.
هَر شَب ای دل!
گفتگوی زلف جانان میکنی
خــود پریشانی و
مارا هـَـم پریشان میکنی
هَر شَب ای دل!
گفتگوی زلف جانان میکنی
خــود پریشانی و
مارا هـَـم پریشان میکنی
🍓3❤🔥1🔥1
تو ز ما فارغ و ما از تو پريشان تا چند؟
💔5🔥2🕊1🍓1👻1
Forwarded from بِیتٰابْ 💌
بِیتٰابْ 💌
من #_گلگونم💗🔥
او از جنس لطافت است
روحش لطیف مطهر است …!
پاکی دلش مث آب زلال
تمام لطافت زریف بودن دخترانه را دو گلگونم خواهی یافت
که هر آن کسی چشم دید زیبایی محسور کننده او را ندارد
از زیبایی لطیفی زریف بودن روحش سخن میگویم ..
از مهربانی وجودش …!
از بودنش ..
و من از جنس اندوه آتش خونم …
و او زیبایی در این روح به آتش کشیده من افزوده که هیچ بشری نتوان خواهد کرد …
#_گلگونم 💗
#_بِیتٰابْ 💌
روحش لطیف مطهر است …!
پاکی دلش مث آب زلال
تمام لطافت زریف بودن دخترانه را دو گلگونم خواهی یافت
که هر آن کسی چشم دید زیبایی محسور کننده او را ندارد
از زیبایی لطیفی زریف بودن روحش سخن میگویم ..
از مهربانی وجودش …!
از بودنش ..
و من از جنس اندوه آتش خونم …
و او زیبایی در این روح به آتش کشیده من افزوده که هیچ بشری نتوان خواهد کرد …
#_گلگونم 💗
#_بِیتٰابْ 💌
🔥2
بِیتٰابْ 💌
او از جنس لطافت است روحش لطیف مطهر است …! پاکی دلش مث آب زلال تمام لطافت زریف بودن دخترانه را دو گلگونم خواهی یافت که هر آن کسی چشم دید زیبایی محسور کننده او را ندارد از زیبایی لطیفی زریف بودن روحش سخن میگویم .. از مهربانی وجودش …! از بودنش .. و من از…
در برابر این همه مهر اش حیرانم چه گویم(:
🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
تویی که این را میخوانی: این را در مغز ات فرو کن، شاید هرکسی لایق احترام باشد، اما هرکسی شایسته ارتباط نیست.
تویی که این را میخوانی:
باشد که همه ی چیزهای خوب،
دنبالت بیایند
پیدایت کنند
و با تو بمانند.
إنشاءالله.
دنبالت بیایند
پیدایت کنند
و با تو بمانند.
إنشاءالله.
💔6❤🔥1🔥1🤝1💘1
بِیتٰابْ 💌
تو گوهر نایاب من فقط باش همین برایم از هزار سخن زیبا تر است .
اون را که هستم و هستم خاطرت تخت🌚
🔥3
قیچی را به دست گرفت و خرامانخرامان به سوی آیینهٔ قدنما گام برداشت. دلش نمیآمد آنها را کوتاه کند؛ اما دیگر توان نگهداری از آن همه گیسوان بلند و پرپشت را نداشت.
تازه دستش برای کوتاه کردن زلفهایش بالا رفته بود که ناگهان مردِ زندگیاش با شتاب به سویش آمد. قیچی را از میان انگشتانش گرفت و با چهرهای درهم و چشمان قهوهایِ خشمگین و ناآرام به او خیره شد.
— چه کسی به تو اجازه داده به گیسوانت دست بزنی، هان؟
خندهای کوتاه و ناباورانه کرد و پاسخ داد:
— یعنی میگویی حتی حق ندارم گیسوان خودم را خودم کوتاه کنم؟
— قطعاً حق نداری. هیچکس حق ندارد به این گیسوان نظر کند یا حتی دست به آنها بزند، إلا من.
ابرویش را بالا انداخت و با شیطنت گفت:
— به گمانت کمی زیادی خودخواه نیستی؟
لبخند کمرنگی بر گوشهٔ لبهایش نشست.
— اگر پای تو در میان باشد، آری… من خودخواه ترین مرد روی این زمین ام.
سپس نگاهش نرم شد و آهسته گفت:
— عُمرِ من، مگر نمیدانی چقدر به این گیسوان وابستهام؟ چگونه دلت میآید این زلفهای بالا بلند را کوتاه کنی زیادی ظالم نشدی هان؟
نگاهی خسته به آیینه انداخت و زمزمه کرد:
— دیگر نای رسیدگی به آنها را ندارم… حوصلهای برایم نمانده است.
مرد یک گام نزدیکتر شد، شانه را برداشت و با اطمینان گفت:
— پس من برای چه هستم؟ از امروز نگهداریاش با من.
آرام و با حوصله، تارهای گیسویش را شانه زد؛ گرههای کوچک را باز کرد و زلفهای بلندش را با هنری عجیب در هم تنید.
وقتی کارش تمام شد، گیسوانی شکل گرفته بود که شاید در چشم او زیباترین گیسوان جهان بود.
دخترک در آیینه به انعکاس خود خیره ماند و لبخندی زد.
— عجب… پس پنهانی اینهمه هنر هم داری؟
مرد با غرور و وقار شانه را کنار گذاشت و گفت:
— برای محافظت از چیزهایی که دوستشان دارم، هر هنری را یاد میگیرم بافتن گیسوان یارم که هیچ چیزی نیست.
#دوشیزه_سادات
#دیالوگ
تازه دستش برای کوتاه کردن زلفهایش بالا رفته بود که ناگهان مردِ زندگیاش با شتاب به سویش آمد. قیچی را از میان انگشتانش گرفت و با چهرهای درهم و چشمان قهوهایِ خشمگین و ناآرام به او خیره شد.
— چه کسی به تو اجازه داده به گیسوانت دست بزنی، هان؟
خندهای کوتاه و ناباورانه کرد و پاسخ داد:
— یعنی میگویی حتی حق ندارم گیسوان خودم را خودم کوتاه کنم؟
— قطعاً حق نداری. هیچکس حق ندارد به این گیسوان نظر کند یا حتی دست به آنها بزند، إلا من.
ابرویش را بالا انداخت و با شیطنت گفت:
— به گمانت کمی زیادی خودخواه نیستی؟
لبخند کمرنگی بر گوشهٔ لبهایش نشست.
— اگر پای تو در میان باشد، آری… من خودخواه ترین مرد روی این زمین ام.
سپس نگاهش نرم شد و آهسته گفت:
— عُمرِ من، مگر نمیدانی چقدر به این گیسوان وابستهام؟ چگونه دلت میآید این زلفهای بالا بلند را کوتاه کنی زیادی ظالم نشدی هان؟
نگاهی خسته به آیینه انداخت و زمزمه کرد:
— دیگر نای رسیدگی به آنها را ندارم… حوصلهای برایم نمانده است.
مرد یک گام نزدیکتر شد، شانه را برداشت و با اطمینان گفت:
— پس من برای چه هستم؟ از امروز نگهداریاش با من.
آرام و با حوصله، تارهای گیسویش را شانه زد؛ گرههای کوچک را باز کرد و زلفهای بلندش را با هنری عجیب در هم تنید.
وقتی کارش تمام شد، گیسوانی شکل گرفته بود که شاید در چشم او زیباترین گیسوان جهان بود.
دخترک در آیینه به انعکاس خود خیره ماند و لبخندی زد.
— عجب… پس پنهانی اینهمه هنر هم داری؟
مرد با غرور و وقار شانه را کنار گذاشت و گفت:
— برای محافظت از چیزهایی که دوستشان دارم، هر هنری را یاد میگیرم بافتن گیسوان یارم که هیچ چیزی نیست.
#دوشیزه_سادات
#دیالوگ
🔥6🙈3😭2💘2❤🔥1💔1🍓1💅1
مـــاهسخــــــن...💌📚
هر رنجی اسم دارد اسم رنج شما چیست؟
تا هنوز اسمی بالایش نگذاشتیم شاید بعد ها اسم اش نیز نمایان شد...!
🔥7
از آن زمان که به فراگیری علم دین روی آوردم، گمانِ اینکه عمرم بیهوده میگذرد، از من رخت بربسته است.
#دوشیزه_سادات
#دوشیزه_سادات
❤🔥4🤝3🔥2⚡1🍓1💘1
Forwarded from ستــاره | STAR
زخم هایش را بوسید و از خودش بابت تمام آنها عذر خواهی کرد، زندگیاش را در آغوش گرفت و از میان تاریکیها جوانه زد...
🍓7
کجا روم که ببینم تو را نمیدانم
به جستوجوی تو امشب به خواب هم رفتم
به جستوجوی تو امشب به خواب هم رفتم
🔥5🕊1🍓1