چـکـامـهـ زار 🌘📜
اینجا که شنیده نمیشود اما خواندهام که شعر دوست داری پس فور کن تا مهمان چند بَیت شعر قشنگ بشوی از سمت من. جوین باشید...!
کافرم در عشق امّا ای سیَه گیسو بدان..
مستیِ چشمَت مرا روزی مسلمان میکُند..
https://t.me/sokoot_dar_miyan_sotour
مستیِ چشمَت مرا روزی مسلمان میکُند..
https://t.me/sokoot_dar_miyan_sotour
Telegram
سکوتی، در میان سطور
اینجا صدایی نیست...
اما، هر واژه، طنین یک حقیقت است.
در میان سطرهای آرام و ژرف، سکوتی جاریست، که بیشتر از فریاد معنا دارد.
اما، هر واژه، طنین یک حقیقت است.
در میان سطرهای آرام و ژرف، سکوتی جاریست، که بیشتر از فریاد معنا دارد.
🌚2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
اینجا که شنیده نمیشود اما خواندهام که شعر دوست داری پس فور کن تا مهمان چند بَیت شعر قشنگ بشوی از سمت من. جوین باشید...!
این غزل هایی که می گویم همه مال شماست!
شعرهایم طالب توصیف احوال شماست!
مهربانی می چکد از گوشه ی لبخندتان
از همین رو چشم من پیوسته دنبال شماست!
من شما را دوست دارم! مانده ام تنها ولی
عذر می خواهم! ولی... آن هم ز اهمال شماست!
سلطه دارید این چنین سرسخت بر اشعار من
بیت و مصراع و تخلص زیر چنگال شماست!
در تمام فال ها نامی ست نیکو از شما
اسم و رسمی از کدام عاشق در اقبال شماست؟
گوش هاتان تیز گردانید بر اشعار من ؛
ای شمایی که غزل هایم در اشغال شماست !
من نمی دانم چرا این روزها عاشق شدم ؟
من که تقصیری ندارم این ز اغفال شماست
https://t.me/Pezhvak_17
شعرهایم طالب توصیف احوال شماست!
مهربانی می چکد از گوشه ی لبخندتان
از همین رو چشم من پیوسته دنبال شماست!
من شما را دوست دارم! مانده ام تنها ولی
عذر می خواهم! ولی... آن هم ز اهمال شماست!
سلطه دارید این چنین سرسخت بر اشعار من
بیت و مصراع و تخلص زیر چنگال شماست!
در تمام فال ها نامی ست نیکو از شما
اسم و رسمی از کدام عاشق در اقبال شماست؟
گوش هاتان تیز گردانید بر اشعار من ؛
ای شمایی که غزل هایم در اشغال شماست !
من نمی دانم چرا این روزها عاشق شدم ؟
من که تقصیری ندارم این ز اغفال شماست
https://t.me/Pezhvak_17
Telegram
پژواك𓋜
Iɴᴀʟʟᴀʜᴀ Mᴀᴀ`s Sᴀʙɪʀᴇᴇɴ.. 🦢
ㅤㅤ
Iɴᴀʟʟᴀʜᴀ Mᴀᴀ`s Sᴀʙɪʀᴇᴇɴ.. 🦢
ㅤㅤ
🍓2💘2🌚1
تمام.
دخترهای قشنگی را که دیدم، نظر به همان شعر فرستادم؛ و آنانی را که هنوز ندیدهام، به امید روزی که ببینم و برایشان واژه و اشعار زیباتری بفرستم.
زیبایی فقط در چهره نیست؛ گاهی در طرز حرفزدن، در مهربانی، در سکوت و حتی در شیوهای که کسی دل دیگران را آرام میکند، پنهان است. برای همین، هر کسی را که بهنظرم زیبا آمد، نه تنها به خاطر چهرهاش، بلکه به خاطر حس خوبی که به من داد، در میان این اشعار جا دادم.
دخترهای قشنگی را که دیدم، نظر به همان شعر فرستادم؛ و آنانی را که هنوز ندیدهام، به امید روزی که ببینم و برایشان واژه و اشعار زیباتری بفرستم.
زیبایی فقط در چهره نیست؛ گاهی در طرز حرفزدن، در مهربانی، در سکوت و حتی در شیوهای که کسی دل دیگران را آرام میکند، پنهان است. برای همین، هر کسی را که بهنظرم زیبا آمد، نه تنها به خاطر چهرهاش، بلکه به خاطر حس خوبی که به من داد، در میان این اشعار جا دادم.
💘3🌚2💔1🍓1🙈1
💯3🍓3🙈1
Forwarded from واژههایِ درمانگر🫀💙 (Sarah mojadidi)
به مناسبت مودِ سر حالم، این پیام را فاروارد بزنید چینل های قشنگ تان، یکی از قشنگترین متنهایتان ره فور میزنم اینجا و با صدایم میخوانم.
جاین هم میشمممم😁
جاین هم میشمممم😁
🕊3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
Photo
شب است؛ و خلوتِ تنهایی با خویش. از پشت پنجره به بیرون خیره شدهام. آسمان، سرمهای و آرام است و ابرهای قشنگی در دلش پراکندهاند؛ گویی تکههایی از خیالاند که در پهنای آسمان سرگردان ماندهاند. ماه نیز امشب مهمانشان شده؛ گاهی از پشت ابرها سرک میکشد و دوباره پنهان میشود.
نسیم خنک و ملایمی میوزد و پرده را آرام تکان میدهد. در این هوای گرم تابستان، همهچیز آنقدر آرام و زیباست که باید دلم بخواهد از این شب لذت ببرم؛ اما افکار و خیالاتم جای دیگری سیر میکنند؛ جایی دورتر از این پنجره، دورتر از این شب و حتی دورتر از خودم.
چشمهایم به آسمان دوخته شده، اما ذهنم در آیندهای نامعلوم پرسه میزند. به فردایی فکر میکنم که نمیدانم چه چیزی برایم در آستین دارد؛ به راهی که هنوز آغاز نشده و مقصدی که هیچ تصویری از آن ندارم.
و میان همهی این فکرها، یک پرسش مدام در ذهنم تکرار میشود:
تا کی قرار است اینقدر بیحوصله و کسل باشم؟
تا کی هرگاه از دنیا، از آدمها و حتی از خودم خسته شدم، به عالم خواب پناه ببرم؟
اصلاً آدم از خواب هم خسته نمیشود، وقتی خواب تنها راه فرار از فکرهایش باشد؟
گاهی وقتی به کهنسالان نگاه میکنم، حیرت میکنم. آنان سالها بیشتر از ما زندگی کردهاند؛ خستگیهای بیشتری دیدهاند، غمهای بیشتری کشیدهاند و بار روزگار را بیشتر بر دوش گرفتهاند، اما از بسیاری از جوانان امروز باحوصلهتر و آرامترند. مینشینند، قصه میگویند، چای مینوشند، لبخند میزنند و برای سادهترین چیزها هنوز شوق دارند.
پس حکمتش چیست؟
ما جوانیم و آنان کهنسال؛ اما گاهی انگار جایمان عوض شده است. آنان با تمام خستگیِ سالهایشان، هنوز دلشان برای زندگی میتپد و ما با تمام جوانیمان، گاهی حتی حوصلهی خودمان را هم نداریم.
شاید جوانی فقط به عددِ سالهای عمر نیست. شاید جوانی همان شوقیست که آدم برای فردا در دل دارد؛ همان ذوقی که باعث میشود برای دیدن یک روز تازه بیقرار باشی. و چه غمانگیز است وقتی آدم هنوز در آغاز راه است، اما از ادامه دادن خسته شده باشد.
ماه دوباره از پشت ابرها بیرون میآید و نور کمرنگش روی شیشهی پنجره مینشیند. من هنوز همانجا ایستادهام؛ نه عجلهای برای خواب دارم و نه میلی برای برگشتن از این خلوت. فقط میخواهم کمی بیشتر به آسمان نگاه کنم و بگذارم این شب، بیآنکه چیزی از من بخواهد، کنارم بماند.
شاید بعضی شبها قرار نیست به نتیجهای برسند؛ شاید فقط آمدهاند تا آدم چند لحظه از شلوغی دنیا فاصله بگیرد و صدای خودش را بشنود.
و من امشب، میان سکوت آسمان و هیاهوی ذهنم، هنوز دنبال پاسخی برای خودم میگردم؛ پاسخی برای این بیحوصلگی، این خستگیِ بیدلیل و این حس عجیبی که نمیدانم از کجا آمده است.
نسیم همچنان میوزد، ابرها آرامآرام از کنار ماه عبور میکنند و من هنوز پشت پنجرهام؛ با هزار فکر در سر و هزار سؤال بیجواب در دل.
#دوشیزه_سادات
نسیم خنک و ملایمی میوزد و پرده را آرام تکان میدهد. در این هوای گرم تابستان، همهچیز آنقدر آرام و زیباست که باید دلم بخواهد از این شب لذت ببرم؛ اما افکار و خیالاتم جای دیگری سیر میکنند؛ جایی دورتر از این پنجره، دورتر از این شب و حتی دورتر از خودم.
چشمهایم به آسمان دوخته شده، اما ذهنم در آیندهای نامعلوم پرسه میزند. به فردایی فکر میکنم که نمیدانم چه چیزی برایم در آستین دارد؛ به راهی که هنوز آغاز نشده و مقصدی که هیچ تصویری از آن ندارم.
و میان همهی این فکرها، یک پرسش مدام در ذهنم تکرار میشود:
تا کی قرار است اینقدر بیحوصله و کسل باشم؟
تا کی هرگاه از دنیا، از آدمها و حتی از خودم خسته شدم، به عالم خواب پناه ببرم؟
اصلاً آدم از خواب هم خسته نمیشود، وقتی خواب تنها راه فرار از فکرهایش باشد؟
گاهی وقتی به کهنسالان نگاه میکنم، حیرت میکنم. آنان سالها بیشتر از ما زندگی کردهاند؛ خستگیهای بیشتری دیدهاند، غمهای بیشتری کشیدهاند و بار روزگار را بیشتر بر دوش گرفتهاند، اما از بسیاری از جوانان امروز باحوصلهتر و آرامترند. مینشینند، قصه میگویند، چای مینوشند، لبخند میزنند و برای سادهترین چیزها هنوز شوق دارند.
پس حکمتش چیست؟
ما جوانیم و آنان کهنسال؛ اما گاهی انگار جایمان عوض شده است. آنان با تمام خستگیِ سالهایشان، هنوز دلشان برای زندگی میتپد و ما با تمام جوانیمان، گاهی حتی حوصلهی خودمان را هم نداریم.
شاید جوانی فقط به عددِ سالهای عمر نیست. شاید جوانی همان شوقیست که آدم برای فردا در دل دارد؛ همان ذوقی که باعث میشود برای دیدن یک روز تازه بیقرار باشی. و چه غمانگیز است وقتی آدم هنوز در آغاز راه است، اما از ادامه دادن خسته شده باشد.
ماه دوباره از پشت ابرها بیرون میآید و نور کمرنگش روی شیشهی پنجره مینشیند. من هنوز همانجا ایستادهام؛ نه عجلهای برای خواب دارم و نه میلی برای برگشتن از این خلوت. فقط میخواهم کمی بیشتر به آسمان نگاه کنم و بگذارم این شب، بیآنکه چیزی از من بخواهد، کنارم بماند.
شاید بعضی شبها قرار نیست به نتیجهای برسند؛ شاید فقط آمدهاند تا آدم چند لحظه از شلوغی دنیا فاصله بگیرد و صدای خودش را بشنود.
و من امشب، میان سکوت آسمان و هیاهوی ذهنم، هنوز دنبال پاسخی برای خودم میگردم؛ پاسخی برای این بیحوصلگی، این خستگیِ بیدلیل و این حس عجیبی که نمیدانم از کجا آمده است.
نسیم همچنان میوزد، ابرها آرامآرام از کنار ماه عبور میکنند و من هنوز پشت پنجرهام؛ با هزار فکر در سر و هزار سؤال بیجواب در دل.
#دوشیزه_سادات
😭2💘2🌚1🤝1
Forwarded from چـکـامـهـ زار 🌘📜
نمیدانم فقط من اینطوری هستم و یا دیگران هم مثلا من هستند
در تابستان که باید آب بیشتر بنوشم
چایی می نوشم
ولی در زمستان سرد، که باید چایی بنوشم آب مینوشم🤦♀
حتی خود منم حیران مانده ام به خودم!😕
در تابستان که باید آب بیشتر بنوشم
چایی می نوشم
ولی در زمستان سرد، که باید چایی بنوشم آب مینوشم🤦♀
حتی خود منم حیران مانده ام به خودم!😕
😭5🤝2
Forwarded from STAR | ستـاٰره
🍓3💘2💔1
این همه شما از من خواندید دوست دارم اینبار من از شما بخوانم یا گر سوالی داشتید...
https://t.me/SendHarfBot?start=97b530bd1dfb
https://t.me/SendHarfBot?start=97b530bd1dfb
Forwarded from حرف | ربات پیامرسان
میدانی من فراموشی این من شده است
از بس درپی این من، منی دیگر شدهاست.
سرگردانم به دادی کدام یکی از من برسم؟
دلم دیگر خسته از این همه من شدهاست.
•سـپـهـرآرا
میدانی من فراموشی این من شده است
از بس درپی این من، منی دیگر شدهاست.
سرگردانم به دادی کدام یکی از من برسم؟
دلم دیگر خسته از این همه من شدهاست.
•سـپـهـرآرا
🍓1
Forwarded from حرف | ربات پیامرسان
داستانک👀
زانوهایش را در بغل فشرد. صدای کوبش تند قلبش، سکوت اتاق را تکهتکه میکرد؛ در همان حال، چشمهایش روی دستگیره لرزان پنجره قفل شده بود.
لرزش کلکینها شدت گرفت. باران و باد شدید، مغرورانه خود را به دریچه میکوبیدند؛ تا اینکه در یک لحظه، دو لنگه پنجره با صدا به هم خورد و دهان باز کرد. باران با تمام تندیاش به درون اتاق هجوم آورد.
با اولین چرنگ زدن تلفن، گرمی ملوسی در دلش دوید. دستانی را که دور بازوانش قفل شده بود وا کرد. با موبایلی که حالا در دستانش میلرزید، دکمه اتصال را فشرد و گوشی را به گوشش چسباند:
ـ ااالو... مادر؟
صدای نگران مادر از پشت خط آمد:
ـ جانم دخترم؟ خوبی؟ حالت خوبه؟
دختر خواست حرف بزند، اما صدای رعدوبرق کلماتش را قورت داد. مادر بلندتر گفت:
ـ الو؟ میشنوی دخترم؟
دختر در حالی که آب باران را از روی گونهاش پاک میکرد، با صدایی لرزان نالید:
ـ مادرر... من... دارم میترسم. تروخدا دیگه نرو... منو تنها نذار مادر...
صدای آرام مادر مثل آبی روی آتش بود:
ـ آروم باش دخترم، عزیز دلم، من پیشتم...
قبل از آنکه گوشی را قطع کند، متوجه شد ضربههای پشت پنجره تغییر کرده است؛ غیرمعمولیتر و زندهتر از قبل. انگار باران دستوپادار شده بود و با ناخنهایی بلند روی تاقچه کلکین چنگ میکشید تا راهی به اتاق بیابد. با هر وزش تند باد، صدای خراشیدگی ناخنها بر چوب پنجره شدت میگرفت و با آرام شدنش، صدا کمرنگ میشد؛ مثل نفسهای موجودی کور در تاریکی شب.
مادر پشت گوشی با نگرانی تلاش میکرد دخترش را آرام کند و با صدایی هشدارگونه تذکر میداد که به هیچ وجه نزدیک پنجره نشود. اما درون دختر، شجاعتی محض یا شاید کششی مرموز فعال شده بود که او را به سمت کلکین میکشید. با زبانی قفلشده و چشمانی از حدقه بیرونزده به پنجره نزدیک شد.
ناگهان با غرش سهمگین باد، آن دستِ با ناخنهای بلند، اینبار نه روی تاقچه، بلکه روی پوست دست دختر کشیده شد و مچ او را قفل کرد! با جیغی گوشخراش، نیمتنهاش به بیرون پرتاب شد و پاهایش درون اتاق معلق ماند. اما به محض فروکش کردن باد، آن دست مرموز ناپدید شد و دختر روی تاقچه رها گردید.
باد آرامتر شده بود و بارانِ چکچککنان، نفسهای آخرش را میکشید. شبِ هولناک گذشت و آفتاب، زودتر از همیشه به زیباییِ خالص طلوع کرد. پرتوهای نور از پنجره گذشت و روی بدن نیمهجان دختر که فرشِ زمین شده بود، تابید. دختر با چشمانی که از تندی آفتاب اذیت شده بود، پلک گشود و خواست دستش را روی صورت بکشد تا خستگیِ بیخوابیِ دیشب بپرد؛ اما با بالا آوردن دستهایش، نفس در سینهاش حبس شد.
میان انگشتانش، همان گردنبند صدفی بود که سالها پیش در بازارِ بادِ رقصانِ روستا گم شده بود؛ همان روزی که با قهر، دوستش را در طوفان تنها رها کرد و آن طوفان، دوستش را برای همیشه در دل خود بلعید و ناپدید کرد.
حاسنات_ابراهیمی
داستانک👀
زانوهایش را در بغل فشرد. صدای کوبش تند قلبش، سکوت اتاق را تکهتکه میکرد؛ در همان حال، چشمهایش روی دستگیره لرزان پنجره قفل شده بود.
لرزش کلکینها شدت گرفت. باران و باد شدید، مغرورانه خود را به دریچه میکوبیدند؛ تا اینکه در یک لحظه، دو لنگه پنجره با صدا به هم خورد و دهان باز کرد. باران با تمام تندیاش به درون اتاق هجوم آورد.
با اولین چرنگ زدن تلفن، گرمی ملوسی در دلش دوید. دستانی را که دور بازوانش قفل شده بود وا کرد. با موبایلی که حالا در دستانش میلرزید، دکمه اتصال را فشرد و گوشی را به گوشش چسباند:
ـ ااالو... مادر؟
صدای نگران مادر از پشت خط آمد:
ـ جانم دخترم؟ خوبی؟ حالت خوبه؟
دختر خواست حرف بزند، اما صدای رعدوبرق کلماتش را قورت داد. مادر بلندتر گفت:
ـ الو؟ میشنوی دخترم؟
دختر در حالی که آب باران را از روی گونهاش پاک میکرد، با صدایی لرزان نالید:
ـ مادرر... من... دارم میترسم. تروخدا دیگه نرو... منو تنها نذار مادر...
صدای آرام مادر مثل آبی روی آتش بود:
ـ آروم باش دخترم، عزیز دلم، من پیشتم...
قبل از آنکه گوشی را قطع کند، متوجه شد ضربههای پشت پنجره تغییر کرده است؛ غیرمعمولیتر و زندهتر از قبل. انگار باران دستوپادار شده بود و با ناخنهایی بلند روی تاقچه کلکین چنگ میکشید تا راهی به اتاق بیابد. با هر وزش تند باد، صدای خراشیدگی ناخنها بر چوب پنجره شدت میگرفت و با آرام شدنش، صدا کمرنگ میشد؛ مثل نفسهای موجودی کور در تاریکی شب.
مادر پشت گوشی با نگرانی تلاش میکرد دخترش را آرام کند و با صدایی هشدارگونه تذکر میداد که به هیچ وجه نزدیک پنجره نشود. اما درون دختر، شجاعتی محض یا شاید کششی مرموز فعال شده بود که او را به سمت کلکین میکشید. با زبانی قفلشده و چشمانی از حدقه بیرونزده به پنجره نزدیک شد.
ناگهان با غرش سهمگین باد، آن دستِ با ناخنهای بلند، اینبار نه روی تاقچه، بلکه روی پوست دست دختر کشیده شد و مچ او را قفل کرد! با جیغی گوشخراش، نیمتنهاش به بیرون پرتاب شد و پاهایش درون اتاق معلق ماند. اما به محض فروکش کردن باد، آن دست مرموز ناپدید شد و دختر روی تاقچه رها گردید.
باد آرامتر شده بود و بارانِ چکچککنان، نفسهای آخرش را میکشید. شبِ هولناک گذشت و آفتاب، زودتر از همیشه به زیباییِ خالص طلوع کرد. پرتوهای نور از پنجره گذشت و روی بدن نیمهجان دختر که فرشِ زمین شده بود، تابید. دختر با چشمانی که از تندی آفتاب اذیت شده بود، پلک گشود و خواست دستش را روی صورت بکشد تا خستگیِ بیخوابیِ دیشب بپرد؛ اما با بالا آوردن دستهایش، نفس در سینهاش حبس شد.
میان انگشتانش، همان گردنبند صدفی بود که سالها پیش در بازارِ بادِ رقصانِ روستا گم شده بود؛ همان روزی که با قهر، دوستش را در طوفان تنها رها کرد و آن طوفان، دوستش را برای همیشه در دل خود بلعید و ناپدید کرد.
حاسنات_ابراهیمی
🍓2
Forwarded from حرف | ربات پیامرسان
و روزی خواهد رسید که پشیمان خواهی شد...
پشیمان از دردِدل کردن با آدمهایی که فکر میکردی ماندنی هستند؛
پشیمان از فاش کردن راز دلت برای کسانی که بیعرضه بودند.
پشیمان خواهی شد از گریه کردن مقابل کسانی که به اشکهایت خندیدند؛
از اینکه تکتک آنها را به خانوادهات ترجیح دادی.
و در نهایت، پشیمان خواهی شد از دوست داشتنِ آدمهایی که هرگز لیاقتش را نداشتند.
حاسنات_ابراهیمی🥲
و روزی خواهد رسید که پشیمان خواهی شد...
پشیمان از دردِدل کردن با آدمهایی که فکر میکردی ماندنی هستند؛
پشیمان از فاش کردن راز دلت برای کسانی که بیعرضه بودند.
پشیمان خواهی شد از گریه کردن مقابل کسانی که به اشکهایت خندیدند؛
از اینکه تکتک آنها را به خانوادهات ترجیح دادی.
و در نهایت، پشیمان خواهی شد از دوست داشتنِ آدمهایی که هرگز لیاقتش را نداشتند.
حاسنات_ابراهیمی🥲
💯6