چـکـامـهـ زار 🌘📜
458 subscribers
540 photos
76 videos
10 files
367 links
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛
پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند
سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
2024/12/2
Download Telegram
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را…
2❤‍🔥2
زنان اندلس نوزادان خود را با زمزمهٔ کلمهٔ توحید آرام می‌کردند تا این حقیقت بزرگ از همان گهواره در گوش جان فرزندانشان نقش بندد اما امروز جز اندکی از مادران که مشمول رحمت الهی‌اند، بسیاری فرزندان خود را با نغمه‌های موسیقی غربی می‌خوابانند.
زنان اندلس با چنین تربیتی پایه‌های تمدنی درخشان و اسلامی را پایه ریزی کردند که تا امروز زبان‌زد جهانیان است. در حالی‌ که در روزگار ما کوتاهی در تربیت سبب شده است که بسیاری از کودکان از سنین پایین با مشکلات روانی دست‌ و پنجه نرم کنند.

دکتر لیلی حمدان
2🕊2💯1
قریه
آواز جیرجیرک ها
سرسبزی
خانه های گِلی...
🔥3🥰1🕊1
این پیام رو فور کن کانالت تویی که مینویسی و
میخوای نوشته هات دیده بشن، از قلم نویسنده‌‌ها
اندکی لذت ببریم و دیده بشیم باهم 🤩🤩
خواستی پیشِ منم بیا یه چایی مهمونت کنم 🤩
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
وقتی مادر هست، همه چیز به گونه ای دیگر زیباست!
خانه پر از نور و دلخوشی
سفره رنگین از مهر، غذاها طعمِ دیگر دارد، 
لبخند ها و قصه ها دوست داشتنی تر

اما بی او، 
دیوارها بی رنگ،خانه بی صدا و خاموش
و دلتنگی بیشتر از هر زمانی دیگر
❤️‍🩹
1🔥1😐1💊1
Forwarded from وَصْفْ
وقتی صبح را با عبادت، ذکر و یاد خداوند شروع کنی، این حس تو را از زمین سخت و سنگی جدا می‌کند. انگار در دنیایی قدم می‌زنی که دیگران تنها دیوارهایش را می‌بینند و تو، پنجره‌هایش را. پنجره‌هایی که رو به باغ‌های بهشت باز می‌شوند.
دیدار خالق با کلام خالق میسر است، پرواز روح است. پروازی که بال‌هایش آیه‌های قرآن‌اند و مقصدش دیدار معبود. این پرواز، آغاز یک زندگی ابدی است. به این فکر کن.
🕊31
هرگز اندوه کوچکی را نیز به قلب کسی وارد نکن. شاید به اندازه‌ی همان غم، با فرو ریختن فاصله داشته باشد ...

#_کپی
💔51🔥1
و برایم گفت ؛
چشمهایت عمق فاجعه است !
3❤‍🔥1
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میگنم افشردن جان است
#_هوشنگ‌ابتهاج
🔥51
سوگ یک شاعر بی وزن قافیه !
کتابچه خزعبلات من ….
4🕊1
Forwarded from عالم افکارم 🎀
جانا زین بیشتر چه گویم
که تو جانان مایی...

#عالم_افکارم...
#دوشیزه_سادات
🥰41❤‍🔥1
و نامه…💌📜
3🔥1
گل ها هم پژمرده شده 🙁
🔥31
Forwarded from حُزنْ نٰامَه🔥💌 (صهراوے🗝📜)
حال او که حزین باشد حال من هم بدتر حزین است
💔41
چـکـامـهـ زار 🌘📜 pinned «برات چنل های آوردم که انگار از دل پینتریست بیرون شدن یه حسی قشنگی داره که نگم💗 اد بزن وببین که چی قشنگن🖇️🥹. لیست قشنگ‌مون🧸»
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي

#نویسنده: بانو_بی‌نشان🌑🕯️

قسمت ؛ ششم
+ هه هه، چرا؟ کی گفته؟
ـ هیچ، بگذریم... حالا بگو.
ـ از لالایم اجازه بگیر که فردا بریم بیرون.
+ مه اجازه بگیرم؟... اممم، باشه، اما به یک شرط.
ـ چی؟!
+ همه چیزایی که می‌فهمی را بگو...
این‌که چرا من را به زور به نکاح برادرت درآوردن؟
این‌که چرا نمی‌گذارن خانواده‌ام را ببینم؟
ببین، سه سال گذشت... گفتنش آسان است، اما برای من مثل صد سال گذشته.
هر چی می‌دانی را بگو!
...
سکوت...
سکوت...
دستش را با ملایمت گرفتم...
+ بیبین خوشی، چی می‌شه؟ بگو... تو دیگه بیشتر از این ویرانم نکو.
آرام دستش را از میان دست‌هایم کشید...
ـ نمی‌دانم... فقط بیادرم به ما گفت که تو را در راه مکتب دیده و خوشش آمده، آورده‌ات... همین‌قدر می‌دانم.
+ تو هم باور کردی؟ هه، نگو که باور کردی...
ـ مگم، بجز باور کردن، کاری از دستم برمی‌آمد؟
این را گفت و رفت...
…….«شب»
-ـ دخترم فضه؟
ـ +بله، خاله‌جان؟
_ـ چیزی شده؟
+ـ نخیر، چرا؟
ـ پس با غذایت بازی نکن، بخور جانم.
با گفتن "چشم"، شروع کردم به غذا خوردن.
اگر از قبیله‌ی حدیر بگویم، ماشاءالله، حساب ندارد.
سه خواهر دارد و دو برادر، خودش هم بزرگ خانواده است.
هردو برادرش عروسی کرده‌اند:
برادر اولش، عرب نام دارد؛ صاحب یک پسر با موی چنگ‌چنگی به نام افشین با چشمان ماشی‌رنگ.
و دو دختر دارد: یکی با موی برنزی و چشم سبز، به نام عطیه و مهیا
برادر دومش، خالد نام دارد؛ صاحب یک دختر و یک پسر.
دخترش ام‌البنین نام دارد، و پسرش علی زهیر
از خواهرهای حدیر بگویم؛ یکی‌شان تازه نامزاد شده و دوتای دیگر هنوز مجرد هستند.
به نظر خودشان فامیل‌شان کم است،
اما به نظر من؟ لشکریان مصر هستند!

ساعت حدود شش شام بود که با صدای لاستیک‌های موتر فهمیدم حدیر از سر کار برگشته.
امشب باید بفهمم، پشت این همه پنهان‌کاری چه رازی خوابیده.
ده دقیقه گذشت تا درب اتاق باز شد و حدیر داخل آمد.
سلامی داد، رفت از الماری لباس راحتی‌اش را گرفت و مستقیم به حمام رفت.
چند دقیقه‌ای گذشت و هنوز بیرون نیامده بود.
من هم رفتم پایین...

همه دور هم جمع شده بودند، گرم قصه بودند.
از شام خبری نبود.

روی یکی از دوشک‌ها نشستم.
یاس، خانم لالاعرب، متوجه شد، آمد کنارم نشست.

_ـ چطوری زن اورِ جان؟
+ـ هه هه، خوب استم، خودت چطور؟ مادر جان خوب بودن؟
ـ شکر، سلام رساندن. ـ راستی، خودت رفتی خانه مادر جان؟ طفلا را هم بُردی؟ خانه خیلی خالی معلوم می‌شد.
-ـ خیر دیگه، هر وقت رفتم، هر سه‌شان را پیش تو می‌مانم، به مه خو مغز نمانده.
+ـ بادل جان، پذیرا هستم.

که ناگهان صدای لالا عرب از آن‌طرف آمد:

_ـ اوه اوه، شما زن اور، یگدیگر را نو گرفته‌این که این‌جه ما هم هستم!

ـ+ هه هه، ببخشین لالاعرب، چطور استی؟ خانه خشو جانت خوش گذشت؟

+ـ خیر گپی نیست، مزاق کردم جانِ لالا... شکر، خوب هستم.
وله، چی دروغ بگویم؟ هیچ خانه، خانه‌ی آدم نمی‌شه... ظلم بود سرم اون‌جه.

با حرف آخرش، یاس چنان سرخ شد که رنگ از صورتش پرید...
_ـ ها ها، فضه‌جان، راست می‌گه...
بعد هم با چشماش برای عرب خط و نشان کشید که یعنی "مه کدت می‌فهمم!"
+ـ هه هه هه، یاس! خوشی و هوسی افسانه، زهره کجاست؟
-ـ آشپزخانه‌ست، زهره هم در اتاقش است، طفلا را حمام می‌کنه.
خُب، چیزی نگفتم و ساکت ماندم...
که یک‌باره دیدم عطیه دوان‌دوان از بالا می‌آید.
+ـ آهسته عطیه‌جان، خدا ناخواسته افگار می‌شی!
_ـ زنکاکا، جانِ کاکا حدیر گفت یک‌بار بالا بیاین، کارت دارم.
با گفتن «با اجازه»، رفتم بالا.
درِ اتاق را باز کردم، داخل شدم، ولی کسی نبود.
صدای شرشر آب از حمام می‌آمد.
نزدیک درِ حمام شدم...
ـ +حدیر... حدیر؟
_ـ بله، خاتونِ حیله‌گر!
ـ +کارم داشتی؟
_ـ نه.
+ـ پس عطیه دروغ می‌گه؟
_ـ چشم‌سفیدم، در حمام استم، می‌گی دروازه را باز کنم، همین‌جا قصه کنیم؟

توبه کدم یارب... اوفف...
رفتم و گوشه‌ی تخت نشستم، تا خان بیاد.
چندی نگذشت که با لباس راحتی و حوله‌ای به گردن، از حمام بیرون آمد.

+ـ خوب، کارت را بگو.
_ـ عجله چرا، خاتونِ حیله‌گر؟
+ـ اول بگو ببینم، کجا حیله‌گری کردم؟ دیگه نگی این کلمه‌هارا!
_ـ اولاً که کردی، دوم اینکه دلم زنم... هرچی گفتم.
و ها، کارت نداشتم. فقط خواستم بیای، با هم پایین برویم.

بعد رفت طرف الماری، نمی‌دانم دنبال چی بود.
چادری به رنگ کرمی برداشت و آمد سمتم... نزدیک، نزدیک‌تر.

+ـ هوی، خیرت است؟
_ـ سلامتی. یک کمی پیش بیا.
+ـ او وقت نه که با چادر قصد کشت!
حرفم تمام نشده بود که با دستش محکم دهنم را گرفت:
ـ گفته بودم، حرف از مرگ و کشتن ندارم، خاتونِ چشم‌سفیدم! -
حالا مثل اولاد آدم ایستاد باش، و اعصاب شوهر عزیزت را از این بیشتر خراب نکن!

بعد، دستش را از دهنم دور کرد.
دستش رفت طرف چادرم.
3😍1