عشق به تنهای کافی نیست؛عشق برای ماندگاری،به بلوغ،همدلی،درک و مهربانی نیاز دارد.بسیاری از عشق ها نه از کمبود محبت بلکه از کمبود این مهارت از دست میروند.
🍓2💔1💘1
من عاشق شعرم که تو را شعر به من داد
پس خانه ی شعر و غزل و قافیه آباد؛
پس خانه ی شعر و غزل و قافیه آباد؛
🍓4💘1
مرد باید شعر بخواند؛
باید کتاب بخواند،
باید در کوچهپسکوچههای رمانها قدم بزند
و ساعتها با متون عاشقانه همصحبت شود.
نه برای آنکه تنها واژههای عشق را از بر کند،
و نه فقط برای آنکه عاشق شدن را بیاموزد؛
بلکه تا هنرِ عاشق ماندن را بداند.تا بفهمد زن، تنها به نان و سقف نیاز ندارد؛
گاه تمام دنیایش در یک «حالت چطور است؟»،
در نگاهی آمیخته به مهر،
در دستی که وقتِ خستگی رهایش نکند، و در حضوری صادقانه خلاصه میشود.
مرد باید بخواند؛
زیرا کتابها به او میآموزند چگونه قلبی را نیازارد و اگر شکست، چگونه مرهمش باشد؛
چگونه احترام بورزد، چگونه مهر بورزد،
و چگونه محبوبش را چنان دوست بدارد که هرگز در کنار او احساس تنهایی نکند.
عشق، تنها گفتنِ «دوستت دارم» نیست؛
عشق، هنری است که آموختن میخواهد.
تصاحب نیست، احترام است؛
دلبستگی نیست، مسئولیت است؛و محبوب، گلی نیست که تنها برای تماشا باشد،
قلبی است که باید هر روز، با مهربانی، صداقت و وفاداری، دوباره به دست آورده شود.
آری... مرد باید شعر بخواند، کتاب بخواند و رمان بخواند؛
زیرا گاهی یک کتاب، بهتر از هزار نصیحت، به انسان میآموزد چگونه عاشق باشد و چگونه عشق بورزد.
#دوشیزه_سادات
باید کتاب بخواند،
باید در کوچهپسکوچههای رمانها قدم بزند
و ساعتها با متون عاشقانه همصحبت شود.
نه برای آنکه تنها واژههای عشق را از بر کند،
و نه فقط برای آنکه عاشق شدن را بیاموزد؛
بلکه تا هنرِ عاشق ماندن را بداند.تا بفهمد زن، تنها به نان و سقف نیاز ندارد؛
گاه تمام دنیایش در یک «حالت چطور است؟»،
در نگاهی آمیخته به مهر،
در دستی که وقتِ خستگی رهایش نکند، و در حضوری صادقانه خلاصه میشود.
مرد باید بخواند؛
زیرا کتابها به او میآموزند چگونه قلبی را نیازارد و اگر شکست، چگونه مرهمش باشد؛
چگونه احترام بورزد، چگونه مهر بورزد،
و چگونه محبوبش را چنان دوست بدارد که هرگز در کنار او احساس تنهایی نکند.
عشق، تنها گفتنِ «دوستت دارم» نیست؛
عشق، هنری است که آموختن میخواهد.
تصاحب نیست، احترام است؛
دلبستگی نیست، مسئولیت است؛و محبوب، گلی نیست که تنها برای تماشا باشد،
قلبی است که باید هر روز، با مهربانی، صداقت و وفاداری، دوباره به دست آورده شود.
آری... مرد باید شعر بخواند، کتاب بخواند و رمان بخواند؛
زیرا گاهی یک کتاب، بهتر از هزار نصیحت، به انسان میآموزد چگونه عاشق باشد و چگونه عشق بورزد.
#دوشیزه_سادات
❤🔥6😁2🍓1🤝1💘1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
Photo
اما مرد های افغانی باید بیشتر رُمان های افغانی بخوانند...!💅
اصلاً باید جبری شود بالایشان.
اصلاً باید جبری شود بالایشان.
😁3🍓1👻1
_ مادر موهایم را قیچی کنم؟
_ بد نکو بشین د جایت.
_ حالی خو بیخی دراز شده کی جمع اش میکنه!
_ گفتم که نی.
زیب دختر جوان د موهای دراز اش است تمام دگه گپ نزن.
_ به چشم.
_ بد نکو بشین د جایت.
_ حالی خو بیخی دراز شده کی جمع اش میکنه!
_ گفتم که نی.
زیب دختر جوان د موهای دراز اش است تمام دگه گپ نزن.
_ به چشم.
😁3🍓2💔1😭1
گفتم: از تو به مادرم پناه میبرم.
گفت: پس از مادرت به کی پناه میبری؟
چندی سکوت کردم و آهسته گفتم: از مادرم فقط میشه به الله پناه برد...!
گفت: پس از مادرت به کی پناه میبری؟
چندی سکوت کردم و آهسته گفتم: از مادرم فقط میشه به الله پناه برد...!
🍓3😁1😭1
در برابر بیمهری آدمها هیچ نمیگویم. سکوت و سکوت و سکوت.
انگار که لال شده باشم؛ شاید هم کور و کر. دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را، میدانی؟
دیر دریافتم که مسئول طرز فکر آدمها نیستم. بگذار هر که هرچه خواست بگوید!
چه اهمیتی دارد؟
من در لاک خود راحت ترم.
آن جا میشود آرام و بیدغدغه زندگی کرد...
-فروغ
انگار که لال شده باشم؛ شاید هم کور و کر. دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را، میدانی؟
دیر دریافتم که مسئول طرز فکر آدمها نیستم. بگذار هر که هرچه خواست بگوید!
چه اهمیتی دارد؟
من در لاک خود راحت ترم.
آن جا میشود آرام و بیدغدغه زندگی کرد...
-فروغ
💔2🍓2💯1
Forwarded from ستــاره | STAR (ZARA)
💔2🍓1
محبوبِ من...
نمیدانم از چه زمانی این دو واژه، امضای تمام نوشتههایم شدند. هر بار که قلم را بر کاغذ میگذارم، بیاختیار نخستین کسی که به ذهنم میآید، تویی؛ گویی واژهها پیش از آنکه به فرمان من درآیند، راهشان را به سوی نام تو پیدا کردهاند.
آنقدر «محبوبِ من» را نوشتهام که دیگر همه مرا با همین خطاب میشناسند. هرگاه عکسی، ویدیویی یا متنی رنگ و بوی عشق داشته باشد، بیدرنگ برایم میفرستند؛ چون میدانند میان تمام واژههایی که میتوانستم انتخاب کنم، من همیشه تو را برگزیدهام؛ حتی اگر نامت را هرگز بر زبان نیاورده باشم.
گاهی با خودم فکر میکنم چه عجیب است که مردم، محبوبِ مرا از روی نوشتههایم میشناسند، اما خودِ محبوب را نه. آنان تنها دو واژه را دیدهاند، بیآنکه بدانند پشت همین دو واژه، دنیایی از سکوت، انتظار، دعا، دلتنگی و اشتیاق نهفته است؛ دنیایی که سالهاست در سطرهایم زندگی میکند.
برای دیگران، «محبوب» تنها یک واژه است؛ اما برای من، خانهایست که هر بار از هیاهوی دنیا خسته میشوم، به آن پناه میبرم. آرامشیست که میان آشفتگی روزگار گمش نمیکنم. نوریست که حتی در تاریکترین شبهای دلم، خاموش نمیشود.
اگر روزی تمام نوشتههایم از میان بروند و تنها همین دو واژه باقی بمانند، گمان میکنم هر کسی که روزی مرا خوانده باشد، خواهد گفت: «این باید از او باشد؛ همان کسی که عشقش را همیشه با "محبوبِ من" آغاز میکرد.»
و من باز هم خواهم نوشت؛ نه برای آنکه جهان بداند مخاطب این سطرها کیست، بلکه برای آنکه دلم هنوز جز با همین خطاب آرام نمیگیرد. بعضی نامها را نباید فریاد زد؛ کافیست در دل نوشتهها پنهان بمانند تا هر بار که خوانده میشوند، بیصدا دوباره زنده شوند.
پس بگذار دیگران مرا با این دو واژه بشناسند؛ چه باک، وقتی تمام هویت قلمم سالهاست در همین خطاب خلاصه شده است:
محبوبِ من...
#دوشیزه_سادات
نمیدانم از چه زمانی این دو واژه، امضای تمام نوشتههایم شدند. هر بار که قلم را بر کاغذ میگذارم، بیاختیار نخستین کسی که به ذهنم میآید، تویی؛ گویی واژهها پیش از آنکه به فرمان من درآیند، راهشان را به سوی نام تو پیدا کردهاند.
آنقدر «محبوبِ من» را نوشتهام که دیگر همه مرا با همین خطاب میشناسند. هرگاه عکسی، ویدیویی یا متنی رنگ و بوی عشق داشته باشد، بیدرنگ برایم میفرستند؛ چون میدانند میان تمام واژههایی که میتوانستم انتخاب کنم، من همیشه تو را برگزیدهام؛ حتی اگر نامت را هرگز بر زبان نیاورده باشم.
گاهی با خودم فکر میکنم چه عجیب است که مردم، محبوبِ مرا از روی نوشتههایم میشناسند، اما خودِ محبوب را نه. آنان تنها دو واژه را دیدهاند، بیآنکه بدانند پشت همین دو واژه، دنیایی از سکوت، انتظار، دعا، دلتنگی و اشتیاق نهفته است؛ دنیایی که سالهاست در سطرهایم زندگی میکند.
برای دیگران، «محبوب» تنها یک واژه است؛ اما برای من، خانهایست که هر بار از هیاهوی دنیا خسته میشوم، به آن پناه میبرم. آرامشیست که میان آشفتگی روزگار گمش نمیکنم. نوریست که حتی در تاریکترین شبهای دلم، خاموش نمیشود.
اگر روزی تمام نوشتههایم از میان بروند و تنها همین دو واژه باقی بمانند، گمان میکنم هر کسی که روزی مرا خوانده باشد، خواهد گفت: «این باید از او باشد؛ همان کسی که عشقش را همیشه با "محبوبِ من" آغاز میکرد.»
و من باز هم خواهم نوشت؛ نه برای آنکه جهان بداند مخاطب این سطرها کیست، بلکه برای آنکه دلم هنوز جز با همین خطاب آرام نمیگیرد. بعضی نامها را نباید فریاد زد؛ کافیست در دل نوشتهها پنهان بمانند تا هر بار که خوانده میشوند، بیصدا دوباره زنده شوند.
پس بگذار دیگران مرا با این دو واژه بشناسند؛ چه باک، وقتی تمام هویت قلمم سالهاست در همین خطاب خلاصه شده است:
محبوبِ من...
#دوشیزه_سادات
💘3🌚2😁1🍓1🙈1
Forwarded from نُـکتـورا | بـانـوامـیـری
او مثل رُمان و کتاب مورد علاقهام بود، میتوانستم هزار بار بخوانم اش و اما باز هم خسته نشوم.
#دوشیزه_سادات
#دوشیزه_سادات
🍓4🌚2❤🔥1
Forwarded from حرف | ربات پیامرسان
شب پر از شعرِ سپید است، پر از تنهایی،
ای پریزادِ غزل، کی به غزل میآیی؟!
شب پر از شعرِ سپید است، پر از تنهایی،
ای پریزادِ غزل، کی به غزل میآیی؟!
🍓1
Forwarded from حرف | ربات پیامرسان
#مولاناحسودانهمیپرسد:
جانِ جهان! دوش کجا بودهاۍ؟
بعد خودش را دلداری میدهد:
در دل ما بودهای، بعد سعی میکند
دلِ محبوب را نرم کند:
آه که من دوش چه سان بودهام
و باز حسادت هجوم میآورد:
آه که تو دوش که را بودهای؟
و دوباره خودش را دلداری میدهد:
‹‹در آغوش قبا بودهای!››
#مولاناحسودانهمیپرسد:
جانِ جهان! دوش کجا بودهاۍ؟
بعد خودش را دلداری میدهد:
در دل ما بودهای، بعد سعی میکند
دلِ محبوب را نرم کند:
آه که من دوش چه سان بودهام
و باز حسادت هجوم میآورد:
آه که تو دوش که را بودهای؟
و دوباره خودش را دلداری میدهد:
‹‹در آغوش قبا بودهای!››
Forwarded from حرف | ربات پیامرسان
وداع
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانهٔ خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانهٔ خویش
می برم تا که در آن نقطهٔ دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکهٔ عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ، ای جلوهٔ امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک
آه ، بگذار که بگریزم من
از تو ، ای چشمهٔ جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچهٔ شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعلهٔ آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
وداع
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانهٔ خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانهٔ خویش
می برم تا که در آن نقطهٔ دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکهٔ عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ، ای جلوهٔ امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک
آه ، بگذار که بگریزم من
از تو ، ای چشمهٔ جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچهٔ شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعلهٔ آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
چـکـامـهـ زار 🌘📜
امروز تا دو بجه ظهر خواب کردیم اما حالا هم سرم کم کم درد داره
بیداری برای من نیامده
شب تان خوش و به زیبایی من✨🌚
شب تان خوش و به زیبایی من✨🌚