Forwarded from حُزنْ نٰامَه🔥💌 (صهراᥫ᭡وی 🕊)
❤🔥2🔥1🦄1
🔥2❤🔥1
Forwarded from Harf Chat
از خدا پرسیدند که عزیزترین بندگان نزد تو چه کسانی هستند؟ خداوند فرمود: آن ها که میتوانند تلافی کنند اما بخاطر من میبخشند.
از خدا پرسیدند که عزیزترین بندگان نزد تو چه کسانی هستند؟ خداوند فرمود: آن ها که میتوانند تلافی کنند اما بخاطر من میبخشند.
❤🔥3
Forwarded from Harf Chat
سلام خوب استین
میشه بگویین تا حال در زنده کی تان شکست عشقی خوردین یا خیر ؟
سلام خوب استین
میشه بگویین تا حال در زنده کی تان شکست عشقی خوردین یا خیر ؟
😁1😐1
Harf Chat
سلام خوب استین میشه بگویین تا حال در زنده کی تان شکست عشقی خوردین یا خیر ؟
وعليكم السلام الحمدلله
ها هفته دو بار شکست عشقی میخورم 💔
ها هفته دو بار شکست عشقی میخورم 💔
😁2💊1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان_بانوی_حلالکُـش نویسنده_حسنا_سادات پارت_چهارم همینطور که مشغول بستن چمدانم بودم، دستانم از هیجان و اضطراب میلرزید. ذهنم آشفته بود و درگیر هزار فکر و خیال نمیدانستم آینده چه چیزی برایم در آستین دارد. انگار داشتم پا به فصلی تازه از زندگیام میگذاشتم؛…
رمان_بانوی_حلالکُـش
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_ششم
آن خانهای که روزی مأوای خاطرات شاد و کودکانهام بود، اکنون جز تلی از خاکستر و دیوارهای فروریخته، نشانی از حیات نداشت. دیوارهایی که سالها آغوشگر خندههای من و نغمههای مادرم بودند، اکنون همچون استخوانهای شکستهی پیکری بیجان، بر خاک افتاده بودند.
دیگر نه از آن ایوان دلفریب خبری بود، نه از بوی نان گرم مادرم در سحرگاهان جمعه. آتش، نه تنها سقف و دیوار را بلعیده بود، بلکه آرامش جان ما را نیز به خاکستر نشانده بود.
خانه، دیگر خانه نبود؛ ویرانهای بود در میان دشت غربت. جایی که هر آجرش زمزمهای از گذشته داشت و هر وجب خاکش، بوی دلتنگی میداد. در آن سکوت جانکاه، فریادی خاموش پیچیده بود که میگفت: «در اینجا، روزی زندگی جریان داشت...»
سها با دستانی که به هم قفل شده بودند، نزدیکتر آمد و دستش را آرام روی شانهام گذاشت و گفت:
ـ ماهنور جان... خدا صبرت بده... این سختترین لحظهایست که میشه تحملش کرد.
اما گوشم به هیچ صدایی بدهکار نبود. نگاهم به خانهی خاکسترشده دوخته شده بود. ذهنم درگیر این حقیقت وحشتناک بود که دیگر خانوادهام در کنارم نیستند. از درون فریاد میزدم، اما لبهایم بسته مانده بودند. تنها اشکهایم بیوقفه فرو میریختند.
ـ نه... زه دا نه شم منلی... موری... پلاره... هلااااال، تاسو چیرته استی؟ زه راغلې یم... تاسو باید دلته اوسئ!
این فریادها را در دل خود میزدم، اما هیچ جوابی نمیشنیدم. خانه خاموش بود. سکوتی مرگبار بر همهجا سایه انداخته بود. درد، چنان درونم را فشرده بود که انگار تمام دنیایم در یک لحظه فروریخته است.
سها با نگرانی نگاهم میکرد. فقط سکوت کرده بود. میدانست که هیچ کلمهای توان تسکین این زخم را ندارد. تنها کاری که میشد کرد، این بود که کنار هم بمانیم. حتی اگر واژهای برای دلداری نبود.
ماهنور نفس عمیقی کشید و در را باز کرد. صدای خشخش لولاها، سکوت سنگین خانه را شکست. کاکایش کنار پنجره نشسته بود، پشتش به او بود و نگاهش را به دوردستها دوخته بود. وقتی ماهنور وارد شد، حتی به زحمت سرش را برگردانند، و با بیتفاوتی محض فقط گفت:
"_ته راغلی یې؟"
("آمدی؟")
ماهنور به زحمت لبخند کمجانی بر لب آورد و با صدایی که از لرزش آن اندوه میبارید گفت:
"_سلام، کاکا، څنګه یې؟"
("سلام علیکم،کاکا، صحتتان خوب است؟")
کاکایش بدون آنکه حتی نگاهی به سویش اندازد، سرد و بیروح جواب داد:
"_ دا ستا لپاره څه مهمه ده چې زه ښه یم یا نه؟"
("خوب بودن و یا نبودن من دیگر چی اهمیتی برای شما دارد؟!")
ماهنور کمی مکس کرد، اما پیش از آنکه چیزی بگوید، کاکایش با صدایی خشدار و لحنی پر از طعن ادامه داد:
"_او، نجلۍ، ته راغله او یو مېلمه له ځانه سره راوړه.
دا چیرته دی؟ "ایا دا د میلمستون دی که د مسافرو لپاره کاروانسرای؟"
("ای دختر، تو آمدی و باخود مهمان آوردی.
اینجا کجاست؟ مهمانخانه است یا کاروانسرای رهگذرها؟!")
ماهنور دلتنگ و مغموم، آرام پاسخ داد:
"_سها یوازې ده، تره، هغه هیڅوک نلري... که موږ
("سها تنهاست کاکاجان، کسی را ندارد... اگر ما")
اما با دادی که کاکایش زد حرفش ناتمام ماند.
کاکایش ناگهان از جا برخاست، نگاه خشمآلودش را بر چهرهی ماهنور دوخت و با صدایی بلند، فریاد زد:
"_بس! زه د غیر ضروري مهربانیو او بې پایه ستونزو څخه ستړی شوی یم! تاسو ځان ته څه حق ورکړی چې زما کور ته هر څوک راوبلئ؟ دا ستاسو د پلار کور نه دی چې هر څوک چې وغواړئ ځای ورکړئ!"
("بس است! خسته شدماز مهربانی های بیجا و درد سر های بی پایان! تو به خودت چی حقی دادی که پای هرکس را به خانهِ من بکشانی؟ اینجا خانه پدرت نیست که هر که را خواستی جای بدهی.!")
ماهنور یک قدم به عقب رفت، صدای فریاد کاکایش مثل سیلیای بر جانش نشست. اشک در چشمانش حلقه زد، اما نخواست تسلیم شود.
"_موږ به پر تا بار نه شو، که ته دلته نه غواړې، موږ به لاړ شو."
("ما باری نمیگذاریم بر دوشتان، اگر نمیخواهید اینجا باشیم میرویم!")
کاکایش با تمسخری زهرآلود، بلند خندید:
"_ستاسو د پلار کور؟ هغه کور چی ایره ته بدل شوی ؟"
("خانهی پدرت؟ همان ویرانهی خاکستر شده.؟")
ماهنور ایستاد بود، در دلش داشت به حال خودش و رفیقش سها میگریست اما در ظاهر همانطور محکم رو به کاکایش گفت:
"_ما یوازې غوښتل چې انسانیت وښیم، کاکاجان، زه به سها یوازې نه پریږدم. که اړتیا وي، زه به له دې ځایه لاړ شم، مګر زه به سها یوازې پاتې نه کړم."
("فقط خواستم انسانیت نشان دهم، کاکاجان، من سهارا تنها نخواهم گذاشت اگر لازم باشد از اینجا میروم ولی نمیگذارم سها تنها بماند.!")
کاکایش با صدای تند و خشم ، بی هیچ ملاحظه ای گفت:
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_ششم
آن خانهای که روزی مأوای خاطرات شاد و کودکانهام بود، اکنون جز تلی از خاکستر و دیوارهای فروریخته، نشانی از حیات نداشت. دیوارهایی که سالها آغوشگر خندههای من و نغمههای مادرم بودند، اکنون همچون استخوانهای شکستهی پیکری بیجان، بر خاک افتاده بودند.
دیگر نه از آن ایوان دلفریب خبری بود، نه از بوی نان گرم مادرم در سحرگاهان جمعه. آتش، نه تنها سقف و دیوار را بلعیده بود، بلکه آرامش جان ما را نیز به خاکستر نشانده بود.
خانه، دیگر خانه نبود؛ ویرانهای بود در میان دشت غربت. جایی که هر آجرش زمزمهای از گذشته داشت و هر وجب خاکش، بوی دلتنگی میداد. در آن سکوت جانکاه، فریادی خاموش پیچیده بود که میگفت: «در اینجا، روزی زندگی جریان داشت...»
سها با دستانی که به هم قفل شده بودند، نزدیکتر آمد و دستش را آرام روی شانهام گذاشت و گفت:
ـ ماهنور جان... خدا صبرت بده... این سختترین لحظهایست که میشه تحملش کرد.
اما گوشم به هیچ صدایی بدهکار نبود. نگاهم به خانهی خاکسترشده دوخته شده بود. ذهنم درگیر این حقیقت وحشتناک بود که دیگر خانوادهام در کنارم نیستند. از درون فریاد میزدم، اما لبهایم بسته مانده بودند. تنها اشکهایم بیوقفه فرو میریختند.
ـ نه... زه دا نه شم منلی... موری... پلاره... هلااااال، تاسو چیرته استی؟ زه راغلې یم... تاسو باید دلته اوسئ!
این فریادها را در دل خود میزدم، اما هیچ جوابی نمیشنیدم. خانه خاموش بود. سکوتی مرگبار بر همهجا سایه انداخته بود. درد، چنان درونم را فشرده بود که انگار تمام دنیایم در یک لحظه فروریخته است.
سها با نگرانی نگاهم میکرد. فقط سکوت کرده بود. میدانست که هیچ کلمهای توان تسکین این زخم را ندارد. تنها کاری که میشد کرد، این بود که کنار هم بمانیم. حتی اگر واژهای برای دلداری نبود.
ماهنور نفس عمیقی کشید و در را باز کرد. صدای خشخش لولاها، سکوت سنگین خانه را شکست. کاکایش کنار پنجره نشسته بود، پشتش به او بود و نگاهش را به دوردستها دوخته بود. وقتی ماهنور وارد شد، حتی به زحمت سرش را برگردانند، و با بیتفاوتی محض فقط گفت:
"_ته راغلی یې؟"
("آمدی؟")
ماهنور به زحمت لبخند کمجانی بر لب آورد و با صدایی که از لرزش آن اندوه میبارید گفت:
"_سلام، کاکا، څنګه یې؟"
("سلام علیکم،کاکا، صحتتان خوب است؟")
کاکایش بدون آنکه حتی نگاهی به سویش اندازد، سرد و بیروح جواب داد:
"_ دا ستا لپاره څه مهمه ده چې زه ښه یم یا نه؟"
("خوب بودن و یا نبودن من دیگر چی اهمیتی برای شما دارد؟!")
ماهنور کمی مکس کرد، اما پیش از آنکه چیزی بگوید، کاکایش با صدایی خشدار و لحنی پر از طعن ادامه داد:
"_او، نجلۍ، ته راغله او یو مېلمه له ځانه سره راوړه.
دا چیرته دی؟ "ایا دا د میلمستون دی که د مسافرو لپاره کاروانسرای؟"
("ای دختر، تو آمدی و باخود مهمان آوردی.
اینجا کجاست؟ مهمانخانه است یا کاروانسرای رهگذرها؟!")
ماهنور دلتنگ و مغموم، آرام پاسخ داد:
"_سها یوازې ده، تره، هغه هیڅوک نلري... که موږ
("سها تنهاست کاکاجان، کسی را ندارد... اگر ما")
اما با دادی که کاکایش زد حرفش ناتمام ماند.
کاکایش ناگهان از جا برخاست، نگاه خشمآلودش را بر چهرهی ماهنور دوخت و با صدایی بلند، فریاد زد:
"_بس! زه د غیر ضروري مهربانیو او بې پایه ستونزو څخه ستړی شوی یم! تاسو ځان ته څه حق ورکړی چې زما کور ته هر څوک راوبلئ؟ دا ستاسو د پلار کور نه دی چې هر څوک چې وغواړئ ځای ورکړئ!"
("بس است! خسته شدماز مهربانی های بیجا و درد سر های بی پایان! تو به خودت چی حقی دادی که پای هرکس را به خانهِ من بکشانی؟ اینجا خانه پدرت نیست که هر که را خواستی جای بدهی.!")
ماهنور یک قدم به عقب رفت، صدای فریاد کاکایش مثل سیلیای بر جانش نشست. اشک در چشمانش حلقه زد، اما نخواست تسلیم شود.
"_موږ به پر تا بار نه شو، که ته دلته نه غواړې، موږ به لاړ شو."
("ما باری نمیگذاریم بر دوشتان، اگر نمیخواهید اینجا باشیم میرویم!")
کاکایش با تمسخری زهرآلود، بلند خندید:
"_ستاسو د پلار کور؟ هغه کور چی ایره ته بدل شوی ؟"
("خانهی پدرت؟ همان ویرانهی خاکستر شده.؟")
ماهنور ایستاد بود، در دلش داشت به حال خودش و رفیقش سها میگریست اما در ظاهر همانطور محکم رو به کاکایش گفت:
"_ما یوازې غوښتل چې انسانیت وښیم، کاکاجان، زه به سها یوازې نه پریږدم. که اړتیا وي، زه به له دې ځایه لاړ شم، مګر زه به سها یوازې پاتې نه کړم."
("فقط خواستم انسانیت نشان دهم، کاکاجان، من سهارا تنها نخواهم گذاشت اگر لازم باشد از اینجا میروم ولی نمیگذارم سها تنها بماند.!")
کاکایش با صدای تند و خشم ، بی هیچ ملاحظه ای گفت:
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان_بانوی_حلالکُـش نویسنده_حسنا_سادات پارت_ششم آن خانهای که روزی مأوای خاطرات شاد و کودکانهام بود، اکنون جز تلی از خاکستر و دیوارهای فروریخته، نشانی از حیات نداشت. دیوارهایی که سالها آغوشگر خندههای من و نغمههای مادرم بودند، اکنون همچون استخوانهای…
رمان_بانوی_حلالکُـش
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_هفتم
دختر کاکایم، یسنا، مهربانی را از مادرش به ارث برده بود؛ درست مثل مادرش، زنی نرمخو و دلنازک که در این خانهی سرد، گرمایی از محبت بود. همیشه برایم عجیب بود که در بسیاری از خانهها خانمکاکا به سختی با دیگران کنار میآید، اما اینجا، برخلاف سردی کاکایم، خانم کاکایم، همیشه با مهر و دلسوزی به من نگاه میکرد و مرا همچون دختر خود میدانست. این مهربانی را به یسنا هم منتقل کرده بود، دختری که با تمام وجود دوستداشتنی بود.
سالها بود که ما از کاکایم و خانوادهاش دور بودیم. درست است که در یک شهر زندگی میکردیم، اما رابطهی میان پدرم و کاکایم به شدت تیره و پرتنش بود. یک خشم و کینهی پنهان که هرگز اجازه نمیداد ما رفتوآمد کنیم یا حتی سادهترین گفتوگو را داشته باشیم. نمیدانم از کجا و چگونه این دشمنی آغاز شده بود، اما پیامدش این بود که میان ما دیواری بلند کشیده شده بود و فقط ارسلان، پسر کاکایم، گهگاهی با ما تماس میگرفت و خبر میآورد.
حالا اما من در خانهای نشسته بودم که سالها دور از آن بودم؛ خانهای که خاطرات را به یادم میآورد و قلبم را پر از احساسات متناقض میکرد.
شب آرام بود و صدای خندهی یسنا و سها در فضا میپیچید، ولی ذهنم درگیر دلهرهها و پرسشهای بیپاسخ آینده بود. سها و یسنا تلاش میکردند که فضا را پر از انرژی مثبت کنند، اما من هنوز در میان غمهای خودم غرق بودم.
در این حال، در باز شد و خانم کاکایم که رفته بود به دیدنمادرش وارد شد. نگاهش که به من افتاد، گویی روشنایی کوچکی در دل تاریکام تابید. به آرامی به سویم آمد و مرا در آغوش گرفت. گرمای آغوشش دلم را نرم کرد و بغضم شکست.
با صدایی پر از محبت گفت:
– خوش آمدی دختر نازم، خیلی دلم برایت تنگ شده بود. خوبی؟
اشک در چشمانم حلقه زد و با صدایی گرفته گفتم:
– خوبم مادر... خودت خوبی؟
پیشانیام را بوسید و با آرامش ادامه داد:
– انشاءالله بهتر ازینم میشی جان مادر. همه چیز خوب میشه. فقط به خدا توکل کن.
کلماتش مثل نسیمی آرامبخش بود که زخمی را تسکین میداد، هرچند درد هنوز بود.
– انشاءالله مادر... انشاءالله...
دستش را روی شانهام گذاشت و گفت:
– من همیشه کنارت هستم دخترم. هر وقت نیاز داشتی، خجالت نکش و با من حرف بزن. با هم از پس هر چیزی برمیآییم.
لبخندی زدم و گفتم:
– ممنون مادر، خوشحالم که هستی.
– یادت باشد که هیچ وقت تنها نیستی. تا وقتی من هستم، همیشه کسی هست که دوستت داشته باشد.
این حرفش آرامش عمیقی به دلم داد. برای اولین بار بعد از مدتها احساس کردم که پناهی دارم.
بعد از مدتی، خانم کاکایم به سوی سها رفت و با او احوالپرسی کرد. سفره پهن شد و یسنا با مهربانی غذاهای مورد علاقهی من و سها را آماده کرده بود. بعد از شام، چای معطری نوشیدیم.
بعد از نوشیدن چای خانم کاکایم با لبخندی گفت:
– شبتان بخیر دختران گلم.
همه با لبخند پاسخ دادیم:
– شب شما هم بخیر.
پس از رفتن او به اتاقش، از یسنا پرسیدم:
– ارسلان کجاست؟ از وقتی آمدم ندیدمش.
یسنا گفت:
– امشب با دوستانش قرار داشت، شاید دیر بیاید.
گفتم:
– باشه.
همه به اتاق یسنا رفتیم، شب بخیر گفتیم و به خواب رفتیم. اما ذهن من هنوز درگیر بود و آرامش نداشت. امیدوار بودم که فردا روزی بهتر باشد.
ادامه دارد...
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_هفتم
دختر کاکایم، یسنا، مهربانی را از مادرش به ارث برده بود؛ درست مثل مادرش، زنی نرمخو و دلنازک که در این خانهی سرد، گرمایی از محبت بود. همیشه برایم عجیب بود که در بسیاری از خانهها خانمکاکا به سختی با دیگران کنار میآید، اما اینجا، برخلاف سردی کاکایم، خانم کاکایم، همیشه با مهر و دلسوزی به من نگاه میکرد و مرا همچون دختر خود میدانست. این مهربانی را به یسنا هم منتقل کرده بود، دختری که با تمام وجود دوستداشتنی بود.
سالها بود که ما از کاکایم و خانوادهاش دور بودیم. درست است که در یک شهر زندگی میکردیم، اما رابطهی میان پدرم و کاکایم به شدت تیره و پرتنش بود. یک خشم و کینهی پنهان که هرگز اجازه نمیداد ما رفتوآمد کنیم یا حتی سادهترین گفتوگو را داشته باشیم. نمیدانم از کجا و چگونه این دشمنی آغاز شده بود، اما پیامدش این بود که میان ما دیواری بلند کشیده شده بود و فقط ارسلان، پسر کاکایم، گهگاهی با ما تماس میگرفت و خبر میآورد.
حالا اما من در خانهای نشسته بودم که سالها دور از آن بودم؛ خانهای که خاطرات را به یادم میآورد و قلبم را پر از احساسات متناقض میکرد.
شب آرام بود و صدای خندهی یسنا و سها در فضا میپیچید، ولی ذهنم درگیر دلهرهها و پرسشهای بیپاسخ آینده بود. سها و یسنا تلاش میکردند که فضا را پر از انرژی مثبت کنند، اما من هنوز در میان غمهای خودم غرق بودم.
در این حال، در باز شد و خانم کاکایم که رفته بود به دیدنمادرش وارد شد. نگاهش که به من افتاد، گویی روشنایی کوچکی در دل تاریکام تابید. به آرامی به سویم آمد و مرا در آغوش گرفت. گرمای آغوشش دلم را نرم کرد و بغضم شکست.
با صدایی پر از محبت گفت:
– خوش آمدی دختر نازم، خیلی دلم برایت تنگ شده بود. خوبی؟
اشک در چشمانم حلقه زد و با صدایی گرفته گفتم:
– خوبم مادر... خودت خوبی؟
پیشانیام را بوسید و با آرامش ادامه داد:
– انشاءالله بهتر ازینم میشی جان مادر. همه چیز خوب میشه. فقط به خدا توکل کن.
کلماتش مثل نسیمی آرامبخش بود که زخمی را تسکین میداد، هرچند درد هنوز بود.
– انشاءالله مادر... انشاءالله...
دستش را روی شانهام گذاشت و گفت:
– من همیشه کنارت هستم دخترم. هر وقت نیاز داشتی، خجالت نکش و با من حرف بزن. با هم از پس هر چیزی برمیآییم.
لبخندی زدم و گفتم:
– ممنون مادر، خوشحالم که هستی.
– یادت باشد که هیچ وقت تنها نیستی. تا وقتی من هستم، همیشه کسی هست که دوستت داشته باشد.
این حرفش آرامش عمیقی به دلم داد. برای اولین بار بعد از مدتها احساس کردم که پناهی دارم.
بعد از مدتی، خانم کاکایم به سوی سها رفت و با او احوالپرسی کرد. سفره پهن شد و یسنا با مهربانی غذاهای مورد علاقهی من و سها را آماده کرده بود. بعد از شام، چای معطری نوشیدیم.
بعد از نوشیدن چای خانم کاکایم با لبخندی گفت:
– شبتان بخیر دختران گلم.
همه با لبخند پاسخ دادیم:
– شب شما هم بخیر.
پس از رفتن او به اتاقش، از یسنا پرسیدم:
– ارسلان کجاست؟ از وقتی آمدم ندیدمش.
یسنا گفت:
– امشب با دوستانش قرار داشت، شاید دیر بیاید.
گفتم:
– باشه.
همه به اتاق یسنا رفتیم، شب بخیر گفتیم و به خواب رفتیم. اما ذهن من هنوز درگیر بود و آرامش نداشت. امیدوار بودم که فردا روزی بهتر باشد.
ادامه دارد...
Forwarded from Harf Chat
بانو مثلاً فکر کنید روزی عاشق شدین و طرف مقابل هم خبر نداشت چیکار میکنین
آیا اعتراف میکنید یا در دل تان نگه میدارید؟
بانو مثلاً فکر کنید روزی عاشق شدین و طرف مقابل هم خبر نداشت چیکار میکنین
آیا اعتراف میکنید یا در دل تان نگه میدارید؟
Harf Chat
بانو مثلاً فکر کنید روزی عاشق شدین و طرف مقابل هم خبر نداشت چیکار میکنین آیا اعتراف میکنید یا در دل تان نگه میدارید؟
اعتراف میکنم برایش چون خود عاشق شدن از خود جرأت میخایه شخصی ک جرأت نداشت بهتر است حتی سمت اسم عشق و عاشقی هم نرود.
اگر روزی الله نکرده عاشق شدم میرم و اعتراف میکنم تا طرف مقابل با خبر شوه.😐
اگر روزی الله نکرده عاشق شدم میرم و اعتراف میکنم تا طرف مقابل با خبر شوه.😐
Forwarded from Harf Chat
مردانگی به جنسیت نیست،
به غیرت است،
به تعهد،
به پناه شدن برای دلِ لرزان یک نفر.
مردانگی یعنی وقتی کسی به تو تکیه کرد، نلغزی.
یعنی قولهایت را به وقتش به جان بخری،
و اگر نتوانستی بمانی، دل کسی را نسوزانی...
مردانگی گاهی در دلِ یک زن بیشتر پیداست،
وقتی در سکوت، کوه میشود برای خانه،
برای عشق،
برای تمام بیپناهیهای جهان...
مردانگی به جنسیت نیست،
به غیرت است،
به تعهد،
به پناه شدن برای دلِ لرزان یک نفر.
مردانگی یعنی وقتی کسی به تو تکیه کرد، نلغزی.
یعنی قولهایت را به وقتش به جان بخری،
و اگر نتوانستی بمانی، دل کسی را نسوزانی...
مردانگی گاهی در دلِ یک زن بیشتر پیداست،
وقتی در سکوت، کوه میشود برای خانه،
برای عشق،
برای تمام بیپناهیهای جهان...
💯5
Forwarded from Harf Chat
میگن: دنبال کسی باش ک دنبال ت باشد اینگونه اگر نیست به دنبال دیگرش باش 😐😂.
خطاب ب شما😁
میگن: دنبال کسی باش ک دنبال ت باشد اینگونه اگر نیست به دنبال دیگرش باش 😐😂.
خطاب ب شما😁
😁2
Harf Chat
میگن: دنبال کسی باش ک دنبال ت باشد اینگونه اگر نیست به دنبال دیگرش باش 😐😂. خطاب ب شما😁
به چشم🫡
همینطور یک کار را میکنم!
😐🙄
همینطور یک کار را میکنم!
😐🙄
😁1
Forwarded from ℍ𝕦𝕊𝕟𝔸ッ
شب تنهایی...
دیروزچه خوش همی گذشت،ایام به کام!
نی جام تُهی بودونه غمهایِ تمام !
امروز نه جامی ست ونه دنیایِ خوشی!
جز درد چه داده ست مرا دهر مُدام!
#عطایی
دیروزچه خوش همی گذشت،ایام به کام!
نی جام تُهی بودونه غمهایِ تمام !
امروز نه جامی ست ونه دنیایِ خوشی!
جز درد چه داده ست مرا دهر مُدام!
#عطایی
🔥3