر چهرهاش نشست. درست همان لحظه که لب باز کرد تا چیزی بگوید، صدای بلند کتابدار فضا را شکست:
_ _ _استاد یوسف، کتاب مورد نظرتان را پیدا کردید؟
با شنیدن واژهی «استاد»، انگار تمام هوا از ریههایم بیرون کشیده شد.
چشمانم از تعجب گرد شد و هاج و واج به کتابدار خیره ماندم.
وايي... خاك بر سرم شد!
یعنی این... همان استاد جدید است؟!
نهیرِ احمق! واقعاً نمیتوانی حتی چند دقیقه دهان وا ماندهات را بسته نگه داری؟!
چطور توانستی اینطور آبروریزی کنی، آنهم جلوی کسی که قرار است چند لحظه دیگر سر کلاسش بنشینی؟!
لب زیرینم را میان دندانهایم فشردم، انگار میخواستم با همین فشار، موج خجالت را درون خود خفه کنم.
من که هرقدر هم لجباز و شیطان بودم، هیچگاه در برابر استادانم گستاخی نکرده بودم.
و حالا... چه افتضاحی! آن هم با کسی مثل استاد ادبیات!
همان درسی که از آن بیشترین ضعف را دارم.
وای بر من... اگر نمرهام را کم کند، پدربزرگ بیدرنگ مرا زندهزنده دفن خواهد کرد!
جواب کتابدار را با صدایی آرام اما جدی داد، سپس نگاهی تند، عمیق و برنده به من انداخت؛ و بیآنکه کلمهای بر زبان بیاورد، از کنارم گذشت و از کتابخانه خارج شد.
در آن لحظه، با همان نگاه کوتاه، فهمیدم...
نه فقط کتاب ادبیات، که این ترم ادبیات زندگیام هم قرار است ورق بخورد.
آه برمن!
****
❤5🔥1🍓1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان: #حیات_عشق نويسنده: #بهشت_ماندگار قسمت: #اول شروع داستان دامن لباس عروسم را میان انگشتان لرزانم فشردم. قلبم، مثل گنجشکی در دام، بیوقفه میتپد. نفس عمیقی کشیدم و در ذهنم تکرار کردم: خب... آرام باش نهیر! تمام شد... …
مقابل درب ورودی کلاس ایستادم و پس از بارها کلنجار رفتن با خود، در را گشودم.
درس آغاز شده بود و من دیر کرده بودم، آن هم در کلاس همان استاد عبوس.
با دیدن من، چهرهاش ابتدا رنگ تعجب گرفت و سپس لبخند محوی بر لبانش نشست.
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند خجول زدهای گفتم:
_ _ _ اجازه هست... استاد؟
تاي ابرویش را بالا برد و با نگاهی گستاخانه پاسخ داد:
_ _ _ نخیر!
همانجا خشکم زد و تمام وجودم را حرص و خشم فرا گرفت.
لعنتی!
الحال چه خاکی بر سرم بریزم؟
وای بر من اگر امروز در اين مضمون حضور نداشته باشم!
باز هم صدای خشک و جدیاش در گوشم پیچید:
_ _ _نشنیدی چی گفتم؟ برو بیرون و در را نيز ببند.
لبخندش از روي لبانش محو شده بود، اما در عمق نگاهش چيزي شبيه به بازي ديده ميشد؛
انگار نهير شيطون و گستاخ، برايش جالب بود...
و من در دل، ناسزایی نثارش کردم و با چهرهای محزون و گرفته، آماده بستن در بودم که دوباره گفت:
_ _ _امروز میتوانی در کلاس بمانی، اما دفعه بعد دیگر نمیبخشم.
موجی از شادی سراپای وجودم را فرا گرفت و با شتاب وارد کلاس شدم، روی همان جای همیشگیام نشستم.
عبوس خان دوباره شروع به صحبت کرد:
_ _ _خب، من استاد جدید ادبیات، یوسف هستم.
یکی از دختران با خنده و ناز پرسید:
_ _ _استاد، شما تخلص ندارید؟
با لحنی خشک و جدی پاسخ داد:
_ _ _نخیر!
بیآنکه سخنی بیشتر بگوید، تدریس را آغاز کرد.
در همان حال، نگاهی دقیقتر به او انداختم؛
قدی بسيار بلند، پوستی بيش از حد سفید، موهای سیاه و موجدار، و چشمانی...
از انصاف نگذریم، چشمانش آبی و بسیار زیبا بود. از طرز لباس پوشیدنش پیدا بود که زیاد پولدار نیست.
با شنیدن نام «حیات عشق»، تمام حواسم را جمع کردم و به درس دادم.
کتاب را گشود و نخستین سطرش را خواند:
_ _ _عشق و حیات هر دو واژه هاي مشترك و پیچیدهاي اند.
حیات، نفسهای عشق است؛
عشقی که جان میبخشد به هر لحظهام.
بیعشق، حیات همچون باغ بیبهار،
سرد و خاموش است.
پس عشق را در دل بکار،
تا زندگی شکوفا شود.
و من بار دیگر در میان این سطرها غوطهور شدم.
گرچه به ادبیات علاقهای نداشتم،
اما آن جملات عاشقانه چنان قلبم را لرزاند
که دوباره به عشق در این دنیا ایمان آوردم.
در دل با خود اندیشیدم:
روزی خواهد رسید که کسی بیهیچ قید و شرطی مرا دوست بدارد؟
کسی که نام و نشان خانوادهام برایش مهم نباشد،
که ظاهر و باطنم را یکسان ببیند،
و بیهیچ دلیلی، تنها مرا بخواهد و دوست بدارد.
کسی که فقط من باشم برایش،
نه گذشتهام، نه قضاوتها، نه هراسها...
فقط من،
با همهی خاموشیها و طوفانهای درونم.
همین نهیر شیطون بلا را،
بیهیچ تغییر، بیهیچ قید و شرط،
با تمام خوبیها و بدیهایم،
عاشق باشد، بیهیچ چون و چرایی...
ادامه دارد...
درس آغاز شده بود و من دیر کرده بودم، آن هم در کلاس همان استاد عبوس.
با دیدن من، چهرهاش ابتدا رنگ تعجب گرفت و سپس لبخند محوی بر لبانش نشست.
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند خجول زدهای گفتم:
_ _ _ اجازه هست... استاد؟
تاي ابرویش را بالا برد و با نگاهی گستاخانه پاسخ داد:
_ _ _ نخیر!
همانجا خشکم زد و تمام وجودم را حرص و خشم فرا گرفت.
لعنتی!
الحال چه خاکی بر سرم بریزم؟
وای بر من اگر امروز در اين مضمون حضور نداشته باشم!
باز هم صدای خشک و جدیاش در گوشم پیچید:
_ _ _نشنیدی چی گفتم؟ برو بیرون و در را نيز ببند.
لبخندش از روي لبانش محو شده بود، اما در عمق نگاهش چيزي شبيه به بازي ديده ميشد؛
انگار نهير شيطون و گستاخ، برايش جالب بود...
و من در دل، ناسزایی نثارش کردم و با چهرهای محزون و گرفته، آماده بستن در بودم که دوباره گفت:
_ _ _امروز میتوانی در کلاس بمانی، اما دفعه بعد دیگر نمیبخشم.
موجی از شادی سراپای وجودم را فرا گرفت و با شتاب وارد کلاس شدم، روی همان جای همیشگیام نشستم.
عبوس خان دوباره شروع به صحبت کرد:
_ _ _خب، من استاد جدید ادبیات، یوسف هستم.
یکی از دختران با خنده و ناز پرسید:
_ _ _استاد، شما تخلص ندارید؟
با لحنی خشک و جدی پاسخ داد:
_ _ _نخیر!
بیآنکه سخنی بیشتر بگوید، تدریس را آغاز کرد.
در همان حال، نگاهی دقیقتر به او انداختم؛
قدی بسيار بلند، پوستی بيش از حد سفید، موهای سیاه و موجدار، و چشمانی...
از انصاف نگذریم، چشمانش آبی و بسیار زیبا بود. از طرز لباس پوشیدنش پیدا بود که زیاد پولدار نیست.
با شنیدن نام «حیات عشق»، تمام حواسم را جمع کردم و به درس دادم.
کتاب را گشود و نخستین سطرش را خواند:
_ _ _عشق و حیات هر دو واژه هاي مشترك و پیچیدهاي اند.
حیات، نفسهای عشق است؛
عشقی که جان میبخشد به هر لحظهام.
بیعشق، حیات همچون باغ بیبهار،
سرد و خاموش است.
پس عشق را در دل بکار،
تا زندگی شکوفا شود.
و من بار دیگر در میان این سطرها غوطهور شدم.
گرچه به ادبیات علاقهای نداشتم،
اما آن جملات عاشقانه چنان قلبم را لرزاند
که دوباره به عشق در این دنیا ایمان آوردم.
در دل با خود اندیشیدم:
روزی خواهد رسید که کسی بیهیچ قید و شرطی مرا دوست بدارد؟
کسی که نام و نشان خانوادهام برایش مهم نباشد،
که ظاهر و باطنم را یکسان ببیند،
و بیهیچ دلیلی، تنها مرا بخواهد و دوست بدارد.
کسی که فقط من باشم برایش،
نه گذشتهام، نه قضاوتها، نه هراسها...
فقط من،
با همهی خاموشیها و طوفانهای درونم.
همین نهیر شیطون بلا را،
بیهیچ تغییر، بیهیچ قید و شرط،
با تمام خوبیها و بدیهایم،
عاشق باشد، بیهیچ چون و چرایی...
ادامه دارد...
❤6🍓1
💯3
گفتم: «نرو»… نگاهم نکرد،
رفت و سکوت، تمام جهانم شد.
دستهایم پر از خواهش ماند،
لبهایم پر از حرفهایی که
هیچوقت گفته نشد.
دیوارها شنیدند،
اما آدمها نه...
پنجره باز بود،
اما آسمان بسته.
نه کسی برگشت،
نه خاطرهها رفتند.
ماندم
میان راهی بیانتها،
که نه آغازش من بودم
و نه پایانش بازگشت تو.
کاش فقط یکبار،
یکی از میان این همه روزهای بیلبخند
واقعی نمیبود.
#-صهراوی🕊
رفت و سکوت، تمام جهانم شد.
دستهایم پر از خواهش ماند،
لبهایم پر از حرفهایی که
هیچوقت گفته نشد.
دیوارها شنیدند،
اما آدمها نه...
پنجره باز بود،
اما آسمان بسته.
نه کسی برگشت،
نه خاطرهها رفتند.
ماندم
میان راهی بیانتها،
که نه آغازش من بودم
و نه پایانش بازگشت تو.
کاش فقط یکبار،
یکی از میان این همه روزهای بیلبخند
واقعی نمیبود.
#-صهراوی🕊
❤🔥2
گفتند: چرا اینگونه عاشق وطن شدهای؟
گفتم: چون پدرم آن را با غیرت، با افتخار، با خون دل به من آموخت.
#بصیره_ابراهیمخیل
گفتم: چون پدرم آن را با غیرت، با افتخار، با خون دل به من آموخت.
#بصیره_ابراهیمخیل
❤🔥5
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتند: چرا اینگونه عاشق وطن شدهای؟ گفتم: چون پدرم آن را با غیرت، با افتخار، با خون دل به من آموخت. #بصیره_ابراهیمخیل
چه زیبا گفته ..
این پدر بود برایم آموخت که چگونه عاشق وفادار به وطن باشم 🫠🇦🇫..
این پدر بود برایم آموخت که چگونه عاشق وفادار به وطن باشم 🫠🇦🇫..
🕊5
چـکـامـهـ زار 🌘📜
چه زیبا گفته .. این پدر بود برایم آموخت که چگونه عاشق وفادار به وطن باشم 🫠🇦🇫..
و اما زنان افغانستان همانند کابل
آواره اما استوار
کابل شاد آواره چون کوهی استوار …
حال زنان شان را شاید توانست با این جمله خلاصه کرد🇦🇫🌚🔥
#_صهراوی🕊
آواره اما استوار
کابل شاد آواره چون کوهی استوار …
حال زنان شان را شاید توانست با این جمله خلاصه کرد🇦🇫🌚🔥
#_صهراوی🕊
🔥3
🔥2
❤4🥰1💯1
Harf Chat
چي يك قلمي دارد اين بانو بهشت 🫠🫀 خواهشا بيشتر نشر كنيد
ممنون شما.
حتما، ازين ببعد كوشش ميكنم بيشتر نشر بسازم. ❤️💋
حتما، ازين ببعد كوشش ميكنم بيشتر نشر بسازم. ❤️💋
❤4🔥1🍓1
﴿وَعَسَىٰ رَبُّنَا أَن يُبْدِلَنَا خَيْرًا مِّنْهَا﴾ [القلم: ۳۲].
«امید است که پروردگارمان چیزی بهتر از آن را نصیبمان کند».
با این آیه، آتش حسرت همۀ اینها را خاموش سازید:
هر فرصتی که از دست دادید،
هر شغلی که از آن کنار گذاشته شدید،
هر کسی که دوستش داشتید و در میانهٔ راه رهایتان کرد،
و هر دوستی که فکر میکردید صادق و زیباست؛ اما در واقع گرگ درندهای در لباس میش بود!
آنچه را که خدا از شما گرفت، از روی حکمتی بود و آنچه را که برایتان باقی گذاشت، از سر رحمتی.
اگر حکمتش را فهمیدید، شکر کنید و اگر نفهمیدید، صبر داشته باشید!
همهٔ تقدیرهای خدا خیر است، اگرچه که در ظاهر دردآور باشد!
د. ادهم شرقاوی
خلیل الرحمن خباب
#پیامهایی_از_قرآن
«امید است که پروردگارمان چیزی بهتر از آن را نصیبمان کند».
با این آیه، آتش حسرت همۀ اینها را خاموش سازید:
هر فرصتی که از دست دادید،
هر شغلی که از آن کنار گذاشته شدید،
هر کسی که دوستش داشتید و در میانهٔ راه رهایتان کرد،
و هر دوستی که فکر میکردید صادق و زیباست؛ اما در واقع گرگ درندهای در لباس میش بود!
آنچه را که خدا از شما گرفت، از روی حکمتی بود و آنچه را که برایتان باقی گذاشت، از سر رحمتی.
اگر حکمتش را فهمیدید، شکر کنید و اگر نفهمیدید، صبر داشته باشید!
همهٔ تقدیرهای خدا خیر است، اگرچه که در ظاهر دردآور باشد!
د. ادهم شرقاوی
خلیل الرحمن خباب
#پیامهایی_از_قرآن
🔥2
زمانی که جوان بودم؛
فکر میکردم پول
مهمترین چیز در زندگی است،
الان که پیر شدم
مطمئنم همینطور است!
#اسکار_وایلد
پ.ن حق گفتند 😐
فکر میکردم پول
مهمترین چیز در زندگی است،
الان که پیر شدم
مطمئنم همینطور است!
#اسکار_وایلد
پ.ن حق گفتند 😐
😁2💯1😐1
به ابو حازم رحمه الله گفته شد: «ای ابو حازم، دارایی تو چقدر است؟» گفت: دارایی من دو چیز است و تا زمانی که آنها را دارم از فقر نمیترسم، گفتند : و آنها کداماند؟ گفت: «یقین من به خداوند و ناامیدی از آنچه که در دست مردم است»
❤3
Forwarded from Harf Chat
بینی عمل کرده . لب های پروتز . موهای رنگ شده . صورت لیفت شده . اندامی که با لباس های باز و نازک به نمایش گذاشته شده و طرز صحبتی که اصلا شایسته تو نیست...
دخترم ...
حیف تو نیست...
چرا نمی گذاری کسی عاشق طرز فکر تو شود...
عاشق اخلاق و طرز نگاه تو به جامعه...
عاشق مهربانی و صداقت تو...
عاشق شخصیت تو، هنر تو و دانش تو ...
چرا خودت را عروسکی در دستان بقیه نشان دادی و خود را چون کالایی بی ارزش معرفی کردی ...؟
اگر هم هزاران افغانی برای به دست آوردنت خرج کنند باز هم بی ارزش شده ای...
ارزش هیچ انسانی با پول اندازه گیری نمی شود ...
تو لایق چشمهای هرزه نیستی....
لیاقت تو گنج درون توست که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست...
بینی عمل کرده . لب های پروتز . موهای رنگ شده . صورت لیفت شده . اندامی که با لباس های باز و نازک به نمایش گذاشته شده و طرز صحبتی که اصلا شایسته تو نیست...
دخترم ...
حیف تو نیست...
چرا نمی گذاری کسی عاشق طرز فکر تو شود...
عاشق اخلاق و طرز نگاه تو به جامعه...
عاشق مهربانی و صداقت تو...
عاشق شخصیت تو، هنر تو و دانش تو ...
چرا خودت را عروسکی در دستان بقیه نشان دادی و خود را چون کالایی بی ارزش معرفی کردی ...؟
اگر هم هزاران افغانی برای به دست آوردنت خرج کنند باز هم بی ارزش شده ای...
ارزش هیچ انسانی با پول اندازه گیری نمی شود ...
تو لایق چشمهای هرزه نیستی....
لیاقت تو گنج درون توست که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست...
🔥3❤🔥1