چـکـامـهـ زار 🌘📜
450 subscribers
529 photos
75 videos
10 files
347 links
چکامه‌زار🍂
به سرزمین کلماتم خوش آمدید 🌘
چکامه‌زار جایی‌ست برای واژه‌هایی که از دل می‌ریزند...
نه برای دیده شدن، فقط برای حس شدن.
در چکامه‌زار، واژه‌ها نفس می‌کشند
جایی برای رهایی دل،اندیشه و خیال
Download Telegram
Forwarded from بادبادکِ آبے
«وقتی می‌شنوم که مردان
چه مشتاقانه از تو سخن می‌گویند
و زنان
چه پر کینه،
به زیبایی‌ات پی می‌برم!»

-نزارقبانی
-باران یعنی تو بر می‌گردی
🍓2🙈2🕊1🤣1💔1
Forwarded from بادبادکِ آبے
-نزارقبانی
🔥5
با منی که وقتی یکی سرش را می‌گذارد روی شانه‌م نفس هایم را کوتاه‌تر می‌کنم تا اذیت نشود از مهربان بودنت نگو.
🤝4😭3🤣1🍓1💅1
از بحث کردن بدم می‌آید؛
پس بیا هردو به نظر من احترام بگذاریم.
😁5🤣1🍓1💅1🗿1
ما وقتى كتاب می‌خوانيم عاشق چهره شخصيت‌ها نمی‌شويم.
بلکه عاشق كلمات‌شان، افكارشان و قلب‌های شان می‌شویم، ما عاشق دردها و شادى‌هايى كه در وجودشان هست می‌شویم.
در واقع ما عاشق روحِ شخصيت ها می‌شويم”
🔥5🍓2💘1
Forwarded from ایـوانـ مـنـ
و در پایان، همین که به رنج من رضایت دادی، کافی بود تا بفهمم هیچ‌وقت دوستم نداشتی.
🍓3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ایـوانـ مـنـ
بدترین چیزی که می‌تواند در جریان عشق ورزیدن به کسی اتفاق بیفتد، این است که انسان خودش را گم کند و فراموش کند که خودش نیز موجود گران‌بهایی بوده است.

مردان بدون زنان، ارنست همینگوی
🍓4🤣2💯1
امروز، یکی از قشنگ ترین روز هایم بود با او...🫀
🍓6🤣2💔1
Forwarded from لاٰـم…ོ ⏾ (ناآشــنـٰا)
من شمالِ تو را دوست دارم،
تو جنوبِ مرا دوست بدار.

من شرقِ تو را دوست دارم،
تو غربِ مرا دوست بدار.

من بلخِ تو را دوست دارم،
تو پکتیایِ مرا دوست بدار.

من پنجشیرِ تو را دوست دارم،
تو قندهارِ مرا دوست بدار.

من تخارِ تو را دوست دارم،
تو کابلِ مرا دوست بدار.

من هراتِ تو را دوست دارم،
تو هلمندِ مرا دوست بدار.

من قرسکِ تو را دوست دارم،
تو آتنِ مرا دوست بدار.

من هر آنچه در تو پشتو است دوست دارم،
تو هر آنچه در من دری و فارسی‌ست دوست بدار.

بیا همدیگر را بسازیم…
نه از راهِ یکسان شدن،
بل از راهِ پذیرفتن؛
تو با تمامِ تو،
من با تمامِ من…


~ناآشنا 🇦🇫
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤‍🔥5
چـکـامـهـ زار 🌘📜
امروز، یکی از قشنگ ترین روز هایم بود با او...🫀
من می‌دانم اشخاص مریضی در اینجا حضور دارند ولی حیف که ثابت کرده نمی‌توانم...!💅
🔥4😁1💯1🍓1
♥️👀
❤‍🔥6🕊1🍓1💘1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
♥️👀
هر روز، بیدار شدنش حوالی یازده ظهر خلاصه می‌شد؛ انگار صبح‌ها هیچ‌گاه برایش عجله‌ای نداشت. اما آن روز… فرق می‌کرد. صبح هنوز نفسِ تازه‌ای داشت که او بیدار شده بود؛ با شوقی آرام و پنهان، دست‌به‌کار شده بود تا کیک کاکائویی مورد علاقه‌ام را آماده کند.
نمی‌دانم چرا، اما همان لحظه فهمیدم بعضی آدم‌ها را هیچ‌وقت آن‌طور که باید، نمی‌شناسیم…
جنابم، با تمام سادگی‌اش، آن روز برایم شگفتی شد...
کدبانویی که در سکوت، محبت را بلد بود.
با آن‌که از قبل گفته بود فقط بیرون می‌رویم و در خانه نمی‌مانیم، اما باز هم مرا مهمان کرد؛ نه فقط به یک کیک ساده، بلکه به گرمای یک سفره‌ی عیدی که بوی صمیمیت می‌داد. گفتیم غذا را بیرون می‌خوریم، اما نپذیرفت…
غذای دل‌خواهم را آماده کرد، با نوشابه‌ای که همیشه انتخابم بود؛ و من، بی‌آن‌که بخواهم، در نان و نمکش گره خوردم.
سپس، هر دو شال‌های سرخ کشمیری‌مان را یکسان بر سر انداختیم؛ گویی بی‌قرارِ یک هماهنگی نانوشته بودیم. قدم زدیم…
دو نفره، آرام، بی‌شتاب…
اولین باری بود که این‌گونه، تنها با هم، تا دورترین فاصله‌هایی که به نظرمان نزدیک می‌آمد، پیش رفتیم.
در رستورانت، میان همهمه‌ی صداها، صدای خنده‌ی من گم نمی‌شد؛ از بس حرف‌هایش شیرین بود.
آیسکریم سفارش داد… و بعد، با حالتی که بیشتر شبیه پشیمانی کودکانه بود، از انتخابش منصرف شد؛ و من، میان خنده و تماشا، فقط نگاهش می‌کردم.
عکس گرفتیم…
ویدیو ساختیم…
خاطره‌هایی که شاید ساده به نظر برسند، اما در دل، عجیب عمیق شدند.
با آن عینک‌هایی که خیال می‌کردیم ما را “خاص” نشان می‌دهند، آن‌قدر “پرزه” شنیدیم که خنده‌هایمان واقعی‌تر شد و چند ناسزایی را هم نثار شان کردیم...
در پایان، دست‌بندهای ست گرفتیم؛ چیزی کوچک، اما پر از معنا…

بعضی روزها، فقط روز نیستند…
می‌شوند حس، می‌شوند خاطره، می‌شوند بخشی از دل که هیچ‌وقت پاک نمی‌شود.
و آن روز…
یکی از قشنگ‌ترین روزهای سال ۱۴۰۵ من شد… 🤍
💕

#خاطره_نویسی
🕊5🔥1💯1🍓1💘1
ما سکوت کردیم بلکه شرمسار شوند اما وقیح‌تر شدند، حالا دیگر سکوت ما از نجابت نیست از بی‌اعتنایی است.
🍓6🐳3💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔥5🐳1💘1