چـکـامـهـ زار 🌘📜
450 subscribers
529 photos
75 videos
10 files
347 links
چکامه‌زار🍂
به سرزمین کلماتم خوش آمدید 🌘
چکامه‌زار جایی‌ست برای واژه‌هایی که از دل می‌ریزند...
نه برای دیده شدن، فقط برای حس شدن.
در چکامه‌زار، واژه‌ها نفس می‌کشند
جایی برای رهایی دل،اندیشه و خیال
Download Telegram
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
رودخانه‌ی رازها:

ان‌شاءالله حال دلت، میان تمام رازهایی که در خودش پنهان کرده، خوب باشد؛ و اگر این روزها چیزی در درونت آرام نمی‌گیرد، إن‌شاءالله هنوز جایی در قلبت برای همان امید ناشناخته باقی مانده باشد.
در رودخانه‌ی رازهایت هنوز هم غرقی؟ یا بالاخره توانسته‌ای خودت را از میان آن همه ناگفته، به ساحل برسانی؟
شاید بعضی رازها برای کشف شدن نیستند؛ شاید باید در همان عمق دل بمانند و هر از گاهی، با موجی از خاطره یا احساسی ناگهانی، خودشان را به ساحل ذهن برسانند. دیده‌ای بعضی آدم‌ها هم شبیه همین رودخانه‌اند؛ آرام به نظر می‌رسند، اما در عمقشان جهانی از ناگفته‌ها جریان دارد.
بعضی رازها را نمی‌شود گفت. نه از آن جهت که واژه‌ای برایشان وجود ندارد؛ گاهی واژه‌ها بسیارند، اما هیچ‌کدام آن‌قدر کافی نیستند که آنچه در دل می‌گذرد را درست به جهان نشان بدهند. پس آدم سکوت می‌کند و رازهایش را به جریان زمان می‌سپارد؛ شاید روزی رودخانه‌ای پیدا شود که بتواند آن‌ها را با خود ببرد.
گمانم اینجا از همان جاهاست؛ جایی برای رازهایی که شاید هیچ‌وقت گفته نشوند، برای حرف‌هایی که در میان سکوت مانده‌اند و برای احساساتی که هنوز نامی برایشان پیدا نشده است. جایی که هر نوشته می‌تواند تکه‌ای از دنیای پنهان نویسنده‌اش باشد؛ تکه‌ای که از دل گذشته، از میان فکرها عبور کرده و سرانجام در این رودخانه به جریان افتاده است.
و آن جمله‌... «امیدی داشت، که نمی‌دانست به چیست!» عجیب است، نه؟ گاهی آدم به چیزی امید دارد، بی‌آنکه بداند آن چیز چیست. نه مقصدش را می‌شناسد، نه می‌داند چه روزی خواهد رسید؛ فقط در اعماق وجودش، چیزی هست که هنوز او را به ادامه دادن دعوت می‌کند.
شاید راز بسیاری از ما همین باشد؛ اینکه در میان تمام ناامیدی‌ها، هنوز امیدی داریم که نامش را نمی‌دانیم. امیدی که شاید مانند رودخانه، آرام و بی‌صدا در وجودمان جاری‌ست و ما، با تمام ندانستن‌ها، هنوز به سویش روانیم.
و متأسفانه این حال و روز مان است در این روزها...!
إن‌شاءالله هرکس به اینجا می‌آید، میان این همه راز و واژه، چیزی از خودش را پیدا کند؛ شاید حرفی که هیچ‌گاه نتوانسته بگوید، احساسی که هنوز نامی ندارد، یا همان امیدی که نمی‌داند به چیست.
با محبت، دوشیزه سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://t.me/RoodkhanehRazha
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به جهانِ خیالی،

شاید بهتر باشد از همین حرف کلیشه‌ای آغاز کنم...
حالت چطور است؟
می‌دانم خیلی کلیشه‌ای شده است این حرف اما این را هم می‌دانم گاهی سخت به همین حرف کلیشه‌ای نیاز می‌داشته باشیم...
ان‌شاءالله حالت خوب باشد؛ از آن خوب بودن‌هایی که حتی اگر روزگار چندان مهربان نباشد، باز هم گوشه‌ای از دلت برای آرام ماندن پیدا می‌شود.
در جهان خیالی‌ات این روزها چه می‌گذرد؟ هنوز هم آسمان‌ها بی‌انتها، خیال‌ها زنده و دنیا آن‌قدر زیباست که دلت نخواهد به واقعیت برگردی؟
گاهی آدم به جهانی نیاز دارد که در آن، همه‌چیز آن‌طور که باید باشد، نه آن‌طور که هست. جهانی که در آن می‌توان بدون ترس از قضاوت شدن خیال کرد، رؤیا ساخت و برای لحظه‌ای از سنگینی واقعیت فاصله گرفت.
شاید خیال، همیشه به معنای فرار از واقعیت نباشد؛ گاهی فقط راهی‌ست برای نفس کشیدن در روزهایی که واقعیت بیش از اندازه سنگین شده است. گاهی آدم جهانی برای خودش می‌سازد، نه چون جهان واقعی را دوست ندارد؛ بلکه چون در آن جهان، چیزهایی را پیدا می‌کند که در این یکی، همیشه از او دور مانده‌اند.
گمانم هرکسی، جایی در درون خودش، جهانی دارد که دیگران از آن بی‌خبرند. جهانی ساخته‌شده از خاطره‌ها، رؤیاها، آدم‌ها و چیزهایی که شاید هیچ‌وقت در واقعیت اتفاق نیفتاده‌اند، اما در خیال، آن‌قدر زنده‌اند که گاهی از خود واقعیت هم واقعی‌تر به نظر می‌رسند.
ان‌شاءالله جهان خیالی‌ات همیشه جایی برای رؤیاهای ناتمام، قصه‌های ناگفته و آرزوهایی داشته باشد که هنوز جرئت نکرده‌ای با صدای بلند از آن‌ها حرف بزنی. ان‌شاءالله هرگاه این جهان واقعی خسته‌ات کرد، بتوانی برای لحظه‌ای به جهان خودت پناه ببری؛ جایی که خیال‌هایت بیگانه نیستند و هیچ رؤیایی برای بودن، اجازه نمی‌خواهد.
با محبت،
از طرف کسی که شاید در جست‌وجوی جهان تازه‌ای نبود؛
اما میان چند واژه و کمی خیال،
برای لحظه‌ای جهان خویش را فراموش کرد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.


https://t.me/Queen_World_6
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
عطر بابونه
فاطمه‌ی عزيز:
إن‌شاءالله حالت خوب باشد؛ نه از آن خوب بودن‌هایی که آدم به زبان می‌آورد تا دیگران را آسوده کند، بلکه از آن آرامش‌های عمیقی که بی‌صدا در گوشه‌ای از دل می‌نشینند و آدم را، با تمام خستگی‌هایش، دوباره به زندگی پیوند می‌دهند.
مدتی بود که جمع نویسندگان را ترک کرده بودی اما این را بدان با آمدن دوباره ات واقعاً خوشحال شدم. می‌دانم آدمی نیاز دارد تا گاهی ترک همه چیز و همه کس کند حتی ترک نبشتن.
کار ساده‌ی نیست اما برای اینکه بتوانیم کمی به خودمان برسیم و حال درون مان را خوب کنیم گمانم به این ترک کردن ها نیاز داریم...!
می‌خواهم ازت بپرسم:
در میان تمام شلوغی‌های این دنیا، هنوز هم جایی برای عطرِ بابونه‌هایت باقی مانده است؟
فاطمه سما، بعضی نام‌ها تنها نام نیستند؛ گویی تکه‌ای از یک احساس‌اند که در چند واژه پنهان شده. «عطرِ بابونه» از همان نام‌هاست؛ نامی که پیش از آنکه خوانده شود، انگار به مشام دل می‌رسد. بوی سادگی، بوی آرامش، بوی چیزی آشنا که نمی‌دانی از کدام فصل دورِ زندگی‌ات به یادگار مانده است.
بابونه، گلِ پرهیاهویی نیست؛ برای دیده شدن، خود را به رخ نمی‌کشد. آرام می‌روید، آرام می‌شکفد و عطرش را بی‌آنکه از کسی اجازه بخواهد، در جهان پخش می‌کند. شاید به همین دلیل است که نامت چنین حس عجیبی با خود دارد؛ انگار در میان این جهانِ پر از صدا، جایی هست که می‌توان لحظه‌ای آرام گرفت و اجازه داد عطرِ چیزهای ساده، آدم را به خودش بازگرداند.
و چه زیباست این جمله‌ات:
«بعضی حرف‌ها را نمی‌شود گفت؛ فقط باید نوشت.»
شاید راست می‌گویی. بعضی حرف‌ها آن‌قدر در عمق آدم ریشه دارند که وقتی به زبان می‌آیند، کوچک‌تر از آن چیزی می‌شوند که در دل بوده‌اند. بعضی احساسات هم اصلاً برای شنیده شدن ساخته نشده‌اند؛ باید در سکوتِ واژه‌ها پناه بگیرند، روی کاغذ بنشینند و بدون آنکه چیزی را توضیح بدهند، فقط باشند.
نوشتن، گاهی اعترافی‌ست که مخاطب نمی‌خواهد؛ پناهی‌ست برای حرف‌هایی که راهی به بیرون ندارند. آدم می‌نویسد، نه همیشه برای آنکه کسی بفهمد؛ گاهی فقط برای اینکه آنچه درونش سنگینی می‌کند، اندکی سبک‌تر شود.
إن‌شاءالله میان تمام آن حرف‌هایی که نمی‌شود گفت و تمام آن واژه‌هایی که به جای سکوت می‌نشینند، خودت را گم نکنی. إن‌شاءالله نوشته‌هایت تنها جای ماندنِ ناگفته‌هایت نباشند؛ بلکه گاهی پناهی باشند برای خودت، برای آن بخش از وجودت که شاید جهان همیشه فرصت شنیدنش را نداشته باشد.
و شاید زیباترین چیز درباره‌ی بعضی آدم‌ها همین باشد؛ اینکه بی‌آنکه قصد داشته باشند، چیزی از خودشان در جهان باقی می‌گذارند. گاهی یک جمله، گاهی یک احساس و گاهی فقط عطری شبیه بابونه؛ آرام، ساده و ماندگار.
با احترام و مهر،
از طرف کسی که میان واژه‌هایت به دنبال حرفی نگشته بود؛
فقط لحظه‌ای ایستاد،
نفس کشید،
و فهمید بعضی نوشته‌ها را نمی‌خوانند؛
آن‌ها را باید آرام‌آرام احساس کرد.

با مهر...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

h
ttps://t.me/fatimas4m4
🌚2🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
نرگس علیزاده:

نرگس قشنگ نویس، ان‌شاءالله حال دلت میان تمام واژه‌هایی که می‌نویسی، خوب باشد؛ و اگر گاهی کلمات برای گفتنِ آنچه در درونت می‌گذرد کافی نیستند، إن‌شاءالله سکوت، دست‌کم کمی آرامت کند.
نمی‌دانم پشت این همه واژه، خودت چه‌قدر از خودت را پنهان کرده‌ای؛ اما گمانم هر نویسنده، جایی میان نوشته‌هایش، تکه‌ای از قلبش را می‌گذارد؛ حتی اگر هیچ‌کس آن را نبیند.
شاید نویسنده بودن فقط کنار هم گذاشتن کلمات نباشد. شاید گاهی یعنی بتوانی از میان احساساتی که دیگران فقط از کنارشان می‌گذرند، چیزی را ببینی و برایش واژه پیدا کنی. یعنی بتوانی سکوتی را که کسی نشنیده، بنویسی و احساسی را که کسی نتوانسته توضیح بدهد، به جمله‌ای تبدیل کنی.
هر نوشته، به‌نوعی پنجره‌ای‌ست رو به جهان نویسنده‌اش؛ گاهی پنجره‌ای رو به روشنایی، گاهی رو به خاطره‌ای دور و گاهی رو به گوشه‌ای از دل که شاید خود نویسنده هم کمتر کسی را به آن راه داده باشد.
من هنوز تو را نمی‌شناسم و شاید همین ناآشنایی، باعث می‌شود با احتیاط بیشتری از نوشته‌هایت حرف بزنم؛ اما از همین فاصله هم می‌شود فهمید که کسی که با واژه‌ها می‌نویسد، حتماً جهانی برای گفتن دارد؛ جهانی که شاید هرکس به اندازه‌ی دقت و احساسی که دارد، بخشی از آن را کشف کند.
إن‌شاءالله همیشه برای نوشتن، واژه‌ای پیدا کنی؛ برای سکوت، آرامشی؛ و برای تمام آن چیزهایی که هنوز ننوشته‌ای، روزی مناسب برای متولد شدن.
و إن‌شاءالله میان تمام شخصیت‌ها، قصه‌ها و جمله‌هایی که خلق می‌کنی، خودت را فراموش نکنی؛ چون گاهی نویسنده آن‌قدر برای جهان‌های دیگران چراغ روشن می‌کند که یادش می‌رود خودش هم به اندکی روشنایی نیاز دارد.
با محبت،
از طرف کسی که هنوز تو را نمی‌شناسد،
اما باور دارد هر نویسنده، پیش از آن‌که قصه‌ای برای دیگران بنویسد،
بخشی از خودش را در سکوت، جایی میان واژه‌ها جا می‌گذارد.

با محبت...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.


https://t.me/Narges_Writer
🐳1🌚1💅1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
مهمان سایه ها:

فرحناز عزیز، ان‌شاءالله این روزها میان تمام سایه‌هایی که آرام و بی‌صدا همراهت می‌آیند، هنوز گوشه‌ای از دلت برای روشنایی باقی مانده باشد.
مهمان سایه‌ها...
هنوز هم مهمان‌شان هستی، یا آن‌قدر در کنارشان مانده‌ای که دیگر نمی‌دانی کدام‌یک از شما صاحب‌خانه‌اید؟
شاید بعضی سایه‌ها برای ترساندن ما نیامده‌اند؛ شاید فقط بخش‌هایی از خودمان‌اند که در روشنایی، فرصت دیده شدن پیدا نکرده‌اند. بخش‌هایی از خستگی‌ها، ترس‌ها، دلتنگی‌ها و ناگفته‌هایی که آدم گاهی آن‌ها را پنهان می‌کند، نه چون دوست‌شان دارد؛ بلکه چون نمی‌داند چگونه با آن‌ها روبه‌رو شود.
و آن نبشته ات... «اینجا کسی تنها نیست؛ ما همه با تاریکی‌هایمان هم‌سفریم...!»
چه جمله‌ی عجیبی‌ست؛ هم تلخ است و هم آرامش‌بخش. چون گاهی آدم بیشتر از آنکه به کسی نیاز داشته باشد که تاریکی‌اش را از او بگیرد، به کسی نیاز دارد که کنارش بنشیند و بگوید: «می‌فهمم... من هم تاریکی‌هایی دارم.»
گمانم اینجا از همان جاهاست؛ جایی که سایه‌ها لازم نیست پنهان شوند و آدم‌ها مجبور نیستند همیشه وانمود کنند که خوب‌اند. جایی برای آن بخش‌هایی از وجودمان که در سکوت بزرگ شده‌اند، برای حرف‌هایی که در روشنایی گفته نشدند و برای دل‌هایی که شاید خسته‌اند، اما هنوز در جست‌وجوی کسی هستند که تاریکی‌شان را قضاوت نکند.
شاید همه‌ی ما، به شکلی، مهمان سایه‌های خویشیم. گاهی می‌آیند و کنارمان می‌نشینند، گاهی تمام راه را با ما قدم می‌زنند و گاهی آن‌قدر به ما نزدیک می‌شوند که بخشی از وجودمان به نظر می‌رسند. اما شاید مهم این نباشد که همیشه از سایه‌ها فرار کنیم؛ شاید گاهی باید بایستیم، به آن‌ها نگاه کنیم و بفهمیم که حتی تاریک‌ترین بخش‌های وجودمان هم، داستانی برای گفتن دارند.
ان‌شاءالله هرکس به اینجا می‌آید، احساس نکند که باید برای ماندن، تمام تاریکی‌هایش را پشت در بگذارد. ان‌شاءالله اینجا جایی باشد برای نفس کشیدنِ آن‌هایی که خسته‌اند از تظاهر به روشنایی؛ جایی که کسی از سایه‌هایش خجالت نکشد و بداند که در این سفر، هیچ‌کس کاملاً تنها نیست.
با محبت،
از طرف کسی که به جمع مهمانان سایه‌ها آمد؛
نه برای فرار از تاریکی،
فقط برای اینکه شاید در میان این همه سایه،
کسی را پیدا کند که هنوز به روشنایی ایمان دارد.

با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.


https://t.me/Mehmani_SayeHa
🌚21🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
بانو حرم:
بانو، حال دلت در این روزهای گرم چگونه است؟
میان شلوغی‌های زندگی، هنوز گوشه‌ای آرام برای خودت داری؟
جایی که بتوانی بی‌هیاهو نفس بکشی و دلت را از خستگی‌های دنیا کمی دور نگه داری...

در حرمِ دلت هنوز هم برای آرامش جایی هست؟ برای آن لحظه‌هایی که آدم از تمام جهان فاصله می‌گیرد و فقط می‌خواهد در سکوتی امن، کمی خودش باشد؟
«بانو حرم»... نامی‌ست که در خودش وقار خاصی دارد؛ انگار از دختری سخن می‌گوید که جهانش را با هر کسی قسمت نمی‌کند. بانویی که شاید آرام باشد، اما آرامش‌اش از ناتوانی نیست؛ از آن جنس سکوتی‌ست که پشتش دنیایی از فکر، احساس و ناگفته‌ها پنهان است.
بعضی آدم‌ها را نمی‌شود با چند جمله شناخت. نه به این دلیل که پیچیده‌اند، بلکه چون جهان درونشان وسیع‌تر از آن است که در چند کلمه خلاصه شود. باید کمی ماند، کمی خواند، کمی به سکوت‌هایشان گوش داد تا فهمید پشت آن آرامش، چه اندازه حرف نگفته وجود دارد.
شاید هر آدمی حرمی در وجودش داشته باشد؛ جایی مقدس و دور از دسترس، که هر کسی اجازه‌ی ورود به آن را ندارد. جایی که خاطرات، باورها، دلتنگی‌ها و امیدهایش را نگه می‌دارد. و شاید «بانو حرم» یادآور همین باشد؛ اینکه بعضی چیزها آن‌قدر ارزشمندند که باید از هیاهوی جهان دور بمانند.
ان‌شاءالله اینجا برای هرکس که واردش می‌شود، گوشه‌ای از همان آرامش باشد؛ جایی که واژه‌ها با احترام قدم بزنند، احساسات بی‌دغدغه نفس بکشند و آدم بتواند برای لحظه‌ای، از شلوغی جهان به خلوت خویش پناه ببرد.
با محبت...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.


https://t.me/bano_haram
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

ان‌شاءالله میان تمام اندیشه‌هایی که از ذهنت می‌گذرند، هنوز اندیشه‌ای باشد که دلت را آرام کند؛ و اگر این روزها ذهنت بیش از همیشه خسته است، ان‌شاءالله در میان همین فکرهای بی‌پایان، نوری برای ادامه دادن پیدا کنی.
گاهی آدم آن‌قدر در اندیشه‌های خودش غرق می‌شود که دیگر نمی‌فهمد کدام فکر از خودش است و کدام را زندگی به او تحمیل کرده. در ذهنش هزار راه باز می‌شود و هزار پرسش بی‌پاسخ می‌ماند؛ اما هیچ‌کدام به آن آرامشی که دنبالش می‌گردد، ختم نمی‌شوند.
«اندیشه‌های من»... شاید هر آدمی جایی در درون خودش چنین گوشه‌ای داشته باشد؛ جایی که فکرهایش را بی‌پرده‌تر از همیشه با خودش مرور می‌کند. جایی برای آنچه نمی‌تواند به زبان بیاورد، برای پرسش‌هایی که هنوز جوابی ندارند و برای احساساتی که گاهی حتی خود آدم هم نمی‌داند با آن‌ها چه کند.
قسمتی از نبشته ات را خواندم...
و آن از روحی می‌گوید که آن‌قدر خسته شده بود تا حتی معنای زندگی را فراموش کند؛ اما درست در میان همان تاریکی، امیدی در قلبش جوانه زد. و شاید زیباترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه گاهی امید با سروصدا نمی‌آید. آرام و بی‌خبر، در عمیق‌ترین قسمت دل آدم جوانه می‌زند؛ درست همان‌جایی که فکر می‌کردیم دیگر چیزی در آن زنده نمانده است.
شاید اندیشه‌های ما همیشه روشن و آرام نباشند. گاهی پر از سؤال‌اند، گاهی سنگین و گاهی حتی آدم را تا مرز خستگی می‌برند. اما شاید همین فکر کردن، همین پرسیدن و همین تلاش برای فهمیدن، خودش نشانه‌ای باشد از اینکه هنوز چیزی درون ما زنده است؛ چیزی که هنوز می‌خواهد معنایی برای ماندن پیدا کند.
ان‌شاءالله هر اندیشه‌ای که در اینجا نوشته می‌شود، فقط از خستگی‌ها نگوید؛ ان‌شاءالله در میان تمام این فکرها، آن نور کوچک هم همیشه جایی داشته باشد. همان نوری که شاید در روزهای سخت، تنها دلیل ادامه دادن باشد.
با محبت،
از طرف کسی که میان اندیشه‌های خودش قدم زد؛
و در میان تمام فکرهای سنگین، به این امید رسید که شاید همیشه در عمیق‌ترین تاریکی‌ها، جایی برای جوانه زدنِ نور باقی بماند...!
با مهر...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته


https://t.me/andesha1234
🌚2🐳1💘1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
زهو سایه‌ی مهربان من؛

إن‌شاءالله حال دلت خوب باشد؛ از آن آرامش‌هایی که فقط در دل‌های نزدیک به الله پیدا می‌شوند. دلم می‌خواهد همیشه در پناه همان خدایی باشی که این‌همه مهربانی را در وجودت گذاشته است.
می‌دانی؟ بعضی آدم‌ها را نمی‌شود فقط با نامشان صدا زد؛ چون نامشان در برابر چیزی که هستند، کمی کوچک به نظر می‌رسد. تو برای من فقط «رواء یا هم زهو سایه» نیستی؛ تو همان آدم مهربانی هستی که حضورش، حتی از پشت چند واژه، می‌تواند حال دل آدم را بهتر کند.
و البته... گلموره‌ی خودت هم آمده تا برایت نامه بنویسد.
در میان آدم‌هایی که هرکدام به شکلی در این دنیا زندگی می‌کنند، بعضی‌ها را می‌شود از آرامش حرف‌هایشان شناخت؛ از حیا و وقارشان، از نرمی رفتارشان و از آن نوری که شاید خودشان متوجهش نباشند، اما در وجودشان دیده می‌شود. تو از همان آدم‌هایی، عزیز جانم.
مهربانی‌ات فقط در حرف زدنت نیست؛ انگار از جایی عمیق‌تر می‌آید. از همان جایی که آدم یاد گرفته دل کسی را بی‌دلیل نشکند، با دیگران نرم باشد و خوبی را حتی وقتی دنیا همیشه با او خوب نیست، کنار نگذارد.
شاید قشنگ‌ترین چیز درباره‌ی آدم‌های دیندار همین باشد؛ اینکه دینداری‌شان فقط در حرف‌ها و ظاهرشان نمی‌ماند، بلکه در رفتارشان دیده می‌شود؛ در مهربانی‌شان، در حیاشان، در صبرشان و در طرز نگاهشان به آدم‌ها. و من گمان می‌کنم تو از همان آدم‌هایی هستی که باورهایت را فقط نمی‌گویی؛ بخشی از آن را زندگی می‌کنی.
إن‌شاءالله الله متعال همیشه قلبت را از ایمان، آرامش و امید پُر نگه دارد؛ قدم‌هایت را در راهی که دوست دارد ثابت بدارد و در هر جایی که دلت خسته شد، خودش برایت پناهی باشد که هیچ‌گاه از آن بی‌نیاز نباشی.
و إن‌شاءالله همان‌قدر که برای آدم‌های اطرافت مهربانی، الله متعال هم در سخت‌ترین روزها با مهربانی‌اش دستت را بگیرد.
با محبت،
از طرف گلموره‌ات؛
همان کسی که شاید گاهی شیطنت کند، اما از داشتن تو بانوی خوش قلب و مهربان، باایمان و دوست‌داشتنی در زندگی‌اش خوشحال است.
و اما تو بیشتر بخاطر داشتن من(:
با مهر فراوان...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://t.me/i_think_000
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
نبض سکوت:

إن‌شاءالله حال دلت، میان تمام سکوت‌هایی که گاهی از هزاران حرف بلندترند، خوب باشد.
در نبض سکوتت هنوز هم چیزی برای گفتن می‌تپد؟ یا آن‌قدر ناگفته‌هایت را در خودت نگه داشته‌ای که سکوت، دیگر برایت از هر صدایی آشناتر شده است؟
«نبض سکوت»... چه نام عجیبی‌ست؛ انگار سکوت هم نبض دارد، انگار در میان تمام حرف‌هایی که گفته نمی‌شوند، چیزی آرام و بی‌صدا هنوز زنده است. شاید بعضی آدم‌ها هم همین‌گونه باشند؛ از بیرون ساکت، اما در درونشان جهانی از فکر، احساس و پرسش در جریان.
نمی‌دانم چه چیزهایی تو را به سکوت کشانده‌اند و چه حرف‌هایی در مسیر زندگی، در دلت مانده‌اند؛ اما إن‌شاءالله اگر روزی از چیزی رنجیدی، آن رنج تو را از تمام آنچه برایت ارزشمند است، دور نکند.
در مورد ترک کردن مدرسه ات خواندم...!
گاهی آدم‌ها، برداشت‌ها و رفتارهای نادرست شان را به نام دین به ما نشان می‌دهند؛ اما دین، همیشه همان چیزی نیست که ما از زبان یا رفتار آدم‌ها می‌بینیم. همان‌طور که اگر در مدرسه‌ای با انسان درست رفتار نشود، نباید تمام دانستن و آموختن را دشمن خود دانست. شاید گاهی لازم باشد میان اصلِ یک چیز و رفتار کسانی که آن را نمایندگی می‌کنند، تفاوت بگذاریم.
إن‌شاءالله سکوتت همیشه از جنس شکست نباشد؛ گاهی از جنس فکر کردن باشد، از جنس فهمیدن، از جنس پیدا کردن پاسخ‌هایی که دیگران نتوانسته‌اند برایت درست بیان کنند.
و إن‌شاءالله در میان تمام پرسش‌هایت، هنوز جایی برای آرامش باقی مانده باشد؛ برای اینکه دوباره ببینی، دوباره بشنوی و شاید چیزهایی را که از آن‌ها رنجیده‌ای، از رفتار آدم‌ها جدا کنی.
با محبت،
از طرف کسی که شاید تو را نمی‌شناسد؛
اما باور دارد هر سکوتی، نبضی دارد
و هر نبضی، تا وقتی می‌تپد، هنوز امیدی برای شنیده شدن دارد.

با مهر...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://t.me/Daricheseh_khial
🕊1🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
برای نیلوفر عزیز...

ان‌شاءالله حال دلت این روزها شبیه یک نقاشی نیمه‌تمام نباشد؛ پر از رنگ‌هایی که هنوز نمی‌دانند در کدام گوشه‌ی بوم باید بنشینند. و اگر هم هست، ان‌شاءالله هنوز قلم‌مویی در دستت باشد برای کشیدنِ آنچه دلت می‌خواهد، نه آنچه جهان از تو انتظار دارد.
نیلوفر جان، در سودای اقلیمت هنوز هم میان رنگ‌ها و واژه‌ها پرسه می‌زنی؟ یا این روزها بیشتر به تماشای جهان نشسته‌ای تا آفرینش آن؟
چه ترکیب عجیبی‌ست؛ نقاشی و نوشتن. یکی با رنگ‌ها حرف می‌زند و دیگری با واژه‌ها؛ اما هر دو از یک‌جا می‌آیند: از همان بخش پنهان آدم که همیشه چیزی برای گفتن دارد، حتی وقتی زبان از گفتنش عاجز می‌ماند.
شاید به همین دلیل است که بعضی آدم‌ها هم می‌نویسند و هم نقاشی می‌کنند؛ چون یک زبان برایشان کافی نیست. گاهی باید چیزی را با رنگ کشید، گاهی با جمله نوشت و گاهی هم فقط در سکوت نگه داشت؛ چون بعضی احساسات نه در بوم جا می‌شوند و نه در کلمات.
«سودای اقلیم نیلوفر» هم شبیه نامی‌ست که انگار از میان یک خیال رنگین بیرون آمده؛ اقلیمی دور، آرام و کمی ناشناخته؛ جایی که نیلوفرها شاید نه فقط در آب، که در میان واژه‌ها و خیال‌ها هم می‌شکفند.
ان‌شاءالله هرچه می‌کشی، چیزی از دلت را با خود داشته باشد و هرچه می‌نویسی، راهی برای رسیدن به جایی باشد که شاید در دنیای واقعی نتوانی به آن برسی. إن‌شاءالله همیشه جایی برای رنگ‌های خودت داشته باشی؛ حتی اگر هیچ‌کس جز خودت معنای آن‌ها را نفهمد.
با محبت،
از طرف کسی که وارد اقلیم نیلوفرت شد؛
نه برای کشف تمام رنگ‌ها و واژه‌ها،
فقط برای لحظه‌ای ایستادن در جایی که خیال، هم با قلم‌مو نقاشی می‌شود و هم با کلمات.

با محبت...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://t.me/leemanaseri
🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

عایشه عزیز، إن‌شاءالله امروز، حتی اگر روزت از آن روزهای سخت باشد، دست‌کم یک لحظه‌ی کوچک برای نفس کشیدن پیدا کرده باشی؛ یک لحظه که لازم نباشد قوی باشی، لبخند بزنی یا وانمود کنی همه‌چیز خوب است.
در دنیای کوچکت این روزها چه خبر؟ هنوز هم گوشه‌ای برای خودت، برای آرامش، برای چیزهایی که دوستشان داری باقی گذاشته‌ای؟
«دنیای کوچک من»... چه نام آرامی‌ست برای جایی که شاید آدم بتواند کمی از بزرگی و شلوغی جهان فاصله بگیرد و به خودش برگردد. چون گاهی جهان آن‌قدر بزرگ و پرهیاهو می‌شود که آدم فقط دلش می‌خواهد گوشه‌ی کوچکی داشته باشد؛ جایی که در آن لازم نباشد چیزی را توضیح بدهد.
گاهی آدم خسته است، اما نمی‌تواند دقیقاً بگوید از چه. نه اتفاق بزرگی افتاده، نه همیشه دلیل مشخصی وجود دارد؛ فقط دلش سنگین است و روزها کمی سخت‌تر از همیشه می‌گذرند. در چنین وقت‌هایی، شاید مهم‌ترین کار این نباشد که فوراً همه‌چیز را درست کنیم؛ شاید همین که اجازه بدهیم خودمان خسته باشیم، خودش نوعی مهربانی با خویشتن باشد.
إن‌شاءالله در دنیای کوچکت، هرچند کوچک، هنوز جایی برای نور باقی مانده باشد؛ برای یک صبح آرام، یک فنجان چای، یک نوشته، یک گفت‌وگوی خوب، یا حتی فقط چند دقیقه سکوتی که در آن مجبور نباشی با هیچ‌کس جز خودت روبه‌رو شوی.
و اگر این روزها دنیایت کمی تاریک‌تر از همیشه شده، إن‌شاءالله بدانی که تمام فصل‌ها قرار نیست برای همیشه بمانند. بعضی روزها فقط باید بگذرند؛ آرام، آهسته و بدون اینکه از خودت انتظار داشته باشی در تمامشان بهترینِ خودت باشی.
با محبت،
از طرف کسی که وارد دنیای کوچکت شد؛
نه برای تغییر دادن چیزی،
فقط برای اینکه بگوید:
گاهی همین که هنوز اینجایی،
برای امروز کافی‌ست.
با مهر...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://t.me/aisha_writing
🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
آیه های دل حسن زاده:
إن‌شاءالله حال دلت خوب باشد؛ از همان خوب بودن‌هایی که شاید همیشه از ظاهر آدم‌ها فهمیده نشود، اما از میان نوشته‌هایشان می‌شود کمی آن را حدس زد.
نمی‌دانم پشت این همه واژه‌ی زیبا و متون پشتو، چه کسی نشسته است؛ یک دختر یا یک پسر؟ راستش هنوز موفق نشده‌ام این معمای کوچک را حل کنم! اما شاید همین ناشناخته ماندنت، بخشی از جذابیتت باشد؛ اینکه آدم تو را نه از روی چهره و جنسیتت، بلکه از روی کلماتی که انتخاب می‌کنی بشناسد.
از نوشته‌هایت این‌طور به نظر می‌رسد که با واژه‌ها رابطه‌ی خاصی داری؛ انگار فقط آن‌ها را کنار هم نمی‌گذاری، بلکه می‌دانی کدام واژه کجا بنشیند تا چیزی را در دل خواننده بیدار کند. و متون پشتویت را هم خیلی دوست دارم؛ شاید چون در آن‌ها احساسی هست که حتی اگر تمام واژه‌هایش را هم نفهمی، باز چیزی از آن راه خودش را به دل پیدا می‌کند.
گاهی فکر می‌کنم آدم‌هایی که این‌قدر زیبا می‌نویسند، حتماً در درونشان جهان متفاوتی دارند؛ جهانی پر از فکرهایی که شاید با هرکسی قسمت نمی‌کنند. شاید به همین دلیل است که بعضی آدم‌ها را می‌شود از نوشته‌هایشان شناخت، حتی وقتی هیچ چیز دیگری درباره‌شان نمی‌دانی.
حسن‌زاده، إن‌شاءالله خودت هم به اندازه‌ی نوشته‌هایت زیبا و آرام باشی؛ و اگر درونت گاهی پر از حرف‌هایی می‌شود که نمی‌توانی به کسی بگویی، إن‌شاءالله همیشه واژه‌ای پیدا شود که بتواند بخشی از آن‌ها را برایت به دوش بکشد.
و اگر روزی فهمیدم بالاخره دختر هستی یا پسر، که به احتمال زیاد گمانم دختری، شاید یکی از بزرگ‌ترین رازهای حل‌شده‌ی این کانال برایم باشد!
با محبت،
از طرف کسی که هنوز صاحب «آیه‌های دل» را درست نمی‌شناسد؛
اما از میان نوشته‌ها و شعرهایش، تصویری دوست‌داشتنی از او در ذهنش ساخته است.

با مهر...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.


https://t.me/Ayehayedel_Hzada2434
🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
بی‌تاب:

ان‌شاءالله امروز، حتی اگر کوتاه و کم‌رنگ، چیزی برای آرام کردن دلت پیدا شده باشد؛ یک لحظه‌ی سبک‌تر، یک لبخند کوچک، یا حتی فقط چند دقیقه که درد و خستگی، کمی از تو فاصله گرفته باشند.
نمی‌دانم چگونه باید درباره‌ی تو بنویسم؛ درباره‌ی آدمی که همیشه در میان واژه‌هایش اندوهی پنهان دارد، و با این‌همه، برای دیگران هنوز آن‌قدر محبت و لطافت باقی گذاشته که بتواند آدمی را با زیباترین نام‌ها صدا بزند.
من هنوز «گلگون» تو هستم؛ یکی از همان نام‌هایی که تو برایم گذاشتی. و شاید برای دیگران این فقط یک نام باشد، اما برای من، هر نامی که از زبان تو می‌آید، تکه‌ای از محبتی‌ست که در میان تمام روزهای سختت، به من بخشیده‌ای.
گاهی فکر می‌کنم تو خودت چقدر خسته‌ای؛ از روزهایی که با درد آغاز می‌شوند، از تنهایی‌هایی که شاید هیچ‌کس از آن‌ها خبر ندارد، از غم‌هایی که همیشه نمی‌شود برایشان نامی پیدا کرد. با این‌همه، هنوز در وجودت مهربانی‌ای هست که از میان تمام این خستگی‌ها راه خودش را پیدا می‌کند و به دیگران می‌رسد.
و شاید غم‌انگیزترین چیز درباره‌ی آدم‌های مهربان همین باشد؛ اینکه گاهی خودشان بیش از همه به محبت نیاز دارند، اما باز هم پیش از آن‌که کسی حالشان را بپرسد، نگران حال دیگران می‌شوند.
کاش می‌توانستم تمام دردهایت را، حتی برای مدتی کوتاه، از شانه‌هایت بردارم. کاش می‌شد روزهایی برسد که جسمت کمتر خسته باشد، دلت کمتر سنگین شود و صبح‌ها را نه با نگرانیِ درد، که با آرامش آغاز کنی.
اما تا آن روز، فقط می‌خواهم بدانی که در میان تمام نام‌هایی که برایم گذاشته‌ای، در میان تمام محبت‌هایی که به من کرده‌ای، تو خودت هم برای من آدمی هستی که باید دوست داشته شود؛ نه فقط وقتی قوی است، نه فقط وقتی لبخند می‌زند، بلکه حتی در روزهایی که خسته است، غمگین است و توانِ هیچ چیز را ندارد.
اگر روزی دلت از همه‌چیز گرفت، اگر بیماری و خستگی دوباره سنگین‌تر از همیشه روی شانه‌هایت نشست، ان‌شاءالله یادت باشد که لازم نیست همیشه قوی باشی. بعضی آدم‌ها هستند که حتی در سکوتت هم دوستت دارند؛ حتی وقتی هیچ حرفی برای گفتن نداری، حتی وقتی فقط می‌خواهی گوشه‌ای بمانی و از تمام جهان فاصله بگیری.
و من، گلگونت، یکی از همان آدم‌ها هستم.
با تمام محبتی که شاید نتوانم همیشه درست به زبان بیاورم؛
برای تویی که با وجود تمام اندوه‌های پنهانت، هنوز آن‌قدر نور در قلبت داری که بتوانی دیگران را با زیباترین نام‌ها صدا بزنی.
ان‌شاءالله روزی برسد که خودت هم به اندازه‌ی تمام محبتی که به دیگران می‌دهی، آرامش دریافت کنی.
با مهر فراااوان
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://t.me/BeTabChannel
🐳1
ماه سخن؛
اِشراق عزیزم؛

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
ان‌شاءالله حالت خوب باشد، ماهِ سخنِ من. ان‌شاءالله این روزهایت آرام بگذرد و دلت، مثل همیشه، جایی میان کتاب‌های قدیمی، عصرنامه‌ها و آن سال‌های دوری که این‌قدر دوستشان داری، آرام گرفته باشد.
راستی، هر بار که می‌گویی: «من مال سال‌های دور هستم؛ می‌دانی، خیلی دور...» لبخند می‌زنم؛ چون واقعاً هم انگار بخشی از وجودت در زمان دیگری جا مانده است. در روزگاری که آدم‌ها با شتاب از کنار همه‌چیز می‌گذرند، تو هنوز برای کتاب‌های قدیمی، نامه‌ها، عصرنامه‌ها و آن حس‌های قدیمیِ دوست‌داشتنی، جایی در دلت داری.
اما چیزی که در تو برایم جالب‌تر است، همین ترکیب عجیب و زیبایی‌ست که در وجودت جمع شده؛ علاقه‌ات به سال‌های دور و کتاب‌های قدیمی، آن روح شاعرانه و متفاوتت و در کنار همه‌ی این‌ها، دلی که هنوز به الله و قرآنش وفادار مانده است.
گاهی فکر می‌کنم اگر تو واقعاً در سال‌های دور زندگی می‌کردی، حتماً همان آدمی بودی که عصرها کنار پنجره می‌نشست، کتابی قدیمی در دست می‌گرفت و با حوصله برای کسی نامه می‌نوشت؛ نامه‌ای که شاید سال‌ها بعد، کسی آن را پیدا می‌کرد و از خواندنش دلش می‌گرفت.
اما با همه‌ی این‌ها، خوشحالم که در همین عصرِ امروز هستی؛ چون اگرچه می‌گویی: «اگر مرا می‌جویی، در این عصر نیا»، من خوشحالم که تو را در همین عصر پیدا کرده‌ام.
در اوایل نمی‌دانم به یاد داری یا نه اما من خیلی خوب به یاد دارم گفته بودم که من بیشتر از نبشته هایت آن اسمي که تحت آن نبشته ها می‌باشد را دوست دارم
( اِشراق)
نمی‌دانم چرا اما واقعاً این اسم از اسم های مورد علاقه ام است...!
خیلی پرحرفی نمی‌کنم در اخیر اشراق ازت می‌خواهم
ماه سخن بمانی، همان‌قدر قدیمی، همان‌قدر متفاوت و همان‌قدر دوست‌داشتنی.
با محبت فراوان...
#دوشیزه_سادات

https://t.me/maahsokhan1
❤‍🔥2🐳1
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

از «لاله» تا «محاق»... راستش هنوز نمی‌دانم کدام نام بیشتر شبیه توست. «لاله» با آن لطافت و رنگی که انگار از میان صفحات یک کتاب قدیمی بیرون آمده، یا «محاق» با آن سکوت عمیق و رازهایی که همیشه چیزی برای کشف کردن در خود دارد. شاید اصلاً قرار نیست یکی را انتخاب کنم؛ شاید هر دو، دو فصل از همان کتابی باشند که تویی؛ کتابی که هر بار ورقش بزنی، چیزی تازه برای فهمیدن دارد.
ان‌شاءالله حال دلت خوب باشد؛ نه فقط آن «خوبم» کوتاهی که آدم گاهی برای تمام کردن یک گفت‌وگو می‌گوید، بلکه از آن خوب بودن‌هایی که در سکوت هم می‌شود حسشان کرد. ان‌شاءالله میان شلوغی روزها، میان خستگی‌ها و فکرهایی که گاهی بی‌اجازه به سراغ آدم می‌آیند، هنوز گوشه‌ای از دلت برای آرامش، کتاب، خیال و خودِ واقعی‌ات باقی مانده باشد.
بعضی آدم‌ها را واقعاً نمی‌شود در چند جمله خلاصه کرد. هرچه بیشتر درباره‌شان می‌نویسی، بیشتر می‌فهمی که هنوز چیزهای زیادی مانده که نگفته‌ای. تو برای من از همان آدم‌هایی؛ شبیه کتابی که نمی‌شود فقط یک بار خواند و بعد کنار گذاشت. هر بار که به بعضی صفحه‌هایش برمی‌گردی، با خودت می‌گویی: «چطور قبلاً متوجه این قسمت نشده بودم؟»
شاید به همین دلیل است که آدم‌های کتاب‌دوست را دوست دارم؛ چون معمولاً خودشان هم شبیه کتاب‌اند. پشت سکوتشان داستانی دارند، پشت لبخندشان فصل‌هایی که همه از آن خبر ندارند و در عمق وجودشان جهانی که برای شناختنش باید صبور بود. تو هم برای من شبیه همان کتاب‌هایی هستی که آدم دلش نمی‌خواهد زود به پایانشان برسد؛ نه چون داستانشان بی‌پایان است، بلکه چون بودن در میان صفحاتشان، خودش حس خوبی دارد.
و «محاق»... نمی‌دانم چرا این نام، با تمام تاریکی‌اش، برای من غمگین نیست. شاید چون ماه حتی وقتی در محاق است، از بین نرفته؛ فقط از نگاه ما پنهان شده. شاید آدم‌ها هم گاهی همین‌طورند. گاهی کم‌حرف می‌شوند، دور می‌شوند، در خودشان فرو می‌روند و ما خیال می‌کنیم نورشان خاموش شده؛ در حالی که شاید فقط مدتی‌ست که دارند در تاریکیِ خودشان دوباره خودشان را پیدا می‌کنند.
امیدوارم یادت نرود که تو فقط روزهای روشن و فصل‌های زیبایت نیستی. حتی آن فصل‌هایی که خودت دوستشان نداری، حتی آن صفحه‌هایی که
اگر روزی خودت در چنین محاقی قرار گرفتی دلت می‌خواهد از کتاب زندگی‌ات حذفشان کنی، باز هم بخشی از داستان تو هستند؛ و هیچ کتاب ارزشمندی فقط از فصل‌های آسان ساخته نشده است.
ان‌شاءالله زندگی برایت آدم‌هایی بیاورد که لازم نباشد در کنارشان نقش بازی کنی؛ آدم‌هایی که سکوتت را هم بفهمند، خستگی‌ات را جدی بگیرند و اگر روزی خودت را در میان صفحات سخت زندگی گم کردی، با عجله قضاوتت نکنند؛ فقط کنارت بمانند تا دوباره خودت را پیدا کنی.
و اگر بخواهم صادق باشم، شاید نتوانم ارزش تمام این رفاقت را در چند خط بگویم. بعضی آدم‌ها آن‌قدر آرام و بی‌صدا وارد زندگی‌ات می‌شوند که خودت هم متوجه نمی‌شوی چه زمانی حضورشان برایت مهم شده است. بعد یک روز می‌بینی اسمشان میان فکرهایت آمده، حرف‌هایشان در خاطرت مانده و بودنشان، حتی اگر ساده و معمولی باشد، برایت معنای خاصی پیدا کرده است.
تو برای من از همان آدم‌هایی؛ از آن آدم‌هایی که شاید نتوان برای بودنشان توضیح کاملی پیدا کرد، اما می‌توان حضورشان را احساس کرد.
با محبت،
از طرف کسی که هنوز نمی‌داند تو بیشتر شبیه «لاله»ای یا «محاق»؛
اما می‌داند هر دو نام، وقتی به تو می‌رسند، معنای زیباتری پیدا می‌کنند.

با محبت فراوان...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://t.me/mahaq_core
🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
ماه نور روشن عزیز،

ان‌شاءالله حالت خوب باشد؛ یا دست‌کم این روزها، کمی با دلت مهربان‌تر گذشته باشند. نمی‌دانم اکنون در کجای این روزها ایستاده‌ای و چه چیزهایی را در سکوت از سر می‌گذرانی، اما امیدوارم میان تمام خستگی‌ها و ناگفته‌ها، هنوز لحظه‌هایی برای آرامش پیدا کرده باشی.
از نوشته‌هایت می‌شود فهمید که پشت بسیاری از واژه‌ها، غم‌هایی پنهان شده‌اند؛ غم‌هایی که فریاد نمی‌زنند، فقط آرام در گوشه‌ای از دل می‌نشینند و آدم را وادار می‌کنند قوی‌تر از چیزی باشد که واقعاً هست.
آن‌جا که نوشته بودی: «موضوع فقط ادامه دادن نبود، موضوع زنده ماندن بود...» نمی‌دانم این جمله از کدام روزها و کدام جنگ‌های خاموش آمده بود؛ اما می‌دانم کسی که چنین چیزی را می‌نویسد، حتماً روزهایی را شناخته که فقط نفس کشیدن، خودش یک پیروزی بوده است.
فقط خواستم بگویم امیدوارم و إن‌شاءالله روزهای آینده برایت کمتر شبیه جنگ باشند. ان‌شاءالله زندگی، روزی به تو اجازه بدهد که فقط زنده نمانی؛ بلکه واقعاً زندگی کنی، بی‌آنکه هر صبح مجبور باشی دوباره خودت را از میان خستگی‌ها جمع کنی.
و اگر روزی فراموش کردی که چقدر قوی بوده‌ای، شاید بد نباشد به تمام روزهایی نگاه کنی که فکر می‌کردی دیگر نمی‌توانی، اما باز هم ادامه دادی.

با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://t.me/Hekayat_heich
🐳1🍓1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته، هیله عزیز...

ان‌شاءالله حالت خوب باشد و دلت آرام؛ هرچند گاهی آدم از حال دل خودش هم خبر ندارد و فقط الله است که می‌داند در پشت این سکوت‌ها چه می‌گذرد.
با اینکه تازه باهم آشنا شده‌ایم، اما مهربانی و درک تو از همان ابتدا برایم قابل توجه بود. بعضی آدم‌ها را شاید مدت‌ها نشناسیم، اما در همان آشنایی کوتاه، چیزی از دل پاک‌شان به آدم می‌رسد.

می‌بینم که دم به دقیقه اسم کانالت را عوض میکنی و همین باعث شد زودتر نشناسمممم...
خوب بگذریم
هیله عزیز، از الله متعال برایت آرامشی می‌خواهم که هیچ غمی نتواند از تو بگیرد؛ نوری برای روزهایی که راهت تاریک می‌شود؛ صبری برای وقت‌هایی که تحمل کردن سخت است و دستی که هر وقت خسته شدی، تو را دوباره بلند کند.
الله تمام دعاهای نگفته‌ات را بشنود، تمام اشک‌هایی را که کسی ندیده، به شادی تبدیل کند و هر آنچه را که دلت برایش می‌تپد، اگر خیرت در آن است، به زیباترین شکل نصیبت کند.
ان‌شاءالله هیچ‌وقت آن‌قدر خسته نشوی که مهربانی‌ات را از یاد ببری؛ و اگر روزی دنیا برایت سنگین شد، الله خودش سبک‌بالَت کند.
برای تو دعا می‌کنم؛ برای آرامشت، برای دل مهربانت، برای تمام فرداهایی که هنوز نرسیده‌اند و إن‌شاءالله از امروزت زیباتر باشند.
الله همیشه نگهدارت باشد، هیله عزیزم.

با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.

https://t.me/Pezhvak_17
❤‍🔥2🐳1💘1
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
آوید عزیز،
ان‌شاءالله حالت خوب باشد؛ روزهایت آرام بگذرند و دلت خسته از روزگار نباشد.
مشتقام بدانم در میان تمام مشغله‌ها و روزمرگی‌ها، هنوز لحظه‌هایی برای خودت، برای آرامش و برای چیزهایی که دوست داری پیدا کرده‌ای؟

با اینکه شاید مدت زیادی از آشنایی‌مان نگذشته باشد، اما در همین مدت، تو را دختری مهربان و خوب دیده‌ام؛ از آن آدم‌هایی که شاید همیشه زیاد حرف نزنند، اما حضورشان به اندازه‌ی خودش دوست‌داشتنی است.
تو یار قدیم اینجا هستی.
و ها مدتی بود که کانال را ترک کرده بودی ان‌شاءالله که خاص بخاطر نامه دوباره نپیوسته باشی یار بی وفا...!
آوید عزیزم،
گاهی که نوشته‌هایت را می‌خوانم، احساس می‌کنم هرچند کم می‌نویسی، اما هر بار که می‌نویسی، چیزی از خودت را میان واژه‌هایت به جا می‌گذاری. شاید بعضی نوشته‌ها کوتاه باشند، اما همیشه لازم نیست آدم زیاد بنویسد تا حرفی برای گفتن داشته باشد؛ گاهی چند کلمه‌ی ساده هم می‌توانند گوشه‌ای از دنیای آدم را نشان بدهند.
فقط خواستم بگویم إن‌شاءالله همیشه همین‌قدر مهربان بمانی و زندگی نیز با تو به همان اندازه مهربان باشد. ان‌شاءالله روزهایت پر از آرامش، دلت پر از امید و مسیرت پر از اتفاق‌هایی باشد که لبخند را بی‌دلیل مهمان صورتت کنند.
و اگر روزی احساس کردی دنیا کمی خسته‌کننده و سنگین شده، امیدوارم چیزی کوچک و زیبا پیدا شود که دوباره دلت را به ادامه دادن وادار کند؛ شاید یک نوشته، یک آدم، یک اتفاق ساده یا حتی امیدی کوچک که هنوز در گوشه‌ای از دلت زنده است.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.



https://t.me/aweedkashana
🌚2🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعه‌ای یک نامه‌ی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته یاس عزیز، آیا روزگارفر وفقمرادات می‌گذرد؟
به هر حال
ان‌شاءالله هرجا هستی، حالت خوب باشد و این روزهایت آرام‌تر از همیشه بگذرند. راستش نمی‌دانم این روزهایت چگونه می‌گذرد، چه چیزهایی خوشحالت می‌کند و چه چیزهایی ذهنت را درگیر می‌سازد؛ چون هنوز فرصت آشنایی با تو را نداشته‌ام.
اما همیشه برایم جالب بوده که پشت هر نام، دنیایی از قصه‌ها و تجربه‌ها پنهان است؛ دنیایی که دیگران شاید تنها بخش کوچکی از آن را ببینند. شاید من هنوز چیزی از دنیای تو ندانم، اما امیدوارم این دنیا، هرچه هست، پر از لحظه‌هایی باشد که ارزش به یاد سپردن داشته باشند.
یاس جان، نمی‌دانم چه چیزهایی را دوست داری، از چه چیزهایی می‌ترسی، به چه چیزهایی امید داری و روزهایت را چگونه می‌گذرانی؛ اما امیدوارم در میان تمام این ندانستن‌ها، یک چیز را همیشه داشته باشی: دلی که با وجود تمام سختی‌ها، هنوز برای خوبی‌ها جا داشته باشد.
ان‌شاءالله روزهایت به آرامی بگذرند، آدم‌های خوبی سر راهت قرار بگیرند و زندگی برایت فرصت‌هایی بسازد که بعدها وقتی به گذشته نگاه می‌کنی، از داشتن‌شان لبخند بزنی.
شاید امروز هنوز آشنایی زیادی میان ما نباشد، اما چه می‌داند؛ شاید این نامه، آغاز یک آشنایی زیبا باشد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.


https://t.me/meh_saar_yas
🐳2🌚1
تمام، الحمدلله...

بابت تأخیر در نشر نامه‌ها صمیمانه عذر می‌خواهم. راستش را بخواهید، بنده هیچ‌گاه طالع درست‌وحسابی نداشته‌ام؛ همان روزی که گفتم بیکارم، بیایید نامه بنویسم، از فردای آن روز خروارخروار کار و مهمان بر سرمان ریخت؛ به‌گونه‌ای که حتی فرصت نمی‌کردم گوشی را درست به دست بگیرم.
این نامه‌ها را در حالی برایتان نوشتم که درگیر آماده‌سازی مقدمات ازدواج یکی از نزدیکانم نیز هستیم. ان‌شاءالله نامه‌ها مورد پسندتان واقع شده باشند. اگر پاسخ‌ها را با تأخیر در کانال نشر کردم یا بعضی از نامه‌ها بی‌پاسخ ماندند، پوزش مرا پذیرا باشید.
تمام تلاشم را کردم تا بهترین‌ها را بنویسم؛ آنچه از دستم برمی‌آمد، انجام دادم. اگر کسی نپسندیده باشد، دیگر گناه بنده نیست.
نامه های اخیر کوتاه هستند چون در مدت کمی نبشته شدند گناه خودتان بود که دیر فور کردید ولی باز هم تمام سعی ام را کردم تا بهترین بیاید ان‌شاءالله خوش تان بیاید و اگر هم نیامد فدای سرم.(:

و ماند موضوع کانال های پرایوت واقعاً خیلی معذرت که نتواستم بنویسم برای تان یک عده‌ی لینک نفرستادید و عده‌ی که فرستادید هم متاسفانه برای من باز نکرد پس واقعاً معذورم. (:
💘5❤‍🔥2🔥2🕊2🐳1