Forwarded from Harf Chat
سلام دوشيزه سادات عزيز
بانوي نويسنده كه تازه در كانال تان عضو شدن كي هستند؟
ميشه در مورد شان كمي بگوييد
و در مورد رمان هايشان🫠❤️
سلام دوشيزه سادات عزيز
بانوي نويسنده كه تازه در كانال تان عضو شدن كي هستند؟
ميشه در مورد شان كمي بگوييد
و در مورد رمان هايشان🫠❤️
❤3
Harf Chat
سلام دوشيزه سادات عزيز بانوي نويسنده كه تازه در كانال تان عضو شدن كي هستند؟ ميشه در مورد شان كمي بگوييد و در مورد رمان هايشان🫠❤️
وعليكم السلام.
ایشان بانو بهشته عزیز هستند.
و از قبل در کانال بودند از زمانیکه رمان أميرة القلب نشر میشد به نظرم .
اینکه کی هستند و در مورد رمان های شان
را واگذار میکنم به خودشان تا یک معرفی کنند اینطوری بهتر است .
ولی تا جاییکه میدانم نویسنده خیلی خوبی هستند و انشاءالله موفق و پویا بمانند.
خواهان موفقیت های بیشتر شان هستم 💜و این رمان به سبب اینکه خواسته بودن تا در اينجا نشر شود خودم از بانو بهشته خواستم تا نشر کنند.
انشاءالله که مورد پسند تان قرار گیرد.🙃
انشاءالله که مورد پسند تان قرار گیرد.🙃
❤3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
وعليكم السلام. ایشان بانو بهشته عزیز هستند. و از قبل در کانال بودند از زمانیکه رمان أميرة القلب نشر میشد به نظرم . اینکه کی هستند و در مورد رمان های شان را واگذار میکنم به خودشان تا یک معرفی کنند اینطوری بهتر است . ولی تا جاییکه میدانم نویسنده خیلی خوبی…
سپاس عزيزم❤️
و همچنین براي خودت نيز ميخواهم هميشه مؤفق و سربلند بماني.
در مورد رمان هايم بگويم كه تا هنوز، سه رمان منتشر ساختيم.
و... دیگه چي بگم 😐😁☹️
و همچنین براي خودت نيز ميخواهم هميشه مؤفق و سربلند بماني.
در مورد رمان هايم بگويم كه تا هنوز، سه رمان منتشر ساختيم.
و... دیگه چي بگم 😐😁☹️
❤4😁2🙈1
در عید بیشتر از اینکه مهمان در سالن بیبینم برادر هایم را میبینم که مهمانی آمدند و از خود به شکل عالی پذیرایی میکنند!😐
این چی سُر است؟!😕
😁7
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در عید بیشتر از اینکه مهمان در سالن بیبینم برادر هایم را میبینم که مهمانی آمدند و از خود به شکل عالی پذیرایی میکنند!😐 این چی سُر است؟!😕
هر بار پیش از عید با خود میگم هر جا عید گشتک رفتی طرف سمیان حتی نگاه چپ هم نینداز !
فقط بادام پسته...
بخور.
اما در روز عید سمیان را طرف خود میگیرم بس خلاص🤦♀
باکاجو 🤭
فقط بادام پسته...
بخور.
اما در روز عید سمیان را طرف خود میگیرم بس خلاص🤦♀
با
😁4
و مدام با خودم
اینگونه می گویم
آسان ساخته نشدی
که به راحتی ویران شوی..!
اینگونه می گویم
آسان ساخته نشدی
که به راحتی ویران شوی..!
🌚4
شاید ظاهراً میخندیدم یا بازی میکردم؛ ولی در باطن، کمترین زخمزبان یا کوچکترین پیشآمد ناگوار و بیهوده، ساعتهای دراز، فکر مرا به خود مشغول میداشت و خودم، خودم را میخوردم. اصلاً مردهشور این طبیعت مرا ببرد!
صادق هدایت، زنده به گور
🔥3
مولانا از شمس پرسید:
چگونه دوست شفیق بیابم؟
شمس پاسخ داد:
با خود چنان باش که وقتی آیینه را مقابلت گرفتی، نیازی به دوست نبینی.✨
چگونه دوست شفیق بیابم؟
شمس پاسخ داد:
با خود چنان باش که وقتی آیینه را مقابلت گرفتی، نیازی به دوست نبینی.✨
❤🔥2
از ابوهریره (رضی الله عنه) روایت شده است.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«هیچ خستگی، بیماری، نگرانی، غم، آسیب و رنجی به مسلمان نمیرسد، حتی خاری که به پایش فرو میرود، مگر اینکه خداوند به واسطه آن گناهانش را میبخشد.»
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«هیچ خستگی، بیماری، نگرانی، غم، آسیب و رنجی به مسلمان نمیرسد، حتی خاری که به پایش فرو میرود، مگر اینکه خداوند به واسطه آن گناهانش را میبخشد.»
🔥3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
اگر پست های من را دوست داری هم خودت خوشگلی هم سلیقت خوبه
اگرم نیستین خیر باشد
خودم هستم کفایت میکند !👩🦯
خودم هستم کفایت میکند !👩🦯
😁4🤔1
یک زن تا وقتی که شوهر پیدا کند نگرانِ آینده است!
ولی،
یک مرد وقتی زن بگیرد نگرانِ آینده می شود....
مرد...💔
کاپی
ولی،
یک مرد وقتی زن بگیرد نگرانِ آینده می شود....
مرد...💔
کاپی
🔥6😐3😁2💊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان: #حیات_عشق نويسنده: #بهشت_ماندگار قسمت: #اول شروع داستان دامن لباس عروسم را میان انگشتان لرزانم فشردم. قلبم، مثل گنجشکی در دام، بیوقفه میتپد. نفس عمیقی کشیدم و در ذهنم تکرار کردم: خب... آرام باش نهیر! تمام شد... …
رمان: #حیات_عشق
نویسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: #دوم
با شنیدن اسم «ادبیات»، آهی عمیق از سینهام بیرون آمد.
نه از آن جهت که از ادبیات بیزار باشم، نه...
فقط هیچ وقت نتوانسته بودم از آن، شور و هیجان بگیرم؛
شاید چون دنیایم چیز دیگری میطلبید، یا شاید... چون هنوز با آن آشتی نکرده بودم.
کلافه از روی صندلی بلند شدم، نگاهی کوتاه به چهرهی خندان دوستانم انداختم و گفتم:
_ _ _ پس من بروم کتاب ادبیات بردارم.
هردو با تکان مختصر سری، حرفم را تأیید کردند،
و من با قدمهایی آرام، به سمت كتابخانه رفتم؛
وارد كتابخانه شدم و با نگاه دقيق روي قفسهها، كتاب ادبيات را برداشتم.
در همان لحظه نگاهم به كتاب دیگري خورد.
کتابی با جلدی خیرهکننده که در نگاه اول نظرم را جلب کرد.
دختری خیالپرداز و کتابخوان بودم؛
بیش از حد درس میخواندم، اما در کنار آن رمانها و داستانهای خیالانگیز هم میخواندم.
دستم را به سوی کتاب دراز کردم؛
نام زیبایی داشت:
«حیات عشق...»
تا خواستم کتاب را از روی قفسه بردارم، دستی دیگر به سوی آن دراز شد و پیش از من، کتاب را برداشت.
متعجب و کمی خشمگین به صاحب دست نگاه کردم.
در کمال تعجب و ناباوری، کسی که کتاب را پیش از من برداشت، پسری بود.
با ابروهای بالا رفته و نگاهی پر از تعجب، دستش را دنبال کتاب دیدم.
تمام تمرکزش روی کتاب بود، بیآنکه متوجه حضور من شود.
انگار نگاه خیرهام را احساس کرد؛ سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد.
وای...
عجب چشمانی داشت...
آبی، همانند اقیانوسی که عمقش پر از رمز و راز است،
و آرامشی بیپایان در دل خود دارد.
این اولین بارم بود که اینقدر نزدیک به پسری ایستاده بودم و چشم در چشمش نگاه میکردم.
قلبم تندتر میزد و دستهایم بیاختیار کمی لرزیدند،
اما نخواستم ترس را نشان دهم.
نگاهم را جدي كردم و با لحن خشمآلود گفتم:
_ _ _اول من كتاب را ديده بودم!
گوشه لبش با نرمی به لبخندی کشیده شد و آرام پاسخ داد:
_ _ _اما اول من برداشتم.
پوزخندی پر از خشم زدم.
با خودم فکر کردم،
چه خیال کرده بود؟
میخواست بتواند مقابل نهیر و لجبازیهایش دوام بیاورد؟
اما سخت در اشتباه بود!
من لجبازتر و جسورتر از آن بودم که به این سادگیها کوتاه بیایم.
دست به سینه مقابلش ایستادم و با لبخندی آمیخته به تمسخر گفتم:
_ _ _غلط کردی، پسر بچهی نادان! کتاب را همین حالا به من بده!
او نیز لبخندی پر از تمسخر زد و با لحن آمیخته به طنز گفت:
_ _ _پسر بچه؟
نگاهی به قامت و هیكل من انداخت و با نیشخندی گفت:
_ _ _معلوم است که هنوز کودک هستی و یاد نگرفتهای چطور باید با بزرگترها حرف بزنی!
درونم از خشم شعلهور شد و با لحن سرشار از تحدی گفتم:
_ _ _برو بابا!
تو اصلاً کی هستی که بخوای با من اینطور حرف بزنی؟!
چشمانش برق عجیبی گرفت و لحنی سرد و جدی به خود گرفت:
_ _ _درست حرف بزن، دخترهی بیادب!
دیگر خبری از لبخند تمسخرآمیزش نبود؛ الحال جدی شده بود.
اما من در مقابل اين حرف ها كم نميآوردم و بيشتر لبخند شيطنتآميزي روي لبم كاشتم و با طعنه گفتم:
_ _ _آشكار است، كي ادب ندارد، پسر كودن!
خشم و عصبانیت همچون سایهای تیره بر چهرهاش نشست. درست همان لحظه که لب باز کرد تا چیزی بگوید، صدای بلند کتابدار فضا را شکست:
_ _ _استاد یوسف، کتاب مورد نظرتان را پیدا کردید؟
با شنیدن واژهی «استاد»، انگار تمام هوا از ریههایم بیرون کشیده شد.
چشمانم از تعجب گرد شد و هاج و واج به کتابدار خیره ماندم.
وايي... خاك بر سرم شد!
یعنی این... همان استاد جدید است؟!
نهیرِ احمق! واقعاً نمیتوانی حتی چند دقیقه دهان وا ماندهات را بسته نگه داری؟!
چطور توانستی اینطور آبروریزی کنی، آنهم جلوی کسی که قرار است چند لحظه دیگر سر کلاسش بنشینی؟!
لب زیرینم را میان دندانهایم فشردم، انگار میخواستم با همین فشار، موج خجالت را درون خود خفه کنم.
من که هرقدر هم لجباز و شیطان بودم، هیچگاه در برابر استادانم گستاخی نکرده بودم.
و حالا... چه افتضاحی! آن هم با کسی مثل استاد ادبیات!
همان درسی که از آن بیشترین ضعف را دارم.
وای بر من... اگر نمرهام را کم کند، پدربزرگ بیدرنگ مرا زندهزنده دفن خواهد کرد!
جواب کتابدار را با صدایی آرام اما جدی داد، سپس نگاهی تند، عمیق و برنده به من انداخت؛ و بیآنکه کلمهای بر زبان بیاورد، از کنارم گذشت و از کتابخانه خارج شد.
در آن لحظه، با همان نگاه کوتاه، فهمیدم...
نه فقط کتاب ادبیات، که این ترم ادبیات زندگیام هم قرار است ورق بخورد.
آه برمن!
****
نویسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: #دوم
با شنیدن اسم «ادبیات»، آهی عمیق از سینهام بیرون آمد.
نه از آن جهت که از ادبیات بیزار باشم، نه...
فقط هیچ وقت نتوانسته بودم از آن، شور و هیجان بگیرم؛
شاید چون دنیایم چیز دیگری میطلبید، یا شاید... چون هنوز با آن آشتی نکرده بودم.
کلافه از روی صندلی بلند شدم، نگاهی کوتاه به چهرهی خندان دوستانم انداختم و گفتم:
_ _ _ پس من بروم کتاب ادبیات بردارم.
هردو با تکان مختصر سری، حرفم را تأیید کردند،
و من با قدمهایی آرام، به سمت كتابخانه رفتم؛
وارد كتابخانه شدم و با نگاه دقيق روي قفسهها، كتاب ادبيات را برداشتم.
در همان لحظه نگاهم به كتاب دیگري خورد.
کتابی با جلدی خیرهکننده که در نگاه اول نظرم را جلب کرد.
دختری خیالپرداز و کتابخوان بودم؛
بیش از حد درس میخواندم، اما در کنار آن رمانها و داستانهای خیالانگیز هم میخواندم.
دستم را به سوی کتاب دراز کردم؛
نام زیبایی داشت:
«حیات عشق...»
تا خواستم کتاب را از روی قفسه بردارم، دستی دیگر به سوی آن دراز شد و پیش از من، کتاب را برداشت.
متعجب و کمی خشمگین به صاحب دست نگاه کردم.
در کمال تعجب و ناباوری، کسی که کتاب را پیش از من برداشت، پسری بود.
با ابروهای بالا رفته و نگاهی پر از تعجب، دستش را دنبال کتاب دیدم.
تمام تمرکزش روی کتاب بود، بیآنکه متوجه حضور من شود.
انگار نگاه خیرهام را احساس کرد؛ سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد.
وای...
عجب چشمانی داشت...
آبی، همانند اقیانوسی که عمقش پر از رمز و راز است،
و آرامشی بیپایان در دل خود دارد.
این اولین بارم بود که اینقدر نزدیک به پسری ایستاده بودم و چشم در چشمش نگاه میکردم.
قلبم تندتر میزد و دستهایم بیاختیار کمی لرزیدند،
اما نخواستم ترس را نشان دهم.
نگاهم را جدي كردم و با لحن خشمآلود گفتم:
_ _ _اول من كتاب را ديده بودم!
گوشه لبش با نرمی به لبخندی کشیده شد و آرام پاسخ داد:
_ _ _اما اول من برداشتم.
پوزخندی پر از خشم زدم.
با خودم فکر کردم،
چه خیال کرده بود؟
میخواست بتواند مقابل نهیر و لجبازیهایش دوام بیاورد؟
اما سخت در اشتباه بود!
من لجبازتر و جسورتر از آن بودم که به این سادگیها کوتاه بیایم.
دست به سینه مقابلش ایستادم و با لبخندی آمیخته به تمسخر گفتم:
_ _ _غلط کردی، پسر بچهی نادان! کتاب را همین حالا به من بده!
او نیز لبخندی پر از تمسخر زد و با لحن آمیخته به طنز گفت:
_ _ _پسر بچه؟
نگاهی به قامت و هیكل من انداخت و با نیشخندی گفت:
_ _ _معلوم است که هنوز کودک هستی و یاد نگرفتهای چطور باید با بزرگترها حرف بزنی!
درونم از خشم شعلهور شد و با لحن سرشار از تحدی گفتم:
_ _ _برو بابا!
تو اصلاً کی هستی که بخوای با من اینطور حرف بزنی؟!
چشمانش برق عجیبی گرفت و لحنی سرد و جدی به خود گرفت:
_ _ _درست حرف بزن، دخترهی بیادب!
دیگر خبری از لبخند تمسخرآمیزش نبود؛ الحال جدی شده بود.
اما من در مقابل اين حرف ها كم نميآوردم و بيشتر لبخند شيطنتآميزي روي لبم كاشتم و با طعنه گفتم:
_ _ _آشكار است، كي ادب ندارد، پسر كودن!
خشم و عصبانیت همچون سایهای تیره بر چهرهاش نشست. درست همان لحظه که لب باز کرد تا چیزی بگوید، صدای بلند کتابدار فضا را شکست:
_ _ _استاد یوسف، کتاب مورد نظرتان را پیدا کردید؟
با شنیدن واژهی «استاد»، انگار تمام هوا از ریههایم بیرون کشیده شد.
چشمانم از تعجب گرد شد و هاج و واج به کتابدار خیره ماندم.
وايي... خاك بر سرم شد!
یعنی این... همان استاد جدید است؟!
نهیرِ احمق! واقعاً نمیتوانی حتی چند دقیقه دهان وا ماندهات را بسته نگه داری؟!
چطور توانستی اینطور آبروریزی کنی، آنهم جلوی کسی که قرار است چند لحظه دیگر سر کلاسش بنشینی؟!
لب زیرینم را میان دندانهایم فشردم، انگار میخواستم با همین فشار، موج خجالت را درون خود خفه کنم.
من که هرقدر هم لجباز و شیطان بودم، هیچگاه در برابر استادانم گستاخی نکرده بودم.
و حالا... چه افتضاحی! آن هم با کسی مثل استاد ادبیات!
همان درسی که از آن بیشترین ضعف را دارم.
وای بر من... اگر نمرهام را کم کند، پدربزرگ بیدرنگ مرا زندهزنده دفن خواهد کرد!
جواب کتابدار را با صدایی آرام اما جدی داد، سپس نگاهی تند، عمیق و برنده به من انداخت؛ و بیآنکه کلمهای بر زبان بیاورد، از کنارم گذشت و از کتابخانه خارج شد.
در آن لحظه، با همان نگاه کوتاه، فهمیدم...
نه فقط کتاب ادبیات، که این ترم ادبیات زندگیام هم قرار است ورق بخورد.
آه برمن!
****
❤5🔥1🍓1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان: #حیات_عشق نويسنده: #بهشت_ماندگار قسمت: #اول شروع داستان دامن لباس عروسم را میان انگشتان لرزانم فشردم. قلبم، مثل گنجشکی در دام، بیوقفه میتپد. نفس عمیقی کشیدم و در ذهنم تکرار کردم: خب... آرام باش نهیر! تمام شد... …
مقابل درب ورودی کلاس ایستادم و پس از بارها کلنجار رفتن با خود، در را گشودم.
درس آغاز شده بود و من دیر کرده بودم، آن هم در کلاس همان استاد عبوس.
با دیدن من، چهرهاش ابتدا رنگ تعجب گرفت و سپس لبخند محوی بر لبانش نشست.
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند خجول زدهای گفتم:
_ _ _ اجازه هست... استاد؟
تاي ابرویش را بالا برد و با نگاهی گستاخانه پاسخ داد:
_ _ _ نخیر!
همانجا خشکم زد و تمام وجودم را حرص و خشم فرا گرفت.
لعنتی!
الحال چه خاکی بر سرم بریزم؟
وای بر من اگر امروز در اين مضمون حضور نداشته باشم!
باز هم صدای خشک و جدیاش در گوشم پیچید:
_ _ _نشنیدی چی گفتم؟ برو بیرون و در را نيز ببند.
لبخندش از روي لبانش محو شده بود، اما در عمق نگاهش چيزي شبيه به بازي ديده ميشد؛
انگار نهير شيطون و گستاخ، برايش جالب بود...
و من در دل، ناسزایی نثارش کردم و با چهرهای محزون و گرفته، آماده بستن در بودم که دوباره گفت:
_ _ _امروز میتوانی در کلاس بمانی، اما دفعه بعد دیگر نمیبخشم.
موجی از شادی سراپای وجودم را فرا گرفت و با شتاب وارد کلاس شدم، روی همان جای همیشگیام نشستم.
عبوس خان دوباره شروع به صحبت کرد:
_ _ _خب، من استاد جدید ادبیات، یوسف هستم.
یکی از دختران با خنده و ناز پرسید:
_ _ _استاد، شما تخلص ندارید؟
با لحنی خشک و جدی پاسخ داد:
_ _ _نخیر!
بیآنکه سخنی بیشتر بگوید، تدریس را آغاز کرد.
در همان حال، نگاهی دقیقتر به او انداختم؛
قدی بسيار بلند، پوستی بيش از حد سفید، موهای سیاه و موجدار، و چشمانی...
از انصاف نگذریم، چشمانش آبی و بسیار زیبا بود. از طرز لباس پوشیدنش پیدا بود که زیاد پولدار نیست.
با شنیدن نام «حیات عشق»، تمام حواسم را جمع کردم و به درس دادم.
کتاب را گشود و نخستین سطرش را خواند:
_ _ _عشق و حیات هر دو واژه هاي مشترك و پیچیدهاي اند.
حیات، نفسهای عشق است؛
عشقی که جان میبخشد به هر لحظهام.
بیعشق، حیات همچون باغ بیبهار،
سرد و خاموش است.
پس عشق را در دل بکار،
تا زندگی شکوفا شود.
و من بار دیگر در میان این سطرها غوطهور شدم.
گرچه به ادبیات علاقهای نداشتم،
اما آن جملات عاشقانه چنان قلبم را لرزاند
که دوباره به عشق در این دنیا ایمان آوردم.
در دل با خود اندیشیدم:
روزی خواهد رسید که کسی بیهیچ قید و شرطی مرا دوست بدارد؟
کسی که نام و نشان خانوادهام برایش مهم نباشد،
که ظاهر و باطنم را یکسان ببیند،
و بیهیچ دلیلی، تنها مرا بخواهد و دوست بدارد.
کسی که فقط من باشم برایش،
نه گذشتهام، نه قضاوتها، نه هراسها...
فقط من،
با همهی خاموشیها و طوفانهای درونم.
همین نهیر شیطون بلا را،
بیهیچ تغییر، بیهیچ قید و شرط،
با تمام خوبیها و بدیهایم،
عاشق باشد، بیهیچ چون و چرایی...
ادامه دارد...
درس آغاز شده بود و من دیر کرده بودم، آن هم در کلاس همان استاد عبوس.
با دیدن من، چهرهاش ابتدا رنگ تعجب گرفت و سپس لبخند محوی بر لبانش نشست.
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند خجول زدهای گفتم:
_ _ _ اجازه هست... استاد؟
تاي ابرویش را بالا برد و با نگاهی گستاخانه پاسخ داد:
_ _ _ نخیر!
همانجا خشکم زد و تمام وجودم را حرص و خشم فرا گرفت.
لعنتی!
الحال چه خاکی بر سرم بریزم؟
وای بر من اگر امروز در اين مضمون حضور نداشته باشم!
باز هم صدای خشک و جدیاش در گوشم پیچید:
_ _ _نشنیدی چی گفتم؟ برو بیرون و در را نيز ببند.
لبخندش از روي لبانش محو شده بود، اما در عمق نگاهش چيزي شبيه به بازي ديده ميشد؛
انگار نهير شيطون و گستاخ، برايش جالب بود...
و من در دل، ناسزایی نثارش کردم و با چهرهای محزون و گرفته، آماده بستن در بودم که دوباره گفت:
_ _ _امروز میتوانی در کلاس بمانی، اما دفعه بعد دیگر نمیبخشم.
موجی از شادی سراپای وجودم را فرا گرفت و با شتاب وارد کلاس شدم، روی همان جای همیشگیام نشستم.
عبوس خان دوباره شروع به صحبت کرد:
_ _ _خب، من استاد جدید ادبیات، یوسف هستم.
یکی از دختران با خنده و ناز پرسید:
_ _ _استاد، شما تخلص ندارید؟
با لحنی خشک و جدی پاسخ داد:
_ _ _نخیر!
بیآنکه سخنی بیشتر بگوید، تدریس را آغاز کرد.
در همان حال، نگاهی دقیقتر به او انداختم؛
قدی بسيار بلند، پوستی بيش از حد سفید، موهای سیاه و موجدار، و چشمانی...
از انصاف نگذریم، چشمانش آبی و بسیار زیبا بود. از طرز لباس پوشیدنش پیدا بود که زیاد پولدار نیست.
با شنیدن نام «حیات عشق»، تمام حواسم را جمع کردم و به درس دادم.
کتاب را گشود و نخستین سطرش را خواند:
_ _ _عشق و حیات هر دو واژه هاي مشترك و پیچیدهاي اند.
حیات، نفسهای عشق است؛
عشقی که جان میبخشد به هر لحظهام.
بیعشق، حیات همچون باغ بیبهار،
سرد و خاموش است.
پس عشق را در دل بکار،
تا زندگی شکوفا شود.
و من بار دیگر در میان این سطرها غوطهور شدم.
گرچه به ادبیات علاقهای نداشتم،
اما آن جملات عاشقانه چنان قلبم را لرزاند
که دوباره به عشق در این دنیا ایمان آوردم.
در دل با خود اندیشیدم:
روزی خواهد رسید که کسی بیهیچ قید و شرطی مرا دوست بدارد؟
کسی که نام و نشان خانوادهام برایش مهم نباشد،
که ظاهر و باطنم را یکسان ببیند،
و بیهیچ دلیلی، تنها مرا بخواهد و دوست بدارد.
کسی که فقط من باشم برایش،
نه گذشتهام، نه قضاوتها، نه هراسها...
فقط من،
با همهی خاموشیها و طوفانهای درونم.
همین نهیر شیطون بلا را،
بیهیچ تغییر، بیهیچ قید و شرط،
با تمام خوبیها و بدیهایم،
عاشق باشد، بیهیچ چون و چرایی...
ادامه دارد...
❤6🍓1