چـکـامـهـ زار 🌘📜
450 subscribers
529 photos
75 videos
10 files
347 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
تن ظریف، جان سخت.
💔4🔥1😭1
تمام روز نگاه من به چشمهای زندگیم خیره گشته بود.
💔4🔥1😭1
میخواهم دمی به خواب روم،
دمی، دقیقه‌ای، قرنی.
💔5🤝1
- خورشید چهره‌ام را می‌بوسد، باد گیسوانم
را می‌رقصاند، برکه زیبایی‌ام را نشانم می‌دهد
و من می‌خندم، می‌خندم تا فراموش کنم؛
چه ها بر سرم آمده.
💔5😭1
می‌گفت:

- دستانت را می‌گیرم و به موهایت که در باد می‌رقصند خیره می‌شوم و با خود فکر می‌کنم که بهشت واقعی دقیقاً همین‌جاست، همین جا که تو هستی.
❤‍🔥4💔2🙈1
من در زندگیم نگرانی‌های زیادی داشتم، که بیشترشان هیچ‌وقت اتفاق نیفتادن.
❤‍🔥2🔥2
اگر از احوال ما بخواهی بدانی،
سوختیم و کسی آبی به آتش ما نزد. همه تماشا کردند، همه عبور کردند همین.
🔥3❤‍🔥2
بیش از هر چیز، بابت اینکه مجبورم با هر آنچه رخ می‌دهد خو بگیرم، غمگینم.
🔥3💔2❤‍🔥1
👩‍🦯
😁9🤝1
Forwarded from ستــاره | STAR
امشب آسمان خیلی زیبا بود،
ستاره ها چشمک زنان در حال درخشیدن بودند،
و من غرق در تماشایی آنها بودم،
ناگهان یک ستاره‌ای دنباله دار به چشمم خورد از آن سوی آسمان تاریک،
و همان لحظه آرزو کردم که الله تو را برای من حفظ کند...

#دلنوشته
🔥5🍓1
دست‌ها پُر احساس‌ترین عضو بدن هستند. آن‌ها می‌فهمند تفاوت بودن با نبودن را. وقتی نیستی سرد میشوند، وقتی هستی گرم. حتی دست‌ها گریان هم میشوند. مثل زمانی که از دوری تو به لرزه در می‌آیند. دست‌ها عاشق می‌شوند، مثل زمانی که آغوش باز می‌کنند، تا تو را در بغل گیرند …
❤‍🔥3🌚1💘1
در این هوای گرم به غیر از چایی؛ غذای تند میچسبه...!
😐3😭1🗿1
هر زن یک سرزمین است آداب و رسوم خودش را دارد.
💘2
Forwarded from ایـوانـ مـنـ
تنها چیزی که در زندگی من به شما ربط دارد، که آن را حتمی و لازمی باید بدانید؛ حدتان است!
❤‍🔥4💅1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
در این هوای گرم به غیر از چایی؛ غذای تند میچسبه...!
ولی لذتی را که هر دو باهم دارد ( غذای تند و تیز با چایی داغ ) هیچ چیز دیگری ندارد.
🗿3😭1
من زمانی که رمان می‌خواندم حالم خیلی بهتر بود. خیلی زیاد.
در دنیای رمان بودم و چقدر ازش لذت می‌بردم و رمان همان چیزی بود که روز و شب را برایم قشنگ می‌کرد.
با آدم‌ ها و شخصیت های که در رمان بودند زندگی می‌کردم و به شوق خواندن و دیدن و زندگی در داستانشان و کنارشان بودن از خواب بیدار می شدم.
اما حالا هیچ...!
💔2
می‌نویسم و انگار نفس‌هایم روی کلمات می‌نشینند… جدایی مثل زخمی‌ست که هر شب آهسته می‌سوزد، اما جایی میان این درد آرام، زمزه‌ی رهایی هم پیدا می‌شود؛ رهایی‌ای که انگار از دل همان افسردگی و مریضی بیرون می‌زند، مثل جوانه‌ای ظریف میان خاک خیس. درختان گریان کنارم ایستاده‌اند، سایه‌شان روی تنم می‌لغزد، و من میان این همه غم و فروپاشی، هنوز بودنم را مثل شعله‌ای کم‌جان اما زنده، در آغوش تو حس می‌کنم.
🕊2