چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
نساء عزیز،
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
نمیدانم این نامه زمانی به دستت میرسد که در چه حالی هستی؛ آرام، خسته، خوشحال یا شاید در میان هزاران فکری که فقط خودت از آنها خبر داری. اما انشاءالله هر جا که هستی، حال دلت خوب باشد و هنوز هم چیزی درونت باشد که تو را به نوشتن وادار کند.
من راستش تو را آنقدر که باید نمیشناسم؛ اما شاید همین نامه فرصتی باشد برای آنکه کمی بیشتر با تو و دنیای نوشتههایت آشنا شوم. همیشه فکر میکنم نویسندهها را نمیشود فقط از روی چند جمله یا چند نوشته شناخت؛ گاهی باید میان کلماتشان قدم زد، سکوتهایشان را خواند و دید پشت هر واژه چه چیزی پنهان شده است.
نام «تکنویس» برایم جالب است؛ انگار کسی که با خودش، با کاغذ و با دنیای درونش خلوت میکند و چیزهایی را مینویسد که شاید نتواند به زبان بیاورد.
پس پیش از آنکه از نوشتههایت بگویم، میخواهم از خودت بپرسم:
این روزها حالت چطور است، نساء؟ در چه حالی به سر میبری؟ هنوز هم دلت میخواهد بنویسی؟ و آیا هنوز کلمات، همان پناه همیشگیات هستند؟
شاید برایت عجیب باشد که کسی که هنوز تو را آنچنان که باید نمیشناسد، برایت نامهای بنویسد. اما مگر شناختن همیشه باید از قبل آغاز شده باشد؟ گاهی آدمها را از میان نوشتههایشان میشناسیم؛ از جملههایی که نوشتهاند، از حرفهایی که شاید برای دیگران ساده بوده، اما برای خودشان بخشی از یک احساس، یک خاطره یا یک درد بوده است.
نمیدانم وقتی مینویسی، بیشتر از چه چیزی مینویسی. از آدمها؟ از احساسات؟ از زندگی؟ از تنهایی؟ یا از آن چیزهایی که در دل میمانند و راهی جز کاغذ برای بیرون آمدن ندارند؟
اما دوست دارم بدانم «تکنویس» برای تو چه معنایی دارد. آیا تکنویس بودن یعنی تنها نوشتن؟ یا شاید یعنی نوشتن از چیزهایی که فقط خودت میبینی و فقط خودت میتوانی به کلمات تبدیلشان کنی؟
نساء جان، شاید هر نویسندهای بخشی از خودش را میان نوشتههایش جا میگذارد. گاهی در یک جمله، گاهی در یک شخصیت، گاهی در یک سکوت. و شاید خواننده، بیآنکه نویسنده بداند، همان بخشهای پنهان را پیدا میکند و با خودش میگوید: «من هم این را احساس کردهام.»
شاید روزی نوشتهای از تو را بخوانم و بفهمم که پشت این نام، پشت این قلم و پشت این «تکنویس»، چه دنیایی پنهان است.
تا آن روز، فقط میتوانم بگویم:
به نوشتن ادامه بده. حتی اگر کسی نخواند. حتی اگر گاهی فکر کنی کلماتت بیصدا در گوشهای از دنیا گم میشوند.
چون گاهی یک نوشته برای نجات دادن تمام دنیا نوشته نمیشود؛ گاهی فقط برای نجات دادن یک دل کافیست.
و شاید روزی، نوشتهای از تو به دل کسی برسد که حتی نمیدانی وجود دارد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Taknevis_1
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
نمیدانم این نامه زمانی به دستت میرسد که در چه حالی هستی؛ آرام، خسته، خوشحال یا شاید در میان هزاران فکری که فقط خودت از آنها خبر داری. اما انشاءالله هر جا که هستی، حال دلت خوب باشد و هنوز هم چیزی درونت باشد که تو را به نوشتن وادار کند.
من راستش تو را آنقدر که باید نمیشناسم؛ اما شاید همین نامه فرصتی باشد برای آنکه کمی بیشتر با تو و دنیای نوشتههایت آشنا شوم. همیشه فکر میکنم نویسندهها را نمیشود فقط از روی چند جمله یا چند نوشته شناخت؛ گاهی باید میان کلماتشان قدم زد، سکوتهایشان را خواند و دید پشت هر واژه چه چیزی پنهان شده است.
نام «تکنویس» برایم جالب است؛ انگار کسی که با خودش، با کاغذ و با دنیای درونش خلوت میکند و چیزهایی را مینویسد که شاید نتواند به زبان بیاورد.
پس پیش از آنکه از نوشتههایت بگویم، میخواهم از خودت بپرسم:
این روزها حالت چطور است، نساء؟ در چه حالی به سر میبری؟ هنوز هم دلت میخواهد بنویسی؟ و آیا هنوز کلمات، همان پناه همیشگیات هستند؟
شاید برایت عجیب باشد که کسی که هنوز تو را آنچنان که باید نمیشناسد، برایت نامهای بنویسد. اما مگر شناختن همیشه باید از قبل آغاز شده باشد؟ گاهی آدمها را از میان نوشتههایشان میشناسیم؛ از جملههایی که نوشتهاند، از حرفهایی که شاید برای دیگران ساده بوده، اما برای خودشان بخشی از یک احساس، یک خاطره یا یک درد بوده است.
نمیدانم وقتی مینویسی، بیشتر از چه چیزی مینویسی. از آدمها؟ از احساسات؟ از زندگی؟ از تنهایی؟ یا از آن چیزهایی که در دل میمانند و راهی جز کاغذ برای بیرون آمدن ندارند؟
اما دوست دارم بدانم «تکنویس» برای تو چه معنایی دارد. آیا تکنویس بودن یعنی تنها نوشتن؟ یا شاید یعنی نوشتن از چیزهایی که فقط خودت میبینی و فقط خودت میتوانی به کلمات تبدیلشان کنی؟
نساء جان، شاید هر نویسندهای بخشی از خودش را میان نوشتههایش جا میگذارد. گاهی در یک جمله، گاهی در یک شخصیت، گاهی در یک سکوت. و شاید خواننده، بیآنکه نویسنده بداند، همان بخشهای پنهان را پیدا میکند و با خودش میگوید: «من هم این را احساس کردهام.»
شاید روزی نوشتهای از تو را بخوانم و بفهمم که پشت این نام، پشت این قلم و پشت این «تکنویس»، چه دنیایی پنهان است.
تا آن روز، فقط میتوانم بگویم:
به نوشتن ادامه بده. حتی اگر کسی نخواند. حتی اگر گاهی فکر کنی کلماتت بیصدا در گوشهای از دنیا گم میشوند.
چون گاهی یک نوشته برای نجات دادن تمام دنیا نوشته نمیشود؛ گاهی فقط برای نجات دادن یک دل کافیست.
و شاید روزی، نوشتهای از تو به دل کسی برسد که حتی نمیدانی وجود دارد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Taknevis_1
Telegram
تـک نویــس
مـینـویسـم تا خـودم را در میـان سـطرها پیـدا کـنـم....
ناشناسِ من
https://t.me/HarfChatBot?start=406499f60f5d
ناشناسِ من
https://t.me/HarfChatBot?start=406499f60f5d
❤🔥1🐳1🌚1
آوای عزیزم؛
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
انشاءالله حالت خوب باشد؛ دلت آرام، روزگارت روشن و قدمهایت همیشه در مسیری باشد که عطر الله متعال در آن جاریست.
شاید هنوز آنقدر که باید تو را نمیشناسم؛ شاید میان ما صمیمیت چندانی شکل نگرفته باشد، اما گاهی بعضی آدمها را لازم نیست سالها شناخت تا چیزی از زیبایی روحشان فهمید. بعضیها از همان دور، از میان چند کلمه و چند رفتار، خودشان را آرام و بیصدا معرفی میکنند.
تو برای من شبیه همان آدمهایی هستی که دلشان هنوز با الله مأنوس است؛ کسانی که در میان هیاهوی این دنیا، پناهی از جنس قرآن دارند و در کلام الله، آرامشی را مییابند که هیچ جای دیگری نمیتوان یافت.
مهربانیات نیز شبیه نوریست که بیهیاهو میتابد؛ نه چشم را میآزارد و نه خود را به رخ میکشد، فقط هست و جهان اطرافش را کمی روشنتر میکند.
تعریف چشمانت را زیادی خواندهام
و شاید چشمانت نیز از همان رازهایی باشند که آدم را به مکث وامیدارند؛ چشمانی که شاید پیش از زبان، حرف میزنند و پیش از آنکه کسی تو را بشناسد، چیزی از دنیای درونت را آشکار میکنند.
راستی لاله دوست داری نه؟
من هر بار اسم لاله را جایی میبینم یا حتی گل لاله میبینم به یادت میافتم حالا نمیدانم آیا چیزی هم است که تو آنرا دیده و به یاد من بیفتی...!
بگذریم از این همه پرحرفی...
حرف زیاد است و اما ناگزیرم نامه را همینجا به اتمام برسانم...!
انشاءالله همیشه دلت به یاد الله آرام باشد، لبت با آیات قرآن مأنوس، و روحت آنقدر روشن بماند که حتی در تاریکترین روزها نیز، نوری برای خودت و دیگران داشته باشی.
آوای عزیز شاید هنوز تو را بهخوبی نمیشناسم، اما بعضی آدمها را میتوان از همان فاصلهی دور نیز، با احترام و نگاهی نیکو به خاطر سپرد و تو برایم از همان آدم ها هستی.
و ها مشتاقانه منتظر اثر جدید قشنگ ات استم و مشتاق اینکه اسم واقعی این گمنام چی است...(:
با مهر فراوان...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/AwayGomNam
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
انشاءالله حالت خوب باشد؛ دلت آرام، روزگارت روشن و قدمهایت همیشه در مسیری باشد که عطر الله متعال در آن جاریست.
شاید هنوز آنقدر که باید تو را نمیشناسم؛ شاید میان ما صمیمیت چندانی شکل نگرفته باشد، اما گاهی بعضی آدمها را لازم نیست سالها شناخت تا چیزی از زیبایی روحشان فهمید. بعضیها از همان دور، از میان چند کلمه و چند رفتار، خودشان را آرام و بیصدا معرفی میکنند.
تو برای من شبیه همان آدمهایی هستی که دلشان هنوز با الله مأنوس است؛ کسانی که در میان هیاهوی این دنیا، پناهی از جنس قرآن دارند و در کلام الله، آرامشی را مییابند که هیچ جای دیگری نمیتوان یافت.
مهربانیات نیز شبیه نوریست که بیهیاهو میتابد؛ نه چشم را میآزارد و نه خود را به رخ میکشد، فقط هست و جهان اطرافش را کمی روشنتر میکند.
تعریف چشمانت را زیادی خواندهام
و شاید چشمانت نیز از همان رازهایی باشند که آدم را به مکث وامیدارند؛ چشمانی که شاید پیش از زبان، حرف میزنند و پیش از آنکه کسی تو را بشناسد، چیزی از دنیای درونت را آشکار میکنند.
راستی لاله دوست داری نه؟
من هر بار اسم لاله را جایی میبینم یا حتی گل لاله میبینم به یادت میافتم حالا نمیدانم آیا چیزی هم است که تو آنرا دیده و به یاد من بیفتی...!
بگذریم از این همه پرحرفی...
حرف زیاد است و اما ناگزیرم نامه را همینجا به اتمام برسانم...!
انشاءالله همیشه دلت به یاد الله آرام باشد، لبت با آیات قرآن مأنوس، و روحت آنقدر روشن بماند که حتی در تاریکترین روزها نیز، نوری برای خودت و دیگران داشته باشی.
آوای عزیز شاید هنوز تو را بهخوبی نمیشناسم، اما بعضی آدمها را میتوان از همان فاصلهی دور نیز، با احترام و نگاهی نیکو به خاطر سپرد و تو برایم از همان آدم ها هستی.
و ها مشتاقانه منتظر اثر جدید قشنگ ات استم و مشتاق اینکه اسم واقعی این گمنام چی است...(:
با مهر فراوان...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/AwayGomNam
Telegram
💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ گُمنَام💐
جَهِشِ دِل / آوَاِیِ گُمنَام
اینجا دل میجهد تا خاموش نماند؛
آوا اگرچه گمنام است،
اما حقیقتِ جان را نجوا میکند.
مالک _ کانال..
آوَاِیِ گُمنَام..
آغاز فعالیت..
1404 / 8 / 19..
اینجا دل میجهد تا خاموش نماند؛
آوا اگرچه گمنام است،
اما حقیقتِ جان را نجوا میکند.
مالک _ کانال..
آوَاِیِ گُمنَام..
آغاز فعالیت..
1404 / 8 / 19..
🐳1🙈1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
کافه تنهایی؛
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
آیا حالت خوب است؟
اگرچه نمیدانم این پرسش در دنیای تو چقدر ساده است. گاهی آدمها میگویند «خوبم»، اما پشت همین دو کلمه، جهانی از حرفهای نگفته پنهان است.
من تازه به کافهات آمدهام؛ هنوز تو را نمیشناسم، اما از میان نوشتههایت، چیزهایی را حس کردم که نمیشود بهسادگی از کنارشان گذشت. از رهایی نوشتهای، از آزادی، از وطن، از غم و از مرگ؛ از چیزهایی که شاید برای بسیاری فقط واژه باشند، اما برای بعضی آدمها، بخشی از زندگیاند.
نمیدانم چه چیزی تو را به نوشتن از اینها واداشته است؛ نمیدانم پشت این کلمات، چه خاطراتی ایستادهاند و چه چیزهایی را از سر گذراندهای. اما میدانم کسی که از آزادی مینویسد، احتمالاً طعمِ نبودنش را فهمیده است؛ کسی که از وطن مینویسد، حتماً جایی در دلش برای آن دلتنگ است؛ و کسی که از غم و مرگ مینویسد، شاید بیش از بسیاری، به سنگینیِ زندگی فکر کرده باشد.
من هنوز تو را نمیشناسم، کافه تنهایی؛ اما شاید همین ناشناختهبودنت، مرا بیشتر کنجکاو میکند که بدانم پشت این نوشتههای سنگین، چه آدمی نشسته است.
فعلاً، من فقط مهمانی تازهوارد در کافهات هستم؛ مهمانی که آمده، چند لحظهای کنار واژههایت بنشیند و ببیند صاحب این کافه، در خلوت خودش به چه چیزهایی فکر میکند.
هرچند از نام کانالت و نوشتههایت، حس میکنم شاید روزهایت همیشه آنقدرها هم آرام و ساده نگذشته باشد.
گاهی آدم از میان نوشتههای یک نفر، چیزهایی را حس میکند که شاید خودِ آن آدم هیچگاه به زبان نیاورده باشد. در نوشتههایت، غمی هست که نمیدانم از کجا آمده؛ شاید از رفتن عزیزی، شاید از دلتنگیِ وطن، شاید از آزادیهایی که از آدم گرفته شده، و شاید هم از چیزهایی که تنها خودت از آنها خبر داری.
اما هر چه هست، میان واژههایت چیزی دیده میشود که آدم را به مکث وادار میکند؛ انگار پشت این «کافهی تنهایی»، کسی نشسته که مدتهاست با غمهایش همصحبت است.
نمیدانم چه چیزهایی را پشت سر گذاشتهای و نمیخواهم از روی چند نوشته، داستانی برای زندگیات بسازم؛ فقط میخواهم بگویم امیدوارم هر چه دلت را سنگین کرده، روزی سبکتر شود.
انشاءالله اگر عزیزی را از دست دادهای، خاطراتش برایت آرامش باشد؛ اگر از وطن دوری، دلت روزی به آرامش برسد؛ و اگر آزادیات جایی میان این روزگار گم شده، روزی دوباره آن را پیدا کنی.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/kafe_tanhaee_001
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
آیا حالت خوب است؟
اگرچه نمیدانم این پرسش در دنیای تو چقدر ساده است. گاهی آدمها میگویند «خوبم»، اما پشت همین دو کلمه، جهانی از حرفهای نگفته پنهان است.
من تازه به کافهات آمدهام؛ هنوز تو را نمیشناسم، اما از میان نوشتههایت، چیزهایی را حس کردم که نمیشود بهسادگی از کنارشان گذشت. از رهایی نوشتهای، از آزادی، از وطن، از غم و از مرگ؛ از چیزهایی که شاید برای بسیاری فقط واژه باشند، اما برای بعضی آدمها، بخشی از زندگیاند.
نمیدانم چه چیزی تو را به نوشتن از اینها واداشته است؛ نمیدانم پشت این کلمات، چه خاطراتی ایستادهاند و چه چیزهایی را از سر گذراندهای. اما میدانم کسی که از آزادی مینویسد، احتمالاً طعمِ نبودنش را فهمیده است؛ کسی که از وطن مینویسد، حتماً جایی در دلش برای آن دلتنگ است؛ و کسی که از غم و مرگ مینویسد، شاید بیش از بسیاری، به سنگینیِ زندگی فکر کرده باشد.
من هنوز تو را نمیشناسم، کافه تنهایی؛ اما شاید همین ناشناختهبودنت، مرا بیشتر کنجکاو میکند که بدانم پشت این نوشتههای سنگین، چه آدمی نشسته است.
فعلاً، من فقط مهمانی تازهوارد در کافهات هستم؛ مهمانی که آمده، چند لحظهای کنار واژههایت بنشیند و ببیند صاحب این کافه، در خلوت خودش به چه چیزهایی فکر میکند.
هرچند از نام کانالت و نوشتههایت، حس میکنم شاید روزهایت همیشه آنقدرها هم آرام و ساده نگذشته باشد.
گاهی آدم از میان نوشتههای یک نفر، چیزهایی را حس میکند که شاید خودِ آن آدم هیچگاه به زبان نیاورده باشد. در نوشتههایت، غمی هست که نمیدانم از کجا آمده؛ شاید از رفتن عزیزی، شاید از دلتنگیِ وطن، شاید از آزادیهایی که از آدم گرفته شده، و شاید هم از چیزهایی که تنها خودت از آنها خبر داری.
اما هر چه هست، میان واژههایت چیزی دیده میشود که آدم را به مکث وادار میکند؛ انگار پشت این «کافهی تنهایی»، کسی نشسته که مدتهاست با غمهایش همصحبت است.
نمیدانم چه چیزهایی را پشت سر گذاشتهای و نمیخواهم از روی چند نوشته، داستانی برای زندگیات بسازم؛ فقط میخواهم بگویم امیدوارم هر چه دلت را سنگین کرده، روزی سبکتر شود.
انشاءالله اگر عزیزی را از دست دادهای، خاطراتش برایت آرامش باشد؛ اگر از وطن دوری، دلت روزی به آرامش برسد؛ و اگر آزادیات جایی میان این روزگار گم شده، روزی دوباره آن را پیدا کنی.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/kafe_tanhaee_001
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
بانو شیرزاد،
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
دوست دارم از حالت بپرسم از اینکه این روز های گرم را چگونه میگذرانی؟
حال روح و روان ات چگونه است ؟!
راستش میدانی
بعضی آدمها را از نامشان میشناسیم، بعضیها را از سکوتشان و بعضیها را از پرسشهایی که در ذهن ما جا میگذارند.
من هنوز تو را نمیشناسم؛ اما همین یک جملهات کافی بود تا بفهمم با کسی روبهرو هستم که به کلمات، فقط برای پر کردن صفحه نگاه نمیکند:
«گرفتار شوی تا به دست آوری، یا به دست آوری بعد گرفتار شوی؟»
راستش، نمیدانم کدامیک ترسناکتر است؛ چیزی را آنقدر بخواهی که برای بهدستآوردنش گرفتار شوی، یا آنقدر خوشحال باشی که به دستش آوردهای، بیآنکه بدانی از همان لحظه، گرفتارش شدهای.
شاید جذابیت نوشتههایت همین باشد؛ اینکه گاهی یک جمله مینویسی و بعد، این خواننده است که باید ساعتها با ادامهی آن در ذهن خودش زندگی کند.
در «در سایه سکوت»، هنوز برای من ناشناختهای؛ اما شاید بعضی آدمها قرار نیست یکباره شناخته شوند. شاید باید کمکم، از میان نوشتههایشان، از میان سکوتشان و از میان همان پرسشهایی که بیجواب رها میکنند، کشف شوند.
برای تو، روزهایی را از الله متعال خواهانم که در آنها هیچچیز، نه آنقدر سنگین باشد که گرفتارت کند و نه آنقدر دور که نتوانی به دستش آوری.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/ManDarMianVazeha
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
دوست دارم از حالت بپرسم از اینکه این روز های گرم را چگونه میگذرانی؟
حال روح و روان ات چگونه است ؟!
راستش میدانی
بعضی آدمها را از نامشان میشناسیم، بعضیها را از سکوتشان و بعضیها را از پرسشهایی که در ذهن ما جا میگذارند.
من هنوز تو را نمیشناسم؛ اما همین یک جملهات کافی بود تا بفهمم با کسی روبهرو هستم که به کلمات، فقط برای پر کردن صفحه نگاه نمیکند:
«گرفتار شوی تا به دست آوری، یا به دست آوری بعد گرفتار شوی؟»
راستش، نمیدانم کدامیک ترسناکتر است؛ چیزی را آنقدر بخواهی که برای بهدستآوردنش گرفتار شوی، یا آنقدر خوشحال باشی که به دستش آوردهای، بیآنکه بدانی از همان لحظه، گرفتارش شدهای.
شاید جذابیت نوشتههایت همین باشد؛ اینکه گاهی یک جمله مینویسی و بعد، این خواننده است که باید ساعتها با ادامهی آن در ذهن خودش زندگی کند.
در «در سایه سکوت»، هنوز برای من ناشناختهای؛ اما شاید بعضی آدمها قرار نیست یکباره شناخته شوند. شاید باید کمکم، از میان نوشتههایشان، از میان سکوتشان و از میان همان پرسشهایی که بیجواب رها میکنند، کشف شوند.
برای تو، روزهایی را از الله متعال خواهانم که در آنها هیچچیز، نه آنقدر سنگین باشد که گرفتارت کند و نه آنقدر دور که نتوانی به دستش آوری.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/ManDarMianVazeha
Telegram
در سایهٔ سکوت
هر واژه، قطرهایست از وجودم؛
که از دل میچکد و جان مینویسد.
در دلِ این خاموشی،
واژهها هستند که ناگفتهها را
فریاد میزنند.
که از دل میچکد و جان مینویسد.
در دلِ این خاموشی،
واژهها هستند که ناگفتهها را
فریاد میزنند.
🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
برای سکوتی میان سطور...
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
گاهی آدم از میان آدمها عبور میکند و گاهی از میان سطرها با کسی آشنا میشود؛ بدون آنکه چیزی از او بداند، جز آنچه قلمش آرامآرام روایت میکند.
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به سکوتی میان سطور،
حال دلت چگونه است؟
در میان این همه واژه و سطر، جایی برای خودت هم پیدا کرده ای یا نه؟
جایی که بتوانی بیآنکه چیزی بگویی، فقط باشی و نفس بکشی...!
تازه با کانالت آشنا شدهام، اما نامش از همان ابتدا حس عجیبی در آدم ایجاد میکند؛ «سکوتی میان سطور»... انگار از همان نام میشود فهمید که اینجا قرار نیست همهچیز با صدا گفته شود.
بعضی حرفها در سکوت زیباترند؛ بعضی احساسات میان فاصلهی دو سطر پنهان میشوند و بعضی آدمها، تمام آنچه را که نمیتوانند بگویند، در واژهها مینویسند. شاید گاهی سکوت، نه به معنای نداشتن حرف، بلکه به معنای داشتن حرفهای بسیاری باشد که هیچ کلمهای توان گفتنشان را ندارد.
گمانم اینجا جاییست برای همان حرفهای آرام؛ برای احساساتی که آهسته از میان سطرها عبور میکنند و شاید بیآنکه کسی بداند، به دل کسی میرسند.
انشاءالله همیشه در میان سطرهایت، آن سکوتی را پیدا کنی که آرامت میکند؛ سکوتی که نه از تنهایی، بلکه از آرامش میآید. و انشاءالله هرکس که به اینجا میرسد، میان نوشتههایت چیزی پیدا کند که مدتی در دلش بماند.
با محبت، از طرف کسی که تازه به میان سطرهایت رسیده؛ و امیدوار است در این سکوت، واژههای زیبایی برای خواندن و ماندن پیدا کند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/sokoot_dar_miyan_sotour
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
گاهی آدم از میان آدمها عبور میکند و گاهی از میان سطرها با کسی آشنا میشود؛ بدون آنکه چیزی از او بداند، جز آنچه قلمش آرامآرام روایت میکند.
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به سکوتی میان سطور،
حال دلت چگونه است؟
در میان این همه واژه و سطر، جایی برای خودت هم پیدا کرده ای یا نه؟
جایی که بتوانی بیآنکه چیزی بگویی، فقط باشی و نفس بکشی...!
تازه با کانالت آشنا شدهام، اما نامش از همان ابتدا حس عجیبی در آدم ایجاد میکند؛ «سکوتی میان سطور»... انگار از همان نام میشود فهمید که اینجا قرار نیست همهچیز با صدا گفته شود.
بعضی حرفها در سکوت زیباترند؛ بعضی احساسات میان فاصلهی دو سطر پنهان میشوند و بعضی آدمها، تمام آنچه را که نمیتوانند بگویند، در واژهها مینویسند. شاید گاهی سکوت، نه به معنای نداشتن حرف، بلکه به معنای داشتن حرفهای بسیاری باشد که هیچ کلمهای توان گفتنشان را ندارد.
گمانم اینجا جاییست برای همان حرفهای آرام؛ برای احساساتی که آهسته از میان سطرها عبور میکنند و شاید بیآنکه کسی بداند، به دل کسی میرسند.
انشاءالله همیشه در میان سطرهایت، آن سکوتی را پیدا کنی که آرامت میکند؛ سکوتی که نه از تنهایی، بلکه از آرامش میآید. و انشاءالله هرکس که به اینجا میرسد، میان نوشتههایت چیزی پیدا کند که مدتی در دلش بماند.
با محبت، از طرف کسی که تازه به میان سطرهایت رسیده؛ و امیدوار است در این سکوت، واژههای زیبایی برای خواندن و ماندن پیدا کند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/sokoot_dar_miyan_sotour
Telegram
سکوتی، در میان سطور
اینجا صدایی نیست...
اما، هر واژه، طنین یک حقیقت است.
در میان سطرهای آرام و ژرف، سکوتی جاریست، که بیشتر از فریاد معنا دارد.
اما، هر واژه، طنین یک حقیقت است.
در میان سطرهای آرام و ژرف، سکوتی جاریست، که بیشتر از فریاد معنا دارد.
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
میان نبودن های بسیار:
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به میان نبودنهای بسیار...
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی، خودت در کدامیک از آن نبودنها ایستادهای؛ میان آدمهایی که نیستند، حرفهایی که گفته نشدند، یا شاید خاطراتی که هنوز با وجود رفتنشان، جایی در دل ماندهاند.
راستی خودت چطوری؟
میان این همه نبودن، خودت را گم نکرده ای؟
با این همه از الله میخواهم:
هنوز چیزهایی باشند که حضورت را به زندگیات یادآوری کنند؛ یک جمله، یک کتاب، یک آدم، یا حتی سکوتی که در آن بتوانی کمی خودت باشی.
تازه با کانالت آشنا شدهام، اما نامش از همان ابتدا مکثی در آدم ایجاد میکند؛ «به میان نبودنهای بسیار»... نامی که انگار فقط یک نام نیست، بلکه قصهایست که هرکس میتواند بخشی از خودش را در آن پیدا کند.
گمانم اینجا جاییست برای حرفهایی که همیشه گفته نمیشوند؛ برای احساساتی که گاهی میان بودن و نبودن معلق میمانند و برای آدمهایی که شاید دیگر در کنارمان نباشند، اما ردّشان هنوز در میان واژهها باقیست.
انشاءالله میان تمام این نبودنها، همیشه چیزی برای ماندن پیدا کنی؛ نوری هرچند کوچک، دلی هرچند دور، و واژههایی که گاهی آرام و بیصدا، آدم را به خودش برمیگردانند.
با محبت، از طرف کسی که تازه به میان نبودنهای بسیار رسیده؛ و امیدوار است در میان این همه نبودن، نوشتههای زیبایی برای خواندن و ماندن پیدا کند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/Hi_ch00
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به میان نبودنهای بسیار...
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی، خودت در کدامیک از آن نبودنها ایستادهای؛ میان آدمهایی که نیستند، حرفهایی که گفته نشدند، یا شاید خاطراتی که هنوز با وجود رفتنشان، جایی در دل ماندهاند.
راستی خودت چطوری؟
میان این همه نبودن، خودت را گم نکرده ای؟
با این همه از الله میخواهم:
هنوز چیزهایی باشند که حضورت را به زندگیات یادآوری کنند؛ یک جمله، یک کتاب، یک آدم، یا حتی سکوتی که در آن بتوانی کمی خودت باشی.
تازه با کانالت آشنا شدهام، اما نامش از همان ابتدا مکثی در آدم ایجاد میکند؛ «به میان نبودنهای بسیار»... نامی که انگار فقط یک نام نیست، بلکه قصهایست که هرکس میتواند بخشی از خودش را در آن پیدا کند.
گمانم اینجا جاییست برای حرفهایی که همیشه گفته نمیشوند؛ برای احساساتی که گاهی میان بودن و نبودن معلق میمانند و برای آدمهایی که شاید دیگر در کنارمان نباشند، اما ردّشان هنوز در میان واژهها باقیست.
انشاءالله میان تمام این نبودنها، همیشه چیزی برای ماندن پیدا کنی؛ نوری هرچند کوچک، دلی هرچند دور، و واژههایی که گاهی آرام و بیصدا، آدم را به خودش برمیگردانند.
با محبت، از طرف کسی که تازه به میان نبودنهای بسیار رسیده؛ و امیدوار است در میان این همه نبودن، نوشتههای زیبایی برای خواندن و ماندن پیدا کند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
https://t.me/Hi_ch00
Telegram
میانِ نبودنهای بسیار...
مسئله بودن یا نبودن بود!
🐳1🌚1🍓1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
ورق خیال،
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی، در کدام ورق از خیالهایت غرقی؛ میان چند صفحهی کتاب یا شاید درگیر جملهای که آنقدر به دلت نشسته که دلت نیامده تنها برای خودت نگهش داری.
آیا واقعاً خوب هستی، یا فقط همان «خوبم» کوتاهی که برای خلاص شدن از پرسش دیگران میگوییم را بر زبان میآوری و تمام؟!
با این همه انشاءالله همیشه حال دلت و حال روزگارت همچو خود فصل تابستان سبز و گرم باشد...!
گمانم تو از آن آدمهایی هستی که کلمات را فقط نمیخوانند؛ گاهی در میانشان زندگی میکنند.
نام کانالت هم خیلی قشنگ است؛ ورق خیال. انشاءالله هر ورقی که برمیزنی، برای خودت و کسانی که نوشتههایت را میخوانند، چیزی از جنس آرامش و زیبایی داشته باشد.
با محبت، از طرف کسی که تازه با ورق خیالت آشنا شده؛ و امیدوار است ورقهای زیبای بیشتری از این خیال را بخواند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Varaqe_Akhar
ورق خیال،
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی، در کدام ورق از خیالهایت غرقی؛ میان چند صفحهی کتاب یا شاید درگیر جملهای که آنقدر به دلت نشسته که دلت نیامده تنها برای خودت نگهش داری.
آیا واقعاً خوب هستی، یا فقط همان «خوبم» کوتاهی که برای خلاص شدن از پرسش دیگران میگوییم را بر زبان میآوری و تمام؟!
با این همه انشاءالله همیشه حال دلت و حال روزگارت همچو خود فصل تابستان سبز و گرم باشد...!
گمانم تو از آن آدمهایی هستی که کلمات را فقط نمیخوانند؛ گاهی در میانشان زندگی میکنند.
نام کانالت هم خیلی قشنگ است؛ ورق خیال. انشاءالله هر ورقی که برمیزنی، برای خودت و کسانی که نوشتههایت را میخوانند، چیزی از جنس آرامش و زیبایی داشته باشد.
با محبت، از طرف کسی که تازه با ورق خیالت آشنا شده؛ و امیدوار است ورقهای زیبای بیشتری از این خیال را بخواند.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Varaqe_Akhar
Telegram
ورقِ آخر🌸🫠
جایی برای عاشقان کتاب، ادبیات و اندکی سکوت 🎀 📚
❤🔥2🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به پژواک،
برایم از حالت بگو از روز هایت که چگونه در حال گذر هستند...
میان این همه صدا و هیاهوی دنیا، هنوز جایی برای شنیدن صدای خودت پیدا کردی؟
همان صدایی که شاید آرام باشد، اما هیچگاه بیاثر نمیماند.
«پژواک»... نامیست که آدم را به فکر فرو میبرد. صدایی که میرود، اما تمام نمیشود؛ دور میشود، اما بازمیگردد. شاید بعضی واژهها هم همینگونهاند؛ یکبار گفته میشوند، اما در دل کسی میمانند و بارها و بارها در گوشههای ذهنش تکرار میشوند.
گاهی یک جمله، یک احساس یا حتی یک نگاه، بیشتر از آنچه فکر میکنیم در ما میماند. شاید همان لحظه از کنارمان بگذرد، اما بعدها، در سکوت یک شب، در میان شلوغی یک روز یا هنگام ورق زدن خاطرات، دوباره به سراغمان بیاید؛ درست مانند پژواکی که از دور بازمیگردد تا یادمان بیاورد، بعضی صداها هیچگاه کاملاً خاموش نمیشوند.
نمیدانم خود تو هم چنین تعبیری داری یا خیر...!
گمانم «پژواک» از آن جاهاییست که واژهها فقط برای خوانده شدن نمیآیند؛ میآیند تا چیزی را در دل آدم بیدار کنند. شاید هر نوشته، صدایی باشد که از دل برخاسته و حالا در دل دیگری بازتاب پیدا میکند؛ احساسی که از یک نفر آغاز میشود، اما در قلبهای بسیاری ادامه مییابد.
انشاءالله پژواک اینجا همیشه شنیدنی بماند؛ نه به خاطر بلند بودن صدا، بلکه به خاطر عمقی که دارد. انشاءالله هرکس از میان واژههایت عبور میکند، چیزی از خودش را در آنها پیدا کند؛ حرفی که شاید پیش از این شنیده بود، اما اینبار، از زبان دل خودش شنیده باشد.
با محبت، از طرف کسی که به این پژواک سر زده و انشاءالله است هر بار که بازمیگردد، صدایی را بشنود که در دلش بماند؛ واژهای را بخواند که در ذهنش تکرار شود و احساسی را با خود ببرد که حتی پس از رفتن، هنوز در درونش ادامه داشته باشد.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
https://t.me/p0zh8
به پژواک،
برایم از حالت بگو از روز هایت که چگونه در حال گذر هستند...
میان این همه صدا و هیاهوی دنیا، هنوز جایی برای شنیدن صدای خودت پیدا کردی؟
همان صدایی که شاید آرام باشد، اما هیچگاه بیاثر نمیماند.
«پژواک»... نامیست که آدم را به فکر فرو میبرد. صدایی که میرود، اما تمام نمیشود؛ دور میشود، اما بازمیگردد. شاید بعضی واژهها هم همینگونهاند؛ یکبار گفته میشوند، اما در دل کسی میمانند و بارها و بارها در گوشههای ذهنش تکرار میشوند.
گاهی یک جمله، یک احساس یا حتی یک نگاه، بیشتر از آنچه فکر میکنیم در ما میماند. شاید همان لحظه از کنارمان بگذرد، اما بعدها، در سکوت یک شب، در میان شلوغی یک روز یا هنگام ورق زدن خاطرات، دوباره به سراغمان بیاید؛ درست مانند پژواکی که از دور بازمیگردد تا یادمان بیاورد، بعضی صداها هیچگاه کاملاً خاموش نمیشوند.
نمیدانم خود تو هم چنین تعبیری داری یا خیر...!
گمانم «پژواک» از آن جاهاییست که واژهها فقط برای خوانده شدن نمیآیند؛ میآیند تا چیزی را در دل آدم بیدار کنند. شاید هر نوشته، صدایی باشد که از دل برخاسته و حالا در دل دیگری بازتاب پیدا میکند؛ احساسی که از یک نفر آغاز میشود، اما در قلبهای بسیاری ادامه مییابد.
انشاءالله پژواک اینجا همیشه شنیدنی بماند؛ نه به خاطر بلند بودن صدا، بلکه به خاطر عمقی که دارد. انشاءالله هرکس از میان واژههایت عبور میکند، چیزی از خودش را در آنها پیدا کند؛ حرفی که شاید پیش از این شنیده بود، اما اینبار، از زبان دل خودش شنیده باشد.
با محبت، از طرف کسی که به این پژواک سر زده و انشاءالله است هر بار که بازمیگردد، صدایی را بشنود که در دلش بماند؛ واژهای را بخواند که در ذهنش تکرار شود و احساسی را با خود ببرد که حتی پس از رفتن، هنوز در درونش ادامه داشته باشد.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
https://t.me/p0zh8
Telegram
پَژواک🖤| تَبارِ هُبوط
سلام، پژواکم…
بازتابی از حرفهایی که در دلها پنهان ماندهاند.
اینجا هر کلمه از دل نوشته میشود، نه فقط برای خواندن…
بلکه برای حس کردن 🤍
نظری داشتی برایم بنویس @Pazhwabot
بازتابی از حرفهایی که در دلها پنهان ماندهاند.
اینجا هر کلمه از دل نوشته میشود، نه فقط برای خواندن…
بلکه برای حس کردن 🤍
نظری داشتی برایم بنویس @Pazhwabot
🌚2🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
رودخانهی رازها:
انشاءالله حال دلت، میان تمام رازهایی که در خودش پنهان کرده، خوب باشد؛ و اگر این روزها چیزی در درونت آرام نمیگیرد، إنشاءالله هنوز جایی در قلبت برای همان امید ناشناخته باقی مانده باشد.
در رودخانهی رازهایت هنوز هم غرقی؟ یا بالاخره توانستهای خودت را از میان آن همه ناگفته، به ساحل برسانی؟
شاید بعضی رازها برای کشف شدن نیستند؛ شاید باید در همان عمق دل بمانند و هر از گاهی، با موجی از خاطره یا احساسی ناگهانی، خودشان را به ساحل ذهن برسانند. دیدهای بعضی آدمها هم شبیه همین رودخانهاند؛ آرام به نظر میرسند، اما در عمقشان جهانی از ناگفتهها جریان دارد.
بعضی رازها را نمیشود گفت. نه از آن جهت که واژهای برایشان وجود ندارد؛ گاهی واژهها بسیارند، اما هیچکدام آنقدر کافی نیستند که آنچه در دل میگذرد را درست به جهان نشان بدهند. پس آدم سکوت میکند و رازهایش را به جریان زمان میسپارد؛ شاید روزی رودخانهای پیدا شود که بتواند آنها را با خود ببرد.
گمانم اینجا از همان جاهاست؛ جایی برای رازهایی که شاید هیچوقت گفته نشوند، برای حرفهایی که در میان سکوت ماندهاند و برای احساساتی که هنوز نامی برایشان پیدا نشده است. جایی که هر نوشته میتواند تکهای از دنیای پنهان نویسندهاش باشد؛ تکهای که از دل گذشته، از میان فکرها عبور کرده و سرانجام در این رودخانه به جریان افتاده است.
و آن جمله... «امیدی داشت، که نمیدانست به چیست!» عجیب است، نه؟ گاهی آدم به چیزی امید دارد، بیآنکه بداند آن چیز چیست. نه مقصدش را میشناسد، نه میداند چه روزی خواهد رسید؛ فقط در اعماق وجودش، چیزی هست که هنوز او را به ادامه دادن دعوت میکند.
شاید راز بسیاری از ما همین باشد؛ اینکه در میان تمام ناامیدیها، هنوز امیدی داریم که نامش را نمیدانیم. امیدی که شاید مانند رودخانه، آرام و بیصدا در وجودمان جاریست و ما، با تمام ندانستنها، هنوز به سویش روانیم.
و متأسفانه این حال و روز مان است در این روزها...!
إنشاءالله هرکس به اینجا میآید، میان این همه راز و واژه، چیزی از خودش را پیدا کند؛ شاید حرفی که هیچگاه نتوانسته بگوید، احساسی که هنوز نامی ندارد، یا همان امیدی که نمیداند به چیست.
با محبت، دوشیزه سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/RoodkhanehRazha
رودخانهی رازها:
انشاءالله حال دلت، میان تمام رازهایی که در خودش پنهان کرده، خوب باشد؛ و اگر این روزها چیزی در درونت آرام نمیگیرد، إنشاءالله هنوز جایی در قلبت برای همان امید ناشناخته باقی مانده باشد.
در رودخانهی رازهایت هنوز هم غرقی؟ یا بالاخره توانستهای خودت را از میان آن همه ناگفته، به ساحل برسانی؟
شاید بعضی رازها برای کشف شدن نیستند؛ شاید باید در همان عمق دل بمانند و هر از گاهی، با موجی از خاطره یا احساسی ناگهانی، خودشان را به ساحل ذهن برسانند. دیدهای بعضی آدمها هم شبیه همین رودخانهاند؛ آرام به نظر میرسند، اما در عمقشان جهانی از ناگفتهها جریان دارد.
بعضی رازها را نمیشود گفت. نه از آن جهت که واژهای برایشان وجود ندارد؛ گاهی واژهها بسیارند، اما هیچکدام آنقدر کافی نیستند که آنچه در دل میگذرد را درست به جهان نشان بدهند. پس آدم سکوت میکند و رازهایش را به جریان زمان میسپارد؛ شاید روزی رودخانهای پیدا شود که بتواند آنها را با خود ببرد.
گمانم اینجا از همان جاهاست؛ جایی برای رازهایی که شاید هیچوقت گفته نشوند، برای حرفهایی که در میان سکوت ماندهاند و برای احساساتی که هنوز نامی برایشان پیدا نشده است. جایی که هر نوشته میتواند تکهای از دنیای پنهان نویسندهاش باشد؛ تکهای که از دل گذشته، از میان فکرها عبور کرده و سرانجام در این رودخانه به جریان افتاده است.
و آن جمله... «امیدی داشت، که نمیدانست به چیست!» عجیب است، نه؟ گاهی آدم به چیزی امید دارد، بیآنکه بداند آن چیز چیست. نه مقصدش را میشناسد، نه میداند چه روزی خواهد رسید؛ فقط در اعماق وجودش، چیزی هست که هنوز او را به ادامه دادن دعوت میکند.
شاید راز بسیاری از ما همین باشد؛ اینکه در میان تمام ناامیدیها، هنوز امیدی داریم که نامش را نمیدانیم. امیدی که شاید مانند رودخانه، آرام و بیصدا در وجودمان جاریست و ما، با تمام ندانستنها، هنوز به سویش روانیم.
و متأسفانه این حال و روز مان است در این روزها...!
إنشاءالله هرکس به اینجا میآید، میان این همه راز و واژه، چیزی از خودش را پیدا کند؛ شاید حرفی که هیچگاه نتوانسته بگوید، احساسی که هنوز نامی ندارد، یا همان امیدی که نمیداند به چیست.
با محبت، دوشیزه سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/RoodkhanehRazha
Telegram
♡ رودخانهی رازها ♡
امیدی داشت، که نمیدانست به چیست!
“Created on March 29, 2026”
لینک ناشناس
https://t.me/HarfChatBot?start=c6a7d70f890d
“Created on March 29, 2026”
لینک ناشناس
https://t.me/HarfChatBot?start=c6a7d70f890d
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
به جهانِ خیالی،
شاید بهتر باشد از همین حرف کلیشهای آغاز کنم...
حالت چطور است؟
میدانم خیلی کلیشهای شده است این حرف اما این را هم میدانم گاهی سخت به همین حرف کلیشهای نیاز میداشته باشیم...
انشاءالله حالت خوب باشد؛ از آن خوب بودنهایی که حتی اگر روزگار چندان مهربان نباشد، باز هم گوشهای از دلت برای آرام ماندن پیدا میشود.
در جهان خیالیات این روزها چه میگذرد؟ هنوز هم آسمانها بیانتها، خیالها زنده و دنیا آنقدر زیباست که دلت نخواهد به واقعیت برگردی؟
گاهی آدم به جهانی نیاز دارد که در آن، همهچیز آنطور که باید باشد، نه آنطور که هست. جهانی که در آن میتوان بدون ترس از قضاوت شدن خیال کرد، رؤیا ساخت و برای لحظهای از سنگینی واقعیت فاصله گرفت.
شاید خیال، همیشه به معنای فرار از واقعیت نباشد؛ گاهی فقط راهیست برای نفس کشیدن در روزهایی که واقعیت بیش از اندازه سنگین شده است. گاهی آدم جهانی برای خودش میسازد، نه چون جهان واقعی را دوست ندارد؛ بلکه چون در آن جهان، چیزهایی را پیدا میکند که در این یکی، همیشه از او دور ماندهاند.
گمانم هرکسی، جایی در درون خودش، جهانی دارد که دیگران از آن بیخبرند. جهانی ساختهشده از خاطرهها، رؤیاها، آدمها و چیزهایی که شاید هیچوقت در واقعیت اتفاق نیفتادهاند، اما در خیال، آنقدر زندهاند که گاهی از خود واقعیت هم واقعیتر به نظر میرسند.
انشاءالله جهان خیالیات همیشه جایی برای رؤیاهای ناتمام، قصههای ناگفته و آرزوهایی داشته باشد که هنوز جرئت نکردهای با صدای بلند از آنها حرف بزنی. انشاءالله هرگاه این جهان واقعی خستهات کرد، بتوانی برای لحظهای به جهان خودت پناه ببری؛ جایی که خیالهایت بیگانه نیستند و هیچ رؤیایی برای بودن، اجازه نمیخواهد.
با محبت،
از طرف کسی که شاید در جستوجوی جهان تازهای نبود؛
اما میان چند واژه و کمی خیال،
برای لحظهای جهان خویش را فراموش کرد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Queen_World_6
به جهانِ خیالی،
شاید بهتر باشد از همین حرف کلیشهای آغاز کنم...
حالت چطور است؟
میدانم خیلی کلیشهای شده است این حرف اما این را هم میدانم گاهی سخت به همین حرف کلیشهای نیاز میداشته باشیم...
انشاءالله حالت خوب باشد؛ از آن خوب بودنهایی که حتی اگر روزگار چندان مهربان نباشد، باز هم گوشهای از دلت برای آرام ماندن پیدا میشود.
در جهان خیالیات این روزها چه میگذرد؟ هنوز هم آسمانها بیانتها، خیالها زنده و دنیا آنقدر زیباست که دلت نخواهد به واقعیت برگردی؟
گاهی آدم به جهانی نیاز دارد که در آن، همهچیز آنطور که باید باشد، نه آنطور که هست. جهانی که در آن میتوان بدون ترس از قضاوت شدن خیال کرد، رؤیا ساخت و برای لحظهای از سنگینی واقعیت فاصله گرفت.
شاید خیال، همیشه به معنای فرار از واقعیت نباشد؛ گاهی فقط راهیست برای نفس کشیدن در روزهایی که واقعیت بیش از اندازه سنگین شده است. گاهی آدم جهانی برای خودش میسازد، نه چون جهان واقعی را دوست ندارد؛ بلکه چون در آن جهان، چیزهایی را پیدا میکند که در این یکی، همیشه از او دور ماندهاند.
گمانم هرکسی، جایی در درون خودش، جهانی دارد که دیگران از آن بیخبرند. جهانی ساختهشده از خاطرهها، رؤیاها، آدمها و چیزهایی که شاید هیچوقت در واقعیت اتفاق نیفتادهاند، اما در خیال، آنقدر زندهاند که گاهی از خود واقعیت هم واقعیتر به نظر میرسند.
انشاءالله جهان خیالیات همیشه جایی برای رؤیاهای ناتمام، قصههای ناگفته و آرزوهایی داشته باشد که هنوز جرئت نکردهای با صدای بلند از آنها حرف بزنی. انشاءالله هرگاه این جهان واقعی خستهات کرد، بتوانی برای لحظهای به جهان خودت پناه ببری؛ جایی که خیالهایت بیگانه نیستند و هیچ رؤیایی برای بودن، اجازه نمیخواهد.
با محبت،
از طرف کسی که شاید در جستوجوی جهان تازهای نبود؛
اما میان چند واژه و کمی خیال،
برای لحظهای جهان خویش را فراموش کرد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Queen_World_6
Telegram
جهـانِ خیـالــی
𝑷𝒆𝒏, 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎𝒔 𝒂𝒏𝒅 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆𝒔𝒔 𝒔𝒐𝒖𝒍🎀🗡️
🐳1🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
نرگس علیزاده:
نرگس قشنگ نویس، انشاءالله حال دلت میان تمام واژههایی که مینویسی، خوب باشد؛ و اگر گاهی کلمات برای گفتنِ آنچه در درونت میگذرد کافی نیستند، إنشاءالله سکوت، دستکم کمی آرامت کند.
نمیدانم پشت این همه واژه، خودت چهقدر از خودت را پنهان کردهای؛ اما گمانم هر نویسنده، جایی میان نوشتههایش، تکهای از قلبش را میگذارد؛ حتی اگر هیچکس آن را نبیند.
شاید نویسنده بودن فقط کنار هم گذاشتن کلمات نباشد. شاید گاهی یعنی بتوانی از میان احساساتی که دیگران فقط از کنارشان میگذرند، چیزی را ببینی و برایش واژه پیدا کنی. یعنی بتوانی سکوتی را که کسی نشنیده، بنویسی و احساسی را که کسی نتوانسته توضیح بدهد، به جملهای تبدیل کنی.
هر نوشته، بهنوعی پنجرهایست رو به جهان نویسندهاش؛ گاهی پنجرهای رو به روشنایی، گاهی رو به خاطرهای دور و گاهی رو به گوشهای از دل که شاید خود نویسنده هم کمتر کسی را به آن راه داده باشد.
من هنوز تو را نمیشناسم و شاید همین ناآشنایی، باعث میشود با احتیاط بیشتری از نوشتههایت حرف بزنم؛ اما از همین فاصله هم میشود فهمید که کسی که با واژهها مینویسد، حتماً جهانی برای گفتن دارد؛ جهانی که شاید هرکس به اندازهی دقت و احساسی که دارد، بخشی از آن را کشف کند.
إنشاءالله همیشه برای نوشتن، واژهای پیدا کنی؛ برای سکوت، آرامشی؛ و برای تمام آن چیزهایی که هنوز ننوشتهای، روزی مناسب برای متولد شدن.
و إنشاءالله میان تمام شخصیتها، قصهها و جملههایی که خلق میکنی، خودت را فراموش نکنی؛ چون گاهی نویسنده آنقدر برای جهانهای دیگران چراغ روشن میکند که یادش میرود خودش هم به اندکی روشنایی نیاز دارد.
با محبت،
از طرف کسی که هنوز تو را نمیشناسد،
اما باور دارد هر نویسنده، پیش از آنکه قصهای برای دیگران بنویسد،
بخشی از خودش را در سکوت، جایی میان واژهها جا میگذارد.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Narges_Writer
نرگس علیزاده:
نرگس قشنگ نویس، انشاءالله حال دلت میان تمام واژههایی که مینویسی، خوب باشد؛ و اگر گاهی کلمات برای گفتنِ آنچه در درونت میگذرد کافی نیستند، إنشاءالله سکوت، دستکم کمی آرامت کند.
نمیدانم پشت این همه واژه، خودت چهقدر از خودت را پنهان کردهای؛ اما گمانم هر نویسنده، جایی میان نوشتههایش، تکهای از قلبش را میگذارد؛ حتی اگر هیچکس آن را نبیند.
شاید نویسنده بودن فقط کنار هم گذاشتن کلمات نباشد. شاید گاهی یعنی بتوانی از میان احساساتی که دیگران فقط از کنارشان میگذرند، چیزی را ببینی و برایش واژه پیدا کنی. یعنی بتوانی سکوتی را که کسی نشنیده، بنویسی و احساسی را که کسی نتوانسته توضیح بدهد، به جملهای تبدیل کنی.
هر نوشته، بهنوعی پنجرهایست رو به جهان نویسندهاش؛ گاهی پنجرهای رو به روشنایی، گاهی رو به خاطرهای دور و گاهی رو به گوشهای از دل که شاید خود نویسنده هم کمتر کسی را به آن راه داده باشد.
من هنوز تو را نمیشناسم و شاید همین ناآشنایی، باعث میشود با احتیاط بیشتری از نوشتههایت حرف بزنم؛ اما از همین فاصله هم میشود فهمید که کسی که با واژهها مینویسد، حتماً جهانی برای گفتن دارد؛ جهانی که شاید هرکس به اندازهی دقت و احساسی که دارد، بخشی از آن را کشف کند.
إنشاءالله همیشه برای نوشتن، واژهای پیدا کنی؛ برای سکوت، آرامشی؛ و برای تمام آن چیزهایی که هنوز ننوشتهای، روزی مناسب برای متولد شدن.
و إنشاءالله میان تمام شخصیتها، قصهها و جملههایی که خلق میکنی، خودت را فراموش نکنی؛ چون گاهی نویسنده آنقدر برای جهانهای دیگران چراغ روشن میکند که یادش میرود خودش هم به اندکی روشنایی نیاز دارد.
با محبت،
از طرف کسی که هنوز تو را نمیشناسد،
اما باور دارد هر نویسنده، پیش از آنکه قصهای برای دیگران بنویسد،
بخشی از خودش را در سکوت، جایی میان واژهها جا میگذارد.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Narges_Writer
Telegram
نرگس علیزاده 🎀
دلنوشته، داستانک، رمان، تکیه کتاب، شعر و ادیت...
#نرگس_علیزاده
2025/12/27
#نرگس_علیزاده
2025/12/27
🐳1🌚1💅1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
مهمان سایه ها:
فرحناز عزیز، انشاءالله این روزها میان تمام سایههایی که آرام و بیصدا همراهت میآیند، هنوز گوشهای از دلت برای روشنایی باقی مانده باشد.
مهمان سایهها...
هنوز هم مهمانشان هستی، یا آنقدر در کنارشان ماندهای که دیگر نمیدانی کدامیک از شما صاحبخانهاید؟
شاید بعضی سایهها برای ترساندن ما نیامدهاند؛ شاید فقط بخشهایی از خودماناند که در روشنایی، فرصت دیده شدن پیدا نکردهاند. بخشهایی از خستگیها، ترسها، دلتنگیها و ناگفتههایی که آدم گاهی آنها را پنهان میکند، نه چون دوستشان دارد؛ بلکه چون نمیداند چگونه با آنها روبهرو شود.
و آن نبشته ات... «اینجا کسی تنها نیست؛ ما همه با تاریکیهایمان همسفریم...!»
چه جملهی عجیبیست؛ هم تلخ است و هم آرامشبخش. چون گاهی آدم بیشتر از آنکه به کسی نیاز داشته باشد که تاریکیاش را از او بگیرد، به کسی نیاز دارد که کنارش بنشیند و بگوید: «میفهمم... من هم تاریکیهایی دارم.»
گمانم اینجا از همان جاهاست؛ جایی که سایهها لازم نیست پنهان شوند و آدمها مجبور نیستند همیشه وانمود کنند که خوباند. جایی برای آن بخشهایی از وجودمان که در سکوت بزرگ شدهاند، برای حرفهایی که در روشنایی گفته نشدند و برای دلهایی که شاید خستهاند، اما هنوز در جستوجوی کسی هستند که تاریکیشان را قضاوت نکند.
شاید همهی ما، به شکلی، مهمان سایههای خویشیم. گاهی میآیند و کنارمان مینشینند، گاهی تمام راه را با ما قدم میزنند و گاهی آنقدر به ما نزدیک میشوند که بخشی از وجودمان به نظر میرسند. اما شاید مهم این نباشد که همیشه از سایهها فرار کنیم؛ شاید گاهی باید بایستیم، به آنها نگاه کنیم و بفهمیم که حتی تاریکترین بخشهای وجودمان هم، داستانی برای گفتن دارند.
انشاءالله هرکس به اینجا میآید، احساس نکند که باید برای ماندن، تمام تاریکیهایش را پشت در بگذارد. انشاءالله اینجا جایی باشد برای نفس کشیدنِ آنهایی که خستهاند از تظاهر به روشنایی؛ جایی که کسی از سایههایش خجالت نکشد و بداند که در این سفر، هیچکس کاملاً تنها نیست.
با محبت،
از طرف کسی که به جمع مهمانان سایهها آمد؛
نه برای فرار از تاریکی،
فقط برای اینکه شاید در میان این همه سایه،
کسی را پیدا کند که هنوز به روشنایی ایمان دارد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Mehmani_SayeHa
مهمان سایه ها:
فرحناز عزیز، انشاءالله این روزها میان تمام سایههایی که آرام و بیصدا همراهت میآیند، هنوز گوشهای از دلت برای روشنایی باقی مانده باشد.
مهمان سایهها...
هنوز هم مهمانشان هستی، یا آنقدر در کنارشان ماندهای که دیگر نمیدانی کدامیک از شما صاحبخانهاید؟
شاید بعضی سایهها برای ترساندن ما نیامدهاند؛ شاید فقط بخشهایی از خودماناند که در روشنایی، فرصت دیده شدن پیدا نکردهاند. بخشهایی از خستگیها، ترسها، دلتنگیها و ناگفتههایی که آدم گاهی آنها را پنهان میکند، نه چون دوستشان دارد؛ بلکه چون نمیداند چگونه با آنها روبهرو شود.
و آن نبشته ات... «اینجا کسی تنها نیست؛ ما همه با تاریکیهایمان همسفریم...!»
چه جملهی عجیبیست؛ هم تلخ است و هم آرامشبخش. چون گاهی آدم بیشتر از آنکه به کسی نیاز داشته باشد که تاریکیاش را از او بگیرد، به کسی نیاز دارد که کنارش بنشیند و بگوید: «میفهمم... من هم تاریکیهایی دارم.»
گمانم اینجا از همان جاهاست؛ جایی که سایهها لازم نیست پنهان شوند و آدمها مجبور نیستند همیشه وانمود کنند که خوباند. جایی برای آن بخشهایی از وجودمان که در سکوت بزرگ شدهاند، برای حرفهایی که در روشنایی گفته نشدند و برای دلهایی که شاید خستهاند، اما هنوز در جستوجوی کسی هستند که تاریکیشان را قضاوت نکند.
شاید همهی ما، به شکلی، مهمان سایههای خویشیم. گاهی میآیند و کنارمان مینشینند، گاهی تمام راه را با ما قدم میزنند و گاهی آنقدر به ما نزدیک میشوند که بخشی از وجودمان به نظر میرسند. اما شاید مهم این نباشد که همیشه از سایهها فرار کنیم؛ شاید گاهی باید بایستیم، به آنها نگاه کنیم و بفهمیم که حتی تاریکترین بخشهای وجودمان هم، داستانی برای گفتن دارند.
انشاءالله هرکس به اینجا میآید، احساس نکند که باید برای ماندن، تمام تاریکیهایش را پشت در بگذارد. انشاءالله اینجا جایی باشد برای نفس کشیدنِ آنهایی که خستهاند از تظاهر به روشنایی؛ جایی که کسی از سایههایش خجالت نکشد و بداند که در این سفر، هیچکس کاملاً تنها نیست.
با محبت،
از طرف کسی که به جمع مهمانان سایهها آمد؛
نه برای فرار از تاریکی،
فقط برای اینکه شاید در میان این همه سایه،
کسی را پیدا کند که هنوز به روشنایی ایمان دارد.
با مهر...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/Mehmani_SayeHa
Telegram
مـ🌙ـهـمـانـی سـایـهها
اینجا کسی تنها نیست؛ ما همه با تاریکیهایمان همسفریم...!
🌚2⚡1🐳1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
و بلاخره رسییددددد... این پُست را چنلت فور کن، تا مهمان جرعهای یک نامهی قشنگ بشوی...💘
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
بانو حرم:
بانو، حال دلت در این روزهای گرم چگونه است؟
میان شلوغیهای زندگی، هنوز گوشهای آرام برای خودت داری؟
جایی که بتوانی بیهیاهو نفس بکشی و دلت را از خستگیهای دنیا کمی دور نگه داری...
در حرمِ دلت هنوز هم برای آرامش جایی هست؟ برای آن لحظههایی که آدم از تمام جهان فاصله میگیرد و فقط میخواهد در سکوتی امن، کمی خودش باشد؟
«بانو حرم»... نامیست که در خودش وقار خاصی دارد؛ انگار از دختری سخن میگوید که جهانش را با هر کسی قسمت نمیکند. بانویی که شاید آرام باشد، اما آرامشاش از ناتوانی نیست؛ از آن جنس سکوتیست که پشتش دنیایی از فکر، احساس و ناگفتهها پنهان است.
بعضی آدمها را نمیشود با چند جمله شناخت. نه به این دلیل که پیچیدهاند، بلکه چون جهان درونشان وسیعتر از آن است که در چند کلمه خلاصه شود. باید کمی ماند، کمی خواند، کمی به سکوتهایشان گوش داد تا فهمید پشت آن آرامش، چه اندازه حرف نگفته وجود دارد.
شاید هر آدمی حرمی در وجودش داشته باشد؛ جایی مقدس و دور از دسترس، که هر کسی اجازهی ورود به آن را ندارد. جایی که خاطرات، باورها، دلتنگیها و امیدهایش را نگه میدارد. و شاید «بانو حرم» یادآور همین باشد؛ اینکه بعضی چیزها آنقدر ارزشمندند که باید از هیاهوی جهان دور بمانند.
انشاءالله اینجا برای هرکس که واردش میشود، گوشهای از همان آرامش باشد؛ جایی که واژهها با احترام قدم بزنند، احساسات بیدغدغه نفس بکشند و آدم بتواند برای لحظهای، از شلوغی جهان به خلوت خویش پناه ببرد.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/bano_haram
بانو حرم:
بانو، حال دلت در این روزهای گرم چگونه است؟
میان شلوغیهای زندگی، هنوز گوشهای آرام برای خودت داری؟
جایی که بتوانی بیهیاهو نفس بکشی و دلت را از خستگیهای دنیا کمی دور نگه داری...
در حرمِ دلت هنوز هم برای آرامش جایی هست؟ برای آن لحظههایی که آدم از تمام جهان فاصله میگیرد و فقط میخواهد در سکوتی امن، کمی خودش باشد؟
«بانو حرم»... نامیست که در خودش وقار خاصی دارد؛ انگار از دختری سخن میگوید که جهانش را با هر کسی قسمت نمیکند. بانویی که شاید آرام باشد، اما آرامشاش از ناتوانی نیست؛ از آن جنس سکوتیست که پشتش دنیایی از فکر، احساس و ناگفتهها پنهان است.
بعضی آدمها را نمیشود با چند جمله شناخت. نه به این دلیل که پیچیدهاند، بلکه چون جهان درونشان وسیعتر از آن است که در چند کلمه خلاصه شود. باید کمی ماند، کمی خواند، کمی به سکوتهایشان گوش داد تا فهمید پشت آن آرامش، چه اندازه حرف نگفته وجود دارد.
شاید هر آدمی حرمی در وجودش داشته باشد؛ جایی مقدس و دور از دسترس، که هر کسی اجازهی ورود به آن را ندارد. جایی که خاطرات، باورها، دلتنگیها و امیدهایش را نگه میدارد. و شاید «بانو حرم» یادآور همین باشد؛ اینکه بعضی چیزها آنقدر ارزشمندند که باید از هیاهوی جهان دور بمانند.
انشاءالله اینجا برای هرکس که واردش میشود، گوشهای از همان آرامش باشد؛ جایی که واژهها با احترام قدم بزنند، احساسات بیدغدغه نفس بکشند و آدم بتواند برای لحظهای، از شلوغی جهان به خلوت خویش پناه ببرد.
با محبت...
#دوشیزه_سادات
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
https://t.me/bano_haram
Telegram
ßano H 么 R 么 ᗰ ོ
در پــــســـ هــمــیـــنـــ بــیــ خــیــالــــیــ هـــا خــــوشــــمــــــ😏
#بانو_حرم
21.12.2024 created!!
#بانو_حرم
21.12.2024 created!!
🐳1🌚1