چـکـامـهـ زار 🌘📜
457 subscribers
544 photos
76 videos
10 files
368 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
Photo
اما نزد او...
تمام آن هیبت، جایی برای ماندن نداشت.
برای او، این مرد همان کسی بود که گیسوانش را می‌بافت، با حوصله روی انگشتان کوچکش لاک می‌زد و نقش‌های حنایی را بر دستان برف‌گونش می‌نشاند؛ همان دستانی که هرگز دوست نداشت بی‌حنا ببیند.
اگر روزی در کوچه بند کرمچ‌های دخترک باز می‌شد، پیش از آنکه او حتی فرصت خم شدن پیدا کند، مرد خودش پایین می‌شد، بندها را می‌بست و دوباره برمی‌خاست؛ بی‌آنکه برایش مهم باشد چه کسی می‌بیند.
شاید نزد بقیه‌ی مردان یک کار وقیحانه به نظر می‌رسید اما نزد او اینگونه نبود!
شاید همه‌ی این کارها را از نخست نمی‌دانست.
اما برای او آموخته بود.
مو بافتن را آموخته بود تا بانوی کوچکش مجبور نشود دست به کاری بزند که از نظر او مردانه بود.
حنا کردن را یاد گرفته بود تا دست‌های سفیدش بی‌نقش نماند.
و بستن بند کفش و کرمچ‌هایش را، چون برای او هیچ کاری آن‌قدر کوچک نبود که ارزش انجام دادن نداشته باشد.
او برای هیچ‌کس چنین مردی نبود.
فقط برای یک نفر.
برای همان بانوی کوچک و عاصی که نزد او، تمام هیبتش فرو می‌ریخت و از آن مردِ سخت و باوقار، چیزی جز قلبی نرم و دستی مهربان باقی نمی‌ماند.
دخترک آهسته دستش را عقب برد و انگشتان کوچک خود را روی دست مرد گذاشت.
حرکت شانه‌ی گیسوانش متوقف شد.
پسر سر خم کرد و به دست کوچک او نگریست.
دخترک چند لحظه خاموش ماند؛ گویی واژه‌ها را از دورترین و عمیق‌ترین گوشه‌ی دلش بیرون می‌کشید.
بعد آرام برگشت.
چشم در چشمش دوخت.
آن نگاه، دیگر شیطنت چند لحظه پیش را نداشت؛ چیزی عمیق‌تر در آن بود، چیزی که شاید مدت‌ها در دلش مانده و حالا راهی جز گفتن نداشت.
لبخند محوی بر لبش نشست.
— می‌دانی...؟
پسر آرام گفت:
— هوم؟
دخترک سرش را بر شانه‌ی او گذاشت و چشم‌هایش را بست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد، چنان آرام که گویی می‌ترسید اگر بلندتر بگوید، این لحظه از میان‌شان فرار کند، زمزمه کرد:
— زندگانی بدون تو... حتی در ذهنم هم نمی‌گنجد.
لبخندی محوی بر لبان پسر نقش بست اما
چیزی نگفت.
فقط دستش را بر گیسوان او گذاشت و آرام نوازشش کرد.
و دخترک همان‌جا، میان عطر حنا و گیسوانی که حالا دیگر آرام گرفته بودند، فهمید بعضی آدم‌ها را نمی‌شود فقط دوست داشت.
بعضی آدم‌ها چنان آرام و بی‌خبر وارد تار و پود جانت می‌شوند که دیگر نبودن‌شان را نمی‌توانی حتی تصور کنی.
آن‌ها دیگر «بخشی از زندگی» نیستند؛
خودِ زندگی‌اند.
و برای بانوی کوچک، او دقیقاً همان آدم بود.
پسر خود را قرین گوش دخترک کرده و مغرورانه نجوا کرد:

نباید هم بگنجد دلبر من.

زندگی من تو هستی پس زندگی تو هم باید فقد و فقد من باشم.

#دوشیزه_سادات
❤‍🔥5🕊1🌚1💔1🍓1💅1💘1
ذوقق💘
😁2🕊2🍓1💘1
😭
😁3🌚2🕊1🍓1😭1
مهربانی💘
😁3❤‍🔥1🕊1🍓1🙈1🤝1💘1
این متن را فارورد کنید تا به وایپ کانال تان برتان شعر بسرایم.
ظرفیت فقط 20 کانال‌.🥰
دیگر غزل به فکر تن‌آرایی تو نیست
طبعم حریف این همه زیبایی تو نیست

مفعول فاعلات مفاعیل شاعران؛
اندازه‌ی قشنگی لالایی تو نیست

تو رمز و راز آن گل سرخی که کار من؛
هرگز میان باغ، شناسایی تو نیست،

ما هر دو ساکن قفس! اما بدون هم
تنهایی‌ام شبیه به تنهایی تو نیست

حتی اگر شراب بریزی به کام من
تاثیر آن به قدرت گیرایی تو نیست

در آینه نگاه کن و پرده را بکش
این ماه، درخور شب رویایی تو نیست

می‌آیی و تمام غزل‌های دفترم
زیباتر از تصور « می آیی» تو نیست .
❤‍🔥2🕊1🍓1

از قشنگی نوشته‌هایتان نگم که واقعاً عاشقِ تک‌تک واژه‌هایتان هستم؛ اما این داستانک... حیران مانده‌ام که در وصفش چه بگویم. بعضی نوشته‌ها فقط خوانده نمی‌شوند، بلکه آدم آن‌ها را حس می‌کند؛ این داستانک نیز دقیقاً از همان‌هاست. هر جمله‌اش به‌جا، هر واژه‌اش دلنشین و هر تصویرش چنان زنده است که آدم را با خودش تا پایان می‌برد.
و دربارهٔ کسانی که نقد کردند یا هرچه گفتند؛ نقد، اگر از روی دلسوزی و با احترام باشد، ارزش شنیدن دارد؛ اما هر سخنی الزاماً حقیقت نیست. گاهی آدم‌ها چیزی را که با سلیقهٔ خودشان جور نمی‌آید، سریع نادرست می‌نامند. نوشته‌ای که احساس برانگیزد، خواه این احساس تحسین باشد یا حتی مخالفت، یعنی توانسته با خواننده ارتباط برقرار کند.
برای من اما این داستانک فقط چند سطر کنار هم نیست؛ ردّ احساس و ظرافت قلم شماست. بعضی‌ها شاید فقط واژه‌ها را ببینند، اما من پشت همان واژه‌ها احساس و زحمتی را می‌بینم که نمی‌شود با چند جملهٔ انتقادی نادیده گرفت. پس بگذارید هرکس برداشت خودش را داشته باشد؛ قلمی که ارزش خواندن داشته باشد، همیشه موافق و مخالف خودش را خواهد داشت. 🤍🫠
❤‍🔥2🍓2😁1🕊1🙈1

قشنگی که داستانک شما و داستانک بانو بی‌تاب داشت هیچ داستانکی تا حال نداشته.
این را بدانید که از جمله‌ نویسنده های مورد علاقه‌ی من هستین بیش از حد شما را خوش دارم.🥹💘🫶
❤‍🔥2😁2🕊1🍓1💘1

قشنگ نویس مشاتاقانه منتظر داستانک ها دیالوگ و خود رمانت هستم زیبایی را که عاشقانه های تو دارد هیچ یک از داستان های بقیه تا حال نداشته پس بیشتر بنویسسسس که اینجا افراد زیادی علاقمند ات هستند🥲🫶🫠
❤‍🔥3😁1🕊1🍓1🤝1
و من ممنون مهر همه‌ی شما قشنگ ها هستم.💘
🍓4😁2🕊1🙈1

قشنگی برای قشنگی.
با این نبشته های قشنگ ات همیشه پویا نویسا و مانا بمانی بانوی عزیز و زیبا نویسم🫂
🕊2🌚2🍓1
حرف | ربات پیامرسان
Photo
با دیدن این‌ها صبح ام زیبا آغاز شد از این قشنگ تر هم مگر داریم💘
❤‍🔥2🕊1🍓1💘1
اینجا که شنیده نمی‌شود اما خوانده‌ام که شعر دوست داری پس فور کن تا مهمان چند بَیت شعر قشنگ بشوی از سمت من.

جوین باشید...!
🍓4❤‍🔥3🕊1🙈1💘1
دوستا چند روز بعد سالگره دوشیزه تان است بنده د میدان خدا و راستی ماندیم که برش چی بخرم اگر کدام نظریه دارین بگوین مقصد قیمت هر چیزی که میگین از صد افغانی پاین باشه😑😂
😁9😭2
این متن را در کانال های تان فارود کنین
تا از میان شخصیت‌های کتاب یکی را که بیش از همه به شخصیت شما شباهت دارد حدس بزنم🫠❤️
💯1