الهم صلی علی محمد و آل محمد 🤍
درود بر منجی بشریت حضرت محمد مصطفی (ص)
درود بر منجی بشریت حضرت محمد مصطفی (ص)
❤5
*ديوانه و دلبسته کانال خودت باش* 🤭
*سرگرم خودت عاشق گفتار خودت باش😇:*
*ادمین کسی باش که ادمین تو باشد 😌:*
*اینگونه اگر نیست سر تیم خودت باش😀:*
*یک لحظه نخور حسرت ممبر که نداری 😫:*
*راضی به همین چند نفر اعضاء خودت باش🙂:*
*صد سال اگر فعالیت کنی گذرانی 🚶🏻♀️:*
*پس شاکر هر متن و هر داستان خودت باش*
*سرگرم خودت عاشق گفتار خودت باش😇:*
*ادمین کسی باش که ادمین تو باشد 😌:*
*اینگونه اگر نیست سر تیم خودت باش😀:*
*یک لحظه نخور حسرت ممبر که نداری 😫:*
*راضی به همین چند نفر اعضاء خودت باش🙂:*
*صد سال اگر فعالیت کنی گذرانی 🚶🏻♀️:*
*پس شاکر هر متن و هر داستان خودت باش*
😁4❤1
هیچ یک از ما نمی دانیم چه اتفاق و چه حادثه یی در چه زمانی با چه کسی در زندهگی مان رخ میدهد!
بعضی ها شاید فکر کنند که همه اتفاقات و حادثات در زندهگی یک تصادف است...
بی خبر از اینکه همه اینها تقدیری است از سوی الله متعال و ما هیچ یک نمیدانیم که چه تقدیری را برایمان رقم زده است.
در شهری که سنت و مدرنیته در هم تنیدهاند، دختری محجبه با ایمانی عمیق و پسری آزاداندیش به شکل تصادفی به یکدیگر برمیخورند. دختر، با حجابی که نماد ارزشها و اعتقادات خانوادگیاش است، در دنیای پر از احترام به سنتها زندگی میکند. پسر، با روحیهای آزاد و سبک زندگی مدرن، به دنبال تجربههای جدید و رهایی از قیودات گذشته است. عشق میان این دو نفر آغاز میشود، اما به تدریج، عشق دختر به ارزشهای دینی و اخلاقیاش پسر را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. پسر، که ابتدا بیاعتنا به این قیودات بود، به مرور زمان و با تأثیرات عمیق عشق، به فردی با ایمان و پایبند به اصول دینی تبدیل میشود. آیا این تحول درونی میتواند عشقی ماندگار و پیوندی عمیق میان آنها ایجاد کند؟
#دوشیزه_سادات
بعضی ها شاید فکر کنند که همه اتفاقات و حادثات در زندهگی یک تصادف است...
بی خبر از اینکه همه اینها تقدیری است از سوی الله متعال و ما هیچ یک نمیدانیم که چه تقدیری را برایمان رقم زده است.
در شهری که سنت و مدرنیته در هم تنیدهاند، دختری محجبه با ایمانی عمیق و پسری آزاداندیش به شکل تصادفی به یکدیگر برمیخورند. دختر، با حجابی که نماد ارزشها و اعتقادات خانوادگیاش است، در دنیای پر از احترام به سنتها زندگی میکند. پسر، با روحیهای آزاد و سبک زندگی مدرن، به دنبال تجربههای جدید و رهایی از قیودات گذشته است. عشق میان این دو نفر آغاز میشود، اما به تدریج، عشق دختر به ارزشهای دینی و اخلاقیاش پسر را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. پسر، که ابتدا بیاعتنا به این قیودات بود، به مرور زمان و با تأثیرات عمیق عشق، به فردی با ایمان و پایبند به اصول دینی تبدیل میشود. آیا این تحول درونی میتواند عشقی ماندگار و پیوندی عمیق میان آنها ایجاد کند؟
#دوشیزه_سادات
❤3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
هیچ یک از ما نمی دانیم چه اتفاق و چه حادثه یی در چه زمانی با چه کسی در زندهگی مان رخ میدهد! بعضی ها شاید فکر کنند که همه اتفاقات و حادثات در زندهگی یک تصادف است... بی خبر از اینکه همه اینها تقدیری است از سوی الله متعال و ما هیچ یک نمیدانیم که چه تقدیری…
رمان داریم☺️
انشاءالله از فردا شب به نشر میرسانم
ساعت ۱۰
انشاءالله از فردا شب به نشر میرسانم
ساعت ۱۰
الان وضعیت جامعه طوری شده ک اگه استوری نکنی فک میکنن
نخوردی، نداری، ندیدی !
نخوردی، نداری، ندیدی !
💯9💔1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
Photo
رمان #أميرة القلب (شهبانوی قلب): به معنای محبوب دل.
نویسنده #دوشیزه_سادات
قسمت #اول
ناشر #دوشیزه_سادات
(به لهجه تاجکی)
خورشید، ای خورشید… خورشید تابان، برخیز، دیگر برخیز، که ساعت ۱۲ روز است.
_ امممم می خیزم اینه یک پنج دقیقه دیگه بگذارین ام
_ عایشه: نمی خیزی از چه وقت است که پنج دقیقه پنج دقیقه گفته میری هیچ تکميل نمیشود این پنج دقیقه تو؟
_ آه خیستم اینه بیدار استم خیره انقدر جيغ نزنین.
اوففف با این لهجه تاجکیت دیگر عایشه اینه دیدین بیدار شدم لطفاً دگه از این لحجه استفاده نکنيد.
_ هله برخیز که چنان بزنمت خواب هم همینقدر دگه او هم در این رمضان برخیز هله دیگر اینکه خوب میکنم با همین لهجه و اسمبیدار کردن تو کیف میدهد.
_ آه امان از دست ات
به چشم اینه بیدار شدم.
_ با صدای دلنشین عایشه جان
از خواب بیدار شدم که البته هر روز رخصتیم با همین صدا بیدار میشوم.
َ_واقعاً شما مردم اصلا به عشق احترام ندارید همیشه سعی میکنید تا مرا از عشقم(خواب) و او را از من جدا بسازید!
_مريم: درد ما مشترک است خواهرم غصه نخور که لاغر می شوی. حالا هم با اجازه گک ات من میروم پایین و شما را با این عالم پُشتی ( بالشت) و لحاف و کمپل تنها ی تنها می گذارم.
_ چی میگی لک لک جان!
من چرا جمع کنم؟ تو هم باید کنی.
_ مريم: نُچ نُچ نُچ خواهرم اول اینکه روزه داری نباید اینطور سخن هارا به زبان آوری دوم خودت آخر از همه از خواب بیدار شدی پس این به معنی چی است؟
_ اووففف واقعاً بسیار ظالم مردم استین نمیبخشم تان.
_ مريم: ساری بیب منم پایین کار دارم وگرنه کمک ات میکردم. پس موفق باشی گل خواهر.
با اعصبانیت گفتم
مريم زود نمیری؟
_ اینه رفتم وی.
خیستم که جا ها را به منی بیچاره گذاشتند و خواهران محترمم وقت پایین رفتند.جا های خواب را جمع کردم البته در اتاق ما دخترا هر شخصی که نا وقت از همه از خواب بیدار شد باید جای خواب دیگران را هم جمع کند قانون است دیگر و منم بخاطر خواب زیادم همیشه مجبور استم تا این کار را انجام بدهم. ولی خب دروغ چرا واقعاً ارزش چند دقیقه بیشتر خوابیدن را دارد. خوب بلاخره جا هاره جمع کردم البته بعد از خیلی سختی و مشقت.
به طرف پایین حرکت کردم در آیینه دهلیز خانه، یک نگاهی به خود انداختم دیدم که موهایم پریشان در سر و رویم افتاده است همینطور که محو تماشای خود بودم زیر زبان گفتم: آخر یکی چطور میتواند بعد از خواب هم انقدر مقبول باشد.
که یک صدای مزاحم نیز آمد... _ مریم: جان جان اعتماد به سقف ات تو حلقم دختر حاجی.
گفتم: توبه استغفرالله.
این حرف ها چه است که تومیگی؟
دیگر اینکه، عزیز من مگر دروغ میگم تو یک بار دقیق نگاه کن به طرف چهره ام موهای بلند درازم با چتری که جدیداً قیچی کردیم و کم کم تونی تونی شده جلد سفید با گونه های سرخ، لب های که بدون کدام لوازم آرایشی بعضی وقت سرخ و بعضی وقت هم گلابی گک است می خواهی دیگر هم بگم برایت یا کفايت میکند؟
_ نی بس بس مره تیر.
_ ههههههه تا تو باشی اینطور گپ ها را بگی.
_ مگم یک چیز را فراموش کردی که بگی.
_چی را؟
_ معلوليت ات یادت رفت که بیان اش کنی.
_ او چی است دیگه؟
_ معلولیت که در کومه طرف چپ ات داری.
_ بعد از چند دقیقه فکر به سخن اش پی بردم.
هی خدا دگه بلا خو نزنیت مریم.
یعنی بسیار عوضی استی! گوسفند جان به این معلولیت نه بلکه چال رو گونه یا هم چقری کومه میگن بشرم.
_مريم: نُچ به او معلولیت میگن هههههه.
_ خاا این را دوباره در کدام رمان خواندی حتماً انی؟ دیالوگ کدام رمانت است؟
_ به تو مربوط نمیشه گفت و یک قواره کرده رفت
_ منم به طور کتره وار گفتم جان چهره ات در وقت قواره کردن چقدر ناز نازی میشه.
او هم چشم سفید ها واری گفت:_ الاا میدانم در اصل خودم ناز نازی استم تشکر از این تعریف ات لطف دارید شما.
گفتم: سخنی نیست مرا.
واقعاً یک عدد دیوانه استی بعد آمده و مرا میگه که اعتماد به سقف داری پس از تو حتماً کاملاً اعتماد به هوا یا اعتماد به بام است، یا الله خودت صبر بده دگه.
البته این حرفم را آهسته گفتم
خوب شد نشنید وگرنه تباه بودم.
نویسنده #دوشیزه_سادات
قسمت #اول
ناشر #دوشیزه_سادات
(به لهجه تاجکی)
خورشید، ای خورشید… خورشید تابان، برخیز، دیگر برخیز، که ساعت ۱۲ روز است.
_ امممم می خیزم اینه یک پنج دقیقه دیگه بگذارین ام
_ عایشه: نمی خیزی از چه وقت است که پنج دقیقه پنج دقیقه گفته میری هیچ تکميل نمیشود این پنج دقیقه تو؟
_ آه خیستم اینه بیدار استم خیره انقدر جيغ نزنین.
اوففف با این لهجه تاجکیت دیگر عایشه اینه دیدین بیدار شدم لطفاً دگه از این لحجه استفاده نکنيد.
_ هله برخیز که چنان بزنمت خواب هم همینقدر دگه او هم در این رمضان برخیز هله دیگر اینکه خوب میکنم با همین لهجه و اسمبیدار کردن تو کیف میدهد.
_ آه امان از دست ات
به چشم اینه بیدار شدم.
_ با صدای دلنشین عایشه جان
از خواب بیدار شدم که البته هر روز رخصتیم با همین صدا بیدار میشوم.
َ_واقعاً شما مردم اصلا به عشق احترام ندارید همیشه سعی میکنید تا مرا از عشقم(خواب) و او را از من جدا بسازید!
_مريم: درد ما مشترک است خواهرم غصه نخور که لاغر می شوی. حالا هم با اجازه گک ات من میروم پایین و شما را با این عالم پُشتی ( بالشت) و لحاف و کمپل تنها ی تنها می گذارم.
_ چی میگی لک لک جان!
من چرا جمع کنم؟ تو هم باید کنی.
_ مريم: نُچ نُچ نُچ خواهرم اول اینکه روزه داری نباید اینطور سخن هارا به زبان آوری دوم خودت آخر از همه از خواب بیدار شدی پس این به معنی چی است؟
_ اووففف واقعاً بسیار ظالم مردم استین نمیبخشم تان.
_ مريم: ساری بیب منم پایین کار دارم وگرنه کمک ات میکردم. پس موفق باشی گل خواهر.
با اعصبانیت گفتم
مريم زود نمیری؟
_ اینه رفتم وی.
خیستم که جا ها را به منی بیچاره گذاشتند و خواهران محترمم وقت پایین رفتند.جا های خواب را جمع کردم البته در اتاق ما دخترا هر شخصی که نا وقت از همه از خواب بیدار شد باید جای خواب دیگران را هم جمع کند قانون است دیگر و منم بخاطر خواب زیادم همیشه مجبور استم تا این کار را انجام بدهم. ولی خب دروغ چرا واقعاً ارزش چند دقیقه بیشتر خوابیدن را دارد. خوب بلاخره جا هاره جمع کردم البته بعد از خیلی سختی و مشقت.
به طرف پایین حرکت کردم در آیینه دهلیز خانه، یک نگاهی به خود انداختم دیدم که موهایم پریشان در سر و رویم افتاده است همینطور که محو تماشای خود بودم زیر زبان گفتم: آخر یکی چطور میتواند بعد از خواب هم انقدر مقبول باشد.
که یک صدای مزاحم نیز آمد... _ مریم: جان جان اعتماد به سقف ات تو حلقم دختر حاجی.
گفتم: توبه استغفرالله.
این حرف ها چه است که تومیگی؟
دیگر اینکه، عزیز من مگر دروغ میگم تو یک بار دقیق نگاه کن به طرف چهره ام موهای بلند درازم با چتری که جدیداً قیچی کردیم و کم کم تونی تونی شده جلد سفید با گونه های سرخ، لب های که بدون کدام لوازم آرایشی بعضی وقت سرخ و بعضی وقت هم گلابی گک است می خواهی دیگر هم بگم برایت یا کفايت میکند؟
_ نی بس بس مره تیر.
_ ههههههه تا تو باشی اینطور گپ ها را بگی.
_ مگم یک چیز را فراموش کردی که بگی.
_چی را؟
_ معلوليت ات یادت رفت که بیان اش کنی.
_ او چی است دیگه؟
_ معلولیت که در کومه طرف چپ ات داری.
_ بعد از چند دقیقه فکر به سخن اش پی بردم.
هی خدا دگه بلا خو نزنیت مریم.
یعنی بسیار عوضی استی! گوسفند جان به این معلولیت نه بلکه چال رو گونه یا هم چقری کومه میگن بشرم.
_مريم: نُچ به او معلولیت میگن هههههه.
_ خاا این را دوباره در کدام رمان خواندی حتماً انی؟ دیالوگ کدام رمانت است؟
_ به تو مربوط نمیشه گفت و یک قواره کرده رفت
_ منم به طور کتره وار گفتم جان چهره ات در وقت قواره کردن چقدر ناز نازی میشه.
او هم چشم سفید ها واری گفت:_ الاا میدانم در اصل خودم ناز نازی استم تشکر از این تعریف ات لطف دارید شما.
گفتم: سخنی نیست مرا.
واقعاً یک عدد دیوانه استی بعد آمده و مرا میگه که اعتماد به سقف داری پس از تو حتماً کاملاً اعتماد به هوا یا اعتماد به بام است، یا الله خودت صبر بده دگه.
البته این حرفم را آهسته گفتم
خوب شد نشنید وگرنه تباه بودم.
❤2
رفتم وضو گرفته نمازم را ادا کردم،
در اتاق نشسته بودم که آواز عایشه آمد:
__ کلثوم بیاا دگه هله که افطاری آماده می کنیم نمی فهمم چی میکنی تو در همان بالا ؟
با صدای بلند و رسایم گفتم: اینه آمدم.
عایشه برزخی به طرفم دیده گفت :_ چی میکردی همین تو در بالا هاا؟
خوب میفهمی که وقت آماده کردن افطاری است باز میری خود را گم میکنی برمه؟
_ خوو اینه آمدم خیر است قهر نشین کمی کار داشتم اون را کردم.
خاا چی کنم برتان؟ همینطور با اخمی که داشت گفت: بیاا تو که پدرم گندنه آورده اون را پاک کنیم. منم به آرامی گفتم خاا درست است باز چی پخته میکنین؟
_مچم بیبینیم شاید آشک پخته کردیم.
گفتم: خا صحیح است پس مریم شان کجا هستن؟
__ مچم او لک لک را یک رقم از کار می گریزد،
خا خیر بیا پاک کردنش را ما میکنیم بعد جور کردن و پختن اش را آنها.
__ خاا صحیح است.
متأسفانه در روز های رمضانی باز اینا هَوَسانه خوری شان گل میکند یک شب آشک یک شب آی خانم، بولانی را خو اصلاً نگم چون در افطاری ما بولانی عزیز اصلاً قضا نیست،بدون بولانی افطاری امکان نداره!
واقعاً که..
در اتاق نشسته بودم که آواز عایشه آمد:
__ کلثوم بیاا دگه هله که افطاری آماده می کنیم نمی فهمم چی میکنی تو در همان بالا ؟
با صدای بلند و رسایم گفتم: اینه آمدم.
عایشه برزخی به طرفم دیده گفت :_ چی میکردی همین تو در بالا هاا؟
خوب میفهمی که وقت آماده کردن افطاری است باز میری خود را گم میکنی برمه؟
_ خوو اینه آمدم خیر است قهر نشین کمی کار داشتم اون را کردم.
خاا چی کنم برتان؟ همینطور با اخمی که داشت گفت: بیاا تو که پدرم گندنه آورده اون را پاک کنیم. منم به آرامی گفتم خاا درست است باز چی پخته میکنین؟
_مچم بیبینیم شاید آشک پخته کردیم.
گفتم: خا صحیح است پس مریم شان کجا هستن؟
__ مچم او لک لک را یک رقم از کار می گریزد،
خا خیر بیا پاک کردنش را ما میکنیم بعد جور کردن و پختن اش را آنها.
__ خاا صحیح است.
متأسفانه در روز های رمضانی باز اینا هَوَسانه خوری شان گل میکند یک شب آشک یک شب آی خانم، بولانی را خو اصلاً نگم چون در افطاری ما بولانی عزیز اصلاً قضا نیست،بدون بولانی افطاری امکان نداره!
واقعاً که..
❤1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رفتم وضو گرفته نمازم را ادا کردم، در اتاق نشسته بودم که آواز عایشه آمد: __ کلثوم بیاا دگه هله که افطاری آماده می کنیم نمی فهمم چی میکنی تو در همان بالا ؟ با صدای بلند و رسایم گفتم: اینه آمدم. عایشه برزخی به طرفم دیده گفت :_ چی میکردی همین تو در بالا هاا؟…
ادامه دارد......
این هم از رمان منتظر نظریات تان هستم😊✨
فقط در عرض یک روز او هم بخاطر یک آتش سوزی به سوی لاس آنجلس بزرگ دیده نمیشود!
واقعاً که اگر الله اراده کند هیچ چیز ناممکن نیست.
آمریکا به آن عظمت اش به غزه ی دوم مبدل شده.
الله خودش رحم کند.
#دوشیزه_سادات
واقعاً که اگر الله اراده کند هیچ چیز ناممکن نیست.
آمریکا به آن عظمت اش به غزه ی دوم مبدل شده.
الله خودش رحم کند.
#دوشیزه_سادات
❤3
چقدر قشنگه که همون خدایی که کوهها
و اقیانوسها و کهکشانها رو خلق کرده
به این فکر کرده که این دنیا به یکی
مثل تو هم نیاز داره🍬💗ᰍ
و اقیانوسها و کهکشانها رو خلق کرده
به این فکر کرده که این دنیا به یکی
مثل تو هم نیاز داره🍬💗ᰍ
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز آمریکا در آتش میسوزد، اما ما مسلمانان نباید از این اتفاق خوشحال شویم.
این حادثه، بزرگترین درس برای همه ماست تا به اعمال خود نگاه کنیم و آنها را اصلاح کنیم.
غربیان و از جمله یهود، برای نابودی غزه از هر نوع سلاح و بمب استفاده کردند.
اما غزه نه بمب داشت، نه اتم، و نه تجهیزات جنگی پیشرفته.
تنها چیزی که غزه داشت، ایمان به الله بود.
این اتفاقها نشانهای از نزدیک بودن قیامت است و برای همه ما زنگ بیدارباشی است.
عذاب گنهکاران در این دنیا تنها گوشهای از عذاب الهی در آخرت است.
اهل منکر، کافران، و ظالمان در دنیای ابدی نیز در آتش جهنم خواهند سوخت.
اما ای خواهران و برادران مسلمانم،
ما باید به جای خوشحال شدن از عذاب دیگران، به ایمان خود بیندیشیم و اعمال خود را اصلاح کنیم.
روز حساب و پاسخگویی بسیار نزدیک است.
پس مراقب باشید! مراقب باشید!
بیایید دعا کنیم که خداوند همه ما را هدایت کند و از گناه دور سازد.
این حادثه، بزرگترین درس برای همه ماست تا به اعمال خود نگاه کنیم و آنها را اصلاح کنیم.
غربیان و از جمله یهود، برای نابودی غزه از هر نوع سلاح و بمب استفاده کردند.
اما غزه نه بمب داشت، نه اتم، و نه تجهیزات جنگی پیشرفته.
تنها چیزی که غزه داشت، ایمان به الله بود.
این اتفاقها نشانهای از نزدیک بودن قیامت است و برای همه ما زنگ بیدارباشی است.
عذاب گنهکاران در این دنیا تنها گوشهای از عذاب الهی در آخرت است.
اهل منکر، کافران، و ظالمان در دنیای ابدی نیز در آتش جهنم خواهند سوخت.
اما ای خواهران و برادران مسلمانم،
ما باید به جای خوشحال شدن از عذاب دیگران، به ایمان خود بیندیشیم و اعمال خود را اصلاح کنیم.
روز حساب و پاسخگویی بسیار نزدیک است.
پس مراقب باشید! مراقب باشید!
بیایید دعا کنیم که خداوند همه ما را هدایت کند و از گناه دور سازد.
"اللهم اهدنا و اجعلنا من عبادک الصالحین."
❤3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رفتم وضو گرفته نمازم را ادا کردم، در اتاق نشسته بودم که آواز عایشه آمد: __ کلثوم بیاا دگه هله که افطاری آماده می کنیم نمی فهمم چی میکنی تو در همان بالا ؟ با صدای بلند و رسایم گفتم: اینه آمدم. عایشه برزخی به طرفم دیده گفت :_ چی میکردی همین تو در بالا هاا؟…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
ادامه قسمت:# اول
ناشر: #دوشیزه_سادات
خوب دگه عصر هم جایش را به شام داد. افطاری هم آماده شد و با شوخی های برادرایم و آزار دادن های شان افطار کردیم. بعد از افطار نماز شام را با جماعت دادن پدرم ادا کردیم. نماز همه که تکمیل شد دوباره سر سفره برگشتیم و دوباره مضریت های برادر های محترمم عود کرد برادر های منم که مضر مضر یک دقیقه آرام نمی گیرد شان.
حمزه که مضریت های اش شروع شده بود رو به عایشه کرد و گفت: او مردنی گک چطور استی؟
عایشه هم با چهره اخمی گفت: مادر بچه تان را بگین که آرام باشه حوصله نیست
تو خودت کجا چاق و چله استی که آمدی مره میگی.
مادرم: خیر است آرام باشین حالی شوخی داره دگه
عایشه _ هاا این شوخی های از اینا هم که هیچ تمامی نداره.
حمزه دوباره با مضریت گفت: او عایشه قاق چیلی چقه تو گپ میزنی. روزه گرفته نمی توانی نگیر جبر نیست سرت هههه
_ خوب است دگه سیاه مارک خوب میکنم. اصلاً به تو مربوط نميشه.
_ جان مقبولک بنداز چَک ات را در حالی که عایشه میخواست دست خود را در دست بلند شده حمزه بزند حمزه دوباره دست خود را پشت گوش اش برد و دست عایشه همینطور معلق در هوا ماند
خانه از فرط فشار خنده های ما به سرحد انفجار رسيد. و اما عایشه برزخی به سوی حمزه دید و گفت: سیاه مار و با یک ژست خاص چشمان قهوه یی خود را برگرداند.
خُب غذا خوردن هم همراه با بگو مگو های خواهرا و برادرایم تمام شد.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
ادامه قسمت:# اول
ناشر: #دوشیزه_سادات
خوب دگه عصر هم جایش را به شام داد. افطاری هم آماده شد و با شوخی های برادرایم و آزار دادن های شان افطار کردیم. بعد از افطار نماز شام را با جماعت دادن پدرم ادا کردیم. نماز همه که تکمیل شد دوباره سر سفره برگشتیم و دوباره مضریت های برادر های محترمم عود کرد برادر های منم که مضر مضر یک دقیقه آرام نمی گیرد شان.
حمزه که مضریت های اش شروع شده بود رو به عایشه کرد و گفت: او مردنی گک چطور استی؟
عایشه هم با چهره اخمی گفت: مادر بچه تان را بگین که آرام باشه حوصله نیست
تو خودت کجا چاق و چله استی که آمدی مره میگی.
مادرم: خیر است آرام باشین حالی شوخی داره دگه
عایشه _ هاا این شوخی های از اینا هم که هیچ تمامی نداره.
حمزه دوباره با مضریت گفت: او عایشه قاق چیلی چقه تو گپ میزنی. روزه گرفته نمی توانی نگیر جبر نیست سرت هههه
_ خوب است دگه سیاه مارک خوب میکنم. اصلاً به تو مربوط نميشه.
_ جان مقبولک بنداز چَک ات را در حالی که عایشه میخواست دست خود را در دست بلند شده حمزه بزند حمزه دوباره دست خود را پشت گوش اش برد و دست عایشه همینطور معلق در هوا ماند
خانه از فرط فشار خنده های ما به سرحد انفجار رسيد. و اما عایشه برزخی به سوی حمزه دید و گفت: سیاه مار و با یک ژست خاص چشمان قهوه یی خود را برگرداند.
خُب غذا خوردن هم همراه با بگو مگو های خواهرا و برادرایم تمام شد.
❤🔥3👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل. نویسنده: #دوشیزه_سادات ادامه قسمت:# اول ناشر: #دوشیزه_سادات خوب دگه عصر هم جایش را به شام داد. افطاری هم آماده شد و با شوخی های برادرایم و آزار دادن های شان افطار کردیم. بعد از افطار نماز شام را…
اوففف...... و متأسفانه وقت ظرف شستن مه شد او هم بعد از افطاری فقط کسانی که ظرف می شویند وضعیت مرا درک میکنند.
به سوی ظروف همین که می دیدم سرم ضعف می آمد. ظرف ها را شستم صافی شان هم کردم و در جا های شان گذاشتم بلاخره شکرر که تمام شد.
و همینطور شب هم جایش را به سحری داد.
این بار از صدای عایشه خبری نبود ولی با صدای دلنشین مادر جانم از خواب بیدار شدیم
رفتم وضو گرفتم یک دو رکعت نماز تهجد خواندم بعد اش همه گی سر سفره سحری جمع شدند سحری را نوش جان کردیم دوباره همه رفتند تا نماز صبح را ادا کرده بخوابند.
نماز صبح را ادا کردم بعد اش شروع کردم به تلاوت قرآن کریم
مریم مزاحم دوباره آمد و گفت: آخر نمیدانم تو که جز جز قرآن را حفظ استی حالا چرا از روی میخوانی؟
خواندن قرآن را تمام کرده گفتم: درست است که حفظ استم ولی اینطوری لذت دیگر دارد.
گفت: درست است
وقت رفتن به سوی زندان شده
یونیفرم مکتبم را پوشیدم و حرکت به سوی مکتب، باید به درس هایم بیشتر توجه کنم تا که بعداً برایم سخت نشود.
رو به مادرم کرده گفتم خوب مادر جان مه رفتم الله حافظ تان.
_ برو جان مادر موفق باشی خدا ذهنت را روشن کنه.
_ آمین مادر جان.
صنف:
اووفف..... حالی این دری را هم باید بخوانم های خدا جان خودتان کمکم کنین دیگر تا در ارزیابی نمره کامل بگیرم
مروه(هم صنفیم): اوهو چقدر خواندی فیلسوف صاحب این را هم من هم خودت می فهمیم که نمره کامل میگیری در ارزیابی هایت باز چرا خود را انقدر کَل و کور داری
_ اوفف مرو خوو استرس دارم میگم غلط نشود از پیشم.
_ ها این استرس را خو باید من داشته باشم.
_ خوو دگه تو را همينطور بَلا زده نه درس می خوانی نه استرس چیزی می داشته باشی! واقعاً حیران استم بر تو.
_ خو دگه همینطور خوبش نیست شاه جان بیخیال این گپ ها باش البته میفهمم که تو خانم فیلسوف نمی توانی بی خیال باشی همیشه باید در درس ها اول باشی وگرنه زهره تَرق میشی.
_ اولاً تو شاه گفتن را از کجا یاد گرفتی پسرا واری شاه گفته میروی؟ دوماً خوو خودت که میفهمی دیگه باز چرا مره میگی؟
_ اولاً که خوب میکنم که شاه میگم دوماً تا که کمی تغییر کنی دختر حاجی ولی قسمی که میبینم آدم شدنی نیستی توو.
_ ههههه خدا نزنیت بیزو آدم شدنی نیستم آدم یکتا بود که الله مغفرتش کرد هههههه.
_ صحیح است تو بردی من تسلیم.
_ هاا دگه من همیشه برنده می باشم شاه...
بیبین منم خودت واری کردی حالی این شاه در دهنم من هم نشست. همین متل ما درست است که میگن با ما نشینی ما شوی با دیگ نشینی سیاه شوی واقعاً حالا به حقیقت این موضع پی بردم.
_ ها اعتماد به سقف تره مه میداشتم حالی با داعش همرای قاشق جنگ میکردم باز چطور خوبش متل هم میگی مادر کلان های ما واری هههه.
_ ههههه کشتی مه با این گپ هایت خوب نداری دیگر من را واری اعتماد به نفس گناه من چیست. دیگر اینکه حالی یک چند سخن خوبش نثارت کرده بودم.
مرو خیره یک دقیقه آرام باش چقدر گپ میزنی آرام که استاد آمد.
مروه چهره خود را به دلش جگر خون گرفته و گفت: خا صحیح است قدر حرف های مرا نمی دانی توو. باز از حالت جگر خونی دوباره درآمد حیران مانده بودم به این دختر
گفت: کلثوم خیره در وقت ارزیابی کمکم کن خیر است.
_ دیگه چطور استی چند می دهی؟
_ خا تو کمکم کن باز گپ میزنیم.
_ به چشم.
استاد: کلثوم و مروه زیاد قصه میکنین مقصد خدا کنه در ارزیابی سوال ها را درست جواب بتین.
_ نی استاد جان یک سوال از کتاب بود اون را پرسان می کرد.
_ صحیح است خودت را خو میفهمم که لایق استی خدا کند مروه جواب داده بتوانه وگرنه نمره اش صفر است.
_ دیدی مروی دیوانه حالی بگیر بیشتر قصه کن.
_ خیره ام کلثوم من جان من کمکم بکنی.
_ صحیح است یک کاری می کنم در حقت کم چاپلوسی کن.
چشم های خود را قسمی دور داد طرفم که حتی خودش را هم خنده گرفت!
به سوی ظروف همین که می دیدم سرم ضعف می آمد. ظرف ها را شستم صافی شان هم کردم و در جا های شان گذاشتم بلاخره شکرر که تمام شد.
و همینطور شب هم جایش را به سحری داد.
این بار از صدای عایشه خبری نبود ولی با صدای دلنشین مادر جانم از خواب بیدار شدیم
رفتم وضو گرفتم یک دو رکعت نماز تهجد خواندم بعد اش همه گی سر سفره سحری جمع شدند سحری را نوش جان کردیم دوباره همه رفتند تا نماز صبح را ادا کرده بخوابند.
نماز صبح را ادا کردم بعد اش شروع کردم به تلاوت قرآن کریم
مریم مزاحم دوباره آمد و گفت: آخر نمیدانم تو که جز جز قرآن را حفظ استی حالا چرا از روی میخوانی؟
خواندن قرآن را تمام کرده گفتم: درست است که حفظ استم ولی اینطوری لذت دیگر دارد.
گفت: درست است
وقت رفتن به سوی زندان شده
یونیفرم مکتبم را پوشیدم و حرکت به سوی مکتب، باید به درس هایم بیشتر توجه کنم تا که بعداً برایم سخت نشود.
رو به مادرم کرده گفتم خوب مادر جان مه رفتم الله حافظ تان.
_ برو جان مادر موفق باشی خدا ذهنت را روشن کنه.
_ آمین مادر جان.
صنف:
اووفف..... حالی این دری را هم باید بخوانم های خدا جان خودتان کمکم کنین دیگر تا در ارزیابی نمره کامل بگیرم
مروه(هم صنفیم): اوهو چقدر خواندی فیلسوف صاحب این را هم من هم خودت می فهمیم که نمره کامل میگیری در ارزیابی هایت باز چرا خود را انقدر کَل و کور داری
_ اوفف مرو خوو استرس دارم میگم غلط نشود از پیشم.
_ ها این استرس را خو باید من داشته باشم.
_ خوو دگه تو را همينطور بَلا زده نه درس می خوانی نه استرس چیزی می داشته باشی! واقعاً حیران استم بر تو.
_ خو دگه همینطور خوبش نیست شاه جان بیخیال این گپ ها باش البته میفهمم که تو خانم فیلسوف نمی توانی بی خیال باشی همیشه باید در درس ها اول باشی وگرنه زهره تَرق میشی.
_ اولاً تو شاه گفتن را از کجا یاد گرفتی پسرا واری شاه گفته میروی؟ دوماً خوو خودت که میفهمی دیگه باز چرا مره میگی؟
_ اولاً که خوب میکنم که شاه میگم دوماً تا که کمی تغییر کنی دختر حاجی ولی قسمی که میبینم آدم شدنی نیستی توو.
_ ههههه خدا نزنیت بیزو آدم شدنی نیستم آدم یکتا بود که الله مغفرتش کرد هههههه.
_ صحیح است تو بردی من تسلیم.
_ هاا دگه من همیشه برنده می باشم شاه...
بیبین منم خودت واری کردی حالی این شاه در دهنم من هم نشست. همین متل ما درست است که میگن با ما نشینی ما شوی با دیگ نشینی سیاه شوی واقعاً حالا به حقیقت این موضع پی بردم.
_ ها اعتماد به سقف تره مه میداشتم حالی با داعش همرای قاشق جنگ میکردم باز چطور خوبش متل هم میگی مادر کلان های ما واری هههه.
_ ههههه کشتی مه با این گپ هایت خوب نداری دیگر من را واری اعتماد به نفس گناه من چیست. دیگر اینکه حالی یک چند سخن خوبش نثارت کرده بودم.
مرو خیره یک دقیقه آرام باش چقدر گپ میزنی آرام که استاد آمد.
مروه چهره خود را به دلش جگر خون گرفته و گفت: خا صحیح است قدر حرف های مرا نمی دانی توو. باز از حالت جگر خونی دوباره درآمد حیران مانده بودم به این دختر
گفت: کلثوم خیره در وقت ارزیابی کمکم کن خیر است.
_ دیگه چطور استی چند می دهی؟
_ خا تو کمکم کن باز گپ میزنیم.
_ به چشم.
استاد: کلثوم و مروه زیاد قصه میکنین مقصد خدا کنه در ارزیابی سوال ها را درست جواب بتین.
_ نی استاد جان یک سوال از کتاب بود اون را پرسان می کرد.
_ صحیح است خودت را خو میفهمم که لایق استی خدا کند مروه جواب داده بتوانه وگرنه نمره اش صفر است.
_ دیدی مروی دیوانه حالی بگیر بیشتر قصه کن.
_ خیره ام کلثوم من جان من کمکم بکنی.
_ صحیح است یک کاری می کنم در حقت کم چاپلوسی کن.
چشم های خود را قسمی دور داد طرفم که حتی خودش را هم خنده گرفت!
❤🔥2
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
زنگ ساعت اخیر هم به صدا درآمد و رخصت شدیم الحمدلله.
مروه: خا کلثوم عید خوش برایت میخایم.
___ همچنین جانم
میدانم که دق میشی پشتم ولی تحمل کن دگه هههه
از خنده کم ماند که منفجر شود.
با مروه خداحافظی کرده و رفتم به سوی خانه
بعد اینکه لباس های راحتی ام را بر تن کردم آواز بلای جانم آمد
مریم: کلثوم هله بیا که پاک کاری داریم زود جمع شود اینجا بیخی دلم را گرفته.
رفته و گفتم: خا درست است بلای جان بگین چی کنم برای تان؟
____ بیا مه شیشه ها را پاک میکنم تو خشک شان کن.
گفتم: درست است.
ولی نمیدانم چرا با این همه پولی که داریم الحمدلله یک خدمتکار نمیگیریم حداقل بخاطر این روز ها.
فلوران گفت: نه که مادرم خیلی خوش داره درست است که پولدار استیم شکر ولی خود ما بهتر است کنیم.
فقط سرم را تکان دادم و هیچ چیز نگفتم.
چند روز بعد:
بلاخره عید آمد....
عیدی که برای خوشحالی تمام مسلمانان آمده....
عیدی که باعث می شود همه مسلمانان که با هم قهر استند آشتی کنند.....
عید همه ما...
عیدی که برای خوشحالی....
و همدلی....
ما آمده است.
_ بیا دیوانه عید مبارکی کنیم.این مریم بود که با شور و هیجان به طرفم آمده و گفت.
منم گفتم: مریم جان چرا دیوانه میگی بیا عیدت مبارک روزه و نماز گرفته گی و نگرفته گیت قبول.
مریم با تعجبی که در چهره اش موج میزد گفت:_ از خودت همچنان چطور که تو مرا مریم جان خطاب کردی؟
با یک لبخند گفتم:_ من همیشه ترا مریم جان خطاب میکنم عزیزم هله عیدی مرا بتی زودد.
_ آهان حالی معلوم شد که تو چطور انقدر ناز میتی مرا.
برو دیوانه یکی باشد به خودم عیدی بده.
_ هی خداا دیگه دیگرا خواهر دارن ما هم خوش استیم که خواهر داریم متأسف استم برایت.
_ تو باش تو اول از پیش لالا حارث شان عیدی بگیریم باز گپ میزنیم.
_ با خوشحالی گفتم پس صحیح است.
همینطور همرای پدر جان و مادر جانم و دیگه خواهرا و برادرهایم هم عید مبارکی کردیم. و بلاخره نوبت عیدی گرفتن رسید.
رو به لالا حارث کردم و با یک لبخند زیبا گفتم:_ حارث جان لالای جذاب من چطور استین؟
بسیار بی تفاوت گفت:_ شکر است خوب استم.
گفتم:_ منتظر استیم...
خود را بی خبر گرفته گفت: منتظر چی؟
مریم گفت: عیدی.
دوباره خود را به بی خیالی زدند و گفتند:خاا مه پیسه ندارم که عیدی بتم این چطور میشه؟
منم که چشم سفید آدم گفتم: خاا شما پیسه ندارین که عیدی بتین؟ مارا بازی میتین شما؟
آواز حمزه برامد که گفت: نی داره داره حارث جان عیدی میته برتان.
گفتم: خوو لالا حارث خو بی ازو عیدی میتن شما هم میتین مقصد.
حمزه که میخواست خود را از عیدی دادن خلاص کند گفت: نی دگه حارث از طرف من هم برتان میته.
حارث: خو بچیم دگه چطور استی مقصد حمزه را نمانین بگیرین از پیشش عیدی.
من گفتم: صحیح است اول شما بتین باز حمزه جان هم میتن.
لالا حارث گفت: صحیح است بیاین که عیدی تان را بتم.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
زنگ ساعت اخیر هم به صدا درآمد و رخصت شدیم الحمدلله.
مروه: خا کلثوم عید خوش برایت میخایم.
___ همچنین جانم
میدانم که دق میشی پشتم ولی تحمل کن دگه هههه
از خنده کم ماند که منفجر شود.
با مروه خداحافظی کرده و رفتم به سوی خانه
بعد اینکه لباس های راحتی ام را بر تن کردم آواز بلای جانم آمد
مریم: کلثوم هله بیا که پاک کاری داریم زود جمع شود اینجا بیخی دلم را گرفته.
رفته و گفتم: خا درست است بلای جان بگین چی کنم برای تان؟
____ بیا مه شیشه ها را پاک میکنم تو خشک شان کن.
گفتم: درست است.
ولی نمیدانم چرا با این همه پولی که داریم الحمدلله یک خدمتکار نمیگیریم حداقل بخاطر این روز ها.
فلوران گفت: نه که مادرم خیلی خوش داره درست است که پولدار استیم شکر ولی خود ما بهتر است کنیم.
فقط سرم را تکان دادم و هیچ چیز نگفتم.
چند روز بعد:
بلاخره عید آمد....
عیدی که برای خوشحالی تمام مسلمانان آمده....
عیدی که باعث می شود همه مسلمانان که با هم قهر استند آشتی کنند.....
عید همه ما...
عیدی که برای خوشحالی....
و همدلی....
ما آمده است.
_ بیا دیوانه عید مبارکی کنیم.این مریم بود که با شور و هیجان به طرفم آمده و گفت.
منم گفتم: مریم جان چرا دیوانه میگی بیا عیدت مبارک روزه و نماز گرفته گی و نگرفته گیت قبول.
مریم با تعجبی که در چهره اش موج میزد گفت:_ از خودت همچنان چطور که تو مرا مریم جان خطاب کردی؟
با یک لبخند گفتم:_ من همیشه ترا مریم جان خطاب میکنم عزیزم هله عیدی مرا بتی زودد.
_ آهان حالی معلوم شد که تو چطور انقدر ناز میتی مرا.
برو دیوانه یکی باشد به خودم عیدی بده.
_ هی خداا دیگه دیگرا خواهر دارن ما هم خوش استیم که خواهر داریم متأسف استم برایت.
_ تو باش تو اول از پیش لالا حارث شان عیدی بگیریم باز گپ میزنیم.
_ با خوشحالی گفتم پس صحیح است.
همینطور همرای پدر جان و مادر جانم و دیگه خواهرا و برادرهایم هم عید مبارکی کردیم. و بلاخره نوبت عیدی گرفتن رسید.
رو به لالا حارث کردم و با یک لبخند زیبا گفتم:_ حارث جان لالای جذاب من چطور استین؟
بسیار بی تفاوت گفت:_ شکر است خوب استم.
گفتم:_ منتظر استیم...
خود را بی خبر گرفته گفت: منتظر چی؟
مریم گفت: عیدی.
دوباره خود را به بی خیالی زدند و گفتند:خاا مه پیسه ندارم که عیدی بتم این چطور میشه؟
منم که چشم سفید آدم گفتم: خاا شما پیسه ندارین که عیدی بتین؟ مارا بازی میتین شما؟
آواز حمزه برامد که گفت: نی داره داره حارث جان عیدی میته برتان.
گفتم: خوو لالا حارث خو بی ازو عیدی میتن شما هم میتین مقصد.
حمزه که میخواست خود را از عیدی دادن خلاص کند گفت: نی دگه حارث از طرف من هم برتان میته.
حارث: خو بچیم دگه چطور استی مقصد حمزه را نمانین بگیرین از پیشش عیدی.
من گفتم: صحیح است اول شما بتین باز حمزه جان هم میتن.
لالا حارث گفت: صحیح است بیاین که عیدی تان را بتم.