منِ عزیز
این را بدان که در این دنیا نباید به هیچ کس اعتماد کرد!
تو در این دنیا فقط خودت را داری
فقط و فقط خودت!
هیچ گاه منتظر شخصی نباش تا بیاید و ترا نجات دهد.
هیچ شهزاده سوار بر اسپِ سفیدی وجود ندارد تا آمده و ترا نجات دهد.
تو فقط خودت را داری پس با خودت مهربان باش!
#دوشیزه_سادات
❤4
❤2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتم: چیزی نیست مام جانم خوب استم فقط سرم درد میکند. مادرم گفت:_ بچیم پس برو خواب شو خیر است به غذای شب بعداً بیدارت میکنم. _ _ _ درست است میروم خواب شوم ولی غذا دلم نمیشود کاملاً سیر سیر استم. قبل از اینکه سرم از شدت درد منفجر شود رفتم تا کمی بخوابم.…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیست_و_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
هلال: بس بس من غلط کردم با این گپم با این صدای توپ چاشت مانند تان ناشنوا کردین ام.
همینطوری خنده و مزاح کرده به آرایشگاه رسیدیم هلال دوباره با مضریت گفت: باشید که چهره های اصلی تان را دقیق بیبینم کمی.
بیزو وقتی آنجا برین با یک چهره دیگر بیرون میشوین هههه!
فلوران: هههه بسیار خنده دار بود.
لَبوو جان برو دگه وقت ما را نگیر .
هلال به چشمی گفت و رفت ما هم وقتی داخل سالن آرايشگاه شدیم اولین نفر فلوران رفت زود نشست و رو به آرايشگر کرده گفت کمی زود خواهشاً دست به کار شوید وقت کم داریم.
آرایشگر هم بسیار با مهربانی گفت درست است حتماً و بر ما هم گفت که در اون چوکی ها بنشينيد همکارانم شما را آماده میسازند و اگر کدام کتلاک چیزی دارید همین حالا بتین.
فلوران گفت: هاا اینعکس را یکبار بیبینین می خواهم اینطور فیشن کنید و مو هایم را هم اینطوری.
_ _ _ درست است راستی شما عروس آقا عمر هستين درست؟
_ بلی
_ _ _ خاا بسیار خوب چقدر خوشبخت هستی که این رقم شوهر نصیب ات میشه
_ _ _ خب دگه او هم خوشبخت است که مره واری خانم نصیب اش میشه.
همگی ما را از این اعتماد به نفس فلوران خنده گرفته بود.
آرایشگر دوباره گفت: خب محفل تان فقط دخترانه است؟
فلوران گفت: بلی فقط زن ها و دختران هستند همینطور یک شب حنای خودمانی است.
_ _ _خاا پس اصل در هوتل است؟
_ _ _ بلی با عروسی یکجا است.
_ _ _ خاا بسیار خوب.
بعد از چندین ساعت جان کنی بلاخره همه ما آماده شدیم وقتی به طرف فلوران و عایشه و سحر نگاه کردیم اصلاً شناخته نمی شدند واقعاً هم زیبا شده بودند و هم کاملاً تغییر کرده کرده بودند.
فیشن من و مریم هم خیلی ساده و دخترانه است.
به طرف یکی دیگر نگاه کردیم و گفتیم یعنی مقبولی هم از خود حد دارد دگه و خنده.....
گفتم: واقعاً همه تان خیلی زیبا شدین!
به خصوص عروس خانم ما.
عایشه گفت: تو هم ماشاءالله مقبول شدی روپانزل.
_ _ _ هههه تشکر بسیار زیاد ولی حالا خو موهایم هم باز نيست!
عایشه گفت: چرا فقط باید وقتی موهایت باز میباشد روپانزل بگم؟
در هر صورتش خو استی دگه.
گفتم: نه اینکه اگر من چیزی بگم شما قبول میکنید پس بهتر است بگذریم.
سحر: خا نظر نشوید همه تان از فلوران شروع تا فاطمه زیبا شدین حالا هم زود شوید بریم که ناوقت شده چندین بار خشویم زنگ زدن و هلال هم در بیرون منتظر است.
_ _ _ خاا صحیح است بریم حجاب با چادر های خود را پوشیدیم روی خود را با چادر خود پوشانیدیم.
مریم با خنده گفت: چطور همو دختر های قریه واری روی های تان را با چادر پوشاندین ههههه!
گفتم: هاا دگه هیچ کمی هم نداریم از دخترای قریه.
عایشه صدای خود را تغییر داده گفت: وَی شما اگر زود زود نروید ادی جان ما وَی خو در خانه راه نمیده شُما را
از شدت خنده کم مانده بود بترکیم.
فلوران گفت: بس کنین دگه حالی با این کار های تان انقدر زحمات آرایشگر را هیچ میکنین.
هله زود بریم.
همه گی ما به چشمی گفتیم و به طرف موتر حرکت کردیم
سوار موتر شدیم هلال دوباره گفت: خا خا حالا چادر های تان را گوشه کنین که معلوم شود چی جور کردین خود را.
فلوران: به همین ضِد تو خو هیچ گوشه نمیکنیم چادر های خود را بشین تا دلت بکفه.
_ _ _ هههههههه هیچ نکنین فقط که در خانه نمیبینم تان همم.
عایشه: آفرین تو خو هوشیار بچه استی.
با این سخن عایشه هلال کمی خود را مغرور گرفت و شانه های خود را بالا بالا کرد.
****
لباس های گند خود را بر تن
کردم واقعاً خیلی زیبا شده ام
لباسم پیراهن گند افغانی به رنگ لاجوردی و سرخ است
زیور آلات افغانی ام را هم که شامل گلو بند، گوشواره، ماتیکه و انگشتر میشود را هم پوشیدم واقعا بسیار همخوانی دارند با لباس هایم.
پیش خواهران محترمم رفتم وقتی که داخل سالن شدم واقعاً دهنم یک جریب باز ماند یکی شان از دیگر شان کرده مقبول تر شدند ماشاءالله درست داخل اتاق شدم بلند گفتم: ماشاءالله به دختران و عروس بانو سعادت!
جان چی یک شئ بودین و ما خبر نی.
فلوران گفت: نظر ما نکنی
تو خود را یک بار دیدی چی شئ شدی؟
گفتم: چرا مگر چی شده مقبول نشدیم؟
همه شان خنده کردن و گفتند از مقبول هم کرده مقبول تر شدی.
گفتم: الاا تشکر چشمان تان مقبول است.
مادرم با صدای بلند گفت چی شدین دخترا...
وقتی داخل اتاق شدن و همه ما را دیدن اشک در چشمان شان حلقه زد و گفت: نام خدا به دخترانم بروم کمی اسپند دود کنم نظر نشوین یک بار.
اسپند را آوردن و دود کردن. من گفتم: خا حالی همین را یک چهار قل را میخواندید تمام .
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیست_و_دوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
هلال: بس بس من غلط کردم با این گپم با این صدای توپ چاشت مانند تان ناشنوا کردین ام.
همینطوری خنده و مزاح کرده به آرایشگاه رسیدیم هلال دوباره با مضریت گفت: باشید که چهره های اصلی تان را دقیق بیبینم کمی.
بیزو وقتی آنجا برین با یک چهره دیگر بیرون میشوین هههه!
فلوران: هههه بسیار خنده دار بود.
لَبوو جان برو دگه وقت ما را نگیر .
هلال به چشمی گفت و رفت ما هم وقتی داخل سالن آرايشگاه شدیم اولین نفر فلوران رفت زود نشست و رو به آرايشگر کرده گفت کمی زود خواهشاً دست به کار شوید وقت کم داریم.
آرایشگر هم بسیار با مهربانی گفت درست است حتماً و بر ما هم گفت که در اون چوکی ها بنشينيد همکارانم شما را آماده میسازند و اگر کدام کتلاک چیزی دارید همین حالا بتین.
فلوران گفت: هاا اینعکس را یکبار بیبینین می خواهم اینطور فیشن کنید و مو هایم را هم اینطوری.
_ _ _ درست است راستی شما عروس آقا عمر هستين درست؟
_ بلی
_ _ _ خاا بسیار خوب چقدر خوشبخت هستی که این رقم شوهر نصیب ات میشه
_ _ _ خب دگه او هم خوشبخت است که مره واری خانم نصیب اش میشه.
همگی ما را از این اعتماد به نفس فلوران خنده گرفته بود.
آرایشگر دوباره گفت: خب محفل تان فقط دخترانه است؟
فلوران گفت: بلی فقط زن ها و دختران هستند همینطور یک شب حنای خودمانی است.
_ _ _خاا پس اصل در هوتل است؟
_ _ _ بلی با عروسی یکجا است.
_ _ _ خاا بسیار خوب.
بعد از چندین ساعت جان کنی بلاخره همه ما آماده شدیم وقتی به طرف فلوران و عایشه و سحر نگاه کردیم اصلاً شناخته نمی شدند واقعاً هم زیبا شده بودند و هم کاملاً تغییر کرده کرده بودند.
فیشن من و مریم هم خیلی ساده و دخترانه است.
به طرف یکی دیگر نگاه کردیم و گفتیم یعنی مقبولی هم از خود حد دارد دگه و خنده.....
گفتم: واقعاً همه تان خیلی زیبا شدین!
به خصوص عروس خانم ما.
عایشه گفت: تو هم ماشاءالله مقبول شدی روپانزل.
_ _ _ هههه تشکر بسیار زیاد ولی حالا خو موهایم هم باز نيست!
عایشه گفت: چرا فقط باید وقتی موهایت باز میباشد روپانزل بگم؟
در هر صورتش خو استی دگه.
گفتم: نه اینکه اگر من چیزی بگم شما قبول میکنید پس بهتر است بگذریم.
سحر: خا نظر نشوید همه تان از فلوران شروع تا فاطمه زیبا شدین حالا هم زود شوید بریم که ناوقت شده چندین بار خشویم زنگ زدن و هلال هم در بیرون منتظر است.
_ _ _ خاا صحیح است بریم حجاب با چادر های خود را پوشیدیم روی خود را با چادر خود پوشانیدیم.
مریم با خنده گفت: چطور همو دختر های قریه واری روی های تان را با چادر پوشاندین ههههه!
گفتم: هاا دگه هیچ کمی هم نداریم از دخترای قریه.
عایشه صدای خود را تغییر داده گفت: وَی شما اگر زود زود نروید ادی جان ما وَی خو در خانه راه نمیده شُما را
از شدت خنده کم مانده بود بترکیم.
فلوران گفت: بس کنین دگه حالی با این کار های تان انقدر زحمات آرایشگر را هیچ میکنین.
هله زود بریم.
همه گی ما به چشمی گفتیم و به طرف موتر حرکت کردیم
سوار موتر شدیم هلال دوباره گفت: خا خا حالا چادر های تان را گوشه کنین که معلوم شود چی جور کردین خود را.
فلوران: به همین ضِد تو خو هیچ گوشه نمیکنیم چادر های خود را بشین تا دلت بکفه.
_ _ _ هههههههه هیچ نکنین فقط که در خانه نمیبینم تان همم.
عایشه: آفرین تو خو هوشیار بچه استی.
با این سخن عایشه هلال کمی خود را مغرور گرفت و شانه های خود را بالا بالا کرد.
****
لباس های گند خود را بر تن
کردم واقعاً خیلی زیبا شده ام
لباسم پیراهن گند افغانی به رنگ لاجوردی و سرخ است
زیور آلات افغانی ام را هم که شامل گلو بند، گوشواره، ماتیکه و انگشتر میشود را هم پوشیدم واقعا بسیار همخوانی دارند با لباس هایم.
پیش خواهران محترمم رفتم وقتی که داخل سالن شدم واقعاً دهنم یک جریب باز ماند یکی شان از دیگر شان کرده مقبول تر شدند ماشاءالله درست داخل اتاق شدم بلند گفتم: ماشاءالله به دختران و عروس بانو سعادت!
جان چی یک شئ بودین و ما خبر نی.
فلوران گفت: نظر ما نکنی
تو خود را یک بار دیدی چی شئ شدی؟
گفتم: چرا مگر چی شده مقبول نشدیم؟
همه شان خنده کردن و گفتند از مقبول هم کرده مقبول تر شدی.
گفتم: الاا تشکر چشمان تان مقبول است.
مادرم با صدای بلند گفت چی شدین دخترا...
وقتی داخل اتاق شدن و همه ما را دیدن اشک در چشمان شان حلقه زد و گفت: نام خدا به دخترانم بروم کمی اسپند دود کنم نظر نشوین یک بار.
اسپند را آوردن و دود کردن. من گفتم: خا حالی همین را یک چهار قل را میخواندید تمام .
❤4👍2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتم: چیزی نیست مام جانم خوب استم فقط سرم درد میکند. مادرم گفت:_ بچیم پس برو خواب شو خیر است به غذای شب بعداً بیدارت میکنم. _ _ _ درست است میروم خواب شوم ولی غذا دلم نمیشود کاملاً سیر سیر استم. قبل از اینکه سرم از شدت درد منفجر شود رفتم تا کمی بخوابم.…
مریم گفت: چپ نمیشینی.
مه هم زنجیر دهنم را بسته کردم.
مادرم: آماده هستین پس شما ها پایین شوید که حالی مهمانا می آیند.
گفتم: عمیم شان آمدن ؟
_ _ _ نه تا هنوز، اونا هم در راه استند.
_ _ _ خیلی خوب.
همه گی ما به منزل پایان رفتیم چون سالن اون جا است.
وقتی رفتیم خانم کاکایم شان آمده بودند. همرایشان احوال پرسی کردیم بعدش پرسیدم: مهسا نیامده خاله جان؟
_ _ _ آمده آمده مهسا نیاید امکان ندارد.
_ _ _ ههههه ها ولا مه هم در همین حیران ماندم پس کجا است؟
بود که از پشت سرم صدایش آمد : عشقم
عشقت اینجا است!
همین که روی خود را برگرداندم آمد و در آغوش گرفت ام! با شوخی گفتم: وای مهسا خفه ام کردی نکو که آرایش هایم را پاک میکنی خواهرم.
دست های خود را از دَور گردنم جدا کرد و خودش هم کمی دور شد صورت خود را اخمی گرفت و گفت: بسیار آرایش هم کردی مگر نه، چهل رقم میکپ زدی؟
گفتم:حالی یک چیز خوبش گفته بودمت.
_ _ _ بشرم دوستت و دختر کاکایت را بعد از چقدر وقت میبینی بعد همینطور رفتار میکنی واقعاً متأسف استم برایت کلثوم.
_ _ _ ههههههه بشین دیوانه خودت می فهمی که ما اجازه او رقم فیشن کردن را نداریم میدانی همین قدر کم هم که فیشن کردیم مادرم میگن که چرا انقدر فیشن تان زیاد است.
دیگر اینکه اولاً خو خودت بشرم دوماً تو خو گل من استی بیا در آغوشم میفهمم که پشتم دق شده بودی هههههه.
_ _ _ اعتماد به سقف ات تو حلقم دختر حاجی ههه
_ _ _ بلا بلا.
_ _ _ خا تو بیا که بریم من و تو زیاد قصه ها داریم راستی شفا باشد بخاطر حادثه ات گر چی در مسج گفته بودم خا خیر حالی از نزدیک دیدم ات.
_ _ _ هاا سلامت باشی.
عایشه که همینطور عجیب مارا تماشا داشت گفت: مهسا جان خیر است که خواهر خوانده ات را دیدی بیا با ما هم احوال پرسی کن کُفر نمیشه.
مهسا گفت: هههه وای نه همین حالا میخواستم بیایم پیش تان خوب استین ماشاءالله چقدر همه تان مقبول شدین.
مریم خود را مغرور گرفته گفت:سلامت باشی ما از وقت مقبول بودیم.
_ _ _ هههه واقعاً این اعتماد به سقف های شما قابل توصیف است.
_ _ _ تشکر تشکر .
خودت هم زیبا شدی با این گند افغانی ات.
مهسا: تشکرر منم از قبل زیبا بودم ههه.
_ _ _ ههههه
مهسا: راستی
کلثوم تا بحال مهمان های تان نیامدن؟
فلور کجاست؟
_ _ _ نه تا بحال خو نیامدن ولی گفتن در راه استن.
فلوران هم در بالا است.
_ _ _ خاا پس بیا یک بار فلور را بیبینیم بعد اش من ترا کار دارم.
با مضریت گفتم:_ الا چی کار داری ؟
_ _ _ هههه خدا نزنیت کلثوم...
در باره مسج های که کرده بودی باز گپ میزنیم.
گفتم:_ هههه خا صحیح است پس تو برو بالا فلور را بیبین من کمی کار دارم اینجا.
_ _ _خا صحیح است.
به طرف سالن یک نگاهی انداختم همه چیز کاملاً آماده بود استیج ی را که زده بودن در سالن زیبایی همه چیز را دو برابر میساخت .
مریم صدایم کرد: کلثوم بیا که مهمان ها آمدن.
_ _ _ درست است آمدم.
_ _ _ هله زود کن بیا این صحنه مبارک را از دست نده ههه!
آمدم دیدم که همه گی در عقب کلکین ایستاده استن و منظره پیش رو را تماشا دارند.
گفتم: منفجر نشوین یک بار از دست اين خنده هایتان کدام صحنه مبارک را میگین؟
مریم با خنده گفت: یک بار پیش رویت را بنگر خواهرم.
وقتی دیدم...
اوپس ماهانا خانم در روی زمین ولو شده بود چون کمی باران باریده بود روی حویلی گِل گِل پُر شده بود
تا که دیدم خنده خود را مهار نتوانستم و شروع به خندیدن کردم.
مریم گفت: حالی تو یک بار منفجر نشوی از دست این خنده هایت هههههه
_ _ _ ههههههه
عایشه گفت: او آرام نمینشینید خنده نکنید که یک روز به سر خودتان میآید.
گفتیم: درست است.
ولی باز هم وقتی او صحنه در یاد ما میآمد از خنده گرده کفک میشدیم.
مریم: خوب دگه خنده هم همین قدر هله پیش شوید به سوی پذیرایی
و دوباره خنده.....
عایشه این بار با جدیت تمام گفت: خاا بس کنید دیگر همین قدر کافی است بد است پیش روی اونا
هله پیش شوین که بریم.
همه گی رفتیم به پذیرایی با تمام شان سلام علیکی کردیم
خاله راحیل رو به همه ما کرده گفت وای که شما ها باز هم محشر کردین دخترای مقبول
همه ما با حیا و شرم تشکری کردیم.
چندین افراد جدید هم بودن که با احوال پرسی فقط یک ساعت دیگر را به صورت مان زُل میزدند مه را خو فقط کمی مانده بود تا با چشمان شان دو دسته قورت بتن نمیدانم فقط من اینطور فکر می کردم یا همینطور بود ولی از حق نگذریم خیلی خانم های شیک و زیبا بودند با دختران شان هم خیلی گرم و صمیمانه احوال پرسی کردیم و با تعریف های زیادی هم روبرو شدیم!
نوبت لمر که رسید گفت: واه واه چقدر زیبا شدین همه تان ماشاءالله !
مه هم زنجیر دهنم را بسته کردم.
مادرم: آماده هستین پس شما ها پایین شوید که حالی مهمانا می آیند.
گفتم: عمیم شان آمدن ؟
_ _ _ نه تا هنوز، اونا هم در راه استند.
_ _ _ خیلی خوب.
همه گی ما به منزل پایان رفتیم چون سالن اون جا است.
وقتی رفتیم خانم کاکایم شان آمده بودند. همرایشان احوال پرسی کردیم بعدش پرسیدم: مهسا نیامده خاله جان؟
_ _ _ آمده آمده مهسا نیاید امکان ندارد.
_ _ _ ههههه ها ولا مه هم در همین حیران ماندم پس کجا است؟
بود که از پشت سرم صدایش آمد : عشقم
عشقت اینجا است!
همین که روی خود را برگرداندم آمد و در آغوش گرفت ام! با شوخی گفتم: وای مهسا خفه ام کردی نکو که آرایش هایم را پاک میکنی خواهرم.
دست های خود را از دَور گردنم جدا کرد و خودش هم کمی دور شد صورت خود را اخمی گرفت و گفت: بسیار آرایش هم کردی مگر نه، چهل رقم میکپ زدی؟
گفتم:حالی یک چیز خوبش گفته بودمت.
_ _ _ بشرم دوستت و دختر کاکایت را بعد از چقدر وقت میبینی بعد همینطور رفتار میکنی واقعاً متأسف استم برایت کلثوم.
_ _ _ ههههههه بشین دیوانه خودت می فهمی که ما اجازه او رقم فیشن کردن را نداریم میدانی همین قدر کم هم که فیشن کردیم مادرم میگن که چرا انقدر فیشن تان زیاد است.
دیگر اینکه اولاً خو خودت بشرم دوماً تو خو گل من استی بیا در آغوشم میفهمم که پشتم دق شده بودی هههههه.
_ _ _ اعتماد به سقف ات تو حلقم دختر حاجی ههه
_ _ _ بلا بلا.
_ _ _ خا تو بیا که بریم من و تو زیاد قصه ها داریم راستی شفا باشد بخاطر حادثه ات گر چی در مسج گفته بودم خا خیر حالی از نزدیک دیدم ات.
_ _ _ هاا سلامت باشی.
عایشه که همینطور عجیب مارا تماشا داشت گفت: مهسا جان خیر است که خواهر خوانده ات را دیدی بیا با ما هم احوال پرسی کن کُفر نمیشه.
مهسا گفت: هههه وای نه همین حالا میخواستم بیایم پیش تان خوب استین ماشاءالله چقدر همه تان مقبول شدین.
مریم خود را مغرور گرفته گفت:سلامت باشی ما از وقت مقبول بودیم.
_ _ _ هههه واقعاً این اعتماد به سقف های شما قابل توصیف است.
_ _ _ تشکر تشکر .
خودت هم زیبا شدی با این گند افغانی ات.
مهسا: تشکرر منم از قبل زیبا بودم ههه.
_ _ _ ههههه
مهسا: راستی
کلثوم تا بحال مهمان های تان نیامدن؟
فلور کجاست؟
_ _ _ نه تا بحال خو نیامدن ولی گفتن در راه استن.
فلوران هم در بالا است.
_ _ _ خاا پس بیا یک بار فلور را بیبینیم بعد اش من ترا کار دارم.
با مضریت گفتم:_ الا چی کار داری ؟
_ _ _ هههه خدا نزنیت کلثوم...
در باره مسج های که کرده بودی باز گپ میزنیم.
گفتم:_ هههه خا صحیح است پس تو برو بالا فلور را بیبین من کمی کار دارم اینجا.
_ _ _خا صحیح است.
به طرف سالن یک نگاهی انداختم همه چیز کاملاً آماده بود استیج ی را که زده بودن در سالن زیبایی همه چیز را دو برابر میساخت .
مریم صدایم کرد: کلثوم بیا که مهمان ها آمدن.
_ _ _ درست است آمدم.
_ _ _ هله زود کن بیا این صحنه مبارک را از دست نده ههه!
آمدم دیدم که همه گی در عقب کلکین ایستاده استن و منظره پیش رو را تماشا دارند.
گفتم: منفجر نشوین یک بار از دست اين خنده هایتان کدام صحنه مبارک را میگین؟
مریم با خنده گفت: یک بار پیش رویت را بنگر خواهرم.
وقتی دیدم...
اوپس ماهانا خانم در روی زمین ولو شده بود چون کمی باران باریده بود روی حویلی گِل گِل پُر شده بود
تا که دیدم خنده خود را مهار نتوانستم و شروع به خندیدن کردم.
مریم گفت: حالی تو یک بار منفجر نشوی از دست این خنده هایت هههههه
_ _ _ ههههههه
عایشه گفت: او آرام نمینشینید خنده نکنید که یک روز به سر خودتان میآید.
گفتیم: درست است.
ولی باز هم وقتی او صحنه در یاد ما میآمد از خنده گرده کفک میشدیم.
مریم: خوب دگه خنده هم همین قدر هله پیش شوید به سوی پذیرایی
و دوباره خنده.....
عایشه این بار با جدیت تمام گفت: خاا بس کنید دیگر همین قدر کافی است بد است پیش روی اونا
هله پیش شوین که بریم.
همه گی رفتیم به پذیرایی با تمام شان سلام علیکی کردیم
خاله راحیل رو به همه ما کرده گفت وای که شما ها باز هم محشر کردین دخترای مقبول
همه ما با حیا و شرم تشکری کردیم.
چندین افراد جدید هم بودن که با احوال پرسی فقط یک ساعت دیگر را به صورت مان زُل میزدند مه را خو فقط کمی مانده بود تا با چشمان شان دو دسته قورت بتن نمیدانم فقط من اینطور فکر می کردم یا همینطور بود ولی از حق نگذریم خیلی خانم های شیک و زیبا بودند با دختران شان هم خیلی گرم و صمیمانه احوال پرسی کردیم و با تعریف های زیادی هم روبرو شدیم!
نوبت لمر که رسید گفت: واه واه چقدر زیبا شدین همه تان ماشاءالله !
❤7🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتم: چیزی نیست مام جانم خوب استم فقط سرم درد میکند. مادرم گفت:_ بچیم پس برو خواب شو خیر است به غذای شب بعداً بیدارت میکنم. _ _ _ درست است میروم خواب شوم ولی غذا دلم نمیشود کاملاً سیر سیر استم. قبل از اینکه سرم از شدت درد منفجر شود رفتم تا کمی بخوابم.…
گفتم: ایله به ایله که یکی پیدا شد گفت ماشاءالله.
خنده کرده گفت: خدا نزنیت کلثوم.
خا ببینین من چطور شدیم؟
با لباس های گند اش یک چرخ زد
همه ما گفتیم خیلی زیبا شدی و واقعا هم زیبا شده امشب با گند افغانی سبز و زیورات اش فیشن اش هم خیلی ساده و زیبا است خب از حق نگذریم لمر خیلی یک دختر زیبا و جذاب است قدش برابر خودم واری نه بلند و نه پخش ولی من بیشتر عاشق رنگ چشمانش استم
گفتم: لمر یک گپ ...
ادامه دارد...
خنده کرده گفت: خدا نزنیت کلثوم.
خا ببینین من چطور شدیم؟
با لباس های گند اش یک چرخ زد
همه ما گفتیم خیلی زیبا شدی و واقعا هم زیبا شده امشب با گند افغانی سبز و زیورات اش فیشن اش هم خیلی ساده و زیبا است خب از حق نگذریم لمر خیلی یک دختر زیبا و جذاب است قدش برابر خودم واری نه بلند و نه پخش ولی من بیشتر عاشق رنگ چشمانش استم
گفتم: لمر یک گپ ...
ادامه دارد...
❤9👍2🔥1
فرق بین (خا)
و
(خو)
به نظر شما در چیست؟
و
(خو)
به نظر شما در چیست؟
🌚1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
فرق بین (خا) و (خو) به نظر شما در چیست؟
یکی تان درست جواب ندادین!😫🤦♀😑
چـکـامـهـ زار 🌘📜
یکی تان درست جواب ندادین!😫🤦♀😑
کار دارم او مردم 😑☹️
Forwarded from . (𝓗𝓤𝓢𝓝𝓐.)
در پسِ مزاحها و لبخندها؛ قلبیست شکسته،
در پس قوی بودنها، انسانیست خسته،
در پس ظاهری آرام، باطنیست ویران،
در پسِ خوبمگفتنها، حالِ خرابیست که گفته نمیشود،
و در پس سکوتها و نگفتنها، روانیست فرو پاشیده...
-نرگس صرافیان طوفان
در پس قوی بودنها، انسانیست خسته،
در پس ظاهری آرام، باطنیست ویران،
در پسِ خوبمگفتنها، حالِ خرابیست که گفته نمیشود،
و در پس سکوتها و نگفتنها، روانیست فرو پاشیده...
ببین! آدمها معمولا شکنندهتر از چیزی هستند که تو فکر می کنی!
-نرگس صرافیان طوفان
❤3🔥1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتم: ایله به ایله که یکی پیدا شد گفت ماشاءالله. خنده کرده گفت: خدا نزنیت کلثوم. خا ببینین من چطور شدیم؟ با لباس های گند اش یک چرخ زد همه ما گفتیم خیلی زیبا شدی و واقعا هم زیبا شده امشب با گند افغانی سبز و زیورات اش فیشن اش هم خیلی ساده و زیبا است خب از حق…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_ بیست_و_سوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
گفت: بگو چی گپ نی که بدرنگ شدیم هه؟
_ _ _ هههههه نی دیوانه جان یک گپ دگه را میخواهم بگم برایت!
_ _ _ خب بگید دگه کلثوم زَهره ام به ترکیدن آمده راییست بگو دگه!
_ _ _ هه هه هه هه خدا خو نزنه تره میخواستم بگم که مه واقعاً عاشق چشمانت استم هه هه!
_ _ _ وای کلثوم خدا خو خودت را نزنه من میگم که حالا این قرار است که چی بگه هی خدا دگه!
و در ضمن الا شرماندیم یک قسم واری !
_ _ _هه هه هه هه نه لمر جان الله بشرمانیت ما چه کاره هههههه!
_ _ _ چی؟
حالی من این حرف ترا دعای نیک بگیرم یا دعای بد؟
_ _ _ ههههه اونش به خودت
مربوط میشه دلت دیگر.
_ _ _ کلثوم واقعاً که متأسف شدم برایت!
_ _ _ هههههه بیا بریم ناحق متأسف نشو هله برویم بالا!
_ _ _ وای ها تو هم راست میگی بریم که همه گی رفتند مه میخواستم ینگه جانم را بیبینم!
_ _ _ ها برویم بالا بیبین اش بعداً
_ _ _ درست است.
وقتی به سمت منزل بالا
می رفتیم لمر
آهسته در پیش گوشم گفت: دیدی؟
مه هم گفتم: هاا دیدیم و هر دو باهم زدیم زیر خنده حالا نخند پس کِی بخند!
پرسیدم پس چه شد ماهانا میخواستم برایش لباس بتم.
لمر گفت: او لالایمه محکم گرفت که مره دوباره خانه ببر تا از سر آماده شوم.
گفتم: خو.
کدام لالایت را؟
گفت: خو معلوم دار است دگه که دیان لالایمه دیوانه جان.
گفتم: خاا کَودن جان مه امتو پرسیدم گفتم لالا عمر نبوده باشه.
گفت: نی دیان لالایم بود.
کلثوم یک گپ را میفهمی دیان، لالای بد عنق و مغرورم که به آسانی خنده نمیکنه آسانی را هم در جایش بگذار اصلاً خنده نمیکنه ولی با دیدن ماهانای بیچاره حتی او هم خنده خود را مهار کرده نتوانست ههههههه
_ _ _ هههههه خدا نزنیت.
الله هدایتت کند خواهرم.
_ _ _ آمین با تو یکجا هههههه.
خب خب هله زود شوین کلثوم این بار خو نمیگذارم ترا باید حتمی با من یک
رقص کنی!
_ _ _ وای لمر حالی چرا پشت مرا گرفتی بیبینین دیگران هم استن!
_ _ _ کلثوم واقعا که همرایت قهر میکنم هله دگه من میخواهم با تو رقص کنم لطفاً!
_ _ _ پس درست است در ساز دایره می توانی رقص کنی؟
_ _ _ خواهرم تو فقط بگو
مه برایت در ساز خبر ها هم رقص میکنم هههههه!
_ _ _ هه هه هه هه خدا نزنیت لمر پس درست است بیا در میدان....
با لمر یک چپه چرخ زدم واقعا خیلی مانده شده بودم از دست اینکه مادرم خیلی خوب دایره میزد لمر اصلاً نمیخواست که بنشيند با زور ختم بخیر کردیم!
رفتم تا کمی آب بنوشم که مهسا هم از پشتم آمد دیدم که خیلی اعصبانی معلوم میشه گفتم: چی شدیت دختر کاکا جان؟
گفت: هیچی خوب جور آمدی با اقارب جدید تان!
_ _ _ههههه مهسا نگو که حسودی کردی؟
_ _ _ نه بابا حسودی کیلوی چند است من و حسادت کردن مهال است.
_ _ _ همم بلی بلی من که میدانم که تو میدانی تنها دوست و رفیق مه خودت استی نه کسی دیگر
_ _ _ واقعاً؟
_ _ _ آه مهسا طوری بزنمت که خودت بگی آفرین معلوم دار است.
_ _ _ پس درست است بیا که بریم باید با من هم رقص کنی فهمیدی؟
_ _ _خیلی خوب بریم بیزو امشب شب رقص است ههههه
_ _ _ هاا ولا امشب نرقصی پس کِی برقصی ههههه!
_ _ _ خیر است امشب جانت را نکَش فرداشب عروسی داریم میتوانی کمی انرژی ات را به فرداشب بگذاری هه هه هه هه !
_ _ _ هاا تو دلت جمع باشه مه انرژی کافی دارم هم به امشب و هم برای فرداشب بریم.
اوپس صبر کن کلثوم!
_ _ _چرا چی شده بیا که بریم حالی سر وصدای شان می برایه.
_ _ _ چیز است..
_ _ _ چیز است خو بگو دگه
_ _ _ اوف کلثوم کور استی نمی بینی مگر یک گَله مرد است اونجا بخاطر خودت میگم!
_ _ _ چی میگی؟
در کجا؟
_ _ _ اونه در پیش رویت.
وای کلثوم نکند این همونی است که همرایش تصادف کردی؟
چقدر مقبول است جوانه مرگی را!
_ _ _ مهسا طوری بزنمت که خودت خود را شناخته نتوانی باز چطور پسر های کوچه واری میگه جوانه مرگی هَی خدا دگه الله هدایتت کنه.
_ _ _ آمین خواهرم با جمله مسلمانان.
خا حالی بگو این همان است؟
_ _ _ باش تو که صحیح بیبینم خو، مرا در عقب دیوار قید کردی نمیدانم که چی را بیبینم.
_ _ _هههههه ببخشید دگه از دست هیجان بسیار است هه هه هه هه!
_ _ _ یا الله خودت کمک کن این بنده ات را لطفاً.
_ _ _ کلثوم اینبار مه خودت را طوری بزنم که خودت بگی آفرین.
هله زود شو بیبین همان است؟
وقتی که دیدم اش بلی خودش بود!
مهسا گفت: این جذابیت را بیبین او دختر سفیدی پا هایش از همینجا پديدار است!
با لحن کمی جدی گفتم: وای امان از دست تو دختر آخر به پا های پسر مردم چیکار داری؟
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_ بیست_و_سوم
ناشر: #دوشیزه_سادات
گفت: بگو چی گپ نی که بدرنگ شدیم هه؟
_ _ _ هههههه نی دیوانه جان یک گپ دگه را میخواهم بگم برایت!
_ _ _ خب بگید دگه کلثوم زَهره ام به ترکیدن آمده راییست بگو دگه!
_ _ _ هه هه هه هه خدا خو نزنه تره میخواستم بگم که مه واقعاً عاشق چشمانت استم هه هه!
_ _ _ وای کلثوم خدا خو خودت را نزنه من میگم که حالا این قرار است که چی بگه هی خدا دگه!
و در ضمن الا شرماندیم یک قسم واری !
_ _ _هه هه هه هه نه لمر جان الله بشرمانیت ما چه کاره هههههه!
_ _ _ چی؟
حالی من این حرف ترا دعای نیک بگیرم یا دعای بد؟
_ _ _ ههههه اونش به خودت
مربوط میشه دلت دیگر.
_ _ _ کلثوم واقعاً که متأسف شدم برایت!
_ _ _ هههههه بیا بریم ناحق متأسف نشو هله برویم بالا!
_ _ _ وای ها تو هم راست میگی بریم که همه گی رفتند مه میخواستم ینگه جانم را بیبینم!
_ _ _ ها برویم بالا بیبین اش بعداً
_ _ _ درست است.
وقتی به سمت منزل بالا
می رفتیم لمر
آهسته در پیش گوشم گفت: دیدی؟
مه هم گفتم: هاا دیدیم و هر دو باهم زدیم زیر خنده حالا نخند پس کِی بخند!
پرسیدم پس چه شد ماهانا میخواستم برایش لباس بتم.
لمر گفت: او لالایمه محکم گرفت که مره دوباره خانه ببر تا از سر آماده شوم.
گفتم: خو.
کدام لالایت را؟
گفت: خو معلوم دار است دگه که دیان لالایمه دیوانه جان.
گفتم: خاا کَودن جان مه امتو پرسیدم گفتم لالا عمر نبوده باشه.
گفت: نی دیان لالایم بود.
کلثوم یک گپ را میفهمی دیان، لالای بد عنق و مغرورم که به آسانی خنده نمیکنه آسانی را هم در جایش بگذار اصلاً خنده نمیکنه ولی با دیدن ماهانای بیچاره حتی او هم خنده خود را مهار کرده نتوانست ههههههه
_ _ _ هههههه خدا نزنیت.
الله هدایتت کند خواهرم.
_ _ _ آمین با تو یکجا هههههه.
خب خب هله زود شوین کلثوم این بار خو نمیگذارم ترا باید حتمی با من یک
رقص کنی!
_ _ _ وای لمر حالی چرا پشت مرا گرفتی بیبینین دیگران هم استن!
_ _ _ کلثوم واقعا که همرایت قهر میکنم هله دگه من میخواهم با تو رقص کنم لطفاً!
_ _ _ پس درست است در ساز دایره می توانی رقص کنی؟
_ _ _ خواهرم تو فقط بگو
مه برایت در ساز خبر ها هم رقص میکنم هههههه!
_ _ _ هه هه هه هه خدا نزنیت لمر پس درست است بیا در میدان....
با لمر یک چپه چرخ زدم واقعا خیلی مانده شده بودم از دست اینکه مادرم خیلی خوب دایره میزد لمر اصلاً نمیخواست که بنشيند با زور ختم بخیر کردیم!
رفتم تا کمی آب بنوشم که مهسا هم از پشتم آمد دیدم که خیلی اعصبانی معلوم میشه گفتم: چی شدیت دختر کاکا جان؟
گفت: هیچی خوب جور آمدی با اقارب جدید تان!
_ _ _ههههه مهسا نگو که حسودی کردی؟
_ _ _ نه بابا حسودی کیلوی چند است من و حسادت کردن مهال است.
_ _ _ همم بلی بلی من که میدانم که تو میدانی تنها دوست و رفیق مه خودت استی نه کسی دیگر
_ _ _ واقعاً؟
_ _ _ آه مهسا طوری بزنمت که خودت بگی آفرین معلوم دار است.
_ _ _ پس درست است بیا که بریم باید با من هم رقص کنی فهمیدی؟
_ _ _خیلی خوب بریم بیزو امشب شب رقص است ههههه
_ _ _ هاا ولا امشب نرقصی پس کِی برقصی ههههه!
_ _ _ خیر است امشب جانت را نکَش فرداشب عروسی داریم میتوانی کمی انرژی ات را به فرداشب بگذاری هه هه هه هه !
_ _ _ هاا تو دلت جمع باشه مه انرژی کافی دارم هم به امشب و هم برای فرداشب بریم.
اوپس صبر کن کلثوم!
_ _ _چرا چی شده بیا که بریم حالی سر وصدای شان می برایه.
_ _ _ چیز است..
_ _ _ چیز است خو بگو دگه
_ _ _ اوف کلثوم کور استی نمی بینی مگر یک گَله مرد است اونجا بخاطر خودت میگم!
_ _ _ چی میگی؟
در کجا؟
_ _ _ اونه در پیش رویت.
وای کلثوم نکند این همونی است که همرایش تصادف کردی؟
چقدر مقبول است جوانه مرگی را!
_ _ _ مهسا طوری بزنمت که خودت خود را شناخته نتوانی باز چطور پسر های کوچه واری میگه جوانه مرگی هَی خدا دگه الله هدایتت کنه.
_ _ _ آمین خواهرم با جمله مسلمانان.
خا حالی بگو این همان است؟
_ _ _ باش تو که صحیح بیبینم خو، مرا در عقب دیوار قید کردی نمیدانم که چی را بیبینم.
_ _ _هههههه ببخشید دگه از دست هیجان بسیار است هه هه هه هه!
_ _ _ یا الله خودت کمک کن این بنده ات را لطفاً.
_ _ _ کلثوم اینبار مه خودت را طوری بزنم که خودت بگی آفرین.
هله زود شو بیبین همان است؟
وقتی که دیدم اش بلی خودش بود!
مهسا گفت: این جذابیت را بیبین او دختر سفیدی پا هایش از همینجا پديدار است!
با لحن کمی جدی گفتم: وای امان از دست تو دختر آخر به پا های پسر مردم چیکار داری؟
❤6🔥2
چـکـامـهـ زار 🌘📜
گفتم: ایله به ایله که یکی پیدا شد گفت ماشاءالله. خنده کرده گفت: خدا نزنیت کلثوم. خا ببینین من چطور شدیم؟ با لباس های گند اش یک چرخ زد همه ما گفتیم خیلی زیبا شدی و واقعا هم زیبا شده امشب با گند افغانی سبز و زیورات اش فیشن اش هم خیلی ساده و زیبا است خب از حق…
_ _ _ خاا خیر بگذر وای از دست تو کلثوم من فقط از مخلوق الله تعریف کردم تمام.
_ _ _هاا بلی بلی
دوباره مهسا با ذوق گفت: وای بیبین
لباس هم پیراهن تنبان به رنگ سفید پوشیده در آن هیکل اش چقدر زیبا میگه.
_ _ _ امان،امان از دست تو مهسا ناحق خو دیو نمیگم اش.
_ _ _ خو راست میگم تو خودت بیا یکبار بیبین هههههه! خدا نزنیت بيچاره را دیو خطاب میکنی پسر به این زیبایی!
_ _ _ بلی بلی یکی تو زیبا هستی یکی هم او دیو
دیگر اینکه من نگاه اش کنم باز گناهش را تو به گردن میگیری؟
_ _ _ آه کلثوم خا صحیح است میگیرم.
_ _ _ دیوانه جان کسی گناه دیگری را به دوش گرفته نمیتواند هر کس جواب گناه خوده میته!
دگه اینکه میگی دگه یوسف باشه که انقدر تعریف اش را داری خوب است که کارد و میوه پیشت نیست ورنه دستانت را نابود میکردی ههههه!
_ _ _ آفرین تو همینطور بخند ولی کلثوم ظلم مکن واقعاً کمی از یوسف نداره!
_ _ _ آه مهسا گوشه شو که بیبینم.
با ذوق گفت بیا بیا!
و اما امان از این بشر!
الحق که خیلی زیبا شده
قسمی که مهسا گفت لباس، پيراهن تنبان سفید
ﺑﺮ ﺗﻦ دارد ، واﺳﮑﺖ ﺳﯿﺎه و رﻣﺎلِ سیاه
ﺑﺎ ﻟﺒﺎس وﻃﻨﯽ و ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﻣﻮﺟﯽ ﺷﺪه، از وﺻﻒ
ﺧﺎرج ﺷﺪه ﺑﻮد!
واقعاً که یوسف مجلس شده امشب!
اما پیش مهسا خود را همينطور بیخیال گرفته و گفتم: خاا دیدم درست شد یا نی؟
_ _ _ یعنی دگه هیچ گفتنی نداری؟
_ _ _ نه چی گفتنی داشته باشم خوش میشی؟
آهان یک گفتنی دارم یک قسم لباس سفید بر تن کرده که میگی امشب شاه این باشد.
_ _ _هههههه خدا نزنه ترا دختر.
کلثوم چرا انقدر خود را بیخیال میگیری؟
_ _ _ اوف مهسا
میگی حالا چیکار کنم بروم نزدش و بگم امشب خیلی دلربا شدی هه؟
_ _ _نُچ همین که نزد من گفتی کفایت میکند هههههه!
_ _ _ مهسا طوری بزنمت که خودت بگویی آفرین.
_ _ _خا درست است بیشتر از این چیزی نمیگم تو ظالم خو بُکس یاد داری ناحق میزنی ناک اوت ما میکنی بس خلاص.
_ _ _ آفرین دختر هوشیار!
خب حالا میشود بریم یکساعت است که اینجا هستیم.
_ _ _هاا میرویم خو مگم به گفته خودت نامحرمانو اونجا هستن باز نگی که نگفتی.
_ _ _اوف اوف اوف
اینها چی میکنن اینجا که راه را بند انداختند؟
_ _ _نمیدانم خواهرم.
راستی امممم کلثوم...
_ _ _هه بگو چرا ام را انقدر کشش دار گفتی؟
آدم واری ام کلثوم بگو بیبین چه یک نام زیبایی است ماشاءالله!
_ _ _ همینطوری دلم خواست.
بلی بلی بسیار زیباست اعتماد به سقف تو هم خیلی زیباست.
_ _ _ قَرا دگه کم گپ بزن.
خا بگو چی میگفتی؟
میگم تو چطور که حجاب نکردی؟
بعد چند سال اولین بار است میبینم که در محفل حجاب نکردی!
_ _ _ وای نگو خواهرم میخواستم که حجاب کنم ولی مریم شان و مادرم گفتند که محفل دخترانه و زنانه است لازم نیست حجاب کنی فقط یک شب حنا است دگه!
من هم نکردم ولی حالا خیلی پشیمان استم دگه هرگز به گپ کسی گوش نمیکنم او هم در مورد حجابم!
هرگز!
_ _ _ خوب خیر باشد میگذره حالی یک شب حنا است
دگه اینکه کدام نامحرم خو ندیده ات دلت جم باشد.
_ _ _ هممم
راستی کلثوم همینجا گیر ات کردم در مورد او تصمیمِ که گرفتی مطمئن استی؟
گفتم: در مورد کدام تصمیم حرف میزنی؟
گفت: در مورد اینکه رشته مان را خارج از کابل انتخاب کنیم.
گفتم: آهان اون را میگی!
ها کاملاً مطمئن استم چون واقعاً نمیخواهم که اینجا درس بخوانم میخواهم از کابل خارج شوم و در ولایت دیگری درس خود را ادامه بتم.
دلیل اش را هم یکبار برایت گفته بودم که میخواهم مستقل بودن را یاد بگیرم فکر میکنم وابسته فامیلم شدیم اما من این را نمیخواهم! میخواهم خودم سر پای خود ایستاد شوم من انقدر زبان نخواندم که بعد همینجا سر جایم بنشینم خواندم که پیشرفت داشته باشم خواندم که حداقل در یک مرحله از زندهگی به گفته مردمان عام خر خود را از گِل کشیده بتوانم.
من کِک بُکسِنگ را بخاطر اینکه در خانه بنشينم و با هلال شان مسابقه بتم یاد نگرفتم بخاطر این یاد گرفتم تا اگر روزی از منطقه امن خود خارج شدم بتوانم از خود دفاع کنم!
_ _ _ بلی خب تو هم راست میگی مه هم رفتم خو از بکس هیچ چیز یاد نگرفتم به جز دفاع کردن.
_ _ _ همین اش هم زیاد است که یاد گرفتی باز تو خو علاقه نداشتی اگر نی میتوانستی درست یاد بگیری.
_ _ _ ها ولا این گپ هم است اگر مثل تو علاقه میداشتم حالی منم یک چیزی بودم ههههه.
_ _ _ وای امان از دست تو دختر.
_ _ _ میدانی خوب به یاد دارم که در روز اول استاد تمرین از ات چقدر راضی بود باز بعد چند وقت تمرین بیشتر حتی خود استاد هم میترسید با تو مسابقه دهد هههههه!
_ _ _ ههههههه خدا نزنیت مهسا اصلاً هم این قسم نبود.
_ _ _ نخیر ام بود فروتنی نکن حالا.
ادامه دارد...
_ _ _هاا بلی بلی
دوباره مهسا با ذوق گفت: وای بیبین
لباس هم پیراهن تنبان به رنگ سفید پوشیده در آن هیکل اش چقدر زیبا میگه.
_ _ _ امان،امان از دست تو مهسا ناحق خو دیو نمیگم اش.
_ _ _ خو راست میگم تو خودت بیا یکبار بیبین هههههه! خدا نزنیت بيچاره را دیو خطاب میکنی پسر به این زیبایی!
_ _ _ بلی بلی یکی تو زیبا هستی یکی هم او دیو
دیگر اینکه من نگاه اش کنم باز گناهش را تو به گردن میگیری؟
_ _ _ آه کلثوم خا صحیح است میگیرم.
_ _ _ دیوانه جان کسی گناه دیگری را به دوش گرفته نمیتواند هر کس جواب گناه خوده میته!
دگه اینکه میگی دگه یوسف باشه که انقدر تعریف اش را داری خوب است که کارد و میوه پیشت نیست ورنه دستانت را نابود میکردی ههههه!
_ _ _ آفرین تو همینطور بخند ولی کلثوم ظلم مکن واقعاً کمی از یوسف نداره!
_ _ _ آه مهسا گوشه شو که بیبینم.
با ذوق گفت بیا بیا!
و اما امان از این بشر!
الحق که خیلی زیبا شده
قسمی که مهسا گفت لباس، پيراهن تنبان سفید
ﺑﺮ ﺗﻦ دارد ، واﺳﮑﺖ ﺳﯿﺎه و رﻣﺎلِ سیاه
ﺑﺎ ﻟﺒﺎس وﻃﻨﯽ و ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﻣﻮﺟﯽ ﺷﺪه، از وﺻﻒ
ﺧﺎرج ﺷﺪه ﺑﻮد!
واقعاً که یوسف مجلس شده امشب!
اما پیش مهسا خود را همينطور بیخیال گرفته و گفتم: خاا دیدم درست شد یا نی؟
_ _ _ یعنی دگه هیچ گفتنی نداری؟
_ _ _ نه چی گفتنی داشته باشم خوش میشی؟
آهان یک گفتنی دارم یک قسم لباس سفید بر تن کرده که میگی امشب شاه این باشد.
_ _ _هههههه خدا نزنه ترا دختر.
کلثوم چرا انقدر خود را بیخیال میگیری؟
_ _ _ اوف مهسا
میگی حالا چیکار کنم بروم نزدش و بگم امشب خیلی دلربا شدی هه؟
_ _ _نُچ همین که نزد من گفتی کفایت میکند هههههه!
_ _ _ مهسا طوری بزنمت که خودت بگویی آفرین.
_ _ _خا درست است بیشتر از این چیزی نمیگم تو ظالم خو بُکس یاد داری ناحق میزنی ناک اوت ما میکنی بس خلاص.
_ _ _ آفرین دختر هوشیار!
خب حالا میشود بریم یکساعت است که اینجا هستیم.
_ _ _هاا میرویم خو مگم به گفته خودت نامحرمانو اونجا هستن باز نگی که نگفتی.
_ _ _اوف اوف اوف
اینها چی میکنن اینجا که راه را بند انداختند؟
_ _ _نمیدانم خواهرم.
راستی امممم کلثوم...
_ _ _هه بگو چرا ام را انقدر کشش دار گفتی؟
آدم واری ام کلثوم بگو بیبین چه یک نام زیبایی است ماشاءالله!
_ _ _ همینطوری دلم خواست.
بلی بلی بسیار زیباست اعتماد به سقف تو هم خیلی زیباست.
_ _ _ قَرا دگه کم گپ بزن.
خا بگو چی میگفتی؟
میگم تو چطور که حجاب نکردی؟
بعد چند سال اولین بار است میبینم که در محفل حجاب نکردی!
_ _ _ وای نگو خواهرم میخواستم که حجاب کنم ولی مریم شان و مادرم گفتند که محفل دخترانه و زنانه است لازم نیست حجاب کنی فقط یک شب حنا است دگه!
من هم نکردم ولی حالا خیلی پشیمان استم دگه هرگز به گپ کسی گوش نمیکنم او هم در مورد حجابم!
هرگز!
_ _ _ خوب خیر باشد میگذره حالی یک شب حنا است
دگه اینکه کدام نامحرم خو ندیده ات دلت جم باشد.
_ _ _ هممم
راستی کلثوم همینجا گیر ات کردم در مورد او تصمیمِ که گرفتی مطمئن استی؟
گفتم: در مورد کدام تصمیم حرف میزنی؟
گفت: در مورد اینکه رشته مان را خارج از کابل انتخاب کنیم.
گفتم: آهان اون را میگی!
ها کاملاً مطمئن استم چون واقعاً نمیخواهم که اینجا درس بخوانم میخواهم از کابل خارج شوم و در ولایت دیگری درس خود را ادامه بتم.
دلیل اش را هم یکبار برایت گفته بودم که میخواهم مستقل بودن را یاد بگیرم فکر میکنم وابسته فامیلم شدیم اما من این را نمیخواهم! میخواهم خودم سر پای خود ایستاد شوم من انقدر زبان نخواندم که بعد همینجا سر جایم بنشینم خواندم که پیشرفت داشته باشم خواندم که حداقل در یک مرحله از زندهگی به گفته مردمان عام خر خود را از گِل کشیده بتوانم.
من کِک بُکسِنگ را بخاطر اینکه در خانه بنشينم و با هلال شان مسابقه بتم یاد نگرفتم بخاطر این یاد گرفتم تا اگر روزی از منطقه امن خود خارج شدم بتوانم از خود دفاع کنم!
_ _ _ بلی خب تو هم راست میگی مه هم رفتم خو از بکس هیچ چیز یاد نگرفتم به جز دفاع کردن.
_ _ _ همین اش هم زیاد است که یاد گرفتی باز تو خو علاقه نداشتی اگر نی میتوانستی درست یاد بگیری.
_ _ _ ها ولا این گپ هم است اگر مثل تو علاقه میداشتم حالی منم یک چیزی بودم ههههه.
_ _ _ وای امان از دست تو دختر.
_ _ _ میدانی خوب به یاد دارم که در روز اول استاد تمرین از ات چقدر راضی بود باز بعد چند وقت تمرین بیشتر حتی خود استاد هم میترسید با تو مسابقه دهد هههههه!
_ _ _ ههههههه خدا نزنیت مهسا اصلاً هم این قسم نبود.
_ _ _ نخیر ام بود فروتنی نکن حالا.
ادامه دارد...
❤11🥰2
https://t.me/HarfinoBot?start=c0bf0601d787876
حرفی سخنی انتقادی پیشنهادی داشتین در خدمتم.🙃
Telegram
حرفینو | پیام ناشناس
حرفینو، سریعترین و امن ترین ربات پیام ناشناس با اعتماد بیش از 1.9 میلیون کاربر و ۴ سال سابقه✨
چـکـامـهـ زار 🌘📜 pinned «https://t.me/HarfinoBot?start=c0bf0601d787876 حرفی سخنی انتقادی پیشنهادی داشتین در خدمتم.🙃»
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ خاا خیر بگذر وای از دست تو کلثوم من فقط از مخلوق الله تعریف کردم تمام. _ _ _هاا بلی بلی دوباره مهسا با ذوق گفت: وای بیبین لباس هم پیراهن تنبان به رنگ سفید پوشیده در آن هیکل اش چقدر زیبا میگه. _ _ _ امان،امان از دست تو مهسا ناحق خو دیو نمیگم اش. _…
رمانِ: #أميرة_القلب_(شهبانوی_قلب):_به معنای_محبوب_دل.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیست_و_چهارم
ناشر: #دوشیزه_سادات
_ _ _ خیلی خوب دیوانه جان. بعد از کمی مکث دوباره رو به طرف مهسا کرده و با جدیت گفتم: بیبین مهسا من ترا مجبور نمیکنم که با من بیایی تو خودت حق انتخاب داری.
_ _ _ کلثوم حرف های بیجا نزن من همیشه با تو میباشم چی اینجا باشی چی در یک ولایت دیگر.
گفتم:_ واقعاً خرسند استم که چنین دوستی دارم.
با غرور گفت:_ میدانم
_ _ _ بس دگه حالی مغرور نشو یک دو کلمه گفتم برایت.
_ _ _ مگر میشه بعد سالها دوشیزه، ام کلثوم این همه مهربان شده و این چنین حرف ها را به زبان می آرد.
راستی میگم...
_ _ _ چی شده چی میگی؟
_ _ _ اگر انشاءالله کامیاب شویم که میشیم انشاءالله باز تو خودت بهتر میدانی که بدون محرم رفتن اصلاً درست نیست!
_ _ _ همممم میدانم من به همین حیرانم ولی هر چی که خیر مان باشد انشاءالله.
باز تا هنوز کجا معلوم است که کامیاب میشیم یا نه.
_ _ _ همم تو هم راست میگی.
در همین وقت مریم جان یک باره ظاهر شد در پیش روی مان خوب اعصبانی معلوم میشه الله خیر مان را پیش کند!
مریم: کلثوم کجا گم استی همین تو هه؟
شما دو نفر اینجا چی بد میکنید؟
گفتم: حالی چرا انقدر داد میزنی آب خوردن آمدیم بعدش اینجا او پسرا جمع شده بودن از او خاطر اینجا ماندیم.
چرا چی شده مگر؟
دوباره با خوش رویی گفت: هیچ دگه صحنه جالب و اساسی را از دست دادید.
با این تغییر یک باره گی اش مات مان برد!
من و مهسا هر دو به طرف یکدیگر نگاه کرده و سر خود را به نشانه تأسف تکان دادیم.
_ _ _ چرا چی گپ است سر تان هه؟
گفتم: هیچ چیز، هیچ چیز خواهرم.
خاا حالی این صحنه اساسی چی بود؟
همینطور با شوق و ذوق شروع کرد به تعریف کردن: وای نبودین دگه...
اینجا که آنها جمع شده بودند بخاطر این بود که لالا عمر میخواست فلور را متعجب بسازد!
گفتم: چطور؟
گفت: همراه دیان و چندین تا پسر دیگر وارد مجلس شدند،وای پسر ها را میدیدین یکی اش از دیگرش کرده جذاب تر بود راستی او برادر دیگر شان هم آمده بود تو باش نامش چی بود،بعد از کمی چرت زدن اسمش در یادش آمده گفت: ها فرهان است اسماش، یعنی نبودین که میدیدین او فرهان جان هم مثل لالا عمر و دیان جان واری زیبا با قد رسا هیکل چی میگه اندام و بادی شان چی میگه، وای اصلاً زیبایی شان را وصف کرده نمیتوانم.
مهسا صورت خود را ناراحت کرده گفت: تو مریم خیانت کار را چرا صدا نکردی؟
_ _ _ مه از کجا میفهمیدم، بعدش به سوی من اشاره کرده گفت دگه اینکه جناب محترمه حجاب نکرده فقط که می آمد در نزد او نامحرمان.
گفتم: بیزو نمی آمدم.
خا خیر حالا این را بگید که هستن و یا رفتند؟
_ _ _ نی دگه آمدن امقه فلوران را متعجب کردند حنا گذاشتند همچنین دختران دیگر را هم مات خود کردند بعدش رفتند.
قهقهقه ی زده گفتم : وای امان از دست شما دختران چشم سفید امان،امان.
بیایید برویم دگه، در دهلیز رسیدیم که لمر را دیدم سمت مان آمد و با غضب گفت: کلثوم تو کجا گم شدی یکباره هه؟
گفتم: خو چیز است...
_ _ _ چی چیز است؟
_ _ _ با لحن شوخی گفتم: بخاطر اینکه اقوام نامحرم شما آمده بودند و منم چون حجاب نداشتم دوری گزیدم از نزد شما و آنها، لطفاً مرا عفو کنید بانوی من.
خنده کرده گفت: خوب همینطور ریشخندی کن خا.
بیایید برویم که وقت حنا گذاشتن رسیده مثلاً خواهر های عروس استین.
راستی دستت را نشان بده
دستم را بلند کرده و نشانش دادم با ذوق گفت: وای کلثوم این نقش حنایت چقدر زیبا است!
گفتم: تشکر چشم هایت زیباست ولی نقش حنای دست خودت هم خیلی زیباست!
گفت: ولی نه به اندازه حنای تو!
با غرور گفتم: او خو بیزو است دگه،
هیچ نقشی به اندازه نقش حنای مه زیبا نیست ههههه!
خندیده گفت: یکی خو این اعتماد به نفس تو ما را کشته.
گفتم: نه بگو نکشد ات هنوز جوان استی.
گفت: درست است برویم گپ را کم کن دختر جان.
همه گی ما خنده کنان وارد سالن شدیم!
مهسا پیش گوشم گفت: او دخترا کی هستن با این سر و وضع؟
به طرفی که اشاره کرد نگاهی انداختم دهنم باز ماند!
وای،وای این ها را نگاه کن.
_ _ _ دیوانه جان چی شد نکند رفتی هه، عاشق خو نشدی هههههه!
_ _ _ قَرا قَرا زیاد گپ نزن من از او ادم ها نیستم ههههههه!
_ _ _ خدا نزنیت کلثوم خب بگو کی هستند این پری گک های کوه قاف.
گفتم: دست راستی ماهانا نام است، در پهلویش به فکرم فریناز است دیگرش هم نارا و او دگه هم
پریا بود به نظرم.
_ _ _ تمامش به نظرت؟
گفتم: بچیش خو من از کجا بدانم دگه فقط بیست و چهار ساعت همراه شان معاشرت دارم که بفهمم در باره شان.
نویسنده: #دوشیزه_سادات
قسمت:#_بیست_و_چهارم
ناشر: #دوشیزه_سادات
_ _ _ خیلی خوب دیوانه جان. بعد از کمی مکث دوباره رو به طرف مهسا کرده و با جدیت گفتم: بیبین مهسا من ترا مجبور نمیکنم که با من بیایی تو خودت حق انتخاب داری.
_ _ _ کلثوم حرف های بیجا نزن من همیشه با تو میباشم چی اینجا باشی چی در یک ولایت دیگر.
گفتم:_ واقعاً خرسند استم که چنین دوستی دارم.
با غرور گفت:_ میدانم
_ _ _ بس دگه حالی مغرور نشو یک دو کلمه گفتم برایت.
_ _ _ مگر میشه بعد سالها دوشیزه، ام کلثوم این همه مهربان شده و این چنین حرف ها را به زبان می آرد.
راستی میگم...
_ _ _ چی شده چی میگی؟
_ _ _ اگر انشاءالله کامیاب شویم که میشیم انشاءالله باز تو خودت بهتر میدانی که بدون محرم رفتن اصلاً درست نیست!
_ _ _ همممم میدانم من به همین حیرانم ولی هر چی که خیر مان باشد انشاءالله.
باز تا هنوز کجا معلوم است که کامیاب میشیم یا نه.
_ _ _ همم تو هم راست میگی.
در همین وقت مریم جان یک باره ظاهر شد در پیش روی مان خوب اعصبانی معلوم میشه الله خیر مان را پیش کند!
مریم: کلثوم کجا گم استی همین تو هه؟
شما دو نفر اینجا چی بد میکنید؟
گفتم: حالی چرا انقدر داد میزنی آب خوردن آمدیم بعدش اینجا او پسرا جمع شده بودن از او خاطر اینجا ماندیم.
چرا چی شده مگر؟
دوباره با خوش رویی گفت: هیچ دگه صحنه جالب و اساسی را از دست دادید.
با این تغییر یک باره گی اش مات مان برد!
من و مهسا هر دو به طرف یکدیگر نگاه کرده و سر خود را به نشانه تأسف تکان دادیم.
_ _ _ چرا چی گپ است سر تان هه؟
گفتم: هیچ چیز، هیچ چیز خواهرم.
خاا حالی این صحنه اساسی چی بود؟
همینطور با شوق و ذوق شروع کرد به تعریف کردن: وای نبودین دگه...
اینجا که آنها جمع شده بودند بخاطر این بود که لالا عمر میخواست فلور را متعجب بسازد!
گفتم: چطور؟
گفت: همراه دیان و چندین تا پسر دیگر وارد مجلس شدند،وای پسر ها را میدیدین یکی اش از دیگرش کرده جذاب تر بود راستی او برادر دیگر شان هم آمده بود تو باش نامش چی بود،بعد از کمی چرت زدن اسمش در یادش آمده گفت: ها فرهان است اسماش، یعنی نبودین که میدیدین او فرهان جان هم مثل لالا عمر و دیان جان واری زیبا با قد رسا هیکل چی میگه اندام و بادی شان چی میگه، وای اصلاً زیبایی شان را وصف کرده نمیتوانم.
مهسا صورت خود را ناراحت کرده گفت: تو مریم خیانت کار را چرا صدا نکردی؟
_ _ _ مه از کجا میفهمیدم، بعدش به سوی من اشاره کرده گفت دگه اینکه جناب محترمه حجاب نکرده فقط که می آمد در نزد او نامحرمان.
گفتم: بیزو نمی آمدم.
خا خیر حالا این را بگید که هستن و یا رفتند؟
_ _ _ نی دگه آمدن امقه فلوران را متعجب کردند حنا گذاشتند همچنین دختران دیگر را هم مات خود کردند بعدش رفتند.
قهقهقه ی زده گفتم : وای امان از دست شما دختران چشم سفید امان،امان.
بیایید برویم دگه، در دهلیز رسیدیم که لمر را دیدم سمت مان آمد و با غضب گفت: کلثوم تو کجا گم شدی یکباره هه؟
گفتم: خو چیز است...
_ _ _ چی چیز است؟
_ _ _ با لحن شوخی گفتم: بخاطر اینکه اقوام نامحرم شما آمده بودند و منم چون حجاب نداشتم دوری گزیدم از نزد شما و آنها، لطفاً مرا عفو کنید بانوی من.
خنده کرده گفت: خوب همینطور ریشخندی کن خا.
بیایید برویم که وقت حنا گذاشتن رسیده مثلاً خواهر های عروس استین.
راستی دستت را نشان بده
دستم را بلند کرده و نشانش دادم با ذوق گفت: وای کلثوم این نقش حنایت چقدر زیبا است!
گفتم: تشکر چشم هایت زیباست ولی نقش حنای دست خودت هم خیلی زیباست!
گفت: ولی نه به اندازه حنای تو!
با غرور گفتم: او خو بیزو است دگه،
هیچ نقشی به اندازه نقش حنای مه زیبا نیست ههههه!
خندیده گفت: یکی خو این اعتماد به نفس تو ما را کشته.
گفتم: نه بگو نکشد ات هنوز جوان استی.
گفت: درست است برویم گپ را کم کن دختر جان.
همه گی ما خنده کنان وارد سالن شدیم!
مهسا پیش گوشم گفت: او دخترا کی هستن با این سر و وضع؟
به طرفی که اشاره کرد نگاهی انداختم دهنم باز ماند!
وای،وای این ها را نگاه کن.
_ _ _ دیوانه جان چی شد نکند رفتی هه، عاشق خو نشدی هههههه!
_ _ _ قَرا قَرا زیاد گپ نزن من از او ادم ها نیستم ههههههه!
_ _ _ خدا نزنیت کلثوم خب بگو کی هستند این پری گک های کوه قاف.
گفتم: دست راستی ماهانا نام است، در پهلویش به فکرم فریناز است دیگرش هم نارا و او دگه هم
پریا بود به نظرم.
_ _ _ تمامش به نظرت؟
گفتم: بچیش خو من از کجا بدانم دگه فقط بیست و چهار ساعت همراه شان معاشرت دارم که بفهمم در باره شان.
❤7
چـکـامـهـ زار 🌘📜
_ _ _ خاا خیر بگذر وای از دست تو کلثوم من فقط از مخلوق الله تعریف کردم تمام. _ _ _هاا بلی بلی دوباره مهسا با ذوق گفت: وای بیبین لباس هم پیراهن تنبان به رنگ سفید پوشیده در آن هیکل اش چقدر زیبا میگه. _ _ _ امان،امان از دست تو مهسا ناحق خو دیو نمیگم اش. _…
_ _ _ خیلی خوب حالی چرا جنگ میکنی؟
_ _ _ یا الله صبرر اعطا کن برایم.
میدانی نَود درصد مشکلاتم بخاطر این آوازم است با کسی که عادی هم صحبت میکنم فکر میکنه جنگ دارم همرایش.
_ _ _ ههههههه واقعاً هم همینطور است هههههه!
_ _ _ نترکی یک بار با این خنده هایت!
_ _ _ نچ دلت جم باشه، تو بیا که باز با غربی گک ها کمی معاشرت کنیم.
_ _ _ ها تنها همین کار ات پس مانده بود.
_ _ _ مرض، زیاد گپ نزن.
_ _ _ درد مرض،به چشم!
مریم: کلثوم،مهسا نمیآییند کمک کنید فقط که به قصه کردن شما را آوردیم.
گفتم: اینه آمدیم.
بفرما چی گپ است؟
_ _ _ بلای چی گپ است یک چادر یا یک روسری چیزی سر کن بیا که نان می آورند.
گفتم: هه دگه چی؟
این وضعیت مرا نگاه کن نچ من نمیتوانم من...
یک کار میکنیم شما بیارید من در خانه توضیح میکنم.
مریم برزخی گفت: خا صحیح است سرعت ات تند و تیز نباشد من میدانم و تو
چشمکی نثارش کرده گفتم: دلت جم دگه شاه.
گفت: بلای شاه.
خنده کرده شروع به کار کردیم.
راستی مریم لمر کجاست؟
_ _ _ نمیدانم همین اطراف بود.
_ _ _ درست است.
ثانیه ای نگذشت که از پشت سر بالایم حمله کرد!
گفتم: وای کی هستی هر کی هستی حتماً خیلی چاقی با این وزن که داری!
لمر غر زده از عقب به پیش رو آمد و گفت: کی را میگی چاق هه؟
گفتم: هیچ یکی بود همینجا از عقب حمله کرد بالایم خداییش خیلی سنگین بود هر کی که بود.
_ _ _ کلثوم چنان بزنمت که خودت بگویی آفرین منگک را با این اندام ظریف و نحیف بیبین تو باز مرا چاق میگی همم.
_ _ _ ها میبینم تمامش از برکت باشگاه رفتن است هههه.
_ _ _ بلا بلا.
_ _ _ درد، درد
مریم: عزیزان اگر جنگ و موی کندن تان تمام شده کمی کار کنید.
با یک صدا گفتیم: به چشم بانوی من.
مریم با غرور گفت: چشم تان بی بلا.
خب بالاخره غذا با شوخی ها و مزاح های مان صرف شد.
خوردن غدا تمام شد.
ظروف جمع شد.
دوباره رقص و بازی شروع شد.
بعد از چندین ساعت رقص و بازی همه عظم رفتن کردن اگر نمیکردن هم خودم با زور راهی شان میکردم مثلاً فردا شب عروسی است کمی انرژی تان را به او وقت نگاه کنین دگه.
وقتی خانه را دیدم کاملاً گریه داشت بیچاره توبه کردیم یا الله.
مریم: بیا خواهرم حالا خانه را به همین وضع بگذار بعداً جمع اش میکنیم.
منهم که از خدایم بود گفتم: صحیح است پس برویم خواب شویم واقعاً خیلی خسته استم.
مادرم: حالا خانه را به همین وضع میگذارید؟
فلوران: ها مادر خیر است بگذار شان خواب شوند فردا صبح کمی جمع میکنیم دلت جمع باشد.
_ _ _ درست است بچیم،
فقط لباس های تان را جمع کنید آرایش تان را هم پاک کرده بعد بخوابيد.
همه گفتیم: به چشم مادر جان شب تان خوش.
ولی همه به جز فلوران بدون اینکه آرايش خود را پاک کنیم به عالم خواب پناه بردیم.
همینطور که چشمانم گرم خواب میشدند عایشه پرسید: کلثوم نماز هایت را ادا کردی؟
گفتم: بلی ها تمامش را به وقت ادا کردم.
گفت: آفرین.
***
صبح با نور آفتاب که به چشمانم میتابید و مزاحمت ایجاد میکرد به خوابم،
بیدار شدم.
دیدم که همه گی وقت بیدار شدند و فقط من و فاطمه خواب ماندیم، و خب طبق معمول جا های خواب به منِ مسکین مانده تا جمع شان کنم.
فاطمه را از خواب بیدار کردم جا ها را جمع کرده به طرف پایین حرکت کردم.
در دهلیز که رسیدم به آیینه نگاهی انداختم وای این چی است کم ماند که از دیدن چهره خودم سکته را بزنم، موهایم کاملاً پخک شدن و اصلاً به طرف شان دیده نمیشه ریمل هم که خیر بیبینه تمام چشمانم را سیاه کرده وای اصلاً بهتر است بگذریم تا که در دهن خواهر و برادر هایم نیفتاده ام بهتر است زودتر به حمام پناه ببرم.
اما...
مگر میشه از دست از این ها خلاص شد.
بلی ها شخص دیگر هم نه بدبختانه هلال در پیش رویم سبز شد! وای حالا از دست این به کجا پناه ببرم بیاب شدم.
هلال با حیرت و خنده به طرفم میبیند و داد میزند: او مردم بیایید که جن پیدا شده در خانه ما هله جمع شوید اول تر از همه مضر قوم پیدایش شد بلی مریم جان!
مریم: عاقبت با فیشن خوابیدن همین است دیگر و بعد خنده...
گفتم: اصلاً به شما ها مربوط نمیشه و دیگر اینکه شما ها انقدر بیکار استین که در مورد من بحث دارید چقدر مهم بودیم بر شما و خودم خبر نی!
هلال: ها بسیار
هله زود برو حمام که اگر کدام دگه بیبیند ات سکته را میزنه ههههههههه!
گفتم: هههههه خندیدیم و بسی خوشحال شدیم.
بعد راه خود را گرفته رفتم.
بعد یک حمام جانانه یک صبحانه جانانه هم نوش جان کردم تا که کمی سرحال شدم.
مریم به طرف ام آمده گفت: کلثوم تو کارت عروسی را دیدی؟
خنده کرده گفتم: نی ولا از دست مصروفیت ها هیچ نشد بده که حالا یک نگاهی بیندازم.
_ _ _ یا الله صبرر اعطا کن برایم.
میدانی نَود درصد مشکلاتم بخاطر این آوازم است با کسی که عادی هم صحبت میکنم فکر میکنه جنگ دارم همرایش.
_ _ _ ههههههه واقعاً هم همینطور است هههههه!
_ _ _ نترکی یک بار با این خنده هایت!
_ _ _ نچ دلت جم باشه، تو بیا که باز با غربی گک ها کمی معاشرت کنیم.
_ _ _ ها تنها همین کار ات پس مانده بود.
_ _ _ مرض، زیاد گپ نزن.
_ _ _ درد مرض،به چشم!
مریم: کلثوم،مهسا نمیآییند کمک کنید فقط که به قصه کردن شما را آوردیم.
گفتم: اینه آمدیم.
بفرما چی گپ است؟
_ _ _ بلای چی گپ است یک چادر یا یک روسری چیزی سر کن بیا که نان می آورند.
گفتم: هه دگه چی؟
این وضعیت مرا نگاه کن نچ من نمیتوانم من...
یک کار میکنیم شما بیارید من در خانه توضیح میکنم.
مریم برزخی گفت: خا صحیح است سرعت ات تند و تیز نباشد من میدانم و تو
چشمکی نثارش کرده گفتم: دلت جم دگه شاه.
گفت: بلای شاه.
خنده کرده شروع به کار کردیم.
راستی مریم لمر کجاست؟
_ _ _ نمیدانم همین اطراف بود.
_ _ _ درست است.
ثانیه ای نگذشت که از پشت سر بالایم حمله کرد!
گفتم: وای کی هستی هر کی هستی حتماً خیلی چاقی با این وزن که داری!
لمر غر زده از عقب به پیش رو آمد و گفت: کی را میگی چاق هه؟
گفتم: هیچ یکی بود همینجا از عقب حمله کرد بالایم خداییش خیلی سنگین بود هر کی که بود.
_ _ _ کلثوم چنان بزنمت که خودت بگویی آفرین منگک را با این اندام ظریف و نحیف بیبین تو باز مرا چاق میگی همم.
_ _ _ ها میبینم تمامش از برکت باشگاه رفتن است هههه.
_ _ _ بلا بلا.
_ _ _ درد، درد
مریم: عزیزان اگر جنگ و موی کندن تان تمام شده کمی کار کنید.
با یک صدا گفتیم: به چشم بانوی من.
مریم با غرور گفت: چشم تان بی بلا.
خب بالاخره غذا با شوخی ها و مزاح های مان صرف شد.
خوردن غدا تمام شد.
ظروف جمع شد.
دوباره رقص و بازی شروع شد.
بعد از چندین ساعت رقص و بازی همه عظم رفتن کردن اگر نمیکردن هم خودم با زور راهی شان میکردم مثلاً فردا شب عروسی است کمی انرژی تان را به او وقت نگاه کنین دگه.
وقتی خانه را دیدم کاملاً گریه داشت بیچاره توبه کردیم یا الله.
مریم: بیا خواهرم حالا خانه را به همین وضع بگذار بعداً جمع اش میکنیم.
منهم که از خدایم بود گفتم: صحیح است پس برویم خواب شویم واقعاً خیلی خسته استم.
مادرم: حالا خانه را به همین وضع میگذارید؟
فلوران: ها مادر خیر است بگذار شان خواب شوند فردا صبح کمی جمع میکنیم دلت جمع باشد.
_ _ _ درست است بچیم،
فقط لباس های تان را جمع کنید آرایش تان را هم پاک کرده بعد بخوابيد.
همه گفتیم: به چشم مادر جان شب تان خوش.
ولی همه به جز فلوران بدون اینکه آرايش خود را پاک کنیم به عالم خواب پناه بردیم.
همینطور که چشمانم گرم خواب میشدند عایشه پرسید: کلثوم نماز هایت را ادا کردی؟
گفتم: بلی ها تمامش را به وقت ادا کردم.
گفت: آفرین.
***
صبح با نور آفتاب که به چشمانم میتابید و مزاحمت ایجاد میکرد به خوابم،
بیدار شدم.
دیدم که همه گی وقت بیدار شدند و فقط من و فاطمه خواب ماندیم، و خب طبق معمول جا های خواب به منِ مسکین مانده تا جمع شان کنم.
فاطمه را از خواب بیدار کردم جا ها را جمع کرده به طرف پایین حرکت کردم.
در دهلیز که رسیدم به آیینه نگاهی انداختم وای این چی است کم ماند که از دیدن چهره خودم سکته را بزنم، موهایم کاملاً پخک شدن و اصلاً به طرف شان دیده نمیشه ریمل هم که خیر بیبینه تمام چشمانم را سیاه کرده وای اصلاً بهتر است بگذریم تا که در دهن خواهر و برادر هایم نیفتاده ام بهتر است زودتر به حمام پناه ببرم.
اما...
مگر میشه از دست از این ها خلاص شد.
بلی ها شخص دیگر هم نه بدبختانه هلال در پیش رویم سبز شد! وای حالا از دست این به کجا پناه ببرم بیاب شدم.
هلال با حیرت و خنده به طرفم میبیند و داد میزند: او مردم بیایید که جن پیدا شده در خانه ما هله جمع شوید اول تر از همه مضر قوم پیدایش شد بلی مریم جان!
مریم: عاقبت با فیشن خوابیدن همین است دیگر و بعد خنده...
گفتم: اصلاً به شما ها مربوط نمیشه و دیگر اینکه شما ها انقدر بیکار استین که در مورد من بحث دارید چقدر مهم بودیم بر شما و خودم خبر نی!
هلال: ها بسیار
هله زود برو حمام که اگر کدام دگه بیبیند ات سکته را میزنه ههههههههه!
گفتم: هههههه خندیدیم و بسی خوشحال شدیم.
بعد راه خود را گرفته رفتم.
بعد یک حمام جانانه یک صبحانه جانانه هم نوش جان کردم تا که کمی سرحال شدم.
مریم به طرف ام آمده گفت: کلثوم تو کارت عروسی را دیدی؟
خنده کرده گفتم: نی ولا از دست مصروفیت ها هیچ نشد بده که حالا یک نگاهی بیندازم.
❤5👍1