چـکـامـهـ زار 🌘📜
452 subscribers
530 photos
75 videos
10 files
347 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
حرف | ربات پیامرسان
‌ دلیلی داشت که رو به نوشتن آوردید؟!
خب هر کی اینجا حتما یکی دلیلی دارد ک رو به نوشتن آورده مطمئنم...
و خب دلیل من این بود که از سر ضد با یکی...
طرف مقابل فکر می‌کرد من در نویسنده گی حریف اش هستم و گمان می‌کرد دشمن اش باشم در حالیکه اون وقت من اصلاً به نوشتن حتی فکر هم نمیکردم
همین بود که با خود عهد بستم تا واقعاً حریف اش شوم!
و خب بلاخره شدم...


خواستن توانستن است!
💘4❤‍🔥1
واقعاً خسته شده ام از حل کردن معادلات ریاضی...
از پیدا کردن قیمت X وY...
یعنی‌ فکر می‌کنم تمامِ عمر مان را در پیدا کردن این دو سپری کردیم...
چنان مشغول پيدا کردن معادلات X و Y شدیم که حتی خودمان و جوانی مان را که دیگر هرگز بر نخواهد گشت فراموش کردیم و اما بالاخره چه شد؟
آیا X ,Y را پیدا کرد یا هنوز هم نامعلوم‌ اند؟
آیا در کدام گوشه از زنده‌گی مان به درد مان خوردند این دو؟
آیا کدام درد مان را دوا کردند؟
جواب این‌ها را حتی خود منم نمی‌دانم.

بیایید زنده‌گی را زنده‌گی کنیم انقدر سخت نگیریم بالای خود...
زنده‌گی را که حتی از چند ثانیه بعد آن بی‌خبریم.

#دوشیزه_سادات
#قدیمی_ها
🤝2💘1
#از نوشته های من

در مقابل پنجره نشسته بودم به تماشای
پاییز و ریختن  برگهای رنگارنگ آن..
ناگهان به یاد روزی افتادم که من و تو در کنار هم و دست در دست هم از هوای خنک و نسیم دل انگیز این فصل قشنگ لذت می بردیم بی‌خیال دنیا...
در زیر پا های مان فرشی از برگهای رنگارنگ که خش خش آن واقعاً احساس عجیبی می‌داد و موسیقی ملایمی را می نواخت....
و اما همه این ها افکارم بودند در گذشته..
در زمان حال نه تو وجود داشتی و نه آن پاییز دل انگیز.

چقدر پاییز...
شبیه دلتنگی است
شبیه کسی که بود، رفت
کسی که دیگر نیست.



#دوشیزه_سادات
#قدیمی_ها
🍓2💘1
با سر پایین در حال قدم زدن در هوا و نسیم سردِ پائیزی استم.
با قدم زدن بر سر برگ‌ های زرد درختان، در زیر پا هایم آواز خش خش آنها را احساس می‌کنم. موسیقی دلنواز و گوش نوازِ
را به ارمغان می‌آورند و این آواز واقعاً دلنشین است، سرم را بلند کردم به درختان اکناف ام نگاهِ انداختم‌ تمامی برگ‌ هايشان فرو ریخته بودند و خبر از رسیدن فصل زیبای زمستان می‌دادند.
فصلِ که برای بعضی ها یاد آور قصه ها و خاطرات شیرین شان است و اما برای بعضی ها يادآور خاطرات و قصه های تلخ شان.
فصلِ در راه است که برای بعضی مایع دل خوشی شان است ولی برای بعضی مایع غم شان.
کسانی بودند که در سال گذشته در همین فصل عزیزان شان در کنار شان وجود داشتند اما حالا وجود ندارند. و ما هائیکه قدر داشته های مان را نمی‌دانیم تا اینکه آنان را از دست ندهیم...
از افکار ام بیرون آمدم نگاهی به چهار اطراف ام انداختم‌ دیدم اطفالِ هستند که در این سرمای سخت به بازی های کودکانه شان می پردازند به دور از غم و به دور از تشویش مشغول دنیای کودکانه شان اند...
اطفالِ که بعضی های شان مشغول بازی کریکت بعضی مشغول بازی تشله بُرد و بعضی مشغول چسکک و یا همان جزنی بازی هستند.
به یاد خاطرات کودکی ام افتادم..
منم گاهی...
گاهی که نه همیشه در کودکی به چنین بازی های می پرداختم اما حالا...
حالا نه...
چرا؟
چون بزرگ‌ شده ام و متأسفانه وقتی بزرگ‌ می‌شوی دیگر نمیتوانی چنین بازی های را انجام دهی..
و باز هم چرا؟
چون در جامعه ما انجام چنین کار های برای بزرگان امکان پذیر نيست.
در حالی‌که این طرز فکر اشتباه است. همه ما آدم ها در درون خود کودکِ داریم که بعضی وقت...
فقط بعضی وقت در وجود مان زنده می‌شود و این احساس در تمامی انسان‌ها وجود دارد.
حالا حس می‌کنم کودک درون منم زنده شده است.
بدون اینکه به حرف های مردم گوش بسپارم رفتم و کار دل خود را انجام دادم کاری که اگر مردم می‌دیدند دهن شان از حرف بسته نمی شد و تا که می‌توانستند بخاطر انجام این کار سرکوب ام‌ می‌کردند.
رفتم و با همان اطفال مشغول بازی شدم به دور از فکر کردن به سخنان مردم...
اصلاً چرا باید فکر می‌کردم به سخنان شان؟
این مردم همان مردمی هستند که پشت سر الله و رسولش نیز حرف زدن بعد من که بنده و امت آنان ام پس حتماً پشت سر منم حرف می‌زنند...
این مردم مردمی اند که اگر روزِ بمیرم و آنروز بارانی باشد آنان حتی نخواهد بالای مزارم بیایند بخاطر باران...
بعد من باید به حرف و سخنان لهو و لعب آنان گوش دهم؟
نخیر هرگز چنین کاری را نمی‌کنم و نخواهم کرد.
بگذار دیوانه بگن...
بگذار بی شرم بگن...
بگذار بی حیا بگن...
برایم مهم‌ نیستند.
اصلاً آن‌ها چه می‌دانند از افکار و...

کار های من...


به جز از...
خود من...
و خدای من.



#دوشیزه_سادات
#قدیمی_ها
💘2❤‍🔥1🍓1
و سلام بر سر دردی های گاه و بی‌گاه
و بر سرمای جان سوز...
🔥2😭2
من تو را نمی‌سرایم!
تو، خودت در واژه ها می‌نشینی؛
خودت قلم را وسوسه می‌کنی
و شعر را بیدار می‌کنی و بیداد می‌کند.

#عاشقانه...
🕊4💘2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
محض اطلاع: لطفاً متوجه سخنان تان و طرز صحبت تان با من باشید بنده خیلی دل نازک و نازک  نارنجی تر از چیزی هستم که حتی فکرش را می‌کنید...! #دوشیزه_سادات
محض اطلاع:

شاید همه‌ی طالبان پشتون باشند،
ولی همه‌ی پشتون ها طالب نیستند!
و یا هم حجت نمی‌شود که همه‌ی پشتون ها را طالب دانست.

#دوشیزه_سادات
💯7🍓2💘2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💊3😁2
تو که باشی شب های من روشن می‌شوند؛
روشن تر از شب های داستایوفسکی...!
💘3🍓2
#اشتراک_کننده‌ی_سوم

داستانک......

من، من از او می‌گویم....
چون من چیزی ندارم که دربارهٔ خودم بگویم، اصلاً در من، منِ وجود ندارد..
رگ به رگ وجود من شده او....

از او هرچی بگویم کم است، به ولا که کم است...
وقتی برای نخستین بار که چشمانش را از فاصله‌ٔ نه چندان دور دیدم، قلبم جا در جا ریخت.
من همیشه همین‌طوری بودم، وقتی او را می‌دیدم بند بند وجودم شروع می‌کرد به لرزیدن، عینک های زانو ام چنان می‌لرزیدن که احساس می‌کردم حالا است که نقش زمین شوم.....
آه از آن روزی که چشمان‌اش را دیدم، چشمانش همچو دو استکان قهوه‌ٔ شیرین می‌مانست، بعد آن روز هرجا را دیدم، به چشم هرکی که دیدم ولی امثال چشمان او را ندیدم که ندیدم...
او فرق داشت از همه افراد آن اهالی، چشمانش، آبروانش، دماغش، لب‌هایش، رنگ پوست‌اش، موهای سیاه و موج‌دارش، و آن تَه ریش که صورتش را مردانه‌تر جلوه میداد..
از حنجره‌اش که حرف نزنم، صدایش چنان بَم و مردانه است که گویا حنجره‌اش را خدا بوسیده، او چنان آرام و با وقار راه میرود که هرکسی را مجزوب خودش می‌سازد...

بعضی اوقات با خودم می‌خندم و در دلم با خالقم دربارهٔ او حرف میزنم.
یعنی می‌گویم خدایا تو چقدر زیبایی؟
تو چقدر حوصله داشتی: که چنین دلبری خلق کردی؟

خداوند چنان او را زیبا و دلبر آفریده بود که وقتی او را میدیدم حیران می‌شدم،

بعضی روز های که او را می‌بینم قلبم دست‌وپاچه میشود، و همه غم‌هایم فرو می‌ریزند، و آنجاست که با خودم می‌گویم:

هوا قند است، زمین و زمان قند است،
روحم بوی وانیل می‌دهد، بوی کاهگِل باران خورده؛
درخت ها بوی شگوفه‌ٔ بهار و نارنج....
انگار پرنده‌گان برای من آواز می‌خوانند، و من چه سبزم آن روزها.......

#هالة‌القمر
🍓8
امان از زمانی که حتی کلمات هم برای بیان احساسات و افکار کافی نیستند.
🍓4💘3😁1💊1
فوروارد کن، اینجا جوین باش،
فولدر بزنم 90+ جذب بگیری. 🤎🧸
😁1
و سلام بر صبر و امید...
💊5😁1
صبح است و طلوعی دل‌انگیز...
اما شاید در کنار تو، این زیبایی رنگ دیگری می‌گرفت،
شاید آفتاب گرم‌تر می‌تابید،
شاید نسیم، عطر نامت را می‌آورد...
شاید این صبح،
قشنگ‌تر می‌شد اگر کنارم بودی.

#دوشیزه_سادات
❤‍🔥4😁1
Forwarded from بادبادکِ آبے
باور کن روزی در مسیری قرار میگیری؛ که یادت می‌دهد زندگی آسان نیست. من هم گمان می‌کردم زندگی شاید گاهی آسان و ساده بنظر برسد، اما فقط ساده بنظر می‌رسید؛ چون در واقعیت ساده نبود. من، هر رنجی که کشیدم باعث شد تا بدانم زندگی همیشه سخت بوده و می‌باشد. هیچ جمله‌ی انگیزشی و هیچ حرفِ خوبی نمی‌تواند این حرف‌های مرا تغییر بدهد.


#شهناز_بخشی
🔥5😁1💘1
Forwarded from ابتهاجِ ابد (🍂🍂)
از کجا شروع کنم؟ دلتنگی را به چه طریق می‌توان جمع کرد؟ من این راه را بلد نیستم

_نیما یوشیج
🔥3💔2😁1💘1