Forwarded from Harf Chat
نگـو مــلا نیـســـتـــم ...
واضـح بـگــو مسلـمـان نیـســتــم
زیـࢪا
اطـا؏ــت از اوامــر الــلـــه فـقــط بـرا؎
مـلا هـا نیـسـت 🙂🖤 .!
نگـو مــلا نیـســـتـــم ...
واضـح بـگــو مسلـمـان نیـســتــم
زیـࢪا
اطـا؏ــت از اوامــر الــلـــه فـقــط بـرا؎
مـلا هـا نیـسـت 🙂🖤 .!
💯4
Forwarded from Harf Chat
احترام گذاشتن نشانه شخصیت یک انسان است چی از لحاظ رفتار ی چی از لحاظ گفتار ی زمانیکه شخصیت نداشته باشی انسانیت زیر پا کرده بی احترامی میکنی پس به هیچ عنوان احترام گذاشتن از روی نیاز نیست بلکه ذات انسان نشان میده
احترام گذاشتن نشانه شخصیت یک انسان است چی از لحاظ رفتار ی چی از لحاظ گفتار ی زمانیکه شخصیت نداشته باشی انسانیت زیر پا کرده بی احترامی میکنی پس به هیچ عنوان احترام گذاشتن از روی نیاز نیست بلکه ذات انسان نشان میده
Forwarded from Harf Chat
در مورد عشق گفتن
بیبینید همه اینرا میدانیم زمانیکه شخصی عاشق میشه اولين چیزی که میبینه چهره یا صورت طرف مقابل است.
بابت همین الله گفته زینت تان را پنهان کنيد چهره هم در جمله زينت میره.
اولش خود شما تا اینکه شخصی را نبینید قادر نمیشین همراهش ازدواج کنین.
درست است که اخلاق و غیره ....
مهم است ولی همه میدانیم که چهره در اول فهرست قرار داره.
در مورد عشق گفتن
بیبینید همه اینرا میدانیم زمانیکه شخصی عاشق میشه اولين چیزی که میبینه چهره یا صورت طرف مقابل است.
بابت همین الله گفته زینت تان را پنهان کنيد چهره هم در جمله زينت میره.
اولش خود شما تا اینکه شخصی را نبینید قادر نمیشین همراهش ازدواج کنین.
درست است که اخلاق و غیره ....
مهم است ولی همه میدانیم که چهره در اول فهرست قرار داره.
Harf Chat
#سوال_هفته ✍بد ترین افرادی که باید از آنها دوری کنیم به نظر شما چه کسانی اند ؟
جواب من: از همهی آدم ها باید دوری کرد.
چـکـامـهـ زار 🌘📜
شاید از خود بپرسید این دختری که چنین با شور از گذشتهاش سخن میگوید، کیست؟ من، ماهنورم. دختری از تبار پشتون، از خاندان اچکزی. دختر نازدانه و یگانهی سمیعالله اچکزی؛ مردی که روزگاری نامش در میان بزرگان قوم با احترام برده میشد. او پیش از آنکه زندگیاش را…
رمان_بانوی_حلالکُـش
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_سوم
در ذهنم تصویر میساختم از لحظهای که وارد کابل میشوم و چهرهی خانوادهام از دیدنم غرق شگفتی میشود. فکر میکردم مادرم، با لبخندی پر اشک، مرا در آغوش میگیرد و پدر، با همان نگاه پرغرورش، سرش را به نشانهی رضایت تکان میدهد. دلتنگی در این یکماه برایم آسان نبود، اما باید تحمل میکردم. میدانستم مسیر زندگی، همیشه هموار نیست. هرچند گاهی دلتنگی چنگ میزد به دلم، اما حضور سها، آنچنان دلگرمکننده بود که نبودنِ خانواده را ـ هرچند نه کامل ـ قابل تحمل میساخت.
سها برایم تنها یک دوست نبود؛ رگ و ریشهی وجودم بود. گویی روحی در دو تن داشتیم. بدون آنکه کلمهای بگویم، از رنگ صورتم میفهمید چه حالی دارم. در چشمهایم میخواند که دلشاد استم یا دلنگران.
با اینهمه، چیزی در دلام آرام نمیگرفت. حس عجیبی داشتم، گویی این سفر، سرآغاز تحولی بزرگ در زندگیام خواهد شد. حس، همانند نسیمی بود که پیش از طوفان در هوا میپیچد. ناپیدا، اما هشداردهنده.
نگاهم به سها افتاد که کنارم ایستاده بود. آشکارا ناراحتی در چهرهاش دیده میشد. نکند فکر کرده میخواهم او را تنها بگذارم؟ چطور ممکن بود؟ مگر میتوانستم این همه سال رفاقت را جا بگذارم؟
صدایش آمد؛ همان لهجهی شیرین هراتی، با لحنی آمیخته به اندوه:
ـ هاله... درسخو خلاص کردی، میری پس کابل؟
لبخندی زدم و آهسته گفتم:
ـ چرا ناراحت هستی، قرار است تو هم همراه من بیایی.
با تعجب گفت:
ـ کجا؟ نه! مه که نمیام. کجا مام بیام؟
با اخم ساختگی، آرام و جدی گفتم:
ـ نخیر خانم، قرار است با من بیایی و جای هیچ اعتراضی هم نیست.
سها زیر لب گفت:
ـ نوچ، نوچ... مه اصلن جایی نمیرم.
لبخندم محو شد، اما لحنم همچنان نرم و محکم بود:
ـ این تصمیم من است، وقتی گفتم همراه من میآیی، یعنی میآیی.
سها میخواست چیزی بگوید که با شور گفتم:
ـ پس تصمیم گرفته شد! فردا میرویم کابل. زود برو وسایلت را جمع کن.
لبخند کمرنگی نشست گوشهی لبهایش. دلش پر از شوق بود، اما سعی میکرد پنهانش کند. گفت:
ـ خودت میبُری و خودت هم میدوزی! مه که نگفتم میام...
لبخندزنان، نیمنگاهی به او انداختم:
ـ وقت را هدر نده. وقتی گفتم میآیی، یعنی تصمیم نهایی گرفته شده. دیگر جای بحث نیست. حالا هم لطفاً برو وسایلت را جمع کن، من کار دارم.
سها چشمسفیدی نثارم کرد و رفت تا وسایلش را جمع کند. اما لبخند زیر لبش را دیدم. دلش با من بود.
سها، از همان کودکی پدرش را از دست داده بود و همیشه در کنار مادرش زندگی کرده بود. تنها یک برادر داشت که از نظر اخلاق و نگرش، زمین تا آسمان با او فرق داشت. پدر و مادرش، تنها فرزندان خانوادههای خود بودند؛ به همین دلیل، پشتوانهی فامیلی نداشتند و تنها تکیهشان به یکدیگر بود.
مادر سها به سرطان مبتلا شد و در نهایت، همین بیماری جانش را گرفت. بعد از مرگ مادر، برادرش که دلبستگی چندانی به خانواده نداشت، خانه را فروخت و تصمیم گرفت از افغانستان برود. بدون آنکه دستی به پشت خواهرش بگذارد یا نگاهی به سرنوشت او بیندازد. سها ماند؛ تنها، بیسرپناه، و سردرگم در برابر دنیایی بیرحم.
در همان روزها بود که من، تصمیم گرفتم نگذارم او تنها بماند. سها تنها دوستم نبود؛ خواهر نانوشتهام بود. کسی بود که رنجهایش برایم آشنا بود. نمیتوانستم تماشاگر تنهاییاش باشم.
او را با خود به خانه بردم. خانوادهام، هرچند ابتدا کمی مردد بودند، اما در نهایت پذیرفتندش. و از همان روز، سها شد یکی از ما. شد خواهرم. شد نیمهی دیگر زندگیام.
بعد از آن نه تنها من که برای هلال هم یک خواهر دلسوز و مهربان شد. هلال همیشه وقتی میخواست کاری را انجام بدهد اول با سها در مورد آنکار صحبت میکرد و اگر سها درست بودن کار را تائید نمیکرد هلال هم انجامش نمیداد.
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_سوم
در ذهنم تصویر میساختم از لحظهای که وارد کابل میشوم و چهرهی خانوادهام از دیدنم غرق شگفتی میشود. فکر میکردم مادرم، با لبخندی پر اشک، مرا در آغوش میگیرد و پدر، با همان نگاه پرغرورش، سرش را به نشانهی رضایت تکان میدهد. دلتنگی در این یکماه برایم آسان نبود، اما باید تحمل میکردم. میدانستم مسیر زندگی، همیشه هموار نیست. هرچند گاهی دلتنگی چنگ میزد به دلم، اما حضور سها، آنچنان دلگرمکننده بود که نبودنِ خانواده را ـ هرچند نه کامل ـ قابل تحمل میساخت.
سها برایم تنها یک دوست نبود؛ رگ و ریشهی وجودم بود. گویی روحی در دو تن داشتیم. بدون آنکه کلمهای بگویم، از رنگ صورتم میفهمید چه حالی دارم. در چشمهایم میخواند که دلشاد استم یا دلنگران.
با اینهمه، چیزی در دلام آرام نمیگرفت. حس عجیبی داشتم، گویی این سفر، سرآغاز تحولی بزرگ در زندگیام خواهد شد. حس، همانند نسیمی بود که پیش از طوفان در هوا میپیچد. ناپیدا، اما هشداردهنده.
نگاهم به سها افتاد که کنارم ایستاده بود. آشکارا ناراحتی در چهرهاش دیده میشد. نکند فکر کرده میخواهم او را تنها بگذارم؟ چطور ممکن بود؟ مگر میتوانستم این همه سال رفاقت را جا بگذارم؟
صدایش آمد؛ همان لهجهی شیرین هراتی، با لحنی آمیخته به اندوه:
ـ هاله... درسخو خلاص کردی، میری پس کابل؟
لبخندی زدم و آهسته گفتم:
ـ چرا ناراحت هستی، قرار است تو هم همراه من بیایی.
با تعجب گفت:
ـ کجا؟ نه! مه که نمیام. کجا مام بیام؟
با اخم ساختگی، آرام و جدی گفتم:
ـ نخیر خانم، قرار است با من بیایی و جای هیچ اعتراضی هم نیست.
سها زیر لب گفت:
ـ نوچ، نوچ... مه اصلن جایی نمیرم.
لبخندم محو شد، اما لحنم همچنان نرم و محکم بود:
ـ این تصمیم من است، وقتی گفتم همراه من میآیی، یعنی میآیی.
سها میخواست چیزی بگوید که با شور گفتم:
ـ پس تصمیم گرفته شد! فردا میرویم کابل. زود برو وسایلت را جمع کن.
لبخند کمرنگی نشست گوشهی لبهایش. دلش پر از شوق بود، اما سعی میکرد پنهانش کند. گفت:
ـ خودت میبُری و خودت هم میدوزی! مه که نگفتم میام...
لبخندزنان، نیمنگاهی به او انداختم:
ـ وقت را هدر نده. وقتی گفتم میآیی، یعنی تصمیم نهایی گرفته شده. دیگر جای بحث نیست. حالا هم لطفاً برو وسایلت را جمع کن، من کار دارم.
سها چشمسفیدی نثارم کرد و رفت تا وسایلش را جمع کند. اما لبخند زیر لبش را دیدم. دلش با من بود.
سها، از همان کودکی پدرش را از دست داده بود و همیشه در کنار مادرش زندگی کرده بود. تنها یک برادر داشت که از نظر اخلاق و نگرش، زمین تا آسمان با او فرق داشت. پدر و مادرش، تنها فرزندان خانوادههای خود بودند؛ به همین دلیل، پشتوانهی فامیلی نداشتند و تنها تکیهشان به یکدیگر بود.
مادر سها به سرطان مبتلا شد و در نهایت، همین بیماری جانش را گرفت. بعد از مرگ مادر، برادرش که دلبستگی چندانی به خانواده نداشت، خانه را فروخت و تصمیم گرفت از افغانستان برود. بدون آنکه دستی به پشت خواهرش بگذارد یا نگاهی به سرنوشت او بیندازد. سها ماند؛ تنها، بیسرپناه، و سردرگم در برابر دنیایی بیرحم.
در همان روزها بود که من، تصمیم گرفتم نگذارم او تنها بماند. سها تنها دوستم نبود؛ خواهر نانوشتهام بود. کسی بود که رنجهایش برایم آشنا بود. نمیتوانستم تماشاگر تنهاییاش باشم.
او را با خود به خانه بردم. خانوادهام، هرچند ابتدا کمی مردد بودند، اما در نهایت پذیرفتندش. و از همان روز، سها شد یکی از ما. شد خواهرم. شد نیمهی دیگر زندگیام.
بعد از آن نه تنها من که برای هلال هم یک خواهر دلسوز و مهربان شد. هلال همیشه وقتی میخواست کاری را انجام بدهد اول با سها در مورد آنکار صحبت میکرد و اگر سها درست بودن کار را تائید نمیکرد هلال هم انجامش نمیداد.
چـکـامـهـ زار 🌘📜
رمان_بانوی_حلالکُـش نویسنده_حسنا_سادات پارت_سوم در ذهنم تصویر میساختم از لحظهای که وارد کابل میشوم و چهرهی خانوادهام از دیدنم غرق شگفتی میشود. فکر میکردم مادرم، با لبخندی پر اشک، مرا در آغوش میگیرد و پدر، با همان نگاه پرغرورش، سرش را به نشانهی…
رمان_بانوی_حلالکُـش
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_چهارم
همینطور که مشغول بستن چمدانم بودم، دستانم از هیجان و اضطراب میلرزید. ذهنم آشفته بود و درگیر هزار فکر و خیال نمیدانستم آینده چه چیزی برایم در آستین دارد. انگار داشتم پا به فصلی تازه از زندگیام میگذاشتم؛ دنیایی ناآشنا که شاید خیلی چیزها را تغییر میداد، حتی خودم را. شاید هم همهچیز همانطور که بود، باقی میماند. اما در دلام حسی پنهان میگفت که زندگی، آرامآرام دارد به سوی مسیری تازه روان میشود؛ مسیری که پایانش برایم روشن نبود.
همهچیز را برای سفر آماده کردم و با سها راهی شدیم. به کابل رسیدیم، شهری که شلوغیاش بیوقفه میتپید و هیاهویش در رگهایش جریان داشت. کابل برایم غریبه شده بود؛ خیابانهای پر ازدحام، ساختمانهای بلند و آدمهایی که هرکدام دنیایی در دل داشتند. شهری که سالها پیش آن را ترک کرده بودم، حالا چهرهاش تغییر کرده بود. منِ برگشته از غربت، خود را غریبهای میدیدم در زادگاه خویش.
نگاهم در ازدحام آدمها گم شد. گفتم:
ـ سها... اینجا خیلی تغییر کردهاست.
سها نگاهی لبخندآلود به من انداخت و گفت:
ـ چیه؟ فکر میکردی بعد از این همه سال هیچی تغییر نکرده باشه؟
لبخند از لبم جدا نمیشد. هنوز هم هیجانزده بودم. بالاخره بعد از یکماه، قرار بود دوباره خانوادهام را ببینم. هیچ احساسی در دنیا نمیتوانست این خوشی را از من بگیرد. اما از نیرنگ تقدیر بیخبر بودم. نمیدانستم که دیگر نه خانهای در کار است، نه خانوادهای...
سها گفت:
ـ ماهی، به خدا خالهجان از دست تو دلخور میشن که بیخبر برگشتی کابل.
در دل، از شوق دیدار خانوادهام لبخند میزدم و با بیخیالی گفتم:
ـ اگر خبرشان میکردم که دیگر سورپرایز نمیشد! تو هم بیخود دلواپس نباش.
نویسنده_حسنا_سادات
پارت_چهارم
همینطور که مشغول بستن چمدانم بودم، دستانم از هیجان و اضطراب میلرزید. ذهنم آشفته بود و درگیر هزار فکر و خیال نمیدانستم آینده چه چیزی برایم در آستین دارد. انگار داشتم پا به فصلی تازه از زندگیام میگذاشتم؛ دنیایی ناآشنا که شاید خیلی چیزها را تغییر میداد، حتی خودم را. شاید هم همهچیز همانطور که بود، باقی میماند. اما در دلام حسی پنهان میگفت که زندگی، آرامآرام دارد به سوی مسیری تازه روان میشود؛ مسیری که پایانش برایم روشن نبود.
همهچیز را برای سفر آماده کردم و با سها راهی شدیم. به کابل رسیدیم، شهری که شلوغیاش بیوقفه میتپید و هیاهویش در رگهایش جریان داشت. کابل برایم غریبه شده بود؛ خیابانهای پر ازدحام، ساختمانهای بلند و آدمهایی که هرکدام دنیایی در دل داشتند. شهری که سالها پیش آن را ترک کرده بودم، حالا چهرهاش تغییر کرده بود. منِ برگشته از غربت، خود را غریبهای میدیدم در زادگاه خویش.
نگاهم در ازدحام آدمها گم شد. گفتم:
ـ سها... اینجا خیلی تغییر کردهاست.
سها نگاهی لبخندآلود به من انداخت و گفت:
ـ چیه؟ فکر میکردی بعد از این همه سال هیچی تغییر نکرده باشه؟
لبخند از لبم جدا نمیشد. هنوز هم هیجانزده بودم. بالاخره بعد از یکماه، قرار بود دوباره خانوادهام را ببینم. هیچ احساسی در دنیا نمیتوانست این خوشی را از من بگیرد. اما از نیرنگ تقدیر بیخبر بودم. نمیدانستم که دیگر نه خانهای در کار است، نه خانوادهای...
سها گفت:
ـ ماهی، به خدا خالهجان از دست تو دلخور میشن که بیخبر برگشتی کابل.
در دل، از شوق دیدار خانوادهام لبخند میزدم و با بیخیالی گفتم:
ـ اگر خبرشان میکردم که دیگر سورپرایز نمیشد! تو هم بیخود دلواپس نباش.
Forwarded from Harf Chat
🕯 نیکیِ بیمنت، نشانه اخلاص است❕️
پس بهترین عمل آن است که نه برای نمایش باشد، نه برای انتظار جبران، بلکه فقط برای رضای و خشنودی خالق یکتاﷻ.
🕯 نیکیِ بیمنت، نشانه اخلاص است❕️
پس بهترین عمل آن است که نه برای نمایش باشد، نه برای انتظار جبران، بلکه فقط برای رضای و خشنودی خالق یکتاﷻ.
Harf Chat
در مورد عشق گفتن بیبینید همه اینرا میدانیم زمانیکه شخصی عاشق میشه اولين چیزی که میبینه چهره یا صورت طرف مقابل است. بابت همین الله گفته زینت تان را پنهان کنيد چهره هم در جمله زينت میره. اولش خود شما تا اینکه شخصی را نبینید قادر نمیشین همراهش ازدواج…
زمانیکه کسی عاشق میشود، اگر عشقش واقعی باشد، نباید دلیلی برای آن وجود داشته باشد.
شما گفتید چهره در فهرستِ دلباختگیست؛
اما اگر کسی تنها شیفتهی زیبایی شود، آنگاه که این جمال رنگ ببازد، عشق چه خواهد شد؟
آیا آنهم محو میشود؟
از نظر من، عشق واقعی آن است که نه چهره، نه سیرت، نه ثروت و نه هیچ چیز ظاهری، دلیلش نباشد.
ما باید بیدلیل دوست بداریم، بیچشمداشت مهر بورزیم.
عشق، زمانی واقعیست که بیدلیل باشد.
وگرنه علاقهای مشروط است، نه عشقی جاودانه.
شما گفتید چهره در فهرستِ دلباختگیست؛
اما اگر کسی تنها شیفتهی زیبایی شود، آنگاه که این جمال رنگ ببازد، عشق چه خواهد شد؟
آیا آنهم محو میشود؟
از نظر من، عشق واقعی آن است که نه چهره، نه سیرت، نه ثروت و نه هیچ چیز ظاهری، دلیلش نباشد.
ما باید بیدلیل دوست بداریم، بیچشمداشت مهر بورزیم.
عشق، زمانی واقعیست که بیدلیل باشد.
وگرنه علاقهای مشروط است، نه عشقی جاودانه.
❤2💯1
چـکـامـهـ زار 🌘📜
زمانیکه کسی عاشق میشود، اگر عشقش واقعی باشد، نباید دلیلی برای آن وجود داشته باشد. شما گفتید چهره در فهرستِ دلباختگیست؛ اما اگر کسی تنها شیفتهی زیبایی شود، آنگاه که این جمال رنگ ببازد، عشق چه خواهد شد؟ آیا آنهم محو میشود؟ از نظر من، عشق واقعی…
خب البته این فقط نظریه من است، نظر هرکس فرق دارد. 🫥
😁2
سلامٌ لِلذَینَ اَحَبَّهُم عَبَثاً
سلام
به کسانی که بیهوده
دوستشان داشتیم..
سلام
به کسانی که بیهوده
دوستشان داشتیم..
❤🔥2🔥2❤1
Forwarded from •.¸♡𝓢𝓸𝓶𝓪𝔂𝓮𝓱♡¸.•
┈┈┈●•🦋﷽🦋•●┈┈┈
🦋 ⃟🌼<يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (تحریم / آیه 9)>🦋 ⃟🌼
قـًٌٍّـرٍآنـًٌٍّـ کرٍیمـًٌٍّـ
https://t.me/quran12567
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
فـًٌٍّـرٍآتـًٌٍّـرٍ آزٍ زٍنـًٌٍّـدٍگـًٌٍّـی
https://t.me/Motivation1590
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
بـًٌٍّـهّ سـًٌٍّـوٌی آسـًٌٍّـمـًٌٍّـآنـًٌٍّـ
https://t.me/TheSkyOfGod
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
عـًٌٍّـآلَمـًٌٍّـ خـًٌٍّـیآلَ
https://t.me/https_Aalam_khiyal
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
وٌآژٍهّی بـًٌٍّـآرٍآنـًٌٍّـ
https://t.me/TextRain1
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
آصـًٌٍّـلَآحـًٌٍّـ قـًٌٍّـلَبـًٌٍّـ هّآ
https://t.me/EslahQalbha
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
فـًٌٍّـرٍشـًٌٍّـتـًٌٍّـهّ وٌآژٍهّآ
https://t.me/are_asa_parvaz
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
آلَسـًٌٍّـلَفـًٌٍّـیهّ
https://t.me/Alsalafeat
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
بـًٌٍّـسـًٌٍّـوٌی هّدٍآیتـًٌٍّـ
https://t.me/Bsoyhdayat
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
نـًٌٍّـوٌرٍ بـًٌٍّـنـًٌٍّـآتـًٌٍّـ آنـًٌٍّـبـًٌٍّـی (صـًٌٍّـلَ آلَلَهّ عـًٌٍّـلَیهّ وٌسـًٌٍّـلَمـًٌٍّـ)
https://t.me/Anshallah
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
حـًٌٍّـجـًٌٍّـآبـًٌٍّـ سـًٌٍّـرٍآی پـًٌٍّـهّ پـًٌٍّـوٌوٌلَهّ ی ئیمـًٌٍّـآنـًٌٍّـ
https://t.me/Papola_eman
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
حـًٌٍّـجـًٌٍّـآبـًٌٍّـ سـًٌٍّـرٍآی وٌخـًٌٍّـیآطـًٌٍّـی نـًٌٍّـوٌرٍ آلَهّدٍی
https://t.me/nour_alhoda_hejab
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
آشـًٌٍّـرٍآقـًٌٍّـ
https://t.me/Ishra4q
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
آلَبـًٌٍّـنـًٌٍّـتـًٌٍّـ آلَمـًٌٍّـجـًٌٍّـآهّدٍةّ
https://t.me/Al_bint_Al_mujaheda
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
دِعۆتٌگر مۆحٍدِ
205
https://t.me/Al_DAVATGAR_MOVAHHED_2024
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
رآہ صٍآلُحٍینْ
165
https://t.me/MOBASHER_MOSLIMYAR_2025
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
کتٌآبْ خـآنْہ دِعۆتٌگر مۆحٍدِ
118
https://t.me/M_LIBRARY_2025
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
آحٍآدِیتٌ
151
https://t.me/AHADIS_100
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
آقرآ
117
https://t.me/Ayat_78
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
تٌلُآۆتٌ
118
https://t.me/talavat_2024
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
نْشُیدِ🎧
156
https://t.me/nashid_0_2024
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
متٌنْ های علُمی ۆآمۆڒٍشُی ۆآنْگیڒٍشُی
145
https://t.me/movahhed2024
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
قُرآنِ
https://t.me/TotheQuran
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
شُـهّـر مًطِأّلَعٌهّ وٌدٍأّنِشُـ
https://t.me/shahre_danesh79
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
نِدٍأّی حًقُ
https://t.me/nedayehaq1
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
مًحًفُـلَ آرأّمًشُـ
https://t.me/Qoran_Aramsh
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
🦋 ⃟🌼<يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (تحریم / آیه 9)>🦋 ⃟🌼
قـًٌٍّـرٍآنـًٌٍّـ کرٍیمـًٌٍّـ
https://t.me/quran12567
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
فـًٌٍّـرٍآتـًٌٍّـرٍ آزٍ زٍنـًٌٍّـدٍگـًٌٍّـی
https://t.me/Motivation1590
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
بـًٌٍّـهّ سـًٌٍّـوٌی آسـًٌٍّـمـًٌٍّـآنـًٌٍّـ
https://t.me/TheSkyOfGod
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
عـًٌٍّـآلَمـًٌٍّـ خـًٌٍّـیآلَ
https://t.me/https_Aalam_khiyal
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
وٌآژٍهّی بـًٌٍّـآرٍآنـًٌٍّـ
https://t.me/TextRain1
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
آصـًٌٍّـلَآحـًٌٍّـ قـًٌٍّـلَبـًٌٍّـ هّآ
https://t.me/EslahQalbha
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
فـًٌٍّـرٍشـًٌٍّـتـًٌٍّـهّ وٌآژٍهّآ
https://t.me/are_asa_parvaz
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
آلَسـًٌٍّـلَفـًٌٍّـیهّ
https://t.me/Alsalafeat
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
بـًٌٍّـسـًٌٍّـوٌی هّدٍآیتـًٌٍّـ
https://t.me/Bsoyhdayat
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
نـًٌٍّـوٌرٍ بـًٌٍّـنـًٌٍّـآتـًٌٍّـ آنـًٌٍّـبـًٌٍّـی (صـًٌٍّـلَ آلَلَهّ عـًٌٍّـلَیهّ وٌسـًٌٍّـلَمـًٌٍّـ)
https://t.me/Anshallah
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
حـًٌٍّـجـًٌٍّـآبـًٌٍّـ سـًٌٍّـرٍآی پـًٌٍّـهّ پـًٌٍّـوٌوٌلَهّ ی ئیمـًٌٍّـآنـًٌٍّـ
https://t.me/Papola_eman
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
حـًٌٍّـجـًٌٍّـآبـًٌٍّـ سـًٌٍّـرٍآی وٌخـًٌٍّـیآطـًٌٍّـی نـًٌٍّـوٌرٍ آلَهّدٍی
https://t.me/nour_alhoda_hejab
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
آشـًٌٍّـرٍآقـًٌٍّـ
https://t.me/Ishra4q
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
آلَبـًٌٍّـنـًٌٍّـتـًٌٍّـ آلَمـًٌٍّـجـًٌٍّـآهّدٍةّ
https://t.me/Al_bint_Al_mujaheda
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
دِعۆتٌگر مۆحٍدِ
205
https://t.me/Al_DAVATGAR_MOVAHHED_2024
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
رآہ صٍآلُحٍینْ
165
https://t.me/MOBASHER_MOSLIMYAR_2025
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
کتٌآبْ خـآنْہ دِعۆتٌگر مۆحٍدِ
118
https://t.me/M_LIBRARY_2025
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
آحٍآدِیتٌ
151
https://t.me/AHADIS_100
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
آقرآ
117
https://t.me/Ayat_78
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
تٌلُآۆتٌ
118
https://t.me/talavat_2024
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
نْشُیدِ🎧
156
https://t.me/nashid_0_2024
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
متٌنْ های علُمی ۆآمۆڒٍشُی ۆآنْگیڒٍشُی
145
https://t.me/movahhed2024
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
قُرآنِ
https://t.me/TotheQuran
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
شُـهّـر مًطِأّلَعٌهّ وٌدٍأّنِشُـ
https://t.me/shahre_danesh79
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
نِدٍأّی حًقُ
https://t.me/nedayehaq1
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
مًحًفُـلَ آرأّمًشُـ
https://t.me/Qoran_Aramsh
🦋 ⃟🌼━━━━━━━━━━━━━━━━➣
🕊1
Forwarded from Ñýşà
"ما اگر سکوت کردیم، از نجابت بود، نه ناتوانی... وگرنه زبانمان خوب بلد است که پاسخ بدهد!"
❤4🕊3🔥1
Forwarded from فاط (فـآط؛)
و چقدر غمانگیز است این که آدم بخواهد تمام وقت مراقب
خود باشد تا آنچه را احساس میکند به زبان نیاورد.
-جین وبستر
خود باشد تا آنچه را احساس میکند به زبان نیاورد.
-جین وبستر
❤1
Forwarded from حُزنْ نٰامَه🔥💌 (صهراᥫ᭡وی 🕊)
❤🔥2🔥1🦄1
🔥2❤🔥1
Forwarded from Harf Chat
از خدا پرسیدند که عزیزترین بندگان نزد تو چه کسانی هستند؟ خداوند فرمود: آن ها که میتوانند تلافی کنند اما بخاطر من میبخشند.
از خدا پرسیدند که عزیزترین بندگان نزد تو چه کسانی هستند؟ خداوند فرمود: آن ها که میتوانند تلافی کنند اما بخاطر من میبخشند.
❤🔥3