*میدانید جرمش چی بود فقط میدید و لایک نمیکرد*
⬛⬛⬛⬛⬛⬛⬛
⬛. ⛓️
⬛. ⛓️
⬛. 😔
⬛. 🧥
⬛. 👖
⬛
🖤
*این هم سزای اعمال کسانیکه که میخوانند و لایک نمیکنن* 😐😂🤌🏻
⬛⬛⬛⬛⬛⬛⬛
⬛. ⛓️
⬛. ⛓️
⬛. 😔
⬛. 🧥
⬛. 👖
⬛
🖤
*این هم سزای اعمال کسانیکه که میخوانند و لایک نمیکنن* 😐😂🤌🏻
😁9
❤🔥3🔥1
ترانهی من در دوردستها
در دل شب سفر میکند،
جایی که دیگر تو در آن نیستی.
در دل شب سفر میکند،
جایی که دیگر تو در آن نیستی.
❤4🕊2
وَ عَلَی اللّٰهِ فَتَوَکَّلُوا اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ( المائده : ۲۳)
اگر مومن هستید تنها به خداوند توکل کنید .
اگر مومن هستید تنها به خداوند توکل کنید .
❤6
😁6
Forwarded from ♡ (𝓪şᵃღ)
والا مه که همین دخترای انستاگرام را میبینم واوا چه زیبایی.....🤕
بعد پیش خود میگم زیبایی مهم نیست اخلاق مهم است🫠
که مه هردویش را ندارم 😓😵💫
@Dark_vibes7
بعد پیش خود میگم زیبایی مهم نیست اخلاق مهم است🫠
که مه هردویش را ندارم 😓😵💫
#آسا
@Dark_vibes7
😁5
همه دم از خستگی میزنند...
در هر جایی یکی نوشته که خسته است،
یکی از آدمها،
یکی از زندگی،
یکی از خودش...
و من فکر میکنم:
نکند این خستگی، زبانِ خاموشِ قلبهایی باشد
که فهمیده نمیشوند،
که حرفهایشان ناتمام مانده،
و که در هیاهوی این دنیا،
جایی برای تکیه دادن نیافتهاند...
خستگی، شاید نام دیگرِ *دلتنگیِ بیپایان* باشد.
همه دم از خستگی میزنند...
انگار خستگی، واژهایست که از دلها تراوش میکند،
نه از جسم،
که از جان، از رویاهای فراموششده،
از لبخندهایی که به اجبار زده شد،
و اشکهایی که بیصدا ریخته شد.
ما خستهایم،
نه از راه رفتن،
بلکه از نرسیدن،
از باورهایی که شکستند،
و از آدمهایی که "ماندن" را بلد نبودند...
خستهایم،
چون در دنیایی زندگی میکنیم که برای خوب بودن،
باید هزار دلیل آورد...
همه دم از خستگی میزنند...
اما کسی نمیپرسد این دلِ خسته، چه میخواهد؟
کسی نمیداند خستگیِ بعضی آدمها
از راه نیست،
از نماندنهاست...
از بیمهریها،
از دل بریدنهای بیدلیل،
و از سکوتهایی که فریاد بودند اما شنیده نشدند.
ما خستهایم از نقش بازی کردن،
از لبخندهایی که پشتشان دلی شکسته خوابیده،
از روزهایی که باید قوی باشیم چون چارهای نیست...
آری، خستهایم
نه برای استراحت،
بلکه برای پیدا کردن یک "آغوش امن"...
که بگوییم:
"من دیگر نمیتوانم..."
همه خسته اند...
اما کمتر کسی میداند که این خستگیها را تنها الله میفهمد.
آن لحظههایی که دلت پر است ولی لبانت خاموشاند،
وقتی که حتی گریه هم آرامت نمیکند،
همان لحظههاست که الله نزدیکتر از همیشه است...
گاهی خستگی، نه از کار زیاد،
بلکه از بیمهری آدمهاست، از فهمیده نشدن، از صبرهای بیپایان.
اما دلخوشم...
به اینکه «إنّ مع العسر یسرا»
و میدانم الله که اشکهایم را میبیند، روزی لبخند را نیز میرساند.
پس ای دل خسته، تکیه کن به الله...
که هیچ آغوشی، امنتر از آغوش او نیست.
#دوشیزه_سادات
در هر جایی یکی نوشته که خسته است،
یکی از آدمها،
یکی از زندگی،
یکی از خودش...
و من فکر میکنم:
نکند این خستگی، زبانِ خاموشِ قلبهایی باشد
که فهمیده نمیشوند،
که حرفهایشان ناتمام مانده،
و که در هیاهوی این دنیا،
جایی برای تکیه دادن نیافتهاند...
خستگی، شاید نام دیگرِ *دلتنگیِ بیپایان* باشد.
همه دم از خستگی میزنند...
انگار خستگی، واژهایست که از دلها تراوش میکند،
نه از جسم،
که از جان، از رویاهای فراموششده،
از لبخندهایی که به اجبار زده شد،
و اشکهایی که بیصدا ریخته شد.
ما خستهایم،
نه از راه رفتن،
بلکه از نرسیدن،
از باورهایی که شکستند،
و از آدمهایی که "ماندن" را بلد نبودند...
خستهایم،
چون در دنیایی زندگی میکنیم که برای خوب بودن،
باید هزار دلیل آورد...
همه دم از خستگی میزنند...
اما کسی نمیپرسد این دلِ خسته، چه میخواهد؟
کسی نمیداند خستگیِ بعضی آدمها
از راه نیست،
از نماندنهاست...
از بیمهریها،
از دل بریدنهای بیدلیل،
و از سکوتهایی که فریاد بودند اما شنیده نشدند.
ما خستهایم از نقش بازی کردن،
از لبخندهایی که پشتشان دلی شکسته خوابیده،
از روزهایی که باید قوی باشیم چون چارهای نیست...
آری، خستهایم
نه برای استراحت،
بلکه برای پیدا کردن یک "آغوش امن"...
که بگوییم:
"من دیگر نمیتوانم..."
همه خسته اند...
اما کمتر کسی میداند که این خستگیها را تنها الله میفهمد.
آن لحظههایی که دلت پر است ولی لبانت خاموشاند،
وقتی که حتی گریه هم آرامت نمیکند،
همان لحظههاست که الله نزدیکتر از همیشه است...
گاهی خستگی، نه از کار زیاد،
بلکه از بیمهری آدمهاست، از فهمیده نشدن، از صبرهای بیپایان.
اما دلخوشم...
به اینکه «إنّ مع العسر یسرا»
و میدانم الله که اشکهایم را میبیند، روزی لبخند را نیز میرساند.
پس ای دل خسته، تکیه کن به الله...
که هیچ آغوشی، امنتر از آغوش او نیست.
#دوشیزه_سادات
❤2❤🔥1💯1
نوشتن
واژه خوبی است
میگن وقتی زیادی فکر میکنید نوشته کنید
ولی از چی نوشته کنم؟
از کجا شروع کنم به کجا ختمش کنم؟
مگر چقدر واژه میتوانند احساس پوچ که در درونم دارم را بیان کند؟
آیا امکانش است؟
حرف های ناگفته بغض های حبس شده احساس های که درک نشدن
آیا میتوان با نوشتن بیان شان کرد؟
امکانش است که با نوشتن درد انسان کمتر شود؟
اگر هست
پس چقدر باید بنویسم صفحه ها؟ کتاب ها؟
یا اصلا باید قرن ها بنشینم و بیان کنم؟
#saber
واژه خوبی است
میگن وقتی زیادی فکر میکنید نوشته کنید
ولی از چی نوشته کنم؟
از کجا شروع کنم به کجا ختمش کنم؟
مگر چقدر واژه میتوانند احساس پوچ که در درونم دارم را بیان کند؟
آیا امکانش است؟
حرف های ناگفته بغض های حبس شده احساس های که درک نشدن
آیا میتوان با نوشتن بیان شان کرد؟
امکانش است که با نوشتن درد انسان کمتر شود؟
اگر هست
پس چقدر باید بنویسم صفحه ها؟ کتاب ها؟
یا اصلا باید قرن ها بنشینم و بیان کنم؟
#saber
❤4🔥1🥰1💔1
«صدقني .. نحن لا ننسى أبداً .. ولكن نغمض أعيننا قليلاً لكي نستطيع أن نعيش.»
باورم کن .. ما هرگز فراموش نمیکنیم .. ولیکن چشمانمان را کمی میبندیم تا بتوانیم زندگی کنیم.
— واسيني الاعرج
باورم کن .. ما هرگز فراموش نمیکنیم .. ولیکن چشمانمان را کمی میبندیم تا بتوانیم زندگی کنیم.
— واسيني الاعرج
❤🔥1❤1
میخواهم در این جهان
که مدام تلاش میکند
مرا از بین ببرد،
زنده بمانم!
که مدام تلاش میکند
مرا از بین ببرد،
زنده بمانم!
❤6
از بس فرار كردهام از خویشِخويشتن
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود!
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود!
❤6
ویران شدن، تنها برای خانه اتفاق نمیافتد؛
من فروریختن یک نفر، آن هم با یک جمله را به چشم دیدهام.
من فروریختن یک نفر، آن هم با یک جمله را به چشم دیدهام.
❤2💔2
در آن زمان که به شدت
احساس تنهایی می کنی،
مطمئن باش که یکی
برای دیدنت لحظه شماری می کند.
احساس تنهایی می کنی،
مطمئن باش که یکی
برای دیدنت لحظه شماری می کند.
❤4💊1
فقط وقتی من بچه بودم و میرفتم تو یجایی خلوت گریه میکردم منتظر بودم یکی بیاد و منو بغل کنه!
اما هیچکس نیومد که اینکارو بکنه من ساعتها به امید اینکه کسی متوجه غم و اندوه و تنهاییم بشه در سکوت و تاریکی اتاق منتظر بودم حتی گاهی دعا میکردم مریض بشم چون فکر میکردم حداقل اینجوری شاید در نهایت کسی منو ببینه بیاد اتاق و بغلم کنهو ازم مراقبت کنه، بلکه بتونم اون محبت رو ازشون دریافت کنم!
من فقط میخواستم احساس کنم که برای کسی مهم هستم
حتی فقط برای یک لحظهی کوتاه
#حسنا_سادات
اما هیچکس نیومد که اینکارو بکنه من ساعتها به امید اینکه کسی متوجه غم و اندوه و تنهاییم بشه در سکوت و تاریکی اتاق منتظر بودم حتی گاهی دعا میکردم مریض بشم چون فکر میکردم حداقل اینجوری شاید در نهایت کسی منو ببینه بیاد اتاق و بغلم کنهو ازم مراقبت کنه، بلکه بتونم اون محبت رو ازشون دریافت کنم!
من فقط میخواستم احساس کنم که برای کسی مهم هستم
حتی فقط برای یک لحظهی کوتاه
اما هیچکس نیومد!!🖤
#حسنا_سادات
❤🔥4💔3🔥1