چـکـامـهـ زار 🌘📜
458 subscribers
544 photos
76 videos
10 files
368 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
تمام.
دخترهای قشنگی را که دیدم، نظر به همان شعر فرستادم؛ و آنانی را که هنوز ندیده‌ام، به امید روزی که ببینم و برای‌شان واژه‌ و اشعار زیباتری بفرستم.
زیبایی فقط در چهره نیست؛ گاهی در طرز حرف‌زدن، در مهربانی، در سکوت و حتی در شیوه‌ای که کسی دل دیگران را آرام می‌کند، پنهان است. برای همین، هر کسی را که به‌نظرم زیبا آمد، نه تنها به خاطر چهره‌اش، بلکه به خاطر حس خوبی که به من داد، در میان این اشعار جا دادم
.
💘3🌚2💔1🍓1🙈1
محبوب من،
زندگانی بدون من، حتی نباید در ذهن، فکر و خیالت بگنجد!

#دوشیزه_سادات
💯3🍓3🙈1
Forwarded from واژه‌هایِ درمانگر🫀💙 (Sarah mojadidi)
به مناسبت مودِ سر حالم، این پیام را فاروارد بزنید چینل های قشنگ تان، یکی از قشنگ‌ترین متن‌های‌تان ره فور میزنم اینجا و با صدایم میخوانم.
جاین هم میشمممم😁
🕊3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
Photo
شب است؛ و خلوتِ تنهایی با خویش. از پشت پنجره به بیرون خیره شده‌ام. آسمان، سرمه‌ای و آرام است و ابرهای قشنگی در دلش پراکنده‌اند؛ گویی تکه‌هایی از خیال‌اند که در پهنای آسمان سرگردان مانده‌اند. ماه نیز امشب مهمان‌شان شده؛ گاهی از پشت ابرها سرک می‌کشد و دوباره پنهان می‌شود.
نسیم خنک و ملایمی می‌وزد و پرده را آرام تکان می‌دهد. در این هوای گرم تابستان، همه‌چیز آن‌قدر آرام و زیباست که باید دلم بخواهد از این شب لذت ببرم؛ اما افکار و خیالاتم جای دیگری سیر می‌کنند؛ جایی دورتر از این پنجره، دورتر از این شب و حتی دورتر از خودم.
چشم‌هایم به آسمان دوخته شده، اما ذهنم در آینده‌ای نامعلوم پرسه می‌زند. به فردایی فکر می‌کنم که نمی‌دانم چه چیزی برایم در آستین دارد؛ به راهی که هنوز آغاز نشده و مقصدی که هیچ تصویری از آن ندارم.
و میان همه‌ی این فکرها، یک پرسش مدام در ذهنم تکرار می‌شود:

تا کی قرار است این‌قدر بی‌حوصله و کسل باشم؟

تا کی هرگاه از دنیا، از آدم‌ها و حتی از خودم خسته شدم، به عالم خواب پناه ببرم؟

اصلاً آدم از خواب هم خسته نمی‌شود، وقتی خواب تنها راه فرار از فکرهایش باشد؟
گاهی وقتی به کهن‌سالان نگاه می‌کنم، حیرت می‌کنم. آنان سال‌ها بیشتر از ما زندگی کرده‌اند؛ خستگی‌های بیشتری دیده‌اند، غم‌های بیشتری کشیده‌اند و بار روزگار را بیشتر بر دوش گرفته‌اند، اما از بسیاری از جوانان امروز باحوصله‌تر و آرام‌ترند. می‌نشینند، قصه می‌گویند، چای می‌نوشند، لبخند می‌زنند و برای ساده‌ترین چیزها هنوز شوق دارند.
پس حکمتش چیست؟
ما جوانیم و آنان کهن‌سال؛ اما گاهی انگار جای‌مان عوض شده است. آنان با تمام خستگیِ سال‌هایشان، هنوز دل‌شان برای زندگی می‌تپد و ما با تمام جوانی‌مان، گاهی حتی حوصله‌ی خودمان را هم نداریم.
شاید جوانی فقط به عددِ سال‌های عمر نیست. شاید جوانی همان شوقی‌ست که آدم برای فردا در دل دارد؛ همان ذوقی که باعث می‌شود برای دیدن یک روز تازه بی‌قرار باشی. و چه غم‌انگیز است وقتی آدم هنوز در آغاز راه است، اما از ادامه دادن خسته شده باشد.
ماه دوباره از پشت ابرها بیرون می‌آید و نور کم‌رنگش روی شیشه‌ی پنجره می‌نشیند. من هنوز همان‌جا ایستاده‌ام؛ نه عجله‌ای برای خواب دارم و نه میلی برای برگشتن از این خلوت. فقط می‌خواهم کمی بیشتر به آسمان نگاه کنم و بگذارم این شب، بی‌آنکه چیزی از من بخواهد، کنارم بماند.
شاید بعضی شب‌ها قرار نیست به نتیجه‌ای برسند؛ شاید فقط آمده‌اند تا آدم چند لحظه از شلوغی دنیا فاصله بگیرد و صدای خودش را بشنود.
و من امشب، میان سکوت آسمان و هیاهوی ذهنم، هنوز دنبال پاسخی برای خودم می‌گردم؛ پاسخی برای این بی‌حوصلگی، این خستگیِ بی‌دلیل و این حس عجیبی که نمی‌دانم از کجا آمده است.
نسیم همچنان می‌وزد، ابرها آرام‌آرام از کنار ماه عبور می‌کنند و من هنوز پشت پنجره‌ام؛ با هزار فکر در سر و هزار سؤال بی‌جواب در دل.


#دوشیزه_سادات
😭2💘2🌚1🤝1
نمی‌دانم فقط من اینطوری هستم و یا دیگران هم مثلا من هستند
در تابستان که باید آب بیشتر بنوشم
چایی می نوشم
ولی در زمستان سرد، که باید چایی بنوشم آب مینوشم🤦‍♀
حتی خود منم حیران مانده ام به خودم!😕
😭5🤝2
Forwarded from STAR | ستـاٰره
خوشا صبری که پایانش طُ باشی...

#زهـرا
🍓3💘2💔1
این همه شما از من خواندید دوست دارم این‌بار من از شما بخوانم یا گر سوالی داشتید...

https://t.me/SendHarfBot?start=97b530bd1dfb

می‌دانی من فراموشی این من شده است
از بس درپی این من، منی دیگر شده‌است.
سرگردانم به دادی کدام یکی از من برسم؟
دلم دیگر خسته از این همه من شده‌است.



•سـپـهـرآرا

‌‌
🍓1

داستانک👀
زانوهایش را در بغل فشرد. صدای کوبش تند قلبش، سکوت اتاق را تکه‌تکه می‌کرد؛ در همان حال، چشم‌هایش روی دستگیره لرزان پنجره قفل شده بود.
لرزش کلکین‌ها شدت گرفت. باران و باد شدید، مغرورانه خود را به دریچه می‌کوبیدند؛ تا اینکه در یک لحظه، دو لنگه پنجره با صدا به هم خورد و دهان باز کرد. باران با تمام تندی‌اش به درون اتاق هجوم آورد.
با اولین چرنگ زدن تلفن، گرمی ملوسی در دلش دوید. دستانی را که دور بازوانش قفل شده بود وا کرد. با موبایلی که حالا در دستانش می‌لرزید، دکمه اتصال را فشرد و گوشی را به گوشش چسباند:
ـ ااالو... مادر؟
صدای نگران مادر از پشت خط آمد:
ـ جانم دخترم؟ خوبی؟ حالت خوبه؟
دختر خواست حرف بزند، اما صدای رعدوبرق کلماتش را قورت داد. مادر بلندتر گفت:
ـ الو؟ می‌شنوی دخترم؟
دختر در حالی که آب باران را از روی گونه‌اش پاک می‌کرد، با صدایی لرزان نالید:
ـ مادرر... من... دارم می‌ترسم. تروخدا دیگه نرو... منو تنها نذار مادر...
صدای آرام مادر مثل آبی روی آتش بود:
ـ آروم باش دخترم، عزیز دلم، من پیشتم...
قبل از آنکه گوشی را قطع کند، متوجه شد ضربه‌های پشت پنجره تغییر کرده است؛ غیرمعمولی‌تر و زنده‌تر از قبل. انگار باران دست‌وپادار شده بود و با ناخن‌هایی بلند روی تاقچه کلکین چنگ می‌کشید تا راهی به اتاق بیابد. با هر وزش تند باد، صدای خراشیدگی ناخن‌ها بر چوب پنجره شدت می‌گرفت و با آرام شدنش، صدا کم‌رنگ می‌شد؛ مثل نفس‌های موجودی کور در تاریکی شب.
مادر پشت گوشی با نگرانی تلاش می‌کرد دخترش را آرام کند و با صدایی هشدارگونه تذکر می‌داد که به هیچ وجه نزدیک پنجره نشود. اما درون دختر، شجاعتی محض یا شاید کششی مرموز فعال شده بود که او را به سمت کلکین می‌کشید. با زبانی قفل‌شده و چشمانی از حدقه بیرون‌زده به پنجره نزدیک شد.
ناگهان با غرش سهمگین باد، آن دستِ با ناخن‌های بلند، این‌بار نه روی تاقچه، بلکه روی پوست دست دختر کشیده شد و مچ او را قفل کرد! با جیغی گوش‌خراش، نیم‌تنه‌اش به بیرون پرتاب شد و پاهایش درون اتاق معلق ماند. اما به محض فروکش کردن باد، آن دست مرموز ناپدید شد و دختر روی تاقچه رها گردید.
باد آرام‌تر شده بود و بارانِ چک‌چک‌کنان، نفس‌های آخرش را می‌کشید. شبِ هولناک گذشت و آفتاب، زودتر از همیشه به زیباییِ خالص طلوع کرد. پرتوهای نور از پنجره گذشت و روی بدن نیمه‌جان دختر که فرشِ زمین شده بود، تابید. دختر با چشمانی که از تندی آفتاب اذیت شده بود، پلک گشود و خواست دستش را روی صورت بکشد تا خستگیِ بی‌خوابیِ دیشب بپرد؛ اما با بالا آوردن دست‌هایش، نفس در سینه‌اش حبس شد.
میان انگشتانش، همان گردنبند صدفی بود که سال‌ها پیش در بازارِ بادِ رقصانِ روستا گم شده بود؛ همان روزی که با قهر، دوستش را در طوفان تنها رها کرد و آن طوفان، دوستش را برای همیشه در دل خود بلعید و ناپدید کرد.

حاسنات_ابراهیمی
🍓2

و روزی خواهد رسید که پشیمان خواهی شد...
پشیمان از دردِ‌دل کردن با آدم‌هایی که فکر می‌کردی ماندنی هستند؛
پشیمان از فاش کردن راز دلت برای کسانی که بی‌عرضه بودند.
پشیمان خواهی شد از گریه کردن مقابل کسانی که به اشک‌هایت خندیدند؛
از این‌که تک‌تک آن‌ها را به خانواده‌ات ترجیح دادی.
و در نهایت، پشیمان خواهی شد از دوست داشتنِ آدم‌هایی که هرگز لیاقتش را نداشتند.

حاسنات_ابراهیمی🥲
💯6
Forwarded from هەنیـــسڪ
"وَلَا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَّ". ای مؤمنات خدایی که به شما اجازه نداد صدای پابندتان بیرون زند، بی‌گمان اجازه نمی‌دهد صورت‌تان را نشان مردم دهید. قضاوت با خودتان: صدای خلخال‌تان زیباتر است یا صورت‌هایتان؟ بی‌گمان در این برهانی است آشکار برای کسانی‌که هوای تقوا کرده‌اند.
3💯3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤‍🔥4
خوبم؛ فقط ریزش موهایم بیشتر شده، تنم روزبه‌روز نحیف‌تر می‌شود و اشتهایم، مثل خیلی چیزهای دیگر، آرام‌آرام از من فاصله گرفته است. بیشترِ روزها در جست‌وجوی راهی هستم برای فرار از آدم‌ها، از شلوغی‌شان، از حرف‌هایشان و شاید گاهی حتی از خودم. تنهایی، بیشتر از آن‌چه باید، همدمم شده است و مسکوت مسکوتم.
ذوق و شوقم را نسبت به خیلی چیزها از دست داده‌ام؛ دلتنگم، کسل و بی‌حوصله‌ام و گاهی آن‌قدر خسته‌ام که حتی برخاستن از رختخواب هم برایم شبیه کاری دشوار می‌شود. دیگر نه دلِ درس خواندن دارم، نه شوق نوشتن، نه حوصله‌ی ورق زدن کتابی و نه حتی رغبت خواندن رمانی که روزگاری می‌توانست ساعت‌ها مرا از دنیای خودم جدا کند.
تا یادم نرفته، رابطه‌ام با عبادت هم روزبه‌روز کم‌رنگ‌تر شده است. دیگر در دعاهایم آن پافشاریِ سابق را ندارم؛ خواسته‌هایم را به زبان می‌آورم، اما مثل گذشته برایشان اصرار نمی‌کنم. قرآن، که روزگاری پناهِ دل خسته‌ام بود، حالا مدت‌هاست میان من و او فاصله افتاده است. گاهی با خودم فکر می‌کنم نکند من از رحمتش دور شده‌ام؛ نکند آن‌قدر از درش فاصله گرفته‌ام که دیگر راه بازگشت را بلد نیستم.
و عجیب‌تر از همه این است که با وجود تمام این‌ها، وقتی کسی می‌پرسد «خوبی؟» لبخند می‌زنم و می‌گویم:
خوبم عزیزم؛
اما خوب در حقیقت هم اگر همه‌ی این‌ها را کنار بگذاریم، خوبم یعنی عالی‌ام...!


#دوشیزه_سادات
#شرح_حال
3❤‍🔥1🕊1😭1🤝1💘1
گمان می‌کنند در دیالوگ‌هایم، متن‌هایم و یا داستانک‌ام زیادی اغراق می‌کنم و مرد داستان را بیش از اندازه همه‌کاره و ایده‌آل جلوه می‌دهم؛ اما آن‌ها از زندگی من آگاه نیستند. نمی‌دانند من چنین آدم‌هایی را دیده‌ام که شروع به نوشتن کردم.
دیدم مردی را که برای نامزدش بافتن گیسو را آموخته بود؛ گیسوانش را با حوصله می‌بافت، انگار با هر تار مو، بخشی از محبتش را به او هدیه می‌کرد. دیدم مردی را که برای آرام کردن دلِ خسته‌ی همسرش، ساعت‌ها بی‌آن‌که خسته شود پای حرف‌هایش می‌نشست. مردی را دیدم که بلد بود عذرخواهی کند، بلد بود دلجویی کند و مهم‌تر از همه، بلد بود دوست داشتن را فقط با کلمات نشان ندهد.
دیدم مردانی را که محبت را ضعف نمی‌دانستند و مراقبت کردن را وظیفه‌ی زن نمی‌شمردند. مردانی که می‌دانستند زن قرار نیست همیشه قوی باشد؛ گاهی فقط می‌خواهد جایی برای خسته شدن داشته باشد، دستی برای گرفتن و شانه‌ای برای تکیه کردن.
دیدم مردی را که چگونه در مقابل پدر و مادر خودش حتی از همسرش دفاع کرده با وجود اینکه حق به جانب نبوده...!
پس اگر در نوشته‌هایم مردی را دیدید که برای زنی گیسو می‌بافد، حالش را می‌پرسد، برای دلش وقت می‌گذارد و در سخت‌ترین روزهایش کنارش می‌ماند، نگویید «این‌ها فقط خیال است.»
من خیال‌پردازی نمی‌کنم؛ من آنچه را دیده‌ام، با واژه‌هایم دوباره زنده می‌کنم.
شاید مردان داستان‌هایم زیادی خوب به نظر برسند، اما باور کنید، من فقط آن‌قدر خوش‌شانس بوده‌ام که فهمیده‌ام چنین مردانی واقعاً وجود دارند.
5💘3❤‍🔥1😁1