چـکـامـهـ زار 🌘📜
بالاخره با چندیدن بار پرسیدن بلی را گفت و تمام شد. یک دانس کردن و دوباره برگشتند. وقت غذا شد. غذا صرف شد. میز ها دوباره جمع شدند. نمیدانم چرا ولی از اول محفل تا حال ماهانا خیلی عجیب عجیب به طرفم نگاه میکنه الله خیر ام را پیش کند. زهرا به طرفم آمده و گفت:…
مات ام برد یعنی شک ام درست بوده
واقعاً همان برادر شان است.
وقتی دید که متعجب نگاه اش دارم خودش محجوبانه سر خود را پایین کرده گفت: مشکلی است ؟
گفتم: نه نه مشکلی نیست حالا صدایش میکنم برای تان.
راه خود را گرفته رفتم تا لمر را پیدا کنم دیدم که هنوز هم در حال رقصيدن است رفتم دست اش را کش کرده در گوشهی بردمش و گفتم: تو خو هیچ دلت از رقص یخ نشد.
خنده کرده گفت: بیزو نمیشه اولین عروسی لالایم است او هم لالای کلانم باید که برقصم و دل خود را یخ کنم.
_ _ _ خب بگذریم برو در دهلیز که لالای دیگر ات کار ات دارد.
_ _ _ لالایم کدام لالایم؟
دیان؟
_ _ _ نه فرهان
بر لحظهی خشکش زد
تکان اش داده گفتم: هوی چی شده زود شو برو که وارخطا معلوم میشد.
_ _ _ صحیح است ولی کلثوم میگم کدام حجاب یا رو سری چیزی نداری؟
_ _ _ دارم چطور؟
_ _ _ فرهان لالایم نسبتاً ملا واری است یعنی دوست نداره که اینطوری بگردم در خانه مشکلی نداره چون میگه محرم ام، استن ولی در اینطور جاها اصلاً!
حالا زود شو بیار برایم یک حجاب و روسری لطفاً!
_ _ _ درست است کم زار ناله گی کن بیا که بتم برایت.
برایش حجاب با روسری دادم بعد اش رفت.
ولی هنوز هم حیران استم هر کدام اینها یک قسم استن یکی شان آزاد یکی شان قید گیر و ملا خیل گر چی در این زمانه هر کسی که یک گپ از اسلام گفت آن را ملا خیل خطاب میکنند حالا هر چی.
پایان محفل رسید و همه گی خدا حافظی میکنند بعضی با گریه بعضی با خنده.
از جمله کسانی که با گریه خداحافظی کردن ما ها بودیم هر کدام ما به نوبت فلوران را در آغوش میگرفتیم و گریه میکردیم.
من چون گریه خود را خیلی مهار نتوانستم رفتم در گوشه دیگر ایستاد شدم.
دستمالی هم ندارم که اشک هایم را پاک کنم میخواستم با آستین ام پاک کنم که ناگهان از سمت چپ ام دستمالی پیش شد چون اشک در چشمانم پرده انداخته درست دیده نتوانستم کی است دستمال را گرفتم و اشک هایم را پاک کردم وقتی دیدم بلی آقای فرهان پیشانی ترش است.
خیلی سرد گفتم: تشکر...
بابت دستمال.
او هم سرد جواب داد: خواهش میکنم،
گریه نکنید بالاخره راه هر دختر به همین سمت ختم میشه.
_ _ _ بلی میدانم ولی سخت است از کسی دل بکنی که سالها همراه اش زندهگی کردی!
_ _ _ بلی شما هم راست میگین.
فاطمه به سمت مان آمده گفت: کلثوم بیا که میرویم مادرم زیاد خوب نیست.
وارخطا شده گفتم: چی شده مادرم را خوب است؟
_ _ _ ها خوب است فقط کم مانده بود ضعف کند.
_ _ _ درست است بریم به طرف برادر آقای دیو دیده گفتم : باز هم تشکر بهتر است ما برویم.
سر خود را تکان داد و دیگر چیزی نگفت.
رفتم سمت مادرم شان دیدم که خوب است شکر.
دوباره فاطمه به سمت ام آمده گفت: کلثوم بیبین لالا حارث او فیته سرخ را در کمر فلوران میبنده.
گفتم: ها فاطو جان دیدم
فاطمه حیران مانده بود که چرا با فیته سرخ کمر فلوران را میبندند.
عجیب رسم هایی داریم ما هم!
***
کلثوم بیا دگه بریم که منتظر ما استن.
_ _ _ اینه آمدم،
در حال رفتن یک نگاهی انداختم در آیینه لباس هایم این بار کمی رسمی تر است دریشی به رنگ زرد با روسری هم رنگ اش حجاب گونه خیلی زیبا به تنم نشسته با ساعت و انگشتر های زیبا،به نظرم آمد چیزی را فراموش کرده ام آهان مهم ترین چیز عینک هایم فراموش ام شده زود عینک هایم را هم گرفتم بند کرمچ های سفید ام را بستم و دویده رفتم به سمت موتر.
این بار لباس،همه مان دریشی انتخاب کردیم البته با استایل و رنگ های متفاوت لباس من رنگ اش زرد است، از مریم نارنجی،از عایشه هم جگری و از سحر قهوهای، فاطمه یک پیراهن دخترانه خیلی زیبا بر تن دارد خلاصه همه مان دوباره محشر کردیم!
شب که خانه آمدیم واقعاً خیلی سخت بود چون فلوران با ما نه بلکه با آنها رفت صبح هم همه گی با شتاب از خواب برخواستند تا این رسمِ که نامش چاشتی است را انجام دهند.
یعنی در پيشين خانواده عروس غذا و این چیز ها می آورند به خانه داماد عجب رسم و رواج های ناحقی.
_ _ _ کلثوم جان اگر میشه پائین شوی از موتر چون رسيديم.
_ _ _ وای انقدر زود رسیدیم؟
_ _ _ ها پس چی فکر کردی خواهرم.
_ _ _ صحیح است برویم که همه گی رفتند.
_ _ _ برویم.
دروازه خانه را تک تک زد
خانه که نه بهتر است کاخ بگم! دروازه را این بار او فرهان نام باز کرد.
با پسرا و پدرم سلام علیکی کردن بعدش نوبت ما رسید دیگرا سلام داده رد شدن اما باز هم منِ بیچاره در آخر ماندم این آقای فرهان هم یک قسم عجیب عجیب نگاه دارد میگی کدام جن دیده باشد!
یک سرفه کرده گفتم: السلام علیکم.
ادامه دارد...
واقعاً همان برادر شان است.
وقتی دید که متعجب نگاه اش دارم خودش محجوبانه سر خود را پایین کرده گفت: مشکلی است ؟
گفتم: نه نه مشکلی نیست حالا صدایش میکنم برای تان.
راه خود را گرفته رفتم تا لمر را پیدا کنم دیدم که هنوز هم در حال رقصيدن است رفتم دست اش را کش کرده در گوشهی بردمش و گفتم: تو خو هیچ دلت از رقص یخ نشد.
خنده کرده گفت: بیزو نمیشه اولین عروسی لالایم است او هم لالای کلانم باید که برقصم و دل خود را یخ کنم.
_ _ _ خب بگذریم برو در دهلیز که لالای دیگر ات کار ات دارد.
_ _ _ لالایم کدام لالایم؟
دیان؟
_ _ _ نه فرهان
بر لحظهی خشکش زد
تکان اش داده گفتم: هوی چی شده زود شو برو که وارخطا معلوم میشد.
_ _ _ صحیح است ولی کلثوم میگم کدام حجاب یا رو سری چیزی نداری؟
_ _ _ دارم چطور؟
_ _ _ فرهان لالایم نسبتاً ملا واری است یعنی دوست نداره که اینطوری بگردم در خانه مشکلی نداره چون میگه محرم ام، استن ولی در اینطور جاها اصلاً!
حالا زود شو بیار برایم یک حجاب و روسری لطفاً!
_ _ _ درست است کم زار ناله گی کن بیا که بتم برایت.
برایش حجاب با روسری دادم بعد اش رفت.
ولی هنوز هم حیران استم هر کدام اینها یک قسم استن یکی شان آزاد یکی شان قید گیر و ملا خیل گر چی در این زمانه هر کسی که یک گپ از اسلام گفت آن را ملا خیل خطاب میکنند حالا هر چی.
پایان محفل رسید و همه گی خدا حافظی میکنند بعضی با گریه بعضی با خنده.
از جمله کسانی که با گریه خداحافظی کردن ما ها بودیم هر کدام ما به نوبت فلوران را در آغوش میگرفتیم و گریه میکردیم.
من چون گریه خود را خیلی مهار نتوانستم رفتم در گوشه دیگر ایستاد شدم.
دستمالی هم ندارم که اشک هایم را پاک کنم میخواستم با آستین ام پاک کنم که ناگهان از سمت چپ ام دستمالی پیش شد چون اشک در چشمانم پرده انداخته درست دیده نتوانستم کی است دستمال را گرفتم و اشک هایم را پاک کردم وقتی دیدم بلی آقای فرهان پیشانی ترش است.
خیلی سرد گفتم: تشکر...
بابت دستمال.
او هم سرد جواب داد: خواهش میکنم،
گریه نکنید بالاخره راه هر دختر به همین سمت ختم میشه.
_ _ _ بلی میدانم ولی سخت است از کسی دل بکنی که سالها همراه اش زندهگی کردی!
_ _ _ بلی شما هم راست میگین.
فاطمه به سمت مان آمده گفت: کلثوم بیا که میرویم مادرم زیاد خوب نیست.
وارخطا شده گفتم: چی شده مادرم را خوب است؟
_ _ _ ها خوب است فقط کم مانده بود ضعف کند.
_ _ _ درست است بریم به طرف برادر آقای دیو دیده گفتم : باز هم تشکر بهتر است ما برویم.
سر خود را تکان داد و دیگر چیزی نگفت.
رفتم سمت مادرم شان دیدم که خوب است شکر.
دوباره فاطمه به سمت ام آمده گفت: کلثوم بیبین لالا حارث او فیته سرخ را در کمر فلوران میبنده.
گفتم: ها فاطو جان دیدم
فاطمه حیران مانده بود که چرا با فیته سرخ کمر فلوران را میبندند.
عجیب رسم هایی داریم ما هم!
***
کلثوم بیا دگه بریم که منتظر ما استن.
_ _ _ اینه آمدم،
در حال رفتن یک نگاهی انداختم در آیینه لباس هایم این بار کمی رسمی تر است دریشی به رنگ زرد با روسری هم رنگ اش حجاب گونه خیلی زیبا به تنم نشسته با ساعت و انگشتر های زیبا،به نظرم آمد چیزی را فراموش کرده ام آهان مهم ترین چیز عینک هایم فراموش ام شده زود عینک هایم را هم گرفتم بند کرمچ های سفید ام را بستم و دویده رفتم به سمت موتر.
این بار لباس،همه مان دریشی انتخاب کردیم البته با استایل و رنگ های متفاوت لباس من رنگ اش زرد است، از مریم نارنجی،از عایشه هم جگری و از سحر قهوهای، فاطمه یک پیراهن دخترانه خیلی زیبا بر تن دارد خلاصه همه مان دوباره محشر کردیم!
شب که خانه آمدیم واقعاً خیلی سخت بود چون فلوران با ما نه بلکه با آنها رفت صبح هم همه گی با شتاب از خواب برخواستند تا این رسمِ که نامش چاشتی است را انجام دهند.
یعنی در پيشين خانواده عروس غذا و این چیز ها می آورند به خانه داماد عجب رسم و رواج های ناحقی.
_ _ _ کلثوم جان اگر میشه پائین شوی از موتر چون رسيديم.
_ _ _ وای انقدر زود رسیدیم؟
_ _ _ ها پس چی فکر کردی خواهرم.
_ _ _ صحیح است برویم که همه گی رفتند.
_ _ _ برویم.
دروازه خانه را تک تک زد
خانه که نه بهتر است کاخ بگم! دروازه را این بار او فرهان نام باز کرد.
با پسرا و پدرم سلام علیکی کردن بعدش نوبت ما رسید دیگرا سلام داده رد شدن اما باز هم منِ بیچاره در آخر ماندم این آقای فرهان هم یک قسم عجیب عجیب نگاه دارد میگی کدام جن دیده باشد!
یک سرفه کرده گفتم: السلام علیکم.
ادامه دارد...
❤17👍2🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مات ام برد یعنی شک ام درست بوده واقعاً همان برادر شان است. وقتی دید که متعجب نگاه اش دارم خودش محجوبانه سر خود را پایین کرده گفت: مشکلی است ؟ گفتم: نه نه مشکلی نیست حالا صدایش میکنم برای تان. راه خود را گرفته رفتم تا لمر را پیدا کنم دیدم که هنوز هم در حال…
تقدیم شما
امشب وقت تر به نشر رسید🤍
❤10🥰2🔥1
میگن هر یک نخ سیگار ۱۰ دقیقه از عمر آدم کم میکنه.
بشیشتم حساب کردم دیدم مه هفته پیش موردیم😐😒
#کمی_بخندیم🥴
بشیشتم حساب کردم دیدم مه هفته پیش موردیم😐😒
#کمی_بخندیم🥴
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مات ام برد یعنی شک ام درست بوده واقعاً همان برادر شان است. وقتی دید که متعجب نگاه اش دارم خودش محجوبانه سر خود را پایین کرده گفت: مشکلی است ؟ گفتم: نه نه مشکلی نیست حالا صدایش میکنم برای تان. راه خود را گرفته رفتم تا لمر را پیدا کنم دیدم که هنوز هم در حال…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیست_و_هفتم
ناشر: #دوشیزه_سادات
با همان چهره متعجب اش جواب داد: وعلیکم السلام و رحمت الله و برکاته.
وای پس واقعاً ملا گونه بوده!
راه را باز کرد داخل خانه رفتم که اوه اوه اوه !
چی حال است اینجا پیش تر رفتم که لمر در پیش رویم سبز شد با خوشحالی همراهم احوال پرسی کرد بعد اش رفتم سراغ خاله راحیل همراه شان احوال پرسی کرده در پهلوی مریم نشستم بعد از چند دقیقه مهسا هم آمد چون خودم شخصاً خبر اش کرده بودم البته بدون خبر کردن منم او خودش بیزو میآمد.
در پهلویم نشست کمی خنده و مزاح کردیم
بود که ماهانا خانم با گروهش وارد شدند آمدند همينطور با دماغ و مغرور احوال پرسی کردن و رفتن در گوشه دیگر نشستند.
مهسا: بیبین این ها را فقط که از دماغ فیل افتاده باشند خیر است که کمی زیادی زیبا استین!
خنده کرده گفتم: بیخیال دراز جانم در قصه شان استی باز کجای اینها مثلاً زیبا است؟
_ _ _ وای کلثوم تو نگاه کن این ها را یکبار تو که اینها را زیبا نمیگی پس کی را میگی هه؟
با غرور گفتم: خودم را هههههه
_ _ _ تو خو جوانه مرگی بدون شک زیبا هستی هههه!
_ _ _ ها دگه خیر بگذریم هر کس زیبای خاص خود را دارد هر چیزی را که الله خلق کرده زیباست.
_ _ _ همم ولی من نمیدانم چون زیاد تعریف نمیشنوم. _ _ _ _ تـو، به هیچکس نیاز نداری که برایت بگوید
چقدر زیبا هستی، زیرا..
ﷲمتعال درسورهٔالتین، آیهٔ٤ چنینمیفرماید:
(لَقَدْخَلَقْنَاٱلْإِنسَٰنَفِىٓأَحْسَنِتَقْوِيمٍۢ )
( كه ما انسان را در بهترين صورت و نظام آفريده ايم )
فهمیدی دیگر همچین حرفی را نشنوم از زبانت وقتی خالق ات این چنین گفته پس تو اصلاً مگر نیاز داری به تعریف و تمجید دیگران هه؟
_ _ _ نه اصلاً!
کلثوم میدانی واقعاً خیلی خرسند استم که مثل تو یک دوست و دختر کاکا دارم.
با غرور گفتم: باید ام باشی دگه هههه!
_ _ _ بلا بلا حالا زیاد جو گیر نشو.
_ _ _ به چشم بانوی من پس گندم گیر شوم ههههه.
_ _ _ دلت دگه اونش مربوط اخلاق خودت میشه!
_ _ _ هههههه صحیح است.
بعد چند دقیقه لالا عمر با فلوران از پله ها پایین شدند همرای شان احوال پرسی کردیم بعد اش لالا عمر رفت در جمع مردان و فلوران آمد در جمع ما ها.
لمر هم آمد در پهلوی ما نشست خیلی مزاح و قصه کردیم.
درد عجیبی را در دل و کمر ام حس کردم!
اوفف نه دیگر لطفاً فعلاً نه!
متنفر استم از این درد لعنتی که هر ماه دامنگیر ام میشود!
آخر تحمل کرده نتوانستم لمر شان دیدن که وضعیت هایم زیاد خوب نیست!
لمر پرسید: کلثوم خوب استی؟
گفتم: نه لمر کدام اتاق بیکار دارین.
وقتی که فهمید وضعيت از چی قرار است گفت: ها تو فعلاً همینجا باش من یکبار میروم میبینم.
گفتم: درست است فقط کمیزود.
سر خود را تکان داده رفت.
مهسا: کلثوم چی شده خوب استی؟
_ _ _ نه از درد کم مانده بمیرم دوا نداری همراه ات؟
_ _ _ نه ندارم ولی باش از مریم شان بپرسم.
خلاصه آهسته آهسته تمام اشخاص که آنجا حضور دارند با خبر شدند از احوالم وای خدا دگه.
همه گی شان تک به تک احوالم را میپرسیدند از مادرم و خاله راحیل شروع تا دیگران.
آهسته آهسته آواز او ماهانا هم میآمد که میگفت: همهی ما به این مریضی دچار میشويم ولی ضرور نیست که انقدر نازدانه گری کنند.
بلند گفتم: حیف که در وضعیت خوبی قرار ندارم ورنه برایت جواب های خیلی عالی دارم.
یک پوزخند زد و روی خود را برگرداند!
لمر آمد گفت بیا که برویم بالا کمی استراحت کن شاید خوب شدی.
گفتم: درست است.
رو به مادرم که گرم قصه بود کرده گفتم: مادر من بالا میروم کمی استراحت میکنم.
_ _ _ درست است بچیم برو کمی خواب کن جور میشی.
سرِ تکان داده با لمر رفتیم به طرف بالا!
_ _ _ بیا اینجا
برو راحت استراحت کن.
وقتی به طرف اتاق نگاه کردم وای نه!
دیگر چی
گفتم: لمر اینجا اتاق او برادر دیو مانند ات است مناینجا در تخت او دیو بخوابم دیگر چی
لمر قهقهقه ی زده گفت: وای امان از دست تو کلثوم دیگر هیچ نام گیر نیاوردی که دیو میگی لالا گک بيچاره ام را.
گفتم: نه خب چون واقعاً شبیه دیو ها است با او هیکل و بادی اش
دگه اینکه یکی تو بیچاره استی و یکی او برادر دیو مانند ات.
از درد به خود پیچیدم
گفتم: خب خير بگذریم حالا هیچ اتاق دیگری نبود؟
_ _ _ نه تمام اتاق ها به دیگر روی استن فقط همین اتاق دیان لالایم جمع مانده بس خب خیر است حالا آنها اینجا نمی آیند دلت جم.
گفتم: انشاءالله که همینطور که میگی باشد !
_ _ _ همینطور است برو بخواب که رنگو رخ ات کاملاً پریده تو هر بار در مریضی ات این گونه میشوی؟
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیست_و_هفتم
ناشر: #دوشیزه_سادات
با همان چهره متعجب اش جواب داد: وعلیکم السلام و رحمت الله و برکاته.
وای پس واقعاً ملا گونه بوده!
راه را باز کرد داخل خانه رفتم که اوه اوه اوه !
چی حال است اینجا پیش تر رفتم که لمر در پیش رویم سبز شد با خوشحالی همراهم احوال پرسی کرد بعد اش رفتم سراغ خاله راحیل همراه شان احوال پرسی کرده در پهلوی مریم نشستم بعد از چند دقیقه مهسا هم آمد چون خودم شخصاً خبر اش کرده بودم البته بدون خبر کردن منم او خودش بیزو میآمد.
در پهلویم نشست کمی خنده و مزاح کردیم
بود که ماهانا خانم با گروهش وارد شدند آمدند همينطور با دماغ و مغرور احوال پرسی کردن و رفتن در گوشه دیگر نشستند.
مهسا: بیبین این ها را فقط که از دماغ فیل افتاده باشند خیر است که کمی زیادی زیبا استین!
خنده کرده گفتم: بیخیال دراز جانم در قصه شان استی باز کجای اینها مثلاً زیبا است؟
_ _ _ وای کلثوم تو نگاه کن این ها را یکبار تو که اینها را زیبا نمیگی پس کی را میگی هه؟
با غرور گفتم: خودم را هههههه
_ _ _ تو خو جوانه مرگی بدون شک زیبا هستی هههه!
_ _ _ ها دگه خیر بگذریم هر کس زیبای خاص خود را دارد هر چیزی را که الله خلق کرده زیباست.
_ _ _ همم ولی من نمیدانم چون زیاد تعریف نمیشنوم. _ _ _ _ تـو، به هیچکس نیاز نداری که برایت بگوید
چقدر زیبا هستی، زیرا..
ﷲمتعال درسورهٔالتین، آیهٔ٤ چنینمیفرماید:
(لَقَدْخَلَقْنَاٱلْإِنسَٰنَفِىٓأَحْسَنِتَقْوِيمٍۢ )
( كه ما انسان را در بهترين صورت و نظام آفريده ايم )
فهمیدی دیگر همچین حرفی را نشنوم از زبانت وقتی خالق ات این چنین گفته پس تو اصلاً مگر نیاز داری به تعریف و تمجید دیگران هه؟
_ _ _ نه اصلاً!
کلثوم میدانی واقعاً خیلی خرسند استم که مثل تو یک دوست و دختر کاکا دارم.
با غرور گفتم: باید ام باشی دگه هههه!
_ _ _ بلا بلا حالا زیاد جو گیر نشو.
_ _ _ به چشم بانوی من پس گندم گیر شوم ههههه.
_ _ _ دلت دگه اونش مربوط اخلاق خودت میشه!
_ _ _ هههههه صحیح است.
بعد چند دقیقه لالا عمر با فلوران از پله ها پایین شدند همرای شان احوال پرسی کردیم بعد اش لالا عمر رفت در جمع مردان و فلوران آمد در جمع ما ها.
لمر هم آمد در پهلوی ما نشست خیلی مزاح و قصه کردیم.
درد عجیبی را در دل و کمر ام حس کردم!
اوفف نه دیگر لطفاً فعلاً نه!
متنفر استم از این درد لعنتی که هر ماه دامنگیر ام میشود!
آخر تحمل کرده نتوانستم لمر شان دیدن که وضعیت هایم زیاد خوب نیست!
لمر پرسید: کلثوم خوب استی؟
گفتم: نه لمر کدام اتاق بیکار دارین.
وقتی که فهمید وضعيت از چی قرار است گفت: ها تو فعلاً همینجا باش من یکبار میروم میبینم.
گفتم: درست است فقط کمیزود.
سر خود را تکان داده رفت.
مهسا: کلثوم چی شده خوب استی؟
_ _ _ نه از درد کم مانده بمیرم دوا نداری همراه ات؟
_ _ _ نه ندارم ولی باش از مریم شان بپرسم.
خلاصه آهسته آهسته تمام اشخاص که آنجا حضور دارند با خبر شدند از احوالم وای خدا دگه.
همه گی شان تک به تک احوالم را میپرسیدند از مادرم و خاله راحیل شروع تا دیگران.
آهسته آهسته آواز او ماهانا هم میآمد که میگفت: همهی ما به این مریضی دچار میشويم ولی ضرور نیست که انقدر نازدانه گری کنند.
بلند گفتم: حیف که در وضعیت خوبی قرار ندارم ورنه برایت جواب های خیلی عالی دارم.
یک پوزخند زد و روی خود را برگرداند!
لمر آمد گفت بیا که برویم بالا کمی استراحت کن شاید خوب شدی.
گفتم: درست است.
رو به مادرم که گرم قصه بود کرده گفتم: مادر من بالا میروم کمی استراحت میکنم.
_ _ _ درست است بچیم برو کمی خواب کن جور میشی.
سرِ تکان داده با لمر رفتیم به طرف بالا!
_ _ _ بیا اینجا
برو راحت استراحت کن.
وقتی به طرف اتاق نگاه کردم وای نه!
دیگر چی
گفتم: لمر اینجا اتاق او برادر دیو مانند ات است مناینجا در تخت او دیو بخوابم دیگر چی
لمر قهقهقه ی زده گفت: وای امان از دست تو کلثوم دیگر هیچ نام گیر نیاوردی که دیو میگی لالا گک بيچاره ام را.
گفتم: نه خب چون واقعاً شبیه دیو ها است با او هیکل و بادی اش
دگه اینکه یکی تو بیچاره استی و یکی او برادر دیو مانند ات.
از درد به خود پیچیدم
گفتم: خب خير بگذریم حالا هیچ اتاق دیگری نبود؟
_ _ _ نه تمام اتاق ها به دیگر روی استن فقط همین اتاق دیان لالایم جمع مانده بس خب خیر است حالا آنها اینجا نمی آیند دلت جم.
گفتم: انشاءالله که همینطور که میگی باشد !
_ _ _ همینطور است برو بخواب که رنگو رخ ات کاملاً پریده تو هر بار در مریضی ات این گونه میشوی؟
👍6❤4
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مات ام برد یعنی شک ام درست بوده واقعاً همان برادر شان است. وقتی دید که متعجب نگاه اش دارم خودش محجوبانه سر خود را پایین کرده گفت: مشکلی است ؟ گفتم: نه نه مشکلی نیست حالا صدایش میکنم برای تان. راه خود را گرفته رفتم تا لمر را پیدا کنم دیدم که هنوز هم در حال…
_ _ _ بدبختانه بلی ها ولی چی میشه کرد دیگر.
_ _ _ هیچی فقط باید تحمل کنی بیا این دوا را هم بخور.
در همین اثنا داکتر صاحب ما وارد شد(مریم) : نه نه نه دوا نده برایش بگذار بخوابد خوب میشود.
لمر: ولی درد دارد این دوا بخاطر همین مریضی است درد اش را کاهش میدهد.
مریم: نه لمر جان اینطوری به دوا خوردن باز عادت میکند همان بهتر که نخورد و فقط بخوابد.
لمر: خیلی خوب داکتر صاحب که اينگونه میگن پس درست است.
پس ما میرویم به چیزی نیاز نداری؟
گفتم: نه تشکر.
_ _ _ اگر داشتی بگو.
_ _ _ درست است بروید دیگر میخواهم بخوابم.
_ _ _ خیلی خوب شیشک خانم رفتیم لحاف را درست بگیر تا گرم بیایی.
_ _ _ درست است هله بروید دیگر.
_ _ _ اینه رفتیم.
از اتاق هر دوی شان خارج شدند من ماندم و این اتاق دشت مانند آقای دیو سر تخت دراز کشیدم
گر چه تخت خیلی نرم و راحت است ولی نمیدانم چرا اصلاً احساس راحتی نمیکنم
امان از دست این درد یک روز مرا خواهد کشت!
از درد به خود میپیچیدم تا اینکه چشمانم آهسته آهسته گرم خواب شد.
حس کردم کسی داخل اتاق شده و نزدیک ام شده میرود اما از دست این درد لعنتی اصلاً حوصله نشد که بیبینم کی است.
نصف خواب و نصف بیدار بودم
بعد چند دقیقه آواز لمر به گوش ام آمد
راحت شدم خوب است که لمر بوده!
دوباره به عالم خواب پناه بردم.
یکباره از خواب بیدار شدم ساعت دستی ام را نگاه کردم نه دگه چندین ساعت است که من خوابیدیم زود از جا برخاستم تخت را منظم کردم پاورچین پاورچین رفتم به سمت پائین
ولی اینجا هیچ کس حضور ندارد.
نکند رفتند و من را فراموش کردند!
وای نه
دیگر چی آدم به این بزرگی را مگر فراموش میکنند
آه یا الله خودت کمک ام کن
بعد از چند دقیقه که در حال متر کردن خانه بودم لمر از حویلی وارد خانه شد زود حجوم بردم به سمت اش و پرسیدم: لمر الله را شکر که هستی پس دیگرا کجا هستند؟
_ _ _ صبر کلثوم جان یک نفس عمیق بگیر چرا انقدر وارخطا شدی ما همه ما در حویلی هستیم من هم پیش خودت میآمدم.
_ _ _ وای لمر میدانی که چقدر ترسیدم من گفتم خی حتماً رفتند و مرا جا گذاشتند.
_ _ _ ههههههه وای امان از دست تو کلثوم اگر میرفتند هم که چی فقط ما اينجا آدم خور باشیم توبه کردیم.
_ _ _ نه چنین نیست ولی خب باز هم دگه
خا خیر بگذریم در حویلی چی میکنید؟
_ _ _ بخاطریکه مهمان های اضافی رفتند و فقط از خودگی ها ماند گفتیم برویم ما هم در حویلی بنشینیم راستی کلثوم حالا چطور استی؟
_ _ _ خو خی!
الحمدلله خوب استم نسبت به چند ساعت قبل.
_ _ _ کاکائو میخوری در این گونه حالات خوب است برایت.
با شیطنت گفتم: دایری مِلک یا نوتیلا مغز دار است یا نی؟
خندیده گفت: هیچ کدام یک قسم دیگر اش است که جدیداً آمده مغز دار هم است.
_ _ _ خیلی خوب اونش هم قبول است.
_ _ _ پس تو همینجا باش من زود میآیم!
_ _ _ درست است.
لمر رفت به سمت منزل دوم
در آیینه یک نگاهی به خود انداختم وای چی جور شده ام رنگ ام مثل گچ سفید شده! زود به سمت دستشوئی رفتم کمی آب به سر و صورت ام زدم تا کمی خوب شوم حجابم را هم منظم کرده برامدم به انگشت ام نگاه کردم یک انگشتر ام نیست نه دیگر!
نکند در اتاق خواب او آقای دیو افتاده
اففف حالا دوباره باید به اتاق اش بروم اگر بیاید چی؟
آه چی کار کنم یک دل را صد دل کرده رفتم وارد اتاق شدم
این بوی تلخ عطر ديوانه ام میکند
زود زود همه جا را گشتم ولی نیست که نیست آخر باید همینجا ها افتاده باشد اما چرا نیست
خم شده پایین تخت را نگاه میکردم که ناگهان آواز اش آمد
بلی بدبختانه خودش است زود از زمین بلند شدم چند دقیقه همینطوری در عقبم بود من هم روی بر نگرداندم آخر چطوری روی خود را دور میدادم از شرم در حال آب شدن استم لب پایینی ام را به دندان گرفتم.
بود که آوازش برامد: خوب هستی دردت آرام شده
؟
هه؟
مات ام برد انتظار چیز دیگری را داشتم ولی چرا حالم را پرسید؟
دردم؟
آه پس او شخص این بود که در اول وارد اتاق شده بود!
افففف یا الله!
لمر زنده نمی مانم ات.
رخ ام را بر گردانده گفتم: الحمدلله شکر است سلامت باشید!
_ _ _ اینجا کاری داشتی؟
لمر در پائین منتظر ات است.
_ _ _ او چیز است راستش
به این فکر کردم که این که خبر ندارد من در اتاقش خوابیده بودم
ولی حالا فهمیدم که فهمیده خب چیکار کنم
حالا اگر بگم افففف
_ _ _ تو چیز ادامه ندارد؟
یا الله باز این زود پسر خاله شد با من
_ _ _ من چند بار شما را گفتم که با من اینطوری صحبت نکنید؟
_ _ _ من هم چند بار گفتم که دلیل اش این است که از من کرده کوچک استی.
_ _ _ اصلاً بیخیال
_ _ _ هیچی فقط باید تحمل کنی بیا این دوا را هم بخور.
در همین اثنا داکتر صاحب ما وارد شد(مریم) : نه نه نه دوا نده برایش بگذار بخوابد خوب میشود.
لمر: ولی درد دارد این دوا بخاطر همین مریضی است درد اش را کاهش میدهد.
مریم: نه لمر جان اینطوری به دوا خوردن باز عادت میکند همان بهتر که نخورد و فقط بخوابد.
لمر: خیلی خوب داکتر صاحب که اينگونه میگن پس درست است.
پس ما میرویم به چیزی نیاز نداری؟
گفتم: نه تشکر.
_ _ _ اگر داشتی بگو.
_ _ _ درست است بروید دیگر میخواهم بخوابم.
_ _ _ خیلی خوب شیشک خانم رفتیم لحاف را درست بگیر تا گرم بیایی.
_ _ _ درست است هله بروید دیگر.
_ _ _ اینه رفتیم.
از اتاق هر دوی شان خارج شدند من ماندم و این اتاق دشت مانند آقای دیو سر تخت دراز کشیدم
گر چه تخت خیلی نرم و راحت است ولی نمیدانم چرا اصلاً احساس راحتی نمیکنم
امان از دست این درد یک روز مرا خواهد کشت!
از درد به خود میپیچیدم تا اینکه چشمانم آهسته آهسته گرم خواب شد.
حس کردم کسی داخل اتاق شده و نزدیک ام شده میرود اما از دست این درد لعنتی اصلاً حوصله نشد که بیبینم کی است.
نصف خواب و نصف بیدار بودم
بعد چند دقیقه آواز لمر به گوش ام آمد
راحت شدم خوب است که لمر بوده!
دوباره به عالم خواب پناه بردم.
یکباره از خواب بیدار شدم ساعت دستی ام را نگاه کردم نه دگه چندین ساعت است که من خوابیدیم زود از جا برخاستم تخت را منظم کردم پاورچین پاورچین رفتم به سمت پائین
ولی اینجا هیچ کس حضور ندارد.
نکند رفتند و من را فراموش کردند!
وای نه
دیگر چی آدم به این بزرگی را مگر فراموش میکنند
آه یا الله خودت کمک ام کن
بعد از چند دقیقه که در حال متر کردن خانه بودم لمر از حویلی وارد خانه شد زود حجوم بردم به سمت اش و پرسیدم: لمر الله را شکر که هستی پس دیگرا کجا هستند؟
_ _ _ صبر کلثوم جان یک نفس عمیق بگیر چرا انقدر وارخطا شدی ما همه ما در حویلی هستیم من هم پیش خودت میآمدم.
_ _ _ وای لمر میدانی که چقدر ترسیدم من گفتم خی حتماً رفتند و مرا جا گذاشتند.
_ _ _ ههههههه وای امان از دست تو کلثوم اگر میرفتند هم که چی فقط ما اينجا آدم خور باشیم توبه کردیم.
_ _ _ نه چنین نیست ولی خب باز هم دگه
خا خیر بگذریم در حویلی چی میکنید؟
_ _ _ بخاطریکه مهمان های اضافی رفتند و فقط از خودگی ها ماند گفتیم برویم ما هم در حویلی بنشینیم راستی کلثوم حالا چطور استی؟
_ _ _ خو خی!
الحمدلله خوب استم نسبت به چند ساعت قبل.
_ _ _ کاکائو میخوری در این گونه حالات خوب است برایت.
با شیطنت گفتم: دایری مِلک یا نوتیلا مغز دار است یا نی؟
خندیده گفت: هیچ کدام یک قسم دیگر اش است که جدیداً آمده مغز دار هم است.
_ _ _ خیلی خوب اونش هم قبول است.
_ _ _ پس تو همینجا باش من زود میآیم!
_ _ _ درست است.
لمر رفت به سمت منزل دوم
در آیینه یک نگاهی به خود انداختم وای چی جور شده ام رنگ ام مثل گچ سفید شده! زود به سمت دستشوئی رفتم کمی آب به سر و صورت ام زدم تا کمی خوب شوم حجابم را هم منظم کرده برامدم به انگشت ام نگاه کردم یک انگشتر ام نیست نه دیگر!
نکند در اتاق خواب او آقای دیو افتاده
اففف حالا دوباره باید به اتاق اش بروم اگر بیاید چی؟
آه چی کار کنم یک دل را صد دل کرده رفتم وارد اتاق شدم
این بوی تلخ عطر ديوانه ام میکند
زود زود همه جا را گشتم ولی نیست که نیست آخر باید همینجا ها افتاده باشد اما چرا نیست
خم شده پایین تخت را نگاه میکردم که ناگهان آواز اش آمد
بلی بدبختانه خودش است زود از زمین بلند شدم چند دقیقه همینطوری در عقبم بود من هم روی بر نگرداندم آخر چطوری روی خود را دور میدادم از شرم در حال آب شدن استم لب پایینی ام را به دندان گرفتم.
بود که آوازش برامد: خوب هستی دردت آرام شده
؟
هه؟
مات ام برد انتظار چیز دیگری را داشتم ولی چرا حالم را پرسید؟
دردم؟
آه پس او شخص این بود که در اول وارد اتاق شده بود!
افففف یا الله!
لمر زنده نمی مانم ات.
رخ ام را بر گردانده گفتم: الحمدلله شکر است سلامت باشید!
_ _ _ اینجا کاری داشتی؟
لمر در پائین منتظر ات است.
_ _ _ او چیز است راستش
به این فکر کردم که این که خبر ندارد من در اتاقش خوابیده بودم
ولی حالا فهمیدم که فهمیده خب چیکار کنم
حالا اگر بگم افففف
_ _ _ تو چیز ادامه ندارد؟
یا الله باز این زود پسر خاله شد با من
_ _ _ من چند بار شما را گفتم که با من اینطوری صحبت نکنید؟
_ _ _ من هم چند بار گفتم که دلیل اش این است که از من کرده کوچک استی.
_ _ _ اصلاً بیخیال
❤10👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
مات ام برد یعنی شک ام درست بوده واقعاً همان برادر شان است. وقتی دید که متعجب نگاه اش دارم خودش محجوبانه سر خود را پایین کرده گفت: مشکلی است ؟ گفتم: نه نه مشکلی نیست حالا صدایش میکنم برای تان. راه خود را گرفته رفتم تا لمر را پیدا کنم دیدم که هنوز هم در حال…
میخواستم از اتاق خارج شوم که با حرفش ایستادم کرد
_ _ _ اینجا دنبال چیزی میگشتی؟
رویم را برگردانده گفتم: چیز...
نه باید دنبال چی میگشتم؟ بعدش زود خارج شدم از اتاق.
ولی انگشتر را نیافتم خیلی دوست داشتم اش حیف دگه.
به طرف پایین رفتم لمر منتظر من بود سمت اش رفته گفتم: خوب چی شد کاکائو؟
_ _ _ بیا اینجا است میگم هات چاکلیت میخواهی جور کنم؟
گفتم نه او باشد به یک وقت دگه.
_ _ _ درست است پس بیا برویم در جمع ديگران.
_ _ _ برویم
همینطور در حال رفتن به سمت حویلی استیم از لمر پرسیدم: راستی من که خواب بودم تو آمده بودی در اتاق لمر؟
لمر در جایش ایستاد شد با لکنت گفت چیز است راستش...
_ _ _ چی چیز است؟
_ _ _ ها من بودم
آمده بودم دگه کی آمده میتواند.
فهمیدم که نمیخایه بگویه من هم زیاد در قصه اش نشدم!
گفتم: خوب است من گفتم لالای دیو مانند ات نيامده باشد.
گفتن این سخن من مساوی بود با رنگ پریده گی لمر وارخطا گفت: ننن نه نه نیامده بود گفتم که او مصروف کار بود در حویلی.
_ _ _ درست است حالی تو چرا انقدر رنگت پریده خوب استی؟
_ _ _ نه جانم چرا رنگم پریده باشد خوب استم بیا که زود بریم
_ _ _ درست است.
بعد از چند دقیقه قصه و خنده همه عظم رفتن کردیم با لمر و خاله راحیل خدا حافظی کردم ولی فلوران را نیافتم از لمر پرسیدم: لمر فلوران کجاست؟
_ _ _ نمیدانم شاید در اتاق شان باشند.
راستی کلثوم نبینم بعد از رفتن لالایم و فلوران شما هم رفت و آمد را قطع کنید فهمیدی؟
_ _ _ ههههه درست است دیوانه جان حالا حالا ها هستیم دلت جم باشد ولی این حرفت به خودت همچنان صدق میکند با خبر
_ _ _ هاا دلت جم باشد بیست و چهار ساعت من احوال ترا میگیرم هههه!
_ _ _ نه نه من را تیر از این شوربای چرب انقدر اش هم نه دگه ههههههه!
لمر خود را قهر گرفته رفت سمت دیگران که جمع شده بودند بلند گفت: مادر کلثوم من را جواب داد گفت زیاد خانه ما نیایی.
ادامه دارد...
_ _ _ اینجا دنبال چیزی میگشتی؟
رویم را برگردانده گفتم: چیز...
نه باید دنبال چی میگشتم؟ بعدش زود خارج شدم از اتاق.
ولی انگشتر را نیافتم خیلی دوست داشتم اش حیف دگه.
به طرف پایین رفتم لمر منتظر من بود سمت اش رفته گفتم: خوب چی شد کاکائو؟
_ _ _ بیا اینجا است میگم هات چاکلیت میخواهی جور کنم؟
گفتم نه او باشد به یک وقت دگه.
_ _ _ درست است پس بیا برویم در جمع ديگران.
_ _ _ برویم
همینطور در حال رفتن به سمت حویلی استیم از لمر پرسیدم: راستی من که خواب بودم تو آمده بودی در اتاق لمر؟
لمر در جایش ایستاد شد با لکنت گفت چیز است راستش...
_ _ _ چی چیز است؟
_ _ _ ها من بودم
آمده بودم دگه کی آمده میتواند.
فهمیدم که نمیخایه بگویه من هم زیاد در قصه اش نشدم!
گفتم: خوب است من گفتم لالای دیو مانند ات نيامده باشد.
گفتن این سخن من مساوی بود با رنگ پریده گی لمر وارخطا گفت: ننن نه نه نیامده بود گفتم که او مصروف کار بود در حویلی.
_ _ _ درست است حالی تو چرا انقدر رنگت پریده خوب استی؟
_ _ _ نه جانم چرا رنگم پریده باشد خوب استم بیا که زود بریم
_ _ _ درست است.
بعد از چند دقیقه قصه و خنده همه عظم رفتن کردیم با لمر و خاله راحیل خدا حافظی کردم ولی فلوران را نیافتم از لمر پرسیدم: لمر فلوران کجاست؟
_ _ _ نمیدانم شاید در اتاق شان باشند.
راستی کلثوم نبینم بعد از رفتن لالایم و فلوران شما هم رفت و آمد را قطع کنید فهمیدی؟
_ _ _ ههههه درست است دیوانه جان حالا حالا ها هستیم دلت جم باشد ولی این حرفت به خودت همچنان صدق میکند با خبر
_ _ _ هاا دلت جم باشد بیست و چهار ساعت من احوال ترا میگیرم هههه!
_ _ _ نه نه من را تیر از این شوربای چرب انقدر اش هم نه دگه ههههههه!
لمر خود را قهر گرفته رفت سمت دیگران که جمع شده بودند بلند گفت: مادر کلثوم من را جواب داد گفت زیاد خانه ما نیایی.
ادامه دارد...
❤13🍓4🔥1🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
میخواستم از اتاق خارج شوم که با حرفش ایستادم کرد _ _ _ اینجا دنبال چیزی میگشتی؟ رویم را برگردانده گفتم: چیز... نه باید دنبال چی میگشتم؟ بعدش زود خارج شدم از اتاق. ولی انگشتر را نیافتم خیلی دوست داشتم اش حیف دگه. به طرف پایین رفتم لمر منتظر من بود سمت اش…
بابت تأخیر معذورم
ولی شما هم کمی درک کنید دیگر 🙃
حمایت فراموش تان نشود.🤍
👍9🔥1🥰1
گاهی نباش ...
خودت را بردار و کمی دورتر از قافله بایست ،
وجودت را از همه ی آدم هایِ اطرافت دریغ کن ...
ببین چه کسی نبودنت را حس می کند ؟!
چه کسی حواسش به حال و احوالاتِ توست ؟!
سکوت کن و منتظر بمان و ببین کدام آدمِ با معرفتی برایِ پیدا کردنِ تو ، پس کوچه هایِ تنهایی ات را زیر و رو می کند ؟!
کدامشان نگرانت می شود ؟!
و اصلا چه کسی ، برای نگه داشتنِ تو ، به خودش زحمت می دهد ؟!
اگر نبودی و دیدی آب از آبِ روزمرِگی هایشان تکان نخورد ، تعجب نکن !
رسمِ آدم ها همین است ؛
اگر بودی که هیچ ...
اگر نبودی ، دیگران هستند !!!
این تویی که باید عاقل باشی و خودت را برایِ چنین جماعتِ بی تفاوت و بی عاطفه ای ، خرج نکنی ... !
خودت را بردار و کمی دورتر از قافله بایست ،
وجودت را از همه ی آدم هایِ اطرافت دریغ کن ...
ببین چه کسی نبودنت را حس می کند ؟!
چه کسی حواسش به حال و احوالاتِ توست ؟!
سکوت کن و منتظر بمان و ببین کدام آدمِ با معرفتی برایِ پیدا کردنِ تو ، پس کوچه هایِ تنهایی ات را زیر و رو می کند ؟!
کدامشان نگرانت می شود ؟!
و اصلا چه کسی ، برای نگه داشتنِ تو ، به خودش زحمت می دهد ؟!
اگر نبودی و دیدی آب از آبِ روزمرِگی هایشان تکان نخورد ، تعجب نکن !
رسمِ آدم ها همین است ؛
اگر بودی که هیچ ...
اگر نبودی ، دیگران هستند !!!
این تویی که باید عاقل باشی و خودت را برایِ چنین جماعتِ بی تفاوت و بی عاطفه ای ، خرج نکنی ... !
❤2
Forwarded from . (ܟߺࡄ🤍ࡅ࣪ߺߊܩܢ)
ما رویا می بافیم
و هیچکس نمی تواند رویا را
در ما خاموش کند.!🌱
و هیچکس نمی تواند رویا را
در ما خاموش کند.!🌱
صبح زیبایتان بخیر🤍
❤3
جمعه...!
استوری هر کی باز میکنی
نوشته که ….
یادی کنیم از اونا که نیستن !
خب یاد کن از اونا که هستن
استوری هر کی باز میکنی
نوشته که ….
یادی کنیم از اونا که نیستن !
خب یاد کن از اونا که هستن
باید حتما بمیرن تا یادشان کنیم🫠💔!
💔5
قند و عسل چند سال زنده میمانند.؟"
گوگل"_ ده الی پانزده سال.!
بنظرتان واقعاً عجیب نیست؟🫢
گوگل"_ ده الی پانزده سال.!
《پس چرا من تا هنوز زندهام؟"》
بنظرتان واقعاً عجیب نیست؟🫢
😁7
خیلی تاوان داره شریف زندگی کردن... 🙂
💯3
چـکـامـهـ زار 🌘📜
میخواستم از اتاق خارج شوم که با حرفش ایستادم کرد _ _ _ اینجا دنبال چیزی میگشتی؟ رویم را برگردانده گفتم: چیز... نه باید دنبال چی میگشتم؟ بعدش زود خارج شدم از اتاق. ولی انگشتر را نیافتم خیلی دوست داشتم اش حیف دگه. به طرف پایین رفتم لمر منتظر من بود سمت اش…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیست_و_هشتم
ناشر: #دوشیزه_سادات
از خنده کم مانده منفجر شوم خندیده گفتم: وای لمر چطور تهمت ناحق بودی من کجا چنین گفتم هه؟
_ _ _ وای کلثوم با لباس هایت در چشمانم داخل میشوی مگر جواب ندادی اونجا که حرف میزدیم!
به طرفش خط و نشان کشیدم یعنی که بعداً من همراه ات میدانم!
دوباره خندیده گفت: نه مزاح کردم تا کمی بشرمه
کلثوم برعکس خیلی عذر و زاری کرد تا خانه شان رفت و آمد کنیم مادر جان.
همه گی از این نیرنگ های لمر با خبر بودن و میفهمیدن که یک تخته اش کم است.
بلند گفتم: خاله جان بر تان صبر ایوب میخواهم با این دختر تان.
همه افراد از خنده ضعف ماندند.
خوب بالاخره درست خدا حافظی کردیم معلوم شد که فلوران شان فردا پرواز دارند.
با فهمیدن این حرف دلم بیشتر گرفت و سست شد ولی چی کار میشود کرد فقط و فقط تحمل.
***
یک سال بعد:
مادر...
مادر...
مامی کجا هستین؟
مریم: چی میگی کر ما کردی با این صدای توپ جاشت مانند ات چی شده؟
_ _ _ گوشه شو چقدر حرف میزنی مریم مادرم کجاست؟
_ _ _ در بالا هستند حالا بگو چی شده که انقدر هیجانی هستی؟
وای نمیدانی قبول شدم هوراااا !
_ _ _ کلثوم آدم واری بگو چی را قبول شدی لاتری چیزی را بردی؟
_ _ _ نه از لاتری کرده بالاتر بیا بالا میگم برایت.
زود زود از پله های زینه رد شدم در آخرین پله کم ماند که سقوط کنم ولی محکم گرفتم زود رفتم سمت مادرم شان دیدم همه گی جمع هستند چون جمعه است همه گی در خانه هستند مادرم با شتاب گفت: چی شده کلثوم چرا انقدر چیغ میزدی؟
دیدم که با فلوران در حال صحبت کردن هستند با فلوران احوال پرسی کردم بعد اش گفتم:
برای تان یک خوش خبری دارم!
مریم با بی حوصله گی گفت: افففف کلثوم میگی یا به زور از زبانت بکشم حرف را هه؟
هله زود شو دگه بگو.
_ _ _ خیلی خوب میگم
فامیل عزیز و با نهایت مهربانم من در دانشگاه قبول شده ام!
همه گی شان متعجب متعجب به طرفم میدیدن فقط که انقدر تنبل بودم گفتم: چی گپ است انقدر تعجب کردین یعنی انقدر تنبل بودیم و خودم خبر نی؟
مادرم گفت: بیا جان مادر بیا تبریک باشد نی کی گفته که تنبل بودی درس خوانده جانت را کشیدی لیاقت اش را داری.
مریم: حالا این را بگو در رشته که میخواستی کامیاب شدی یا نه؟
اینبار کمی مکث کرده بعد اش گفتم: چیز است ...
لالا حارث: چی چیز است کامیاب نشدی در رشته که دوست داشتی؟
_ _ _ نه، شده ام در رشته اداره و تجارت کامیاب شده ام.
مادرم: پس چی؟
چرا لب و رویت کشال شده؟
_ _ _ مگر در اینجا نه!
راستش من ولایت را انتخاب کرده بودم و خوب حالا هم در ولایت قبول شدیم.
لالا حارث جدی گفت: کدام ولایت؟
گفتم: هرات!
گفت: حالا بر تو کی گفته بود که ولایت را انتخاب کنی هه؟
_ _ _ لالا جان بیبینید اونجا من تنها نمی باشم لیلیه است دیگر دخترا هم هستند اونجا.
_ _ _ حالا هر چی کمی فکر کنم بعداً حرف میزنیم.
دوباره پاورچین پاورچین رفتم سمت اتاقم دیدم که مسج مهسا آمده در صفحه مسج رفته بازش کردم نوشته بود: کلثوم کجا هستی بیا که قبول شدیم.
همینکه مسج اش را سین کردم آن شد و زنگش آمد دکمه سبز را فشار دادم و با خوشحالی مهسا مواجه شدم!
کلثوم من توانستم قبول شدم در همان رشته !
بی حال گفتم: خوشحال شدم پس زحمات ات بی فایده نبود.
_ _ _ ها نبود ولی تو چرا انقدر بی حال استی نکند قبول نشدی هه؟
_ _ _ نه ديوانه جان قبول شدم.
_ _ _ پس چی شده که بی حال استی؟
_ _ _ تمام ماجرا را برایش تعریف کردم.
_ _ _ بیبین کلثوم اصلاً ناراحت نباش وقتی بفهمند که مه هم با تو یکجا قبول شدیم اجازه میدهند دلت کاملاً جم باشد دگه اینکه شما در اونجا هم شرکت دارید حالا شاید یکی از برادر هایت بیایه همراه مان.
_ _ _ همممم انشاءالله.
_ _ _ ولی ای کاش لالا حارث بیاید چون هم محرم تو میشه و هم از مه!
_ _ _ خب خیر بیا انشاءالله که همونا قبول کنند!
بیزو این گونه بهتر میشه چون برادر رضائی تو هم هستند هم تو بی محرم نمی مانی و هم مه.
_ _ _همینطور که میگی باشد.
_ _ _ انشاءالله
بعد از چند دقیقه صحبت کردن با مهسا گوشی را کنار گذاشتم،سر تخت دراز کشیده به آینده نامعلوم فکر میکنم آه اصلاً بیخیال هر چی که خیرم باشد همان میشود.
دروازه اتاق باز شد مادرم بود داخل آمدن و در کنارم نشستند گفت: دخترم حالا تو واقعاً میخواهی بروی؟
گفتم: مادر جانم بیبینید من واقعاً میخواهم بروم باز من خو کدام مشکلی ندارم اگر موضوع امنیت باشد که خودتان بهتر از من میدانید من از خود دفاع کرده میتوانم من چند سال کلپ هنر های رزمی رفتم پس به چی خاطر بود؟
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیست_و_هشتم
ناشر: #دوشیزه_سادات
از خنده کم مانده منفجر شوم خندیده گفتم: وای لمر چطور تهمت ناحق بودی من کجا چنین گفتم هه؟
_ _ _ وای کلثوم با لباس هایت در چشمانم داخل میشوی مگر جواب ندادی اونجا که حرف میزدیم!
به طرفش خط و نشان کشیدم یعنی که بعداً من همراه ات میدانم!
دوباره خندیده گفت: نه مزاح کردم تا کمی بشرمه
کلثوم برعکس خیلی عذر و زاری کرد تا خانه شان رفت و آمد کنیم مادر جان.
همه گی از این نیرنگ های لمر با خبر بودن و میفهمیدن که یک تخته اش کم است.
بلند گفتم: خاله جان بر تان صبر ایوب میخواهم با این دختر تان.
همه افراد از خنده ضعف ماندند.
خوب بالاخره درست خدا حافظی کردیم معلوم شد که فلوران شان فردا پرواز دارند.
با فهمیدن این حرف دلم بیشتر گرفت و سست شد ولی چی کار میشود کرد فقط و فقط تحمل.
***
یک سال بعد:
مادر...
مادر...
مامی کجا هستین؟
مریم: چی میگی کر ما کردی با این صدای توپ جاشت مانند ات چی شده؟
_ _ _ گوشه شو چقدر حرف میزنی مریم مادرم کجاست؟
_ _ _ در بالا هستند حالا بگو چی شده که انقدر هیجانی هستی؟
وای نمیدانی قبول شدم هوراااا !
_ _ _ کلثوم آدم واری بگو چی را قبول شدی لاتری چیزی را بردی؟
_ _ _ نه از لاتری کرده بالاتر بیا بالا میگم برایت.
زود زود از پله های زینه رد شدم در آخرین پله کم ماند که سقوط کنم ولی محکم گرفتم زود رفتم سمت مادرم شان دیدم همه گی جمع هستند چون جمعه است همه گی در خانه هستند مادرم با شتاب گفت: چی شده کلثوم چرا انقدر چیغ میزدی؟
دیدم که با فلوران در حال صحبت کردن هستند با فلوران احوال پرسی کردم بعد اش گفتم:
برای تان یک خوش خبری دارم!
مریم با بی حوصله گی گفت: افففف کلثوم میگی یا به زور از زبانت بکشم حرف را هه؟
هله زود شو دگه بگو.
_ _ _ خیلی خوب میگم
فامیل عزیز و با نهایت مهربانم من در دانشگاه قبول شده ام!
همه گی شان متعجب متعجب به طرفم میدیدن فقط که انقدر تنبل بودم گفتم: چی گپ است انقدر تعجب کردین یعنی انقدر تنبل بودیم و خودم خبر نی؟
مادرم گفت: بیا جان مادر بیا تبریک باشد نی کی گفته که تنبل بودی درس خوانده جانت را کشیدی لیاقت اش را داری.
مریم: حالا این را بگو در رشته که میخواستی کامیاب شدی یا نه؟
اینبار کمی مکث کرده بعد اش گفتم: چیز است ...
لالا حارث: چی چیز است کامیاب نشدی در رشته که دوست داشتی؟
_ _ _ نه، شده ام در رشته اداره و تجارت کامیاب شده ام.
مادرم: پس چی؟
چرا لب و رویت کشال شده؟
_ _ _ مگر در اینجا نه!
راستش من ولایت را انتخاب کرده بودم و خوب حالا هم در ولایت قبول شدیم.
لالا حارث جدی گفت: کدام ولایت؟
گفتم: هرات!
گفت: حالا بر تو کی گفته بود که ولایت را انتخاب کنی هه؟
_ _ _ لالا جان بیبینید اونجا من تنها نمی باشم لیلیه است دیگر دخترا هم هستند اونجا.
_ _ _ حالا هر چی کمی فکر کنم بعداً حرف میزنیم.
دوباره پاورچین پاورچین رفتم سمت اتاقم دیدم که مسج مهسا آمده در صفحه مسج رفته بازش کردم نوشته بود: کلثوم کجا هستی بیا که قبول شدیم.
همینکه مسج اش را سین کردم آن شد و زنگش آمد دکمه سبز را فشار دادم و با خوشحالی مهسا مواجه شدم!
کلثوم من توانستم قبول شدم در همان رشته !
بی حال گفتم: خوشحال شدم پس زحمات ات بی فایده نبود.
_ _ _ ها نبود ولی تو چرا انقدر بی حال استی نکند قبول نشدی هه؟
_ _ _ نه ديوانه جان قبول شدم.
_ _ _ پس چی شده که بی حال استی؟
_ _ _ تمام ماجرا را برایش تعریف کردم.
_ _ _ بیبین کلثوم اصلاً ناراحت نباش وقتی بفهمند که مه هم با تو یکجا قبول شدیم اجازه میدهند دلت کاملاً جم باشد دگه اینکه شما در اونجا هم شرکت دارید حالا شاید یکی از برادر هایت بیایه همراه مان.
_ _ _ همممم انشاءالله.
_ _ _ ولی ای کاش لالا حارث بیاید چون هم محرم تو میشه و هم از مه!
_ _ _ خب خیر بیا انشاءالله که همونا قبول کنند!
بیزو این گونه بهتر میشه چون برادر رضائی تو هم هستند هم تو بی محرم نمی مانی و هم مه.
_ _ _همینطور که میگی باشد.
_ _ _ انشاءالله
بعد از چند دقیقه صحبت کردن با مهسا گوشی را کنار گذاشتم،سر تخت دراز کشیده به آینده نامعلوم فکر میکنم آه اصلاً بیخیال هر چی که خیرم باشد همان میشود.
دروازه اتاق باز شد مادرم بود داخل آمدن و در کنارم نشستند گفت: دخترم حالا تو واقعاً میخواهی بروی؟
گفتم: مادر جانم بیبینید من واقعاً میخواهم بروم باز من خو کدام مشکلی ندارم اگر موضوع امنیت باشد که خودتان بهتر از من میدانید من از خود دفاع کرده میتوانم من چند سال کلپ هنر های رزمی رفتم پس به چی خاطر بود؟
❤9
چـکـامـهـ زار 🌘📜
میخواستم از اتاق خارج شوم که با حرفش ایستادم کرد _ _ _ اینجا دنبال چیزی میگشتی؟ رویم را برگردانده گفتم: چیز... نه باید دنبال چی میگشتم؟ بعدش زود خارج شدم از اتاق. ولی انگشتر را نیافتم خیلی دوست داشتم اش حیف دگه. به طرف پایین رفتم لمر منتظر من بود سمت اش…
نرفتم که در زیر زنخ شما قرار بنشینم بعد اش تنها هم نیستم مهسا هم است همراهم لطفاً مادر جان یک کاری کنید تا ديگران هم قبول کنند لطفاً!
این رشته دلخواهم است من اگر این رشته را نخوانم پس هیچ رشته دیگری را هم خواندنی نیستم.
در ضمن ما خو اونجا هم شرکت داریم پس میشه خود لالا حارث بیاید همراه مان بیزو یک پای شان اینجا است و یک پای شان هم اونجا و سحر هم خیلی دوست داشت که هرات را بیبیند.
_ _ _ خیلی خوب من صحبت میکنم همراه شان ولی تو میتوانی همین رشته را اینجا هم بخوانی در بهترین دانشگاه اینجا باز هم فکر هایت را خوب کن بعداً پشیمانی سودی نمیداشته باشد.
_ _ _ من تمامی فکر هایم را کردیم مادر جان میخواهم در دانشگاه که با زحمت خودم کامیاب شدیم درس بخوانم میخواهم مستقل شوم و هیچ کس به اندازه خود شما من را درک کرده نمیتواند.
_ _ _ درست است انقدر که میخواهی من حرف میزنم و قانع میکنم همه گی را.
با خوشحالی در آغوش گرفتم شان گفتند: بس بس کم چاپلوسی کن.
چهره خود را قهر کرده گفتم: مادر متأسف استم بر تان واقعاً که.
_ _ _ هههههه مزاح کردم دختر من بیا در آغوشم.
بعد اینکه مادرم از اتاق خارج شد زود با مهسا تماس گرفتم در اولین بوق اوکی کرد با خوشحالی گفتم: مهسااااا مادرم قبول کرد!
_ _ _ وای چی میگی خاله سعادت که قبول کرده پس یعنی همه گی قبول کردند.
_ _ _ بلی دگه ههههه!
_ _ _ پس لباس های مان را جمع کنیم چون فقط سه روز وقت داریم.
_ _ _ هاا دگه تو شروع به جمع کردن کن
ولی نبینم هر چی که در سر راهت آمد را بگیری اتاق تو خو لباس و دگه و دگه پر است.
_ _ _ههههههه خدا نزنیت کلثوم من کجا لباس دارم انقدر که تو میگی.
_ _ _ اقدر خو بیزو نداری از او کرده بیشتر است خا خیر هله دگه وقتم را نگیر
_ _ _ وای خیلی خوب شیشک خانم برو خداحافظ بعداً میبینیم!
راستی از لمر خبر داری او در کدام رشته کامیاب شده؟
_ _ _ نمیدانم خبر اش را نگرفتیم خوب شد گفتی حالا برایش زنگ میزنم!
_ _ _ درست است بعداً احوال بده برایم.
_ _ _ درست است فضول خانم.
_ _ _خودت فضول وقت خوش.
_ _ _ الله حافظ.
میخواستم به لمر زنگ بزنم که زنگ خودش آمد زود دکمه سبز را فشار دادم با این آوازش فکر نکنم تا چند ماه دگه گوش هایم درست کار کند
گفتم: چرا انقدر چیغ میزنی کر ام کردی گوش هایم از دست رفت.
خندیده گفت: وای کلثوم ببخشید ولی واقعاً خیلی خوشحال هستم خیل خیلی
گفتم: چرا چی شده الله در خوشحالیت برکت بیندازد.
_ _ _ وای نپرس قبول شدم!
_ _ _ اوو بیشک در کدام رشته من هم میخواستم زنگ بزنم بپرسم که زنگ خودت آمد!
_ _ _ در همان رشته که دوست داشتم کامیاب شوم!
خب پس خوب شد که من پیش دستی کردم هههه
_ _ _ ها تو خو همیشه همینطور پیش پزک بودی هههههه!
خا خیر بگذریم حالا این را آدم واری بگو در کدام رشته کامیاب شدی؟
_ _ _ خیلی خوب در رشته اداره و تجارت.
با هیجان گفتم: چی میگی تو هم پس مبارک مان باشد.
_ _ _ نکند تو هم ...
ادامه دارد...
این رشته دلخواهم است من اگر این رشته را نخوانم پس هیچ رشته دیگری را هم خواندنی نیستم.
در ضمن ما خو اونجا هم شرکت داریم پس میشه خود لالا حارث بیاید همراه مان بیزو یک پای شان اینجا است و یک پای شان هم اونجا و سحر هم خیلی دوست داشت که هرات را بیبیند.
_ _ _ خیلی خوب من صحبت میکنم همراه شان ولی تو میتوانی همین رشته را اینجا هم بخوانی در بهترین دانشگاه اینجا باز هم فکر هایت را خوب کن بعداً پشیمانی سودی نمیداشته باشد.
_ _ _ من تمامی فکر هایم را کردیم مادر جان میخواهم در دانشگاه که با زحمت خودم کامیاب شدیم درس بخوانم میخواهم مستقل شوم و هیچ کس به اندازه خود شما من را درک کرده نمیتواند.
_ _ _ درست است انقدر که میخواهی من حرف میزنم و قانع میکنم همه گی را.
با خوشحالی در آغوش گرفتم شان گفتند: بس بس کم چاپلوسی کن.
چهره خود را قهر کرده گفتم: مادر متأسف استم بر تان واقعاً که.
_ _ _ هههههه مزاح کردم دختر من بیا در آغوشم.
بعد اینکه مادرم از اتاق خارج شد زود با مهسا تماس گرفتم در اولین بوق اوکی کرد با خوشحالی گفتم: مهسااااا مادرم قبول کرد!
_ _ _ وای چی میگی خاله سعادت که قبول کرده پس یعنی همه گی قبول کردند.
_ _ _ بلی دگه ههههه!
_ _ _ پس لباس های مان را جمع کنیم چون فقط سه روز وقت داریم.
_ _ _ هاا دگه تو شروع به جمع کردن کن
ولی نبینم هر چی که در سر راهت آمد را بگیری اتاق تو خو لباس و دگه و دگه پر است.
_ _ _ههههههه خدا نزنیت کلثوم من کجا لباس دارم انقدر که تو میگی.
_ _ _ اقدر خو بیزو نداری از او کرده بیشتر است خا خیر هله دگه وقتم را نگیر
_ _ _ وای خیلی خوب شیشک خانم برو خداحافظ بعداً میبینیم!
راستی از لمر خبر داری او در کدام رشته کامیاب شده؟
_ _ _ نمیدانم خبر اش را نگرفتیم خوب شد گفتی حالا برایش زنگ میزنم!
_ _ _ درست است بعداً احوال بده برایم.
_ _ _ درست است فضول خانم.
_ _ _خودت فضول وقت خوش.
_ _ _ الله حافظ.
میخواستم به لمر زنگ بزنم که زنگ خودش آمد زود دکمه سبز را فشار دادم با این آوازش فکر نکنم تا چند ماه دگه گوش هایم درست کار کند
گفتم: چرا انقدر چیغ میزنی کر ام کردی گوش هایم از دست رفت.
خندیده گفت: وای کلثوم ببخشید ولی واقعاً خیلی خوشحال هستم خیل خیلی
گفتم: چرا چی شده الله در خوشحالیت برکت بیندازد.
_ _ _ وای نپرس قبول شدم!
_ _ _ اوو بیشک در کدام رشته من هم میخواستم زنگ بزنم بپرسم که زنگ خودت آمد!
_ _ _ در همان رشته که دوست داشتم کامیاب شوم!
خب پس خوب شد که من پیش دستی کردم هههه
_ _ _ ها تو خو همیشه همینطور پیش پزک بودی هههههه!
خا خیر بگذریم حالا این را آدم واری بگو در کدام رشته کامیاب شدی؟
_ _ _ خیلی خوب در رشته اداره و تجارت.
با هیجان گفتم: چی میگی تو هم پس مبارک مان باشد.
_ _ _ نکند تو هم ...
ادامه دارد...
❤16👍2🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
نرفتم که در زیر زنخ شما قرار بنشینم بعد اش تنها هم نیستم مهسا هم است همراهم لطفاً مادر جان یک کاری کنید تا ديگران هم قبول کنند لطفاً! این رشته دلخواهم است من اگر این رشته را نخوانم پس هیچ رشته دیگری را هم خواندنی نیستم. در ضمن ما خو اونجا هم شرکت داریم پس…
امشب وقت تر به نشر رسید 🤍
حمایت فراموش تان نشود
❤10🥰1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
نرفتم که در زیر زنخ شما قرار بنشینم بعد اش تنها هم نیستم مهسا هم است همراهم لطفاً مادر جان یک کاری کنید تا ديگران هم قبول کنند لطفاً! این رشته دلخواهم است من اگر این رشته را نخوانم پس هیچ رشته دیگری را هم خواندنی نیستم. در ضمن ما خو اونجا هم شرکت داریم پس…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#بیست_و_نهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
_ _ _ بلی من هم در همین رشته کامیاب شدم تنها من نه بلکه مهسا هم.
_ _ _ وای چی میگی پس تبریک باشد از طرف من به مهسا هم تبریکی بده
راستی در کدام دانشگاه کامیاب شدین؟
کمی مکث کرده بعدش گفتم: _ _ _ هر دوی ما در دانشگاه هرات کامیاب شدیم!
با هيجان گفت: وای چی میگی من هم در همان جا کامیاب شده ام پس هر سه ما یکجا هستیم.
_ _ _ ها انشاءالله .
_ _ _ کلثوم چند دقيقه صبر کن مادرم میخواهد همراه ات صحبت کند.
_ _ _ درست است جانم پس از من و خودت الله حافظ.
_ _ _ خداحافظ بعداً ما زیاد صحبت خواهد کردیم.
خندیده گفتم: ها انشاءالله
چند دقیقه با خاله راحیل صحبت کردم تبریکی دادن و گفتند که میخواهند در باره دانشگاه ما با مادرم صحبت کنند من هم گوشی را بردم برای مادرم.
چندین ساعت مکمل صحبت کردند نمیدانم که چی گفتند و چی ماندند!
بعد از اینکه گوشی را قطع کردند مادرم من را صدا زد رفتم پیشش و گفتم: بفرمایید بانوی من؟
_ _ _ بیا کم شیرین زبانی کن
_ _ _ خیلی خوب حالا چرا قهر استین؟
_ _ _ قهر نیستم از این خبر داشتی که او دانشگاه تان لیلیه دارد ولی چندان لیلیه نیست؟
_ _ _ چی ؟
نه نمیدانستم!
_ _ _ _ پس حالا دانستی اونجا برین کجا میباشید؟
_ _ _ آخر تنها خو ما نخواهد باشیم دختران دیگری هم هستند حتماً!
_ _ _ بلی هستند ولی در خانه اقوام شان میباشند .
_ _ _ وای مادر جانم پس چی کار کنیم؟
اصلاً شما دل تان نیست که من بروم درست میگم؟
حالا هم بهانه پشت بهانه.
_ _ _نه جان مادر چرا من نخواهم؟
من میخواهم که شما خود تان خود را برسانید به یکجایی از خاطر همین....
_ _ _ از خاطر همین چی؟
مادر نکنید بگویید ادامه حرف تان را لطفاً.
_ _ _ از خاطر همین با راحیل صحبت میکردم لمر هم قبول شده در یک دانشگاه هستین.
_ _ _هممم گفت برم خب بعد اش چی شد؟
_ _ _ تصمیم گرفتیم که اونجا یک خانه برای تان کرایه کنیم تا هم دل ما جمع باشد هم از کاکایت شان و هم از راحیل.
دگه اینکه لالایت هم قبول کرد او هم با شما میآید.
_ _ _ _ وای چی میگین واقعاً؟
_ _ _ _ بلی پس چی؟
من که انقدر زحمات دخترم را نادیده نمیگیرم و هیچ شان نمیکنم.
_ _ _ الهی هزار بار شکر که هستين مادر جانم
فدای تان بانوی من.
_ _ _ الله نکند دختر قندم.
در آغوش گرفته و یک دل سیر بوسیدم اش.
****
_ _ _ کلثوم همه چیز ات آماده است؟
_ _ _هااا مادر جان آماده آماده هستم.
_ _ _ پس بیا که به پرواز تان کم مانده.
_ _ _ اینه آمدم.
یک دل سیر خانه مان را نگاه کردم، خانه که همه خاطرات ام از کودکی تا حال در آن وجود دارد!
چمدان ام را گرفته رفتم به سمت پایین همه گی بخاطر خداحافظی منتظرم هستند
با تک تک خواهر ها و برادر هایم خدا حافظی کردم
آخرین شخص با مادرم خداحافظی کردم که متأسفانه گریه ام هم برامد ولی دیری نگذشت که مریم و عایشه و سحر ریشخندی،خنده و مزاح را شروع کردند.
مریم گفت: خوبش خوبش ویدئو ها و عکس ها بگیری مقصد!
عایشه گفت: در رخصتی هایت که بخیر میآمدی سوغاتی یادت نرود.
خنده کرده گفتم: به چشم خواسته های همه تان به جا میشود دل تان کوه واری جمع باشد.
سوار موتر شده حرکت کردیم
بعد از مدتی در میدان هوایی وارد شدیم اونجا مهسا با لمر هم هستند رفتم سمت شان احوال پرسی کردیم.
لمر: با شما کی میایه؟
گفتم: با من بادیگارد ام است الحمدلله لالا حارث است با من
حسنا خندیده گفت: ههههه تو پسر کاکای من را بادیگارد جور کردی مگر خبر نشود.
همینطور خنده و مزاح داشتیم تا اینکه وقت پرواز رسید
ولی فقط من با خود لالا حارث را آورده ام
مهسا هم که میگفت لالا حارث مثل برادرم است و از لمر هم متأسفانه برادر هایش اینجا نبودند.
البته شکر که سحر و لالا حارث قبول کردند بیایند وگرنه من خودم بدون محرم پایم را بیرون نمیگذاشتم.
سوار هواپیما شدیم و حرکت به سمت هرات باستان.
_ _ _ کلثوم برخیز که رسیدیم تو در همین جا هم پس نمانی از خواب!
_ _ _ آه چقدر غر زدین دیوانه ام کردین اینه بیدار استم وی.
_ _ _ خوب است که بیداری هله زود بلند شو که رسیدیم دلت است به زور پایین مان کنند از هواپیما هه؟
_ _ _ نه مگر میشه تاجر های آینده کشور را با زور پایین کنند از هواپيما
_ _ _ برخیز کم گپ بزن
_ _ _ خا اینه خیستم ای بابا.
از هواپیما پایین شدیم در راه این دخترا کشتن خود را عکس و ویدئو گرفته رفتیم به سمت آپارتمان که کرایه کردن برای مان
لالا حارث رفت خوب چک کرد همه چیز خانه را همه چیزش جور بود شکر، واقعاً خانه خیلی قشنگی است فقط به کمی جمع کاری ضرورت دارد دگه خوب است خودش همه چیز دارد از مبل مان شروع تا میز و دگه چیز ها.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#بیست_و_نهم
ناشر: #دوشیزه_سادات
_ _ _ بلی من هم در همین رشته کامیاب شدم تنها من نه بلکه مهسا هم.
_ _ _ وای چی میگی پس تبریک باشد از طرف من به مهسا هم تبریکی بده
راستی در کدام دانشگاه کامیاب شدین؟
کمی مکث کرده بعدش گفتم: _ _ _ هر دوی ما در دانشگاه هرات کامیاب شدیم!
با هيجان گفت: وای چی میگی من هم در همان جا کامیاب شده ام پس هر سه ما یکجا هستیم.
_ _ _ ها انشاءالله .
_ _ _ کلثوم چند دقيقه صبر کن مادرم میخواهد همراه ات صحبت کند.
_ _ _ درست است جانم پس از من و خودت الله حافظ.
_ _ _ خداحافظ بعداً ما زیاد صحبت خواهد کردیم.
خندیده گفتم: ها انشاءالله
چند دقیقه با خاله راحیل صحبت کردم تبریکی دادن و گفتند که میخواهند در باره دانشگاه ما با مادرم صحبت کنند من هم گوشی را بردم برای مادرم.
چندین ساعت مکمل صحبت کردند نمیدانم که چی گفتند و چی ماندند!
بعد از اینکه گوشی را قطع کردند مادرم من را صدا زد رفتم پیشش و گفتم: بفرمایید بانوی من؟
_ _ _ بیا کم شیرین زبانی کن
_ _ _ خیلی خوب حالا چرا قهر استین؟
_ _ _ قهر نیستم از این خبر داشتی که او دانشگاه تان لیلیه دارد ولی چندان لیلیه نیست؟
_ _ _ چی ؟
نه نمیدانستم!
_ _ _ _ پس حالا دانستی اونجا برین کجا میباشید؟
_ _ _ آخر تنها خو ما نخواهد باشیم دختران دیگری هم هستند حتماً!
_ _ _ بلی هستند ولی در خانه اقوام شان میباشند .
_ _ _ وای مادر جانم پس چی کار کنیم؟
اصلاً شما دل تان نیست که من بروم درست میگم؟
حالا هم بهانه پشت بهانه.
_ _ _نه جان مادر چرا من نخواهم؟
من میخواهم که شما خود تان خود را برسانید به یکجایی از خاطر همین....
_ _ _ از خاطر همین چی؟
مادر نکنید بگویید ادامه حرف تان را لطفاً.
_ _ _ از خاطر همین با راحیل صحبت میکردم لمر هم قبول شده در یک دانشگاه هستین.
_ _ _هممم گفت برم خب بعد اش چی شد؟
_ _ _ تصمیم گرفتیم که اونجا یک خانه برای تان کرایه کنیم تا هم دل ما جمع باشد هم از کاکایت شان و هم از راحیل.
دگه اینکه لالایت هم قبول کرد او هم با شما میآید.
_ _ _ _ وای چی میگین واقعاً؟
_ _ _ _ بلی پس چی؟
من که انقدر زحمات دخترم را نادیده نمیگیرم و هیچ شان نمیکنم.
_ _ _ الهی هزار بار شکر که هستين مادر جانم
فدای تان بانوی من.
_ _ _ الله نکند دختر قندم.
در آغوش گرفته و یک دل سیر بوسیدم اش.
****
_ _ _ کلثوم همه چیز ات آماده است؟
_ _ _هااا مادر جان آماده آماده هستم.
_ _ _ پس بیا که به پرواز تان کم مانده.
_ _ _ اینه آمدم.
یک دل سیر خانه مان را نگاه کردم، خانه که همه خاطرات ام از کودکی تا حال در آن وجود دارد!
چمدان ام را گرفته رفتم به سمت پایین همه گی بخاطر خداحافظی منتظرم هستند
با تک تک خواهر ها و برادر هایم خدا حافظی کردم
آخرین شخص با مادرم خداحافظی کردم که متأسفانه گریه ام هم برامد ولی دیری نگذشت که مریم و عایشه و سحر ریشخندی،خنده و مزاح را شروع کردند.
مریم گفت: خوبش خوبش ویدئو ها و عکس ها بگیری مقصد!
عایشه گفت: در رخصتی هایت که بخیر میآمدی سوغاتی یادت نرود.
خنده کرده گفتم: به چشم خواسته های همه تان به جا میشود دل تان کوه واری جمع باشد.
سوار موتر شده حرکت کردیم
بعد از مدتی در میدان هوایی وارد شدیم اونجا مهسا با لمر هم هستند رفتم سمت شان احوال پرسی کردیم.
لمر: با شما کی میایه؟
گفتم: با من بادیگارد ام است الحمدلله لالا حارث است با من
حسنا خندیده گفت: ههههه تو پسر کاکای من را بادیگارد جور کردی مگر خبر نشود.
همینطور خنده و مزاح داشتیم تا اینکه وقت پرواز رسید
ولی فقط من با خود لالا حارث را آورده ام
مهسا هم که میگفت لالا حارث مثل برادرم است و از لمر هم متأسفانه برادر هایش اینجا نبودند.
البته شکر که سحر و لالا حارث قبول کردند بیایند وگرنه من خودم بدون محرم پایم را بیرون نمیگذاشتم.
سوار هواپیما شدیم و حرکت به سمت هرات باستان.
_ _ _ کلثوم برخیز که رسیدیم تو در همین جا هم پس نمانی از خواب!
_ _ _ آه چقدر غر زدین دیوانه ام کردین اینه بیدار استم وی.
_ _ _ خوب است که بیداری هله زود بلند شو که رسیدیم دلت است به زور پایین مان کنند از هواپیما هه؟
_ _ _ نه مگر میشه تاجر های آینده کشور را با زور پایین کنند از هواپيما
_ _ _ برخیز کم گپ بزن
_ _ _ خا اینه خیستم ای بابا.
از هواپیما پایین شدیم در راه این دخترا کشتن خود را عکس و ویدئو گرفته رفتیم به سمت آپارتمان که کرایه کردن برای مان
لالا حارث رفت خوب چک کرد همه چیز خانه را همه چیزش جور بود شکر، واقعاً خانه خیلی قشنگی است فقط به کمی جمع کاری ضرورت دارد دگه خوب است خودش همه چیز دارد از مبل مان شروع تا میز و دگه چیز ها.
❤8👍1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
نرفتم که در زیر زنخ شما قرار بنشینم بعد اش تنها هم نیستم مهسا هم است همراهم لطفاً مادر جان یک کاری کنید تا ديگران هم قبول کنند لطفاً! این رشته دلخواهم است من اگر این رشته را نخوانم پس هیچ رشته دیگری را هم خواندنی نیستم. در ضمن ما خو اونجا هم شرکت داریم پس…
همه گی ما خسته بودیم هر کس در یک گوشه خود را انداخته.
سحر گفت: آپارتمان بالایی شما ما هستیم چیزی کار داشتین باز بالا بیایید.
گفتم به چشم ینگه جانم دل تان جم باشد.
گفت: بیزو تا وقتی که تو استی دلم جم است.
همه کار را خودت بلد استی شکر!
مهسا و لمر گله کنان گفتند: وای ما هم هستیم از کلثوم کمی نداریم.
آپارتمان از آواز خنده های ما پر شد
لالا حارث هم قبل اینکه برود صدایم کرد رفتم پیشش گفت: خانه همه چیزش جور است فقط به کمی جمع کاری نیاز دارد
دگه اینکه غذا چی میخواهيد قبل رفتن بیارم برای تان بعداً باز خرید کردن بروید.
_ _ _ درست است، ولا غذا نمیدانم خوب همان پیتزا با چکن وینگز بگیرید دگه
_ _ _ خیلی خوب پس بیدار باشی زنگ میزنم بیا بگیر.
_ _ _ درست است، راستی در مورد موتر مادرم گفته بود برای تان؟
_ _ _ هاا گفته بود،
یک موتر برایت اینجا خریده ام تا راحت رفت و آمد کنید راستی تو خو ليسانس ات را گرفته بودی مگر نه؟
_ _ _ هممم گرفته ام.
_ _ _ پس درست است.
_ _ _ برو داخل، وقتی که رسیدم برایت زنگ میزنم دروازه را محکم ببند برای بیگانه هم باز نکنید درب را!
_ _ _ وای!
خیلی خوب، میدانم، درست است.
همینطور میکنم حالا بروید من متوجه هستم خود شما میدانی دیگر لازم به گفتن من نیست.
_ _ _ بلی بلی خانم، پهلوان کی استی دگه.
_ _ _ ههههه از هر کی استم ولی اين را میدانم که از شما نیستم هههههه!
فهمیدم که رگ غیرت شان بیدار شد زود گپ خود را پس گرفتم!
_ _ _ کم خنده کن نترکی برو دگه من هم رفتم.
بخاطر اینکه گپ را تیر کرده باشم گفتم:
_ _ _ درست است.
ولی قبل رفتن تان موتر را نشانم بدهید.
_ _ _ بپوش حجاب و چادرت را بیا که نشان بدهم بی غم شوی ورنه شب خوابت نمیبره.
_ _ _ ههه درست است میایم.
رفتم زود حجاب و چادرم را گرفتم ولی نقاب نزدم چون هوا تاریک شده،
با لالا حارث رفتیم به سمت پارکینگ بلاک، موتر را که نشانم داد از خوشحالی زياد کم ماند که پرواز کنم
لالا حارث را در آغوش گرفته گفتم یعنی بعد از این، این موتر از من است؟
ادامه دارد...
سحر گفت: آپارتمان بالایی شما ما هستیم چیزی کار داشتین باز بالا بیایید.
گفتم به چشم ینگه جانم دل تان جم باشد.
گفت: بیزو تا وقتی که تو استی دلم جم است.
همه کار را خودت بلد استی شکر!
مهسا و لمر گله کنان گفتند: وای ما هم هستیم از کلثوم کمی نداریم.
آپارتمان از آواز خنده های ما پر شد
لالا حارث هم قبل اینکه برود صدایم کرد رفتم پیشش گفت: خانه همه چیزش جور است فقط به کمی جمع کاری نیاز دارد
دگه اینکه غذا چی میخواهيد قبل رفتن بیارم برای تان بعداً باز خرید کردن بروید.
_ _ _ درست است، ولا غذا نمیدانم خوب همان پیتزا با چکن وینگز بگیرید دگه
_ _ _ خیلی خوب پس بیدار باشی زنگ میزنم بیا بگیر.
_ _ _ درست است، راستی در مورد موتر مادرم گفته بود برای تان؟
_ _ _ هاا گفته بود،
یک موتر برایت اینجا خریده ام تا راحت رفت و آمد کنید راستی تو خو ليسانس ات را گرفته بودی مگر نه؟
_ _ _ هممم گرفته ام.
_ _ _ پس درست است.
_ _ _ برو داخل، وقتی که رسیدم برایت زنگ میزنم دروازه را محکم ببند برای بیگانه هم باز نکنید درب را!
_ _ _ وای!
خیلی خوب، میدانم، درست است.
همینطور میکنم حالا بروید من متوجه هستم خود شما میدانی دیگر لازم به گفتن من نیست.
_ _ _ بلی بلی خانم، پهلوان کی استی دگه.
_ _ _ ههههه از هر کی استم ولی اين را میدانم که از شما نیستم هههههه!
فهمیدم که رگ غیرت شان بیدار شد زود گپ خود را پس گرفتم!
_ _ _ کم خنده کن نترکی برو دگه من هم رفتم.
بخاطر اینکه گپ را تیر کرده باشم گفتم:
_ _ _ درست است.
ولی قبل رفتن تان موتر را نشانم بدهید.
_ _ _ بپوش حجاب و چادرت را بیا که نشان بدهم بی غم شوی ورنه شب خوابت نمیبره.
_ _ _ ههه درست است میایم.
رفتم زود حجاب و چادرم را گرفتم ولی نقاب نزدم چون هوا تاریک شده،
با لالا حارث رفتیم به سمت پارکینگ بلاک، موتر را که نشانم داد از خوشحالی زياد کم ماند که پرواز کنم
لالا حارث را در آغوش گرفته گفتم یعنی بعد از این، این موتر از من است؟
ادامه دارد...
❤14